پروندههای راهبردی
مسائل روز

📰 خبرنامه شورا | ژورنال روزانه ایران و جهان
📅 سه شنبه 8 سپتامبر 2026 / 17 شهریور 1405
🟥 سیاست و روابط بینالملل
- ایران به آمریکا هشدار داد تأسیسات انرژی آمریکا در خلیج فارس در معرض حمله متقابل قرار دارند؛ همزمان تهران از ایجاد یک منطقه محدودشده جدید در خلیج فارس خبر داده است. این تحول در شرایطی رخ داده که حملات متقابل و اختلال در کشتیرانی در تنگه هرمز ادامه دارد. (Reuters)
- جنگ و فشار اقتصادی آمریکا علیه ایران وارد مرحله تازهای شده است. گزارشهای اخیر از تشدید محاصره صادرات نفت ایران و آثار آن بر اقتصاد کشور حکایت دارند. (Reuters)
- پیروزی تاریخی حزب راست افراطی AfD در انتخابات ایالتی زاکسن-آنهالت آلمان به یکی از مهمترین تحولات سیاسی اروپا تبدیل شده است؛ این نتیجه نشانه دیگری از رشد راست افراطی در آلمان تلقی میشود. (Reuters)
- اعتراضات ضد مهاجران در بریتانیا ادامه دارد و وزیر کشور دولت بریتانیا تظاهرات اخیر در پورتسموث را محکوم کرده است. مسئله مهاجرت بار دیگر به یکی از محورهای اصلی سیاست داخلی بریتانیا تبدیل شده است. (Reuters)
- وضعیت غزه همچنان در مرکز بحران خاورمیانه است. یک کارشناس سازمان ملل هشدار داده که پاکسازی آوارهای غزه ممکن است شواهد مربوط به جنایات احتمالی را از بین ببرد. (Reuters)
🟧 اقتصاد
- ایران قیمت بنزین برای مصرفکنندگان پرمصرف را دو برابر کرد. این تصمیم در شرایط بحران اقتصادی، کاهش درآمدهای نفتی و فشار تحریمها اتخاذ شده است. (Arab News)
- درآمدهای نفتی ایران بهشدت کاهش یافته است. گزارش والاستریت ژورنال میگوید صادرات نفت ایران در ماه اوت نسبت به ابتدای سال حدود ۸۵ درصد کاهش یافته و فشار بر منابع ارزی کشور افزایش یافته است. (The Wall Street Journal)
- بازارهای جهانی همچنان تحت تأثیر افزایش قیمت نفت و نرخ بهره قرار دارند. در آمریکا احتمال افزایش نرخ بهره فدرال رزرو دوباره جدی شده و بازارهای مالی نسبت به تورم و قیمت انرژی حساس شدهاند. (Reuters)
- اقتصاد اروپا نیز با بازگشت تورم بالای ۳ درصد روبهروست؛ افزایش هزینه انرژی احتمال افزایش نرخ بهره بانک مرکزی اروپا را بیشتر کرده است. (Reuters)
🟨 اجتماع و تحولات سیاسی ـ اجتماعی
- مهاجرت و مهاجرستیزی در اروپا در حال تبدیلشدن به یکی از مهمترین محورهای سیاست داخلی است؛ از اعتراضات بریتانیا تا بحران مهاجرت در اسپانیا و رشد راست افراطی در آلمان. (Reuters)
- محدودیت استفاده از تلفن همراه و صفحهنمایش در مدارس آمریکا گسترش مییابد. برخی مدارس حتی استفاده از صفحهنمایش برای تکالیف را محدود کردهاند و این موضوع به بحث گستردهای درباره تأثیر فناوری دیجیتال بر کودکان و آموزش تبدیل شده است. (KQED)
🟦 علم و فناوری
- تحقیقات جدید درباره حافظههای مغناطیسی کممصرف رایانهای نشان دادهاند که میتوان با بهینهسازی پالسهای مغناطیسی، انرژی لازم برای تغییر بیتهای دیجیتال را به میزان چشمگیری کاهش داد؛ موضوعی مهم برای نسل آینده تجهیزات محاسباتی. (ScienceDaily)
- هوش مصنوعی همچنان محور اصلی رقابت فناوری است. گوگل اخیراً نسل جدید مدلهای Gemini را معرفی کرده که تمرکز آن بر کارهای عاملمحور (Agentic) و امنیت سایبری است. (blog.google)
- پژوهشهای تازه درباره تأثیرات فناوری بر جامعه بر سه حوزه تأکید دارند: رباتهای عمومی، فناوری پاکسازی زبالههای فضایی و رابطهای عصبی انسان ـ ماشین؛ فناوریهایی که میتوانند ساختار زندگی اجتماعی را تغییر دهند. (EPTA Network)
🟪 هنر، فرهنگ و اندیشه
- هفته هنر برلین ۲۰۲۶ آغاز شده و مجموعهای از نمایشگاههای مهم هنر معاصر در کانون توجه قرار گرفته است. (Artsy)
- فرهنگ و سلامت به موضوع یک نشست بزرگ اروپایی در وین تبدیل شده است؛ هنرمندان، پژوهشگران و سیاستگذاران در روزهای ۸ و ۹ سپتامبر درباره رابطه فرهنگ، هنر، سلامت و جامعه بحث میکنند. (CultureAndHealth Platform)
- در حوزه موسیقی و فرهنگ عامه، درگذشت دالی پارتن در روزهای اخیر همچنان بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی داشته است. (Reuters)
۱. ایران: هشدار تهران به آمریکا درباره آسیبپذیری تأسیسات انرژی در خلیج فارس
۲. تشدید محاصره اقتصادی ایران؛ کاهش شدید صادرات نفت و افزایش فشار بر اقتصاد
۳. دو برابر شدن قیمت بنزین برای مصرفکنندگان پرمصرف در ایران
۴. پیروزی تاریخی راست افراطی AfD در انتخابات ایالتی آلمان
۵. تشدید اعتراضات ضد مهاجرتی در بریتانیا
۶. ادامه بحران غزه؛ هشدار سازمان ملل درباره از بین رفتن شواهد جنایات احتمالی
۷. افزایش دوباره تورم اروپا؛ احتمال افزایش نرخ بهره بانک مرکزی اروپا
۸. فشار قیمت نفت بر اقتصاد جهانی و افزایش احتمال افزایش نرخ بهره آمریکا
۹. تشدید محدودیت استفاده از تلفن همراه و صفحهنمایش در مدارس
۱۰. رقابت جدید غولهای فناوری بر سر هوش مصنوعی عاملمحور و نسل تازه رایانش

گزارش ماهانه؛ نگاهی اجمالی به وضعیت حقوق بشر – مردادماه ۱۴۰۵
خبرگزاری هرانا – آنچه در پی میآید گزارش ماهانه و اجمالی از وضعیت حقوق بشر در ایران در دوره زمانی مردادماه ۱۴۰۵ است که به همت نهاد آمار، نشر و آثار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران تهیه شده است، این گزارش، تصویری گسترده و تکاندهنده از نقض حقوق بشر در ابعاد مختلف ارائه میدهد. از اجرای حکم اعدام تا نقض آزادیهای فردی و اجتماعی، از خشونت نظامی و قضایی تا مشکلات کارگری و اعتراضات، همگی نشاندهنده چالشهای جدی در زمینه رعایت حقوق بشر در ایران هستند. این گزارش همچنین بر میزان بالای اعدامها، بازداشتها، و محکومیتهای سنگین بر اساس اتهامات مختلف تاکید دارد و نشان میدهد که این رویدادها در سراسر کشور گستردهاند.
خلاصه اجرایی
در طول مردادماه ۱۴۰۵، شاهد گسترهای از نقضهای حقوق بشر در سراسر ایران بودیم. با ارزیابیهای دقیق و گزارشهای دریافتی، مجموعاً صدها مورد نقض حقوق بشر شناسایی و ثبت شده است که شامل نقض حقوق زندانیان، آزادی بیان، حقوق کودک، خشونتهای خانگی، خشونت مبتنی بر جنسیت، حقوق کار، و خشونت نظامی و قضایی میشود.
یافتههای کلیدی این گزارش عبارتاند از: اجرای حکم اعدام در مواردی که فرآیندهای عدالتی منصفانه رعایت نشده است.
سرکوب گسترده آزادی بیان و بازداشتهای خودسرانه.
افزایش نگرانکننده خشونت علیه زنان.
تداوم نقض حقوق کار و شرایط کاری ناعادلانه.
استفاده بیرویه از زور توسط نیروهای انتظامی و امنیتی
دوره گزارشدهی این گزارش مرداد1405 است و تعداد کل موارد نقض گزارش شده بیانگر یک وضعیت نگرانکننده و فوریت برای توجه جامعه بینالمللی و دولت ایران به این مسائل است.
مقدمه هدف از تهیه و انتشار این گزارش، افزایش آگاهی و فراهم آوردن شواهد مستدل برای تاثیرگذاری بر سیاستگذاریها و اقدامات ملی و بینالمللی به منظور مقابله با نقض حقوق بشر در ایران است. مجموعه فعالان حقوق بشر بر این باور است که نظارت دقیق و مستمر بر وضعیت حقوق بشر و انتشار گزارشهایی از این دست، زمینهساز ایجاد تغییر و پاسخگویی در برابر نقضهای رخ داده است. از این رو، ما بر اهمیت اطلاعرسانی مستقل و دقیق تاکید داریم تا از طریق آگاهیبخشی و فشارهای بینالمللی، شاهد بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران باشیم.
تحلیل دقیق نقض حقوق بشر
حق حیات (اعدام) تعریف اجمالی: حق اساسی هر فرد برای داشتن زندگی، بدون تهدید به مرگ به دست دیگران یا دولت. این حق شامل حمایت از افراد در برابر اعمالی است که میتواند منجر به مرگ غیرقانونی شود، از جمله قتل عمد، مرگهای ناشی از نادیده گرفتن معیارهای ایمنی، و اعدامهای بدون دادرسی منصفانه است.
گزارش تخلفات: هرانا در مردادماه ۱۴۰۵، ۶۳ مورد نقض حقوق مرتبط با مجازات اعدام را به ثبت رسانده است. در این ماه، ۶۰ حکم اعدام اجرا شده که از میان اعدامشدگان، ۳ نفر زن و یک نفر کودکمجرم بودهاند. همچنین ۲ مورد از احکام اعدام در ملأعام اجرا شده است. افزون بر این، ۱۱ مورد صدور حکم اعدام و ۷ مورد تأیید حکم اعدام در دیوان عالی کشور به ثبت رسیده است.
نمونهها:
مرکز رسانه قوه قضاییه اعلام کرد که شهرام صادقی، از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ در کرج، اعدام شد. وی پیشتر توسط دادگاه انقلاب کرج از بابت اتهام «اقدام عملیاتی به نفع اسرائیل، آمریکا و کشورهای متخاصم علیه امنیت و منافع ملی» به اعدام و مصادره اموال محکوم شده بود. سپهر امیرزاده، یکی از بازداشتشدگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴، که در زندان دستگرد اصفهان محبوس است، توسط دادگاه انقلاب از بابت اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده است. حکم اعدام ارغوان فلاحی، زندانی سیاسی ۲۴ ساله محبوس در زندان اوین، در دیوان عالی کشور تایید شد. تأثیر: نقض حق حیات میتواند پیامدهای ویرانگری برای جامعه داشته باشد، از جمله ایجاد حس ناامنی و بیثباتی. این نقضها میتوانند به فرهنگ خشونت دامن بزنند و اعتماد عمومی به دستگاههای حکومتی و قضایی را کاهش دهند. هنگامی که حق حیات تضمین نمیشود، افراد ممکن است در سایه هراس از بهره برداری از حقوق دیگر خود خودداری کنند.
آزادی اندیشه و بیان آزادی بیان: حق ابراز آزادانه اندیشه و عقاید از طریق گفتار، نوشتار و سایر اشکال ارتباط بدون ترس از انتقام یا مجازات قانونی است.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۱۱۲ مورد بازداشت، صدور ۵۰۷۳ ماه حبس، ۴۸ ماه تبعید، یک میلیارد و ۹۲۷ میلیون تومان جزای نقدی و ۴۱۷ ضربه شلاق برای ۷۰ شهروند، ۱۲ مورد احضار به مراجع قضایی، ۳ مورد محاکمه، ۲ مورد مجرم شناختن نشریات، ۱۰ مورد اجرای حکم حبس و ۱ مورد تفتیش منزل را به ثبت رساند.
نمونه ها:
وزارت اطلاعات از بازداشت ۲۱ شهروند در استان کرمان به اتهام همکاری با سرویس اطلاعاتی اسرائیل خبر داد. همچنین پنج شهروند دیگر در ارتباط با اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ بازداشت و به دستگاه قضایی تحویل داده شدهاند. افشین حیرتیان، فعال حقوق کودکان محبوس در زندان اوین، توسط دادگاه انقلاب تهران به مجموعا ۳۱ سال حبس و پرداخت جزای نقدی محکوم شد. از این میزان ۱۲ سال حبس به عنوان مجازات اشد، در خصوص وی قابل اجرا خواهد بود. ۱۶ شهروند اهل شهرستان مهاباد به نامهای عبدالله هوشمند، عبدالرحمن قوه، عبدالله قوه، قادر خرامانفر، جلال صدفی، علی معروفی، آرام مبذوله، یوسف تال، ریبوار رسولی، ایوب رسولی، عثمان جهانیفر، رحمان دانا، سالار شمسبرهان، زانیار سیداحمدی، کمال مسعودی و نازنین الیاسی، توسط شعبه اول دادگاه انقلاب این شهرستان مجموعا به ۷۷ سال و ۷ ماه حبس محکوم شدند. تاثیر: این نقضها نه تنها صدای افراد را سرکوب میکند، بلکه فضایی از ترس ایجاد کرده و مانع از بحثهای آزاد و انتقادی میشود که برای یک جامعه سالم ضروری است.
زندان حقوق زندانیان: تضمین کرامت و حقوق اساسی افراد زندانی، از جمله دسترسی به درمان مناسب و عدالت. این شامل حمایت از زندانیان در برابر شکنجه، بیعدالتی و شرایط نامناسب نگهداری است.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۹۰ مورد نقض حقوق را در بخش زندانیان ثبت کرد که شامل ۱ مورد مرگ زندانی بیمار، ۲ مورد خودکشی زندانی، ۴ مورد ضرب و شتم، ۵۱ مورد بی خبری از سرنوشت بازداشت شده، ۹۷ مورد بلاتکلیفی، ۱۱ مورد عدم دسترسی به وکیل، ۲۰ مورد عدم رسیدگی پزشکی، ۱۲ مورد اعمال فشار، ۴ مورد محرومیت از حق تماس زندانی، ۶ مورد محرومیت از مرخصی استعلاجی و ۱ مورد اعتصاب غذای زندانی است.
نمونه ها:
آرین ولیپور، یکی از بازداشتشدگان اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴، روز شنبه ۳ مردادماه، زمانی که در زندان تهران بزرگ محبوس بود، در سرویس بهداشتی این زندان با استفاده از درِ قوطی کنسرو اقدام به خودکشی کرد. تکتم رمضانی، زندانی جرائم غیرسیاسی محبوس در زندان وکیلآباد مشهد، در پی پارگی کیسه صفرا و تعلل در رسیدگی پزشکی و اعزام به بیمارستان، در این زندان جان باخت. حمزه درویش، زندانی سنیمذهب محبوس در زندان لاکان رشت، با تصمیم کمیته انضباطی این زندان از تاریخ ۱۴ مردادماه، از تماس تلفنی و ملاقات با خانواده محروم شده است. این محدودیتها در پی ضربوشتم اخیر وی و انتقالش به بهداری زندان، موجب افزایش نگرانی خانواده او نسبت به وضعیت جسمانیاش شده است. تأثیر: نقض حقوق زندانیان میتواند به تضعیف حاکمیت قانون و اعتماد به نهادهای عدالت منجر شود. این نقضها میتوانند بر سلامت و بهبود زندانیان تأثیر منفی گذارده و چشمانداز بازگشت موفقیتآمیز آنها به جامعه را کاهش دهند.
آزادی مذهب حقوق اقلیتهای مذهبی: تأمین آزادی مذهبی و حمایت از افراد برای پیروی از اعتقادات مذهبی خود بدون ترس از تبعیض یا آزار.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۱۱ مورد نقض را در این بخش ثبت کرد که شامل ۲۰ مورد بازداشت، ۲۲۳ ماه حبس برای ۲ نفر، ۲ مورد محاکمه، ۱ مورد تفتیش منزل و ۱ مورد احضار به مراجع قضایی است.
نمونه ها:
فرانک ذبیحی، شهروند بهائی، توسط دادگاه انقلاب قائمشهر به دو سال و یک روز حبس و دو سال محرومیت از حقوق اجتماعی محکوم شد. معین محمدی دهج، شهروند بهائی ساکن یزد، توسط شعبه اول دادگاه انقلاب این شهر به تحمل ۱۶ سال و هفت ماه و ۱۸ روز حبس تعزیری، ۱۰ سال محرومیت از حقوق اجتماعی و انفصال دائم از خدمات دولتی و عمومی محکوم شد. ثریا منوچهرزاده، شهروند بهائی ساکن ساری، توسط ماموران اداره اطلاعات بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد. ماموران همزمان منزل خانوادگی وی را تفتیش و شماری از وسایل شخصی و الکترونیکی را ضبط کردند. تأثیر: نقض آزادی مذهبی میتواند منجر به شکاف اجتماعی، درگیری و به حاشیهنشینی جوامع مذهبی شود. این امر اصول تنوع و مدارا را در جامعه تضعیف میکند.
حقوق کودک حق سلامت و امنیت کودکان: اطمینان از حمایت و حفاظت کودکان از هرگونه آزار، بهرهکشی و خطرات بهداشتی.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۱۳ مورد نقض را در بخش حقوق کودک ثبت کرد که شامل ۵ مورد قتل کودکان، ۲ مورد مرگ کودکان در پی سهل انگاری مسئولان، ۴ مورد خشونت فیزیکی است. همچنین، یک فرد زیر ۱۸ سال به ۶ ماه حبس محکوم شد و حکم حبس یک فرد زیر ۱۸ سال دیگر نیز به اجرا درآمد.
نمونه ها:
مردی در سمنان در یک درگیری خانوادگی، نوزاد چند روزه خود را به قتل رساند و سپس پیکر وی را از پنجره منزل به پایین پرتاب کرد. مردی در قزوین با همدستی پسر ۱۷ ساله خود، همسر و دختر هشتسالهاش را به قتل رساند. متهمان این پرونده بازداشت و جهت سیر مراحل قانونی به مرجع قضایی معرفی شدند. زینب ایزانلو نوجوان ۱۶ ساله، توسط شعبه ۱۰۳ دادگاه کیفری دو بجنورد به شش ماه و ۱۵ روز حبس محکوم شده است. تأثیر: عدم تأمین سلامت و امنیت کودکان میتواند تأثیرات ماندگاری بر رشد و توسعه آنها داشته باشد، مانع از دستیابی به پتانسیل کامل آنها شود و به چرخههای فقر و بیعدالتی دامن بزند.
قتلهای ناموسی قتلهای ناموسی: حفاظت از افراد، به ویژه زنان و دختران، در برابر خشونت و قتل به بهانههای ناموسی و حفظ حیثیت خانوادگی.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه ۶ مورد قتل ناموسی که شامل قتل ۶ مرد میشود را ثبت کرد.
نمونه ها:
چهار مرد در روستای محمدآباد کتکی از توابع شهرستان جازموریان، با انگیزه ناموسی به قتل رسیدند. در پی این رابطه، سه متهم بازداشت شدند. مردی که متهم است پسرخاله خود را به ظن ارتباط با همسرش به قتل رسانده، در شعبه ۱۰ دادگاه کیفری یک استان تهران محاکمه شد. تأثیر: قتلهای ناموسی نه تنها جان افراد را میگیرند بلکه نشاندهنده عمیقترین سطوح تبعیض جنسیتی هستند، ترس و محدودیتهای شدیدی بر زنان و دختران تحمیل میکنند و به نقض فراگیر حقوق بشر منجر میشوند.
خشونت خانگی خشونتهای خانگی: پیشگیری از خشونت در خانه و محافظت از قربانیان آن. شامل حمایت قانونی و اجتماعی برای زنان، کودکان و سایر اعضای آسیبپذیر خانواده است.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه ۷ مورد قتل زنان ناشی از خشونت خانگی را ثبت کرد.
نمونه ها:
ندا جلیلیان ۲۶ ساله و ساکن شهرستان ملکان به دلیل اختلافات خانوادگی توسط همسرش به قتل رسید. مردی ۷۲ ساله در آذرشهر همسر ۶۲ ساله خود را به قتل رساند. متهم پس از بازداشت، دلیل این اقدام را اختلافات خانوادگی عنوان کرد. مردی در قزوین با همدستی پسر ۱۷ ساله خود، همسر و دختر هشتسالهاش را به قتل رساند. متهمان این پرونده بازداشت و جهت سیر مراحل قانونی به مرجع قضایی معرفی شدند. تأثیر: خشونت خانگی میتواند پایههای اساسی خانواده و جامعه را تضعیف کند، باعث آسیبهای جسمی و روانی بلندمدت بر قربانیان شود و الگوهای خشونتآمیز را برای نسلهای آینده تکرار کند.
زنان خشونت مبتنی بر جنسیت: خشونت علیه فرد به دلیل جنسیت او یا خشونت که عمدتاً بر افراد با جنسیت خاص تأثیر میگذارد.
گزارش تخلفات: علاوه بر نقض های سیستماتیک ناشی از وجود قوانین تبعیض آمیز، هرانا در این ماه، ۳ مورد نقض را در این بخش ثبت کرد که شامل ۱ مورد خودسوزی، ۱ مورد تجاوز و آزار جنسی و ۴ مورد خشونت خانگی است.
نمونه ها:
سه مرد در تهران به اتهام تجاوز به یک زن جوان بازداشت شدند. در پی شکایت این زن و تأیید اظهارات وی در معاینات پزشکی قانونی، متهمان با دستور مقام قضایی روانه زندان شدند. سوما مقدمی، زن ۱۸ ساله و قربانی کودکهمسری، در پیرانشهر اقدام به خودسوزی کرده و به دلیل شدت جراحات وارده جان باخت. تأثیر: این نقض میتواند منجر به آزار و اذیت فیزیکی، جنسی، روانی یا رنج، از جمله تهدید، اجبار و محرومیت خودسرانه از آزادی، چه در ملاء عام و چه در زندگی خصوصی شود. این امر نابرابری جنسیتی را تداوم میبخشد، مانع توسعه میشود و میتواند منجر به آسیبهای جسمی و روانی بلندمدت شود.
حقوق کار حقوق کار: نقض حقوق کارگران، از جمله شرایط کاری ناایمن، دستمزد ناعادلانه، ساعات کاری غیرمنطقی و انکار حق سازماندهی و چانهزنی جمعی.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۳۵ مورد مرگ به دلیل نبود ایمنی در محیط کار و ۱۳۳ مورد مصدومیت کارگر، ۶۷ مورد پلمپ اماکن، ۳۰۸ مورد بلاتکلیفی، ۳۵۵ مورد اخراج و تعدیل، ۵۸ ماه معوقات مزدی، ۳ مورد بازداشت، ۱۲ ماه حبس و ۶ میلیون تومان جزای نقدی برای ۲ نفر، ۱۳۳ مورد تجمع و ۸ مورد اعتصاب را به ثبت رساند.
نمونه ها:
بهرام یعقوبی، عضو کانون صنفی فرهنگیان آذربایجان شرقی، توسط شعبه دوم دادگاه انقلاب به پرداخت ۶۰ میلیون ریال جزای نقدی محکوم شد. این حکم در پی تبدیل مجازات هشت ماه حبس تعزیری صادر شده است. گروهی از کارگران پیمانکاری شاغل در پروژه کمربند سبز شهرداری اهواز از معوقات مزدی سه ماه خود خبر دادند. شماری از کارکنان شرکت نفت و گاز پارس، روز دوشنبه ۲۶ مردادماه، در دستکم ۱۲ بخش مختلف و سکوهای دریایی این شرکت واقع در منطقه پارس جنوبی و عسلویه، دست به تجمعات اعتراضی زدند. تاثیر: نقض حقوق کار میتواند منجر به استثمار، فقر و نابرابری شود. این امر سلامت، عزت نفس و توانایی کارگران برای حمایت از خود و خانوادهشان را تضعیف میکند.
خشونت نظامی و قضایی و امنیت شهروندان استفاده بیش از حد پلیس یا مرزبانی از زور و سلاح: اطمینان از اینکه نیروهای اجرایی قانون در استفاده از زور متناسب و مسئولانه عمل کنند، به منظور حفاظت از حقوق شهروندان.
گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۳ مورد قتل شهروندان، ۵ مورد قتل کولبران، ۴ مورد قتل سوختبر، ۲ مورد مصدومیت شهروندان و 2مورد مصدومیت کولبران را به ثبت رساند.
نمونه ها:
در پی تیراندازی نیروهای نظامی در شهرستان رودبار جنوب یک سوختبر جان خود را از دست داد. یک شهروند که پیشتر در پی تیراندازی بیضابطه نیروهای نظامی در شهرستان گلشن مجروح شده بود، پس از سه روز بستری در بیمارستان جان خود را از دست داد. تیراندازی نیروهای نظامی در مناطق مرزی شهرستان بانه، به زخمی شدن یک کولبر انجامید. تأثیر: استفاده بیرویه از زور توسط پلیس یا مرزبانی میتواند به نقض گسترده حقوق بشر منجر شود، اعتماد عمومی به نهادهای اجرایی قانون را کاهش دهد و منجر به نارضایتی و ناآرامیهای اجتماعی شود. این عملکردها ضرورت بازبینی در رویهها و آموزشهای نیروهای اجرایی را نشان میدهد.
واکنش های دولتی و نهادی در پاسخ به افزایش نقض حقوق بشر گزارششده در مردادماه ۱۴۰۵، موضع رسمی و اقدامات دولت ایران و نهادهای آن متفاوت بوده است، هرچند عمدتاً در رسیدگی به ریشههای مشکلات یا تضمین پاسخگویی ناکافی بودهاند.
دادستان تهران از تشدید برخورد با کافهها، رستورانها و فروشگاههایی خبر داد که به ادعای دستگاه قضایی مرتکب «جرایم منافی عفت» یا فروش «البسه نامتعارف» میشوند؛ همزمان، محتوای شهروندان در فضای مجازی نیز بهطور مستمر توسط دادسرای ویژه امنیت اخلاقی رصد میشود، اقدامی که مصداق گسترش نظارت بر حریم خصوصی، سبک زندگی و آزادیهای فردی است. روحالله نجابت، نماینده شیراز و یکی از طراحان طرح «مقابله با نفوذ بیگانگان» در مجلس مدعی شد این مصوبه موجب محدودیت ارتباط شهروندان با خارج از کشور نمیشود؛ این در حالی است که بر اساس مفاد تشریحشده، ارتباط با برخی کشورها نیازمند اخذ مجوز بوده و طیفی از ارتباطات، قراردادها، تبادلات مالی، فعالیتهای رسانهای و ارتباطات اشخاص حقیقی و حقوقی با خارج باید در سامانهای تحت نظارت نهادهای امنیتی ثبت شود. این طرح همچنین با جرمانگاری مفاهیمی چون «نفوذ ادراکی» و «مشاورههای مخرب هدایتشده از بیرون» و اعمال نظارت ویژه بر روزنامهنگاران، پژوهشگران، نخبگان و فعالان اقتصادی، نگرانیها درباره گسترش مداخله امنیتی در حریم خصوصی، آزادی بیان، آزادی ارتباطات و فعالیت حرفهای شهروندان را افزایش میدهد. واکنش های بین المللی شورای اتحادیه اروپا اعلام کرد که در ادامه تحریمهای حقوق بشری علیه جمهوری اسلامی، پنج قاضی دادگاههای انقلاب را که در پروندههای مربوط به اقلیتهای مذهبی و مخالفان سیاسی احکام سنگین صادر کردهاند، به همراه نیما صالحی، بنیانگذار گروه سایبری «آشیانه»، در فهرست تحریمهای خود قرار داده است. بر اساس اعلام اتحادیه اروپا، این تحریم ها شامل مسدود شدن داراییها، ممنوعیت سفر به کشورهای عضو اتحادیه اروپا و ممنوعیت تأمین مستقیم یا غیرمستقیم منابع مالی و اقتصادی برای افراد تحریمشده است. مای ساتو، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد در امور ایران، با انتشار پیامی خواستار توقف بازداشتها و اجرای احکام اعدام در ایران شد. وی با اشاره به بیانیه مشترک کارشناسان سازمان ملل متحد، نسبت به اجرای احکام اعدام شهروندان بلوچ و کرد ابراز نگرانی کرد و درباره خطر اجرای حکم اعدام زندانیان سیاسی هشدار داد. ساتو تأکید کرد که این افراد در روند دادرسی با شکنجه، اخذ اعترافات اجباری و محاکمه بر اساس اتهامات امنیتی با تعاریف گسترده، از جمله «محاربه»، «افساد فیالارض» و «بغی» مواجه بودهاند. وی همچنین با اشاره به قانون تشدید مجازات جاسوسی، مصوب سال ۱۴۰۴، این قانون را از جمله مبانی صدور چنین احکامی دانست. گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در ادامه با اشاره به توقیف اموال صدها نفر و درخواست استرداد ۳۷ تن از فعالان خارج از کشور، این اقدامات را مصداق «سرکوب فرامرزی» توصیف کرد. نتیجه گیری گزارش ماهانه مرکز آمار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در مرداد1405، چشماندازی نگرانکننده از وضعیت حقوق بشر در ایران را ارائه داده است. شاهد نقض گسترده حقوق از جمله اجرای حکم اعدام بدون رعایت دادرسی منصفانه، سرکوب آزادی بیان، بازداشتهای خودسرانه، خشونتهای خانگی و ناموسی علیه زنان، نقض حقوق کارگران و استفاده بیرویه از زور توسط نیروهای امنیتی بودهایم. این گزارش بر اساس شواهد موثق و گزارشهای دقیق، تصویری واضح از الگوهای نقض حقوق بشر و تأثیر عمیق آن بر جامعه ایران را به نمایش میگذارد.
نتایج بهدست آمده بر ضرورت اقدامات فوری و مؤثر بینالمللی و داخلی برای رسیدگی به این نقضها و حمایت از قربانیان تأکید میکنند. از جمله یافتههای کلیدی، افزایش موارد خشونت نظامی و قضایی، بهویژه علیه زنان و اقلیتها، نگرانیهای عمیقی را در مورد تعهد ایران به رعایت حقوق بشر بینالمللی ایجاد میکند. این گزارش بر اهمیت ایجاد تغییر از طریق مکانیزمهای نظارتی مستقل، افزایش آگاهی عمومی، و فشارهای بینالمللی به منظور ارتقاء حقوق بشر و حاکمیت قانون در ایران تأکید دارد.
در نهایت، این گزارش ماهانه نه تنها به عنوان یک اسناد تاریخی از وضعیت حقوق بشر در ایران عمل میکند بلکه به عنوان یک فراخوان عملی برای همه ذینفعان به منظور اتخاذ اقدامات فوری و مسئولانه در جهت بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران محسوب میشود.
FacebookTwitterShare
ایران در تنگنای محاصره اقتصادی؛ جامعه به کدام سو می رود؟
رضا پایا
از «تراستی ها» و اقتصاد زیرزمینی تا تغییر آرایش جنبش اعتراضی؛ آیا جمهوری اسلامی می تواند از این پیچ تاریخی عبور کند؟
بحران ایران وارد مرحله تازه ای شده است.سال هاست که جمهوری اسلامی با تحریم، تورم، سقوط ارزش پول ملی، فساد، فرار سرمایه و کاهش قدرت خرید مردم دست وپنجه نرم می کند. اما آنچه امروز در حال شکل گیری است، صرفاً تکرار تحریم های سال های گذشته نیست. دولت ترامپ می کوشد این بار نه فقط فروش نفت، بلکه کل شبکه ای را که امکان فروش نفت، انتقال پول، تهیه ارز و دور زدن نظام مالی بین المللی را برای جمهوری اسلامی فراهم می کند، هدف قرار دهد.
وزیر خزانه داری آمریکا، اسکات بسنت، در ۲۴ اوت ۲۰۲۶ از کارزار جدیدی با عنوان «Operation Economic Outcast» سخن گفت؛ کارزاری که هدف آن تشدید فشار بر اقتصاد ایران و وادار کردن کشورهای طرف معامله با تهران به قطع یا محدود کردن روابط مالی است. در روزهای بعد نیز آمریکا فشار خود را به موسسات مالی و شبکه های انتقال پول مرتبط با ایران گسترش داد.
این بار تفاوت در همین جاست:
آمریکا نمی خواهد فقط شیر نفت را ببندد؛ می خواهد لوله هایی را که پول نفت از آنها به اقتصاد جمهوری اسلامی بازمی گردد نیز مسدود کند.اما آیا این سیاست سرانجام جمهوری اسلامی را وادار به عقب نشینی و مذاکره خواهد کرد؟ آیا جناح های جنگ طلب درون حکومت کنار زده خواهند شد؟ یا برعکس، فشار خارجی و فلاکت اقتصادی جامعه را به نقطه ای می رساند که انفجار اجتماعی اجتناب ناپذیر شود؟
و پرسش مهم تر برای چپ ایران:
آیا جنبش اعتراضی ایران در ماه های اخیر وارد مرحله ای تازه شده است؛ مرحله ای که در آن بخش هایی از جامعه، به ویژه جوانان، دیگر فقط «نه» به جمهوری اسلامی نمی گویند، بلکه برای آینده سیاسی کشور نیز یک آلترناتیو مشخص را فریاد می زنند؟
«تراستی ها»؛ حلقه ای که تحریم ساخته است
یکی از مهم ترین ابعاد کمتر شناخته شده اقتصاد تحریم شده ایران، شبکه ای است که در ادبیات اقتصادی جدید جمهوری اسلامی به آن «Trustees» یا «تراستی ها» گفته می شود.منطق شکل گیری این شبکه ساده است.وقتی بانک های ایرانی نمی توانند درآمد نفت را به شکل عادی دریافت کنند، دولت نفت را به شرکت ها و افراد مورد اعتماد خود می سپارد تا آن را از طریق شرکت های واسطه، پرچم های مختلف، نفتکش های موسوم به «ناوگان سایه»، انتقال کشتی به کشتی و شبکه های مالی غیررسمی به فروش برسانند.بعد قرار است درآمد حاصل به ایران بازگردد.اما همین جا یک مشکل بنیادی پدیدار می شود.
وقتی پول از سیستم رسمی بانکی خارج شد، نظارت نیز دشوار می شود.
«تراستی» عملاً به فرد یا شرکتی تبدیل می شود که میلیاردها دلار پول کشور از حساب ها و شبکه های تحت کنترل او عبور می کند.و اگر این شخص پول را برنگرداند، کشور با یک مسئله بسیار بزرگ روبه روست.
در ماه های اخیر ابعاد این مسئله در خود ایران نیز به موضوعی جنجالی تبدیل شده است. گزارش هایی از پرونده هایی سخن می گویند که در آنها میلیاردها دلار درآمد نفتی به کشور بازنگشته است. یک گزارش تحقیقی اخیر حتی از شبکه ای سخن می گوید که حدود ۱۱ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی را برنگردانده است؛ البته این ارقام و جزئیات اتهامات باید با احتیاط و به عنوان ادعاهای تحقیقی تلقی شوند، نه حکم قطعی دادگاه.اما اصل مسئله محل تردید نیست: تحریم، یک اقتصاد واسطه ای و غیرشفاف ساخته که در آن سودِ دور زدن تحریم ها خود به یک منبع عظیم ثروت تبدیل شده است.
این همان تناقضی است که جمهوری اسلامی نمی تواند از آن فرار کند.تحریم برای مردم هزینه دارد؛ اما برای بخشی از شبکه های نزدیک به قدرت می تواند منبع ثروت باشد.هرچه مسیر رسمی تجارت بسته تر شود، ارزش «دسترسی» بیشتر می شود.و هرچه دسترسی ارزشمندتر شود، فساد و الیگارشی نیز سودآورتر می شود.
چرا تحریم های جدید با گذشته تفاوت دارند؟
تحریم های پس از ۲۰۱۸ نیز فشار عظیمی بر ایران وارد کردند. اما جمهوری اسلامی طی سال های گذشته راه های دور زدن آنها را یاد گرفته است: فروش نفت به چین، شرکت های صوری، انتقال کشتی به کشتی، تغییر پرچم و نام کشتی ها، صرافی ها، تهاتر، استفاده از ارزهای غیرغربی و شبکه های مالی در امارات، ترکیه، هنگ کنگ و دیگر مراکز تجاری.حتی گزارش های رسمی آمریکا نیز به وجود شبکه گسترده شرکت های پوششی، واسطه ها و «بانکداری سایه» برای انتقال درآمدهای نفتی ایران اشاره کرده اند.بنابراین آمریکا اکنون تلاش می کند سطح دوم تحریم ها را هدف بگیرد: نه فقط فروشنده ایرانی، بلکه بانک، شرکت، صراف، کشتی، واسطه و طرف خارجی ای که این معامله را ممکن می کند.اقدامات جدید آمریکا علیه موسسات مالی مرتبط با ایران نیز همین جهت گیری را نشان می دهد.اما این سیاست یک محدودیت بزرگ دارد:چین.
چین هنوز مهم ترین خریدار نفت ایران است و آمریکا تاکنون از وارد شدن به رویارویی کامل با بزرگ ترین شریان اقتصادی ایران خودداری کرده است. گزارش های اخیر نشان می دهند که بخش عمده نفت صادراتی ایران همچنان به چین می رود و بخش مهمی از پرداخت ها از مسیرهای غیرشفاف و خارج از نظام مالی غرب انجام می شود.
پس تحریم جدید از یک طرف بسیار گسترده تر است؛ اما از طرف دیگر هنوز یک شکاف اساسی دارد.
تا زمانی که چین حاضر باشد بخش مهمی از نفت ایران را بخرد و برای آن مسیرهای پرداختی ایجاد شود، «محاصره کامل» امکان پذیر نیست.اما حتی یک محاصره ناقص نیز می تواند بسیار پرهزینه باشد.چرا؟
زیرا هر واسطه، هر تخفیف، هر انتقال پیچیده و هر ریسک تحریم، بخشی از درآمد نفت را می بلعد.ممکن است ایران نفت بفروشد، اما سوال مهم تر این است:از هر بشکه نفت فروخته شده، چه مقدار واقعاً به منابع قابل استفاده دولت تبدیل می شود؟آیا فشار اقتصادی حکومت را به مذاکره وادار می کند؟
این یکی از مهم ترین پرسش هاست.به نظر من پاسخ باید دوگانه باشد.
بله، فشار اقتصادی می تواند جناح هایی از حاکمیت را به این نتیجه برساند که ادامه رویارویی با آمریکا هزینه ای بیش از فایده آن دارد.اما نه، فشار اقتصادی لزوماً به معنای پیروزی جناح «مذاکره» نیست.اتفاقاً ممکن است در مرحله اول نتیجه معکوس داشته باشد.
حکومت های گرفتار بحران خارجی معمولاً دو انتخاب دارند:یا هزینه را کاهش می دهند و به مصالحه می روند؛یا برای حفظ انسجام داخلی، ملی گرایی، دشمن خارجی و بسیج هواداران را تشدید می کنند.
جمهوری اسلامی در ماه های اخیر هر دو مسیر را هم زمان آزموده است.از یک سو کانال های دیپلماتیک و تلاش برای مذاکره وجود دارد.از سوی دیگر رسانه های نزدیک به جریان «محور مقاومت» تلاش می کنند شکست یا عقب نشینی را به «مقاومت موفق در برابر آمریکا» تبدیل کنند.این دو سیاست الزاماً متناقض نیستند.ممکن است حکومت هم زمان مذاکره کند و جامعه را برای پذیرش هزینه مذاکره آماده کند.اما خطر اصلی برای جمهوری اسلامی زمانی ایجاد می شود که فشار اقتصادی با شکاف درون حاکمیت ترکیب شود.
اگر بخشی از الیگارشی به این نتیجه برسد که ادامه جنگ و تحریم منافع اقتصادی و سیاسی آن را نابود می کند، درگیری بر سر «ادامه مقاومت یا معامله با آمریکا» می تواند به شکاف واقعی در بالا تبدیل شود.در آن صورت تحریم دیگر فقط ابزار فشار خارجی نیست؛ به عامل تشدید مبارزه قدرت در داخل حکومت تبدیل می شود.
فلاکت اقتصادی؛ مسئله ای بسیار فراتر از «گرانی»
فلاکت امروز ایران را نباید فقط با شاخص تورم سنجید.وقتی قیمت ها بالا می رود، مزدبگیر ممکن است با کاهش مصرف، حذف کالاهای غیرضروری یا استفاده از پس انداز خود مدتی دوام بیاورد.اما وقتی تورم مزمن به سقوط ارزش پول، کاهش سرمایه گذاری، کمبود کالا، بحران مسکن، فرسایش نظام درمانی و آموزشی و کاهش امنیت شغلی متصل می شود، جامعه وارد مرحله دیگری می شود.در چنین شرایطی مردم دیگر فقط فقیر نمی شوند؛آینده خود را از دست می دهند.این تفاوت بسیار مهم است.جوانی که می داند با چند سال کار نمی تواند خانه بخرد، تشکیل خانواده دهد یا زندگی مستقلی بسازد، فقط از وضع موجود ناراضی نیست؛ او احساس می کند سیستم اجتماعی آینده ای برای او ندارد.همین گروه، بیش از همه مستعد تبدیل نارضایتی اقتصادی به نارضایتی سیاسی است.و اینجاست که بحران اقتصادی می تواند به بحران نسلی تبدیل شود.
«محور مقاومت» و تلاش برای بسیج پایگاه اجتماعی حکومت
در چنین شرایطی، حکومت نیازمند حفظ حداقلی از پایگاه اجتماعی خود است.در اینجا نقش رسانه هایی مانند «جدال» و چهره هایی همچون علی علیزاده قابل بررسی است؛ نه به این معنا که بتوان آنها را به سادگی «دستوربگیر حکومت» نامید، بلکه به این معنا که آنها بخشی از فضای فکری ای را نمایندگی می کنند که مقاومت در برابر آمریکا را محور اصلی تحلیل سیاسی خود قرار می دهد.
برای نمونه، کانال رسمی «جدال» در ماه های اخیر به شدت بر روایت «مقاومت ایران»، شکست فشار آمریکا و رد تصویر فروپاشی اقتصادی و سیاسی جمهوری اسلامی تاکید کرده است. در یکی از مطالب این کانال حتی صراحتاً ادعا شده که تصویر فروپاشی اجتماعی ایران و آمادگی مردم برای قیام براندازانه «غیرواقعی» است.
اما مسئله جالب تر آن است که هم زمان با این تبلیغات، بخش هایی از حاکمیت و نیروهای نزدیک به آن می کوشند هواداران خود را به خیابان بیاورند.این اقدام در ظاهر برای نمایش قدرت است.اما یک خطر بالقوه نیز دارد:
وقتی حکومت مجبور می شود برای اثبات اینکه «جامعه پشت سر ماست» هواداران خود را بسیج کند، در واقع ناخواسته اعتراف می کند که خیابان به میدان اصلی مشروعیت سیاسی تبدیل شده است.و این می تواند یک بازی دو لبه باشد.اگر حکومت بتواند ده ها هزار نفر را بسیج کند، ممکن است قدرت خود را نمایش دهد.اما اگر در مقابل، میلیون ها ناراضی احساس کنند که طرف مقابل در اقلیت است، بسیج حکومتی می تواند به جای ایجاد اعتماد، احساس امکان پیروزی را افزایش دهد.به بیان دیگر:
بسیج اقلیت برای نمایش قدرت، اگر در برابر خود یک اکثریت خاموش و ناراضی ببیند، می تواند به محرک روانی جنبش اعتراضی تبدیل شود.
تحول مهم تر: مردم فقط «نه» نمی گویند؛ «چه می خواهند؟» را هم مطرح می کنند.شاید مهم ترین نکته ای که باید در تحلیل چپ ایران تجدیدنظر شود همین باشد.در جنبش های اعتراضی گذشته، بخش بزرگی از جامعه عمدتاً حول نفی جمهوری اسلامی متحد می شد.در جنبش سبز، انتخابات و اصلاحات سیاسی اهمیت داشت.
در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، مطالبات اقتصادی و اعتراض به حکومت برجسته بود.در «زن، زندگی، آزادی»، مسئله آزادی های فردی، زنان، کرامت انسانی و نفی جمهوری اسلامی به محور اصلی تبدیل شد.اما در اعتراضات دی ماه ۱۴۰۵، شاهد پدیده دیگری بودیم:
بخش هایی از جامعه، به خصوص جوانان، یک آلترناتیو سیاسی مشخص را به شعار خیابانی تبدیل کردند.فراخوان های رضا پهلوی برای اعتراضات هماهنگ ۱۸ و ۱۹ دی و شعارهایی مانند «این آخرین نبرده، پهلوی برمی گرده» واقعیتی قابل مشاهده در فضای اعتراضی آن دوره بود. رسانه های مختلف، از جمله گزارش های مربوط به دانشگاه ها، حضور این شعارها و نمادهای پهلوی را گزارش کرده اند.این تحول را نباید دست کم گرفت.حتی اگر کسی با سلطنت طلبی مخالف باشد، نمی تواند از نظر جامعه شناسی جنبش ها این پدیده را نادیده بگیرد.زیرا جنبش زمانی وارد مرحله متفاوتی می شود که از «نارضایتی» به «تصویر آینده» حرکت کند.ممکن است آن تصویر آینده از نظر بخشی از جامعه مطلوب و از نظر بخشی دیگر نامطلوب باشد.اما از نظر سیاسی مهم است که وجود دارد.
آیا رضا پهلوی واقعاً «آلترناتیو» شده است؟
اینجا باید بسیار دقیق بود.اینکه شعارهای طرفدار پهلوی در اعتراضات شنیده شده اند، به معنی آن نیست که اکثریت جامعه ایران به سلطنت رای داده اند.هیچ انتخاب آزاد و سراسری ای در این زمینه برگزار نشده است.اما از طرف دیگر، اینکه بگوییم این گرایش صرفاً «تبلیغات اینترنتی» است نیز با شواهد موجود سازگار نیست.گزارش های مربوط به اعتراضات ژانویه ۲۰۲۶ نشان می دهند که شعارهای طرفدار پهلوی در شهرها و دانشگاه ها شنیده شده و حتی نماد شیر و خورشید نیز در برخی تجمعات دانشجویی ظاهر شده است.بنابراین باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت:
«رضا پهلوی مورد حمایت اکثریت ایرانیان است» ــ ادعایی که بدون انتخابات نمی توان اثبات کرد.و:
«رضا پهلوی به یک قطب واقعی در بخشی از جنبش ضد جمهوری اسلامی تبدیل شده است» ــ گزاره ای که شواهد بسیار بیشتری برای آن وجود دارد.این دومی بسیار مهم است.چرا این تغییر برای چپ اهمیت حیاتی دارد؟
چپ اگر این تحول را نادیده بگیرد، ممکن است همان اشتباهی را تکرار کند که بسیاری از جریان های سیاسی ایران در دهه های گذشته مرتکب شدند:جامعه واقعی را با تصویری که خود از جامعه دارند اشتباه بگیرند.
اگر جوان ایرانی که در دانشگاه شعار «پهلوی برمی گرده» می دهد را صرفاً «فریب خورده»، «ارتجاعی» یا «بی خبر از تاریخ» بدانیم، هیچ چیز درباره علت این انتخاب نمی فهمیم.سوال واقعی این است:چرا بخشی از جوانان، که در بسیاری از موارد هیچ تجربه مستقیمی از دوران پهلوی ندارند، به نماد پهلوی روی آورده اند؟
پاسخ را باید در جامعه امروز جست وجو کرد، نه فقط در گذشته.برای بخشی از این نسل، «پهلوی» لزوماً به معنای بازگشت دقیق به نظام سلطنتی سال های پیش از ۱۳۵۷ نیست.این نام می تواند برای آنان نماد چند چیز باشد:
- دولت سکولار؛
- ملی گرایی ایرانی؛
- تمامیت ارضی؛
- مخالفت با جمهوری اسلامی؛
- فاصله گرفتن از سیاست منطقه ای جمهوری اسلامی؛
- ثبات و توسعه؛
- و مهم تر از همه، یک آلترناتیو قابل تصور در برابر نظام موجود.
ممکن است این تصویر تاریخی یا سیاسی ناقص، گزینشی و حتی نوستالژیک باشد.اما در جامعه شناسی جنبش ها، آنچه مهم است معنایی است که کنشگران به یک نماد می دهند.
این تحول چه تغییری در توازن قوا ایجاد می کند؟تاثیر آن می تواند بسیار بزرگ باشد.یکی از نقاط ضعف اعتراضات ضد جمهوری اسلامی در سال های گذشته، پراکندگی شعارها درباره آینده بود.وقتی مردم فقط علیه حکومت باشند، حکومت می تواند این پرسش را مطرح کند:«بعد از من چه؟»
اما وقتی بخشی از جامعه پاسخ خود را به این پرسش پیدا می کند، وضعیت تغییر می کند.حتی اگر آن پاسخ مورد توافق همه نباشد.زیرا جنبش از جنبش اعتراضی به سمت جنبش تغییر رژیم حرکت می کند.این تحول می تواند سه پیامد داشته باشد.
اول، کاهش ترس.اگر فرد معترض تصور کند بعد از جمهوری اسلامی یک نیروی سیاسی وجود دارد که می تواند کشور را اداره کند، هزینه ذهنی اعتراض کاهش پیدامی کند.
دوم، جذب «منطقه خاکستری».کسانی که در جنبش «زن، زندگی، آزادی» فعال نبودند اما از حکومت ناراضی اند، ممکن است وقتی آلترناتیوی را قابل تصور ببینند، وارد میدان شوند.
سوم، افزایش شکاف در میان نیروهای حکومتی.زیرا نیروی امنیتی یا نظامی زمانی با بحران وفاداری روبه رو می شود که احساس کند حکومت نه تنها محبوب نیست، بلکه آینده سیاسی دیگری نیز واقعاً قابل تصور است.
فراخوان های رضا پهلوی در دی ماه دقیقاً تلاش می کردند از همین نقطه استفاده کنند: اعتراض خیابانی را به اعتصاب، نافرمانی و نهایتاً شکاف در نیروهای حکومتی پیوند بزنند.
اما یک خطر بزرگ نیز وجود دارد؛چپ نباید از یک خطای تحلیلی به خطای معکوس بیفتد.اینکه بخشی از جامعه به رضا پهلوی گرایش پیدا کرده است، به معنی پایان تاریخ سیاسی ایران نیست.
هیچ آلترناتیوی هنوز از طریق انتخابات آزاد و رقابت دموکراتیک مشروعیت نهایی پیدا نکرده است.همچنین جنبش ضد جمهوری اسلامی همچنان متکثر است.
حتی در دانشگاه ها نیز همه شعارها طرفدار پهلوی نبودند؛ در برخی دانشگاه ها شعارهایی با محتوای «نه پهلوی، نه رهبر» و آزادی و برابری نیز شنیده شد.بنابراین واقعیت پیچیده تر است:
جنبش ایران یکپارچه سلطنت طلب نشده است؛ اما سلطنت طلبی از یک جریان حاشیه ای به یکی از قطب های مهم جنبش ضد جمهوری اسلامی تبدیل شده است.همین تفاوت باید در تحلیل چپ وارد شود.
چین و روسیه باز هم مسئله را حل نمی کنند
چین می تواند برای ایران زمان بخرد.روسیه نیز می تواند در حوزه های نظامی، انرژی و سیاسی کمک کند.اما هیچ یک نمی توانند مشکل بنیادی ایران را حل کنند.چین می تواند نفت ارزان بخرد.اما نمی تواند به جای مردم ایران مصرف کند.می تواند بخشی از ارز را تامین کند.اما نمی تواند بهره وری اقتصاد ایران را بالا ببرد.روسیه می تواند سلاح یا فناوری بدهد.اما نمی تواند بحران مشروعیت سیاسی را حل کند.و هیچ کدام نمی توانند شکاف میان یک حکومت و بخش بزرگی از نسل جوان را از میان ببرند.بنابراین کمک خارجی می تواند زمان بخرد، اما نمی تواند بحران ساختاری را درمان کند.
ایران عراق نمی شود؛ اما خطر عراق شدن واقعی است
ایران الزاماً به سرنوشت عراق دهه ۱۹۹۰ دچار نخواهد شد.اقتصاد، جمعیت، ساختار صنعتی، منابع انسانی و جایگاه ژئوپولیتیک ایران با عراق تفاوت دارد.اما یک درس عراق همچنان معتبر است:
تحریم های گسترده ممکن است یک حکومت را تضعیف کنند، بدون آنکه آن را سرنگون کنند؛ در عوض ممکن است جامعه را سال ها فقیر و فرسوده کنند.این بزرگ ترین خطر سیاست آمریکا نیز هست.
اگر هدف واشنگتن واقعاً تغییر رفتار جمهوری اسلامی باشد، فشار اقتصادی می تواند حکومت را به مذاکره بکشاند.اما اگر هدف تغییر رژیم باشد، تجربه عراق و دیگر نمونه های تاریخی نشان می دهد که تحریم اقتصادی به تنهایی ابزار مطمئنی نیست.و اگر در این میان اکثریت مردم ایران زیر بار تورم، سقوط ریال و بیکاری خرد شوند، نمی توان از منظر چپ این فاجعه انسانی را نادیده گرفت.
نقطه تعیین کننده: وقتی بحران اقتصادی و بحران آلترناتیو به هم برسند
به نظر من مهم ترین تغییر امروز ایران فقط افزایش تحریم ها نیست.تغییر مهم تر، اتصال سه بحران است:بحران اقتصادی،بحران مشروعیت،و بحران آلترناتیو.
تا زمانی که حکومت می توانست بگوید «مخالفان ما پراکنده اند و هیچ کس نمی داند فردای ایران چه خواهد بود»، توانایی اش برای مدیریت نارضایتی بیشتر بود.
اما اگر بخشی از جامعه به این نتیجه برسد که «حکومت دیگر توان اداره کشور را ندارد و آلترناتیوی نیز وجود دارد»،آنگاه محاسبه سیاسی تغییر می کند.این همان چیزی است که می تواند به بحران وفاداری در دستگاه دولت منجر شود.در چنین شرایطی حتی یک شوک اقتصادی کوچک ــ جهش قیمت نان، سوخت، ارز، قطع دستمزدها، بحران بانکی یا کمبود کالا ــ می تواند اثری بسیار بزرگ تر از اندازه واقعی خود داشته باشد.زیرا مردم دیگر فقط از فقر عصبانی نیستند.آنها ممکن است احساس کنند:
«این حکومت رفتنی است.»
و همین باور، در جامعه شناسی انقلاب ها، خود یک متغیر سیاسی بسیار مهم است.
وظیفه چپ چیست؟
چپ ایران در برابر این تحول یک انتخاب تاریخی دارد.می تواند همچنان شعارهای گذشته را تکرار کند و تصور کند جامعه نیز همان جامعه بیست یا سی سال پیش است.یا می تواند جامعه واقعی را مطالعه کند.اگر بخش بزرگی از جوانان امروز ملی گرا شده اند، باید فهمید چرا.اگر بخشی از آنها به پهلوی گرایش پیدا کرده اند، باید فهمید چرا.اگر شعارهای ضد جمهوری اسلامی جای شعارهای اصلاح طلبانه را گرفته اند، باید فهمید چرا.اگر «ایران» برای بخشی از نسل جوان جای «محور مقاومت» را گرفته است، این را باید تحلیل کرد.و اگر جوانی که هیچ خاطره ای از سال ۱۳۵۷ ندارد، به نماد شیر و خورشید روی می آورد،پاسخ درست چپ این نیست که به او درس تاریخ بدهد؛ ابتدا باید بفهمد این نماد برای او چه معنایی پیدا کرده است.چپ تنها در صورتی می تواند دوباره به یک نیروی اجتماعی موثر تبدیل شود که از جامعه واقعی آغاز کند، نه از جامعه ای که آرزو دارد وجود داشته باشد.این به معنای تسلیم شدن در برابر سلطنت طلبی نیست.برعکس.به معنای ورود واقعی به رقابت سیاسی بر سر آینده ایران است.
چپ باید بتواند در برابر این پرسش که «بعد از جمهوری اسلامی چه؟» پاسخ خود را ارائه کند.نه فقط «سوسیالیسم» به عنوان یک کلمه کلی، بلکه:چه نوع دولت؟چه نوع اقتصاد؟چه نوع رابطه میان دولت و دین؟چه نوع مالکیت بر نفت و گاز؟چه نوع سیاست خارجی؟چه حقوقی برای کارگران؟چه نظام تامین اجتماعی؟چه رابطه ای میان مرکز و اقوام و مناطق؟چه تضمینی برای انتخابات آزاد؟چه تضمینی برای آزادی بیان و تشکل؟و مهم تر از همه:
چگونه می توان هم زمان با جمهوری اسلامی مخالفت کرد و اجازه نداد ایران به میدان رقابت قدرت های خارجی تبدیل شود؟اینها پرسش هایی هستند که نسل جدید منتظر پاسخ آنهاست.
پایان: انفجار یا گذار؟
ممکن است جمهوری اسلامی هنوز بتواند چند سال دیگر دوام بیاورد.ممکن است چین و شبکه های غیررسمی فروش نفت به آن فرصت بدهند.ممکن است بخشی از فشار آمریکا به مذاکره و توافق منجر شود.ممکن است جناحی از حاکمیت کنار زده شود و جناح دیگری قدرت را در دست بگیرد.اما یک چیز تغییر کرده است:
بحران امروز فقط بحران حکومت نیست؛ بحران رابطه میان حکومت و جامعه است.تحریم های جدید آمریکا این بحران را تشدید می کنند، اما علت اصلی آن نیستند.فساد، ناکارآمدی، الیگارشی، سرکوب، سقوط ارزش پول، انحصار اقتصادی و سیاست خارجی پرهزینه، سال ها پیش از کارزار جدید واشنگتن وجود داشته اند.
از سوی دیگر، تحریم های جدید نیز بی تاثیر نیستند. آنها می توانند سرعت فرسایش اقتصادی را بالا ببرند و مبارزه بر سر منابع باقی مانده را درون حکومت تشدید کنند.بنابراین آینده را نباید با یک جمله پیش بینی کرد.نه «رژیم فردا سقوط می کند» تحلیل است؛نه «جمهوری اسلامی همه این فشارها را پشت سر می گذارد» تحلیل است.
سناریوی محتمل تر، دوره ای از فرسایش شدید اقتصادی، مبارزه درون حاکمیت، اعتراضات دوره ای و تلاش هم زمان چند نیروی سیاسی برای سازمان دادن جامعه است.در این میان، ظهور یک آلترناتیو مشخص در بخشی از جنبش، معادله را تغییر داده است.این آلترناتیو الزاماً نهایی و تثبیت شده نیست.اما وجود آن را دیگر نمی توان انکار کرد.و شاید مهم ترین پرسش سال های آینده همین باشد:
آیا جنبش ضد جمهوری اسلامی خواهد توانست از «نه به جمهوری اسلامی» عبور کند و بر سر «چه نوع ایرانی می خواهیم؟» به یک پاسخ سیاسی دست یابد؟اگر پاسخ این پرسش شکل بگیرد، آن گاه بحران اقتصادی ممکن است از یک روند فرسایشی به یک بحران سیاسی تعیین کننده تبدیل شود.اما اگر پاسخ شکل نگیرد، حتی یک انفجار اجتماعی عظیم نیز ممکن است فقط به یک دور دیگر از سرکوب، آشوب و فرسایش منجر شود.
برای چپ، بنابراین مسئله فقط این نیست که «آیا جمهوری اسلامی سقوط می کند؟»مسئله این است که وقتی لحظه تغییر فرا رسید، چپ ایران در کنار جامعه خواهد بود یا در حاشیه تاریخ؟و پاسخ این پرسش را نه در شعارهای گذشته، بلکه در توانایی آن برای فهمیدن جامعه ای که در حال تغییر است، باید جست وجو کرد.
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع سایت شوراها را منعکس نمی کند
مروری بر مهمترین کنشهای کارگری مرداد۱۴۰۵: ماه سرریز شدن مطالبات و دشوارتر شدن سازمانیابی!
تارنمای داوطلب: وقایع مربوط به کنشهای کارگری مرداد ۱۴۰۵ را نمیتوان صرفاً با شمارش تجمعها و اعتصابهای کارگران درک کرد. پشت ۶۸ کنش ثبتشده در شهرهای مختلف کشور، فشارهای اقتصادی قرار دارد که زندگی مزدبگیران را روزبهروز سختتر میکند؛ تورم بالا، کوچکتر شدن سبد معیشت، افزایش هزینه درمان، جهش نرخ ارز و نامشخص ماندن چشمانداز مذاکرات ایران و آمریکا، همزمان قدرت خرید دستمزدی را که قرار بود در میانه سال متناسب با تورم ترمیم شود، کاهش داده و ناامنی اقتصادی را تشدید کرده است. در روزهای پایانی مرداد، جهش دوباره نرخ ارز و عبور دلار از ۲۰۰ هزار تومان در روزهای ابتدایی شهریور، چشمانداز دشوارتری را پیش روی کارگران و بازنشستگان قرار داده است.
اگر بخواهیم وضعیت امروز جامعه کارگری ایران را بفهمیم، نقطه شروع را نباید صرفاً در کارخانه، اداره یا محل تجمع جستوجو کرد. باید از اقتصاد کلان به زندگی روزمره کارگران رسید؛ از تورم و نرخ ارز به قیمت مواد غذایی، اجاره مسکن، هزینه درمان و در نهایت به ارزش واقعی دستمزد.
در ماههای ابتدایی تابستان، نرخ تورم همچنان در سطوح بسیار بالا قرار داشت و فشار هزینههای زندگی بر خانوارهای کارگری افزایش یافت. همزمان، مذاکرات میان ایران و آمریکا که میتوانست دستکم بخشی از فشارهای اقتصادی و تحریمی را کاهش دهد، به نتیجه نرسید. در چنین شرایطی، اقتصاد ایران نهتنها با محدودیتهای ساختاری خود روبهروست، بلکه زیر فشار ادامه تحریمها و محدود شدن دسترسی به منابع و بازارهای خارجی نیز قرار دارد.
بنابر آخرین آمارهای اعلام شده تورم نقطهبهنقطه در نخستین ماه تابستان تیرماه به حدود ۸۸ درصد رسید و تورم سالانه نیز در گزارش مرکز آمار ۶۶ درصد اعلام شد؛ این یعنی فاصله میان درآمد و هزینههای زندگی با سرعتی بیشتر از گذشته در حال گسترش است.
این در حالیست که در روزهای پایانی مرداد، با اعلام تنگتر شدن محاصره اقتصادی از سوی آمریکا، شوکی جدی به اقتصاد ایران وارد شد و بازار ارز نیز جهش تازهای را تجربه کرد. دلار آزاد که مرداد را در محدوده ۱۹۰ هزار تومان آغاز کرده بود، در پایان ماه به حدود ۱۹۳ هزار تومان رسید و در روزهای ابتدایی شهریور از مرز ۲۰۰ هزار تومان عبور کرد.
این اعداد فقط شاخصهای اقتصادی نیستند و مستقیماً به سفره کارگران، هزینه درمان بازنشستگان، قیمت مواد غذایی، اجاره مسکن و توان خرید مزدبگیران منتقل میشوند. در شرایطی که مذاکرات میان ایران و آمریکا به نتیجهای نرسیده و چشمانداز روشنی برای کاهش فشار تحریمها و محاصره اقتصادی وجود ندارد، جهش نرخ ارز میتواند موج تازهای از افزایش قیمتها را به اقتصاد تحمیل کند.
با این مقدمه، بررسی ۶۸ کنش کارگری ثبتشده در مرداد ۱۴۰۵ نشان میدهد اعتراضات کارگری در این ماه بیش از هر چیز محصول انباشت مطالباتی است که زیر سایه جنگ و بحرانهای سیاسی و اقتصادی داخلی، ماههاست بدون پاسخ باقی مانده است. گرچه بازنشستگان همچنان بزرگترین گروه معترض بودند، اما در کنار آنها کارگران پیمانکاری، نیروهای اخراجشده برخی بنگاههای اقتصادی، کارکنان نفت و پتروشیمی، کارگران شهرداری، رانندگان و حتی جوانان جویای کار نیز به میدان آمدند. از معوقات مزدی و بیمه تا تبعیض در پرداخت، اخراج و بیاثر ماندن آرای بازگشت به کار، مجموعه این اعتراضات تصویری از فرسایش حقوق و امنیت شغلی نیروی کار ارائه میدهد. همزمان، تصویب کلیات طرح «مقابله با نفوذ» در مجلس، نگرانیهایی درباره دشوارتر شدن ارتباطگیری، شبکهسازی و تشکلیابی مستقل گروههای مختلف مدنی و صنفی و به ویژه کارگران ایجاد کرده است.
مرداد چگونه گذشت
مروری بر دادههای جمعآوری شده از اعتراضات مردادماه حاکی از آن است که تعداد شهرها و مناطق درگیر اعتراض به حدود ۲۵ شهر رسیده است. اعتراضات از مراکز بزرگی مانند تهران و اصفهان تا شهرهای صنعتی و نفتی خوزستان، عسلویه، تبریز، رشت و دیگر مناطق کشور پراکنده بوده است.
در عین حال، بسیاری از تجمعات مستقیماً متوجه نهادهای دولتی و عمومی بودهاند؛ سازمان تأمین اجتماعی، فرمانداری، استانداری، وزارتخانهها و نهادهای مدیریتی. این موضوع نشان میدهد دولت در بخش بزرگی از این اعتراضات، مستقیم یا غیرمستقیم، یکی از طرفهای اصلی مطالبه است.
گروههای معترض هم متنوعاند. از بازنشستهای که ماهها منتظر معوقات خود است تا کارگر شهرداری که شش ماه مزد طلب دارد؛ کارگری که رأی بازگشت به کار گرفته اما هنوز بیکار است، کارگر پیمانکاری که سالها سابقه دارد اما همچنان در ساختار نابرابر پیمانکاری قرار گرفته و جوانی که حتی برای ورود به بازار کار، خود را در برابر روندهای غیرشفاف استخدامی میبیند. اگر بخواهیم فقط یک ویژگی را از مجموعه ۶۸ کنش انتخاب کنیم، شاید مهمترین آن تداوم مطالبهگری بدون دستیابی به نتیجه نهایی باشد.
بازنشستگان؛ همچنان میداندار اعتراضات
بازنشستگان همچنان بزرگترین گروه حاضر در اعتراضات مرداد بودند. بازنشستگان مخابرات، تأمین اجتماعی و فولاد مهمترین بخش این اعتراضات را تشکیل دادند و مطالبات آنها عمدتاً حول معیشت، متناسبسازی، معوقات مزدی، بیمه درمانی و خدمات رفاهی متمرکز بود.
در مورد بازنشستگان تأمین اجتماعی، عدم پرداخت مابهالتفاوت افزایش حقوق فروردین و اردیبهشت و ناکافی بودن مستمری در برابر هزینههای زندگی از مطالبات اصلی بود. بازنشستگان مخابرات و فولاد نیز علاوه بر مسائل مزدی، اجرای متناسبسازی و مشکلات بیمهای را مطرح کردند. در واقع، بحران بازنشستگان را نمیتوان فقط به «پایین بودن حقوق» تقلیل داد. مستمری ناکافی، معوقات، افزایش هزینه درمان و اختلال در بیمههای تکمیلی ز دیگر مطالبات این گروه از مزدبگیران است که بسیاری از آنها حل نشده باقی مانده است. در حال حاضر با افزایش ۳۵ درصدی تعرفههای خدمات درمانی، هزینههای درمان به یکی از فشارهای جدی بر معیشت بازنشستگان تبدیل شده است. وضعیت امروز درمان بازنشستگان را میتوان با مقایسه آن با سالهای گذشته بهتر درک کرد. پیش از سال ۱۳۸۳، درمان بازنشستگان در دو قالب مستقیم و غیرمستقیم ارائه میشد؛ در درمان مستقیم، خدمات بدون دریافت هزینه از بازنشسته ارائه میشد و در درمان غیرمستقیم نیز سهم پرداختی بازنشستگان در خدمات سرپایی ۳۰ درصد و در خدمات بستری ۱۰ درصد بود.
اما از سال ۱۳۸۳ و با تغییر رویکرد مدیریتی سازمان، بهتدریج سهم پرداختی بازنشستگان افزایش یافت و پوشش درمانی محدودتر شد. از سال ۱۳۹۱ نیز بیمه تکمیلی به این ساختار اضافه شد؛ در حالی که بازنشستگان همچنان سهم مربوط به درمان را از محل حق بیمه خود پرداخت میکنند و هزینه بیمه تکمیلی نیز به آن افزوده شده است. با این حال، به گفته فعالان بازنشستگی، پوشش بیمه تکمیلی موجود همچنان پاسخگوی هزینههای واقعی درمان نیست و بخش قابلتوجهی از هزینهها همچنان بر دوش بازنشسته باقی میماند.
در این میان دولت تلاش میکند با وعده پرداخت معوقات ماههای ابتدایی سال تا حدی از انباشت مطالبات و گسترش دامنه این اعتراضات بکاهد. وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در روزهای اخیر سرانجام اعلام کرد پرداخت معوقات فروردین از ۹ شهریور آغاز خواهد شد و پرداخت معوقات اردیبهشت نیز در ادامه انجام میشود. وعدهای که باید منتظر تحقق آن ماند. اما باید توجه داشت که وقتی بخشی از مطالبات مربوط به ماههای نخست سال، تا پایان مرداد همچنان پرداخت نشده، اعتراض بازنشستگان دیگر صرفاً یک اعتراض دورهای نیست و به نشانهای از تداوم بحران درآمد و تأمین اجتماعی تبدیل شده است.
معوقات مزدی، وقتی مزد به مطالبهای چندماهه تبدیل میشود
در کنار بازنشستگان، معوقات مزدی یکی از پرتکرارترین محورهای اعتراضات مرداد بود. کارگران ریختهگری ماشینسازی تبریز از عدم پرداخت حقوق خرداد و تیر خبر دادند و کارگران شرکتی شهرداری زاهدان نیز از حدود شش ماه حقوق و مزایای پرداختنشده سخن گفتند. در زاهدان، کارگران در شرایطی که مسئول نظافت و پاکیزگی شهر هستند، از تأخیر طولانی در پرداخت حقوق خود گلایه داشتند و نسبت به افزایش حجم مطالبات در ماههای آینده هشدار دادند. مسئله برای این کارگران صرفاً یک اختلاف حساب با کارفرما نیست؛ چرا که حقوق عقبافتاده در شرایط تورمی مستقیماً به بحران معیشت خانواده تبدیل میشود.
در ماهشهر نیز کارگران شهرداری به دلیل تأخیر در پرداخت حقوق، عدم پرداخت اضافهکاری، مابهالتفاوت حقوق فروردین و اردیبهشت، مزایای رفاهی و سهم کارفرما از حق بیمه تأمین اجتماعی دست به اعتصاب زدند.
شهرداری اعلام کرده بخشی از مطالبات را مستقیم پرداخت کرده و بخش دیگری را به حساب پیمانکار واریز کرده است؛ اما پیمانکار مطالبات کارگران را نپرداخته است. با وجود اینکه زنجیره پیمانکاری میتواند مسئولیت را میان چند طرف توزیع کند، اما هزینه این تقسیم مسئولیت در نهایت بر دوش کارگر میافتد و واقعیت این است که برای کارگری که مزد و بیمهاش پرداخت نشده، اینکه شهرداری مسئول است یا پیمانکار، تفاوتی در قبضهای پرداختنشده و هزینه زندگی او ایجاد نمیکند.
پتروشیمی کارون، ۲۴۰ کارگر و بیش از ۲۰ روز اعتراض
یکی از مهمترین نمونههای اعتراضات مرداد، اعتراض بیش از ۲۴۰ کارگر ارکان ثالث پتروشیمی کارون در ماهشهر بود که بیش از ۲۰ روز ادامه یافت. این کارگران، که بسیاری از آنها بیش از ۱۷ سال سابقه کار دارند، نسبت به حذف بخشی از دستمزد و اختلاف فاحش دریافتی میان نیروهای پیمانکاری و رسمی اعتراض کردند. به گفته کارگران، آیتم «ترمیم حقوق» معادل ۹۰ ساعت که از سال ۱۳۹۹ تا پایان ۱۴۰۴ بهطور مستمر در فیش حقوقی آنها درج میشد، چهار ماه است حذف شده است. اعتراض ابتدا در محوطه شرکت برگزار میشد، اما پس از ممنوعالورود شدن کارگران در هفته نخست مرداد، تجمعها به بیرون مجتمع منتقل شد. گزارشهای منتشرشده در شبکههای اجتماعی نیز ادامه اعتراض کارگران پیمانکاری پتروشیمی کارون را تأیید میکنند.
این مورد، یکی از روشنترین نمونههای تبعیض میان نیروی رسمی و پیمانکاری در دادههای مرداد است. کارگرانی که سالها در یک مجموعه کار کردهاند، با ساختار مزدی متفاوتی روبهرو هستند و حذف یک آیتم پرداختی میتواند مستقیماً به کاهش درآمد آنها منجر شود. در اینجا مسئله فقط «ترمیم حقوق» نیست؛ مسئله بزرگتر، دوگانه شدن نیروی کار در شرایط کاری شبیه هم است. همان قصهی همیشگی که کارگر رسمی و کارگر پیمانکاری، با کار مشابه یا نزدیک به هم، حقوق و مزایای متفاوت دریافت میکنند.
پتروشیمی امیرکبیر، وقتی رأی بازگشت به کار اجرا نمیشود.
نمونه مهم دیگر در اعتراضات یک ماه اخیر، اعتراضات کارگران روزمزد اخراجشده پتروشیمی امیرکبیر در منطقه ویژه اقتصادی و پتروشیمی سربندر هستند. این کارگران که از آذر ماه سال گذشته اخراج شدهاند، پس از پیگیریهای مداوم، با تشکیل کمیسیونی از نمایندگان اداره کار، فرمانداری، مدیریت شرکت، اداره اطلاعات و نمایندگان کارگری، در نهایت رأی به بازگشت به کار گرفتند. بر اساس این رای مقرر بود کارگران ظرف هفت تا ۱۰ روز به محل کار بازگردند. اما با وجود صدور رأی، اقدامی برای اجرای آن انجام نشده و کارگران همچنان بیکار و بلاتکلیف ماندهاند. موردی که یک گام فراتر از «اخراج» است. وقتی رأیی به نفع کارگر صادر میشود اما اجرا نمیشود، یعنی مسئله به بیاثر شدن سازوکار حل اختلاف برمیگردد و میتواند اعتماد به سازوکارهای رسمی حل اختلاف را به شدت کاهش دهد.
علاوه بر کارگران اخراجی پتروشیمی امیرکبیر، کارگران تعدیلشده پروژههای گاز، نیروهای بیکار شده پتروشیمی سلمان فارسی، کارکنان پیمانکاری و نیروهای خدمات شهری نیز با اشکال مختلفی از ناامنی شغلی مواجهاند.
در برخی موارد، کارگر سالها سابقه کار دارد اما همچنان با قرارداد پیمانکاری یا حجمی کار میکند. در برخی موارد، کارگر اخراج شده اما بازگشتش به کار عملی نمیشود. در موارد دیگر، رأی بازگشت به کار وجود دارد ولی اجرا نمیشود. این وضعیت نشان میدهد که امنیت شغلی در بسیاری از بخشهای بازار کار نه یک حق تثبیتشده، بلکه نتیجه توان کارگر برای پیگیری مداوم آن است.
فولاد اهواز، اعتراض به توقف تولید و فرسایش زندگی کارگر
گروه ملی صنعتی فولاد ایران در اهواز نیز از جمله گروههای معترض یک ماه اخیر بود؛ اعتراضی که البته مسبوق به سابقه است و در سالهای گذشته نیز بارها به دلیل مشکلات تولید، مطالبات مزدی و وضعیت اشتغال، شاهد اعتراض کارگران این مجتمع بودهایم. این بار کارگران خواستار بازگشت خطوط تولید به چرخه فعالیت، پرداخت کامل حقوق و دستمزدهای معوق، برخورداری از بیمه درمانی کارآمد و رسیدگی به مشکلات بازنشستگی شدند.
اهمیت این اعتراض به در کنار هم قرار گرفتن چند مسئله تولید، دستمزد، بیمه و آینده شغلی برمیگردد. برای کارگر صنعتی، بحران تولید صرفاً مسئلهای مربوط به عملکرد شرکت نیست. توقف یا کاهش تولید میتواند مستقیماً به امنیت شغلی، پرداخت مزد، بیمه و آینده بازنشستگی او منتقل شود. تداوم اعتراضات فولاد اهواز نیز نشان میدهد که این مسائل نه مطالباتی مقطعی، بلکه بخشی از مشکلات انباشتهای هستند که در سالهای گذشته بارها خود را در قالب اعتراض کارگری نشان دادهاند.
جوانان جویای کار، اعتراض به نابرابری در دسترسی به شغل
یکی از مهمترین موارد جدیدی که باید در تصویر مردادماه دیده شود، تجمع جوانان جویای کار در شهرهای مختلف است. در کشت و صنعت کارون، معترضان نسبت به آنچه استخدامهای بیضابطه و توصیهای میدانستند اعتراض کردند و خواستار دسترسی برابر به فرصتهای شغلی شدند. مدیریت شرکت اعلام کرده بود توزیع فرمهای استخدامی غیرقانونی بوده و مجموعه در حال حاضر برنامهای برای استخدام ندارد؛ در مقابل، معترضان مدعی وجود مواردی از استخدامهای رابطهای و بدون ضابطه بودند. فارغ از اختلاف دو طرف درباره جزئیات، خود شکلگیری اعتراض اهمیت دارد. بحران بازار کار فقط در محل کار و میان کارگران شاغل دیده نمیشود؛ جوانانی که هنوز وارد بازار کار نشدهاند نیز نسبت به نحوه توزیع فرصتهای اشتغال معترضاند. وقتی دسترسی به شغل به جای سازوکارهای شفاف و عمومی، به رابطه و توصیه گره بخورد، اعتراض به یکی از معدود راههای مطالبه حق اشتغال تبدیل میشود.
پرستاران، وقتی مطالبهگری صنفی همچنان هزینهزاست
در ادامه اعتراضات پراکنده پرستاران در ماههای اخیر، اعتراض پرستاران بیمارستان شماره ۲ فیاضبخش تهران نیز یکی از رخدادهای مهم مرداد بود. مطالبات عمده پرستاران شامل مشکلات معیشتی، کمبود نیرو، فشار کاری و اضافهکاری اجباری بارها تکرار شده و در جریان آنها برخوردهایی با پرستاران معترض صورت گرفته است. در ادامه همین برخوردها، در جریان اعتراضات یک ماه گذشته پرستاران بیمارستان فیاضبخش دو نفر بازداشت شدند و برای شش نفر حکم انفصال از خدمت صادر شده، ۱۲ نیروی غیررسمی اخراج شدهاند و سایر معترضان نیز با تهدید به پرونده انضباطی و کسر حقوق مواجه شدهاند.
در مورد جزئیات برخوردها روایتهای متفاوتی منتشر شده است؛ اما مستقل از اختلاف درباره ابعاد برخورد، خود اعتراض نشاندهنده فشار همزمان دستمزد، کمبود نیرو و حجم کار بر کادر درمان است.
طرح «مقابله با نفوذ»، نگرانی تازه برای محدود شدن تشکلیابی
دادههای مرداد نشان میدهد کارگران بارها برای مطالبات مشابه تجمع کردهاند، اما بسیاری از این مطالبات همچنان تکرار میشوند. این یعنی چرخه مطالبهگری، تجمع، وعده بیپاسخ، ادامهدار شدن مشکل و اعتراض دوباره مرتبا در حال تکرار است. یکی از دلایل تکرار این چرخه، ضعف امکان شکلگیری تشکلهای مستقل و پایدار است؛ تشکلهایی که بتوانند اعتراضهای پراکنده را به مذاکره و قدرت چانهزنی مستمر تبدیل کنند.
در چنین شرایطی، تصویب کلیات طرح «مقابله با نفوذ سرویسهای اطلاعاتی و دولتها یا نهادهای بیگانه در کشور» در ۲۵ مرداد، یک تحول مهم دیگر بود. مجلس کلیات این طرح را با ۱۸۳ رأی موافق، ۴ رأی مخالف و ۵ رأی ممتنع از مجموع ۲۵۸ نماینده حاضر تصویب کرد اما از جزییات آن اطلاعاتی منتشر نشده است.
اهمیت این طرح ۳۳ مادهای برای جامعه کارگری از آنجا ناشی میشود که فعالیت صنفی مستقل در دنیای امروز فقط در چارچوب محل کار اتفاق نمیافتد. تشکلها و فعالان کارگری ممکن است برای آموزش، تبادل تجربه، اطلاعرسانی، ارتباط با اتحادیههای بینالمللی، گزارش نقض حقوق کار یا پیگیری مسائل صنفی با نهادها و افراد خارج از کشور ارتباط داشته باشند. در این میان اگر ارتباطات خارجی با تعاریف گسترده و مبهم از «نفوذ» در قالب طرح مجلس، در معرض جرمانگاری یا نظارت قرار گیرد، میتواند هزینه ارتباطگیری و شبکهسازی صنفی را افزایش دهد. نگرانی اصلی لزوماً این نیست که طرح مستقیماً بگوید «تشکل کارگری ممنوع است». پیامد میتواند غیرمستقیمتر باشد و فعال صنفی پیش از برقراری ارتباط، ناچار شود مدام درباره اینکه این ارتباط چگونه تفسیر خواهد شد، ریسک امنیتی آن چیست و آیا نیازمند ثبت یا مجوز است، تصمیم بگیرد.
جمعبندی، مرداد، ماه فرسایش حقوق کار
مرداد ۱۴۰۵ را میتوان ماه انباشت مطالبات، فرسایش امنیت شغلی و تداوم اعتراضات حلنشده دانست. ۶۸ کنش در حدود ۲۵ شهر نشان میدهد اعتراض کارگری همچنان در نقاط مختلف کشور جریان دارد. بازنشستگان بزرگترین بخش این اعتراضات را تشکیل دادهاند، اما دامنه اعتراض بسیار گستردهتر است. از کارگر اخراجی پتروشیمی تا نیروی پیمانکاری، از کارگر شهرداری تا راننده، از پرستار تا جوانی که هنوز نتوانسته وارد بازار کار شود.
مطالبات نیز از تقاضا برای «دستمزد بیشتر» فراتر رفته است. در مرداد، کارگران برای دریافت مزد، دریافت بیمه، حفظ شغل، اجرای رأی بازگشت به کار، برخورداری برابر از مزایا، دسترسی عادلانه به فرصت شغلی و پایان دادن به تبعیض اعتراض کردهاند. در مقابل، بخش بزرگی از این مطالبات همچنان بیپاسخ یا بلاتکلیف مانده است. به همین دلیل، شاید دقیقترین توصیف از مرداد این باشد که اعتراضات در حال تکرار است، چون مطالبات انباشته شده و مسئله در حال حل شدن نیست. اما مسئله فقط تکرار اعتراض نیست. آنچه در بلندمدت تعیینکننده خواهد بود، این است که آیا این اعتراضهای پراکنده میتوانند به سازماندهی و قدرت چانهزنی پایدار تبدیل شوند یا نه.
در این نقطه، طرحهای همچون طرح «مقابله با نفوذ» اهمیت پیدا میکند. این طرح، در صورت تصویب و اجرای مقررات گسترده درباره ارتباطات خارجی و فعالیتهای مدنی، میتواند هزینه ارتباطگیری و شبکهسازی را برای تشکلها و فعالان افزایش دهد. البته درباره آثار قطعی آن هنوز باید منتظر متن نهایی قانون و نحوه اجرای آن ماند. اما همین جهتگیری حقوقی، در کنار برخوردهای اداری و امنیتی با برخی اعتراضهای صنفی، میتواند فضای لازم برای سازماندهی مستقل را محدودتر کند. در این میان شاید مهمترین مسئله پیش روی جامعه کارگری همین باشد که در شرایطی که بحران معیشت و امنیت شغلی عمیقتر میشود، توان کارگران برای سازماندهی جمعی و واداشتن طرف مقابل به اجرای تعهدات تا چه اندازه تضعیف خواهد شد.
فرهنگ و اندیشه
میراث نظری

مارکس، نظریهپرداز آنارشیسم ، ماکسیمیلیان روبل
مقاله ماکسیمیلیان روبل در سال ۱۹۷۳ که صرف نظر از انتقادات طولانی مارکس از نظریهپردازان مشهور آنارشیست، عناصر لیبرتارین موجود در آثار مارکس و اهمیت آن برای آنارشیسم را برجسته میکند.
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
*
شاگردان مارکس که نه در ارزیابی محدودیتهای نظریه او و نه در تعیین استانداردها و حوزه کاربرد آن موفق بودهاند، به او خدمت بدی کردهاند و در نهایت نقش یک غول افسانهای، نمادی از علم و قدرت مطلق انسان سازنده ، سازنده سرنوشت خود را بر عهده گرفتهاند.
تاریخ این مکتب هنوز در حال نوشته شدن است، اما حداقل میدانیم که چگونه پدید آمد: مارکسیسم، به عنوان تدوین مجموعهای از اندیشههای بدفهمیده و بدتفسیر شده، در زمانی متولد و توسعه یافت که آثار مارکس هنوز به طور کامل در دسترس نبود و بخشهای مهمی از آن منتشر نشده بود. بنابراین، پیروزی مارکسیسم به عنوان یک دکترین دولتی و ایدئولوژی حزبی، چندین دهه قبل از انتشار نوشتههایی بود که در آنها مارکس به روشنترین و کاملترین شکل، مبانی علمی و هدف اخلاقی نظریه اجتماعی خود را بیان کرد. این تحولات بزرگ که به مجموعهای از اندیشهها دامن زد که اصول اصلی آن برای بازیگران اصلی درام تاریخ ناشناخته بود، باید برای نشان دادن اینکه مارکسیسم بزرگترین، اگر نگوییم غمانگیزترین، سوءتفاهم قرن بود، کافی میبود. اما در عین حال، این به ما اجازه میدهد تا اهمیت نظریه مارکس را درک کنیم که معتقد است این ایدههای انقلابی یا اصول اخلاقی نیستند که تغییرات را در جامعه ایجاد میکنند، بلکه نیروهای انسانی و مادی هستند؛ اینکه ایدهها و ایدئولوژیها اغلب فقط برای پنهان کردن منافع طبقهای که تحولات به نفع آن رخ میدهد، عمل میکنند. مارکسیسم سیاسی نمیتواند به علم مارکس متوسل شود و در عین حال از تحلیل انتقادی که این علم برای افشای ایدئولوژیهای قدرت و استثمار به کار میبرد، بگریزد.
مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی طبقهی حاکم، موفق شده است مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم را، آنطور که مارکس و پیشگامانش آنها را درک میکردند، از معنای اصلیشان تهی کند و آن را با تصویری از واقعیتی جایگزین کند که نفی کامل آن است. اگرچه مفهوم سوم – آنارشیسم – با دو مفهوم دیگر ارتباط نزدیکی دارد، اما به نظر میرسد که از سرنوشت تبدیل شدن به یک رازآلودگی رهایی یافته است. اما در حالی که مردم میدانند که مارکس با برخی از آنارشیستها همدردی بسیار کمی داشت، اما به طور کلی مشخص نیست که با وجود این، او همچنان آرمان و اهداف آنارشیستی را به اشتراک میگذاشت: ناپدید شدن دولت. بنابراین، یادآوری این نکته ضروری است که مارکس با پذیرش آرمان رهایی طبقهی کارگر، به جای سوسیالیسم یا کمونیسم، در سنت آنارشیستی شروع به کار کرد. و اینکه، هنگامی که سرانجام تصمیم گرفت خود را «کمونیست» بنامد، این اصطلاح برای او به یکی از جریانهای کمونیستی موجود در آن زمان اشاره نداشت، بلکه به جنبشی از تفکر و شیوهی عمل اشاره داشت که هنوز باید با گردآوری تمام عناصر انقلابی که از آموزههای موجود و از تجربهی مبارزات گذشته به ارث رسیده بود، تأسیس میشد.
در تأملاتی که در ادامه میآید، سعی خواهیم کرد نشان دهیم که مارکس، تحت عنوان کمونیسم، نظریهای در مورد آنارشیسم ارائه داد؛ و علاوه بر این، در واقع او بود که اولین کسی بود که مبنایی منطقی برای آرمانشهر آنارشیستی فراهم کرد و پروژهای برای دستیابی به آن ارائه داد. با توجه به محدودیت مقاله حاضر، این موضوع را فقط به عنوان یک موضوع برای بحث مطرح میکنیم. اثبات از طریق نقل قولها به حداقل خواهد رسید تا استدلال اصلی بهتر مطرح شود: مارکس نظریهپرداز آنارشیسم.
اول
مارکس در فوریه ۱۸۴۵، در آستانه عزیمت به تبعید در بروکسل، در پاریس قراردادی با یک ناشر آلمانی امضا کرد و خود را متعهد ساخت که ظرف چند ماه اثری دو جلدی با عنوان «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی» را منتشر کند، بدون اینکه گمان کند وظیفهای را بر خود تحمیل کرده است که تمام عمرش را به خود اختصاص خواهد داد و تنها قادر به انجام بخش نسبتاً بزرگی از آن خواهد بود.
انتخاب موضوع تصادفی نبود. مارکس که تمام امید خود را برای شغل دانشگاهی از دست داده بود، نتایج مطالعات فلسفی خود را به روزنامهنگاری سیاسی منتقل کرد. مقالات او در روزنامه راینیشه زایتونگ کلن، مبارزه برای آزادی مطبوعات در پروس را به نام آزادیای که او آن را جوهر انسان و پوشش طبیعت انسانی میدانست، رهبری میکرد؛ اما همچنین به نام دولتی که به عنوان تحقق آزادی عقلانی، به عنوان «ارگانیسم بزرگی که در آن آزادی حقوقی، اخلاقی و سیاسی باید تحقق یابد و در آن هر شهروند با پیروی از قوانین دولت، تنها از قوانین طبیعی عقل خود، عقل انسانی، پیروی میکند» درک میشد. اما سانسور پروس به زودی فیلسوف-روزنامهنگار را ساکت کرد. مارکس، در خلوتگاه مطالعاتی، مدت زیادی طول نکشید تا از خود در مورد ماهیت واقعی دولت و اعتبار عقلانی و اخلاقی فلسفه سیاسی هگل بپرسد.
ما میدانیم که ثمره این تأمل که با مطالعه تاریخ انقلابهای بورژوایی در فرانسه، بریتانیای کبیر و ایالات متحده غنی شده است، چه بوده است: گذشته از یک اثر ناقص و منتشر نشده، نقد فلسفه دولت هگل (۱۸۴۳)، دو مقاله جدلی، مقدمهای بر نقد فلسفه حق هگل و درباره مسئله یهود (پاریس، ۱۸۴۴). این دو نوشته در واقع یک مانیفست واحد را تشکیل میدهند که در آن مارکس یک بار برای همیشه نهادهای اجتماعی – دولت و پول – را که او آنها را منشأ شرارتها و کاستیهایی میدانست که جامعه مدرن از آنها رنج میبرد و تا زمان وقوع یک انقلاب اجتماعی جدید برای لغو آنها، همچنان رنج خواهد برد، شناسایی و بیقید و شرط محکوم میکند. در عین حال، مارکس از نیرویی – پرولتاریای مدرن – که پس از قربانی اصلی این دو نهاد بودن، قرار بود به سلطنت آنها و همچنین هر شکل دیگری از سلطه طبقاتی، سیاسی و اقتصادی، پایان دهد، ستایش کرد. خودرهایی پرولتاریا، رهایی کامل بشریت خواهد بود؛ پس از شکست کامل بشریت، پیروزی کامل انسان.
در سیر تکامل فکری مارکس، رد دولت و پول و تأیید اینکه پرولتاریا طبقهای رهاییبخش است، پیش از مطالعات او در اقتصاد سیاسی رخ داد؛ این مطالعات همچنین مقدم بر کشف برداشت ماتریالیستی از تاریخ بودند، «خط راهنمایی» که تحقیقات تاریخی بعدی او را هدایت کرد. گسست او از فلسفه حقوق و سیاست هگل از یک سو و مطالعه انتقادی او از انقلابهای بورژوایی از سوی دیگر، به او اجازه داد تا اصول اخلاقی نظریه اجتماعی آینده خود را که قرار بود مبنای علمی آن توسط نقد اقتصاد سیاسی فراهم شود، به روشنی تثبیت کند. مارکس با درک نقش انقلابی دموکراسی و قدرت قانونگذاری در پیدایش دولت و قدرت حکومتی بورژوایی، از تحلیل روشنگرانه دو ناظر زیرک از امکانات انقلابی دموکراسی آمریکایی، الکسی دو توکویل و توماس همیلتون، استفاده کرد تا مبنایی منطقی برای یک آرمانشهر آنارشیستی به عنوان هدف آگاهانه جنبش انقلابی طبقهای که استادش سن سیمون آن را «پرتعدادترین و فقیرترین» نامیده بود، بنا نهد. از آنجا که نقد دولت او را به تصور امکان جامعهای آزاد از هرگونه اقتدار سیاسی سوق داد، مجبور شد به نقد سیستم اقتصادی که پایه مادی دولت را تضمین میکرد، بپردازد. طرد اخلاقی پول همچنین مستلزم تحلیل اقتصاد سیاسی، علم غنیسازی برخی و فقر برخی دیگر بود. بعدها او قرار بود پژوهشی را که قرار بود در مورد «آناتومی جامعه بورژوایی» آغاز کند، شرح دهد و با پرداختن به این کار آناتومی اجتماعی بود که قرار بود روششناسی خود را تدوین کند. بعدها، کشف مجدد دیالکتیک هگلی به او کمک کرد تا طرح «اقتصاد» را تحت شش «عنوان» یا «کتاب» تدوین کند: سرمایه ، مالکیت ارضی، کار مزدی؛ دولت ، تجارت خارجی، بازار جهانی ( به مقدمه نقد اقتصاد سیاسی ، ۱۸۵۹ مراجعه کنید). در واقع، این «سهگانه» دوگانه موارد تحقیق، مربوط به دو مسئلهای است که او چهارده سال قبل در اثری که قرار بود شامل نقدی بر اقتصاد سیاسی و سیاست باشد، پیشنهاد کرده بود به آنها بپردازد. مارکس کار خود را با تحلیل انتقادی شیوه تولید سرمایهداری آغاز کرد، اما امیدوار بود که نه تنها آنقدر زنده بماند و کار کند که این کار را به پایان برساند، بلکه پس از تکمیل سهگانه اول، به سهگانه دوم بپردازد که در نهایت به کتاب «درباره دولت» منجر میشد . 2 بنابراین، نظریه آنارشیسم بدون نیاز به اثبات غیرمستقیم، اولین نماینده شناختهشده خود را در مارکس مییافت. سوءتفاهم قرن مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی دولت، نتیجه این واقعیت بود که مارکس هرگز این کتاب را ننوشت. همین امر به اربابان دستگاه دولتی با برچسب سوسیالیست اجازه داده است که مارکس را در زمره طرفداران سوسیالیسم یا کمونیسم دولتی، و حتی سوسیالیسم «اقتدارگرا» قرار دهند.
مطمئناً، مانند هر آموزه انقلابی، آموزههای مارکس نیز عاری از ابهام نیست. با سوءاستفاده هوشمندانه از این ابهامات و با اشاره به برخی از نگرشهای شخصی استاد، برخی از شاگردان بیوجدان او موفق شدهاند آثار او را در خدمت آموزهها و اعمالی قرار دهند که هم در رابطه با حقیقت اساسی و هم در رابطه با هدف اعلامشدهاش، نفی کامل آن را نشان میدهند. در زمانی که دههها عقبگرد در روابط انسانی، همه نظریهها، ارزشها، سیستمها و پروژهها را زیر سوال برده است، گردآوری میراث فکری نویسندهای که با آگاهی از محدودیتهای تحقیقات خود، فراخوان خودآموزی انتقادی و خودرهایی انقلابی را به عنوان اصل دائمی جنبش کارگری مطرح کرد، مهم است. قضاوت در مورد مردی که دیگر نمیتواند از آرمان خود دفاع کند، بر عهده آیندگانی که بار مسئولیتهای سنگینی بر دوش دارند، نیست؛ اما از سوی دیگر، وظیفه ماست که آموزهای را که کاملاً معطوف به آینده بود، در پیش بگیریم، آیندهای که مطمئناً به زمان حال فاجعهبار ما تبدیل شد، اما هنوز بخش عمدهای از آن باید ساخته شود.
دوم
تکرار میکنیم: «کتاب» درباره دولت، که در طرح اقتصاد از پیش پیشبینی شده بود اما نانوشته ماند، تنها میتوانست شامل نظریه جامعه رها از دولت، یعنی جامعه آنارشیستی، باشد. اگرچه مستقیماً برای این اثر در نظر گرفته نشده بود، مطالب و آثاری که مارکس در جریان فعالیت ادبی خود تهیه یا منتشر کرد، به ما این امکان را میدهد که هم این فرضیه را در مورد محتوای اثر برنامهریزیشده مطرح کنیم و هم ساختار کلی آن را بررسی کنیم. در حالی که سهگانه اول عناوین بخشی از نقد اقتصاد سیاسی بود، دومی اساساً نقدی از سیاست را مطرح میکرد. پس از نقد سرمایه، نقد دولت مشخص میکرد که چه چیزی تکامل سیاسی جامعه مدرن را تعیین میکند، درست همانطور که هدف سرمایه (و به دنبال آن کتابهای «مالکیت زمین» و «کار مزدی») «آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن» بود (رجوع کنید به مقدمه سرمایه ، ۱۸۶۷). به همان شیوهای که اصول و فرضیههایی که مارکس را هنگام نقد سرمایه برانگیخت، در نوشتههای منتشر شده و منتشر نشده او قبل از نقد اقتصاد سیاسی یافت میشوند.(۱۸۵۹)، بنابراین میتوانیم از این نوشتهها، نوشتههایی را استخراج کنیم که میتوانستند او را در توسعه انتقادش از دولت راهنمایی کنند. با این حال، اشتباه است که فرض کنیم در این زمان، اندیشه مارکس در مورد ماهیت سیاست به شکل نهایی خود، بدون امکان اصلاح جزئیات و بسته به هرگونه غنیسازی نظری، تثبیت شده است. کاملاً برعکس. مسئله دولت هرگز از دغدغههای مارکس دست نکشید، نه تنها به این دلیل که او نتوانست تعهد اخلاقی خود را برای اتمام اثر اصلیاش حفظ کند، بلکه مهمتر از همه به این دلیل که مشارکت و درگیریهای جدلی او پس از سپتامبر ۱۸۶۴ در انجمن بینالمللی کارگران و رویدادهای سیاسی، به ویژه رقابت برای رهبری بین فرانسه و پروس از یک سو و روسیه و اتریش از سوی دیگر، دائماً آن را در ذهن او نگه میداشت. اروپای عهدنامه وین در آن زمان چیزی بیش از یک افسانه نبود، در حالی که دو پدیده اجتماعی مهم در صحنه تاریخ ظاهر شده بودند: جنبشهای آزادیبخش ملی و جنبش کارگری. مبارزه بین ملتها و مبارزه طبقاتی، که از دیدگاه صرفاً مفهومی به سختی قابل تطبیق بودند، مسائلی نظری را مطرح میکردند که مستلزم تصمیمگیریهای مارکس و انگلس بود و ناگزیر آنها را در تضاد با اصول انقلابی خودشان قرار میداد. انگلس تخصص ویژهای در تمایز قائل شدن بین خلقها و ملتها بر اساس چگونگی ادعای حق تاریخی موجودیت ملی از نظر او یا عدم ادعای آن داشت. درک آنها از واقعیتهای تاریخی مانع از آن شد که این دو دوست از پرودون در مسیر فدرالیسمی پیروی کنند که در شرایط آن زمان، هم انتزاعی محض و هم آرمانشهری ناخالص به نظر میرسید؛ اما آنها در معرض خطر افتادن در ناسیونالیسمی قرار گرفتند که با جهانشمولی پرولتاریای مدرنی که آنها مطرح کرده بودند، ناسازگار بود.
اگر پرودون، با آرمانهای فدرالیستیاش، به نظر میرسد که از مارکس به موضع آنارشیستی نزدیکتر است، اما وقتی برداشت کلی پرودون از اصلاحاتی را که باید به لغو سرمایه و دولت منجر شود در نظر بگیریم، تصویر تغییر میکند. ستایش تقریباً بیش از حدی که پرودون در خانواده مقدس (۱۸۴۵) هدف آن است، نباید ما را گمراه کند. از این زمان به بعد، اختلافات نظری عمیقی بین این دو مرد وجود داشت؛ این ستایش تنها با یک قید بسیار مهم به سوسیالیست فرانسوی داده میشد: نقد پرودون از مالکیت در نظام اقتصادی بورژوایی ضمنی بود، اما هر چقدر هم که معتبر باشد، روابط اجتماعی نظامی را که مورد انتقاد قرار میداد، زیر سوال نمیبرد. کاملاً برعکس. در دکترین پرودون، مقولات اقتصادی، که بیان نظری نهادهای سرمایه بودند، همگی به طور سیستماتیک حفظ شده بودند. شایستگی پرودون این بود که تناقضات ذاتی علم اقتصاد را آشکار کرده و غیراخلاقی بودن اخلاق و قانون بورژوایی را نشان داده بود؛ نقطه ضعف او این بود که مقولات و نهادهای اقتصاد سرمایهداری را پذیرفته بود و در برنامه اصلاحات و راهحلهای خود، به تمام ابزارهای طبقه بورژوازی و قدرت سیاسی آن احترام میگذاشت: دستمزدها، اعتبار، بانکها، مبادله، قیمت، ارزش، سود، بهره، مالیات، رقابت، انحصار. پس از بهکارگیری دیالکتیک نفی در تحلیل خود از تکامل قانون و نظامهای حقوقی، او با عدم تعمیم روش انتقادی نفی خود به اقتصاد سرمایهداری، در نیمه راه متوقف شد. پرودون راه را برای چنین انتقادی باز کرد، اما این مارکس بود که این روش جدید انتقاد را ایجاد کرد و سعی کرد از آن بهعنوان سلاحی در مبارزه کار علیه سرمایه و دولت استفاده کند.
پرودون نقد خود را از اقتصاد و قانون بورژوایی به نام اخلاق بورژوایی مطرح کرده بود؛ مارکس قرار بود انتقاد خود را به نام اخلاق پرولتری مطرح کند، که معیارهای قضاوت آن از دیدگاهی کاملاً متفاوت از جامعه بشری گرفته شده بود. برای انجام این کار، او فقط باید اصل نفی پرودون – یا بهتر بگوییم هگل – را تا نتیجه منطقی آن دنبال میکرد: عدالتی که پرودون رویای آن را در سر میپروراند، تنها با نفی عدالت میتوانست برقرار شود، همانطور که فلسفه تنها با نفی فلسفه میتوانست عملی شود، یعنی با یک انقلاب اجتماعی که در نهایت به بشریت اجازه میداد اجتماعی شود و جامعه انسانی شود. این پایان پیش از تاریخ بشریت و آغاز زندگی فردی، ظهور انسان کاملاً توسعهیافته، با استعدادهای همهجانبه، و ظهور انسان کامل خواهد بود. مارکس با اخلاق واقعگرایانه پرودون که در پی نجات «جنبه خوب» نهادهای بورژوایی بود، با اخلاق آرمانشهری مخالفت کرد که خواستههای آن با امکانات ارائه شده توسط علم و فناوری به اندازه کافی توسعهیافته برای تأمین نیازهای نژاد سنجیده میشد. مارکس با آنارشیسمی که به تکثر طبقات و دستههای اجتماعی احترام میگذاشت، از تقسیم کار حمایت میکرد و با انجمنگراییهای پیشنهادی آرمانشهرگرایان دشمنی داشت، در مقابل آنارشیسمی قرار گرفت که طبقات اجتماعی و تقسیم کار را رد میکرد، کمونیسمی که در سوسیالیسم آرمانشهری، تمام آنچه را که میتوانست توسط پرولتاریایی که از نقش رهاییبخش خود آگاه بود و بر نیروهای تولید مسلط شده بود، به دست آید، در بر میگرفت. با این حال، علیرغم این ابزارهای متفاوت – به ویژه، همانطور که خواهیم دید، نگرش متفاوت نسبت به عمل سیاسی – دو نوع آنارشیسم هدف مشترکی را دنبال میکردند که مانیفست کمونیست آن را با این عبارات تعریف کرده است:
«به جای جامعهی بورژواییِ کهنه، با طبقات و تضادهای طبقاتیاش، ما اجتماعی خواهیم داشت که در آن رشد آزاد هر فرد، شرط رشد آزاد همگان است.»
سوم
مارکس از ابداع دستور پخت برای دیگهای پخت آینده خودداری کرد، اما او بهتر – یا بدتر – از این عمل کرد: او میخواست نشان دهد که ضرورت تاریخی – مانند نوعی سرنوشت کور – بشریت را به سمت یک وضعیت بحرانی سوق میدهد که در آن با یک دوراهی قطعی روبرو میشود: یا توسط اختراعات فنی خود نابود شود یا به لطف جهشی در آگاهی که به او اجازه میدهد از تمام اشکال بیگانگی و بردگی که مراحل تاریخ خود را مشخص کرده بود، جدا شود، زنده بماند. تنها این دوراهی مقدر شده بود، انتخاب واقعی به طبقه اجتماعی واگذار میشد که دلایل کافی برای رد نظم موجود و ایجاد یک شیوه زندگی اساساً متفاوت داشت. پرولتاریای مدرن به طور بالقوه نیروی مادی و اخلاقی بود که قادر به انجام این وظیفه مهم جهانی نجات بود. با این حال، این نیروی بالقوه تا زمانی که دوره بورژوازی به پایان نرسیده بود، نمیتوانست بالفعل شود. زیرا بورژوازی نیز نقشی تاریخی برای ایفا داشت. اگر همیشه از این امر آگاه نبود، مدافعان آن وظیفه داشتند نقش تمدنساز آن را به آن یادآوری کنند. بورژوازی کشورهای توسعهیافته صنعتی، با خلق جهان به شکل خود، جوامعی را که به تدریج تحت کنترل سیاسی و اقتصادی آن قرار میگرفتند، بورژوایی و پرولتریزه کرد. از دیدگاه منافع پرولتاریا، این ابزارهای فتح، یعنی سرمایه و دولت، صرفاً ابزارهای بردگی و سرکوب بودند، اما هنگامی که روابط تولید سرمایهداری و بنابراین دولتهای سرمایهداری در مقیاس جهانی تثبیت شدند، تضادهای درونی بازار جهانی محدودیتهای انباشت سرمایه را آشکار کرده و وضعیتی از بحران دائمی را ایجاد میکرد که بنیان جوامع بردهداری را به خطر میانداخت و بقای نژاد بشر را تهدید میکرد. ساعت انقلاب پرولتاریا در سراسر جهان به صدا در میآمد.
با قیاس منطقی، توانستهایم نتایج منطقی روش دیالکتیکی مورد استفاده مارکس در آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن را ببینیم. میتوانیم این دیدگاه را با ارجاعات متنی، از جمله اظهارات مربوط به روششناسی که از بسیاری از نوشتههای مارکس در دورههای مختلف قابل استخراج است، تأیید کنیم. این نیز درست است که فرضیهای که مارکس اغلب در آثار سیاسی خود به ما ارائه میدهد، فرضیه انقلاب پرولتری در کشورهایی است که دوره طولانی تمدن بورژوایی و اقتصاد سرمایهداری را تجربه کردهاند. چنین انقلابی آغاز یک فرآیند توسعه خواهد بود که به تدریج بقیه جهان را درگیر خواهد کرد و پیشرفت تاریخی از طریق انقلاب مسری تسریع میشود. اما صرف نظر از فرضیهای که مارکس در ذهن داشت، یک چیز واضح است: نظریه اجتماعی او جایی برای راه انقلابی سوم نداشت که در آن کشورهایی که فاقد تجربه تاریخی سرمایهداری توسعهیافته و دموکراسی بورژوایی بودند، راه انقلاب پرولتری را به کشورهایی که گذشته طولانی سرمایهداری و بورژوایی داشتند، نشان دهند.
ما با اصرار ویژه این حقایق ابتدایی از مفهوم تاریخ را که ماتریالیستی نامیده میشود، به یاد میآوریم، زیرا اسطورهشناسی مارکسیستی که با انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ متولد شد، موفق شده است دیدگاه دیگری از روند این انقلاب را به جهانیان – و آنها لژیون بودند – تحمیل کند: بشریت به دو سیستم اقتصادی و سیاسی تقسیم شده است، جهان سرمایهداری تحت سلطه کشورهای توسعهیافته صنعتی و جهان سوسیالیستی، الگویی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از یک انقلاب «پرولتاریایی» به رتبه قدرت دوم جهانی رسیده بود. در واقع، صنعتی شدن روسیه به دلیل ایجاد و استثمار یک پرولتاریای عظیم بوده است و نه پیروزی و نابودی آن. افسانه «دیکتاتوری پرولتاریا» بخشی از زرادخانه ایدههایی است که اربابان جدید به نفع قدرت خود تحمیل کردهاند: شش دهه بربریت ناسیونالیستی و نظامی در مقیاس جهانی، سردرگمی ذهنی روشنفکرانی را توضیح میدهد که کاملاً توسط افسانه «اکتبر سوسیالیستی» گمراه شدهاند. ۳
از آنجایی که نمیتوانیم بحث را در اینجا عمیقتر کنیم، خود را به بیان دیدگاه خود در قالب یک جایگزین محدود میکنیم: یا نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی از اعتبار علمی برخوردار است – خود مارکس طبیعتاً به این امر متقاعد شده بود – و در این صورت جهان «سوسیالیستی» یک افسانه است یا جهان سوسیالیستی واقعاً وجود دارد و نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی کاملاً و مطلقاً بیاعتبار است. در فرضیه اول، افسانه جهان سوسیالیستی کاملاً توضیح داده شده است: این افسانه ثمره یک کارزار ایدئولوژیک سازمانیافته توسط «اولین دولت کارگری» با هدف پنهان کردن ماهیت واقعی آن خواهد بود. در فرضیه دوم، نظریه ماتریالیستی چگونگی سوسیالیستی شدن جهان قطعاً رد میشد، اما خواستههای اخلاقی و آرمانشهری آموزههای مارکس محقق میشد؛ به عبارت دیگر، مارکس که توسط تاریخ به عنوان یک مرد علم رد میشد، به عنوان یک انقلابی پیروز میشد.
اسطوره «سوسیالیسم واقعاً موجود» به منظور توجیه اخلاقی یکی از قدرتمندترین اشکال جامعه سلطهگر و استثمارگر که تاریخ به خود دیده است، ساخته شده است. مسئله ماهیت این جامعه، آگاهترین افراد در مورد نظریهها، دکترینها و ایدههایی را که در مجموع میراث فکری سوسیالیسم، کمونیسم و آنارشیسم را تشکیل میدهند، کاملاً گیج کرده است. از بین این سه مکتب – یا جریان – جنبش ایدهها که به دنبال تغییر اساسی در جامعه بشری هستند، آنارشیسم کمترین آسیب را از این انحراف دیده است. آنارشیسم که نظریهای واقعی از عمل انقلابی ایجاد نکرده است، توانسته خود را از فساد سیاسی و ایدئولوژیکی که دو مکتب فکری دیگر را درگیر کرده است، حفظ کند. آنارشیسم که از رویاها و آرزوهای گذشته و همچنین از طرد و شورش سرچشمه گرفته است، به عنوان انتقادی رادیکال از اصل اقتدار در تمام اشکال آن شکل گرفت و مهمتر از همه به همین دلیل در مفهوم ماتریالیستی تاریخ گنجانده شد. این مفهوم اخیر اساساً این دیدگاه است که تکامل تاریخی بشریت با مراحل مترقی از حالت دائمی تضاد اجتماعی به شیوهای از وجود مبتنی بر هماهنگی اجتماعی و توسعه فردی میگذرد. هدف مشترک آموزههای رادیکال و انقلابی پیش از مارکس، درست مانند نقد اجتماعی منتقلشده توسط آرمانشهر آنارشیستی، به بخش جداییناپذیر کمونیسم آنارشیستی مارکس تبدیل شد. با مارکس، آنارشیسم آرمانشهری با بُعد جدیدی غنی شد، بُعدی از درک دیالکتیکی از جنبش کارگری به عنوان یک خودرهایی اخلاقی که کل بشریت را در بر میگیرد. عنصر دیالکتیکی در نظریهای که ادعای علمی بودن، در واقع طبیعتگرایانه بودن، را داشت، باعث ایجاد یک فشار فکری شد که ناگزیر منشأ ابهام اساسی بود که آموزهها و فعالیت مارکس به طور غیرقابل انکاری با آن مشخص شده است. مارکس، که هم یک مبارز و هم یک نظریهپرداز بود، همیشه به دنبال هماهنگ کردن اهداف و ابزارهای کمونیسم آنارشیستی در فعالیت سیاسی خود نبود. اما این واقعیت که او به عنوان یک مبارز شکست خورد، به این معنی نیست که او دیگر نظریهپرداز آنارشیسم نبود. بنابراین، درست است که تز اخلاقی را که او در مورد ماتریالیسم فوئرباخ (1845) تدوین کرد، در مورد نظریه خود او به کار ببریم:
«این پرسش که آیا تفکر انسان میتواند وانمود به حقیقت عینی کند یا خیر، نه یک پرسش نظری، بلکه یک پرسش عملی است. انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و قدرت، «اینطرفی» بودن تفکر خود را در عمل اثبات کند.» 4
چهارم
نفی دولت و سرمایهداری توسط پرجمعیتترین و فقیرترین طبقه، پیش از آنکه مارکس به صورت دیالکتیکی نشان دهد که یک ضرورت تاریخی است، در اندیشههای او به عنوان یک الزام اخلاقی ظاهر میشود. در شکل اولیه خود، در ارزیابی انتقادی مارکس از انقلاب فرانسه، این امر نشاندهنده یک انتخاب تعیینکننده بود: هدفی که به گفته مارکس بشریت باید برای دستیابی به آن تلاش کند.
این هدف دقیقاً رهایی انسان با فراتر رفتن از رهایی سیاسی بود. آزادترین دولت سیاسی – که ایالات متحده آمریکا تنها نمونه آن بود – انسان را به برده تبدیل کرد زیرا به عنوان واسطه بین انسان و آزادی او مداخله میکرد، درست مانند مسیح که فرد مذهبی الوهیت خود را به او میسپارد. انسان هنگامی که از نظر سیاسی رهایی مییافت، هنوز فقط یک حاکمیت خیالی داشت. به عنوان یک موجود حاکم که از حقوق بشر برخوردار بود، وجودی دوگانه داشت: شهروند جامعه سیاسی و عضوی از جامعه؛ موجودی آسمانی و زمینی. به عنوان یک شهروند، او در آسمان سیاست، آن پادشاهی جهانی برابری، آزاد و حاکم بود. او به عنوان یک فرد، در زندگی واقعی خود، زندگی بورژوایی، تحقیر شد و به سطح وسیلهای برای همسایهاش تقلیل یافت؛ او بازیچهی نیروهای بیگانه، مادی و اخلاقی، مانند نهادهای مالکیت خصوصی، فرهنگ، مذهب و غیره بود. جامعهی بورژوایی جدا از دولت سیاسی، قلمرو خودخواهی، جنگ هر کس علیه همه، جدایی انسان از انسان بود. دموکراسی سیاسی با تضمین آزادی مذهبی انسان، او را از دین رها نکرده بود، همانطور که با تضمین حق مالکیت، او را از مالکیت رها نکرده بود. به همین ترتیب، وقتی دموکراسی سیاسی به هر کس آزادی انتخاب شغل خود را اعطا کرد، بردگی و خودخواهی شغلی را حفظ کرد. جامعهی بورژوایی دنیای قاچاق و سودجویی، سلطنت پول، قدرت جهانی بود که سیاست و از این رو دولت را مطیع خود کرده بود.
خلاصه، این تز اولیه مارکس بود. این تز نقدی بر دولت و سرمایه بود و به اندیشه آنارشیستی تعلق داشت تا به هرگونه سوسیالیسم یا کمونیسم. هنوز هیچ چیز علمی در مورد آن وجود نداشت، اما به طور ضمنی به یک برداشت اخلاقی از سرنوشت بشریت متوسل میشد و خود را بر آن بنا میکرد، به این صورت که بر لزوم انجام کاری در چارچوب زمان تاریخی اصرار داشت. به همین دلیل است که او نه تنها از رهایی سیاسی – که انسان را به یک واحد خودخواه و یک شهروند انتزاعی تقلیل میدهد – انتقاد کرد، بلکه هم هدفی را که باید به آن دست یافت و هم وسیلهای را برای دستیابی به آن مطرح کرد:
«تنها زمانی که انسان واقعی و منفرد، شهروند انتزاعی را دوباره در خود جذب کند و به عنوان یک انسان منفرد، در زندگی روزمره، در کار خاص خود و در موقعیت خاص خود به یک موجود نوعی تبدیل شود ، تنها زمانی که انسان «قدرتهای خود» را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را به عنوان قدرتهای اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را در قالب قدرت سیاسی از خود جدا نکند ، تنها در آن زمان رهایی بشر محقق خواهد شد.»5
مارکس با شروع از قرارداد اجتماعی روسو، نظریهپرداز شهروند انتزاعی و پیشگام هگل، نظریه خود را توسعه داد . او با رد جزئی از بیگانگی سیاسی که این دو متفکر مطرح کردند، به دیدگاه رهایی انسانی و اجتماعی رسید که فرد را به عنوان موجودی کامل با استعدادهای کاملاً توسعهیافته، دوباره تثبیت میکرد. این رد جزئی بود زیرا این وضعیت بیگانگی سیاسی، به عنوان یک واقعیت تاریخی، نمیتوانست با یک عمل ارادی از بین برود. رهایی سیاسی «پیشرفت بزرگی» بود، حتی آخرین شکل رهایی بشر در نظم مستقر بود و به همین دلیل است که میتواند به عنوان وسیلهای برای سرنگونی این نظم و آغاز مرحله رهایی واقعی بشر عمل کند. وسیله و هدف متضاد دیالکتیکی بودند، اما در آگاهی پرولتاریای مدرن که بدین ترتیب حامل و سوژه تاریخی انقلاب شد، از نظر اخلاقی آشتی داده شدند. پرولتاریا، به عنوان طبقهای که در آن همه شرارتها متمرکز شده بود و جنایات شناخته شده کل جامعه را تجسم میکرد، در نتیجه فقر جهانی خود، از شخصیتی جهانی برخوردار بود. نمیتوانست خود را بدون رهایی تمام حوزههای جامعه رها کند، و با عملی کردن مطالبات این اخلاق رهایی بود که خود را به عنوان پرولتاریا منقرض میکرد.
جایی که مارکس از فلسفه به عنوان «سر» و بازوی فکری رهایی بشر صحبت میکند که پرولتاریا «قلب» آن خواهد بود، ما ترجیح میدهیم از اخلاق صحبت کنیم تا نشان دهیم که این مسئله گمانهزنی متافیزیکی نیست، بلکه مسئلهای مربوط به هستی است: مردم نباید کاریکاتوری از جهان را تفسیر کنند، بلکه باید با بخشیدن چهرهای انسانی به آن، آن را تغییر دهند. هیچ فلسفهی گمانهزنندهای هیچ راهحلی برای ارائه به انسان برای مشکلات هستیاش نداشت. به همین دلیل بود که مارکس، هنگامی که انقلاب را به یک امر مطلق تبدیل کرد، از یک اخلاق هنجاری استدلال کرد و نه از یک فلسفهی تاریخ یا یک نظریهی جامعهشناختی. از آنجا که او نمیتوانست و نمیخواست خود را به یک مطالبه صرفاً اخلاقی برای بازسازی بشریت و جامعه محدود کند، علاقهی مارکس در آن زمان توسط یک علم خاص برانگیخته شد: علم تولید وسایل هستی طبق قانون سرمایه.
بنابراین مارکس مطالعه اقتصاد سیاسی را به عنوان وسیلهای برای مبارزه برای آرمانی که از آن زمان به بعد تمام وجود «بورژوازی» خود را وقف آن کرد، آغاز کرد. آنچه تا آن زمان تنها یک نهاد رؤیایی و یک انتخاب اخلاقی بود، به نظریهای برای توسعه اقتصادی و مطالعهای در مورد آنچه جوامع را تعیین میکرد، تبدیل شد. اما این [مطالعه] همچنین باید مشارکت فعال در جنبش اجتماعی میبود که وظیفه آن عملی کردن خواستههای اخلاقی ناشی از شرایط وجودی پرولتاریای مدرن بود. هم رؤیای جامعهای بدون دولت، بدون طبقات، بدون مبادله پولی، بدون ترسهای مذهبی و فکری و هم تحلیلی که فرآیند تکاملی را که با گامهای متوالی به اشکال جامعه آنارشیستی و کمونیستی منجر میشد، آشکار میکرد، مستلزم نقد نظری شیوه تولید سرمایهداری بود. مارکس بعدها نوشت:
«حتی وقتی جامعهای در مسیر درست کشف قوانین طبیعی حرکت خود قرار گرفته باشد… نه میتواند با جهشهای جسورانه موانع ناشی از مراحل متوالی توسعه عادی خود را از میان بردارد و نه با تصویب قوانین آنها را از میان بردارد. اما میتواند درد زایمان را کوتاه و سبک کند.» (مقدمه بر سرمایه ، جلد اول)
خلاصه اینکه، مارکس بر آن شد تا آنچه را که از قبل به طور شهودی به آن متقاعد شده بود و آنچه را که از نظر اخلاقی ضروری به نظر میرسید، به صورت علمی اثبات کند. در اولین تلاش خود برای نقد اقتصاد سیاسی بود که به تحلیل سرمایه از دیدگاه جامعهشناختی به عنوان قدرت فرماندهی بر کار و محصولات آن پرداخت، قدرتی که سرمایهدار نه به واسطه ویژگیهای شخصی یا انسانی خود، بلکه به عنوان مالک دارایی از آن برخوردار بود. سیستم دستمزد نوعی بردهداری بود؛ هرگونه افزایش مستبدانه دستمزدها تنها به معنای جیره غذایی بهتر برای بردگان بود:
«حتی برابری دستمزدها، که پرودون خواستار آن است، صرفاً رابطه کارگر امروزی با کارش را به رابطه همه انسانها با کار تبدیل میکند. در آن صورت جامعه به عنوان یک سرمایهدار انتزاعی تصور خواهد شد.» 6
بردگی اقتصادی و بردگی سیاسی در کنار هم قرار گرفتند. رهایی سیاسی، یعنی به رسمیت شناختن حقوق بشر توسط دولت مدرن، همان اهمیتی را داشت که به رسمیت شناختن بردگی توسط دولت باستان داشت ( خانواده مقدس ، ۱۸۴۵). کارگر برده شغل مزدی خود و همچنین برده نیازهای خودخواهانه خود بود که به عنوان نیازهای بیگانه تجربه میشد. مردم در دولت نماینده دموکراتیک به همان اندازه در یک سلطنت مشروطه تابع بردگی سیاسی بودند. “در دنیای مدرن، همه همزمان برده و عضوی از جامعه هستند”، اگرچه بردگی جامعه بورژوایی شکل حداکثر آزادی را به خود میگیرد ( همان ). مالکیت، صنعت و مذهب، که عموماً به عنوان تضمین آزادی فردی در نظر گرفته میشوند، در واقع نهادهایی بودند که این وضعیت بردگی را تقدیس میکردند. روبسپیر، سن ژوست و هواداران آنها شکست خوردند زیرا آنها بین دوران باستان مبتنی بر بردگی واقعی و دولت نماینده مدرن مبتنی بر بردگی رهایی یافته، یعنی جامعه بورژوایی با رقابت جهانی، منافع خصوصی افسارگسیخته و فردگرایی بیگانه شده آن، تمایز قائل نشدند. ناپلئون که ماهیت دولت مدرن و جامعه مدرن را به طور کامل درک میکرد، دولت را به عنوان هدفی در خود و جامعه بورژوایی را به عنوان ابزاری برای جاهطلبیهای سیاسی خود در نظر میگرفت. او برای ارضای خودخواهی ملت فرانسه، جنگ دائمی را به جای انقلاب دائمی برقرار کرد. شکست او پیروزی بورژوازی لیبرال را تأیید کرد که در سال ۱۸۳۰ سرانجام توانست رویاهای ۱۷۸۹ خود را به واقعیت تبدیل کند: تبدیل دولت نماینده مشروطه به بیان اجتماعی انحصار قدرت و منافع بخشی خود.
مارکس، به عنوان ناظر دائمی تکامل سیاسی و توسعه اقتصادی جامعه فرانسه، دائماً نگران مسئله بناپارتیسم بود.7 او معتقد بود که انقلاب فرانسه دوره کلاسیک ایده سیاسی است و سنت بناپارتیستی بخش ثابتی از سیاست داخلی و خارجی فرانسه است. او همچنین نظریهای درباره قیصرگرایی مدرن ارائه داد که حتی اگر به نظر میرسید تا حدی با اصول روششناختی نظریه دولت او در تضاد است، دیدگاه اولیه آنارشیستی او را تغییر نداد. زیرا در همان زمانی که او آماده میشد تا اصول اساسی برداشت ماتریالیستی خود از تاریخ را بیان کند، برداشت زیر از دولت را تدوین کرده بود که او را در زمره رادیکالترین آنارشیستها قرار میدهد:
«وجود دولت از وجود بردهداری جداییناپذیر است… هرچه یک دولت قدرتمندتر و از این رو هرچه یک ملت سیاسیتر باشد، کمتر تمایل دارد که اصل کلی حاکم بر بیماریهای اجتماعی را توضیح دهد و علل آنها را با نگاه به اصل دولت – یعنی در سازمان واقعی جامعه که دولت بیان فعال، خودآگاه و رسمی آن است – جستجو کند .» 8
نمونه انقلاب فرانسه در آن زمان برای او به اندازه کافی قانعکننده به نظر میرسید تا او را وادار به ارائه دیدگاهی کند که تنها تا حدی با جامعهشناسی سیاسی که او به زودی در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرد، مطابقت داشت ، اما میتوان آن را مدتها بعد در تأملات او در مورد امپراتوری دوم و کمون ۱۸۷۱ یافت.
«قهرمانان انقلاب فرانسه، به جای اینکه اصل دولت را منبع بیماریهای اجتماعی بدانند، بیماریهای اجتماعی را منبع مشکلات سیاسی میدانستند. بنابراین روبسپیر ثروت و فقر عظیم را مانعی برای دموکراسی ناب میدانست. بنابراین او آرزو داشت یک سیستم جهانی از صرفهجویی اسپارتی ایجاد کند . اصل سیاست، اراده است .» 9
وقتی بیست و هفت سال بعد، در رابطه با کمون پاریس، مارکس به ریشههای تاریخی استبداد سیاسی که دولت بناپارتیستی نماینده آن بود، بازگشت، در تمرکزگرایی حاصل از انقلاب فرانسه، ادامه سنتهای سلطنت را دید:
«دستگاه متمرکز دولتی که با ارگانهای نظامی، بوروکراتیک، روحانی و قضایی فراگیر و پیچیدهاش، جامعه مدنی زنده را مانند مار بوآ در بر میگیرد، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه به عنوان سلاحی برای جامعه مدرن نوپا در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم ساخته شد… بنابراین، اولین انقلاب فرانسه با وظیفهاش ایجاد وحدت ملی (ایجاد یک ملت)… مجبور شد آنچه را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، یعنی تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را توسعه دهد و دایره و ویژگیهای قدرت دولتی، تعداد ابزارهای آن، استقلال آن و سلطه ماوراءالطبیعه آن بر جامعه واقعی را گسترش دهد… هر منفعت جزئی و منفرد ناشی از روابط گروههای اجتماعی از خود جامعه جدا، تثبیت و مستقل از آن و در مقابل آن به شکل منفعت دولتی تثبیت و توسط کاهنان دولتی با عملکردهای سلسله مراتبی دقیقاً تعیینشده اداره میشد.» 10
این نکوهش پرشور قدرت دولت، به نوعی خلاصه تمام کار مطالعاتی و تأمل انتقادی است که مارکس در این زمینه انجام داد: مواجهه او با فلسفه اخلاقی و سیاسی هگل؛ دورهای که طی آن مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تدوین کرد؛ پانزده سال روزنامهنگاری سیاسی و حرفهای او؛ و فراموشنشدنی، فعالیت شدید او در انجمن بینالمللی کارگران. به نظر میرسد کمون به مارکس این فرصت را داده است تا به افکار خود در مورد مسئلهای که یکی از شش کتاب اقتصاد خود را برای آن اختصاص داده بود، پایان دهد و تصویری، هرچند مختصر، از آن انجمن آزاد مردان آزاد که مانیفست کمونیست آمدنش را اعلام کرده بود، ارائه دهد .
«بنابراین، این انقلابی علیه این یا آن شکل مشروع، مشروطه، جمهوری یا امپریالیستی قدرت دولتی نبود. این انقلابی علیه خود دولت، علیه این سقط ماوراءالطبیعه جامعه، از سرگیری زندگی اجتماعی مردم برای مردم بود.» 11
پنجم
مارکس با مقایسه چگونگی رهایی رعایا از رژیم فئودالی با رهایی طبقه کارگر مدرن، خاطرنشان کرد که رعایا برخلاف پرولتاریاها، باید برای توسعه آزادانه شرایط اجتماعی موجود مبارزه میکردند و در نتیجه تنها میتوانستند به «کار آزاد» دست یابند. از سوی دیگر، پرولتاریاها برای تأیید خود به عنوان افراد، باید شرایط اجتماعی خود را از بین میبردند؛ از آنجا که این شرایط با شرایط کل جامعه یکسان بود، آنها باید کار مزدی را از بین میبردند. و او این جمله را اضافه کرد که از آن پس به عنوان مضمون آثار ادبی و فعالیت او به عنوان یک مبارز کمونیست عمل کرد:
«بنابراین آنها [پرولتاریاها] خود را مستقیماً در مقابل شکلی میبینند که تاکنون افراد، که جامعه از آن تشکیل شده است، به خود بیان جمعی دادهاند، یعنی دولت. بنابراین، برای اینکه بتوانند خود را به عنوان افراد ابراز کنند، باید دولت را سرنگون کنند.» 12
این دیدگاه که به آنارشیسم باکونین نزدیکتر بود تا به آنارشیسم پرودون، نه در بحبوحهی آن و نه به لفاظیهای یک سیاستمدار در حال سخنرانی در یک جلسهی کارگری، بیان شد. این نتیجهی منطقی بود که به عنوان یک مطالبه انقلابی، از کل توسعهی نظریهای بیان شد که هدف آن اثبات «ضرورت تاریخی» کمون آنارشیستی بود. به عبارت دیگر، در نظریهی مارکس، ظهور «جامعهی انسانی» به عنوان نتیجهی یک فرآیند تاریخی طولانی دیده میشد. در نهایت، یک طبقهی اجتماعی ظهور میکرد که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت جامعهی صنعتی را تشکیل میداد و به این ترتیب قادر به انجام یک وظیفهی انقلابی خلاقانه بود. مارکس برای نشان دادن منطق این توسعه، در پی ایجاد یک پیوند علّی بین پیشرفت علمی – بیش از همه پیشرفت علوم طبیعی – و از یک سو، نهادهای سیاسی و حقوقی و از سوی دیگر، رفتار طبقات اجتماعی متخاصم بود. برخلاف انگلس، مارکس این را در نظر نمیگرفت که تحول انقلابی آینده به همان شیوه انقلابهای گذشته، مانند طوفانی از طبیعت که انسانها، اشیا و آگاهی را در هم میکوبد، رخ خواهد داد.
با ظهور طبقه کارگر مدرن، نژاد بشر چرخه تاریخ واقعی خود را آغاز کرد؛ در مسیر عقل قرار گرفت و قادر شد رویاهای خود را محقق کند و سرنوشتی مطابق با استعدادهای خلاقانه خود برای خود رقم بزند. فتوحات علم و فناوری چنین نتیجهای را ممکن ساخت، اما پرولتاریا مجبور بود مداخله کند تا مانع از آن شود که بورژوازی و سرمایه این تکامل را به یک حرکت به سوی ورطه تبدیل کنند:
«به نظر میرسد پیروزیهای هنر با از دست دادن شخصیت به دست آمدهاند. با همان سرعتی که بشر بر طبیعت تسلط مییابد، به نظر میرسد که انسان بردهی انسانهای دیگر یا بدنامی خود میشود.» ۱۳
بنابراین انقلاب پرولتری یک ماجراجویی سیاسی نخواهد بود؛ بلکه یک عمل جهانی خواهد بود که آگاهانه توسط اکثریت قریب به اتفاق اعضای جامعه پس از آگاهی از ضرورت و امکان بازسازی کامل بشریت انجام میشود. همانطور که تاریخ به تاریخ جهانی تبدیل شده بود، تهدید بردگی توسط سرمایه و بازار آن در سراسر زمین گسترش یافت. در نتیجه، باید یک آگاهی و اراده تودهای کاملاً معطوف به تغییر اساسی و کامل روابط انسانی و نهادهای اجتماعی ایجاد میشد. تا زمانی که بقای مردم با خطر بربریت در ابعاد سیارهای تهدید میشود، رویاها و آرمانشهرهای کمونیستی و آنارشیستی منبع فکری پروژههای عقلانی و اصلاحات عملی هستند که میتوانند به نژاد بشر طعم زندگی مطابق با معیارهای عقل و تخیل را بدهند که هر دو معطوف به تجدید سرنوشت بشریت هستند.
همانطور که انگلس فکر میکرد، هیچ جهشی از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی وجود ندارد و گذار مستقیم از سرمایهداری به آنارشیسم نمیتواند وجود داشته باشد. بربریت اقتصادی و اجتماعی ناشی از شیوه تولید سرمایهداری را نمیتوان با یک انقلاب سیاسی که توسط نخبگانی از انقلابیون حرفهای که ادعا میکنند به نام و برای منافع اکثریت استثمار شده و بیگانه عمل و فکر میکنند، آماده، سازماندهی و رهبری میشود، از بین برد. پرولتاریا که در شرایط دموکراسی بورژوایی به یک طبقه و یک حزب تبدیل شده است، با مبارزه برای فتح این دموکراسی خود را آزاد میکند: حق رأی عمومی را که تا آن زمان «ابزار فریب» بود، به وسیلهای برای رهایی تبدیل میکند. طبقهای که اکثریت عظیم جامعه مدرن را تشکیل میدهد، تنها برای پیروزی بر سیاست، به اقدامات سیاسی بیگانهکننده دست میزند و تنها برای استفاده از آن علیه اقلیت سابقاً مسلط، قدرت دولتی را فتح میکند. فتح قدرت سیاسی ذاتاً یک عمل «بورژوایی» است. تنها با هدف انقلابی که طراحان این سرنگونی به آن میدهند، به یک اقدام پرولتری تبدیل میشود. این معنای دوره تاریخی است که مارکس از نامیدن آن به عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» ابایی نداشت، دقیقاً برای تمایز آن از دیکتاتوری اعمال شده توسط نخبگان، دیکتاتوری به معنای ژاکوبنی و بلانکیستی این اصطلاح. مطمئناً، مارکس با ادعای شایستگی کشف راز توسعه تاریخی شیوههای تولید و سلطه، نمیتوانست پیشبینی کند که آموزههای او توسط انقلابیون حرفهای و سایر سیاستمدارانی که ادعای حق تجسم دیکتاتوری پرولتاریا را دارند، غصب شود. در واقع، او فقط این شکل از گذار اجتماعی را برای کشورهایی در نظر داشت که پرولتاریای آنها توانسته بود از دوره دموکراسی بورژوایی برای ایجاد نهادهای خود استفاده کند و خود را به طبقه مسلط در جامعه تبدیل کند. در مقایسه با قرنها خشونت و فسادی که سرمایهداری برای تسلط بر جهان نیاز داشت، طول فرآیند گذار به جامعه آنارشیستی کوتاهتر و کمخشونتتر خواهد بود، تا جایی که تمرکز قدرت سیاسی، پرولتاریای تودهای را با بورژوازی از نظر عددی ضعیف روبرو کند:
«تبدیل مالکیت خصوصی پراکنده، ناشی از کار فردی، به مالکیت خصوصی سرمایهداری، طبیعتاً فرآیندی است که به طور غیرقابل مقایسهای طولانیتر، خشنتر و دشوارتر از تبدیل مالکیت خصوصی سرمایهداری، که عملاً بر تولید اجتماعی استوار است، به مالکیت اجتماعی است. در مورد اول، ما شاهد سلب مالکیت از توده مردم توسط چند غاصب بودیم؛ در مورد دوم، شاهد سلب مالکیت از چند غاصب توسط توده مردم هستیم.» ۱۴
مارکس تمام جزئیات یک نظریه گذار را تدوین نکرد؛ در واقع، میتوان دیدگاههای کاملاً متفاوتی را در طرحهای نظری و عملی مختلفی که در سراسر آثار او پراکندهاند، یافت. با این وجود، در سراسر این تفاوتها، در واقع اظهارات متناقض، یک اصل اساسی دستنخورده و ثابت باقی میماند تا جایی که امکان بازسازی منسجم چنین نظریهای را فراهم میکند. شاید در همین نکته است که افسانه تأسیس «مارکسیسم» توسط مارکس و انگلس در مضرترین حالت خود دیده میشود.
در حالی که اولی اصل فعالیت خودجوش پرولتاریا را معیار همه کنشهای طبقاتی واقعی و همه فتحهای واقعی قدرت سیاسی قرار داد، دومی، به ویژه پس از مرگ دوستش، با جداسازی دو عنصر در ایجاد جنبش کارگری به این نتیجه رسید: کنش طبقاتی – Selbsttätigkeit – پرولتاریا از یک سو و سیاست حزب از سوی دیگر. مارکس معتقد بود که خودآموزی کمونیستی و آنارشیستی، بیش از هر عمل سیاسی مجزا، بخش جداییناپذیر فعالیت انقلابی کارگران است: وظیفه کارگران این بود که خود را برای فتح و اعمال قدرت سیاسی به عنوان وسیلهای برای مقاومت در برابر تلاشهای بورژوازی برای فتح مجدد و بازیابی قدرت خود، آماده کنند. پرولتاریا باید موقتاً و آگاهانه خود را به یک نیروی مادی تبدیل میکرد تا از حق خود دفاع کند و با ایجاد تدریجی جامعه انسانی، جامعه را متحول سازد. در تلاش برای اثبات خود به عنوان نیرویی برای لغو و آفرینش بود که طبقه کارگر – که “از میان همه ابزارهای تولید، پربارترین است” – پروژه دیالکتیکی نفی خلاق را در پیش گرفت. این طبقه خطر بیگانگی سیاسی را پذیرفت تا سیاست را زائد کند. چنین پروژهای هیچ وجه مشترکی با شور و شوق مخرب باکونین یا آخرالزمان آنارشیستی یک کوردروی نداشت. خلوص انقلابی در این پروژه سیاسی که هدف آن تحقق برتری بالقوه تودههای ستمدیده و استثمار شده بود، جایی نداشت. مارکس فکر میکرد که انجمن بینالمللی کارگران، که قدرت تعداد را با روحیهای انقلابی که به شیوهای کاملاً متفاوت از آنارشیسم پرودونی تصور میشد، ترکیب میکرد، میتواند به چنین سازمان مبارزی تبدیل شود. مارکس با پیوستن به IWMA، موضعی را که در سال ۱۸۴۷ علیه پرودون اتخاذ کرده بود، رها نکرد، زمانی که آنارشیسم ضدسیاسی را که قرار بود توسط یک جنبش سیاسی محقق شود، مطرح کرد:
«آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعهی کهن، سلطهی طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد که به قدرت سیاسی جدیدی منجر میشود؟ خیر… طبقهی کارگر، در جریان توسعهی خود، جامعهی مدنی کهن را با جامعهای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد آنها را از بین میبرد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقاً بیان رسمی تضاد در جامعهی مدنی است. در عین حال، تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزهی طبقه علیه طبقه است، مبارزهای که به بالاترین بیان خود، یعنی یک انقلاب کامل، میرسد. در واقع، آیا اصلاً جای تعجب است که جامعهای که بر اساس تضاد طبقات بنا شده است، به تضاد وحشیانه ، یعنی ضربهی بدن علیه بدن، به عنوان پایان نهایی خود، منجر شود؟ نگویید که جنبش اجتماعی، جنبش سیاسی را از بین میبرد. هرگز جنبش سیاسی وجود ندارد که در عین حال اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که در آن دیگر طبقات و تضادهای طبقاتی وجود نداشته باشد، تحولات اجتماعی دیگر انقلاب سیاسی نخواهند بود .» 15
نکتهی مارکس در اینجا کاملاً واقعبینانه و عاری از هرگونه ایدهآلیسم است. این خطاب به آینده را باید به وضوح به عنوان بیان یک پروژهی هنجاری درک کرد که کارگران را متعهد میکند در حین مبارزهی سیاسی، مانند انقلابیون رفتار کنند. «طبقهی کارگر انقلابی است یا هیچ چیز نیست» (نامه به جی. بی. شوایتزر، ۱۸۶۵). این زبان متفکری است که دیالکتیک دقیق او، برخلاف پرودون یا اشتیرنر، تحت تأثیر قرار دادن مردم با استفادهی سیستماتیک از پارادوکسهای بیمورد و خشونت کلامی را رد میکند. و اگرچه همه چیز با این نمایش وسیله و هدف حل نمیشود و نمیتواند حل شود، اما حداقل مزیت آن این است که قربانیان کار بیگانه را ترغیب میکند تا از طریق انجام یک کار بزرگ آفرینش جمعی، خود را درک و آموزش دهند. به این معنا، جذابیت مارکس، علیرغم پیروزی مارکسیسم و حتی به دلیل آن، همچنان مرتبط است.
محدودیتهای این مقاله به ما اجازه نمیدهد که در اثبات این موضوع بیشتر پیش برویم. بنابراین، خود را به نقل سه متن محدود میکنیم که از قبل افسانهی – باکونینیستی و لنینیستی – مارکس را که «پرستندهی دولت» و «رسول کمونیسم دولتی» یا دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دیکتاتوری یک حزب، در واقع یک فرد واحد، میداند، در هم میشکند:
(الف) «یادداشتهای حاشیهای بر کتاب «دولت و آنارشی» باکونین (ژنو، ۱۸۷۳، به زبان روسی)». مضامین اصلی: دیکتاتوری پرولتاریا و حفظ مالکیت کوچک دهقانان؛ شرایط اقتصادی و انقلاب اجتماعی؛ ناپدید شدن دولت و تبدیل کارکردهای سیاسی به کارکردهای اداری کمونهای تعاونی خودگردان.
(ب) نقد برنامه حزب کارگران آلمان (برنامه گوتا ) (۱۸۷۵).
مضامین اصلی: دو مرحله جامعه کمونیستی مبتنی بر شیوه تولید تعاونی؛ بورژوازی به عنوان یک طبقه انقلابی؛ اقدام بینالمللی طبقه کارگر؛ نقد «قانون آهنین دستمزدها»؛ نقش انقلابی تعاونیهای تولیدی کارگران؛ آموزش ابتدایی رها از نفوذ دین و دولت؛ دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به عنوان گذار سیاسی به تبدیل کارکردهای دولتی به کارکردهای اجتماعی.
(ج) کمون دهقانی و چشماندازهای انقلابی در روسیه (پاسخ به ورا زاسولیچ) (1881). مضامین اصلی: کمون روستایی به عنوان عنصری از بازسازی جامعه روسیه؛ دوگانگی کمون و تأثیر پیشینه تاریخی؛ توسعه کمون و بحران سرمایهداری؛ رهایی دهقانان و مالیات؛ تأثیرات منفی و خطرات ناپدید شدن کمون؛ کمون روسیه که توسط دولت و سرمایه تهدید میشود، تنها توسط انقلاب روسیه نجات خواهد یافت.
این سه سند تا حدودی جوهره کتابی را تشکیل میدهند که مارکس قصد داشت درباره دولت بنویسد.
از این اظهارات میتوان دریافت که مارکس صریحاً نظریه اجتماعی خود را به عنوان تلاشی برای تحلیل عینی یک جنبش تاریخی ارائه کرده است و نه به عنوان یک قانون اخلاقی یا سیاسی برای عمل انقلابی با هدف ایجاد یک جامعه ایدهآل؛ به عنوان آشکار کردن یک فرآیند توسعه شامل اشیا و افراد و نه به عنوان مجموعهای از قوانین برای استفاده احزاب و نخبگان جویای قدرت. با این حال، این تنها جنبه بیرونی و اعلام شده نظریهای است که دو مسیر مفهومی دارد، یکی به طور دقیق تعیین شده و دیگری آزادانه راه خود را به سمت هدف رویایی یک جامعه آنارشیستی باز میکند:
«انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم نمیتواند شعر خود را از گذشته بگیرد، بلکه فقط از آینده میتواند الهام بگیرد. نمیتواند از خودش شروع کند، مگر اینکه تمام خرافات مربوط به گذشته را از بین برده باشد.» ۱۶
گذشته یک ضرورت تغییرناپذیر است؛ و ناظر، مجهز به تمام ابزارهای تحلیل، در موقعیتی است که میتواند مجموعه پدیدههایی را که درک شدهاند، توضیح دهد. اما اگرچه امید بیهودهای است که تمام رویاهایی که بشریت، از طریق پیامبران و پیشگویانش، در سر داشته است، به حقیقت بپیوندند، آینده حداقل میتواند به نهادهایی که زندگی مردم را در تمام زمینههای اجتماعی به حالت دائمی بردگی تقلیل دادهاند، پایان دهد. این، به طور خلاصه، پیوند بین نظریه و آرمانشهر در آموزههای مارکس است که صریحاً خود را «آنارشیست» اعلام کرد، زمانی که نوشت:
«همه سوسیالیستها آنارشی را به عنوان برنامه زیر میبینند: هنگامی که هدف جنبش پرولتاریا – یعنی لغو طبقات – محقق شود، قدرت دولت که در خدمت نگه داشتن اکثریت قریب به اتفاق تولیدکنندگان در بندگی یک اقلیت بسیار کوچک استثمارگر است، ناپدید میشود و وظایف حکومت به وظایف اداری ساده تبدیل میشود.» 17
پینوشت ۱۸
مقاله فوق ایدههای فردریک انگلس در مورد دولت و آنارشیسم را در نظر نمیگیرد. بدون ورود به جزئیات دیدگاه او، میتوانیم بگوییم که کاملاً با دیدگاه مارکس مطابقت ندارد، اگرچه او نیز ناپدید شدن نهایی دولت را مطرح میکند. مهمترین بخشها در این رابطه را میتوان در آنتی دورینگ (۱۸۷۷-۱۸۷۸) یافت که تا حدودی از مارکس اجازه گرفته است. انگلس در اینجا فتح قدرت دولت و تبدیل ابزار تولید به مالکیت دولتی را به عنوان خود-الغای پرولتاریا و الغای تضادهای طبقاتی، در واقع «سرکوب دولت به عنوان دولت» میبیند. در ادامه، او این «الغای» دولت را به عنوان «زوال» دولت توصیف میکند: «دولت از بین رفته است، از بین رفته است .» پس از مرگ مارکس، انگلس با الهام از یادداشتهای به جا مانده از دوستش در مورد کتاب «جامعه باستانی» نوشته لوئیس هنری مورگان ، دوباره به این موضوع پرداخت، اما در یک زمینه اجتماعی-تاریخی گستردهتر. انگلس بالاترین شکل دولت، جمهوری دموکراتیک، را مرحله نهایی سیاست میداند که طی آن مبارزه سرنوشتساز بین بورژوازی و پرولتاریا رخ خواهد داد؛ طبقه استثمار شده برای خودرهایی آماده میشود و خود را در یک حزب مستقل تشکیل میدهد: «حق رأی عمومی معیار بلوغ طبقه کارگر است» – و این برای نابودی سرمایهداری و دولت، و از این رو جامعه طبقاتی کافی است. «همراه با آنها [یعنی طبقات]، دولت نیز ناگزیر سقوط خواهد کرد. جامعه … کل دستگاه دولت را در جایی که به آن تعلق دارد قرار خواهد داد: در موزه آثار باستانی، در کنار چرخ ریسندگی و تبر برنزی.» ۱۹ همچنین به نامههای انگلس به فیلیپ ون پتن در ۱۸ آوریل ۱۸۸۳ و به ادوارد برنشتاین در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۴ مراجعه کنید. در نامههای اخیر، انگلس بخشهایی از فقر فلسفه (۱۸۴۷) و مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) را نقل میکند تا ثابت کند «که ما پایان [“Aufhören“] دولت را قبل از اینکه واقعاً آنارشیستی وجود داشته باشد، اعلام کردیم.» انگلس بدون شک اغراق کرده است – تنها ذکر ویلیام گادوین این دیدگاه را بیاعتبار میکند، بدون اشاره به دیگرانی که از طریق خواندن عدالت سیاسی (۱۷۹۳) به آنارشیسم گرایش پیدا کردند.
۱. مقاله پیشرو در شماره 179 روزنامه Kölnische Zeitung. Rheinische Zeitung ، 10-14 ژوئیه 1842.
۲. رجوع کنید به “طرح و روش اقتصاد” در M. Rubel, Marx, Critique du Marxisme , Payot, Paris, 1974, pp. 369-401.
۳. برای بسط بیشتر مضامین اسطوره «اکتبر پرولتری» و جامعه روسیه به عنوان شکلی از سرمایهداری، به مارکس، نقد مارکسیسم ، صفحات ۶۳-۱۶۸ مراجعه کنید .
۴. تز دوم درباره فوئرباخ، ترجمه شده در کارل مارکس، منتخب آثار در جامعهشناسی و فلسفه اجتماعی ، ویرایش تی.بی. باتامور و ام. روبل، پلیکان، ۱۹۶۳، صفحه ۸۲.
۵. «درباره مسئله یهود»، Deutsch-Französische Jarbücher ، فوریه 1844.
۶. دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ، بخش «کار بیگانهشده»، ۱۸۴۴.
۷. رجوع کنید به M. Rubel, Karl Marx devant le bonapartisme , Mouton & Co., Paris-The Hague, 1960.
۸. «ملاحظات انتقادی در مورد مقاله: پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی. نوشته یک پروسی»، فوروارتس ، ۷ و ۱۰ اوت ۱۸۴۴.
۹. همانجا.
۱۰. جنگ داخلی در فرانسه ، پیشنویس اول، بخش «خصلت کمون»، ۱۸۷۱.
۱۱. همانجا.
۱۲. ایدئولوژی آلمانی ، ۱۸۴۵، ویرایش شده توسط سی. جی. آرتور، لارنس و ویشارت، لندن، ۱۹۷۰، ص. ۸۵.
۱۳. سخنرانی در سالگرد روزنامه مردم، ۱۴ آوریل ۱۸۵۶.
۱۴. سرمایه ، جلد اول، پایان فصل XXXII.
۱۵. فقر فلسفه ، ۱۸۴۷، فصل دوم، بخش ۵.
۱۶. هجدهم برومر لویی ناپلئون ، ۱۸۵۱.
۱۷. انشعابهای ساختگی در بینالملل ، ۱۸۷۲.
۱۸ . برای این ترجمه.1978
۱۹. منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ، فصل نهم.
سایر
سایر
ماشین سرکوب و اعدام، دستوپا زدن رژیم بحرانزده در هراس از خیزش عمومی
کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان مبارز!
ماشین اعدام و کشتار رژیم جمهوری اسلامی در روزها و هفتههای اخیر، در انتقامجویی از قیامها و مبارزات حماسی مردم ایران، شتابی بیسابقه و جنایتکارانه به خود گرفته است. موج فزاینده اعدامها و صدور احکام مرگ توسط دستگاه بیدادگری حاکم، نه نشان از قدرت، بلکه گواهی روشن بر رعب و هراس عمیق ساختاری است که در بنبست کامل تاریخی و فروپاشی مفرط دستوپا میزند.
از ابتدای فروزدین امسال تا کنون 40 انسان معترض و آزادی خواه که در قیام دی شرکت داشتند توسط آدمکشان دستگاه بیدادگری به دار آویخته شدند .سحر گاه امروز نیز در اقدامی ضد بشری دو تن از جوانان ما به نام های ابوالفضل سپاهی و امیر حسین صفری در اصفهان و در ملاء عام به صف طول جان فدایان انقلاب ملی ایرانیان پیوستند.هم اکنون نیز تعدادی دیگر از فرزندان میهن تنها به جرم اعتراض در انتظار اعدام به سر می برند و شماری دیگر نیز با همین اتهامات واهی که در تحت شکنجه جسمی و روانی انجام گرفته است در بیدادگاه های چند دقیقه ای با احکام مرک مواجه هستند.قریاد اعتراض خود را علیه این روند آدم کشی رژیم رساتر کنیم!
تشدید اعدامها و سرکوب خونین در شرایط کنونی، واکنش شتابزده حکومتی است که از چند سو تحت فشارهای خردکننده قرار گرفته است:
خشم و آمادگی اجتماعی برای خیزش علیه تفاله های باقیمانده رژیم پاشته آشیل آن است. خاکستر آتش قیامهای اخیر همچنان داغ است. خشم تراکمیافته طبقات فرودست، کارگران و زنان، تهدید مرگبار و همیشگی برای بقای این حکومت است. رژیم تلاش میکند با ایجاد ارعاب عمومی و صادر کردن احکام مرگ، جلوی شکلگیری موج بعدی اعتراضات سراسری را بگیرد.
از سوی دیگر در عرصه خارجی و جنگ کنونی، شکست و انزوا و عقبنشینی و بیافقی مطلق همچنان بالای سرش در پرواز است.حاکمیت ملایان و سپاه پاسداران که در برهههای مختلف تحت ضربات نظامی و دیپلماتیک قدرتهای منطقهای و جهانی (از جمله اسرائیل و آمریکا) قرار گرفته، ضربهپذیری و درماندگی خود را بیش از پیش به رخ هوادارانش کشیده است. رژیم بحرانزده، شکستها و بیافقی خود در عرصه بینالمللی را با تشدید فشار و خونریزی در داخل جبران میکند تا اقتدار بربادرفتهاش را در برابر جامعه تمثیل کند
در این شرایط درهمپاشیدگی و گسست ساختاری حکومت ،فساد نهادینهشده، بحران عمیق اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت، بدنه حاکمیت را دچار سردرگمی و تعارضات درونی کرده است. اعدام، تنها ابزار باقیمانده در دست سران حکومت برای انسجامبخشی به نیروهای سرکوبگر و حفظ بقای کوتاهمدت است.
ما بر این باوریم که نجات جامعه از این دالان مرگ و استبداد،به طور نهایی توسط مبارزه و قیام سراسری مردم تحقق می یابد. از این روی در راستای مبارزات و اعتراض های پیشین و تجربه اندوزی از قیام دی 1404 این جنگ باید در مجاری زیر ادامه و گسترش یابد:
- نفی کامل ماشین سرکوب: ما خواستار لغو فوری و بیقیدوشرط تمامی احکام اعدام و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم.
- قدرتگیری از پایین: پاسخ شایسته به جنایات رژیم، تشکلیابی مستقل، ایجاد شوراهای کارگری، مردمی و محلی، و ایجاد همبستگی سراسری میان جبهههای مختلف مبارزه (کارگران، پرستاران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان) است.
- استقلال طبقاتی: سرنگونی ماشین جنایت رژیم اسلامی باید به دست خود مردم و طبقات زحمتکش صورت گیرد تا راه برای تحقق حاکمیت مستقیم شورایی، آزادی و عدل اجتماعی هموار شود.
سرنگون باد رژیم آدمکشان اسلامی!
زنده باد حاکمیت شورایی مردم ایران!
گرایش کمونیسم شورایی
28 جولای 2026 برابر 6 مرداد 1405
پویایی مبارزه طبقاتی، گردنههای انقلاب و چشمانداز سوسیالیستی ما
- دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمانخواهی فرقهای
ما به عنوان کمونیستهای شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیتها و افق یک انقلاب را بیانیهها، برنامههای ذهنی، یا آرمانخواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمیکند. فرآیند انقلاب یک پروژه مهندسیشده فرادستی نیست.
مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقبنشینی جنبش را تعیین میکند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیینکننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.
نقد ارادهگرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمانها پدید نمیآیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی تودهها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمانهای خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همهجانبه است.
- گردنههای تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی
انقلاب یک رویداد تکمرحلهای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچوخم و عبورکننده از گردنهها و لحظات گوناگون است.
آگاهی در عمل، نه در انتزاع: تودهها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوههای نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست میآورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.
دیالکتیک تجربهاندوزی: جنبش تودهای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دیماه ۱۴۰۴)، تجارب افزونتر، عمیقتر و رادیکالتری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب میکند. شکستهای مقطعی، زمینهساز بازآرایی تاکتیکی تودهها در گردنه بعدی میشوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درسهای استراتژیک برای نبردهای آتی است.
- گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی
چشمانداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایهداری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را میطلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمیشود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمانیافته است.
دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آمادهسازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت تودهای آزاد میکند. در این دوره گذار، تودهها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانهها و دانشگاهها، تمرین اداره جامعه را آغاز میکنند.
از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکلیابی و آگاهی گسترشیافته تودهای است که طبقه کارگر میتواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعهای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.
- جمعبندی استراتژیک برای تحلیل کنونی
با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آیندهای دور حواله نمیدهیم؛ اما در عین حال، گامهای عملی تودهها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمیکنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورتهای عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصافهای میدانی، میتواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایهداری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.
گرایش کمونیسم شورایی
20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405
ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی
رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگهای ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحرانهای ناشی از آن، زمینهساز بحران مشروعیت بیسابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمانیابی تودهها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه میدهیم.
۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب سازوکار دستگاه سرکوب رژیم
جنگهای ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساختهای نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربهای کاری به سازوکار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.
فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانهها، پادگانهای آموزشی، سیستمهای ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شدهاند.
بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.
تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطهای به نقطه دیگر، خیزشهای همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحرانهای ناشی از جنگ است.
۲. جنبش اعتراضی دیماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بینالمللی
جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم تودههای جانبهلبآمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمتآمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.
هم اکنون توهمزدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. تودههای معترض آموختند که از «جامعه بینالملل» (دولتهای سرمایهداری غربی) جز ابراز تاسفهای دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لولهشده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمیشود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلافها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتلهای قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.
تنها کمک واقعی و نجاتبخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوقهای تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیریهای دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد میشود و مساعی و همراهی دولتهای خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبهی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب میگردند.
۳. قتل خامنهای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره»
اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسلهمراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنهای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سالها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریمها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار میکرد: یا تسلیم همهجانبه یا جنگ بقا.
۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ
مرگ خلیفه ارتجاع، شکافهای درونی حاکمیت ایران را به لرزههای ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:
جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکراتها و بخشی از الیگارشی مالی): اینها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی میدانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.
جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): اینها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیتهای نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانهها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسانهای دلتهای درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط میگردد.
۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما
برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجوییهای منطقهای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.
افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیونها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است. رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگهای نیابتی و ویرانی کشانده است.
دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همهجانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ تودهها (کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان و اقلیتها) میسپارد و منافع غارتشده جامعه را بازپس میستاند.
۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصافهای میدانی و جنگ خیابانی
طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمیتواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمانیافته در خط مقدم مصافهای سیاسی است.
درسآموزی از خیزشهای پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری میباشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبشهای سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.
ناتوانی کنونی و ضرورت تشکلیابی: تودهها باید در بدون تشکلهای مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.
تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمانیافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی تودهها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.
۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم»
ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بینالمللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج میکنیم.
تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هستهای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی میکاهد.
شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو میریزد و جسارت تودهها را برای ضربه نهایی چند برابر میکند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.
۸. افق پیشرو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی
ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:
اول سرنگونی ترکیبی که سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همهجانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام میشود.
دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنیسازی، موشکسازی، نیابتپروی، خاتمه گروگانگیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار میسازد.
هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در ادارهی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم میباشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریانهای راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک هموار میگردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیتهای انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگیهای لازم و سراسری و موثر را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.
واقعیت مواضع بینالمللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رامشده و ادغامشده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.
در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمتکشان است تا دستاوردهای آزادیبخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.
نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی!
زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمتکشان!
پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!
گرایش کمونیسم شورایی
18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405
سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله
خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثالهای منسوخ حذف شدند، سپس نقل قولهایی از نوشتههایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شدهاند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال میکند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاجهای منطقی و انتقالهای دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشدهاند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی
چاپ اول با مقدمهای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته میشود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشههای زنده کارل مارکس» منتشر گردید.





