پرونده‌های راهبردی

مارکس و کینز،پل ماتیک

18 دقیقه مطالعه

جنگ یا انقلاب: یک مناقشه

34 دقیقه مطالعه

مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(5)

8 دقیقه مطالعه

شوراهای ضد کار مزدی

6 دقیقه مطالعه

مسائل روز

از «طبقه برای خود» تا «طبقه ای که دیگران از جانب آن سخن می گویند»

از «طبقه برای خود» تا «طبقه ای که دیگران از جانب آن سخن می گویند»

بازاندیشی در مسئله نمایندگی، آگاهی طبقاتی و نخبه‌گرایی در سنت سوسیالیستی؛ با تأکید بر تجربه روسیه، ایتالیا و ایران

امیر آذر

*****

مقدمه

در تاریخ اندیشه سیاسی مدرن، کمتر مفهومی به اندازه «طبقه کارگر» موضوع تحلیل، نظریه‌پردازی و منازعه بوده است. از نیمه دوم قرن نوزدهم، هم‌زمان با گسترش سرمایه‌داری صنعتی، این طبقه به مهم‌ترین سوژه نظری اندیشه سوسیالیستی و مارکسیستی تبدیل شد. مارکس و انگلس، پرولتاریا را نه صرفاً یک گروه اجتماعی، بلکه نیروی تاریخیِ بالقوه‌ای می‌دانستند که می‌تواند با الغای مناسبات سرمایه‌داری، شرایط رهایی کل جامعه را فراهم آورد. از این رو، بخش بزرگی از ادبیات سوسیالیستی در یک‌ونیم قرن گذشته حول مسئله آگاهی طبقاتی، سازمان‌یابی سیاسی، انقلاب و نقش تاریخی طبقه کارگر شکل گرفته است.با وجود این، تاریخ واقعی جنبش‌های سوسیالیستی و کمونیستی پرسشی بنیادین را پیش روی پژوهشگر قرار می‌دهد؛ پرسشی که در مقایسه با مباحث مربوط به سرمایه، دولت یا انقلاب، کمتر به‌طور مستقل مورد واکاوی قرار گرفته است: چه کسی از جانب طبقه کارگر سخن گفته است؟ آیا آنچه در تاریخ سوسیالیسم به نام «خواست طبقه کارگر» شناخته می‌شود، بازتاب مستقیم تجربه زیسته و مطالبات خود کارگران بوده است، یا محصول صورت‌بندی‌های نظری روشنفکران، رهبران حزبی و نخبگان سیاسی؟اهمیت این پرسش در آن است که تقریباً تمامی جریان‌های بزرگ سوسیالیستی، با وجود اختلافات عمیق نظری و سیاسی، در یک پیش‌فرض مشترک بوده‌اند: آنان خود را نمایندگان منافع تاریخی طبقه کارگر معرفی کرده‌اند. از مارکس و انگلس تا لنین، از سوسیال‌دموکرات‌های آلمان تا احزاب کمونیست قرن بیستم، همواره ادعا بر این بوده است که نظریه، برنامه و سازمان سیاسی آنان بیانگر اراده تاریخی پرولتاریاست. اما همین ادعا، مسئله‌ای معرفت‌شناختی و سیاسی را پدید می‌آورد: بر اساس چه معیاری می‌توان ادعا کرد که یک حزب، یک روشنفکر یا یک نظریه، حقیقتاً بیانگر خواست طبقه‌ای است که میلیون‌ها انسان با تجربه‌ها، منافع و هویت‌های متفاوت را در بر می‌گیرد؟این مقاله بر آن است که این مسئله را ذیل مفهوم «بحران نمایندگی» تحلیل کند. مقصود از بحران نمایندگی، شکاف میان «طبقه‌ای که زندگی می‌کند» و «گفتمانی که از جانب آن سخن می‌گوید» است. فرضیه اصلی پژوهش آن است که بخش قابل توجهی از تاریخ سوسیالیسم را می‌توان نه صرفاً تاریخ مبارزه طبقه کارگر، بلکه تاریخ رقابت جریان‌های فکری و سیاسی برای تعریف، تفسیر و نمایندگی این طبقه دانست.

بدین معنا، پرولتاریا در بسیاری از مقاطع تاریخی بیش از آنکه فاعل مستقیم تولید گفتمان سیاسی باشد، موضوع گفتمان‌هایی بوده است که از بیرون درباره منافع، آگاهی و رسالت تاریخی او سخن گفته‌اند.البته این فرضیه به معنای انکار نقش تاریخی جنبش‌های کارگری یا نفی مشارکت واقعی کارگران در تحولات سیاسی نیست. تجربه کمون پاریس، شوراهای کارگری روسیه در سال ۱۹۱۷، شوراهای کارخانه‌ای ایتالیا، جنبش همبستگی در لهستان و اعتصاب‌های کارگران نفت ایران در سال ۱۳۵۷، همگی نشان می‌دهند که کارگران در بزنگاه‌های تاریخی توانسته‌اند به‌عنوان کنشگرانی مستقل ظاهر شوند. با این حال، پرسش این پژوهش ناظر به مرحله‌ای است که پس از این لحظات تاریخی پدید می‌آید؛ یعنی زمانی که احزاب، دولت‌ها یا روشنفکران، خود را مفسر رسمی خواست طبقه کارگر معرفی می‌کنند و به‌تدریج میان صدای واقعی کارگران و بازنمایی نظری آنان فاصله ایجاد می‌شود.برای واکاوی این مسئله، پژوهش حاضر از رهیافتی میان‌رشته‌ای بهره می‌گیرد و تاریخ اندیشه سیاسی، جامعه‌شناسی تاریخی و فلسفه سیاسی را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در این چارچوب، نخست مفهوم نمایندگی در سنت مارکسیستی و نسبت آن با نظریه حزب پیشاهنگ بررسی می‌شود؛ سپس تجربه تاریخی روسیه، ایتالیا و ایران به‌عنوان سه نمونه متفاوت از رابطه میان جنبش‌های کارگری و سازمان‌های سیاسی تحلیل خواهد شد. در ادامه، نقدهای متفکرانی چون کورنلیوس کاستوریادیس، کلود لوفور، موشه پوستون، ادوارد پالمر تامپسون و ژاک رانسیر مورد بررسی قرار می‌گیرد تا نشان داده شود که مسئله اصلی، صرفاً اختلاف بر سر راهبرد انقلاب یا سازمان سیاسی نیست، بلکه پرسش بنیادی‌تر آن است که آیا اساساً می‌توان از «اراده واحد طبقه کارگر» سخن گفت، یا این مفهوم خود محصول صورت‌بندی‌های نظری و گفتمانی است.بر این اساس، هدف مقاله دفاع از یک موضع ایدئولوژیک یا رد سنت سوسیالیستی نیست؛ بلکه کوششی است برای بازاندیشی در یکی از بنیادی‌ترین مسائل اندیشه سیاسی مدرن: نسبت میان نمایندگی و خودبیانگری، میان نظریه و تجربه زیسته، و میان سخن گفتن از جانب مردم و امکان سخن گفتن خود مردم. از این منظر، پرسش نهایی پژوهش دیگر این نخواهد بود که «طبقه کارگر چه باید بخواهد؟»، بلکه این خواهد بود که «ما از کجا می‌دانیم طبقه کارگر چه می‌خواهد، و چه کسی حق دارد این خواست را تعریف کند؟»لذا ما با یکسری تزهای محوری درگیر خواهیم شد :بحران اصلی سنت مارکسیستی نه بحران سرمایه، بلکه بحران نمایندگی است؛ یعنی شکاف میان «طبقه‌ای که زندگی می‌کند» و «نخبگانی که از جانب آن سخن می‌گویند». از این منظر، تاریخ کمونیسم را می‌توان تاریخ تولید گفتمان درباره کارگران دانست، نه لزوماً تاریخ خودبیانگری کارگران.هدف این پژوهش صرفاً بررسی انتقادی تاریخ جنبش‌های کمونیستی یا نشان دادن شکست الگوهای گذشته نیست. مسئله بنیادی‌تر آن است که از خلال این تجربه‌های تاریخی و نظری، امکان پاسخ به یک پرسش کلیدی بررسی شود:

چه شرایطی باید وجود داشته باشد تا طبقه کارگر بتواند بدون واسطه‌های انحصاری، خود را بیان کند؟

این پرسش به معنای نفی ضرورت سازمان سیاسی، نظریه اجتماعی یا نقش روشنفکران در جنبش‌های رهایی‌بخش نیست. تجربه تاریخی نشان داده است که هیچ نیروی اجتماعی پیچیده‌ای بدون زبان مشترک، سازمان‌یابی و ابزارهای هماهنگی نمی‌تواند به یک نیروی تاریخی تبدیل شود. مسئله اصلی، وجود واسطه نیست؛ بلکه تبدیل شدن واسطه به قدرتی مستقل از جامعه و جایگزین شدن آن به جای سوژه اجتماعی است.بحران اصلی در سنت‌های مختلف کمونیستی زمانی پدیدار شد که رابطه میان طبقه کارگر و نمایندگان سیاسی آن از یک رابطه دیالکتیکی و انتقادی به رابطه‌ای عمودی تبدیل شد؛ یعنی هنگامی که حزب، دولت یا گروه روشنفکری نه فقط سخنگوی کارگران، بلکه تفسیرکننده نهایی خواست‌ها و منافع آنان شد.از این منظر، مسئله نمایندگی به یکی از مسائل بنیادین سیاست رهایی‌بخش تبدیل می‌شود. چگونه می‌توان میان نیاز به سازمان‌یافتگی و ضرورت حفظ خودمختاری اجتماعی تعادل برقرار کرد؟ چگونه می‌توان از تجربه و دانش نظری روشنفکران استفاده کرد، بدون آنکه این دانش به ابزاری برای خاموش کردن تجربه زیسته گروه‌های اجتماعی تبدیل شود؟بررسی تجربه روسیه، ایتالیا و ایران نشان می‌دهد که مسئله اصلی را نمی‌توان در فقدان آگاهی کارگران یا ناتوانی آنان در کنش سیاسی جست‌وجو کرد. در بسیاری از لحظات تاریخی، کارگران توانسته‌اند اشکال مستقیمی از سازمان‌یابی و اعتراض ایجاد کنند. مشکل زمانی آغاز شده است که نهادهای سیاسی یا نظری، خود را مالک معنای این کنش‌ها دانسته‌اند.بنابراین، پرسش اصلی پژوهش از «چه کسی نماینده طبقه کارگر است؟» به پرسشی بنیادی‌تر منتقل می‌شود:چه شرایط نهادی، سیاسی و فرهنگی لازم است تا نمایندگی به جایگزینی تبدیل نشود؟

نخست ، وجود نهادهای مستقل کارگری که امکان شکل‌گیری تجربه و تصمیم‌گیری از پایین را فراهم کنند؛دوم، وجود فضای دموکراتیک که در آن هیچ سازمانی نتواند ادعای مالکیت حقیقت اجتماعی کند؛سوم، رابطه‌ای انتقادی و دوسویه میان روشنفکران و جنبش‌های اجتماعی، به‌گونه‌ای که نظریه از تجربه اجتماعی جدا نشود؛چهارم، پذیرش این اصل که طبقه کارگر یک موجودیت یکپارچه و دارای یک اراده از پیش تعیین‌شده نیست، بلکه مجموعه‌ای متکثر از انسان‌هایی است که خواسته‌هایشان در فرایند مبارزه و گفت‌وگو شکل می‌گیرد.بر این اساس، هدف نهایی پژوهش یافتن الگویی نیست که به نام کارگران تصمیم بگیرد، بلکه بررسی شرایطی است که در آن کارگران بتوانند خود به تولیدکنندگان معنا، سیاست و آینده اجتماعی خویش تبدیل شوند.

بنابراین گامهایی طرح خواهد شد که شاید بتواند بار سنکین این بحث را به مقصد برساند کامهایی که در این مقاله مهم هستند را طرح می کند . البته این به مفهوم یک مطلق کرایی نیست  و می تواند کم و کاست هایی را هم در خود داشته باشد ، پس نکاهی به این وضعیت خواهیم داشت:

گام نخست:آیا اساسا «نمایندگی » مسئله ای بنیادی تر از «سرمایه»است؟

پیش از آنکه بتوان از بحران نمایندگی در سنت مارکسیستی سخن گفت، باید روشن شود که مقصود از «بحران» چیست. در ادبیات کلاسیک مارکسیسم، بحران عمدتاً به بحران‌های درونی سرمایه‌داری اشاره دارد؛ بحران انباشت سرمایه، کاهش نرخ سود، تضاد میان نیروهای مولد و روابط تولید یا بحران‌های ادواری اقتصاد سرمایه‌داری. از این منظر، مسئله اصلی همواره سرمایه بوده است.اما اگر به جای خواندن مارکسیسم به‌مثابه نظریه‌ای درباره سرمایه، آن را به‌مثابه تجربه‌ای تاریخی مطالعه کنیم، مسئله دیگری آشکار می‌شود؛ مسئله‌ای که نه در اقتصاد، بلکه در سیاست و جامعه‌شناسی ریشه دارد.تقریباً تمام جنبش‌های مارکسیستی، صرف‌نظر از اختلافات ایدئولوژیک، بر یک پیش‌فرض مشترک استوار بوده‌اند: اینکه آنان به‌گونه‌ای مشروع از جانب طبقه کارگر سخن می‌گویند. از همین نقطه، مسئله نمایندگی پدیدار می‌شود.نمایندگی در اینجا صرفاً به معنای نمایندگی حقوقی یا پارلمانی نیست، بلکه به معنای معرفتی نیز هست؛ یعنی چه کسی حق دارد بگوید «منافع واقعی طبقه کارگر چیست»؟این پرسش، مسئله‌ای ثانویه نیست، بلکه بنیان تمام سیاست انقلابی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. زیرا اگر مشروعیت حزب، روشنفکر یا سازمان سیاسی بر این ادعا استوار باشد که او بیانگر اراده تاریخی طبقه کارگر است، آنگاه پیش از هر چیز باید نشان داد که این ادعا چگونه قابل اثبات است.در اینجا شکافی بنیادین پدیدار می‌شود.از یک سو، «کارگران واقعی» وجود دارند؛ انسان‌هایی با تجربه‌های متفاوت، فرهنگ‌های گوناگون، باورهای دینی یا سکولار، گرایش‌های سیاسی متنوع و مطالبات اقتصادی و اجتماعی گاه متعارض.از سوی دیگر، مفهومی انتزاعی به نام «طبقه کارگر» وجود دارد که در نظریه‌های سیاسی، همچون یک سوژه واحد، منسجم و دارای اراده‌ای مشترک تصویر می‌شود.پرسش اساسی این است که چگونه از واقعیت متکثر میلیون‌ها انسان، به مفهوم واحدی به نام «خواست طبقه کارگر» می‌رسیم؟این گذار، صرفاً مشاهده یک واقعیت اجتماعی نیست؛ بلکه همواره نوعی تفسیر نظری است. به همین دلیل، از لحظه‌ای که کسی ادعا می‌کند «طبقه کارگر چنین می‌خواهد»، در واقع وارد قلمرو نمایندگی شده است.از این منظر، مسئله نمایندگی پیش از آنکه مسئله‌ای سیاسی باشد، مسئله‌ای معرفت‌شناختی است. ما نخست باید بدانیم از چه راهی به خواست یک طبقه دسترسی پیدا می‌کنیم و تنها پس از آن می‌توانیم درباره برنامه سیاسی آن سخن بگوییم.به همین دلیل، فرضیه این پژوهش آن نیست که سنت مارکسیستی مسئله سرمایه را نادیده گرفته است؛ بلکه این است که در تجربه تاریخی این سنت، مسئله نمایندگی به تدریج به گرهی تعیین‌کننده‌تر از خود مسئله سرمایه تبدیل شد. زیرا حتی اگر تحلیل سرمایه‌داری درست باشد، همچنان این پرسش باقی می‌ماند که چه کسی مجاز است از جانب کسانی که تحت سلطه سرمایه قرار دارند سخن بگوید

گام دوم: آیا مسئله نمایندگی در خود سنت مارکسیستی وجود داشت؟

اگر بحران نمایندگی را صرفاً محصول تجربه اتحاد جماهیر شوروی یا احزاب کمونیست قرن بیستم بدانیم، در واقع مسئله را بیش از حد تاریخی و محدود کرده‌ایم. برای فهم این بحران، باید به سطح نظری بازگردیم و بپرسیم که آیا امکان این بحران از همان آغاز در ساختار اندیشه مارکسیستی وجود داشت یا خیر.نخست باید میان دو گزاره تمایز قائل شد. گزاره نخست آن است که طبقه کارگر، بر اثر موقعیت خود در مناسبات تولید، دارای منافعی عینی است. این ایده در آثار مارکس به‌روشنی دیده می‌شود و بر این فرض استوار است که جایگاه افراد در ساختار تولید، افق منافع و تعارض‌های آنان را تا حد زیادی شکل می‌دهد. گزاره دوم اما یک گام فراتر می‌رود و ادعا می‌کند که یک نظریه، یک حزب یا گروهی از روشنفکران می‌توانند این منافع عینی را بهتر از خود کارگران تشخیص دهند و صورت‌بندی کنند.گذار از گزاره نخست به گزاره دوم، همان نقطه‌ای است که مسئله نمایندگی پدیدار می‌شود.مارکس در آثار خود میان «طبقه در خود» ؛و «طبقه برای خود» تمایز می‌گذارد. طبقه در خود، گروهی از انسان‌هاست که موقعیت اقتصادی مشترکی دارند، اما هنوز به آگاهی سیاسی مشترک دست نیافته‌اند. طبقه برای خود، زمانی شکل می‌گیرد که این افراد به منافع مشترک خود آگاه شوند و به کنش جمعی دست بزنند (فقر فلسفه )این تمایز، در ظاهر صرفاً یک تحلیل جامعه‌شناختی است، اما پرسشی مهم را به دنبال دارد: این گذار چگونه رخ می‌دهد؟ چه کسی این آگاهی را تولید می‌کند؟ آیا خود تجربه زیسته کارگران کافی است یا عاملی بیرونی لازم است؟مارکس پاسخ نهایی و نظام‌مندی به این پرسش ارائه نمی‌کند. در آثار او، گاه بر تجربه مبارزه عملی و گاه بر نقش سازمان‌یابی و نقد نظری تأکید می‌شود. همین ابهام، راه را برای تفسیرهای متفاوت در سنت مارکسیستی گشود.

کارل کائوتسکی، نظریه‌پرداز برجسته سوسیال‌دموکراسی آلمان، استدلال کرد که آگاهی سوسیالیستی به‌طور خودبه‌خود از دل مبارزه اقتصادی کارگران پدید نمی‌آید، بلکه توسط روشنفکران سوسیالیست تدوین و سپس به جنبش کارگری منتقل می‌شود(ک. کائوتسکی : مبارزه طبقاتی ).لنین همین ایده را در چه باید کرد؟ بسط داد و نوشت که مبارزه خودانگیخته کارگران عمدتاً به «آگاهی اتحادیه‌ای» می‌انجامد، نه آگاهی سوسیالیستی؛ ازاین‌رو، حزب پیشاهنگ باید این آگاهی را به جنبش کارگری وارد کند (جه باید کرد  لنین؟ )این نظریه، نقطه عطفی در تاریخ مارکسیسم است. از این لحظه، حزب تنها یک ابزار سازمان‌دهی نیست، بلکه به حامل آگاهی تاریخی تبدیل می‌شود. به بیان دیگر، مشروعیت حزب دیگر صرفاً از توان سازمان‌دهی ناشی نمی‌شود، بلکه از این ادعا سرچشمه می‌گیرد که حقیقت منافع طبقه کارگر را بهتر از خود آن طبقه می‌شناسد.در اینجا باید دقت کرد که این استدلال الزاماً از سر نخبه‌گرایی یا بی‌اعتمادی به کارگران مطرح نشده بود. لنین در شرایط استبداد تزاری، سرکوب گسترده و ضعف سازمان‌یافتگی جنبش کارگری می‌اندیشید و معتقد بود بدون یک سازمان منسجم، انقلاب شکست خواهد خورد. بنابراین، نظریه حزب پیشاهنگ را باید در زمینه تاریخی آن نیز فهمید.با این همه، از منظر نظری، پیامد این ایده بسیار فراتر از شرایط روسیه بود. اگر آگاهی سیاسی از بیرون به طبقه وارد می‌شود، آنگاه این پرسش گریزناپذیر است که چه سازوکاری مانع می‌شود حزب یا نخبگان سیاسی، به‌تدریج جای خود طبقه را بگیرند؟همین پرسش، بعداً به محور نقدهای رزا لوکزامبورگ، آنتونیو گرامشی، کورنلیوس کاستوریادیس، کلود لوفور و موشه پوستون تبدیل شد. آنان هر یک به شیوه‌ای متفاوت نشان دادند که اگر میان «نمایندگی» و «جانشینی» تمایزی روشن برقرار نشود، حزب ممکن است به جای آنکه ابزار رهایی باشد، به سوژه اصلی سیاست تبدیل شود و طبقه کارگر را به موضوعی برای بازنمایی خود بدل کند.از این منظر، بحران نمایندگی نه صرفاً یک انحراف تاریخی، بلکه امکانی نظری بود که در یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های سنت مارکسیستی ریشه داشت: چه کسی آگاهی را تولید می‌کند و چه کسی حق دارد از جانب طبقه سخن بگوید.

گام سوم: حزب پیشاهنگ؛ راه‌حل بحران آگاهی یا آغاز بحران نمایندگی؟

اگر مسئله نمایندگی در سنت مارکسیستی به یک بحران تاریخی تبدیل شد، شاید هیچ نظریه‌ای به اندازه نظریه «حزب پیشاهنگ» در این فرایند نقش نداشت. با این حال، برای داوری درباره این نظریه باید نخست زمینه تاریخی پیدایش آن را درک کرد.روسیه در آغاز قرن بیستم، جامعه‌ای صنعتی به معنای اروپای غربی نبود. اکثریت جمعیت را دهقانان تشکیل می‌دادند، طبقه کارگر صنعتی نسبتاً کوچک بود، تشکل‌های کارگری تحت فشار حکومت تزاری قرار داشتند و هرگونه فعالیت سیاسی سازمان‌یافته با سرکوب شدید مواجه می‌شد. در چنین شرایطی، لنین با این پرسش روبه‌رو بود که چگونه می‌توان جنبشی انقلابی را در جامعه‌ای فاقد نهادهای دموکراتیک و سازمان‌های آزاد کارگری شکل داد.پاسخ او در کتاب چه باید کرد؟ این بود که مبارزه خودجوش کارگران، هرچند برای دفاع از دستمزد، ساعات کار یا شرایط کار ضروری است، اما به‌تنهایی به آگاهی سوسیالیستی منجر نمی‌شود. از نظر لنین، این مبارزات عمدتاً به «آگاهی اتحادیه‌ای» می‌انجامد؛ یعنی آگاهی‌ای که در چارچوب نظام سرمایه‌داری باقی می‌ماند و هدف آن بهبود شرایط زندگی کارگران است، نه دگرگونی کلی مناسبات اجتماعی ،(چه باید کرد ؟)بر این اساس، لنین استدلال می‌کند که آگاهی سوسیالیستی باید از طریق یک سازمان انقلابی منسجم به جنبش کارگری منتقل شود. این سازمان، همان حزب پیشاهنگ است؛ حزبی که وظیفه آن تنها هماهنگ کردن اعتراض‌ها نیست، بلکه تبیین شرایط تاریخی، تدوین راهبرد انقلاب و هدایت سیاسی جنبش نیز هست.در زمینه تاریخی روسیه، این نظریه منطقی قابل فهم داشت. بدون شبکه‌ای مخفی، آموزش‌دیده و منسجم، احتمالاً جنبش انقلابی زیر فشار پلیس تزاری دوام نمی‌آورد. از این رو، بسیاری از مورخان بر این باورند که نظریه لنین را نمی‌توان مستقل از شرایط استبدادی روسیه تحلیل کرد.اما پرسش این پژوهش ناظر به کارآمدی سیاسی نظریه لنین نیست، بلکه به پیامد معرفت‌شناختی آن مربوط می‌شود.اگر حزب حامل آگاهی تاریخی است و اگر این آگاهی از بیرون به جنبش کارگری وارد می‌شود، آن‌گاه چه نسبتی میان حزب و طبقه برقرار خواهد شد؟ آیا حزب همچنان ابزار طبقه باقی می‌ماند، یا به تدریج به مرجع تشخیص منافع طبقه تبدیل می‌شود؟در اینجا تغییری ظریف اما تعیین‌کننده رخ می‌دهد. تا پیش از این، طبقه کارگر سوژه اصلی تاریخ بود و حزب وسیله‌ای برای سازمان‌دهی آن. اما در نظریه پیشاهنگ، حزب به نهادی تبدیل می‌شود که نه‌تنها سازمان‌دهی، بلکه تعریف آگاهی، تشخیص منافع و تفسیر مسیر تاریخ را نیز بر عهده دارد. در نتیجه، رابطه حزب و طبقه از رابطه‌ای ابزاری به رابطه‌ای معرفتی تغییر می‌یابد.همین نکته بعدها موضوع نقد بسیاری از متفکران مارکسیست شد. رزا لوکزامبورگ، در نقد سازمان‌دهی متمرکز، هشدار داد که اگر ابتکار عمل سیاسی از توده‌ها به دستگاه حزبی منتقل شود، خلاقیت و خودکنشی جنبش کارگری تضعیف خواهد شد او استدلال می‌کرد که اشتباهات جنبش واقعی کارگران، از حقیقتی که از بالا تحمیل شود، ارزشمندتر است؛ زیرا تنها از خلال تجربه عملی است که آگاهی سیاسی رشد می‌کند.این نقد، بعدها در تجربه تاریخی اتحاد شوروی اهمیت بیشتری یافت. پس از انقلاب ۱۹۱۷، شوراهای کارگری که در آغاز محل مشارکت مستقیم کارگران بودند، به‌تدریج زیر سلطه ساختار حزبی قرار گرفتند. تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی و سیاسی بیش از پیش در درون حزب متمرکز شد و شوراها نقش مستقل خود را از دست دادند. در این وضعیت، حزب دیگر تنها «نماینده» طبقه نبود، بلکه عملاً به سخنگوی انحصاری آن تبدیل شد.البته نباید این تحول را صرفاً نتیجه اندیشه لنین دانست. جنگ داخلی، مداخله نظامی قدرت‌های خارجی، فروپاشی اقتصادی و شرایط اضطراری نیز در تمرکز قدرت نقش مهمی داشتند. با این حال، از منظر نظری، ساختار حزب پیشاهنگ امکان چنین تمرکزی را فراهم می‌کرد؛ زیرا از آغاز، مرجع تشخیص آگاهی تاریخی را در درون حزب قرار داده بود.در نتیجه، پرسش اصلی نه این است که آیا لنین درست می‌گفت یا نادرست، بلکه این است که آیا می‌توان نهادی را حامل حقیقت تاریخی یک طبقه دانست، بی‌آنکه آن نهاد به‌تدریج جای خود آن طبقه را بگیرد؟همین پرسش، راه را برای نقدهای عمیق‌تر کورنلیوس کاستوریادیس و کلود لوفور گشود. آنان استدلال کردند که مسئله اصلی شوروی، صرفاً تمرکز قدرت یا بوروکراسی نبود؛ بلکه این بود که حزب، به نام طبقه کارگر، جایگاه سوژه سیاسی را تصاحب کرد و میان جامعه و بازنمایی آن، فاصله‌ای ساختاری به وجود آورد.

از این منظر، نظریه حزب پیشاهنگ را می‌توان پاسخی تاریخی به بحران آگاهی دانست که در عین حال، امکان شکل‌گیری بحران نمایندگی را نیز در درون خود حمل می‌کرد. این دو بحران، نه کاملاً مستقل از یکدیگر، بلکه به‌گونه‌ای دیالکتیکی به هم پیوند خورده‌اند: هرچه حزب برای حل مسئله آگاهی اقتدار بیشتری می‌یافت، خطر فاصله گرفتن آن از تجربه زیسته کارگران نیز افزایش می‌یافت.

گام چهارم: کورنلیوس کاستوریادیس و نقد جانشینی حزب به جای جامعه

اگر در نظریه لنین مسئله اصلی این بود که چگونه می‌توان آگاهی انقلابی را به یک جنبش پراکنده منتقل کرد، در اندیشه کورنلیوس کاستوریادیس مسئله به شکلی کاملاً متفاوت مطرح می‌شود: چگونه ممکن است سازمانی که مدعی رهایی جامعه است، به تدریج خود را جایگزین جامعه کند؟این تغییر زاویه نگاه، یکی از مهم‌ترین چرخش‌های نظری در تاریخ اندیشه چپ قرن بیستم است. کاستوریادیس نمی‌پرسد که چگونه حزب می‌تواند طبقه کارگر را بهتر رهبری کند؛ بلکه می‌پرسد چرا اصلاً باید یک نهاد سیاسی ادعا کند که حقیقت تاریخی جامعه را بهتر از خود جامعه می‌داند؟از نقد سرمایه‌داری به نقد سلطه بوروکراتیک کورنلیوس کاستوریادیس (1922-1997) فیلسوف، اقتصاددان و نظریه‌پرداز سیاسی یونانی-فرانسوی، در ابتدا در سنت مارکسیستی فعالیت می‌کرد و از اعضای جریان تروتسکیستی بود. اما پس از تجربه اتحاد شوروی و مشاهده فاصله میان آرمان‌های سوسیالیستی و واقعیت نظام شوروی، به این نتیجه رسید که مشکل تنها «انحراف» یک حزب یا خیانت یک رهبر نیست.او همراه با کلود لوفور و دیگر متفکران گروه «سوسیالیسم یا بربریت» استدلال کرد که جامعه شوروی را نمی‌توان جامعه‌ای سوسیالیستی دانست، زیرا کارگران همچنان از کنترل واقعی بر تولید و تصمیم‌گیری سیاسی محروم بودند ،از نظر کاستوریادیس، مسئله اصلی در شوروی مالکیت خصوصی سرمایه نبود؛ زیرا حذف مالک خصوصی به خودی خود به معنای حذف سلطه نیست. اگر مدیریت تولید، تصمیم‌گیری اقتصادی و قدرت سیاسی همچنان در اختیار یک لایه جداشده از جامعه قرار گیرد، نوع دیگری از سلطه شکل می‌گیرد.او این لایه را «بوروکراسی» می‌نامید.بوروکراسی؛ طبقه جدید یا شکل جدید سلطه؟کاستوریادیس برخلاف برخی تحلیل‌های مارکسیستی که شوروی را صرفاً یک مرحله انتقالی می‌دانستند، معتقد بود بوروکراسی شوروی یک شکل تاریخی جدید از سلطه ایجاد کرده است.در این وضعیت، جامعه به دو بخش تقسیم می‌شود:نخست، کسانی که تصمیم می‌گیرند؛ یعنی مدیران، کادرهای حزبی و متخصصانی که کنترل اطلاعات و برنامه‌ریزی را در اختیار دارند.دوم، کسانی که اجرا می‌کنند؛ یعنی کارگرانی که همچنان از فرآیند تصمیم‌گیری درباره کار خود جدا هستند.از این منظر، مسئله اصلی فقط مالکیت ابزار تولید نیست، بلکه رابطه میان تصمیم‌گیرنده و تصمیم‌پذیر است.این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا نقد کاستوریادیس را از نقدهای سنتی سرمایه‌داری جدا می‌کند. او می‌گوید اگر کارگر همچنان از قدرت تصمیم‌گیری درباره زندگی کاری و اجتماعی خود محروم باشد، تغییر مالکیت کافی نیست.خودگردانی؛ بازگشت سوژه به جامعه ،پاسخ کاستوریادیس به این بحران، مفهوم «خودگردانی» است.برای او، جامعه آزاد جامعه‌ای نیست که فقط در آن مالکیت تغییر کرده باشد؛ بلکه جامعه‌ای است که انسان‌ها بتوانند درباره قوانینی که بر زندگی‌شان حاکم است، خود تصمیم بگیرند.این مفهوم در نقطه مقابل نظریه پیشاهنگ قرار می‌گیرد.در نظریه پیشاهنگ، مسئله چنین طرح می‌شود:جامعه هنوز حقیقت تاریخی خود را نمی‌شناسد؛ بنابراین نهادی آگاه‌تر باید آن را هدایت کند.

اما در نظریه خودگردانی کاستوریادیس:جامعه از طریق مشارکت مستقیم و تجربه عملی، خود را می‌سازد و هیچ گروهی حق ندارد خود را صاحب حقیقت نهایی جامعه بداند.به همین دلیل، کاستوریادیس به شوراهای کارگری، مجامع عمومی و اشکال مستقیم مشارکت سیاسی اهمیت زیادی می‌دهد.تفاوت میان نمایندگی و جانشینی؛مهم‌ترین دستاورد نظری کاستوریادیس برای مسئله مورد بحث ما، تمایز میان «نمایندگی» و «جانشینی» است.نمایندگی، در معنای محدود خود، یعنی گروهی برای انجام وظیفه‌ای مشخص از سوی دیگران انتخاب می‌شود و امکان نظارت، نقد و برکناری آن وجود دارد.اما جانشینی یعنی یک نهاد ادعا کند که حقیقت منافع کسانی را که نمایندگی می‌کند، بهتر از خود آنان می‌داند.در این حالت، فاصله میان نماینده و جامعه به یک شکاف قدرت تبدیل می‌شود.از نگاه کاستوریادیس، مشکل تاریخی بسیاری از احزاب کمونیست این بود که از نمایندگی عبور کردند و به جانشینی رسیدند. حزب به جای آنکه ابزار بیان اراده کارگران باشد، به نهادی تبدیل شد که تعیین می‌کرد اراده واقعی کارگران چیست.

در چارچوب این مقاله، اهمیت کاستوریادیس در این است که او بحران نمایندگی را نه یک خطای سیاسی، بلکه یک خطر ساختاری می‌بیند.مشکل این نیست که برخی رهبران کمونیست اشتباه کردند؛ بلکه مشکل این است که هرگاه یک سازمان سیاسی ادعا کند حامل آگاهی برتر درباره منافع تاریخی مردم است، امکان جدا شدن آن از جامعه افزایش می‌یابد.از این منظر، تاریخ کمونیسم را می‌توان به عنوان تاریخ یک تناقض خواند:جنبشی که می‌خواست انسان‌ها را از سلطه رها کند، گاه با ایجاد نهادی که خود را سخنگوی حقیقت تاریخی می‌دانست، فاصله‌ای تازه میان مردم و قدرت ایجاد کرد.

کاستوریادیس تلاش می‌کند این تناقض را با بازگرداندن سیاست به سطح کنش مستقیم انسان‌ها حل کند. او معتقد است رهایی نمی‌تواند توسط گروهی به نمایندگی از دیگران انجام شود؛ رهایی تنها زمانی معنا دارد که خود انسان‌ها در فرآیند ساختن جامعه آزاد مشارکت کنند.

در نتیجه، نقد کاستوریادیس یکی از نخستین تلاش‌های جدی درون سنت چپ برای پاسخ دادن به پرسش مرکزی این پژوهش است:اگر طبقه کارگر سوژه رهایی است، چرا باید همیشه دیگری به جای او سخن بگوید؟

گام پنجم.کلود لوفور ؛از نقد حزب پیشاهنگ تا مسئله تملک جایگاه قدرت

اگر کورنلیوس کاستوریادیس مسئله را از زاویه خودگردانی جامعه و خطر جانشینی حزب به جای طبقه تحلیل می‌کند، کلود لوفور این پرسش را به سطحی بنیادی‌تر می‌برد: چگونه یک نهاد سیاسی می‌تواند ادعا کند که نه فقط نماینده جامعه، بلکه تجسم واقعی آن است؟در اینجا مسئله دیگر صرفاً رابطه حزب و طبقه کارگر نیست؛ بلکه مسئله رابطه قدرت، جامعه و حقیقت است.از مارکسیسم انقلابی به نظریه دموکراسی کلود لوفور ،فیلسوف سیاسی فرانسوی، مانند کاستوریادیس از اعضای جریان «سوسیالیسم یا بربریت» بود. تجربه استالینیسم و مطالعه نظام‌های توتالیتر، او را به این نتیجه رساند که مسئله اصلی را نمی‌توان فقط در سطح اقتصاد یا مالکیت تحلیل کرد.از نظر لوفور، ویژگی اصلی نظام‌های توتالیتر این نیست که صرفاً قدرت در دست یک حزب متمرکز می‌شود؛ ویژگی عمیق‌تر آن این است که حزب ادعا می‌کند میان خود و جامعه هیچ فاصله‌ای وجود ندارد.یعنی حزب دیگر نمی‌گوید:«ما نماینده کارگران هستیم.»بلکه به‌تدریج می‌گوید:«ما خودِ طبقه کارگر هستیم.»همین جابه‌جایی کوچک در زبان، پیامد سیاسی عظیمی دارد.جامعه به‌عنوان امری باز یا بسته

یکی از مفاهیم کلیدی لوفور، مفهوم «جایگاه خالی قدرت» است.از نظر او، تفاوت بنیادی دموکراسی مدرن با نظام‌های توتالیتر در این است که در دموکراسی، هیچ فرد، حزب یا گروهی نمی‌تواند ادعا کند که مالک نهایی قدرت و حقیقت جامعه است.در نظام‌های پیشامدرن، پادشاه اغلب نماد وحدت جامعه بود. بدن پادشاه همچون بدن سیاسی جامعه تصور می‌شد. پس از دموکراتیک شدن سیاست، این تصور فروپاشید و جامعه پذیرفت که قدرت باید قابل انتقال، مورد مناقشه و قابل پرسش باقی بماند.اما نظام توتالیتر تلاش می‌کند این جایگاه خالی را دوباره پر کند.حزب، دولت یا رهبر ادعا می‌کند که حقیقت جامعه را در اختیار دارد؛ اینکه می‌داند مردم واقعاً چه می‌خواهند، حتی زمانی که خود مردم با آن مخالفت می‌کنند.از نمایندگی به تجسم:این مفهوم برای بحث ما اهمیت زیادی دارد، زیرا بحران نمایندگی دقیقاً در همین نقطه رخ می‌دهد.نمایندگی سیاسی، در معنای دموکراتیک خود، بر وجود فاصله میان نماینده و نمایندگی‌شونده استوار است. نماینده باید پاسخ‌گو باشد، زیرا هرگز کاملاً برابر با جامعه نیست.اما وقتی نماینده ادعا کند که عین جامعه است، دیگر امکان نقد باقی نمی‌ماند.در این وضعیت، هر مخالفتی نه به‌عنوان اختلاف نظر سیاسی، بلکه به‌عنوان مخالفت با خود جامعه تفسیر می‌شود.این همان چیزی است که لوفور در تجربه اتحاد شوروی مشاهده می‌کند. حزب کمونیست نه فقط یک سازمان سیاسی، بلکه خود را بیان‌کننده ضرورت تاریخی طبقه کارگر می‌دانست. بنابراین، مخالف حزب نه فقط مخالف یک برنامه سیاسی، بلکه مخالف «تاریخ» و «منافع واقعی کارگران» معرفی می‌شد.نقد لوفور به مفهوم طبقه به‌عنوان وحدت کامل؛یکی از نتایج مهم اندیشه لوفور این است که جامعه هیچ‌گاه یک کل کاملاً هماهنگ و دارای صدای واحد نیست.این مسئله برای سنت مارکسیستی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا در برخی قرائت‌ها، طبقه کارگر به‌صورت یک سوژه تاریخی واحد تصویر می‌شود که دارای یک منفعت واقعی و یک اراده مشترک است.اما لوفور نشان می‌دهد که جامعه همواره متکثر است. حتی طبقه کارگر نیز مجموعه‌ای از انسان‌های متفاوت با تجربه‌ها، خواسته‌ها و تفسیرهای گوناگون است.بنابراین، هیچ سازمانی نمی‌تواند ادعا کند که یک بار برای همیشه «حقیقت طبقه» را در اختیار دارد.تجربه تاریخی کمونیسم از منظر لوفوراز منظر لوفور، مشکل اصلی نظام‌های کمونیستی قرن بیستم فقط اقتصاد دولتی یا برنامه‌ریزی متمرکز نبود. مسئله عمیق‌تر، حذف تکثر اجتماعی و تبدیل جامعه به تصویری واحد بود.در این نظام‌ها، حزب ادعا می‌کرد که شکاف‌های اجتماعی واقعی نیستند؛ زیرا همه در مسیر ساختن جامعه سوسیالیستی متحدند. اما نتیجه عملی این بود که هر تفاوت، اعتراض یا مخالفت، به‌عنوان انحراف یا دشمنی با جامعه تفسیر شد.در این معنا، بحران نمایندگی به بحران حذف تبدیل شد: وقتی یک گروه ادعا می‌کند که تمام جامعه را نمایندگی می‌کند، کسانی که خارج از این تعریف قرار می‌گیرند، عملاً از جامعه حذف می‌شوند.لوفور به ما کمک می‌کند تا تز اصلی مقاله را دقیق‌تر کنیم.مسئله فقط این نیست که «نخبگان به جای کارگران سخن گفتند». مسئله عمیق‌تر است:در برخی شرایط تاریخی، نخبگان سیاسی نه‌تنها به سخنگوی کارگران تبدیل شدند، بلکه خود را مالک معنای کارگر بودن دانستند.یعنی آنها تعیین کردند:کارگر واقعی چه کسی است؛منافع واقعی او چیست؛چه چیزی به نفع او و چه چیزی علیه اوست.از این منظر، بحران نمایندگی زمانی به وجود می‌آید که فاصله طبیعی میان جامعه و نمایندگان آن از بین برود.دموکراسی، نزد لوفور، دقیقاً پذیرش همین فاصله است؛ پذیرش اینکه هیچ‌کس، حتی به نام محرومان و ستمدیدگان، نمی‌تواند ادعا کند که حقیقت نهایی آنان را در اختیار دارد.اگر کاستوریادیس پرسید:«چرا حزب به جای طبقه تصمیم می‌گیرد؟»لوفور پرسش را رادیکال‌تر می‌کند:«چرا یک نهاد سیاسی تصور می‌کند می‌تواند خود را با جامعه یکی بداند؟»پاسخ لوفور نشان می‌دهد که بحران نمایندگی فقط مسئله‌ای درون جنبش کمونیستی نیست؛ بلکه یکی از مسائل بنیادین تمام سیاست مدرن است.از این منظر، تاریخ کمونیسم قرن بیستم نه فقط تاریخ مبارزه با سرمایه‌داری، بلکه تاریخ تلاش برای پاسخ دادن به یک پرسش دشوار است:چگونه می‌توان به نام مردم سخن گفت، بدون آنکه جای مردم را گرفت؟

گام ششم:موشه پستون :نقد کارکرانی و بازاندیشی در مفهوم و بازادندیشی سپژه های رهایی

اگر کاستوریادیس و لوفور مسئله را از زاویه سازمان سیاسی و قدرت بررسی می‌کنند، موشه پوستون مسئله را به بنیادی‌ترین سطح نظری مارکسیسم بازمی‌گرداند: خود مفهوم «طبقه کارگر» به‌عنوان سوژه تاریخی.پرسش پوستون این است:آیا مارکسیسم در طول قرن بیستم، به جای نقد ریشه‌ای سرمایه‌داری، گاهی به ستایش یکی از عناصر درونی همان نظام پرداخته است؛ یعنی کار؟این پرسش، چالشی جدی برای بخش بزرگی از سنت مارکسیستی است.مارکسیسم سنتی و مسئله کار به‌عنوان رهایی؛بخش بزرگی از مارکسیسم قرن بیستم بر این فرض استوار بود که سرمایه‌داری نظامی است که در آن سرمایه‌داران مالک ابزار تولید هستند و کارگران، که تولید واقعی جامعه را انجام می‌دهند، از محصول کار خود بیگانه شده‌اند.بر اساس این برداشت، رهایی زمانی رخ می‌دهد که کارگران کنترل ابزار تولید را به دست گیرند و جامعه‌ای بر اساس کار اجتماعی سازمان یابد.در این نگاه، مشکل اصلی سرمایه‌داری «خصوصی بودن مالکیت» است، نه خودِ ساختار کار مدرن.اما پوستون این برداشت را مورد پرسش قرار می‌دهد.از نظر او، نقد مارکس در سطح عمیق‌تر متوجه خودِ شکل اجتماعی کار در سرمایه‌داری است، نه فقط نحوه توزیع مالکیت. در این جا ضرورت دارد که یک نکاه سریع به مقوله کار داشته باشیم ، تفاوت میان کار مشخص و کار مجرد

یکی از مفاهیم مرکزی پوستون، تمایز میان «کار مشخص» و «کار مجرد»در نظریه مارکس درباره ارزش است.در سرمایه‌داری، کار انسان‌ها صرفاً فعالیتی برای تولید یک محصول معین نیست؛ بلکه به واحدی قابل اندازه‌گیری و مبادله در بازار تبدیل می‌شود.کار افراد متفاوت ــ کار یک کارگر کارخانه، برنامه‌نویس، کارمند یا کارگر خدماتی ــ در منطق ارزش سرمایه‌داری به شکل یک کمیت اجتماعی مشترک ظاهر می‌شود.پوستون استدلال می‌کند که این «کار مجرد» یکی از بنیادی‌ترین اشکال سلطه در سرمایه‌داری است.بنابراین، رهایی انسان صرفاً با انتقال مالکیت کارخانه از سرمایه‌دار به دولت یا کارگران حاصل نمی‌شود، زیرا ممکن است منطق ارزش، زمان کار و تولید برای ارزش همچنان باقی بماند.«نقد «پرولتاریاگرایی» در سنت مارکسیستیاز نظر پوستون، بسیاری از جریان‌های مارکسیستی قرن بیستم دچار پرولتریاگرایی شدند.یعنی تصور کردند که طبقه کارگر به دلیل قرار گرفتن در پایین‌ترین موقعیت اجتماعی، ذاتاً حامل حقیقت و رهایی است.در این دیدگاه، کارگر نه فقط یک گروه اجتماعی، بلکه نوعی سوژه اخلاقی و تاریخی تصور می‌شود.پوستون این فرض را رد نمی‌کند که کارگران تحت سلطه سرمایه‌داری قرار دارند؛ اما می‌گوید نباید از این واقعیت نتیجه گرفت که شکل موجود کار، خودِ راه رهایی است.به بیان دیگر:کارگر در سرمایه‌داری همزمان هم قربانی نظام است و هم درون همان نظام اجتماعی شکل گرفته است.بنابراین، رهایی به معنای پیروز شدن یک طبقه بر طبقه دیگر نیست؛ بلکه به معنای عبور از ساختار اجتماعی‌ای است که همه طبقات را در منطق ارزش و کار مجرد گرفتار کرده است.حال نکاهی به ارتباط پوستون با بحران نمایندگی چیست ؟اهمیت پوستون برای بحث ما در این است که او بحران نمایندگی را یک مرحله عمیق‌تر می‌برد.در تحلیل‌های پیشین، مشکل این بود:«دیگران به جای کارگران سخن گفتند.»اما پوستون می‌پرسد:«آیا ما از ابتدا تصویری بیش از حد ساده‌شده از کارگر ساخته بودیم؟»اگر طبقه کارگر را نه یک سوژه تاریخی آماده، بلکه محصول تاریخی سرمایه‌داری بدانیم، آنگاه هر ادعایی درباره «اراده واقعی طبقه کارگر» باید با احتیاط بیشتری بررسی شود.زیرا کارگران نیز مانند سایر انسان‌ها درون روابط اجتماعی، فرهنگی و تاریخی خاصی شکل می‌گیرند و خواسته‌های آنان همیشه از یک منطق واحد سرچشمه نمی‌گیرد.پیامد نظری برای جنبش‌های سوسیالیستی چه می تواند باشد ؛نقد پوستون، سوسیالیسم را وادار می‌کند که پرسش خود را تغییر دهد.پرسش سنتی:«چگونه طبقه کارگر قدرت را به دست آورد؟»به پرسشی متفاوت تبدیل می‌شود:

«چگونه می‌توان از اشکال اجتماعی سلطه عبور کرد، حتی اگر این اشکال در خودِ سازمان کار و زندگی روزمره حضور داشته باشند؟»این تغییر، فاصله مهمی میان پوستون و مارکسیسم سنتی ایجاد می‌کند.در مارکسیسم سنتی، تاریخ اغلب همچون مبارزه میان طبقات خوانده می‌شود.در خوانش پوستون، مسئله بنیادی‌تر، نقد شکل‌های اجتماعی‌ای است که انسان‌ها را ــ چه سرمایه‌دار و چه کارگر ــ درون منطق سرمایه قرار می‌دهد.جایگاه پوستون در این بخث:ورود پوستون باعث می‌شود تز «بحران نمایندگی» پیچیده‌تر شود.اکنون دیگر نمی‌توان مسئله را فقط چنین بیان کرد:«نخبگان به جای کارگران سخن گفتند.»بلکه باید پرسید:«آیا خود مفهوم طبقه کارگر به‌عنوان یک سوژه واحد، در بسیاری از نظریه‌های سیاسی، ساخته و پرداخته یک گفتمان نظری نبوده است؟»در این صورت، تاریخ کمونیسم فقط تاریخ تلاش برای نمایندگی یک طبقه نیست؛ بلکه تاریخ تولید یک تصویر خاص از طبقه کارگر نیز هست.این تصویر گاه با تجربه واقعی کارگران هماهنگ بوده و گاه فاصله گرفته است.پوستون ما را به یک نتیجه مهم می‌رساند:بحران نمایندگی فقط از آنجا آغاز نمی‌شود که یک حزب یا روشنفکر جای کارگران سخن می‌گوید؛ بلکه ممکن است از آنجا آغاز شود که نظریه‌ای، پیشاپیش تصویری واحد از کارگر و خواست تاریخی او ایجاد می‌کند.از این منظر، پرسش نهایی دیگر فقط این نیست:«چه کسی نماینده کارگران است؟»

بلکه پرسش بنیادی‌تر این است:«کارگر به‌عنوان سوژه سیاسی چگونه ساخته می‌شود، چه کسی این تصویر را تولید می‌کند، و این تصویر تا چه اندازه با زندگی واقعی کارگران مطابقت دارد؟»

گام هفتم:تجربع ایتالیا؛شوراهای کارخانه ای گرامشی و مسئله خودبیانکری کارگران

اگر روسیه نمونه‌ای از غلبه حزب بر شوراها و تبدیل حزب به سخنگوی انحصاری طبقه کارگر بود، تجربه ایتالیا در سال‌های پس از جنگ جهانی اول، نمونه‌ای متفاوت و بسیار مهم است. در ایتالیا مسئله اصلی این بود که آیا طبقه کارگر می‌تواند خود، بدون آنکه از پیش توسط یک سازمان سیاسی تعریف شود، به سوژه‌ای مستقل تبدیل شود؟پاسخ این پرسش در تجربه شوراهای کارخانه‌ای تورین :شوراهای کارخانه‌ای تورین) در سال‌های ۱۹۱۹ و ۱۹۲۰ جست‌وجو می‌شود.زمینه تاریخی: بحران پس از جنگ جهانی اولایتالیا پس از جنگ جهانی اول با بحران عمیق اقتصادی، تورم، بیکاری و نارضایتی اجتماعی روبه‌رو بود. کارگران صنعتی، به‌ویژه در مراکز صنعتی شمال کشور مانند تورین، تحت فشار شرایط سخت کاری و کاهش قدرت خرید قرار داشتند.در این شرایط، جنبشی از درون کارخانه‌ها شکل گرفت که هدف آن فقط افزایش دستمزد نبود؛ بلکه مسئله اصلی، مشارکت مستقیم کارگران در اداره تولید بود.شوراهای کارخانه‌ای شکل گرفتند تا نمایندگان کارگران نه صرفاً درباره حقوق و قراردادها، بلکه درباره سازمان کار و مدیریت تولید نیز تصمیم‌گیری کنند.این تجربه برای بحث ما اهمیت اساسی دارد، زیرا شوراها می‌خواستند فاصله میان «طبقه» و «سخنگویان طبقه» را کاهش دهند.کارگر نباید فقط موضوع سیاست باشد؛ بلکه باید خودِ فاعل سیاسی باشد.گرامشی و مفهوم روشنفکر ارگانیک:در این دوره، آنتونیو گرامشی یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازانی بود که اهمیت شوراهای کارخانه‌ای را درک کرد.گرامشی برخلاف تصور ساده‌ای که روشنفکر را فردی جدا از جامعه می‌دانست، مفهوم «روشنفکر ارگانیک» را مطرح کرد.از نظر او، هر طبقه اجتماعی برای تبدیل شدن به نیروی تاریخی، نیازمند تولید اندیشه، زبان و سازمان سیاسی خود است. اما این امر نباید به معنای تحمیل آگاهی از بیرون باشد.روشنفکر ارگانیک کسی نیست که به جای طبقه سخن بگوید؛ بلکه کسی است که در فرایند شکل‌گیری آگاهی جمعی یک طبقه مشارکت می‌کند.این تفاوت ظریف، فاصله مهمی میان گرامشی و نظریه کلاسیک حزب پیشاهنگ ایجاد می‌کند.در نظریه لنینی، خطر آن وجود دارد که حزب حامل آگاهی باشد و طبقه دریافت‌کننده آن.اما در خوانش گرامشی، آگاهی در یک رابطه متقابل میان تجربه عملی، فرهنگ، سازمان و نظریه شکل می‌گیرد.شوراهای کارخانه‌ای؛ لحظه‌ای از خودبیانگری کارگری؛شوراهای تورین از این جهت اهمیت دارند که نشان دادند کارگران الزاماً نیازمند یک واسطه بیرونی برای تبدیل شدن به کنشگر سیاسی نیستند.کارگران در کارخانه، از خلال تجربه روزمره تولید، مسائل مربوط به سازمان کار، مدیریت و قدرت را درک می‌کردند.این تجربه، با تصور سنتی از کارگر به‌عنوان گروهی که تنها باید توسط روشنفکران آگاه شود، تفاوت داشت.در اینجا، آگاهی سیاسی نه از بیرون، بلکه از دل عمل اجتماعی پدید می‌آمد.به همین دلیل، شوراهای کارخانه‌ای برای گرامشی صرفاً یک نهاد اقتصادی نبودند؛ بلکه شکل ابتدایی جامعه جدیدی بودند که در آن مردم یاد می‌گرفتند خود حکومت کنند.شکست شوراها و بازگشت مسئله نمایندگی،-اما تجربه شوراهای ایتالیا با وجود اهمیت نظری، دوام نیاورد.در سال‌های ۱۹۲۰، جنبش اشغال کارخانه‌ها گسترش یافت، اما به دلایل مختلف، از جمله ضعف هماهنگی سیاسی، اختلاف میان اتحادیه‌ها، حزب سوسیالیست ایتالیا و نیروهای رادیکال، و همچنین فشار دولت و نیروهای محافظه‌کار، این جنبش شکست خورد.در سال ۱۹۲۱، حزب کمونیست ایتالیا تشکیل شد؛ اما این حزب نیز به تدریج در چارچوب سنت کمینترن و الگوی بلشویکی سازمان یافت.تناقض تاریخی اینجا آشکار می‌شود:جنبشی که می‌توانست نمونه‌ای از خودبیانگری مستقیم کارگران باشد، در نهایت بار دیگر با مسئله سازمان سیاسی و نمایندگی روبه‌رو شد.زیرا حتی خودسازمانی کارگری برای تداوم و گسترش نیازمند هماهنگی، نظریه و سازمان است؛ اما همین سازمان می‌تواند دوباره به فاصله‌ای میان رهبران و توده‌ها منجر شود.در این بخش به رابطه تجربه ایتالیا با تز بحران نمایندگی تمرکز می‌شود ؛تجربه ایتالیا نشان می‌دهد که مسئله نمایندگی را نمی‌توان با حذف ساده حزب یا روشنفکر حل کرد.مشکل فقط وجود نخبگان سیاسی نیست؛ زیرا هر جنبش اجتماعی برای استمرار نیازمند زبان نظری، سازمان و هماهنگی است.مسئله اصلی این است:چگونه می‌توان سازمان داشت بدون اینکه سازمان جای جامعه را بگیرد؟چگونه می‌توان نظریه داشت بدون اینکه نظریه‌پردازان خود را مالک حقیقت بدانند؟چگونه می‌توان رهبری داشت بدون اینکه رهبری به جانشینی تبدیل شود؟این همان نقطه‌ای است که گرامشی اهمیت پیدا می‌کند. او برخلاف برخی قرائت‌های ساده‌شده از مارکسیسم، رابطه میان روشنفکر و توده را یک رابطه یک‌طرفه نمی‌دید. برای او، توده‌ها فاقد اندیشه نیستند؛ بلکه اندیشه آنان اغلب در تجربه‌های پراکنده و غیرمنظم وجود دارد و نیازمند صورت‌بندی جمعی است.تجربه ایتالیا یک نتیجه دوگانه دارد.از یک سو، نشان می‌دهد که طبقه کارگر توانایی خودسازمانی و تولید آگاهی سیاسی مستقل دارد. بنابراین، فرضیه‌ای که کارگران را صرفاً دریافت‌کننده آگاهی از سوی نخبگان می‌داند، قابل دفاع نیست.از سوی دیگر، نشان می‌دهد که هیچ جنبش اجتماعی نمی‌تواند کاملاً بدون سازمان، نظریه و هماهنگی عمل کند.بنابراین، مسئله واقعی نه حذف نمایندگی، بلکه ایجاد شکلی از نمایندگی است که دائماً تحت کنترل و نقد کسانی باشد که نمایندگی می‌شوند.در این معنا، تجربه ایتالیا یکی از مهم‌ترین لحظات تاریخ چپ است؛ زیرا برای لحظه‌ای کوتاه، شکاف میان «طبقه‌ای که زندگی می‌کند» و «کسانی که درباره آن سخن می‌گویند» کاهش یافت.اما شکست آن نیز نشان داد که این شکاف، یکی از دشوارترین مسائل حل‌نشده سیاست رهایی‌بخش باقی مانده است.

گام هشتم: روسیه؛ از قدرت شوراها تا قدرت حزب

انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ یکی از مهم‌ترین لحظات تاریخ جنبش‌های رهایی‌بخش قرن بیستم است. این انقلاب در آغاز، نه صرفاً محصول فعالیت یک حزب، بلکه نتیجه انفجار مجموعه‌ای از بحران‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بود. جنگ جهانی اول، فروپاشی اقتدار دولت تزاری، بحران زمین، فقر روستایی و نارضایتی کارگران صنعتی، زمینه‌ای را ایجاد کرد که میلیون‌ها انسان را وارد عرصه سیاست کرد.نکته مهم برای بحث حاضر این است که انقلاب روسیه در لحظه آغازین خود، نمونه‌ای از خودبیانگری اجتماعی بود. شوراهای کارگری و سربازی نه به‌عنوان نهادهایی ساخته‌شده از سوی حزب، بلکه از دل اعتراض‌ها و اعتصاب‌های اجتماعی پدید آمدند.اما مسیر بعدی انقلاب، مسئله‌ای بنیادی را پیش روی تاریخ قرار داد:چگونه نهادی که از دل جنبش اجتماعی برخاسته است، می‌تواند به‌تدریج تحت سلطه یک سازمان سیاسی قرار گیرد؟شوراها؛ ظهور یک شکل جدید از سیاست.شوراها در انقلاب ۱۹۰۵ روسیه برای نخستین بار پدیدار شدند و در انقلاب فوریه ۱۹۱۷ دوباره نقش تعیین‌کننده یافتند. ویژگی اصلی آنها این بود که نمایندگان مستقیماً از محیط‌های کاری و اجتماعی انتخاب می‌شدند و در بسیاری موارد امکان عزل آنان وجود داشت.از نظر بسیاری از نظریه‌پردازان چپ، شوراها نشان‌دهنده شکلی متفاوت از سیاست بودند؛ سیاستی که در آن مردم نه فقط رأی‌دهنده، بلکه تصمیم‌گیرنده مستقیم بودند.در این مرحله، هنوز رابطه میان حزب و شورا تثبیت نشده بود. احزاب مختلف سوسیالیستی، از منشویک‌ها تا بلشویک‌ها، درون این فضای سیاسی فعالیت می‌کردند، اما شوراها خود را به‌طور کامل تابع هیچ حزب واحدی نمی‌دانستند.حتی لنین در «تزهای آوریل» بر شعار «تمام قدرت به شوراها» تأکید کرد.این لحظه تاریخی اهمیت زیادی دارد، زیرا نشان می‌دهد تضاد میان حزب و خودسازمانی کارگری از ابتدا یک تضاد ساده و قطعی نبود؛ بلکه درون خود انقلاب شکل گرفت.اینجا بایستی بررسی کرد که چرا شوراها به حاشیه رفتند؟پس از پیروزی بلشویک‌ها در اکتبر ۱۹۱۷، شرایط به‌سرعت تغییر کرد. جنگ داخلی (۱۹۱۸-۱۹۲۱)، فروپاشی اقتصادی، قحطی و تهدید نظامی خارجی، دولت انقلابی را به سمت تمرکز شدید قدرت سوق داد.در این شرایط، استدلالی شکل گرفت که بر اساس آن، برای حفظ انقلاب، نیاز به یک مرکز تصمیم‌گیری قدرتمند وجود دارد.حزب کمونیست به تدریج از جایگاه یک نیروی سیاسی در میان نیروهای دیگر، به مرکز اصلی تصمیم‌گیری تبدیل شد.اما مسئله نظری مهم این است:آیا تمرکز قدرت صرفاً نتیجه شرایط اضطراری بود، یا اینکه ریشه آن در ساختار نظری حزب پیشاهنگ نیز وجود داشت؟پاسخ‌های متفاوتی به این پرسش داده شده است.برخی مورخان، مانند ای. اچ. کار ، بر نقش شرایط تاریخی، جنگ داخلی و فروپاشی اجتماعی تأکید می‌کنند و معتقدند نمی‌توان مسیر بعدی شوروی را صرفاً از نظریه لنین استخراج کرد.

اما منتقدانی مانند کاستوریادیس و لوفور معتقد بودند که ساختار حزب پیشاهنگ، حتی پیش از استالین، امکان تمرکز قدرت و جدایی حزب از جامعه را فراهم کرده بود.

از نمایندگی به جانشینی؛نقطه مرکزی بحث ما اینجاست.در آغاز، حزب بلشویک ادعا می‌کرد که نماینده منافع تاریخی طبقه کارگر است.اما به‌تدریج، این ادعا تغییر کرد:حزب نه فقط نماینده طبقه، بلکه مفسر حقیقت تاریخی آن شد.این تغییر بسیار مهم است.

نماینده می‌تواند اشتباه کند، زیرا میان او و کسانی که نمایندگی می‌کند فاصله وجود دارد.اما اگر یک حزب خود را تجسم منافع واقعی طبقه بداند، مخالفت با آن حزب می‌تواند به‌عنوان مخالفت با خود طبقه تفسیر شود.

همین نقطه، همان چیزی است که لوفور بعدها درباره آن نظریه‌پردازی کرد.یکی از نکات تاریک در بلشویسم لنین و شرکا که به بک پروبلماتیک قابل پیش بینی بدل شد و آنهم مسئله کرونشتات؛ لحظه آشکار شدن شکاف این واقعا در واقع عدول تمام مرزهای حزبی که قلدر شده است را به نمایش کذاشت ،شورش ملوانان کرونشتات در سال ۱۹۲۱ یکی از نمادین‌ترین لحظات این بحران است.ملوانان کرونشتات که در انقلاب اکتبر نقش مهمی داشتند، خواهان اصلاحاتی مانند انتخابات آزادتر شوراها و کاهش کنترل حزب بر زندگی سیاسی شدند.حکومت بلشویکی این شورش را تهدیدی علیه انقلاب دانست و آن را سرکوب کرد.این رویداد از نظر تاریخی بسیار بحث‌برانگیز است، اما از منظر مسئله نمایندگی اهمیت ویژه‌ای دارد:گروهی که خود را بخشی از نیروی انقلابی می‌دانست، اکنون در برابر همان حزبی قرار گرفته بود که به نام انقلاب حکومت می‌کرد.پرسش اساسی این بود:اگر کارگران یا نیروهای انقلابی با حزب مخالفت کنند، آیا حزب باید در موضع بازنگری قرار گیرد، یا چون خود را حامل حقیقت تاریخی می‌داند، مخالفت را رد کندروسیه در برابر ایتالیا؛ دو مسیر متفاوتمقایسه روسیه و ایتالیا نکته مهمی را آشکار می‌کند.در ایتالیا، شوراهای کارخانه‌ای پیش از آنکه به یک ساختار قدرت پایدار تبدیل شوند شکست خوردند.در روسیه، شوراها توانستند قدرت سیاسی گسترده‌ای پیدا کنند، اما بعدها درون ساختار حزبی جذب شدند.در هر دو مورد، مسئله مشترک باقی ماند:چگونه می‌توان نیروی سازمان‌یافته‌ای ایجاد کرد که هم توان عمل سیاسی داشته باشد و هم استقلال جامعه را حفظ کند؟اگر سازمان سیاسی بیش از حد ضعیف باشد، جنبش پراکنده و ناتوان می‌شود.اگر بیش از حد قدرتمند شود، ممکن است جای جامعه را بگیرد.تجربه روسیه نشان می‌دهد که بحران نمایندگی را نمی‌توان صرفاً به شخصیت رهبران یا اشتباهات تاریخی فروکاست.مسئله عمیق‌تر است:هر جنبشی که می‌خواهد جامعه را تغییر دهد، نیازمند سازمان، تصمیم‌گیری و هماهنگی است؛ اما همین ضرورت می‌تواند فاصله‌ای میان سازمان و جامعه ایجاد کند.از این منظر، انقلاب روسیه یک تناقض تاریخی بزرگ را آشکار می‌کند:برای آنکه طبقه کارگر بتواند قدرت سیاسی به دست آورد، به سازمانی نیاز دارد؛ اما همان سازمان می‌تواند به نهادی تبدیل شود که به جای طبقه تصمیم می‌گیرد.این همان تناقضی است که تمام نظریه‌های بعدی درباره دموکراسی رادیکال، خودگردانی و نقد بوروکراسی تلاش کرده‌اند به آن پاسخ دهند.

گام نهم: تجربه ایران؛ کارگر به‌عنوان سوژه تاریخی یا موضوع گفتمان‌های سیاسی؟

تجربه ایران برای بررسی بحران نمایندگی در سنت چپ اهمیت ویژه‌ای دارد، زیرا در اینجا با وضعیتی روبه‌رو هستیم که طبقه کارگر نه همچون اروپای صنعتی قرن نوزدهم، محصول یک فرایند طولانی صنعتی‌شدن بود و نه مانند روسیه ۱۹۱۷ در مرکز یک انقلاب سوسیالیستی قرار داشت. با این حال، کارگران در لحظات تعیین‌کننده تاریخ معاصر ایران، به‌ویژه در انقلاب ۱۳۵۷، به یکی از نیروهای اصلی تغییر سیاسی تبدیل شدند.آیا کارگران ایرانی در این فرایند توانستند به‌عنوان سوژه‌ای مستقل، خواست‌های خود را بیان کنند، یا بار دیگر به موضوع تفسیر و نمایندگی نیروهای سیاسی دیگر تبدیل شدند.

شکل‌گیری طبقه کارگر مدرن در ایران

طبقه کارگر مدرن ایران به‌تدریج با گسترش دولت مدرن، صنایع نفت، راه‌آهن، صنایع دولتی و کارخانه‌های بزرگ در دوره پهلوی شکل گرفت.اما این طبقه ویژگی‌هایی متفاوت با الگوی کلاسیک اروپایی داشت.بخش مهمی از کارگران صنعتی ایران، به‌ویژه در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، نخستین نسل‌های مهاجر از روستاها به شهرها بودند. بسیاری از آنان هنوز پیوندهای فرهنگی و اجتماعی خود را با جامعه سنتی حفظ کرده بودند. بنابراین، هویت کارگری آنان الزاماً به یک آگاهی طبقاتی سکولار و سوسیالیستی منجر نمی‌شد.این نکته اهمیت دارد، زیرا یکی از مشکلات تاریخی چپ ایران این بود که گاهی میان «موقعیت اجتماعی کارگر» و «آگاهی سیاسی مورد انتظار از کارگر» فاصله کافی قائل نمی‌شد.کارگر بودن به خودی خود به معنای داشتن یک جهان‌بینی سیاسی مشخص نیست.

روشنفکران چپ و مسئله سخنگویی از جانب کارگران

از دهه ۱۳۲۰ به بعد، بخش مهمی از فعالیت چپ در ایران توسط روشنفکران، دانشجویان، نویسندگان و فعالان سیاسی هدایت شد.این وضعیت دلایل تاریخی قابل فهمی داشت. استبداد سیاسی، ضعف تشکل‌های مستقل کارگری و محدودیت فعالیت‌های سازمان‌یافته باعث شد روشنفکران نقش مهمی در تولید زبان سیاسی رادیکال ایفا کنند.اما همین وضعیت یک تناقض ایجاد کرد:در بسیاری از موارد، زبان مبارزه کارگری پیش از آنکه از درون تجربه مستقیم کارگران شکل گیرد، توسط روشنفکران و سازمان‌های سیاسی ساخته و به کارگران عرضه شد.

در اینجا همان مسئله‌ای که در روسیه مطرح بود، به شکلی دیگر ظاهر می‌شود:چه کسی تعریف می‌کند که «منافع واقعی کارگران» چیست؟

حزب توده و الگوی نمایندگی سازمان‌یافته

تجربه حزب توده ایران نمونه مهمی برای بررسی این مسئله است.این حزب در دهه‌های ۱۳۲۰ و ۱۳۳۰ یکی از مهم‌ترین سازمان‌های سیاسی چپ ایران بود و در میان بخشی از کارگران، به‌ویژه در صنایع بزرگ، نفوذ قابل توجهی داشت.نقش حزب توده در سازمان‌دهی اتحادیه‌ها و طرح مطالبات کارگری قابل انکار نیست. اما همزمان، رابطه میان حزب و طبقه کارگر همواره با این پرسش همراه بود که آیا کارگران خود در تولید سیاست مشارکت دارند یا صرفاً مخاطب سیاستی هستند که توسط کادرهای حزبی تدوین می‌شود.در اینجا باید میان دو سطح تمایز گذاشت:نخست، سازمان‌دهی کارگران که می‌تواند امکان قدرت‌یابی آنان را افزایش دهد.دوم، تبدیل شدن سازمان سیاسی به مرجع نهایی تعریف خواست کارگران.بحران نمایندگی دقیقاً در فاصله میان این دو سطح شکل می‌گیرد.البته جریانات طرفدار کوبا، آنگولا ، و اساسا مشی چریکی هم بودند، همچنین محافلی که بار چپ داشتند. ،  اما نظام وقت آنها را شدیدا سرکوب کرد . بسیاری از سازمان ها و احزاب چپ عمدتا بعد از رخداد های پنجاه و هفت مطرح شدند .

وقایع  ۱۳۵۷ و لحظه قدرت کارگری

۱۳۵۷ یکی از مهم‌ترین آزمون‌های تاریخی برای مسئله نمایندگی در ایران بود.اعتصاب‌های گسترده کارگران نفت در سال ۱۳۵۷ نقش تعیین‌کننده‌ای در فلج شدن ساختار اقتصادی حکومت پهلوی داشت. کارگران نفت نه صرفاً به‌عنوان نیروی اقتصادی، بلکه به‌عنوان یک نیروی سیاسی ظاهر شدند.اما مسئله مهم این بود که آیا پس از انقلاب، این نیروی اجتماعی توانست نهادهای مستقل خود را برای بیان خواسته‌هایش ایجاد کند؟در ماه‌های پس از انقلاب، شوراهای کارگری در برخی کارخانه‌ها شکل گرفتند. این شوراها تلاش می‌کردند در مدیریت کارخانه و تصمیم‌گیری نقش داشته باشند.اما شرایط سیاسی پس از انقلاب، رقابت شدید نیروهای سیاسی، جنگ، بحران اقتصادی و تثبیت ساختار جدید قدرت، مانع از شکل‌گیری یک جنبش مستقل و پایدار کارگری شد.در نتیجه، بار دیگر فاصله میان «کارگر به‌عنوان کنشگر» و «کارگر به‌عنوان نماد سیاسی» آشکار شد.

کارگر در گفتمان‌های سیاسی پس از انقلاب

یکی از ویژگی‌های تاریخ سیاسی ایران این است که گروه‌های مختلف، از چپ مارکسیستی تا جریان‌های مذهبی و ملی، اغلب از کارگران به‌عنوان نمادی برای مشروعیت‌بخشی به پروژه سیاسی خود استفاده کرده‌اند.

کارگر گاه نماد عدالت اجتماعی بود، گاه نماد استثمار سرمایه‌داری، گاه نماد مستضعفان و گاه نشانه مشروعیت یک نظام سیاسی.اما پرسش دشوار این است:

در میان این روایت‌های متعدد، صدای واقعی کارگران کجا قرار می‌گیرد؟مطالبات روزمره کارگران ــ دستمزد، امنیت شغلی، شرایط کار، امکان تشکل مستقل و منزلت اجتماعی ،-همیشه با روایت‌های بزرگ ایدئولوژیک همخوان نبوده است.این همان شکافی است که در تز اصلی مقاله مطرح شد:فاصله میان طبقه‌ای که زندگی می‌کند و تصاویری که از آن ساخته می‌شود.تجربه ایران همچنین نشان می‌دهد که نمی‌توان کارگر را صرفاً بر اساس موقعیت اقتصادی تعریف کرد.کارگران ایرانی، مانند کارگران دیگر جوامع، فقط نیروی کار نیستند؛ آنان دارای هویت‌های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی متنوع‌اند.بنابراین، هر پروژه سیاسی که بخواهد یک «خواست واحد کارگری» را از پیش تعریف کند، با همان مسئله‌ای روبه‌رو می‌شود که پوستون مطرح می‌کند:آیا ما با خودِ تجربه کارگران مواجهیم یا با تصویری نظری از کارگر؟تجربه ایران نشان می‌دهد که بحران نمایندگی یک مسئله صرفاً اروپایی یا مربوط به کمونیسم دولتی نیست.در جامعه‌ای مانند ایران نیز، هرگاه نیروهای سیاسی تلاش کرده‌اند از جانب کارگران سخن بگویند، خطر فاصله گرفتن از تجربه واقعی آنان وجود داشته است.مسئله اصلی این نیست که کارگران فاقد خواست سیاسی هستند؛ بلکه مسئله این است که خواست‌های آنان اغلب از طریق زبان‌ها و چارچوب‌هایی بیان شده که توسط دیگران ساخته شده‌اند.از این منظر، پرسش آغازین پژوهش دوباره بازمی‌گردد:آیا ما واقعاً می‌دانیم طبقه کارگر چه می‌خواهد؟یا بیشتر اوقات، آنچه می‌شناسیم، تصویری است که نظریه‌ها، احزاب و روشنفکران از طبقه کارگر ساخته‌اند؟

گام دهم: روسیه، ایتالیا و ایران؛ سه تجربه و یک مسئله مشترک

در بخش تمرکز بر وضعیت خود بیانگری و یا همان سوژه گی طبقه کارگر  تا وضعیت بحران نمایندگی ،- را مد نظر می گیریم ، بررسی تجربه روسیه، ایتالیا و ایران نشان می‌دهد که با وجود تفاوت‌های تاریخی، فرهنگی و اقتصادی، یک مسئله مشترک در هر سه مورد تکرار می‌شود: فاصله میان کارگران به‌عنوان کنشگران واقعی تاریخ و تصاویری که نیروهای سیاسی، احزاب و نظریه‌ها از آنان ساخته‌اند.این فاصله به معنای آن نیست که جنبش‌های کارگری فاقد قدرت تاریخی بوده‌اند یا نظریه‌های سوسیالیستی هیچ نقشی در سازمان‌دهی مبارزات نداشته‌اند. مسئله دقیق‌تر این است که رابطه میان تجربه کارگری و نمایندگی سیاسی همواره رابطه‌ای پرتنش و حل‌نشده باقی مانده است.

روسیه: پیروزی سیاسی و شکست استقلال اجتماعی

تجربه روسیه یک تناقض بنیادین را آشکار می‌کند.از یک سو، انقلاب ۱۹۱۷ یکی از بزرگ‌ترین لحظات ورود توده‌های کارگر و زحمتکش به عرصه سیاست بود. شوراها نشان دادند که کارگران می‌توانند نهادهای مستقل ایجاد کنند و بدون واسطه مستقیم در تصمیم‌گیری سیاسی مشارکت داشته باشند.اما از سوی دیگر، روند پس از انقلاب نشان داد که حفظ قدرت سیاسی و مدیریت یک جامعه پیچیده، نیازمند تمرکز سازمانی است. این تمرکز به تدریج باعث شد حزب کمونیست جایگاه مرکزی پیدا کند و شوراها استقلال اولیه خود را از دست بدهند.در نتیجه، تناقض روسیه چنین شکل گرفت:برای اینکه طبقه کارگر قدرت تاریخی پیدا کند، به سازمان سیاسی نیاز داشت؛ اما همین سازمان سیاسی به تدریج به نهادی تبدیل شد که به جای طبقه تصمیم می‌گرفت.از دید کاستوریادیس و لوفور، این نقطه آغاز بحران نمایندگی بود. حزب از مرحله «نمایندگی» عبور کرد و به مرحله «جانشینی» رسید.

ایتالیا: خودبیانگری بدون تثبیت قدرت

ایتالیا مسیر متفاوتی داشت.شوراهای کارخانه‌ای تورین نشان دادند که کارگران می‌توانند از دل تجربه روزمره تولید، شکل‌های جدیدی از سازمان سیاسی ایجاد کنند.

این تجربه به نقد نظریه‌ای کمک کرد که کارگران را صرفاً نیازمند آگاهی واردشده از بیرون می‌دانست.گرامشی در اینجا اهمیت ویژه‌ای دارد. او نشان داد که آگاهی طبقاتی نه چیزی است که صرفاً توسط روشنفکران به توده‌ها منتقل شود، بلکه در رابطه متقابل میان تجربه عملی، فرهنگ و سازمان شکل می‌گیرد.اما شکست شوراهای ایتالیا نیز یک واقعیت مهم را آشکار کرد:خودبیانگری کارگری برای تبدیل شدن به نیروی پایدار تاریخی، با مسئله سازمان، هماهنگی و قدرت سیاسی روبه‌رو می‌شود.بنابراین، ایتالیا نشان داد که حذف واسطه سیاسی راه‌حل کامل مسئله نیست.مسئله این نیست که هیچ سازمانی وجود نداشته باشد؛ مسئله این است که سازمان چگونه می‌تواند ابزار جامعه باقی بماند و به جای آن تبدیل نشود.

ایران: حضور تاریخی کارگر و غیبت صدای مستقل

تجربه ایران مسئله را در شرایطی متفاوت نشان می‌دهد.

در ایران، طبقه کارگر صنعتی هیچ‌گاه به شکل کلاسیک اروپایی به یک نیروی سیاسی مستقل و پایدار تبدیل نشد. با این حال، در لحظاتی مانند انقلاب ۱۳۵۷، کارگران توانستند قدرت اجتماعی خود را آشکار کنند. اعتصاب‌های کارگران نفت نشان داد که کارگران می‌توانند در سطح ملی نقش سیاسی تعیین‌کننده داشته باشند.

اما پس از آن، ضعف نهادهای مستقل کارگری و سلطه روایت‌های سیاسی بزرگ‌تر باعث شد که کارگر اغلب به نماد پروژه‌های سیاسی دیگر تبدیل شود.در ایران، مانند بسیاری از جوامع دیگر، مشکل فقط سرکوب کارگران نبود؛ بلکه مسئله این بود که زبان سیاسی بیان‌کننده مطالبات آنان اغلب توسط نیروهایی خارج از تجربه مستقیم کارگری ساخته می‌شد. در اینجا ما با یک الگوی مشترک؛ از نمایندگی به جانشینی مواجه هستی،مقایسه این سه تجربه یک الگوی مشترک را آشکار می‌کند.در مرحله نخست، یک تجربه واقعی اجتماعی وجود دارد:کارگران با استثمار، ناامنی، فقر یا بی‌قدرتی سیاسی مواجه‌اند.در مرحله دوم، این تجربه وارد زبان نظری و سیاسی می‌شود:روشنفکران، احزاب و سازمان‌ها تلاش می‌کنند این تجربه را مفهوم‌پردازی کنند.این مرحله ضروری است، زیرا بدون زبان و سازمان، اعتراض‌های پراکنده نمی‌توانند به نیروی تاریخی تبدیل شوند.

اما خطر از جایی آغاز می‌شود که تفسیر جای تجربه را بگیرد.یعنی زمانی که یک سازمان سیاسی ادعا کند:«ما بهتر از خود کارگران می‌دانیم که آنان واقعاً چه می‌خواهند.»اینجا نمایندگی به جانشینی تبدیل می‌شود.

پاسخ کاستوریادیس، لوفور و پوستون ،-سه متفکر اصلی این پژوهش، هر یک بخشی از این مسئله را روشن می‌کنند.کاستوریادیس می‌گوید جامعه باید توان خودگردانی را حفظ کند و هیچ سازمانی نباید جای جامعه را بگیرد.لوفور نشان می‌دهد که دموکراسی دقیقاً بر پذیرش این اصل استوار است که هیچ گروهی مالک حقیقت جامعه نیست.پوستون حتی یک گام جلوتر می‌رود و می‌پرسد آیا خودِ تصور طبقه کارگر به‌عنوان سوژه رهایی، نیازمند بازنگری نیست.ترکیب این سه دیدگاه، ما را به نتیجه‌ای پیچیده‌تر می‌رساند:مشکل اصلی فقط این نیست که چه کسی نماینده کارگران است؛ بلکه این است که آیا اساساً می‌توان یک اراده واحد و نهایی برای طبقه کارگر فرض کرد. حال برکردیم به پاسخ به پرسش آغازین: آیا ما می‌دانیم طبقه کارگر چه می‌خواهد؟پرسش آغازین مقاله اکنون معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند.«ما نمی‌دانیم طبقه کارگر چه می‌خواهد» به معنای ناآگاهی مطلق درباره زندگی کارگران نیست.

ما می‌توانیم درباره شرایط کاری، سطح دستمزد، امنیت شغلی، تبعیض، استثمار و مطالبات مشخص آنان تحقیق کنیم.اما مسئله این است که هیچ نظریه یا سازمانی نمی‌تواند ادعا کند که یک بار برای همیشه حقیقت تاریخی خواست کارگران را در اختیار دارد.خواست‌های کارگران همیشه در یک فرایند اجتماعی شکل می‌گیرند؛ در گفت‌وگو، مبارزه، تجربه و سازمان‌یابی.بنابراین، شاید مهم‌ترین درس تاریخ چپ این باشد:وظیفه سیاست رهایی‌بخش نباید سخن گفتن به جای مردم باشد، بلکه باید ایجاد شرایطی باشد که مردم بتوانند خود سخن بگویند.تاریخ جنبش‌های کمونیستی را نمی‌توان صرفاً تاریخ خیانت رهبران یا شکست آرمان‌ها دانست. این تاریخ، تاریخ یک تناقض عمیق انسانی و سیاسی است:از یک سو، هیچ جنبش اجتماعی بدون نظریه، سازمان و نمایندگی نمی‌تواند پایدار شود.از سوی دیگر، هر نمایندگی‌ای که خود را بی‌نیاز از نقد و کنترل جامعه بداند، خطر تبدیل شدن به سلطه‌ای تازه را در خود دارد.مسئله اصلی قرن بیستم شاید فقط این نبود که چگونه سرمایه‌داری را نقد کنیم؛ بلکه این بود که چگونه به نام رهایی، جای کسانی را که قرار است رها شوند، نگیریم.مسئله‌ای که این پژوهش دنبال کرد، در ظاهر پرسشی تاریخی درباره سنت کمونیستی بود، اما در عمق خود به یکی از بنیادی‌ترین مسائل سیاست مدرن مربوط می‌شود: رابطه میان کسانی که تجربه ستم را زندگی می‌کنند و کسانی که به نام آنان سخن می‌گویند.تاریخ مارکسیسم و جنبش‌های کمونیستی نشان می‌دهد که مسئله اصلی صرفاً در تحلیل سرمایه‌داری یا نقد مالکیت خصوصی خلاصه نمی‌شود. این سنت، از آغاز، با یک پرسش دشوار روبه‌رو بود: چگونه می‌توان تجربه پراکنده و روزمره کارگران را به یک نیروی سیاسی آگاه و سازمان‌یافته تبدیل کرد پاسخ‌های مختلفی به این پرسش داده شد. نظریه حزب پیشاهنگ لنین کوشید بحران سازمان و آگاهی را از طریق ایجاد یک سازمان انقلابی منسجم حل کند. این نظریه در شرایط تاریخی روسیه تزاری، پاسخی قابل فهم به ضعف نهادهای مدنی و سرکوب سیاسی بود. اما تجربه تاریخی نشان داد که همین راه‌حل می‌تواند مسئله‌ای تازه ایجاد کند: سازمانی که قرار بود ابزار رهایی باشد، ممکن است به نهادی تبدیل شود که خود را صاحب تفسیر نهایی از اراده طبقه می‌داند.تجربه شوروی این تناقض را آشکار کرد. حذف مالکیت خصوصی سرمایه به خودی خود به معنای حذف سلطه نبود. همان‌گونه که کاستوریادیس نشان داد، اگر جامعه کنترل واقعی بر تصمیم‌گیری اقتصادی و سیاسی نداشته باشد، شکل دیگری از جدایی میان تصمیم‌گیرندگان و تصمیم‌پذیران ایجاد می‌شود.کلود لوفور این مسئله را در سطح فلسفه سیاسی گسترش داد. از نظر او، خطر اصلی زمانی پدید می‌آید که یک حزب یا نهاد سیاسی خود را نه نماینده جامعه، بلکه تجسم واقعی جامعه بداند. در این وضعیت، تکثر اجتماعی جای خود را به تصویری واحد از مردم می‌دهد و امکان نقد قدرت کاهش می‌یابد.موشه پوستون نیز پرسش را به سطحی بنیادی‌تر منتقل کرد. او نشان داد که نقد سرمایه‌داری نباید صرفاً به مبارزه میان سرمایه‌دار و کارگر محدود شود، زیرا خودِ شکل اجتماعی کار در سرمایه‌داری بخشی از ساختار سلطه است.

بنابراین، رهایی انسان نمی‌تواند فقط به قدرت‌یابی یک طبقه خاص تقلیل یابد؛ بلکه باید نقد اشکال اجتماعی‌ای باشد که انسان‌ها را درون منطق سرمایه گرفتار می‌کند.

تجربه ایتالیا نشان داد که امکان دیگری نیز وجود دارد: لحظاتی که کارگران تلاش کردند خود به عنوان سوژه سیاسی ظاهر شوند. شوراهای کارخانه‌ای تورین نشان دادند که آگاهی سیاسی الزاماً محصول انتقال نظریه از بیرون نیست، بلکه می‌تواند از دل تجربه جمعی تولید شود. اما شکست این تجربه نیز نشان داد که خودسازمانی بدون مسئله سازمان و قدرت سیاسی با محدودیت‌های جدی روبه‌رو است.تجربه ایران نیز شکل دیگری از همین مسئله را آشکار کرد. کارگران ایرانی در لحظاتی مانند انقلاب ۱۳۵۷ نشان دادند که توانایی تبدیل شدن به نیرویی تعیین‌کننده را دارند، اما اغلب میان تجربه واقعی آنان و روایت‌هایی که نیروهای سیاسی مختلف از آنان ساختند، فاصله وجود داشت. کارگر در بسیاری از موارد بیش از آنکه خود سخن بگوید، موضوع سخن گفتن دیگران قرار گرفت.بر این اساس، تز اصلی پژوهش را می‌توان چنین بازسازی کرد:بحران اساسی سنت مارکسیستی را نمی‌توان فقط بحران تحلیل سرمایه یا بحران تحقق برنامه اقتصادی دانست؛ یکی از عمیق‌ترین بحران‌های آن، بحران نمایندگی است: شکاف میان طبقه‌ای که در شرایط تاریخی مشخص زندگی می‌کند و گفتمان‌هایی که تلاش می‌کنند معنای این زندگی را از جانب آن تعریف کنند.اما نتیجه این بحث نباید به نفی ضرورت نظریه، سازمان یا رهبری سیاسی منجر شود. هیچ جنبش اجتماعی پیچیده‌ای بدون زبان مشترک، سازمان و هماهنگی نمی‌تواند به نیروی تاریخی تبدیل شود.مسئله اصلی جای دیگری است:چگونه می‌توان سازمان داشت بدون آنکه سازمان جای جامعه را بگیرد؟چگونه می‌توان نظریه داشت بدون آنکه نظریه به حقیقتی بسته تبدیل شود؟چگونه می‌توان از رهایی سخن گفت، بدون آنکه کسانی که قرار است رها شوند، به موضوع خاموش این سخن تبدیل شوند؟شاید مهم‌ترین درس تاریخ چپ این باشد که رهایی نه چیزی است که گروهی آگاه برای دیگران انجام دهد، بلکه فرایندی است که در آن انسان‌ها باید امکان مشارکت واقعی در تعریف آینده خود را داشته باشند.از این منظر، پرسش نهایی دیگر این نیست که «چه کسی نماینده طبقه کارگر است؟»بلکه این است:«چه شرایطی باید وجود داشته باشد تا طبقه کارگر بتواند بدون واسطه‌های انحصاری، خود را بیان کند؟»اکنون وارد بخش سازنده مقاله می‌شویم. تاکنون بیشتر مسیر ما نقد تاریخی و نظری بحران نمایندگی بود. این فصل باید نشان دهد که مقاله فقط در پی نقد نیست، بلکه می‌خواهد امکان نظری و عملی یک شکل دیگر از سیاست کارگری را بررسی کند.

پرسش از خودبیانگری طبقه کارگر، پرسشی درباره حذف کامل نمایندگی نیست؛ زیرا جامعه مدرن بدون اشکال مختلف میانجی‌گری سیاسی، سازمانی و نظری قابل تصور نیست. هیچ گروه اجتماعی، حتی زمانی که به‌صورت مستقیم کنش می‌کند، نمی‌تواند بدون زبان، نهاد و سازمان، تجربه‌های پراکنده خود را به نیرویی تاریخی تبدیل کند.بنابراین، مسئله اساسی در اینجا نه «وجود واسطه»، بلکه نوع رابطه میان واسطه و جامعه است.تجربه قرن بیستم نشان داد که دو پاسخ افراطی هر دو با مشکل مواجه می‌شوند:از یک سو، تصور حزب پیشاهنگ که مدعی است آگاهی تاریخی را از بیرون به طبقه منتقل می‌کند، خطر تبدیل شدن سازمان سیاسی به جایگزین جامعه را در خود دارد.از سوی دیگر، تصور خودانگیختگی مطلق جنبش‌های اجتماعی که گمان می‌کند بدون سازمان، نظریه و هماهنگی می‌توان قدرت پایدار ایجاد کرد، در برابر پیچیدگی سیاست مدرن ناتوان است.

بنابراین، مسئله اصلی این فصل یافتن شرایطی است که در آن سازمان وجود داشته باشد، اما سازمان جای جامعه را نگیرد؛ نظریه وجود داشته باشد، اما نظریه به مالک حقیقت تبدیل نشود؛ رهبری وجود داشته باشد، اما رهبری به سلطه تبدیل نشود.در این معنا، خودبیانگری کارگری نه یک وضعیت طبیعی و از پیش موجود، بلکه یک دستاورد تاریخی و نهادی است که نیازمند شرایط مشخص است.نخستین شرط خودبیانگری طبقه کارگر، وجود فضاهایی است که کارگران بتوانند در آنها تجربه، خواسته و تصمیم‌های خود را تولید کنند.

این مسئله در تاریخ جنبش کارگری اهمیت اساسی داشته است.اتحادیه‌ها، شوراهای کارخانه، مجامع عمومی کارگران و دیگر اشکال سازمان‌یابی مستقل، تنها ابزارهای مبارزه اقتصادی نیستند؛ بلکه مکان‌هایی برای شکل‌گیری یک سوژه سیاسی هستند.در اینجا تجربه شوراهای کارخانه‌ای ایتالیا اهمیت پیدا می‌کند. گرامشی نشان داد که کارخانه صرفاً محل استثمار اقتصادی نیست؛ بلکه می‌تواند به مدرسه سیاست تبدیل شود، جایی که کارگران از طریق مشارکت مستقیم، توانایی اداره امور جمعی را می‌آموزند.اما تفاوت مهمی میان «سازمان مستقل» و «سازمان نماینده انحصاری» وجود دارد.سازمان مستقل می‌گوید:«ما فضایی ایجاد می‌کنیم تا کارگران سخن بگویند.»اما سازمان انحصاری می‌گوید:«ما می‌دانیم کارگران واقعاً چه می‌خواهند.»این تفاوت، مرز میان دموکراسی اجتماعی و جانشینی سیاسی است.یکی از مشکلات تاریخی سنت‌های مارکسیستی، تصور طبقه کارگر به‌عنوان یک واحد کاملاً هماهنگ و دارای اراده واحد بوده است.اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که طبقه کارگر هیچ‌گاه یک موجودیت یکپارچه نبوده است.

کارگران بر اساس جنسیت، نسل، منطقه، مهارت، فرهنگ، تجربه تاریخی و موقعیت اقتصادی تفاوت دارند.

کارگر نفت در ایران دهه ۱۳۵۰، کارگر کارخانه اتومبیل در ایتالیا، کارگر صنعتی روسیه در ۱۹۱۷ و کارگر خدماتی امروز، تجربه‌های متفاوتی دارند.این همان نکته‌ای است که پوستون بر آن تأکید می‌کند: نباید طبقه کارگر را یک «ذات تاریخی آماده» فرض کرد.طبقه کارگر یک فرایند اجتماعی است، نه یک شیء ثابت.بنابراین، خودبیانگری واقعی زمانی ممکن است که امکان اختلاف، بحث و حتی تضاد درونی به رسمیت شناخته شود.جامعه‌ای که فقط یک صدای «واقعی» برای طبقه کارگر تعریف کند، در عمل دوباره همان مشکل نمایندگی را بازتولید می‌کند.یکی از دشوارترین مسائل در تاریخ چپ، رابطه میان روشنفکران و طبقات اجتماعی بوده است.دو دیدگاه افراطی در این زمینه وجود داشته است:دیدگاه اول، روشنفکر را حامل آگاهی برتر می‌داند که باید به طبقه آموزش دهد.دیدگاه دوم، هر نوع نقش نظری را نوعی سلطه تلقی می‌کند.اما مفهوم «روشنفکر ارگانیک» نزد گرامشی راه سومی پیشنهاد می‌کند.روشنفکر نباید جای طبقه سخن بگوید؛ بلکه باید در فرایند تولید زبان سیاسی مشترک مشارکت کند.تفاوت مهم اینجاست:روشنفکر انحصاری، تجربه مردم را تفسیر و کنترل می‌کند.روشنفکر ارگانیک، در کنار مردم به فهم و سازمان‌دهی آن تجربه کمک می‌کند.یکی از خطاهای مهم در برخی تجربه‌های انقلابی این بود که دموکراسی به‌عنوان امری ثانویه دیده شد؛ چیزی که پس از پیروزی نهایی انقلاب تحقق خواهد یافت.اما لوفور نشان می‌دهد که دموکراسی نه نتیجه نهایی، بلکه شرط دائمی سیاست رهایی‌بخش است.

اگر جامعه نتواند در زمان مبارزه، قدرت را کنترل و نقد کند، پس از پیروزی نیز احتمال بازتولید سلطه وجود دارد.بنابراین، مسئله فقط این نیست که چه کسی قدرت را به دست می‌گیرد؛ بلکه این است که قدرت چگونه کنترل می‌شود.قدرتی که امکان پرسش، مخالفت و تغییر ندارد، حتی اگر به نام کارگران باشد، می‌تواند از جامعه جدا شود.آخرین شرط، شاید مهم‌ترین شرط نظری باشد.

هیچ نظریه‌ای نباید خود را جایگزین تجربه زنده انسان‌ها کند.مارکسیسم زمانی به یک ابزار انتقادی قدرتمند تبدیل می‌شود که به‌عنوان روشی برای فهم واقعیت عمل کند، نه به‌عنوان نقشه‌ای که از پیش پاسخ همه مسائل را می‌داند.در اینجا نقد پوستون اهمیت پیدا می‌کند:

اگر نظریه‌ای تصور کند که از قبل می‌داند طبقه کارگر چه می‌خواهد، دیگر به صدای واقعی کارگران گوش نمی‌دهد؛ بلکه فقط به دنبال یافتن نمونه‌هایی برای تأیید خود می‌گردد.

منابع انگلیسی :

* مارکس، کارل و انگلس، فریدریش. ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۵–۱۸۴۶).

* مارکس، کارل. فقر فلسفه (۱۸۴۷).

* مارکس، کارل. سرمایه: جلد اول؛ نقد اقتصاد سیاسی (۱۸۶۷).

* لنین، ولادیمیر ایلیچ. چه باید کرد؟ مسائل مبرم جنبش ما (۱۹۰۲).

* لوکزامبورگ، رزا. مسائل سازمانی سوسیال‌دموکراسی روسیه (۱۹۰۴).

* گرامشی، آنتونیو. دفترهای زندان. ویراستاری و ترجمه انگلیسی توسط کوئینتین هوآر و جفری نول اسمیت، انتشارات اینترنشنال پابلیشرز، ۱۹۷۱.

* کاستوریادیس، کورنلیوس. نوشته‌های سیاسی و اجتماعی، جلد اول: ۱۹۴۶–۱۹۵۵. انتشارات دانشگاه مینه‌سوتا، ۱۹۸۸.

* لوفور، کلود. صورت‌های سیاسی جامعه مدرن: بوروکراسی، دموکراسی، تمامیت‌خواهی. انتشارات مؤسسه فناوری ماساچوست (MIT)، ۱۹۸۶.

* پوستون، موشه. زمان، کار و سلطه اجتماعی: بازتفسیری از نظریه انتقادی مارکس. انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۳.

* تامپسون، ادوارد پالمر. تکوین طبقه کارگر انگلیسی. انتشارات وینتیج، ۱۹۶۶.

* کار، ادوارد هالت. انقلاب روسیه: از لنین تا استالین (۱۹۱۷–۱۹۲۹). انتشارات مک‌میلان، ۱۹۷۹.

منابع تکمیلی برای بخش ایران:

برای تحلیل تجربه ایران، بهتر است منابع زیر نیز به کتابنامه اضافه شوند:

* آبراهامیان، یرواند. ایران بین دو انقلاب. ترجمه احمد گل‌محمدی و محمدابراهیم فتاحی. نشر نی.

* آبراهامیان، یرواند. اعترافات شکنجه‌شدگان: زندان‌ها و بازجویی‌ها در ایران مدرن. ترجمه شهرام نقش تبریزی. نشر نی.

* اشرف، احمد و بنوعزیزی، علی. طبقات اجتماعی، دولت و انقلاب در ایران.

* کاتوزیان، محمدعلی همایون. اقتصاد سیاسی ایران: از مشروطیت تا جمهوری اسلامی.

* بیات، آصف. سیاست خیابانی: جنبش تهیدستان در ایران. ترجمه علیرضا طیب. نشر شیرازه.

* یرواند آبراهامیان. ایران میان دو انقلاب، فصل‌های مربوط به حزب توده، طبقه کارگر و جنبش‌های اجتماعی.

* میلانی، عباس. معمای هویدا (برای زمینه سیاسی ـ اجتماعی دوره پهلوی دوم).

* فوران، جان. مقاومت شکننده: تاریخ تحولات اجتماعی ایران از صفویه تا انقلاب.

امیر آذر

۱/۸/۲۶

نامه‌ای سرگشاده به چپ ضدامپریالیست اردوگاهی

نامه‌ای سرگشاده به چپ ضدامپریالیست اردوگاهی
این نامه، چپِ ضد‌امپریالیستی را به محاکمه می‌کشد؛ چپی که دشمنی با غرب را بر همبستگی با مردم تحت ستم ترجیح داده است. سیرانتوس فوتوپولوس نشان می‌دهد چگونه اردوگاهی‌گری، عاملیت زنان، کارگران و معترضان ایرانی را پاک می‌کند و خشونت دولتی را توجیه‌پذیر می‌سازد. این متن، سکوت و طفره‌روی نظری در برابر سرکوب جمهوری اسلامی را انتخابی سیاسی می‌داند. این متن دعوتی است صریح به بازگشت به سیاستی که معیارش نه ژئوپلیتیک، بلکه ایستادن بی‌قیدوشرط کنار ستمدیدگان است.
مقدمه مترجم(سیاوش شهابی)
این متن در ادامه‌ی موجی از انتقادات گسترده به چهره‌ها، جریان‌ها و برخی احزاب چپ‌گرا نوشته شده است که در برابر تحولات ایران یا سکوت کرده‌اند یا با توجیه‌های ژئوپلیتیک، سرکوب و خشونت ساختاری جمهوری اسلامی را به حاشیه رانده‌اند. سکوتی که نه از ناآگاهی، بلکه از یک انتخاب نظری و سیاسی برمی‌آید: ترجیح دشمنی با امپریالیسم غربی بر همبستگی واقعی با مردم تحت ستم. «نامه‌ی سرگشاده به چپ ضد‌امپریالیست» تلاشی است برای شکستن همین عادت فکری.
نویسنده‌ی متن، سیرانتوس فوتوپولوس، از منتقدان چپِ اردوگاهی و دولت‌محور است که در نوشته‌هایش بر نقد اقتدارگرایی، دولت‌پرستی و فروکاستن سیاست رهایی‌بخش به صف‌بندی‌های ساده‌ی ژئوپلیتیک تمرکز دارد. او از سنت‌های مارکسیستی و ضد‌اقتدارگرا می‌آید، اما بی‌تعارف به بخشی از چپ غربی می‌تازد که عاملیت مردم، به‌ویژه در جوامع غیرغربی، را قربانی «موضع‌گیری درست» بین‌المللی می‌کند.
اهمیت این مقاله در آن است که مسئله‌ی ایران را نه به‌عنوان یک استثنا، بلکه به‌مثابه یک آزمون روش‌شناختی برای چپ جهانی طرح می‌کند. متن نشان می‌دهد چگونه اردوگاهی‌گری، با پاک‌کردن مبارزات زنان، کارگران، دانشجویان و اقلیت‌ها، ضد‌امپریالیسم را از محتوای رهایی‌بخش تهی می‌کند و آن را به نوعی اخلاق سیاسیِ بی‌خطر برای دولت‌های سرکوبگر بدل می‌سازد. این نوشته دعوتی است به بازاندیشی ریشه‌ای: بازگشت به سیاستی که معیارش نه «دشمنِ چه کسی بودن»، بلکه ایستادن بی‌قیدوشرط در کنار ستمدیدگان است.
سیـرانتوس فوتوپولوس ـ این نامه خطاب به آن بخش از چپ است که با زبانی روان از نسل‌کشی، آپارتاید و سلطه‌ی استعماری سخن می‌گوید.
نمایشی در حال شکل‌گیری است در میان بخش‌هایی از چپِ خودخوانده‌ی رادیکال که اگر از نظر اخلاقی چنین مخدوش نبود، می‌شد به آن خندید. با خشمِ اخلاقی، محاصره‌ی غزه، گسترش شهرک‌سازی‌ها در کرانه‌ی باختری و عادی‌سازی ناسیونالیسم قومیِ راست افراطی را محکوم می‌کنید. این محکومیت‌ها به‌جا هستند. اما وقتی با جمهوری اسلامی ایران روبه‌رو می‌شوید، با حکومتی دینی که با اعدام‌های گسترده تثبیت شده، با زندان و شکنجه‌ی روزمره تداوم یافته و با آپارتاید جنسیتی و پلیس مذهبی اعمال می‌شود، ناگهان همان دستگاه تحلیلی از کار می‌افتد. آنچه می‌آید، طفره‌روی است در لباس ظرافت نظری.
ناتوانی شما معرفت‌شناختی است. این ناتوانی شیوه‌ای از تحلیل را عیان می‌کند که در آن قدرت فقط زمانی محکوم می‌شود که نشان‌های آشنای امپراتوری غربی را بر تن داشته باشد. سلطه‌ای که از سوی کنشگران غیرغربی اعمال می‌شود، گویی از نظر نظری مبهم است، انگار امپریالیسم غربی تنها ساختار تاریخیِ فعالی است که می‌تواند خشونت سیستماتیک تولید کند. چنین چارچوبی قدرت را محلی و محدود می‌کند و سازوکارهایش را تحلیل‌ناشده می‌گذارد.
این طفره‌روی از یک جایگزینی نظریِ عامدانه ناشی می‌شود که خصومت ژئوپلیتیک با ایالات متحده و اسرائیل را بالاتر از هر تعهد واقعی به رهایی می‌نشاند. سیاست شما به قیاسی سترون فرو می‌کاهد: اگر رژیمی خود را در برابر قدرت غربی قرار دهد، پس باید از آن دفاع کرد، یا دست‌کم از نقد جدی مصونش داشت. ستم، مادام که به‌دست «دشمنِ درست» اعمال شود، قابل‌تحمل می‌شود.
این جایگزینی نشانه‌ی انحطاطی عمیق در اندیشه‌ی ضد‌امپریالیستی است. امپریالیسم که زمانی به‌مثابه شیوه‌ای تاریخیِ خاص از انباشت، حکمرانی و اجبار فهم می‌شد، به تعویذی اخلاقی بدل می‌شود، دالی چنان فراگیر که نیاز به هر پرسشِ بعدی را لغو می‌کند. حاصل، نوعی جهان‌سوم‌گراییِ مبتذل است که از توجه به مبارزه‌ی طبقاتی و سیاست رهایی‌بخش توده‌ای تهی شده و به زیبایی‌شناسی خامِ تقابل دولتی فروکاسته است.
سنت‌های کلاسیک جهان‌سوم‌گرا در بهترین حالت‌شان بر عاملیت مردمی پافشاری می‌کردند: دهقانان، کارگران، زنان و استعمارشدگان که هم‌زمان علیه سلطه‌ی امپریالیستی و طبقات حاکم بومی می‌ایستادند. اما بخش بزرگی از چپِ غربی امروز کاریکاتوری توخالی اجرا می‌کند: ژئوپلیتیکی دولت‌محور که رژیم‌ها را به آواتارهای نمایشیِ مقاومت تقلیل می‌دهد. در عمل، این به فتیشیسم ملی‌گرایانه می‌انجامد که خشونت دولتی را توجیه می‌کند و اغلب در آغوش می‌گیرد. همدستی در کشتار جمعی در ایران به‌روشنی بر دوش شما نیز هست.
این همان اردوگاهی‌گری در خالص‌ترین و فاسدترین شکل آن است؛ جهان‌بینی‌ای که تاریخ را به دو بلوک متقابل ساده می‌کند و همه‌ی تناقض‌های درونی را با حکم کنار می‌زند. منطق شما کودکانه است: برای هرکه مشغول زدن قلدر بزرگ‌تر است کف بزنید، حتی اگر همان کنشگر هم‌زمان زنان را می‌زند، مخالفان را به دار می‌آویزد و کارگران را خرد می‌کند. در این الگو، ستمدیدگان جایگاه خود را به‌عنوان سوژه‌های مبارزه از دست می‌دهند و به ارز نمادین بدل می‌شوند، فقط وقتی فراخوانده می‌شوند که رنج‌شان بتواند علیه شرارتِ غربی مصرف شود.
از منظر نظری، اردوگاهی‌گری واقع‌گراییِ جنگ سرد را با پرچم رادیکالیسم دوباره به گفتمان چپ قاچاق می‌کند. دولت‌ها به عاملان اصلی تاریخ بدل می‌شوند. قدرت با «ژست» سنجیده می‌شود نه با روابط اجتماعی. ترکیب درونیِ رژیم‌ها ناپدید می‌شود و جای خود را به جهت‌گیری بیرونی‌ای می‌دهد که جای تحلیل را می‌گیرد.
تاریخ واقعیِ دولت ایران خیال شما را در هم می‌شکند و دقیقاً به همین دلیل آن را انتزاعی می‌کنید. این رژیمی است که در سال ۱۳۶۷ در عرض چند هفته حدود ۳۰ هزار زندانی سیاسی را اعدام کرد: چپ‌ها، کمونیست‌ها، فعالان کارگری، بسیاری که پیش‌تر دوران محکومیت‌شان را گذرانده بودند، با دادگاه‌های مخفی به قتل رسیدند؛ دادستان‌هایی که اعضایشان هنوز در قدرت‌اند. رژیمی که دهه‌هاست سازمان‌یابی مستقل کارگری را در هم شکسته، از زندانی‌کردن رانندگان اتوبوس تهران تا بازداشت‌ها و شلاق‌زدن‌های مکرر کارگران نیشکر هفت‌تپه به‌خاطر مطالبه‌ی دستمزدهای معوق و کنترل کارگری. رژیمی که حجاب اجباری را با گشت‌های مسلحِ اخلاقی اعمال می‌کند، همجنس‌گرایی را تا حد مجازات مرگ جرم‌انگاری می‌کند و برای حفظ آموزه‌های روحانیت، افراد کوییر را به خشونت‌های پزشکیِ مورد تأیید دولت وادار می‌سازد. این‌ها شرایط ساختاریِ حکمرانی‌اند.
نادیده‌گرفتن این تاریخ یعنی کنارگذاشتن هر نظریه‌ی جدیِ دولت. جمهوری اسلامی یک صورت‌بندی سیاسی منسجم است که اقتدار روحانی، دستگاه‌های امنیتی و ایدئولوژی ملی‌گرایانه را در سامانه‌ای پایدار از سلطه به‌هم می‌دوزد. خشونت در آن سازنده است. هر مارکسیسم یا چپی که نتواند این را ببیند، به فتیشیسم دولتی فرو می‌ریزد.
وقتی مقاومت مردمی سر برمی‌آورد، الگو روشن می‌ماند. در ۱۳۸۸، میلیون‌ها نفر در جنبش سبز به خیابان آمدند و با گلوله، بازداشت‌های انبوه و اعترافات اجباریِ تلویزیونی پاسخ گرفتند. در ۱۳۹۸، اعتراضات بنزینی در خون غرق شد و نیروهای امنیتی طی چند روز صدها نفر را کشتند. در ۱۴۰۱، پس از قتل مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد، زنان روسری‌ها را از سر برداشتند، کارگران اعتصاب کردند، دانشجویان دانشگاه‌ها را اشغال کردند و مناطقِ کامل به پا خاستند؛ پاسخ، اعدام، ناپدیدسازی و احکام زندانی بود که برای مرعوب‌کردن یک نسل طراحی شده بود.
این چرخه‌های شورش و سرکوب، حکومتی را نشان می‌دهد که مردم متحد را تهدیدی وجودی می‌داند و بر همان اساس واکنش نشان می‌دهد. هر تحلیل چپی که این خیزش‌ها را در برابر جایگاه ژئوپلیتیک ثانوی بداند، ابتدایی‌ترین تعهد نظریه‌ی سوسیالیستی را رها کرده است.
با این‌همه، هنگام وقوع این خیزش‌ها بسیاری از شما به‌جای همبستگی، با سوءظن واکنش نشان می‌دهید. عاملیت زنان، کارگران و دانشجویان ایرانی فوراً بازجویی می‌شود. شورش‌هایشان به عملیات پنهان ناتو، آمریکا و اسرائیل بازچارچوب‌بندی می‌شود. مردگانشان مشروط سوگواری می‌شوند، اگر اصلاً بشوند. جنبش‌هایشان نه بر اساس مطالباتِ اعلام‌شده‌شان، بلکه بر پایه‌ی هم‌ترازی با سناریوی ژئوپلیتیکِ مطلوب شما سنجیده می‌شود: خودمختاری بدنی، کرامت کار، رهایی از سلطه‌ی روحانیت. هرچه با منطق اردوگاهی سازگار نباشد، آلودگی تلقی می‌شود و کنار گذاشته می‌شود.
این موضع، گرایشی عمیقاً اقتدارگرا را عیان می‌کند، میراث‌دار دیکتاتوری‌های دولت‌محور و تقویت‌شده با عادت‌های ضدسیاسیِ تفکر ژئوپلیتیک. ادعای مخالفت با سلطه دارد، اما در سطح تفسیر همان سلطه را بازتولید می‌کند و هرجا عاملیت ستمدیدگان آسایش شما را برهم بزند، آن را انکار می‌کند.
این یک شکست نظری فاجعه‌بار است. نقدی از امپریالیسم که از تحلیل اقتدارگراییِ غیرغربی سر باز می‌زند، از نظر تحلیلی ناسازگار است. منطق دولت‌محوری را که مدعی مخالفت با آن است بازتولید می‌کند و مخالفت با قدرت آمریکا را با خودِ رهایی اشتباه می‌گیرد. خشونت وقتی لفاظیِ ضدغربی داشته باشد قابل‌توجیه می‌شود. مقاومت بدون توجه به محتوای اجتماعی‌اش رمانتیزه می‌شود. سلطه تا زمانی که لباس ایدئولوژیکِ درست بپوشد قابل‌تحمل می‌گردد.
ضد‌امپریالیسم موسوم به شما آنگاه به هویتی بدل می‌شود که گفتمان را پلیس می‌کند، مخالفت را انضباط می‌بخشد و همبستگی را در خطوط «نامناسب» می‌بندد. حاصل، ارتدوکسی است.
پاک‌کردن سیستماتیک عاملیت از دل همین موضع برمی‌آید و بسیاری از شما امروز در آن مشارکت دارید. فمینیست‌های ایرانی که هم بمب‌های آمریکا و اسرائیل را رد می‌کنند و هم حاکمیت روحانیت را، نامفهوم می‌شوند. کارگران ایرانی که با تحریم‌ها مخالف‌اند چون فقرا را نابود می‌کند و هم‌زمان با رژیمی که زندانی‌شان می‌کند می‌ستیزند، به‌جای رفیق، تناقض نامیده می‌شوند. کنشگران کوییر ایرانی که هم با تئوکراسی می‌جنگند و هم با کاریکاتورهای غربی، به انتزاع فروکاسته می‌شوند. کسانی که از دوگانه‌ی دروغینِ امپراتوری یا استبداد سر باز می‌زنند، اردوگاهی‌گری را به‌عنوان تقلبی فکری افشا می‌کنند و به همین دلیل نادیده گرفته می‌شوند.
این حذف، کار ایدئولوژیک انجام می‌دهد. جهان‌بینی‌ای را تثبیت می‌کند که توان پذیرش تکثر، تناقض یا مبارزه‌ی خودمختار را ندارد. انکار عاملیت آسان‌تر از بازنگری نظریه و تاریخ است.
وقتی سیاست عمدتاً حول خصومت با ایالات متحده سازمان می‌یابد نه حول همبستگی با ستمدیدگان، داوری اخلاقی تحلیل می‌رود. نفرت جای تحلیل را می‌گیرد. واکنش جای اندیشه را. ضد‌امپریالیسم محتوای رهایی‌بخش خود را از دست می‌دهد و به ژستی بدبینانه بازمی‌گردد که رنج را مدیریت می‌کند نه اینکه با آن دربیفتد و سلطه را توجیه می‌کند نه اینکه برچیند.
هر مواجهه‌ی جدی با انسان‌شناسی، اقتصاد سیاسی یا ماتریالیسم تاریخی باید شما را در برابر این خطا واکسینه می‌کرد. قدرت متکثر است. سلطه به هیچ تمدن یا امپراتوری واحدی تعلق ندارد. امپراتوری‌ها خشونت تولید می‌کنند، همان‌طور که دولت‌های انقلابی، سلسله‌مراتب روحانی، جنبش‌های ملی‌گرا و بوروکراسی‌هایی که به نام مقاومت حکومت می‌کنند. سیاستی که نتواند این هم‌زمانی را در خود نگه دارد، شکننده، تنبل و از نظر اخلاقی ورشکسته می‌ماند.
اگر واقعاً با نسل‌کشی، اقتدارگرایی و ستم در همه‌ی اشکالش مخالفید، آسایش کودکانه‌ی شعار «دشمن دشمن من دوست من است» را کنار بگذارید. این شعار به‌معنای شانه‌خالی‌کردن است. اصول را فدای هم‌ترازی می‌کند، انسجام را فدای سهولت، و انسان‌های واقعی را فدای توهم شفافیت ژئوپلیتیک. چپی که نتواند در کنار ستمدیدگان بایستد، پیشاپیش ادعای رهایی را باخته است.

منبع:رادیو زمانه

نیویورک پست: انقلاب ایران «هر لحظه» ممکن است به وقوع بپیوندد

نیویورک پست: انقلاب ایران «هر لحظه» ممکن است به وقوع بپیوندد

نگارش از یورونیوز فارسی تاریخ انتشار ۰۳/۰۸/۲۰۲۶

دو تن از چهره‌های مخالف رژیم در تهران، در گفتگوی تلفنی با روزنامه «نیویورک پست» تایید کرده‌اند که مردم ایران به دلیل اعدام‌های گسترده، فروپاشی اقتصادی و جنگی که بیش از پنج ماه است ادامه دارد، به نقطه انفجار نزدیک شده‌اند. یکی از رهبران معترضان، با اشاره به سرکوب وحشیانه دی‌ماه توسط رژیم که به گفته دونالد ترامپ منجر به کشته شدن ۵۲۰۰۰ نفر شد، به این خبرگزاری گفت: «مردم انتقام می‌خواهند و هر لحظه ممکن است انقلابی روی دهد

یک روزنامه‌نگار مستقل در جنبش زیرزمینی ایران نیز افزود که مقدمات قیام بعدی از قبل در حال انجام است و فعالان از هر قشری مصمم هستند که ضربه نهایی و قاطع را به رژیم وارد کنند.

او گفت: «ما در حال بررسی اعتراضات دی‌ماه گذشته هستیم تا دریابیم کدام تاکتیک‌ها موثر بوده‌اند و کدام‌ها موثر نبودند؛ ما در حال تجزیه و تحلیل نقشه‌ها برای تعیین امن‌ترین و خطرناک‌ترین مناطق برای تجمع هستیم

او ادعا کرد که نیروهای جنبش مقاومت ایران، سلاح‌ها و حتی ابزارهای اولیه‌ای همچون آجر، سنگ، چماق‌های چوبی، صندلی و لاستیک‌هایی که برای مسدود کردن جاده‌ها استفاده می‌شوند را در سراسر کشور پنهان کردند و منتظر روزی هستند که مردم دوباره به خیابان‌ها بیایند.

رهبر معترضان نیز ادعا کرد که گروه‌های کوچکی، بطور مخفیانه برای تهیه سلاح گرم و توزیع آن بین تظاهرکنندگان تلاش می‌کنند. او مشخص نکرد که چه کسی این سلاح‌ها را تهیه خواهد کرد و افزود: «وقتی در دی ماه بیرون رفتیم، مانند بره‌هایی بودیم که به کشتارگاه می‌رفتیم؛ نیروهای بسیج از قدرت آتشی استفاده می‌کردند که باورتان نمی‌شد؛ خیابان‌ها مانند گورستان بودند، همه جا پر از جسد بود، خیابان‌ها از خون سرخ شده بودند…. اما این‌دفعه که بیرون بیاییم، مسلح بیرون خواهیم آمد

این روزنامه آمریکایی نام دو فردی را که با آنها مصاحبه کرده، ذکر نکرده است.

استفاده گسترده سپاه از مزدوران خارجی برای سرکوب مردم هر دو ایرانی گفتند آسیب‌های ناشی از اعتراضات دی‌ماه که در آن هزاران تظاهرکننده غیرمسلح توسط رژیم به خاک و خون کشیده شدند، دلیل اصلی عدم وقوع یک قیام مردمی دیگر بوده است زیرا «هر کسی را که می‌بینی، کسی را از دست داده است».

مزدوران خارجی که سپاه پاسداران از کشورهایی مانند عراق، افغانستان و پاکستان به داخل ایران آورده‌اند نیز از دیگر موانع وقوع انقلاب هستند.

این روزنامه‌نگار مستقل گفت: «آنها مردم را هنگام رانندگی از ماشین‌هایشان بیرون می‌کشند و بازرسی می‌کنند و وسایل نقلیه‌شان را تفتیش می‌کنند

رهبر معترضان نیز افزود: «آنها در کشور ما طوری پرسه می‌زنند که انگار مردم محلی هستند و ما مهاجمان خارجی. رژیم به جای دفاع از آسمان خود تصمیم گرفته است با شهروندان خود وارد جنگ شود

Related محمدرضا پهلوی و دولت توسعه‌گرا؛ چرا ایران به ژاپن و کره جنوبی تبدیل نشد؟ مسیر متفاوت اعدام در ایران و اروپا؛ چگونه اروپا به منطقه عاری از اعدام تبدیل شد؟ این روزنامه‌نگار به اقدام رژیم در مسلح کردن نوجوانان (برخی حتی ۱۳ یا ۱۴ ساله) برای گشت‌زنی در محله‌ها، همچنین اعتراضات حدودا ۲۰۰۰ نفری مردم در اصفهان به اعدام‌ ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسین‌آبادی اشاره کرد و افزود که با تداوم این وضعیت، «یک فاجعه روی خواهد داد».

او افزود که تورم سرسام‌آور و کمبود برق و آب در مناطق جنوبی کشور، خشم عمومی نسبت به ملاها را تشدید کرده و تورم بگونه‌ای است که «حتی افراد طبقه متوسط ​​هم یک یا دو وعده غذا در روز را از دست می‌دهند»؛ زیرا اگرچه در قفسه‌های فروشگاه‌های مواد غذایی غذا وجود دارد، اما هیچ‌کس نمی‌تواند از پس هزینه آن برآید.

به گفته این روزنامه‌نگار معترض، شکاف‌ها در داخل رژیم نیز شروع به نمایان شدن کرده است.

با این وجود، هیچ‌کدام از آنها نمی‌توانند دقیقا بگویند چه زمانی این قیام گسترده روی خواهد داد؛ اگرچه تاکید دارند که اگر سرکوب و اعدام‌ها ادامه یابد و اقتصاد بهبود نیابد، هر حادثه‌ای می‌تواند جرقه‌ای باشد.

رهبر معترضان می‌گوید: «ما از خطرات آگاه هستیم؛ یا رژیم می‌رود یا ما

احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران؛ از گزینه‌های روی میز ترامپ چه می‌دانیم؟

احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران؛ از گزینه‌های روی میز ترامپ چه می‌دانیم؟

نگارش از Farhad Mirmohammadsadeghi

یورونیوز

تاریخ انتشار ۰۱/۰۸/۲۰۲۶

رسانه‌های آمریکایی شامگاه جمعه از احتمال ازسرگیری قریب‌الوقوع حملات آمریکا علیه ایران خبر دادند. وال‌استریت ژورنال حتی به نقل از منابعی اعلام کرد که دونالد ترامپ دستور این حملات را صادر کرده و عملیات نظامی آمریکا به‌زودی آغاز می‌شود. اهداف احتمالی این حملات و شیوه احتمالی این عملیات چه خواهد بود؟ سی‌بی‌اس نیوز شامگاه جمعه به نقل از منابعی از تدارک آمریکا و اسرائیل برای حمله به زیرساخت‌های انرژی ایران خبر داد. بنابر این گزارش، این حمله ممکن است شدیدترین کارزار بمباران علیه زیرساخت‌های انرژی ایران باشد و حتی ممکن است از روز شنبه یا یکشنبه آغاز شود.

بنابر این گزارش، اسرائیل در جریان قرار گرفته و در حال هماهنگی با آمریکاست. با این حال،‌ به گفته منابع این گزارش، آقای ترامپ هنوز دستور نهایی آغاز حملات را صادر نکرده است.

اکسیوس نیز در گزارش مشابهی به نقل از مقامات آمریکایی اعلام کرد که دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری آمریکا به‌صورت جدی در حال بررسی حملات علیه زیرساخت‌های انرژی در ایران است، اما هنوز دستور نهایی را صادر نکرده است.

اما به گزارش وال‌استریت ژورنال به نقل از مقامات آمریکایی، طرح انجام این حملات روز جمعه در «کمپ دیوید»، اقامتگاه ریاست‌جمهوری آمریکا به آقای ترامپ ارائه شد، او این طرح را تایید کرد و این حملات ممکن است به‌زودی، حتی از روز شنبه یا یکشنبه آغاز شوند.

با این حال، به گفته این مقامات، هرگونه پیشرفت ناگهانی در عرصه دیپلماسی ممکن است آقای ترامپ را به توقف حملات برنامه‌ریزی‌شده و بازگشت به مذاکرات قانع کند. او همچنین ممکن است که صرفا نظرش را تغییر دهد.

از اهداف و شیوه حملات احتمالی چه می‌دانیم؟

به گزارش سی‌بی‌اس نیوز به نقل از یک مقام اسرائیلی، بنیامین نتانیاهو،‌ نخست‌وزیر اسرائیل در دیدار روز سه‌شنبه با دونالد ترامپ در کاخ سفید درباره جنگ با ایران سه‌ گزینه به رئیس‌جمهوری آمریکا پیشنهاد کرد.

نخست، دستیابی به توافقی قابل‌اجرا با تمرکز بر خارج کردن ذخایر اورانیوم غنی‌شده از ایران؛ دوم، اعمال محاصره همراه با افزایش فشار اقتصادی؛ و سوم، انجام حملات نظامی با تمرکز ویژه بر مسیرهای زمینی انتقال تجهیزات در ایران.

به گزارش اکسیوس، هدف از حملات احتمالی آمریکا علیه تاسیسات انرژی و زیرساخت‌های ایران، وادار کردن جمهوری اسلامی به پذیرش شرایط آمریکا در مذاکرات جاری آتش‌بس خواهد بود.

آقای ترامپ روز جمعه در جریان نشست کابینه در «کمپ دیوید» به خبرنگاران گفت: «ما ضربات بسیار سنگینی به آن‌ها وارد خواهیم کرد و می‌دانید، بالاخره در مقطعی خواهند گفت که دیگر نمی‌توانیم تحمل کنیم.»

او افزود که هرچه آمریکا حملات بیشتری انجام دهد، ایرانی‌ها ضعیف‌تر می‌شوند «و در نهایت از پا درمی‌آیند.»

به گزارش اکسیوس و سی‌بی‌اس نیوز، ارتش اسرائیل نیز ممکن است در این حملات مشارکت داشته باشد. در این صورت، این نخستین‌بار از زمان انعقاد تفاهم‌نامه آتش‌بس خواهد بود که اسرائیل در این حملات مشارکت خواهد کرد. ایران نیز احتمالا با شلیک موشک به سوی اهدافی در اسرائیل به این حملات پاسخ خواهد داد.

«یک مقام ارشد امنیتی» ایران بامداد شنبه در گفتگو با تسنیم، گزارش‌های رسانه‌های آمریکایی درباره حملات احتمالی آمریکا و اسرائیل به زیرساخت‌های ایران را «نوعی دیوانگی» دانست.

او گفت: «ما برنامه گسترده‌ای برای پاسخ آماده کرده‌ایم که شامل زیرساخت‌های حیاتی اسرائیل و زیرساخت‌های انرژی آمریکا در منطقه است و برای آن آماده‌ایم.»

کوه کلنگ و تاسیسات موشکی

آقای ترامپ پیش‌تر گفته بود که «کوه کلنگ» یکی از اهداف حملات احتمالی آمریکا خواهد بود. نهاد‌های اطلاعاتی اسرائیل پیش‌تر اعلام کرده بودند که ایران پاییز سال گذشته هزاران سانتریفیوژ غنی‌سازی اورانیوم را به تونل‌هایی در اعماق «کوه کلنگ» منتقل کرده است.

مجموعه «کوه کلنگ» در نزدیکی تاسیسات نطنز و بنابر تخمین کارشناسان، در عمق حدود ۹۰ تا ۱۴۰ متری زیر لایه‌هایی از سنگ سخت واقع است. اطلاعات اندک موجود درباره فعالیت‌های ایران در این مجموعه نشان می‌دهد هرگونه حمله هوایی به این تاسیسات با چالش‌هایی رو‌برو خواهد بود.

یکی دیگر از گزینه‌های پیش روی آقای ترامپ، کارزار پیشنهادی شامل دو هفته حملات هوایی گسترده با هدف تضعیف توان موشکی ایران است. با این حال، به گزارش وال‌استریت ژورنال، مشاوران نظامی آقای ترامپ، کاهش ذخایر مهمات را یکی از خطرات احتمالی این طرح دانسته‌اند.

به گزارش سی‌ان‌ان، فرماندهی مرکزی ایالات متحده (سنتکام) گزینه‌هایی را برای گسترش جنگ با ایران آماده کرده و نیروهای خود را برای اجرای آن‌ها، از جمله طرح بمباران سنگین و دوهفته‌ای مواضع موشکی ایران به حالت آماده‌باش درآورده است.

تاسیسات مرموز در دل زاگرس؛ اسرائیل می‌گوید ایران هزاران سانتریفیوژ را به «کوه کلنگ» منتقل کرده است محاصره زمینی روزنامه بریتانیایی تلگراف روز جمعه اعلام کرد به اطلاعاتی دست یافته است مبنی بر این‌که آمریکا و اسرائیل در حال بررسی محاصره زمینی ایران هستند.

اجرای چنین طرحی احتمالا مستلزم آن است که آمریکا و اسرائیل همسایگان ایران و شرکای منطقه‌ای خود را برای محدود یا مسدود کردن گذرگاه‌های مرزی تحت فشار قرار دهند تا جریان صادرات و واردات ایران محدود شود.

یک مقام ارشد اسرائیلی با اشاره به یکی از گزینه‌های مورد بحث میان دو کشور به تلگراف گفت: «چه می‌شود اگر صرفا مسیرهای زمینی را مسدود کنید؟ فرض کنید ایران نتواند چیزی وارد یا صادر کند. در آن صورت اتفاقاتی خواهد افتاد.»

شان مک‌فارلند، ژنرال بازنشسته ارتش آمریکا گفت که اگرچه محاصره زمینی ایران «تقریبا غیرممکن» است، اما «اگر توانایی تجارت را از ایران بگیرید، آن را از نظر اقتصادی منزوی خواهید کرد. این راهی است که می‌توان آن‌ها را به زانو درآورد.»

آقای مک‌فارلند گفت: «رویکرد اقتصادی، هدفمندترین رویکرد است، اما باید دارای مولفه‌های نظامی نیز باشد.»

او افزود: «ایران با کشورهای زیادی مرز زمینی دارد و عراق نیز بسیار همسو با ایران است. این موضوع جلوگیری از ورود هرگونه کمک به ایران را بسیار دشوار می‌کند.»

به گزارش تلگراف، محاصره زمینی می‌تواند گذرگاه‌های مرزی مهمی همچون «اینچه‌برون» و «سرخس» را که ایران را به ترکمنستان متصل می‌کنند، هدف قرار دهد.

ایران با عراق، ترکیه، پاکستان، افغانستان، ترکمنستان، ارمنستان و جمهوری آذربایجان مرز مشترک دارد. بنابراین رهبران آمریکا و اسرائیل باید این کشورها را که بسیاری از آن‌ها متحدشان محسوب نمی‌شوند، به همکاری متقاعد کنند.

از سوی دیگر، اگر هر یک از هفت کشور با این طرح موافقت کنند، با پیامدهای اقتصادی و همچنین تهدید حملات تلافی‌جویانه جمهوری اسلامی روبه‌رو خواهند شد.

همچنین ممکن است که اسرائیل و آمریکا طرح محاصره زمینی را به‌عنوان عملیات فریب مطرح کرده باشند تا توجه تهران را از اقدام واقعی بعدی خود منحرف کنند.

به گزارش تلگراف به نقل از یک منبع آگاه، آقای ترامپ معتقد است راهبرد کنونی او برای بازگشایی تنگه هرمز به بن‌بست رسیده است. به همین دلیل در حال بررسی گزینه‌های مختلفی برای تشدید تنش است که می‌تواند ایران را به میز مذاکره بازگرداند.

یک مقام آمریکایی به اکسیوس گفت که ایرانی‌ها در روزهای اخیر «بسیار تهاجمی» عمل کرده‌اند و برخی مقامات آمریکایی از میزان تمایل ایران برای تشدید تنش‌ها شگفت‌زده شده‌اند.

یک مقام آمریکایی بدون پرداختن به جزئیات گفت که ایران پس از حمله موشکی غافلگیرانه روز چهارشنبه به یک پایگاه آمریکا در اردن، حملات دیگری را نیز علیه نیروهای آمریکایی در منطقه انجام داده است. ایران همچنین روز پنجشنبه بار دیگر کشتی‌های تجاری را در تنگه هرمز هدف قرار داد.

به گزارش وال‌استریت ژورنال، برخی مقامات آمریکایی بر این باورند که ایران به طولانی کردن مذاکرات ادامه خواهد داد. به گفته آن‌ها، بنابر محاسبات تهران، آقای ترامپ در بلندمدت و در پی افزایش مخالفت‌های سیاسی داخلی از ادامه جنگ منصرف خواهد شد.

میراث نظری

خاطراتی از کارل کرش،مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

مصاحبه با هدا کرش (۱۹۷۲)

خاطراتی از کارل کرش

منبع: نشریه نیو لفت ریویو (New Left Review)، شماره ۷۶، سال ۱۹۷۲.

برگردان:شوراها

*****

توجه و علاقه به آثار نظری کارل کرش، بخشی از جریان گسترده‌تر احیای علاقه به نظریه مارکسیستی در دهه گذشته بوده است. کرش که اغلب با لوکاچ (نظریه‌پرداز مجارستانی) مقایسه می‌شود و قرابت‌های نظری مشخصی نیز با او دارد، از جهات مهم متعددی با او متفاوت است. عمیق‌ترین تفاوت میان این دو، در انتخاب سیاسی متفاوتی نهفته است که در اواسط دهه ۱۹۲۰ انجام دادند: لوکاچ به‌طور کلی به «کمینترن» وفادار ماند، در حالی که کرش از حزب کمونیست گسست.

این اختلاف، بر نحوه «کشف مجدد» نوشته‌های این دو نظریه‌پرداز در سال‌های بعد نیز تاثیر گذاشت. لوکاچ تا زمان مرگش در سال ۱۹۷۱، به عنوان عضوی برجسته – و البته پرحاشیه – در حزب کمونیست مجارستان به نوشتن و فعالیت ادامه داد و درباره مسائل گوناگون نظری و سیاسی موضع‌گیری کرد. در مقابل، مواضع نظری و سیاسی متأخر کرش کم‌تر در دسترس و کم‌تر صریح بوده است؛ به طوری که به‌ویژه پس از مهاجرتش به ایالات متحده در سال ۱۹۳۶، ردیابی مسیر تفکر او اغلب دشوار است. این گمنامی نسبیِ آثار متأخر او و همچنین مرگش در سال ۱۹۶۱ (پیش از شکل‌گیری موج جدید علاقه به اندیشه‌هایش) سبب شد که پیشینه فکری و زندگینامه‌ایِ آثار اولیه او چندان کاویده نشود.

مصاحبه‌ای که در ادامه با دکتر هدا کرش می‌خوانید، پس‌زمینه شخصیِ زیست سیاسی و نظری کارل کرش را روشن می‌سازد و فضای فرهنگی آن روزگار آلمان را – که او از دل آن برآمده بود – به زیبایی تصویر می‌کند. هدا و کرش پیش از جنگ جهانی اول ازدواج کردند و در سال ۱۹۲۰ به حزب کمونیست آلمان (KPD) پیوستند. هدا در دوران جمهوری وایمار به عنوان معلم در مدارس تجربی مشغول به کار بود و در نمایندگی تجاری شوروی در برلین فعالیت می‌کرد؛ تا اینکه رهبران حزب کمونیست آلمان به دلیل ارتباطش با کرش، او را اخراج کردند. در اواخر دهه ۱۹۲۰ و اوایل دهه ۱۹۳۰، او در «مدرسه کارل مارکس» در برلین تدریس می‌کرد و در سال ۱۹۳۳، پس از قدرت‌گرفتن نازیسم، آلمان را ترک کرد. او در حال حاضر در فورت لیِ نیوجرسی زندگی می‌کند؛ جایی که این مصاحبه در سپتامبر ۱۹۷۲ در آنجا ضبط شده است.

  • کارل کرش در سال ۱۸۸۶ در تودشتد (Todstedt) در نزدیکی هامبورگ به دنیا آمد. پس‌زمینه خانوادگی او چگونه بود؟

هدا کرش: کرش از طبقه‌ای متوسط به دنیا آمد. پدرش دوره دبیرستان را تمام کرده بود، دیپلم (Abitur) داشت و از جاه‌طلبی فکری بالایی برخوردار بود. او علاقه زیادی به فلسفه داشت و مجلد عظیم و چاپ‌نشده‌ای درباره سیر تحول نظریه «مونادها»ی لاینبیتس نوشته بود. او تلاش می‌کرد کل جهان هستی را در این سیستم فلسفی بگنجاند. این کار، پروژه تمام زندگی او و کاملاً نظری بود.

خانواده آن‌ها از اهالی پروس شرقی و دارای پس‌زمینه کشاورزی بودند؛ اما پدرش خواهان زندگی شهری‌تر و فکری‌تر بود. مدت کوتاهی پس از ازدواجش با ترزا رایکوفسکی (مادر کارل)، آن‌ها به سمت غرب و به تودشتد نقل مکان کردند. پدرش می‌خواست به فرهنگ غربی نزدیک‌تر شود و از محیط کشاورزی و اشرافی‌گری (یونکرها) که در آن زندگی می‌کردند متنفر بود؛ چرا که هرچند خود خانواده کرش فقط یک مزرعه با اندازه‌ای متوسط داشتند، اما زمین‌های بزرگ اشرافی تمام اطراف آن‌ها را احاطه کرده بود و پدرش هیچ علاقه‌ای به کشاورزی نداشت.

مادر کارل اما کاملاً نسبت به مسائل فکری بی‌تفاوت بود و هرگز چیزی نمی‌خواند. او زنی زیبا و فوق‌العاده احساساتی و پرجوش‌وحروش بود: وقتی حالش خوب بود غذاهای عالی می‌پخت و وقتی عصبانی بود همه‌چیز را می‌سوزاند! او به‌شدت نامنظم و شلخته بود؛ و اگر تنها یک دلیل وجود داشته باشد که چرا کارل این‌قدر منظم و مرتب بود، آن دلیل دقیقاً مادرش بود!

به عنوان مثال، کارل در سال‌های آخر مدرسه‌اش آلونکی در ته باغ داشت که در آن کار و مطالعه می‌کرد. آنجا مثل سلول انفرادی راهبان بود؛ هیچ فرشی روی زمین نبود، فقط یک میز و چند صندلی سخت. او به من می‌گفت که این همان سبک زندگی است که دوست دارد. تمام مدادهایش کاملاً صاف و مرتب روی میز چیده شده بودند. این تمایل و علاقه او به نظم و شفافیت کامل، تا حد زیادی تحت تاثیر و در واکنش به بی‌نظمی مادرش شکل گرفته بود.

آن ۱۱ سالِ اول در آن شهر کوچک در دشت «لونبورگ هیت» (Lüneburg Heath)، تأثیر بسیار پررنگی بر کارل گذاشت. او می‌توانست به گویش شمال آلمان صحبت کند و تا پیش از جنگ جهانی اول، برخی هجاها – مانند حرف «s» در ابتدای واژگانی چون sprechen و stehen – را به سبک مردم شمال آلمان تلفظ می‌کرد. او در طول جنگ این لهجه را کنار گذاشت، چرا که تمام هم‌رزمانش در هنگ نظامی از اهالی منطقه «ماینینگن» بودند و متوجه حرف‌هایش نمی‌شدند؛ بنابراین برای اینکه مردم عادی – یعنی همان سربازان – حرفش را بفهمند، لهجه خود را تغییر داد. با این حال، او همواره پر از داستان‌ها، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات اصیل آن گوشه از جهان بود.

وقتی ۱۱ ساله شد، خانواده‌اش نقل مکان کردند؛ چرا که در آن شهر کوچک هیچ مدرسه دبیرستان پیشرفته‌ای (Gymnasium) وجود نداشت و کارل چنان استعدادی از خود نشان داده بود که والدینی احساس می‌کردند او باید در مدرسه بهتری درس بخواند. ماینینگن در آن زمان هنوز یک «دوک‌نشین بزرگ» بود و من نمی‌دانم چرا آنجا را انتخاب کردند. شاید به این دلیل بود که یکی از لیبرال‌ترین و روشنفکرترین شاهزاده‌نشین‌ها به شمار می‌رفت؛ برخلاف پروس که بسیار مرتجع‌تر بود، ماینینگن دست به اصلاحات متعددی زده بود. این شهر دارای یک تئاتر دربار (Hoftheater) بود که نخستین تئاتر در آلمان محسوب می‌شد که نقش‌های کلاسیک را به شیوه‌ای واقع‌گرایانه اجرا می‌کرد، نه با لحنی خطابی و نمایش‌نامه‌خوانیِ خشک.

وقتی به آنجا نقل مکان کردند، پدر کرش در یک بانک مشغول به کار شد و در نهایت به مقام نایب‌رئیسی آن بانک در ماینینگن رسید. خانواده کرش در «اوبرماسفلد» (روستایی در همان نزدیکی) زندگی می‌کردند و کارل هر روز برای رفتن به مدرسه، یک ساعت رفت و یک ساعت بازگشت را پیاده طی می‌کرد. برخی افراد گمان کرده‌اند که خانواده کرش بسیار مرفه بوده‌اند؛ اما اگرچه فقیر نبودند، ۶ فرزند (چهار دختر و دو پسر) داشتند و زندگی‌شان قطعاً بسیار ساده اداره می‌شد. علت سکونتشان در این روستا این بود که اجاره‌بها نسبت به شهر ارزان‌تر بود و آن‌ها زیستی بسیار قانع و صرفه‌جویانه داشتند.

کرش تا زمان اخذ دیپلم (Abitur) در مدرسه ماینینگن ماند؛ اکثر معلمان او الکلی بودند و عادت به نوشیدن مفرط را از دوران دانشجویی خود به ارث برده بودند. او علاوه بر متون درسیِ تعیین‌شده – مانند جستارهای نظری شیلر که در دوره ادبیات آلمانی گنجانده شده بود – خودش به تنهایی شروع به خواندن فلسفه کرد. پدر کارل روی نظریه مونادهای خود کار می‌کرد و به همین دلیل او نیز کرش را به خواندن فلسفه تشویق می‌نمود. کارل بعدها به من گفت در همان دوران مدرسه بود که از شر تمام حماقت‌های رفتار دانشجویان سنتی آلمان در آن زمان خلاص شد؛ حماقت‌هایی نظیر میگساری‌های بی‌انتها، مراسم‌های فرقه‌ای و گروهی، آبجوی بیشتر و گردش‌های روزهای یکشنبه به میکده‌های روستا. او بعدها می‌گفت که در دو سال آخر مدرسه، این رفتارهای عبث را کاملاً از درون خود بیرون ریخته و دیگر کوچک‌ترین تمایلی به تکرار مجدد آن‌ها نداشته است.

  • او سپس به دانشگاه رفت، اما در چند مؤسسه آموزشی مختلف تحصیل کرد. وقتی دانشجو بود، در چه نوع فعالیت‌هایی مشارکت داشت؟

هدا کرش: پس از اخذ دیپلم، او ابتدا به دانشگاه ینا (Jena) رفت و تحصیلات خود را در آنجا به پایان رساند. او همچنین یک ترم را در مونیخ گذراند؛ زیرا معتقد بود باید چیزی از هنر بداند و مونیخ بهترین جا برای دیدن تابلوهای نقاشی و شنیدن موسیقی خوب بود. پس از آن، مدتی را در سوئیس سپری کرد و در آنجا توانست زبان فرانسوی را به روانی یاد بگیرد. او همچنین در آنجا تجربه ملموسی از جامعه بین‌المللی دانشجویان و تبعیدیان سیاسی به دست آورد. او با روس‌های زیادی که از دست حکومت تزار گریخته بودند ملاقات کرد، اگرچه هیچ‌یک از آن‌ها افراد مشهوری نبودند.

او حقوق خواند، زیرا پدرش فکر می‌کرد حقوق تنها رشته‌ای است که یک جوان باهوش باید بخواند. کارل از همان ابتدا در رشته حقوق بین‌الملل و فلسفه حقوق (جورسپرودنس) متخصص شد و تمام امتحاناتش را با نمرات عالی پشت سر گذاشت. او همچنین عضو «جنبش دانشجویان آزاد» (Freie Studentenschaft) بود؛ گروهی از دانشجویان که با انجمن‌های دانشجوییِ موجود (Bünde) مخالفت می‌کردند. کرش نقشی کلیدی در این جنبش ایفا کرد و برای فعالیت در آن به سراغ نقاط مختلف آلمان رفت — و اصلاً نخستین دیدار من و او نیز به همین شکل اتفاق افتاد.

این جنبش هیچ عضویت رسمی و شناسنامه‌داری نداشت. از نظر تاریخی، این جریان در مخالفت با انجمن‌های سنت‌گرا (Burschenschaften و Studentenkorps) شکل گرفت؛ انجمن‌هایی که نماینده یهودی‌ستیزی مرتجعانه و نظامی‌گری بودند و مراسم تشریفاتی فراوان، درجه‌بندی‌ها، میگساری و لیست‌های عضویت داشتند. اما «دانشجویان آزاد» هیچ لیستی نداشتند؛ آن‌ها گروه‌های باز داشتند — گروه‌های ورزشی، گروه‌های فلسفی و گروه‌های کمک متقابل. هرکس می‌خواست می‌توانست در جلسات شرکت کند. این جنبش حدود سال ۱۹۰۰ به وجود آمد و صراحتاً در هنجارشکنی و مخالفت با کدهای رفتاری سنتی آلمان فعال بود. گمان نمی‌کنم آن‌ها محتوای سیاسی صریح یا مشخصی داشتند، جز اینکه خواهان نوعی آزادی فردگرایانه بودند. آن‌ها تمایل مختصری به چپِ مرکز داشتند، اما قطعاً سوسیالیست نبودند.

  • شما به علاقه‌مندی‌های فلسفی او در دوران مدرسه اشاره کردید… این علاقمندی‌ها چه نسبتی با مواضع سیاسیِ بعدی او پیدا کردند؟

هدا کرش:اگرچه پدرش پیرو فلسفه لاینبیتس بود، اما کارل در آن زمان خودش را یک «کانتی» می‌دانست. او اغلب درباره موضوعات گوناگونی سخنرانی می‌کرد و همیشه می‌شد فهمید که اندیشه‌ای کانتی دارد. او اصرار داشت هر کسی که از نظرش به اندازه کافی باهوش است، نه تنها کتاب سنجش عقل محض، بلکه دیگر آثار کانت، به‌ویژه بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق را نیز بخواند. او همچنین تا سال آخر مدرسه، به سوسیالیسمی متقاعدکننده دست یافته بود. او به اطرافش نگاه می‌کرد تا ببیند آیا در میان هم‌کلاسی‌هایش سوسیالیستی وجود دارد یا نه، اما هیچ‌کس را نیافت.

او کتاب‌های زیادی می‌خواند… دقیقاً نمیدانم اولین بار چه زمانی آثار مارکس را خواند، اما تمایل دارم فکر کنم در دوران مدرسه بود؛ زیرا زمانی که دانشجو شد، یک سوسیالیستِ صریح و مصمم بود — از روی عقیده و باور شخصی، اگرچه عضو هیچ سازمان و حزبی نبود. او هرگز به «حزب سوسیال دموکرات آلمان» (SPD) نپیوست، هرچند دوستانی در این حزب، به ویژه در دانشگاه ینا داشت. او می‌خواست «دانشجویان آزاد» با کارگران و سوسیالیست‌ها دیدار کنند؛ به همین دلیل شب‌های بحث و گفتگویی را از طریق یکی از دوستانش به نام هایدمان (که پدرش نماینده SPD در پارلمان محلی مکلنبورگ بود) ترتیب داد. این نشست‌ها مثل یک وعده شام دسته‌جمعی طراحی شده بود که در آن زنان و مردان کنار هم می‌نشستند — در این مورد، کارگران و دانشجویان به صورت یکی در میان کنار هم قرار می‌گرفتند.

شهر ینا، شهری کوچک بود که تحت سیطره دانشگاه و کارخانجات نوری «تایس» (Zeiss) قرار داشت. آنجا یک مرکز فرهنگی بود؛ شیلر در آنجا زندگی کرده بود، فاصله‌ای تا «وایمارِ» گوته نداشت و حس قوی‌ای از سنت در آن موج می‌زد. مجموعه «تایس» توسط خود کارل تایس و ارنست آبه اداره می‌شد که با معیارهای خودشان، اصلاح‌طلبانی اجتماعی بودند. تایس بخش فنی و اپتیکال را اداره می‌کرد و آبه بخش اجتماعی و رفاهی را سازماندهی می‌کرد. آن‌ها از همان ابتدا سیستم بسیار پیشرفته‌ای برای تقسیم سود داشتند و می‌خواستند کل مجموعه را به کارگران واگذار کنند — اما کارگران آن را نپذیرفتند!

کارخانجات تایس همچنین نصف هزینه‌های دانشگاه را می‌پرداخت و نصف دیگر را دولت تأمین می‌کرد. مجموعه تایس یک «خانه مردم» (Volkshaus) با سالن‌های تئاتر و جلسات ساخت. نصف جمعیت ینا کارگر بودند و نصف دیگر دانشجو؛ و مردم به شوخی می‌گفتند هر شب نصف جمعیت برای نصف دیگر سخنرانی می‌کند! ینا تنها شهر آلمان بود که در آن زمان چنین آزمایشی در روابط کار در آن جریان داشت؛ و اگرچه کرش وابستگی رسمی به کارخانجات تایس نداشت، اما تحت تأثیر این فضا قرار گرفت و مرتباً به جلسات «خانه مردم» می‌رفت. پس از جنگ، او به‌شدت در این جریان درگیر شد و به یکی از رهبران سیاسی آن‌ها تبدیل گشت.

او همچنین به «حلقه دیدریش» (Diederichs) کشیده شد؛ جریانی که در آن افراد ملی‌گرا و غیرسیاسی یک گروه جوانان تشکیل داده بودند. دیدریش انتشاراتی در ینا داشت و مجله Die Tat (عمل) را منتشر می‌کرد. او دانشجویان زیادی را دور خود جمع کرده بود که با هم تعطیلات سنتی (مانند انقلاب تابستانی) را با روشن کردن آتش، سرودخوانی، رقص در خیابان‌ها و پریدن پسران و دختران از روی آتش جشن می‌گرفتند. بیشتر این جوانان لباس‌های سنت‌گرایانه (Schauben) می‌پوشیدند — کت‌های آلمانی قرون‌وسطایی بدون آستین یا یقه. آن‌ها با لباس‌های مردانه بی‌روح و تنگِ قرن نوزدهم مخالف بودند؛ هیچ‌کدام یقه یا دکمه سرآستین نداشتند؛ پیراهن‌های گشاد با یقه‌های باز می‌پوشیدند و عکس‌های آن زمان، کراوات‌های بزرگ و پهنی را نشان می‌دهد که کرش می‌بست. آن‌ها لباس‌های رنگارنگ می‌پوشیدند و دیدریش به شیوه‌ای کاملاً خلاقانه و پرشور، تلفیقی از سنت‌های قدیمی و شورش علیه جامعه بورژوایی را پرورش می‌داد. گمان نمی‌کنم آزادی جنسیِ زیاده‌روانه‌ای میان این جوانان وجود داشت، اما رفتارهایشان بسیار آزادانه‌تر از رفتارهای سنت‌گرایانه و متداول دختران و پسران جوان آن زمان بود.

  • پس از پایان تحصیلات در ینا، کرش به انگلستان رفت و از سال ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۴ در آنجا ماند. نوشته‌های اولیه او نشان می‌دهد که به ابعاد مختلف زندگی انگلیسی علاقه داشته است — فابیان‌ها، گالسورثی، جنبش حقوق زنان (سوفراژت‌ها) و دانشگاه‌ها. او در انگلستان چه می‌کرد؟

هدا کرش: برخلاف آنچه برخی نوشته‌اند، این حقیقت ندارد که او برای تحصیل به انگلستان رفته بود. او شغلی داشت که مستلزم همکاری با سر ارنست شوستر (Sir Ernest Schuster)، استاد برجسته حقوق بود. شوستر (که پدربزرگ استیون اسپندر، شاعر معروف بود) کتابی درباره حقوق مدنی و دادرسی انگلستان نوشته بود و فردی را می‌خواست که نه تنها آن را ترجمه کند، بلکه کتاب را به‌گونه‌ای ویراستاری کند که برای یک دانشجوی حقوق آلمانی قابل فهم باشد. خود شوستر در ینا تحصیل کرده بود و دانشگاه ینا، کرش را به او معرفی کرد. کرش و شوستر چنان رابطه خوبی پیدا کردند و آن‌قدر زمان صرف گفتگو می‌کردند که کار پیشرفت کتاب بسیار کند پیش رفت و تازه در بهار ۱۹۱۴ به مراحل پایانی رسید.

من هم در انگلستان همراه او بودم؛ از استادم کاری برای نسخه‌برداری از یک نسخه خطی انگلیسیِ میانه در موزه بریتانیا گرفته بودم. ما در آن زمان ابعاد زیادی از زندگی انگلیسی را از نزدیک مشاهده کردیم و به «جمعیت فابیان» (Fabian Society) پیوستیم — این نخستین سازمانی بود که کرش رسماً عضو آن شد. ما مرتباً در جلسات «نهالستان فابیان» (Fabian Nursery) که مخصوص اعضای جوان‌تر بود شرکت می‌کردیم و گزارش‌هایی، به‌ویژه درباره مسائل آلمان، ارائه می‌دادیم.

زمانی که کرش و شوستر سرانجام دست‌نوشته کتاب را تمام کردند، تابستان ۱۹۱۴ شده بود و کارل از سوی هنگ نظامی‌اش در ماینینگن فراخوانده شد. از او خواسته شده بود برای رزمایش‌های فوق‌العاده حاضر شود. او به من گفت این فراخوان به معنای حتمی بودن جنگ است، چرا که او پیشتر رزمایش‌های لازم و قانونی خود را گذرانده بود. ما مفصلاً بحث کردیم که آیا به آلمان بازگردیم یا نه؛ زیرا او هیچ تمایلی برای جنگیدن در راه «میهن» نداشت. اما در نهایت تصمیم گرفتیم برگردیم، چرا که او می‌گفت تمایلش برای زندانی شدن در یک کشور خارجی به عنوان «تبعه دشمن» بدون هیچ ارتباطی با جنبش‌های مردمی، از آن هم کمتر است! او می‌خواست همراه و در کنار توده‌ها باشد، و توده‌ها قرار بود در ارتش باشند.

  • واکنش او به تجربه جنگ و بحران‌ها و جهش‌های سیاسی عمومی‌تر در اروپا چه بود؟

هدا کرش: کرش در همان هنگی خدمت می‌کرد که در آن آموزش دیده بود و بسیاری از افسران، هم‌کلاسی‌های قدیمی او از ماینینگن بودند. این هنگ، «هنگ ۳۲ پیاده‌نظام» بود و اکثر افراد آن را پسران روستایی تشکیل می‌دادند. وقتی عازم جنگ می‌شدند، هیچ‌گونه شادی و ابرازی وجود نداشت. موسیقی و دسته‌های گل به‌طور رسمی تدارک دیده شده بود؛ گروه‌های موزیک مجبور به نواختن بودند و بانوان گل پرت می‌کردند، اما سربازان افسرده، خشمگین یا گریه‌کنان بودند. پدر کارل و من در ایستگاه قطار بدرقه‌اش کردیم — مادرش طاقت دیدن این صحنه را نداشت و نیامد.

آن‌ها به بلژیک فرستاده شدند و کرش همیشه می‌گفت که رژه رفتن و ورود نظامی به یک کشور بی‌طرف (بلژیک)، تجاوزی مجرمانه به حقوق بین‌الملل است. او این اقدام را با تمام وجود محکوم کرد و به همین دلیل، در همان هفته دوم جنگ، درجه‌اش از ستوانی به گروهبانی تنزل یافت! اما او در بلژیک وجود خود را مفید ساخت؛ چرا که مرتباً به افسران و سربازان فشار می‌آورد تا دست به غارت نزنند و غذاهای مردم را مصادره نکنند. او به نوعی مسئول تدارکات غیررسمی تبدیل شد که سربازان را مجبور می‌کرد پول مرغ و تخم‌مرغ‌هایی را که برمی‌دارند به مردم بپردازند.

از آنجا که او مخالف جنگ بود، هرگز تفنگ یا شمشیر حمل نمی‌کرد. او همواره یادآوری می‌کرد که داشتن یا نداشتن اسلحه هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند، چرا که با اسلحه یا بدون اسلحه به یک اندازه در معرض خطرید؛ اصل مطلب این بود که در هیچ حالتی امنیت نداشتید. او شخصاً قصد کشتن هیچ انسانی را نداشت، اما رسالت خود می‌دانست که تا حد امکان، افراد بیشتری از یگانش را زنده به خانه بازگرداند.

این تنها «هدف جنگی» او بود. او داوطلبانه به دوره‌های گشتی و شناسایی می‌رفت و چندین بار نشان افتخار گرفت — نه به خاطر اقدام نظامی خاصی، بلکه صرفاً به خاطر زنده ماندن زیر آن حجم از آتش سنگین! آنچه ما در خانه هرگز نمی‌توانستیم درک کنیم این بود که چرا او در دادگاه نظامی محاکمه نشد؛ اما او بعدها گفت که دو دلیل احتمالی برای این موضوع وجود داشت: نخست اینکه او فردی مفید بود — به گشتی می‌رفت، گزارش‌های عالی می‌نوشت و به افسران ایده‌هایی درباره نحوه پیشروی و عقب‌نشینی می‌داد. دلیل دوم این بود که همه او را از دوران مدرسه می‌شناختند؛ آن‌ها فکر می‌کردند کرش همیشه دیوانه بوده، اما در عین حال «آدم بدی نیست»! اگر او در هنگ دیگری غیر از این بود، مستقیماً به دادگاه نظامی کشیده می‌شد.

در سال ۱۹۱۷، با افزایش تلفات جنگ، اعتصابات و ناآرامی‌هایی میان سربازان رخ داد؛ در این زمان درجه او دوباره به او بازگردانده شد و جنگ را با درجه سروانی به پایان رساند. مردم یگان او را «گروهان سرخ» می‌نامیدند، زیرا همه آن‌ها هوادار انقلاب و پایان دادن به جنگ از طریق زمین گذاشتن سلاح بودند. بعدها، وقتی شوراهای سربازان (سوویت‌ها) شکل گرفت، او بلافاصله به عنوان نماینده انتخاب شد؛ و از آنجا که مقامات از این شوراها می‌ترسیدند، یگان آن‌ها تا مدت‌ها مرخص نشد و ترخیصشان تا ژانویه ۱۹۱۹ طول کشید.

ترخیص آن‌ها در نزدیکی برلین انجام شد، اما چون اهل ماینینگن بودند، هیچ ارتباطی با انقلابیون برلین نداشتند و در قیام «اسپارتاکیست‌ها» در آن زمان مشارکتی نکردند. کرش در شش ماه آخر جنگ دچار ناامیدی مطلق شده بود. یک نارنجک به یگان او اصابت کرده بود و دسته اول آن‌ها تا آخرین نفر نابود شده بودند. او بعدها به من گفت که دچار حملات شدید گریه شده و سپس مست کرده است، زیرا تحمل آن وضعیت از توانش خارج شده بود. تقریباً تمام کسانی که او در سال ۱۹۱۴ با آن‌ها جنگ را شروع کرده بود کشته شده بودند و او به خاطر این کشتار دسته‌جمعی به شدت ناامید بود. اما زمانی که «انقلاب نوامبر» رخ داد، او دوباره روحیه گرفت و امیدوار شد که می‌توان آلمانی بهتر ساخت.

  • دوره زمانی از پایان جنگ تا اخراج او از حزب کمونیست در سال ۱۹۲۶، فعال‌ترین فاز سیاسی زندگی او بود. او پس از بازگشت از جنگ چه کرد؟

هدا کرش:وقتی او از جنگ بازگشت، به «حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان» (USPD) پیوست؛ حزبی که من پیش‌تر وقتی شنیدم نمایندگانی به کنفرانس «زیمروالد» فرستاده‌اند و خواهان پایان دادن به جنگ هستند، عضو آن شده بودم. او در کنفرانس ۱۹۲۰ حزب USPD شرکت کرد؛ همان کنفرانسی که حزب در آن دچار انشعاب شد و اکثریت اعضا به ادغام با کمونیست‌ها رای دادند. کرش با اکثریت همراه شد، هرچند در مورد ۲۱ شرط تعیین‌شده از سوی کمینترن (بین‌الملل سوم) تردیدهای بسیار بزرگی داشت.

اما وضعیت درست مانند زمانی بود که در لندن درباره بازگشتش به آلمان بحث می‌کردیم: او نمی‌خواست عضو یک فرقه کوچک و منزوی باشد، بلکه معتقد بود باید در جایی حضور داشته باشد که توده‌ها هستند، و باور داشت که کارگران آلمان دارند به سمت کمونیسم می‌روند. اصلی‌ترین تردید او درباره آن ۲۱ شرط، به انضباط متمرکزشده از سوی مسکو و میزان وابستگی‌ای مربوط می‌شد که به حزب روسیه تحمیل می‌کرد. او در همه چیز — همان‌طور که در میان دانشجویان بود — طرفدار تمرکززدایی بود و تا آن زمان به‌شدت متقاعد شده بود که اصل «شوراهای کارگری» (سوویت‌ها) راه درست است.

اگرچه او بلافاصله پس از جنگ دوباره تدریس در ینا را آغاز کرد و ما در ساختمانی زندگی می‌کردیم که دفتر روزنامه محلی حزب کمونیست (Die Neue Zeitung) در آن قرار داشت، اما او مدتی را هم در برلین گذراند و در «کمیسیون جامعه‌پذیری/سوسیالیزاسیون» (Socialization Commission) کار کرد. این کمیسیون نهادی بورژوایی با اعضای سوسیال دموکرات بود که وظیفه داشت طرح‌های عملی برای «اجتماعی‌سازی» و سوسیالیستی کردن اقتصاد آلمان تدوین کند. دولت اولیه ۱۹۱۹ شامل اعضای SPD و USPD بود و آن‌ها می‌خواستند مسائل سازمان‌دهی یک اقتصاد سوسیالیستی و این گذار پیش‌بینی‌شده را حل‌وفصل کنند. کارل در آن زمان اصلاً به اندازه‌ای که از فردی به آن باهوشی انتظار می‌رفت، بدبین و شکاک نبود! او فردی پرشور و شوریده بود و نوشته‌هایش درباره اجتماعی‌سازی اقتصاد تا نزدیک به یک سال منعکس‌کننده همین شور و اشتیاق بود. انقلاب روسیه تأثیر عظیمی بر او گذاشته بود و همه ما فکر می‌کردیم این رویداد، آغاز یک عصر جدید است.

  • او از سال ۱۹۲۱ به بعد روی مهم‌ترین متن خود، کتاب مارکسیسم و فلسفه کار می‌کرد. آیا او در آن زمان با لوکاچ (که کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی او در همان سال منتشر شد) همکاری داشت؟

هدا کرش: او هنگام کار روی کتاب مارکسیسم و فلسفه چیزی درباره لوکاچ نمی‌دانست. تنها پس از انتشار کتاب خودش بود که از وجود لوکاچ باخبر شد. او به من گفت کتاب دیگری تازه منتشر شده که از بسیاری جهات حاوی ایده‌هایی شبیه به ایده‌های خودش است. بعدها، وقتی کرش در دهه ۱۹۲۰ و درست تا فوریه ۱۹۳۳ دوره‌های آموزشی و سخنرانی درباره مارکسیسم برگزار می‌کرد، لوکاچ هم شرکت می‌کرد و کاملاً مرتب در جلسات حاضر می‌شد. بعد از جلسات، همیشه بحث و گفتگوهایی در «کافه آدلر» در میدان الکساندرپلاتز جریان داشت و لوکاچ خیلی اوقات آنجا بود.

در سال ۱۹۳۰، فلیکس وایل یک «مدرسه تابستانی» (آکادمی تابستانی) راه‌اندازی کرد — چیزی که امروزه به آن کارگاه آموزشی (ورکشاپ) می‌گویند — که در آن، همه ما یک هفته را در مسافرخانه‌ای روستایی در تورینگن به بحث و خواندن مقالات گذراندیم. این واقعیت که لوکاچ در حزب کمونیست بود و کرش آن را ترک کرده بود، خللی در رابطه آن‌ها ایجاد نکرد؛ هر دو، خود را «کمونیست‌های انتقادی» می‌دانستند.

کرش در مقدمه جدید کتاب مارکسیسم و فلسفه که در سال ۱۹۲۹ نوشت، اشاره کرد که نقاط توافق میان او و لوکاچ کمتر از آن چیزی بوده که ابتدا تصور می‌کرده است. این موضوع به مواضع متفاوت آن‌ها در قبال شوروی مربوط می‌شد. آن اختلاف‌نظر — و نه هیچ مسئله فلسفی دیگری — منشأ اصلی واگرایی و فاصله‌گرفتن آن‌ها از یکدیگر بود. کرش همچنین معتقد بود که لوکاچ نسبت به خودش، هنوز بخش بیشتری از پس‌زمینه فلسفی ایده‌آلیستی‌اش را حفظ کرده است. اما با وجود این مسائل، آن‌ها تا زمانی که لوکاچ به اتحاد جماهیر شوروی رفت، روابط دوستانه‌ای داشتند و پس از آن دیگر هیچ ارتباطی میانشان برقرار نبود.

  • کرش در سال ۱۹۲۳ یکی از وزرای دولت جبهه متحد KPD-USPD در تورینگن بود؛ دولتی که با مداخله ارتش آلمان (رایشس‌ور) سرکوب شد. نقش کرش در آن تجربه چه بود؟

هدا کرش: از ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۳ او در ینا حقوق تدریس می‌کرد؛ کاری که حتی وقتی نماینده پارلمان ایالتی (لندتاگ) تورینگن شد نیز آن را ادامه داد. او در نقاط مختلف سخنرانی‌های سیاسی می‌کرد و در سیاست‌های حزب کمونیست فعال بود. در تورینگن، اکثریت قاطع توده‌ها یا سوسیال دموکرات‌های چپ بودند یا کمونیست، و در سپتامبر ۱۹۲۳ یک دولت ائتلافی از این دو حزب تشکیل شد.

حزب کمونیست (KPD) از کادرهایی که تحصیلات رسمی داشتند حمایت می‌کرد؛ بنابراین او وزیر دادگستری شد و به مدت شش ماه در این سمت ماند. او نسبت به امکان یک قیام انقلابی — که تشکیل دولت ائتلافی قرار بود منطقه‌ را برای آن آماده کند — تردید داشت، اما با این استدلال که تا زمانی که کوچک‌ترین شانس موفقیت وجود دارد باید مشارکت کرد، فعال ماند. دیدگاه واقع‌بینانه او این بود که نازیسم پس از شکست کودتای هیتلر در مونیخ سعی خواهد کرد وارد تورینگن شود و حتی اگر یک انقلاب کارگری موفق به تسخیر قدرت نشود، دست‌کم می‌تواند از تصرف قهرآمیز دولت توسط نازی‌ها جلوگیری کند. کرش با توجه به تجربه نظامی‌اش، مسئول تدارکات شبه‌نظامی بود؛ اما کاری که می‌توانستند انجام دهند محدود بود. یک افسر عالی‌رتبه روسی به آن‌ها مشاوره می‌داد؛ آن‌ها تمرین نظامی می‌کردند، به پیاده‌روی‌های طولانی می‌رفتند و مشخص می‌کردند که در صورت حمله نازی‌ها کدام ارتفاعات را اشغال کنند.

قیام پیش‌بینی‌شده در تورینگن هرگز رخ نداد زیرا ارتش آلمان (رایشس‌ور) پیش از آماده شدن طرح‌ها دست به حمله زد. دولت فدرال در برلین اعلام کرد که نظم و قانون در تورینگن فروپاشیده و اوباش کنترل را به دست گرفته‌اند؛ در حالی که در واقعیت، زندگی مسالمت‌آمیز و روزمره متوقف نشده بود و سربازانی که وارد شدند گیج شده بودند، چون هیچ بی‌نظمی‌ای نمی‌دیدند و کسی به آن‌ها حمله نمی‌کرد!

اعضای دولت منطقه‌ای مجبور شدند به زندگی مخفیانه روی بیاورند و مطبوعات، از جمله روزنامه‌های خارجی، گزارش دادند که آن‌ها به هلند و دانمارک گریخته‌اند. در واقع آن‌ها فقط تا لاپیزیک (که یک ساعت با قطار محلی از ینا فاصله داشت) رفته بودند. کرش مجبور به زندگی مخفیانه شد و من بازداشت شدم، اما چهار ماه بعد، پس از منحل شدن دولت تورینگن، عفو عمومی اعلام شد.

در سال ۱۹۲۴ انتخابات جدیدی تحت مقررات اضطراری برگزار شد و رژیم برلین اطمینان حاصل کرد که هیچ دولت سوسیالیستی یا کمونیستی تشکیل نشود. در واقع، تورینگن بعدها یکی از نخستین دولت‌های نازی را در میان مناطق آلمان به خود دید که متعاقباً کارل را از تدریس در دانشگاه ینا منع کرد. اما در سال ۱۹۲۴، او مجدداً به پارلمان ایالتی انتخاب شد و به پارلمان ملی (رایشتاگ) نیز راه یافت؛ بنابراین ما به برلین نقل مکان کردیم.

  • او به مدت یک سال سردبیر نشریه نظری حزب بود و در مرکز سیاست‌ورزی KPD قرار داشت. اما درست در نقطه اوج نفوذش در داخل حزب، به چالش کشیدن خط‌مشی غالب آن را آغاز کرد. واکنش او به تغییرات بین‌الملل کمونیستی (کمینترن) در آن زمان چه بود؟

هدا کرش: او روزبه‌روز نسبت به تحولات روسیه، به‌ویژه پس از مرگ لنین، نگران‌تر می‌شد. البته او همیشه تردیدهایی داشت. اما در تورینگن، حزب کمونیست قوی و بزرگ بود و رفقای محلی افراد بسیار خوبی بودند که حاضر بودند آسایش شخصی، پول، زمان و شغل خود را فدای مبارزه طبقاتی کنند. جلسات و کمیسیون‌های فراوانی دایر بود. سپس دستورالعمل‌ها بیش از پیش از مسکو سرازیر شدند که دیکته می‌کردند در جلسات چه چیزی باید بحث شود و چه قطعنامه‌هایی باید به تصویب برسد.

در حالی که در اوایل دهه ۱۹۲۰، بدنه و اعضای عادی احساس می‌کردند که خودشان اقداماتشان را شکل می‌دهند، اکنون رهبری بین‌المللی شروع به مداخله و هدایت همه‌چیز کرده بود. اما کارل هنوز فکر می‌کرد که حزب کمونیست تنها حزبی است که همچنان به هر نحوی تلاش می‌کند مبارزه کند؛ چرا که هیچ گمانی وجود نداشت که سوسیال دموکرات‌ها دست به چنین کاری بزنند. بنابراین او در حزب ماند، اگرچه خیلی زود فهمید که اخراج خواهد شد.

او در سال ۱۹۲۴ به پنجمین کنگره کمینترن در موسکو رفت و در آنجا این احساس را داشت که در خطر است. برخی رفقا به او هشدار دادند که ممکن است جلوی رفتنش گرفته شود، زیرا شدیداً به انحراف عقیدتی و سخنان انحرافی علیه رهبری شوروی مظنون بود. او زودتر از زمان برنامه‌ریزی‌شده آنجا را ترک کرد و در مدتی که آنجا بود هیچ انطباق و تصویر واقعی از اتحاد شوروی به دست نیاورد؛ زیرا کاملاً غرق در خودِ کنفرانس بود.

او با دیگر گروه‌های اپوزیسیون در ارتباط بود. او با آمادئو بوردیگا (Amadeo Bordiga)، رهبر کمونیست‌های ایتالیا در موسکو ملاقات کرد. سپس با ساپرونوف (Sapronov)، از اعضای «اپوزیسیون کارگری» روسیه، زمانی که وی در سفری مخفیانه پس از سال ۱۹۲۵ به برلین آمده بود، دیدار کرد. آن‌ها گفتگوی زیادی داشتند، یکدیگر را بسیار خوب درک کردند و توافق کردند در کارهای اپوزیسیون با هم همکاری کنند.

ساپرونوف و کرش فکر می‌کردند که با پیشنهاد اقدامات و طرح‌هایی برای تمرکززدایی بیشتر و آزادی‌های افزون‌تر برای گروه‌های مختلف، می‌توانند کار ارزشمندی انجام دهند. آن‌ها به سادگی و حماقت روی کدی توافق کردند که با آن با یکدیگر مکاتبه کنند، و همین کد رمز بعدها وقتی در روسیه لو رفت، به نابودی ساپرونوف کمک کرد. دریافت یک نامه رمزگذاری‌شده از آلمان چیز خطرناکی بود، و البته رمزگشایی آن مکاتبه کار دشواری نبود، زیرا کارل خودش نحوه انجام آن را به من یاد داده بود!

تا آنجا که من می‌دانم، او هیچ ارتباطی با تروتسکی نداشت. او فکر می‌کرد تروتسکی در بسیاری از موارد درست می‌گوید و موافق ایده «انقلاب مداوم» بود؛ اما معتقد بود تروتسکی هم بازی قدرت را با ائتلاف‌ها به شیوه‌ای ملی‌گرایانه پیش خواهد برد که کرش با آن مخالف بود. تروتسکی همچنین چیزهایی نوشته و گفته بود که نشان می‌داد روش متفاوتی در مواجهه با مبارزه طبقاتی دارد: تروتسکی نسبت به کرش، تأکید کمتری بر نیاز به «آگاهی» در میان کارگران داشت و تأکید بیشتری بر مسئله «رهبری حزب» می‌کرد.

  • در سال ۱۹۲۵ او از سردبیری نشریه Die Internationale برکنار شد و در سال ۱۹۲۶ از حزب کمونیست (KPD) اخراج گردید. فعالیت‌های سیاسی بعدی او پیش از قدرت‌گرفتن نازیسم چه بود؟ کیفیت رابطه او با برتولت برشت چگونه بود؟

هدا کرش:وقتی از حزب کمونیست (KPD) اخراج شد، به مدت دو سال مجله Kommunistische Politik (سیاست کمونیستی) را منتشر کرد و هزینه‌های آن را از محل حقوقش به عنوان نماینده پارلمان (رایشتاگ) می‌پرداخت؛ این در حالی بود که ما با حقوق او از دانشگاه ینا و درآمد تدریس من زندگی می‌کردیم. این مجله در قطع روزنامه‌ای منتشر می‌شد و تقریباً خودکفا بود.

در تمام آن دوره تا سال ۱۹۳۳، کرش درک خود را از چند موضوع کلیدی ارتقا داد و به تدریس درباره مارکسیسم ادامه داد. او به مطالعه ژئوپلیتیک، تاریخ جهان و ریاضیات پرداخت. او با همکاری یکی از استادان دانشگاه برلین (که بعدها به دست نازی‌ها به قتل رسید)، اندیشه ریاضی مدرن را به صورتی کاملاً بنیادی و دقیق کاوید. او عضو «انجمن فلسفه تجربی» بود. همچنین به ابعاد عمیق مسائلی پرداخت که امروزه «جهان سوم» نامیده می‌شود. او سیر تحول کشورهای مستعمره مختلف را مطالعه می‌کرد، زیرا معتقد بود آزادی مستعمرات شاید قریب‌الوقوع باشد و بتواند سیاست جهان را به کلی تغییر دهد.

در آن دوره، ما ارتباط نزدیکی با کل گروه اطراف انتشارات «مالیک» (Malik Verlag) داشتیم، از جمله با فلیکس وایل — فرزند یک میلیونر که سرمایه این انتشارات و همچنین «مؤسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت» را تأمین کرده بود. وایل دوست مهمی برای ما بود که پیش‌پرداخت خرید خانه‌مان را به ما داد. یک روز در اوت ۱۹۲۸، او ما را برای دیدن پیش‌نمایش «أپرای سه پولی» (Threepenny Opera) دعوت کرد و ما با هم رفتیم. پس از اجرا، همراه با برخی از دیگر هنرمندان چپ‌گرا به دیدن برتولت برشت رفتیم. جرج گروس (نقاش معروف) نیز آن شب آنجا بود و همه ما بسیار به وجد آمده بودیم؛ آن اثر به نظرمان واقعاً تازه و ارزشمند می‌آمد.

از آن زمان به بعد، کرش و برشت دیدارهای زیادی با هم داشتند و زمانی که کارل دوره‌های سخنرانی در برلین برگزار می‌کرد، برشت در آن‌ها شرکت می‌کرد. اما او و برشت خیلی زود دریافتند که این فرم از نشست‌ها کافی نیست و شروع به برگزاری جلسات اختصاصی کردند که هر کدام چهار یا پنج رفیق را همراه خود می‌آوردند. آن‌ها به این جلسات ادامه دادند تا زمانی که اوضاع به‌قدری ناامن شد که گرد هم آمدن ۱۰ یا ۱۲ نفر دیگر امکان‌پذیر نبود.

سخنرانی‌های کرش در «مدرسه کارل مارکس» برگزار می‌شد؛ مدرسه‌ای که من در آن تدریس می‌کردم. آنجا یک مدرسه تجربی بسیار رادیکال بود که همه‌چیز را شامل می‌شد: از مهدکودک گرفته تا آموزش معلمان دبیرستان و مقطع دکتری. ما می‌گفتیم این مدرسه دانش‌آموزان را «از گهواره تا گور» همراهی می‌کند! فوق‌العاده هیجان‌انگیز بود. مدیر مدرسه یک سوسیال دموکرات بود و تعدادی از معلمان قدیمی‌تر تلاش می‌کردند کل مجموعه را خرابکاری کنند. اما والدین بسیاری از دانش‌آموزان کمونیست بودند، زیرا مدرسه در «نویکلن» (Neukölln) قرار داشت که یک حومه کارگری در برلین بود.

مدرسه چهار شاخه/رشته داشت که سه تای آن‌ها از سن معمول ورود به دبیرستان، یعنی ۱۰ سالگی شروع می‌شدند: یکی برای مطالعات انسانی و زبان‌های باستانی؛ یکی برای ریاضیات و علوم؛ و یکی برای مطالعات انسانی با تأکید بر فلسفه، ادبیات و تاریخ. شاخه چهارم برای کودکان تیزهوش بود. ما نمی‌توانستیم سیستم آموزشی آلمان را یک‌باره دگرگون کنیم، اما می‌توانستیم کودکان را در سنین ۱۳–۱۴ سالگی از مدارس عمومی خارج کرده و آن‌ها را تا سطح دیپلم (Abitur) هدایت کنیم. این مدرسه «مدرسه کارل مارکس» نامیده می‌شد، نه به این دلیل که معلمان یا دانش‌آموزان چنین تصمیمی گرفته باشند، بلکه به این دلیل که آن منطقه، شهرداری‌ای کاملاً تحت کنترل حزب کمونیست داشت. ما اتاق‌هایی را در اختیار افراد بیرون از مدرسه قرار می‌دادیم تا سخنرانی کنند، به این شرط که در فضای اندیشه‌های کارل مارکس سخن بگویند؛ و اینجا همان جایی بود که کارل معمولاً سخنرانی می‌کرد.

آخرین سخنرانی او را در شب ۲۸ فوریه ۱۹۳۳ به یاد می‌آورم. پس از جلسه، همه ما در کافه بودیم که خبر رسید ساختمان پارلمان (رایشتاگ) در حال سوختن است. خیلی از شرکت‌کنندگان آن شب به خانه نرفتند. دیگرانی که به خانه رفتند، دستگیر شدند. قانون «عدم وابستگی سیاسی کارمندان دولت» در ماه آوریل تصویب شد و به این ترتیب، حقوق من و کرش قطع گردید. من در ۱ مه اخراج شدم و حساب بانکی ما مصادره شد. بنابراین ما بدون یک پنی پول ماندیم و من برای کار به سوئد رفتم.

کارل در ابتدا در برلین ماند؛ او شب‌ها در خانه نمی‌خوابید و تلاش می‌کرد فعالیت‌های زیرزمینی ضد هیتلر را سازماندهی کند. خیلی از مردم هنوز فکر می‌کردند این وضعیت نمی‌تواند دوام بیاورد و در بهار، او و یکی از دانش‌آموزان سابق من جلسه بسیار بزرگی را در جنگلی در خارج از برلین سازماندهی کردند که نمایندگانی از گروه‌های بسیار متنوع در آن حضور داشتند: از جمله مسیحیان، اتحادیه‌های کارگری، کمونیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها و سایر گروه‌های پراکنده مانند «انجمن فرهنگ زیبایی‌شناختی». آن‌ها کنفرانس بزرگی برگزار کردند؛ یکی از بزرگ‌ترین نشست‌هایی که تا آن زمان بدون لو رفتن زیر سایه حکومت هیتلر سازماندهی شده بود. آن‌ها تلاش کردند روش‌های مبارزه از داخل آلمان را تدوین کنند، اما اکثر آن‌ها به سرعت دستگیر، زندانی یا کشته شدند. کرش دستگیر نشد و تا اواخر پاییز ۱۹۳۳ ماند؛ یعنی تا زمانی که حتی خوابیدن در آلونک‌های باغچه‌های کارگری هم غیرممکن شد. او تا آن زمان دیگر بار سنگینی روی دوش دوستانش شده بود. برشت او را به دانمارک دعوت کرده بود، بنابراین او رفت و نزد برشت ماند.

  • او از سال ۱۹۳۶ تا زمان مرگش در سال ۱۹۶۱ در ایالات متحده زندگی کرد، هرچند پس از جنگ دیدارهایی از اروپا داشت. به نظر می‌رسد نوشته‌های او در این دوره متأخر لحن بدبینانه‌تری به خود می‌گیرند و گاهی به نظر می‌رسد مارکسیسم را به کلی کنار گذاشته است. فعالیت‌های سیاسی و نظری او در این سال‌ها چگونه بود؟

هدا کرش: او ابتدا به دانمارک رفت و سپس به انگلستان منتقل شد؛ جایی که هنوز ارتباطاتی در آنجا داشت. شوستر فوت کرده بود، اما همسرش زنده بود؛ همچنین او با جوانان انگلیسی زیادی مانند استیون اسپندر و کریستوفر ایشروود آشنا بود که در دوران جمهوری وایمار به آلمان آمده بودند (زیرا آلمان به نظرشان کانون آزادی و تجارب تازه می‌آمد) و در برلین به دیدن ما آمده بودند.

کارل تلاش کرد در انگلستان کاری پیدا کند، اما این کار فوق‌العاده دشوار بود زیرا کمونیست‌های محلی مرتباً او را به وزارت کشور (Home Office) لو می‌دادند! آن‌ها می‌گفتند او فردی مشکوک است که احتمالاً مامور نازی‌هاست؛ زیرا چون یهودی نیست، دلیلی ندارد رفتارهای عجیب نشان دهد و این‌گونه از آلمان خارج شود!

یکی از نتایج مثبت اقامت او در انگلستان این بود که از او خواسته شد کتابش را درباره کارل مارکس بنویسد؛ سفارشی که از سوی «مدرسه اقتصاد لندن» (LSE) داده شده بود. او کتاب کارل مارکس خود را پیشبردی در پژوهش‌های مارکسیستی یا یک اقدام سیاسی از جانب خود نمی‌دانست؛ بلکه برداشت شخصی خود را از اندیشه مارکس ارائه داد و آن را به عنوان یک کتاب درسی و اثری منصفانه و صادقانه نوشت.

در سال ۱۹۳۶ او به آمریکا رفت و وقتی تازه وارد شده بود، ذهن خود را نسبت به تحولات احتمالی در این کشور باز نگه داشت. اما این نگاه زیاد طول نکشید، زیرا خیلی زود سمتی را که امور به آن سو می‌رفت مشاهده کرد. از سوی دیگر، او می‌دید نیروهایی که در درون سرمایه‌داری آمریکا در حرکت‌اند چنان متفاوت و قوی هستند که نمی‌توان مسیر آن‌ها را با دقتی بالا پیش‌بینی کرد. او فکر می‌کرد ممکن است تحولاتی در اینجا رخ دهد، اما اوضاع به‌قدری بد بود که تنها راه تغییر امور این بود که ابتدا اوضاع خراب‌تر و بدتر شود! او در آمریکا دست به هیچ فعالیت سیاسی بزرگی نزد، هرچند گاهی برای سخنرانی در گروه‌های سیاسی کوچک دعوت می‌شد و در طول جنگ در مدارس نظامی سخنرانی می‌کرد. فعالیت اصلی او در ایالات متحده، نوشتن بود.

او در سال‌های پایانی عمرش نسبت به سرنوشت جنبش انقلابی جهان و به صورت مطلق نسبت به اتحاد جماهیر شوروی بدبین بود. او هیچ امیدی نداشت، حتی پس از مرگ استالین. او آن‌قدر در سلامت کامل زنده نماند (یعنی تا سال ۱۹۵۷) که بتواند درباره انقلاب چین نظر قطعی داشته باشد، هرچند به آنچه در چین می‌گذشت علاقه بسیار داشت و از زمان‌های دور در آلمان، از دشمنان قدیمی چیانگ کایچک بود. در آخرین سفرش به اروپا، از یوگسلاوی بازدید کرد و تحت تأثیر مثبت قرار گرفت؛ اما فکر می‌کرد آن کشور فوق‌العاده ابتدایی است و تامل می‌کرد که تا کجا می‌تواند پیش برود و در این مسیر چگونه ممکن است تغییر کند. امید اصلی او به ملت‌های مستعمره بود — او فکر می‌کرد آن‌ها روزبه‌روز اهمیت بیشتری پیدا خواهند کرد و اروپا اهمیت کمتری خواهد داشت.

سخنرانی سال ۱۹۵۰ او با عنوان ۱۰ تز درباره مارکسیسم به سادگی قابل برداشت اشتباه است و ردّ مارکسیسم محسوب نمی‌شود. این تزها برای انتشار نوشته نشده بودند، هرچند من بعدها اجازه چاپ آن‌ها را دادم. کانون توجه و علاقه او تا آخرین لحظات، مارکسیسم بود. اما او تلاش می‌کرد مارکسیسم را آن‌گونه که خود می‌فهمید، به‌ویژه از دو طریق با تحولات جدید تطبیق دهد:

نخست، همان‌طور که اشاره کردم، از طریق مطالعه جهان مستعمراتی: او معتقد بود مارکسیسم اولیه به دلایل موجه بر اروپا متمرکز شده بود، اما اکنون باید فراتر را دید؛ و این دغدغه با علاقه او به مورخان جهان پیوند می‌خورد. او در مقاله سال ۱۹۴۶ خود درباره فیلیپین، ماهیت استقلال اسمی و ظاهری مستعمرات را به روشنی دید.

دغدغه اصلی دیگر او در این زمان، گسترش دادن مارکسیسم برای پاسخگویی به پیشرفت‌های سایر علوم بود. او معتقد بود همان‌طور که جامعه سرمایه‌داری از زمان مارکس توسعه یافته، مارکسیسم نیز باید برای درک آن توسعه یابد. متن کامل‌نشده او با عنوان دست‌نوشته زوال‌ها/الغائات (Manuscript of Abolition)، تلاشی است برای تدوین یک نظریه مارکسیستی از تحول تاریخی، بر اساس الغای آتی تفرقه‌ها و تقسیماتی که جامعه ما را می‌سازند — مانند تقسیمات میان طبقات مختلف، میان شهر و روستا، و میان کار فکری و کار یدی.

مصاحبه‌کننده: ف. هـ. (FH)

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

  • دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمان‌خواهی فرقه‌ای

ما به عنوان کمونیست‌های شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیت‌ها و افق یک انقلاب را بیانیه‌ها، برنامه‌های ذهنی، یا آرمان‌خواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمی‌کند. فرآیند انقلاب یک پروژه‌ مهندسی‌شده فرادستی نیست.

مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقب‌نشینی جنبش را تعیین می‌کند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیین‌کننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.

نقد اراده‌گرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمان‌ها پدید نمی‌آیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی توده‌ها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمان‌های خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همه‌جانبه است.

  • گردنه‌های تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی

انقلاب یک رویداد تک‌مرحله‌ای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچ‌وخم و عبورکننده از گردنه‌ها و لحظات گوناگون است.

آگاهی در عمل، نه در انتزاع: توده‌ها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوه‌های نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست می‌آورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.

دیالکتیک تجربه‌اندوزی: جنبش توده‌ای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دی‌ماه ۱۴۰۴)، تجارب افزون‌تر، عمیق‌تر و رادیکال‌تری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب می‌کند. شکست‌های مقطعی، زمینه‌ساز بازآرایی تاکتیکی توده‌ها در گردنه بعدی می‌شوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درس‌های استراتژیک برای نبردهای آتی است.

  • گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی

چشم‌انداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایه‌داری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را می‌طلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمی‌شود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمان‌یافته است.

دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آماده‌سازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت توده‌ای آزاد می‌کند. در این دوره گذار، توده‌ها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها، تمرین اداره جامعه را آغاز می‌کنند.

از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکل‌یابی و آگاهی گسترش‌یافته توده‌ای است که طبقه کارگر می‌تواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعه‌ای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.

  • جمع‌بندی استراتژیک برای تحلیل کنونی

با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آینده‌ای دور حواله نمی‌دهیم؛ اما در عین حال، گام‌های عملی توده‌ها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمی‌کنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورت‌های عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصاف‌های میدانی، می‌تواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایه‌داری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.

گرایش کمونیسم شورایی

20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

 رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگ‌های ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحران‌های ناشی از آن، زمینه‌ساز بحران مشروعیت بی‌سابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمان‌یابی توده‌ها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه می‌دهیم.

۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب ساز‌و‌کار دستگاه سرکوب رژیم 

جنگ‌های ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساخت‌های نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربه‌ای کاری به ساز‌و‌کار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.

فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانه‌ها، پادگان‌های آموزشی، سیستم‌های ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شده‌اند.

بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.

تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطه‌ای به نقطه دیگر، خیزش‌های همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحران‌های ناشی از جنگ است.

۲. جنبش اعتراضی دی‌ماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بین‌المللی 

جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم توده‌های جان‌به‌لب‌آمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمت‌آمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.

هم اکنون توهم‌زدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. توده‌های معترض آموختند که از «جامعه بین‌الملل» (دولت‌های سرمایه‌داری غربی) جز ابراز تاسف‌های دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لوله‌شده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمی‌شود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلاف‌ها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتل‌های قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.

تنها کمک واقعی و نجات‌بخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوق‌های تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیری‌های دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد می‌شود و مساعی و همراهی دولت‌های خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبه‌ی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب می‌گردند.

۳. قتل خامنه‌ای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» 

اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسله‌مراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنه‌ای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سال‌ها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریم‌ها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار می‌کرد: یا تسلیم همه‌جانبه یا جنگ بقا.

۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ 

مرگ خلیفه ارتجاع، شکاف‌های درونی حاکمیت ایران را به لرزه‌های ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:

جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکرات‌ها و بخشی از الیگارشی مالی): این‌ها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی می‌دانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.

جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): این‌ها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیت‌های نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانه‌ها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«‌ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسان‌های دلت‌های درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط می‌گردد.

۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما 

برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجویی‌های منطقه‌ای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.

افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیون‌ها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است.  رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگ‌های نیابتی و ویرانی کشانده است.

دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همه‌جانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ توده‌ها (کارگران، زحمت‌کشان، زنان، جوانان و اقلیت‌ها) می‌سپارد و منافع غارت‌شده جامعه را بازپس می‌ستاند.

۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصاف‌های میدانی و جنگ خیابانی 

طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمی‌تواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمت‌کشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمان‌یافته در خط مقدم مصاف‌های سیاسی است.

درس‌آموزی از خیزش‌های پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری می‌باشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دی‌ماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبش‌های سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.

ناتوانی کنونی و ضرورت تشکل‌یابی: توده‌ها  باید در بدون تشکل‌های مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.

تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمان‌یافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی توده‌ها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.

۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم» 

 ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بین‌المللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج می‌کنیم.

تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هسته‌ای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی می‌کاهد.

شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو می‌ریزد و جسارت توده‌ها را برای ضربه نهایی چند برابر می‌کند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.

۸. افق پیش‌رو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی 

ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:

اول سرنگونی ترکیبی که  سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همه‌جانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام می‌شود.

دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنی‌سازی، موشک‌سازی، نیابت‌پروی، خاتمه گروگان‌گیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار می‌سازد.

هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در اداره‌ی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم می‌باشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریان‌های راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک  هموار می‌گردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیت‌های انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگی‌های لازم و سراسری و موثر  را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.

واقعیت مواضع بین‌المللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رام‌شده و ادغام‌شده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.

در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمت‌کشان است تا دستاوردهای آزادی‌بخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.

نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی! 

زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمت‌کشان! 

پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!

گرایش کمونیسم شورایی

18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثال‌های منسوخ حذف شدند، سپس نقل قول‌هایی از نوشته‌هایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شده‌اند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال می‌کند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاج‌های منطقی و انتقال‌های دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشده‌اند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی

چاپ اول با مقدمه‌ای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته می‌شود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشه‌های زنده کارل مارکس» منتشر گردید.

 

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

پیشگفتار

در سرمقاله‌ای در نیویورک تایمز، در مورد روند برگزاری کنوانسیون انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۷۷، از این واقعیت ابراز تاسف شد که «به نظر می‌رسد اقتصاددانان امروزی صرفاً در حال تفنن در تاریخ فکری هستند. آنها ممکن است به خاطر تلاش‌هایشان در پیش‌بینی و تحلیل‌هایشان از مقررات دولتی یا نرخ ارز شناور، از سوی کسب و کار پاداش فراوانی دریافت کنند. اما حملات به بزرگترین مشکل زمان ما، یعنی دستیابی به رشد بدون تورم فزاینده، کجا هستند؟… – اکثر اقتصاددانان هنگام ورود، دانشمندانی ناامید بودند. با وجود نوشیدنی‌ها و گپ و گفت‌ها، سه روز بعد که آنجا را ترک کردند، هیچ تغییری نکرده بودند.»

اقتصاددانان دقیقاً به این دلیل در وضعیت اسفناک و اسفناک قرار دارند که به رشته خود به عنوان یک علم نگاه می‌کنند، در حالی که در واقع چیزی بیش از یک توجیه پیچیده برای وضع موجود اجتماعی و اقتصادی نیست. آنها آشکارا ماهیت واقعی حرفه خود را درک نمی‌کنند و بنابراین از اختلاف فزاینده بین نظریه‌های خود و واقعیت عمیقاً آشفته هستند. از آنجا که «وضعیت اقتصادی» برای مدت طولانی به نفع آنها بوده است، ممکن است واقعاً تصور کرده باشند که ریاضی‌سازی اقتصاد، مشغله‌های ذهنی آنها با قیمت و روابط بازار را به یک علم اثباتی تبدیل کرده است. همانطور که توماس بالوگ در مقاله‌ای که در سال ۱۹۷۵ در کالج دانشگاهی لندن ارائه شد، اظهار داشت: «به تعداد مجهولات، معادلات وجود داشت و ادعا می‌شد که این معادلات می‌توانند واقعیت را به تصویر بکشند و امکان ارائه توصیه‌های عینی و مثبت به رهبران سیاسی را فراهم کنند. نابرابری کاهش می‌یابد و افراد در برابر سختی‌های استثنایی محافظت می‌شوند. علاوه بر این، اقتصاد، تزهای قابل آزمایش تولید می‌کند و امکان تولید «منوهای سیاستی» را فراهم می‌کند که مبنای محکمی برای تصمیم‌گیری علمی و «مبادله‌های» کمی‌شده، یعنی به زبان ساده، «انتخاب‌ها» را در اختیار ما قرار می‌دهد. تابع مصرف، شتاب‌دهنده، «قانون» اوکان در مورد رابطه درآمد با اشتغال، منحنی فیلیپس که دستمزدها را به بیکاری مرتبط می‌کند، برنامه‌ریزی خطی و غیره، اکنون همگی بی‌معنی بودن خود را نشان داده‌اند – بالاخره اقتصاددان را به سطح فیزیکدان ارتقا داده‌اند. چقدر از این حرف‌ها گذشته به نظر می‌رسد.

اقتصاد دیگر به عنوان یک علم دقیق دیده نمی‌شود. به عنوان یک علم «غیردقیق»، قدرت پیش‌بینی آن بسیار مورد تردید است، بنابراین «تلاش‌های پیش‌بینی» که قرار بود وجود آن را توجیه کنند، بی‌اعتبار می‌شود. پیش‌بینی‌ها «بیانیه‌های احتمالی» هستند که پیش‌بینی‌کننده را به هیچ چیز متعهد نمی‌کنند. حدس او به خوبی هر حدس دیگری است، زیرا هیچ کس نمی‌داند تاس چگونه خواهد افتاد. اقتصاد به نقطه شروع خود – تسلیم شدن در برابر «دست نامرئی» آدام اسمیت – بازگشته است، بدون این توهم تسلی‌بخش از نتایج سودمند آن. با این حال، معضل اقتصاد هنوز به خود سیستم اقتصادی مربوط نمی‌شود، بلکه به ناقص بودن علم اقتصاد مربوط می‌شود که هنوز راه‌ها و ابزارهایی برای عملی کردن اقتصادِ به وضوح ناکارآمد پیدا نکرده است.

دغدغه‌ی فعلی و مستقیم‌تر علم اقتصاد، ترکیب رکود اقتصادی با تورم است که هم نظریه‌ی کینزی و هم سنتز نئوکینزی را که به عنوان نظریه‌ی استاندارد اقتصاد پذیرفته شده بود، نابود کرد. مجموعه مقالات زیر با رویکرد اقتصاد سیاسی انتقادی، به این جنبه از موضوع اختصاص دارد.

اگرچه این مقالات باید خود گویای همه چیز باشند، اما باید اشاره کرد که آنها برای مناسبت‌های مختلف نوشته شده‌اند و مخاطبان متفاوتی را مخاطب قرار می‌دهند. بنابراین، تکرار برخی از گزاره‌های اساسی که بدون آنها هر مورد به خودی خود کمتر قابل درک خواهد بود، اجتناب‌ناپذیر بود. اما این ضرورت می‌تواند به جای یک مزاحمت، یک مزیت باشد، زیرا ارتباطات متقابل بین دنیای پدیداری سرمایه‌داری و روابط تولید اجتماعی زیربنایی آن را نشان می‌دهد.

به استثنای یکی، تمام مقالات به مسائل اصلی امروز، یعنی نقش دولت یا حکومت، در امور اقتصادی با اشاره به اقتصادهای به اصطلاح مختلط و نظام‌های سرمایه‌داری دولتی مربوط می‌شوند. استثنا به رکود بزرگ ۱۹۲۹ و طرح نیو دیل می‌پردازد که آغازگر دوران مداخله گسترده دولت در اقتصاد ایالات متحده بود.

پی ام[پل ماتیک]

زمستان سرخ،گزارشی جامع از 50 روز

1 دقیقه مطالعه