رضا پهلوی؛ ترسِ مشترک، پرسشِ واقعی/امیر آذر
24-01-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
20 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
رضا پهلوی؛ ترسِ مشترک، پرسشِ واقعی
امیر آذر
این حجم از نگرانی، وحشت و خصومت نسبت به رضا پهلوی،از سوی طیفی بهظاهر ناهمگون: رژیم اسلامی، اصلاحطلبان، مجاهدین خلق، چپها، کمونیستها و حتی بخشی از لیبرالها،خود بیش از هر بیانیهای حرف میزند. نه از قدرت سازمانی او، نه از میلیشیا و نه از زرادخانهای پنهان؛ بلکه از یک امکان. امکانِ شکلگیریِ یک نقطهی ثقل. سیاست در لحظههای بحرانی همیشه از «احتمال» میترسد، نه از «واقعیتِ بالفعل». و رضا پهلوی، چه بخواهیم چه نخواهیم، امروز نامِ آن احتمال است.آیا او مخوف است؟ اگر معیارِ مخوفبودن، دیکتاتوری، فاشیسم، یا عطشِ قدرتِ عریان باشد، کارنامهی گفتار و رفتار او با این تصویر جور درنمیآید. او نه وعدهی انتقام داده، نه از مشت آهنین حرف زده، نه از حذف. برعکس، مدام و خستهکننده،و شاید برای همین عدهای را عصبی کرده، بر گذار دموکراتیک، سکولاریسم، حکومت قانون، و نفی نقض حقوق بشر تأکید کرده است. اینها حرفهایی نیست که از دهان یک فاشیست بیرون بیاید؛ اینها بیشتر شبیه وسواسهای یک لیبرالدموکرات است که میداند تاریخ ایران از شعارهای نجاتبخش زخم خورده.پس ترس از کجاست؟ برای رژیم روشن است: هر آلترناتیوی که بتواند بخشهایی از جامعهی متکثر، خسته و پراکنده را حول یک حداقل مشترک جمع کند، خطرناک است. برای اصلاحطلبان، او یادآور این حقیقت تلخ است که سالها بازی در زمینِ بسته، به بنبست رسیده. برای مجاهدین خلق، حضور او یعنی پایان انحصارِ اپوزیسیونِ پرسر و صدایی که در عمل پایگاهی ندارد. اما چپها، کمونیستها و حتی برخی لیبرالها چرا؟ شاید چون رضا پهلوی آینهای است که ناتوانیِ تاریخیِ آنان در ساختن یک آلترناتیوِ قابلفهم برای اکثریت جامعه را بیرحمانه نشان میدهد. ترسِ آنان، ترس از «بازگشت سلطنت» نیست؛ ترس از بیاثرشدنِ روایتهای کهنهای است که دیگر گوش شنوایی ندارد.در شرایطی که جامعهی ایران زیر فشارِ فرسایندهی یک رژیم ضدایرانی، ضدزندگی و ضدآینده له میشود، مسئله نه عشق به یک فرد است و نه تقدیس یک نام خانوادگی. مسئله عقلانیت سیاسی است. وقتی هیچ آلترناتیو منسجم، قابلشناسایی و حداقلی وجود ندارد، تضعیف تنها امکانی که میتواند نقش کاتالیزور را بازی کند، عملاً خدمت به وضع موجود است. این بهمعنای چک سفید امضا دادن نیست؛ حمایت انتقادی، مطالبهمحور و مشروط، دقیقاً همان چیزی است که یک گذار دموکراتیک به آن نیاز دارد. نفیِ لجوجانهی این امکان، نه رادیکالیسم است و نه روشنفکری؛ بیشتر شبیه فرار از مسئولیتِ تاریخی است.در نهایت، پرسش اصلی این نیست که رضا پهلوی کیست یا چه خواهد شد؛ پرسش این است که ما با این لحظهی حساس چه میکنیم. سیاست میدانِ انتخابهای ایدهآل نیست، میدانِ انتخابهای ممکن است. و هرکس امروز با وسواسِ خلوصطلبانه، این امکان را میسوزاند، فردا حق ندارد از تداومِ این شبِ بیپایان تعجب کند. تاریخ معمولاً با کسانی مهربان نیست که در لحظهی تصمیم، ترجیح دادند «هیچچیز» را به «چیزی که کامل نیست» انتخاب کنند. اگر بخواهم این بحث را یک لایه عمیقتر نشان بدهم ، باید از سطحِ «دوستداشتن یا نداشتنِ رضا پهلوی» عبور کنم و برسمبه جایی که سیاست واقعاً نفس میکشد: توازن قوا، روانشناسی جمعی، و ترسهای تاریخیِ حلنشده. مسئله این نیست که رضا پهلوی بینقص است؛ مسئله این است که هیچکس در سیاستِ واقعی بینقص نیست، و اصرار بر قدیسانِ خیالی، معمولاً راهی بوده برای فرار از کنش.بخش مهمی از خصومت با رضا پهلوی ریشه در حافظهای دارد که هیچوقت فرصت ترمیم پیدا نکرد. زخمی که نه شسته شد، نه توضیح داده شد، نه به زبان امروز ترجمه شد. عدهای هنوز با سایهی «پدر» میجنگند، نه با خودِ او. سیاست اما جایِ جنگ با ارواح نیست. نسلها عوض شدهاند، جهان عوض شده، حتی خود مفهوم قدرت عوض شده. کسی که امروز از دیکتاتوری حرف میزند، باید نشان بدهد ابزار دیکتاتوری کجاست: کدام حزب، کدام ارتش، کدام شبکهی سرکوب؟ ترسهایی که هیچ پشتوانهی عینی ندارند، بیشتر به فوبیا شبیهاند تا تحلیل.از سوی دیگر، یک تناقض آزاردهنده هم وجود دارد: همان نیروهایی که مدام از «خلأ رهبری» مینالند، با وسواس عجیبی هر امکانِ پرشدن این خلأ را تخریب میکنند. انگار نبودنِ رهبر، امنتر از داشتنِ رهبری است که کاملاً تحت کنترل روایت آنها نیست. اینجا دیگر بحثِ دموکراسی نیست؛ بحثِ مالکیتِ نمادینِ اپوزیسیون است. هرکسی که بیرون از این مالکیت ظاهر شود، باید یا تخریب شود یا بیاعتبار. این رفتار، آشناست؛ بوی همان انحصارطلبیای را میدهد که مدعیانش شب و روز با آن میجنگند.واقعیت تلخ این است که گذار دموکراتیک بدون یک حداقل انسجام، بیشتر شبیه آرزوست تا پروژه. جامعهای که زیر فشار سرکوب، فقر و تحقیر له شده، اول به «امید قابلتصور» نیاز دارد، نه به رسالههای ایدئولوژیک. رضا پهلوی—درست یا غلط، برای بخش قابلتوجهی از جامعه، این امید را قابلتصور کرده: نه با وعدهی بهشت، نه با شعارهای خونگرم، بلکه با یک روایت سادهتر؛ ایرانِ عادی، کشوری که قانون دارد، با جهان قهر نیست، و شهروندانش مجبور نیستند هر روز از فردا بترسند.حمایت از او، اگر قرار است معنا داشته باشد، باید دقیقاً از همین نقطه بیاید: نه از نوستالژی، نه از عقدهی انتقام، نه از پرستش. حمایت بهمثابهی ابزار، نه هدف. مطالبهگری بهجای تبعیت. اگر روزی از این چارچوب عبور کرد، همان کسانی که امروز از او حمایت میکنند، باید اولین منتقدانش باشند. این تفاوتِ سیاست مدرن با سیاستِ قبیلهای است.و یک نکتهی نادیدهگرفتهشده: تضعیف رضا پهلوی، در خلأ اتفاق نمیافتد. هر ضربهای که به او زده میشود، در عمل به تقویت همان رژیمی میانجامد که همه مدعیِ سرنگونیاش هستند. این یک معادلهی ساده است، نه توطئه. رژیم از پراکندگی تغذیه میکند، از شکافها زنده میماند، از جنگهای لفظی اپوزیسیون نفس میکشد. هیچچیز برایش لذتبخشتر از این نیست که مخالفانش، بهجای تمرکز بر او، گلوی هم را بفشارند.در نهایت، شاید مسئله این باشد که ما هنوز با مفهوم «امکانِ ناتمام» آشتی نکردهایم. یا همهچیز را میخواهیم، همین حالا، یا هیچچیز. اما تاریخ معمولاً با «همین حالا»ها مهربان نبوده. گذار، فرآیند است؛ پر از خطا، عقبگرد، اصلاح. رضا پهلوی نه ناجی است و نه شیطان. او یک امکان سیاسی است در لحظهای که امکانات کمیاباند. نپذیرفتن این واقعیت، نه نشانهی رادیکالیسم است و نه شجاعت؛ بیشتر شبیه لجبازی با زمان است. و زمان، معمولاً برندهی نهایی این دعواهاست.اگر لحظهای از این هیاهوی عصبی فاصله بگیریم و سیاست را نه بهعنوان میدانِ تسویهحسابهای روانی، بلکه بهمثابه «فنِ امکانسازی» نگاه کنیم، آنوقت پرسش ساده میشود: اگر حتی بخشی از این مخالفانِ پرصدا، بهجای ستیزهای کورکننده و سنگپرانی، پا روی زمین همکاری بگذارند، چه اتفاقی میافتد؟ پاسخ ترسناک است، برای خودشان: ممکن است واقعاً سیاست شکل بگیرد.پلورالیسم سیاسی نه با حذف ساخته میشود، نه با فحش، نه با مسابقهی رادیکالتر بودن. پلورالیسم یعنی پذیرفتنِ این حقیقت ناراحتکننده که هیچکس تمامِ حقیقت را در جیب ندارد. یعنی نشستن کنار کسی که کاملاً شبیه تو فکر نمیکند، اما بر سر چند اصل حداقلی، گذار از استبداد، سکولاریسم، انتخابات آزاد، حقوق بشر، میتوانی با او دست بدهی. رضا پهلوی، چه بخواهند چه نه، امروز میتواند یکی از ستونهای این حداقل مشترک باشد. نه ستونِ یگانه، نه مرکز عالم؛ یک نقطهی اتصال. امتناع از دیدن این نقش، نه نقد است و نه روشنفکری؛ انکارِ واقعیتِ اجتماعی است.بخشی از این مخالفتها، در عمل چیزی جز اعتراف به بیعملی نیست. وقتی سیاست را فقط در «نه گفتن» خلاصه میکنی، وقتی تمام هویتت میشود مخالفت با هر چیزی که شانس اثرگذاری دارد، دیگر کنشگر سیاسی نیستی؛ ناظر عصبانیای هستی که از بیرون سوت میزند. سیاستورزی یعنی ریسک، یعنی آلودهشدن به واقعیت، یعنی قبول اینکه ممکن است شکست بخوری، اشتباه کنی، عقبنشینی کنی. فاصله گرفتنِ امن و پرتاب سنگ از دور، بیشتر شبیه ژست اخلاقی است تا عمل سیاسی.تناقض دردناک اینجاست: همین نیروها، اگر وارد گفتوگو و همکاری مشروط شوند، دقیقاً میتوانند همان چیزی را که ادعا میکنند میخواهند، بسازند. میتوانند مانع تمرکز قدرت شوند، میتوانند روایتهای متکثر را وارد صحنه کنند، میتوانند از رضا پهلوی و هر چهرهی دیگری، یک بازیگر پاسخگو بسازند، نه یک نماد دستنخورده. اما این کار مستلزم چیزی است که همیشه سخت بوده: دستکشیدن از خلوص ایدئولوژیک و پذیرش سیاست بهعنوان امر ناقص.
سنگپرانی از بیرون، نهتنها پلورالیسم نمیسازد، بلکه دقیقاً ضد آن عمل میکند. چون میدان را خالی میکند برای دو قطب: رژیم از یکسو، و یک نیروی تنها و بیرقیب از سوی دیگر. اگر واقعاً دغدغهی فاشیسم و تمرکز قدرت وجود دارد،
میکند، نه در میدانِ شلوغ و متکثر.
در نهایت، مسئله شاید این باشد که برخی هنوز فرق «اپوزیسیون بودن» با «اپوزیسیونبازی» را یاد نگرفتهاند. اپوزیسیون واقعی، اگر فرصتی برای اثرگذاری ببیند، وارد میشود، حتی اگر صحنه کجومعوج باشد. اپوزیسیونباز اما ترجیح میدهد همیشه در حاشیه بماند، چون حاشیه امن است و مسئولیت نمیآورد. تاریخ، معمولاً آنها را نه بهخاطر نیتشان، بلکه بهخاطر همین امتناع از عمل به یاد میآورد؛ بهعنوان کسانی که میتوانستند نقشی بازی کنند، اما ترجیح دادند فقط تماشاچیِ پرخاشگر باقی بمانند. حال اینجا با یک چالش بزرگ روبرو هستیم و آن اینکه چه باید کرد ؟اولین گام، یک تغییر ذهنی است: عبور از سیاستِ نفی به سیاستِ ساختن. تا وقتی بخش بزرگی از اپوزیسیون هویت خود را فقط در «ضد بودن» تعریف میکند،ضد رضا پهلوی، ضد سلطنت، ضد این، ضد آن، عملاً در زمین رژیم بازی میکند. باید پذیرفت که سیاستِ بالغ، از یک جایی به بعد، بهجای پرسیدن «چه کسی بد است؟» میپرسد «چه چیزی کار میکند؟». این تغییر ساده بهنظر میرسد، اما برای بسیاری کابوس است، چون آنها را از منطقهی امنِ اخلاقی بیرون میکشد.گام بعد، ساختن یک حداقلِ مشترکِ شفاف است؛ نه بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان قرارداد نانوشتهی عمل. گذار از جمهوری اسلامی، سکولاریسم، انتخابات آزاد، استقلال قوه قضاییه، تضمین حقوق بشر، و نفی خشونت سازمانیافته. نه بیشتر، نه کمتر. هر نیرویی—از جمله رضا پهلوی،فقط تا جایی معتبر است که در این چارچوب بماند. اینجا همسویی، نه بیعت است و نه دلباختگی؛ همسویی و همگرایی ابزاری است، مشروط و بازپسگرفتنی.بعد از آن، باید یاد گرفت اختلاف را بهجای انکار، سازمان داد. پلورالیسم یعنی اختلافِ نهادینهشده، نه اختلافِ هیستریک. یعنی نیروهای منتقدِ رضا پهلوی اگر واقعاً نگران تمرکز قدرتاند، وارد میدان شوند، نه اینکه از بیرون فریاد بزنند. وارد گفتوگو شوند، ساختار مطالبهگری بسازند، رسانه، شبکه، ائتلاف. قدرت، وقتی خطرناک میشود که بیرقیب بماند؛ نه وقتی که زیر نور نقد و مشارکت دائمی باشد.یک نکتهی کلیدی که معمولاً عمداً نادیده گرفته میشود: سیاستورزی بدون هزینه وجود ندارد. کسی که میخواهد همیشه «درست» بماند، معمولاً «بیاثر» میماند. همکاری مشروط، بهمعنای پذیرفتن ریسکِ بدفهمیدهشدن، متهمشدن، حتی شکستخوردن است. اما تاریخ را نه آدمهای تمیزِ بی نقض،نه فضیلت های پاکیزه خصال، بلکه آدمهای درگیر ساختهاند؛ کسانی که وارد شدند، اشتباه کردند، اصلاح کردند، و جلو رفتند؛و در نهایت، باید از توهمِ «آلترناتیو کامل» دست کشید. آلترناتیو ساخته میشود، نه این که پیدا می شود. امروز رضا پهلوی میتواند بخشی از این ساختن باشد، نه تمام آن. فردا ممکن است وزن نیروها جابهجا شود. اگر ساختار مشارکت و مطالبه وجود داشته باشد، این جابهجایی نه فاجعه است و نه تهدید؛ نشانهی زندهبودن سیاست است.
پس «چه باید کرد» در یک جملهی تلخ اما واقعی خلاصه میشود: باید از تماشاچیبودن دست کشید. باید وارد میدان شد، با همهی تناقضها، با همهی ناتمامیها. سنگپرانی از بیرون، آسان است و بیهزینه؛ اما آینده با دستهایی ساخته میشود که خاکی شدهاند. هر راهی غیر از این، فقط تعویقِ شکست است، با ژستِ روشنفکری.
امیر آذر
۲۳ ژانویه ۲۰۲۶ برابر 3 بهمن 1404