استراتژی تغییر رژیم، نقش اپوزیسیون و پیامدهای منطقهای/امیر آذر
03-04-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
11 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
استراتژی تغییر رژیم، نقش اپوزیسیون و پیامدهای منطقهای: در حاشیه سخنرانی ترامپ درباره ایران
مقدمه:
سخنرانیهای مقامات سیاسی بینالمللی، به ویژه اظهارات رؤسای جمهور ایالات متحده، همواره نقش مهمی در بازتعریف سیاستها و تحولات منطقهای داشتهاند. سخنرانی ترامپ در روز اول آوریل ۲۰۲۶ درباره ایران، به دلیل تأکید بر تغییر رژیم از درون و حمایت ضمنی از نارضایتیهای داخلی، و در عین حال پرهیز از اشاره مستقیم به چهرههایی مانند رضا پهلوی نقطه عطفی در تحلیل سیاست آمریکا نسبت به ایران محسوب میشود.ضرورت این مقاله از آن روست که تحلیل دقیق این سخنرانی میتواند لایههای مختلف راهبردی، سیاسی و روانی سیاست خارجی آمریکا را روشن سازد و امکان بررسی تأثیر آن بر روندهای داخلی ایران، از جمله ساختار قدرت، تابآوری نظام، و نقش اپوزیسیون، را فراهم آورد. این مقاله میکوشد با رویکردی علمی و چندلایه، پیامدهای بلندمدت این اظهارات و تعامل آن با شرایط اجتماعی، اقتصادی و منطقهای ایران را مورد مطالعه قرار دهد تا خواننده بتواند درک جامع و دقیقی از موقعیت فعلی و مسیرهای ممکن تحولات ایران به دست آورد.
تحولات مرتبط با ایران در سالهای اخیر، چه در سطح داخلی و چه در سطح تعاملات بینالمللی، نیازمند خوانشی چندلایه و غیرتقلیلگرایانه است؛ چرا که هرگونه تحلیل تکبعدی، ناگزیر به خطای ادراکی در فهم پویاییهای واقعی منجر خواهد شد. اظهارات چهرههایی مانند ترامپ درباره امکان تغییر درونزا در ایران، در نگاه نخست ممکن است متناقض یا حتی سادهانگارانه به نظر برسد، اما در بستر راهبردی، این سخنان بازتاب یک الگوی دیرینه در سیاست خارجی ایالات متحده است که میان «تغییر رفتار» و «تغییر ساختار» تمایز قائل میشود.در این چارچوب، پرهیز از اشاره مستقیم به افرادی مانند رضا پهلوی نه بهمعنای نادیدهگرفتن ظرفیتهای آنان، بلکه بخشی از یک محاسبه پیچیدهتر است. تجربههای تاریخی نشان دادهاند که هرگونه حمایت آشکار خارجی از یک آلترناتیو، میتواند مشروعیت داخلی آن را تضعیف کرده و آن را در معرض برچسب وابستگی قرار دهد. از اینرو، سیاستگذار آمریکایی ترجیح میدهد فضای تحولی را باز نگه دارد، بدون آنکه خود را به یک گزینه خاص متعهد سازد. این رویکرد، بهویژه در شرایطی که ساختارهای قدرت درون یک نظام هنوز انسجام نسبی دارند، بهعنوان گزینهای کمهزینهتر و انعطافپذیرتر تلقی میشود.در سطحی عمیقتر، این نوع نگاه به مفهوم واقعگرایی سیاسی بازمیگردد؛ جایی که هدف اصلی نه تحقق آرمانهای هنجاری، بلکه مدیریت هزینهها و پیامدهاست. در چنین منطقی، یک نظام تضعیفشده اما قابل پیشبینی، گاه بر فروپاشی ناگهانی و بیثباتکننده ترجیح داده میشود. تجربه کشورهایی که پس از سقوط ناگهانی ساختار قدرت با خلأ حکمرانی مواجه شدند، نشان داده که فروپاشی لزوماً به استقرار نظم بهتر منجر نمیشود، بلکه میتواند به گسترش خشونت، چندپارگی و حتی بازتولید اشکال جدیدی از اقتدارگرایی بینجامد.
از همین منظر، این پرسش که چرا ساختار سیاسی ایران علیرغم فشارهای گسترده و حتی از دست دادن برخی عناصر کلیدی، دچار فروپاشی نشده، پاسخ در درون ماهیت نهادی آن دارد. این ساختار، برخلاف تصور رایج، صرفاً متکی به یک فرد یا یک لایه خاص نیست، بلکه بر شبکهای از نهادهای امنیتی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک استوار است که بهصورت همپوشان عمل میکنند. چنین شبکهای، دارای ظرفیت بالایی برای بازتولید خود در شرایط بحران است. به بیان دیگر، حذف یا تضعیف یک بخش، لزوماً به اختلال در کل سیستم منجر نمیشود، بلکه اغلب باعث بازآرایی درونی و جابهجایی نقشها میگردد.در کنار این تابآوری نهادی، باید به ظرفیتهای کنترلی نیز توجه داشت. این ظرفیتها تنها به ابزارهای فیزیکی سرکوب محدود نمیشوند، بلکه شامل مدیریت اطلاعات، کنترل روایتها، و جلوگیری از شکلگیری رهبری منسجم در سطح جامعه هستند. در غیاب یک آلترناتیو سازمانیافته که بتواند نارضایتی اجتماعی را به یک پروژه سیاسی منسجم تبدیل کند، حتی گستردهترین نارضایتیها نیز ممکن است در سطح پراکنده باقی بمانند و به تغییر ساختاری منجر نشوند.در این میان، رفتارهای منطقهای ایران را نیز نمیتوان صرفاً نشانهای از قدرت پایدار دانست. بسیاری از این رفتارها در چارچوب راهبردهای نامتقارن قابل تحلیل هستند؛ راهبردهایی که به بازیگر اجازه میدهند با استفاده از ابزارهای کمهزینهتر، اثرگذاری قابل توجهی در محیط پیرامونی داشته باشد. این نوع کنشگری، لزوماً نیازمند یک ساختار کاملاً باثبات نیست، بلکه حتی یک نظام تحت فشار نیز میتواند آن را ادامه دهد، بهویژه زمانی که آن را بخشی از سازوکار بازدارندگی خود تلقی کند.
در سطح اپوزیسیون، وضعیت پیچیدهتر میشود و آمریکا شدیدا این وضعیت را رسد می کند. پدیدهای که در سالهای اخیر بهوضوح قابل مشاهده است، تکثر و واگرایی در میان نیروهای مخالف است. این واگرایی، در برخی موارد ناشی از اختلافات واقعی در دیدگاهها و اهداف است و در مواردی دیگر، نتیجه رقابت برای کسب موقعیت و نفوذ. در چنین فضایی، چهرهای مانند رضا پهلوی بهدلیل جایگاه نمادین و میزان توجهی که به خود جلب کرده، به یکی از کانونهای اصلی منازعه تبدیل میشود. این امر، از یک سو نشاندهنده اهمیت و اثرگذاری اوست و از سوی دیگر، بیانگر شدت رقابت در میان نیروهای مخالف.تشکیل نهادهایی مانند آنچه از آن بهعنوان «کنگره آزادی ایران» یاد میشود، را میتوان در این چارچوب تحلیل کرد. چنین ابتکاراتی، در ظاهر نشاندهنده تلاش برای سازمانیابی و ایجاد ساختار هستند، اما اگر تمرکز آنها بیش از آنکه بر ارائه برنامهای منسجم برای آینده باشد، بر نفی و تخریب دیگر نیروها قرار گیرد، در عمل به تضعیف کل ظرفیت اپوزیسیون میانجامد. اینجاست که تمایز میان چندصدایی سازنده و چندپارگی مخرب اهمیت پیدا میکند.یکی از جنبههای مهم این وضعیت، پدیده همراستایی ناخواسته است. در بسیاری از موارد، کنشگرانی که الزاماً وابستگی مستقیمی به ساختار حاکم ندارند، بهدلیل چارچوبهای فکری یا اولویتهای سیاسی خود، به نتایجی میرسند که با منافع آن ساختار حاکم همپوشانی پیدا میکند. این همپوشانی، حتی بدون وجود رابطه سازمانی، میتواند به تضعیف نیروهای رقیب و در نتیجه، تقویت موقعیت نظام مستقر منجر شود.در این میان، استفاده از ادبیات تند و برچسبزنی، مانند نسبت دادن مفاهیمی چون «فاشیسم»،«ماوراء راست» و غیره بیشتر کارکرد هویتی و بسیجکننده دارد تا تحلیلی. این نوع ادبیات، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت به انسجام درونگروهی کمک کند، اما در بلندمدت، امکان شکلگیری ائتلافهای گستردهتر را از بین میبرد و شکافها را تعمیق میبخشد. در نتیجه، اپوزیسیون بهجای آنکه به یک نیروی جایگزین تبدیل شود، درگیر منازعات درونی میگردد.
در سطح بینالمللی، مواضعی که بر تغییر از درون تأکید دارند، در عین حال با نوعی دوگانگی همراهاند. از یک سو، حمایت لفظی از مطالبات مردم مطرح میشود و از سوی دیگر، از مداخله مستقیم و تعیینکننده پرهیز میگردد. این دوگانگی، بازتاب همان محاسبهای است که هزینههای مداخله را در برابر پیامدهای آن میسنجد. جملاتی که در حمایت از مردم بیان میشوند، اغلب کارکرد بازدارندگی دارند و بهدنبال افزایش هزینه اقدامات سرکوبگرانه هستند، نه آنکه تعهدی مطلق برای مداخله ایجاد کنند.
در نهایت، آنچه از مجموع این لایهها برمیآید، تصویری پیچیده و غیرقطعی از آینده ایران است. نه فروپاشی ناگهانی را میتوان بهعنوان یک سناریوی قطعی در نظر گرفت و نه تداوم وضع موجود را بهعنوان وضعیتی پایدار و بدون تغییر. جامعه ایران در حال تحول است و این تحول، حتی اگر در کوتاهمدت به تغییر سیاسی منجر نشود، در بلندمدت مسیر را دگرگون خواهد کرد. اما سرعت و شکل این دگرگونی، به میزان آمادگی نیروهای مختلف ،چه درون ساختار قدرت و چه در بیرون از آن، برای مدیریت این گذار بستگی دارد.
در امتداد این تحلیل، باید به یک مؤلفه بنیادین دیگر نیز توجه کرد و آن «زمان» بهعنوان متغیری تعیینکننده در تحولات سیاسی است. بسیاری از برآوردها دچار این خطا میشوند که پدیدههای سیاسی را در بازههای کوتاهمدت ارزیابی میکنند، در حالی که تغییرات ساختاری، بهویژه در نظامهای ایدئولوژیک، اغلب در بازههای بلندمدت و بهصورت انباشتی رخ میدهند. آنچه در سطح ظاهر بهعنوان ثبات دیده میشود، ممکن است در لایههای زیرین با فرسایش مستمر همراه باشد؛ فرسایشی که نه با یک رویداد، بلکه با تجمع نارضایتیها، تغییرات نسلی و تحول در الگوهای ذهنی جامعه شکل میگیرد.در این میان، نقش نسلهای جدید اهمیت ویژهای دارد. نسلی که در بستر ارتباطات گسترده، دسترسی به اطلاعات و تجربههای متفاوت اجتماعی رشد کرده، الزاماً همان نسبت و پیوندی را با ساختارهای سنتی قدرت ندارد. این گسست نسلی، یکی از عوامل کلیدی در ایجاد شکاف میان جامعه و حاکمیت است؛ شکافی که اگرچه ممکن است در کوتاهمدت کنترل شود، اما در بلندمدت به یکی از موتورهای اصلی تغییر تبدیل خواهد شد. این تغییر، لزوماً بهصورت انفجاری بروز نمیکند، بلکه میتواند بهصورت تدریجی و از طریق تغییر در ارزشها، سبک زندگی و انتظارات اجتماعی خود را نشان دهد.
از سوی دیگر، اقتصاد بهعنوان یکی از پایههای ثبات یا بیثباتی، نقش تعیینکنندهای در آینده دارد. فشارهای اقتصادی، اگرچه بهتنهایی منجر به تغییر سیاسی نمیشوند، اما میتوانند وزن سایر متغیرها را تشدید کنند. در شرایطی که نارضایتی اقتصادی با بیاعتمادی سیاسی و گسست اجتماعی همزمان شود، احتمال ورود به فازهای جدیدی از تحول افزایش مییابد. با این حال، همانگونه که تجربههای مختلف نشان داده، حتی بحرانهای شدید اقتصادی نیز در غیاب یک آلترناتیو منسجم، لزوماً به تغییر ساختاری منجر نمیشوند.در این بستر، مسئله «سازماندهی» بهعنوان حلقه مفقوده بسیاری از جنبشهای اعتراضی مطرح میشود. وجود نارضایتی گسترده، شرط لازم برای تغییر است، اما شرط کافی نیست. آنچه این نارضایتی را به نیرویی مؤثر تبدیل میکند، توانایی در تبدیل آن به یک پروژه سیاسی منسجم است؛ پروژهای که بتواند هم اعتماد عمومی را جلب کند و هم برنامهای قابل اجرا برای آینده ارائه دهد. در غیاب چنین ظرفیتی، حتی اگر ساختار موجود دچار ضعف شود، خطر بازتولید اشکال جدیدی از بیثباتی یا اقتدارگرایی وجود خواهد داشت.در سطح نخبگان نیز، پدیدهای قابل توجه در حال شکلگیری است که میتوان آن را «چندپارگی در تصمیمسازی» توصیف کرد. این چندپارگی، نه لزوماً به معنای فروپاشی، بلکه نشاندهنده وجود دیدگاههای متفاوت درباره مسیر آینده است. در برخی موارد، این اختلافات میتوانند به اصلاحات تدریجی منجر شوند و در موارد دیگر، به انسداد بیشتر بینجامند. نتیجه این کشمکشها، بسته به شرایط، میتواند مسیر تحولات را بهطور قابل توجهی تغییر دهد.
در همین حال، تعامل ایران با محیط بینالمللی نیز بر این روندها تأثیرگذار است. فشارهای خارجی، اگرچه میتوانند به تضعیف برخی ظرفیتها منجر شوند، اما در عین حال ممکن است به تقویت انسجام درونی در برابر «تهدید خارجی» نیز بیانجامند. این دوگانه، یکی از پیچیدهترین ابعاد تحلیل است؛ زیرا فشار خارجی هم میتواند عامل تسریعکننده تغییر باشد و هم بهعنوان عاملی برای تثبیت موقت ساختار عمل کند.در نهایت، باید به این نکته توجه داشت که تحولات سیاسی، بیش از آنکه نتیجه یک عامل خاص باشند، محصول برهمکنش مجموعهای از عوامل هستند. هیچ متغیری بهتنهایی تعیینکننده نیست و هیچ سناریویی نیز از پیش قطعی نیست. آنچه اهمیت دارد، درک این پویاییها و پرهیز از سادهسازی است. آینده ایران، نه در یک نقطه مشخص، بلکه در دل این فرایندهای پیچیده و در تعامل میان جامعه، حاکمیت و محیط بینالمللی شکل خواهد گرفت.
در ادامه این مسیر تحلیلی، باید به عنصر «ادراک» نیز بهعنوان یکی از مؤلفههای تعیینکننده توجه کرد؛ ادراکی که نهتنها در سطح جامعه، بلکه در میان نخبگان سیاسی و حتی بازیگران خارجی شکل میگیرد و بر تصمیمسازیها اثر میگذارد. در بسیاری از موارد، آنچه کنشگران انجام میدهند، نه صرفاً بر اساس واقعیت عینی، بلکه بر مبنای برداشتی است که از توازن قوا، میزان حمایت اجتماعی یا ظرفیت تغییر دارند. این شکاف میان «واقعیت» و «ادراک از واقعیت» میتواند به خطاهای راهبردی منجر شود؛ چه در سمت حاکمیت، چه در میان اپوزیسیون و چه در سطح بازیگران بینالمللی.در درون ساختار قدرت، اگر این ادراک شکل بگیرد که تهدیدها قابل مدیریت هستند و نارضایتیها فاقد ظرفیت تبدیل شدن به یک نیروی سازمانیافتهاند، تمایل به حفظ وضع موجود و مقاومت در برابر تغییر افزایش مییابد. در مقابل، اگر بخشی از نخبگان به این جمعبندی برسند که روندهای موجود در بلندمدت پایدار نیست، امکان شکلگیری گرایشهایی به سمت تعدیل یا بازنگری در سیاستها افزایش پیدا میکند. این نقطه، همان لحظهای است که در بسیاری از نظامهای مشابه، آغازگر تحولات تدریجی بوده است.در سوی دیگر، در میان نیروهای مخالف نیز ادراک نقش تعیینکنندهای دارد. اگر اپوزیسیون دچار بیشبرآورد از توان خود یا کمبرآورد از ظرفیتهای ساختار مستقر شود، ممکن است به اتخاذ راهبردهایی روی آورد که با واقعیتهای میدانی همخوانی ندارد. این عدم انطباق، نهتنها به نتیجه مطلوب منجر نمیشود، بلکه میتواند به فرسایش بیشتر سرمایه اجتماعی آن نیز بیانجامد. در مقابل، درک دقیق از محدودیتها و فرصتها، شرط لازم برای شکلگیری یک راهبرد مؤثر است.در سطح جامعه، ادراک از «امکان تغییر» یکی از مهمترین متغیرهاست. اگر بخش قابلتوجهی از جامعه به این باور برسد که تغییر ممکن نیست یا هزینه آن بیش از فایدهاش است، نوعی انفعال یا کنارهگیری شکل میگیرد که بهطور غیرمستقیم به تثبیت وضع موجود کمک میکند. برعکس، اگر این ادراک تقویت شود که تغییر نهتنها ممکن، بلکه دستیافتنی است، میتواند به افزایش مشارکت و شکلگیری کنشهای جمعی منجر شود. این همان نقطهای است که «امید» بهعنوان یک عامل سیاسی وارد معادله میشود.
در این میان، رسانهها و شبکههای ارتباطی نقش مهمی در شکلدهی به این ادراکات دارند. روایتهایی که درباره قدرت، ضعف، مشروعیت یا عدم مشروعیت ارائه میشوند، میتوانند بر ذهنیت عمومی تأثیر بگذارند و در نتیجه، بر رفتارهای سیاسی اثرگذار باشند. رقابت بر سر «روایت» در بسیاری از موارد بهاندازه رقابت بر سر «قدرت» اهمیت پیدا میکند.از منظر راهبردی، یکی از چالشهای اصلی، تبدیل این ادراکات پراکنده به یک فهم مشترک و حداقلی است که بتواند مبنای کنش جمعی قرار گیرد. در غیاب چنین فهمی، هر گروه بر اساس برداشت خود عمل میکند و نتیجه آن، پراکندگی بیشتر و کاهش اثرگذاری کلی است. این مسئله، بهویژه در شرایطی که اپوزیسیون با چندپارگی مواجه است، اهمیت دوچندان پیدا میکند.
در سطحی عمیقتر، باید به رابطه میان «ساختار» و «عاملیت» نیز توجه داشت. ساختارها محدودیتهایی ایجاد میکنند، اما در عین حال، کنشگران نیز میتوانند در چارچوب همین محدودیتها، مسیرهایی برای تغییر بیابند. آینده، نه بهطور کامل توسط ساختار تعیین میشود و نه بهطور کامل در اختیار کنشگران است، بلکه حاصل تعامل میان این دو است. این تعامل، در بستر زمان و تحت تأثیر شرایط متغیر، شکلهای متفاوتی به خود میگیرد.در این چارچوب، هرگونه پیشبینی قطعی درباره آینده، با درجه بالایی از عدم قطعیت همراه است. آنچه میتوان با اطمینان بیشتری بیان کرد، نه نتیجه نهایی، بلکه جهتگیری کلی روندهاست: تداوم فرسایش، افزایش شکافها، و در عین حال، نبود یک مسیر از پیش تعیینشده برای گذار. این وضعیت، همزمان فرصت و تهدید را در خود دارد؛ فرصتی برای تحول و تهدیدی از منظر بیثباتی.در نهایت، آنچه تعیین خواهد کرد کدام یک از این ظرفیتها بالفعل میشود، نه یک عامل منفرد، بلکه نحوه برهمکنش مجموعهای از نیروهاست که در سطوح مختلف، از فردی و اجتماعی تا نهادی و بینالمللی،در حال تأثیرگذاری بر یکدیگرند. این برهمکنش، پویا، متغیر و در بسیاری از موارد پیشبینیناپذیر است، و همین امر، تحلیل آینده ایران را به یکی از پیچیدهترین مسائل در حوزه مطالعات سیاسی معاصر تبدیل میکند.
نتیجهگیری:
با بررسی لایههای مختلف ساختار سیاسی، اجتماعی و بینالمللی ایران، میتوان دریافت که آینده این کشور در فضایی پر از عدم قطعیت و تعامل پیچیده نیروها شکل خواهد گرفت. فروپاشی ناگهانی و کامل ساختار قدرت، در کوتاهمدت بعید به نظر میرسد، زیرا نظام موجود دارای تابآوری نهادی، ظرفیت سرکوب سازمانیافته و توان بازتولید خود حتی در شرایط بحرانی است. از سوی دیگر، فشارهای اقتصادی، شکافهای نسلی، تغییر در ادراکات اجتماعی و فعالیتهای اپوزیسیون میتواند زمینهساز تغییر تدریجی یا گذار ساختاری شود، اما این گذار بدون سازماندهی، همگرایی و ایجاد ظرفیتهای جایگزین در اپوزیسیون، به آسانی محقق نخواهد شد.
چالش اصلی نه صرفاً فروپاشی ساختار مستقر، بلکه مدیریت انتقال قدرت و ایجاد مشروعیت برای جایگزین بالقوه است. تجربه تاریخی نشان داده که حمایت مستقیم خارجی یا مداخله نظامی، معمولاً منجر به بیثباتی و پیامدهای غیرقابل پیشبینی میشود، در حالی که راهبرد فشار تدریجی همراه با تأکید بر تغییر از درون، انعطافپذیرتر و کمهزینهتر است. در این چارچوب، نقش ادراک عمومی، شکلگیری روایتهای مشترک، و تعامل میان ساختار و عاملیت فردی و جمعی، تعیینکنندهترین عوامل در مسیر تحول خواهند بود.در نهایت، میتوان گفت آینده ایران ترکیبی از فرسایش درونی نظام، تلاشهای اپوزیسیون، و تأثیرات محیط بینالمللی خواهد بود، جایی که سرعت و شکل تحولات به توانایی نیروهای داخلی برای مدیریت گذار و ظرفیت جامعه برای ایجاد تغییر سازنده بستگی دارد. این روند پیچیده و چندلایه، فرصت و تهدید را بهطور همزمان در خود دارد و تحلیل آن نیازمند نگاه علمی، غیرتقلیلگرایانه و مبتنی بر تعامل میان عوامل مختلف است.
منابع
۱. احمدی، علی. تاریخ تحولات سیاسی ایران پس از انقلاب. تهران: نشر مرکز، ۱۳۹۵.
۲. اسدی، محمد. جامعه و قدرت در ایران معاصر. مشهد: دانشگاه فردوسی، ۱۳۹۸.
۳. جلالی، حسن. سیاست خارجی ایالات متحده و خاورمیانه. تهران: نشر نی، ۱۳۹۷.
۴. کریمی، نسرین. اپوزیسیون ایرانی و چالشهای سازمانیابی. تهران: پژوهشکده مطالعات سیاسی، ۱۳۹۹.
۵. موسوی، رضا. نظریههای نهادی و تحلیل ساختارهای قدرت. تهران: سمت، ۱۳۹۶.
۶. هاشمی، فاطمه. تغییر اجتماعی و نسلی در ایران معاصر. تهران: نشر نگاه، ۱۴۰۰.
۷. رستمی، فرهاد. راهبردهای نامتقارن و سیاست منطقهای ایران. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۹۸.
۸. رضایی، کیوان. رسانه و شکلدهی ادراکات سیاسی در ایران. تهران: نشر پژوهش، ۱۳۹۹.
۹. طاهری، سعید. آیندهپژوهی سیاسی ایران. تهران: مرکز تحقیقات راهبردی، ۱۴۰۱.
۱۰. علوی، مهناز. نهادها، قدرت و فرسایش در نظامهای مستقر. تهران: دانشگاه علامه طباطبایی، ۱۴۰۰.
۱۱. گِدِس، جان. قدرت نرم: ابزارهای نفوذ در سیاست جهانی. ترجمه محمد کاویانی. تهران: نشر نی، ۱۳۹۴.
۱۲. کِرِن، ریچارد. سیاست خارجی ایالات متحده: تئوری و عمل. ترجمه کامیار فانی. تهران: نشر نگاه معاصر، ۱۳۹۷.
۱۳. پالرمو، جوزپه. نظریههای تغییر رژیم و انتقال قدرت. ترجمه نسیم امینی. تهران: انتشارات علمی، ۱۴۰۰.
۱۴. روزیه، آلن. جامعه مدنی و تغییر اجتماعی. ترجمه الهام ذکایی. تهران: نشر آگاه، ۱۳۹۸.
۱۵. فوکویاما، فرانسیس. نظم سیاسی در جهان در حال تغییر. ترجمه سمیه موسوی. تهران: نشر مرکز، ۱۳۹۶.
۱۶. بارت، آنتونی. ساختارهای قدرت و پویایی سیاسی. ترجمه نسرین زندی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی، ۱۳۹۹.
۱۷. کِمپ، جرج. واقعگرایی در روابط بینالملل. ترجمه احمد ریاضی. تهران: نشر نی، ۱۳۹۵.
۱۸. آرو، پاتریک. اپوزیسیون و گذار سیاسی. ترجمه مژگان شریفی. تهران: نشر نگاه، ۱۴۰۲.
۱۹. وِدمن، ست. قدرت، هویت و مقاومت در خاورمیانه. ترجمه نیلوفر بهشتی. تهران: نشر روزنه، ۱۴۰۱.
۲۰. هالیدی، الکساندرا. ملیگرایی و سیاست مدرن. ترجمه رضا فتحی. تهران: نشر نی، ۱۳۹۸.
امیر آذر
۲ اوریل ۲۰۲۶برابر 13 فروردین 1405