سقوط چپ در آینه ایدئولوژی؛ از ادعای عدالت تا همصدایی با ماشین روایت رژیم/امیر آذر
01-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
8 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
سقوط چپ در آینه ایدئولوژی؛ از ادعای عدالت تا همصدایی با ماشین روایت رژیم
امیر آذر
مقدمه
در بزنگاههای تاریخی، جریانات فکری بیش از هر زمان دیگری عریان میشوند؛ نه در شعار، بلکه در نوع روایتسازی، انتخاب گزینشی واقعیتها و نحوه نسبتدادن علل و معلولها. جنگ اخیر، بار دیگر لایههایی از گفتمان سیاسی در ایران را آشکار کرد که سالها در پس مفاهیم پرطمطراقی چون «عدالت»، «ضد امپریالیسم» و «دفاع از خلقها» پنهان شده بود. آنچه اکنون در بخشی از چپ ایرانی و طیفی از سوسیالدموکراتهای مدعی دیده میشود، نه یک تحلیل منسجم، بلکه نوعی بازتولید ایدئولوژیکِ روایتهایی است که با واقعیتهای میدانی، تاریخی و حتی انسانی فاصلهای عمیق دارد.
نخستین محور این گفتمان، تقلیل علل یک منازعه پیچیده به «اشغالگری اسرائیل» است؛ رویکردی که با حذف عامدانه سایر متغیرها، نوعی سادهسازی خطرناک را رقم میزند. در این چارچوب، تاریخ نه بهمثابه یک پیوستار چندلایه، بلکه بهعنوان ابزاری برای تثبیت پیشفرضهای ایدئولوژیک به کار گرفته میشود. نتیجه چنین رویکردی، نادیدهگرفتن نقش کنشگران منطقهای، پروژههای ایدئولوژیک و ساختارهای قدرتی است که طی دههها، با هدفی مشخص،یعنی تقابل بنیادین با موجودیت یک دولت،سازوکارهای خود را شکل دادهاند.
در سطح دوم، «ضدیت با آمریکا» بهعنوان یک کلیدواژه مرکزی عمل میکند؛ اما این ضدیت، بهجای آنکه مبتنی بر تحلیل مشخص از سیاستهای مشخص باشد، اغلب به یک چارچوب کلیشهای فروکاسته میشود. در این چارچوب، هر رخدادی بهصورت پیشینی در قالب «توطئه امپریالیستی» تفسیر میگردد، بدون آنکه تناقضهای درونی این روایت مورد بررسی قرار گیرد. بهعنوان مثال، نقش تاریخی برخی بازیگران در تحولات داخلی ایران، از جمله رخدادهایی که به تثبیت یک ساختار ایدئولوژیک انجامید، عمداً به حاشیه رانده میشود. این حذف، نه از سر ناآگاهی، بلکه ناشی از نوعی انتخاب گزینشی است که هدف آن حفظ انسجام روایی یک ایدئولوژی است، حتی به بهای تحریف تاریخ.
مسئله مهمتر، بیتوجهی به گفتمان رسمی و مستمر یک نظام سیاسی است که طی دههها، نهتنها در سطح شعار، بلکه در سطح عملیاتی، بر «نابودی» یک بازیگر منطقهای تأکید داشته است. این گفتمان، صرفاً یک ابزار تبلیغاتی نبوده، بلکه در قالب شبکهای از نیروهای نیابتی، زیرساختهای نظامی و راهبردهای منطقهای تجلی یافته است. نادیدهگرفتن این واقعیت، به معنای چشمپوشی از یکی از اصلیترین محرکهای تنش در منطقه است.در این میان، یکی از ابعاد کمتر مورد توجه، نحوه استقرار زیرساختهای نظامی در بسترهای غیرنظامی است. استفاده از فضاهای شهری، نزدیکی به مراکز حیاتی و قرار دادن تجهیزات در بافتهای مسکونی، نهتنها یک تاکتیک نظامی، بلکه یک انتخاب سیاسی است که پیامدهای انسانی آن بهوضوح قابل پیشبینی است. با این حال، بخشی از گفتمان چپ، بهجای نقد این رویکرد، ترجیح میدهد آن را در سکوت فرو ببرد یا با توجیهات کلی از کنار آن عبور کند. این سکوت، خود به نوعی همدستی گفتمانی بدل میشود.
نکته قابل تأمل دیگر، نوع مواجهه با پیامهای مستقیم یا غیرمستقیمی است که در آنها تلاش شده میان «مردم» و «ساختار سیاسی» تمایز قائل شود. در بسیاری از این موارد، تأکید بر عدم تقابل با مردم یک کشور و تمرکز بر تهدیدات مشخص، بخشی از استراتژی ارتباطی بوده است. اما در روایتهای مورد بحث، این تمایز یا نادیده گرفته میشود یا بهعنوان «پروپاگاندا» (تبلیغات) کنار گذاشته میشود، بدون آنکه تحلیل دقیقی از کارکرد آن ارائه گردد.در سطح گفتمانی، آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، نوعی همپوشانی ناخواستهنما،میان روایت این طیف از چپ و ادبیات رسمی همان ساختاری است که بهظاهر در تقابل با آن قرار دارد. این همپوشانی، نه در سطح واژگان، بلکه در سطح چارچوببندی رخ میدهد؛ جایی که انتخاب موضوع، حذف دادهها و نحوه اتصال گزارهها، به بازتولید یک روایت خاص منجر میشود.
از جنبه نظری، میتوان این پدیده را در چارچوب «سوگیری تأییدی» تحلیل کرد؛ حالتی که در آن، افراد تمایل دارند اطلاعاتی را بپذیرند که با باورهای پیشین آنها همخوانی دارد و سایر دادهها را نادیده بگیرند یا بیاعتبار جلوه دهند. در این حالت، تحلیل جای خود را به بازتولید میدهد و اندیشه، به ابزار تثبیت ایدئولوژی تقلیل مییابد.در عین حال، نباید از نقش «هویت ایدئولوژیک» غافل شد. برای بخشی از این جریان، پذیرش برخی واقعیتها نهتنها یک چالش تحلیلی، بلکه تهدیدی برای هویت سیاسی آنها محسوب میشود. به همین دلیل، مقاومت در برابر این واقعیتها، بیش از آنکه عقلانی باشد، ریشه در نیاز به حفظ انسجام درونی دارد.
از سوی دیگر، ادعای سوسیالدموکراسی، که در ذات خود بر اصولی چون شفافیت، پاسخگویی و اولویت حقوق بشر استوار است، در این گفتمان به شکلی پارادوکسیکال ظاهر میشود. هنگامی که رنج انسانی بهصورت گزینشی دیده میشود و مسئولیتها بهصورت نامتوازن توزیع میگردد، دیگر نمیتوان از یک موضع اخلاقی منسجم سخن گفت. اینجاست که فاصله میان «ادعا» و «عمل» بهوضوح نمایان میشود.در نهایت، آنچه با آن مواجه هستیم، نه صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی، بلکه نوعی بحران در سطح تحلیل و اخلاق است؛ بحرانی که در آن، مفاهیم بهجای آنکه ابزار فهم واقعیت باشند، به سپری برای فرار از آن بدل میشوند.خوب است این بخش را با مثالهایی پیش ببریم که هم از نظر تجربی قابل لمس باشند و هم سازوکار ذهنی و گفتمانی مورد نقد را روشن کنند؛ بهگونهای که خواننده بتواند بدون نیاز به پیشفرضهای ایدئولوژیک، خود به تناقضها برسد.
در امتداد بحث پیشین، اگر بخواهیم «سوگیری گزینشی» را از حالت انتزاعی خارج کنیم، میتوان یک قیاس ساده اما روشنگر طرح کرد:فرض کنید در یک شهر، گروهی مسلح بهطور مداوم از پشتبام خانههای مسکونی اقدام به شلیک میکند. در پاسخ، نیروی مقابل تلاش میکند این نقاط را هدف قرار دهد و همزمان هشدارهایی برای تخلیه مناطق صادر میکند. اکنون اگر ناظری صرفاً به پیامد نهایی،یعنی تخریب خانهها—اشاره کند، اما عمداً درباره محل استقرار اولیه سلاحها سکوت کند، آیا این روایت را میتوان «کامل» دانست؟
این دقیقاً همان نقطهای است که روایت مورد بحث دچار گسست میشود: تمرکز بر پیامد، بدون تحلیل علتهای میدانی.مثال دوم را میتوان در سطح تاریخی-سیاسی صورتبندی کرد. در تحلیل برخی جریانها، نقش قدرتهای خارجی در تحولات داخلی ایران برجسته میشود، اما همین تحلیلها از کنار رخدادی چون تسخیر سفارت آمریکا بهسادگی عبور میکنند؛ رخدادی که نهتنها یک بحران بینالمللی ایجاد کرد، بلکه نشان داد چگونه یک گفتمان ایدئولوژیک میتواند به کنش مستقیم و پرهزینه منجر شود. اگر قرار است «مداخلهگری» نقد شود، چرا این نمونه بهعنوان یک نقطه عطف مورد واکاوی جدی قرار نمیگیرد؟ این حذف، نشاندهنده همان انتخاب گزینشی دادههاست.در سطح منطقهای، میتوان به نقش شبکههای نیابتی اشاره کرد. برای نمونه، حزبالله لبنان طی دههها بهعنوان یک بازیگر نظامی-سیاسی شکل گرفته که بهطور مستقیم در معادلات امنیتی منطقه اثرگذار است. حال اگر تحلیلی، صرفاً به واکنشهای نظامی اسرائیل بپردازد، اما درباره زیرساختها، تسلیحات و دکترین عملیاتی چنین بازیگرانی سکوت کند، آیا میتوان آن را تحلیلی متوازن دانست؟در اینجا مسئله صرفاً «وجود» این نیروها نیست، بلکه نحوه استقرار، استتار و استفاده از فضاهای غیرنظامی است که بهعنوان یک متغیر کلیدی در معادله باید دیده شود.مثال سوم به سطح گفتمان مربوط است. در علوم ارتباطات، مفهومی وجود دارد به نام «چارچوببندی» .برای روشن شدن آن، تصور کنید دو تیتر خبری درباره یک رویداد واحد منتشر میشود:
یکی مینویسد: «حمله نظامی منجر به کشتهشدن غیرنظامیان شد»و دیگری: «پایگاه نظامی مستقر در منطقه مسکونی هدف قرار گرفت»هر دو ممکن است به یک واقعیت اشاره داشته باشند، اما انتخاب واژگان و نقطه شروع روایت، ادراک مخاطب را بهکلی تغییر میدهد. آنچه در نقد ما مطرح است، این است که بخشی از چپ ایرانی بهصورت سیستماتیک، نوع اول چارچوببندی را برمیگزیند و نوع دوم را حذف میکند؛ نه بهدلیل ناآگاهی، بلکه بهدلیل همخوانی بیشتر با پیشفرضهای ایدئولوژیک.در حوزه اخلاق سیاسی، میتوان یک مثال مقایسهای دیگر مطرح کرد:
اگر یک دولت، منابع گستردهای را صرف توسعه زیرساختهای نظامی زیرزمینی کند،از تونلها تا انبارهای موشکی،اما در همان زمان، برای حفاظت از شهروندان عادی (مثلاً ایجاد پناهگاههای عمومی) اقدام مؤثری انجام ندهد، این انتخاب را چگونه باید تفسیر کرد؟
آیا این نشاندهنده اولویتبندی امنیت «ساختار» بر «شهروند» نیست؟ و اگر چنین است، چرا در برخی روایتها این پرسش اساساً طرح نمیشود؟مثال پنجم به بُعد روانشناختی تحلیل بازمیگردد. در نظریه «ناهمسانی شناختی» فرد زمانی که با دادههایی مواجه میشود که با باورهایش در تضاد است، دچار تنش میشود و برای کاهش این تنش، یا داده را انکار میکند یا آن را بازتفسیر میکند. در این چارچوب، میتوان مشاهده کرد که چگونه برخی تحلیلگران، پیامهای رسمی درباره تهدیدات منطقهای یا حتی اظهارات صریح درباره «نابودی یک کشور» را یا کماهمیت جلوه میدهند یا آن را صرفاً «شعار» مینامند، در حالی که همان سطح از گفتار در دیگر بازیگران، بهسرعت بهعنوان «تهدید واقعی» تلقی میشود. این دوگانگی، نمونهای کلاسیک از کارکرد ناهماهنگی شناختی است.در نهایت، برای ملموستر شدن این بحث، میتوان یک آزمایش ذهنی پیشنهاد داد:اگر تمام بازیگران این منازعه جای خود را با یکدیگر عوض کنند،یعنی همان گفتارها، همان ساختارهای نظامی و همان الگوهای استقرار، اما با برچسبهای سیاسی متفاوت—آیا روایت این جریان از چپ همچنان ثابت میماند؟ یا دچار تغییر میشود؟
پاسخ به این پرسش، میتواند نشان دهد که آیا تحلیل بر پایه اصول استوار است یا بر پایه هویتهای از پیش تعیینشده.این نمونهها، صرفاً برای تقویت استدلال نیستند؛ بلکه نشان میدهند که چگونه یک چارچوب فکری، با حذف یا برجستهسازی گزینشی عناصر، میتواند تصویری بسازد که بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، بازتاب خودِ ایدئولوژی است.
جمعبندی
آنچه در این بررسی آشکار شد، صرفاً یک اختلاف نظر سیاسی یا قرائت متفاوت از یک منازعه نیست؛ بلکه با نوعی فروپاشی در سطح روش تحلیل و انسجام اخلاقی مواجه هستیم. جریانی که خود را وارث سنتهای انتقادی، عدالتخواهی و دفاع از انسان معرفی میکند، در عمل به سازوکاری گرفتار شده که در آن، واقعیت نه بر اساس دادهها، بلکه بر اساس نیازهای ایدئولوژیک بازچینش میشود.در این چارچوب، «علت»ها بهگونهای انتخاب میشوند که نتیجه از پیش معلوم را توجیه کنند. تاریخ، بهجای آنکه میدان بررسی بیطرفانه باشد، به انبار گزینشی شواهد تبدیل میشود. مفاهیمی چون امپریالیسم، اشغال و مقاومت، که زمانی ابزارهای تحلیلی بودند، اکنون به برچسبهایی بدل شدهاند که بدون دقت مفهومی و بدون توجه به زمینههای عینی به کار میروند. این همان نقطهای است که اندیشه از مسیر خود خارج میشود و به بازتولید کلیشهها تن میدهد.تناقض اصلی، در شکاف عمیق میان «ادعای اخلاقی» و «رفتار تحلیلی» نهفته است. نمیتوان از کرامت انسانی سخن گفت، اما رنج را گزینشی دید. نمیتوان از حقیقت دفاع کرد، اما دادهها را انتخابی چید. نمیتوان مدعی نقد قدرت بود، اما در برابر شکل خاصی از قدرت، به سکوت یا توجیه پناه برد. این دوگانگی، نهتنها اعتبار گفتمان را تضعیف میکند، بلکه آن را به ابزاری در خدمت همان ساختارهایی بدل میسازد که ظاهراً در برابرشان ایستاده است.از منظر معرفتشناسی ،این وضعیت نشاندهنده غلبه «باور» بر «دانش» است؛ جایی که تحلیل، بهجای آنکه از دادهها به نتیجه برسد، از نتیجه بهسوی دادهها حرکت میکند. در چنین شرایطی، حتی مفاهیم علمی و نظری نیز کارکرد خود را از دست میدهند و به پوششی برای تثبیت پیشفرضها تبدیل میشوند. این همان لحظهای است که گفتمان، توان اصلاح درونی خود را از دست میدهد و در یک چرخه بسته بازتولید گرفتار میشود.در سطح سیاسی، پیامد این انحراف، چیزی جز از دست رفتن مرجعیت اخلاقی نیست. جریانی که نتواند میان نقد قدرت و همصدایی ناخواسته با آن تمایز قائل شود، بهتدریج جایگاه خود را در افکار عمومی از دست میدهد. زیرا مخاطب، حتی اگر متخصص نباشد، توان تشخیص ناهماهنگی میان گفتار و کردار را دارد. این ناهماهنگی، بهمرور اعتماد را فرسایش میدهد و گفتمان را به حاشیه میراند.و در نهایت، شاید مهمترین نکته این باشد:عدالت، مفهومی نیست که بتوان آن را بهصورت گزینشی به کار برد. یا هست، یا نیست.حقیقت، امری نیست که بتوان آن را با چارچوبهای از پیش تعیینشده سازگار کرد. یا کشف میشود، یا تحریف.و اندیشه، اگر نتواند خود را از قید تعصب رها کند، دیگر اندیشه نیست،بلکه صرفاً پژواک یک باور تثبیتشده است.
امیر آذر
۲۰ آوریل ۲۰۲۶