نقش فاشیسم/آنتون پانهکوک
08-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
7 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
نقش فاشیسم
نوشته: آنتون پانهکوک (جی. هارپر)
منتشر شده: مکاتبات شورای بین المللی، جلد ۲، شماره ۸. ژوئیه ۱۹۳۶.
رونویسی/نشانه گذاری: میکا موئر، ۲۰۱۷.
برگردان به فارسی:شوراها
اصلیترین ویژگی فاشیسم، سازماندهی سرمایهداران خُرد و طبقه متوسط — با همان روحیه کوتهفکرانه کسبوکارهای خصوصیشان — در قالب یک سازمان تودهای است؛ سازمانی که آنقدر قدرتمند باشد که بتواند سازمانهای پرولتاریایی (کارگری) را مهار کرده و در هم بکوبد. این طبقه که میان سرمایهداران بزرگ و طبقه کارگر تحت فشار است و توانایی مبارزه با سرمایهداری را ندارد، همواره آماده است تا علیه مبارزه طبقاتی کارگران قد علم کند. اگرچه این طبقه از سرمایهداری بزرگ متنفر است و شعارهای ضدسرمایهداری سر میدهد، اما در حقیقت ابزاری در دست سرمایهداری است که با پرداخت هزینه، کنشهای سیاسی آن را به سمت سرکوب کارگران هدایت میکند.
ایدهها و نظریات فاشیسم عمدتاً علیه مبارزه طبقاتی و علیه این احساس و کنش کارگران است که خود را طبقهای مجزا ببینند. فاشیسم در مقابل این نگاه، حس ناسیونالیستی شدیدی را پیش میکشد؛ ایده اتحاد ملت در برابر ملتهای بیگانه. در چنین ملتی، کارگران نه به عنوان یک طبقه مجزا، بلکه در ترکیب با کارفرمایان به عنوان گروههای تولیدی صنعتی و کشاورزی جایگاه دارند. نمایندگان این گروهها، شوراهای مشورتی دولت را تشکیل میدهند. این نظام «دولت صنفی» (Corporative State) نامیده میشود که بر پایه بازنمایی مستقیم گروهبندیهای اقتصادی جامعه، یعنی بر «کارِ سرمایهداری» بنا شده است. این نظام مخالف سیستم پارلمانی است؛ سیستمی که فاشیسم به ندرت کاربردی برای آن میبیند و آن را به عنوان قدرتی تفرقهافکن و مروج خبیثِ اختلافات داخلی محکوم میکند.
پارلمانتاریسم بیانگر برتری مردم و شهروندان و وابستگی دولت به آنهاست. اما فاشیسم «دولت» را فراتر از شهروندان قرار میدهد. دولت، به عنوان سازمانِ ملت، هدف برتری است که شهروندان زیرمجموعه آن هستند. در اینجا نه دموکراسی و حق مردم، بلکه «اقتدار» و وظایف مردم در اولویت است. فاشیسم رهبر حزب را به عنوان دیکتاتور در رأس دولت قرار میدهد تا با همراهی یاران حزبیاش، بدون دخالت نمایندگان پارلمان، حکومت کند.
روشن است که این شکل از حکومت با نیازهای سرمایهداری مدرن مطابقت دارد. در یک سرمایهداریِ پیشرفته، قدرت اقتصادی دیگر مانند دوران آغازین در دست طبقه پرشماری از تولیدکنندگان مستقل نیست، بلکه در دست گروه کوچکی از سرمایهداران بزرگ است. منافع آنها از طریق نفوذ بر بدنه کوچکی از حاکمان مطلقالعنان بهتر تأمین میشود و عملیاتهایشان زمانی ایمنتر به نظر میرسد که هرگونه مخالفت کارگری و نقد عمومی با مشت آهنین سرکوب شود. از این رو، گرایشی در همه کشورها دیده میشود که قدرت دولت مرکزی و سران دولت افزایش یابد. هرچند گاهی به این روند نیز فاشیسم گفته میشود، اما تفاوت است میان اینکه نظارت پارلمانی حفظ شود یا یک حکومت دیکتاتوری آشکار، متکی بر تروریسمِ یک سازمان حزبی مقتدر، مستقر گردد.
در آلمان، تحول مشابهی در جنبش ناسیونال-سوسیالیست با کمی تأخیر رخ داد. انقلاب ۱۹۱۸ سوسیالیسم را به قدرت رسانده بود، اما از این قدرت برای محافظت از سرمایهداری استفاده شد. سوسیالیستهای دولت به سرمایهداران اجازه دادند هر طور میخواهند عمل کنند. طبقات سرمایهدارِ خُرد که میدیدند مخالفانشان در هر دو سو اکنون متحد شدهاند و مقامات سوسیالیست در امور پلید سرمایهداری دست دارند، دغدغههای دولت سوسیالیست و سوداگری سرمایهداری را به عنوان یک اصل مشترک فساد در یک باند بینالمللی از غارتگران نگریستند. آنها در مقابل، بر کسبوکار کوچک و صادقانه سرمایهداران خُرد و کشاورزان محافظهکار قدیمی تأکید کردند. روشنفکران جوان دانشگاهی که میدیدند انحصار سابقشان بر مناصب دولتی توسط رهبران منفور سوسیالیست نقض شده، و افسران سابق که به دلیل کاهش حجم ارتش بیکار شده بودند، اولین گروههای ناسیونال-سوسیالیست را سازماندهی کردند.
آنها ناسیونالیستهایی متعصب بودند چون به طبقه متوسط سرمایهداری تعلق داشتند و با انترناسیونالیسمِ سوسیالدموکراسی حاکم مخالف بودند. خود را «سوسیالیست» نامیدند، زیرا احساسات سرمایهداریِ خُرد آنها نسبت به بیزنسهای بزرگ و فاینانس بزرگ خصمانه بود. همچنین به شدت آنتیسمیت (ضد یهود) بودند؛ اولاً به این دلیل که سرمایه یهودی نقش مهمی در آلمان، به ویژه در فروشگاههای بزرگ ایفا میکرد (فروشگاههایی که باعث نابودی مغازهداران کوچک شده بودند)؛ و ثانیاً به این دلیل که روشنفکران یهودیِ متعددی وارد دانشگاهها و حرفههای تخصصی شده بودند و با هوش سرشار خود اغلب — مثلاً در مقام وکیل یا پزشک — رقبای آلمانی خود را پشت سر میگذاشتند.
از نظر مالی، این ناسیونال-سوسیالیستها توسط بسیاری از کنسرنهای بزرگ سرمایهداری، به ویژه صنایع تسلیحاتی که منافع خود را در خطر کنفرانسهای خلع سلاح میدیدند، حمایت میشدند. آنها گروههای مبارز غیرقانونی سرمایهداری علیه بولشویسم در حال ظهور را تشکیل دادند. سپس بحران جهانی فرا رسید و شرایط آلمانی را که از غرامتهای معاهده صلح فرسوده بود، وخیمتر کرد. شورش طبقات متوسط مستأصل، حزب ناسیونال-سوسیالیست را به مقتدرترین حزب بدل کرد و آن را قادر ساخت تا قدرت سیاسی را قبضه کرده و رهبر خود را دیکتاتور آلمان کند.
ظاهراً این دیکتاتوریِ ایدههای طبقه متوسط، هم علیه سرمایهداری بزرگ و هم علیه جنبش طبقه کارگر جهتگیری شده است. با این حال، روشن است که برنامه سرمایهداری خُرد برای بازگشت به دوران باستانِ کسبوکارهای کوچک غیرقابل اجراست. به زودی در آلمان آشکار شد که سرمایهداری بزرگ و آریستوکراسیِ زمیندار همچنان اربابان واقعی پشت پرده حزب ناسیونال-سوسیالیست حاکم هستند. در واقعیت، این حزب به عنوان ابزار سرمایهداری برای مبارزه و نابودی سازمانهای کارگری عمل میکند.
قدرت شعارهای جدید به قدری زیاد بود که حتی تعداد زیادی از کارگران را به سمت خود کشاند و آنها به حزب ناسیونال-سوسیالیست پیوستند. کارگران یاد گرفته بودند از رهبران خود پیروی کنند، اما وقتی این رهبران آنها را ناامید کردند، توسط رهبرانی قویتر شکست خوردند. شکوه و قدرت معنوی آرمانهای سوسیالیستی و کمونیستی رنگ باخته بود. ناسیونال-سوسیالیسم به کارگران وعده سوسیالیسمی بهتر را داد؛ از طریق «صلح طبقاتی» به جای «جنگ طبقاتی». فاشیسم به آنها جایگاهی مناسب در ملت، به عنوان اعضای یک مردم متحد و نه یک طبقه مجزا، پیشنهاد داد.
به دلیل پیروزی فاشیسم (یا معادلهای آن) در برخی کشورها، طبقات کارگر در این مناطق در ستیز نظاممند و رو به بالای خود برای رهایی، به عقب رانده شدهاند. سازمانهای آنها محو شده یا در مورد اتحادیههای صنفی، مستقیماً تحت فرمان مقامات دولتیِ سرمایهداری قرار گرفتهاند. روزنامههای کارگری توقیف، آزادی بیان ممنوع، و تبلیغات سوسیالیستی و کمونیستی قدغن و با مجازات زندان، اردوگاههای اجباری یا حبسهای طولانی روبرو شده است. در این یکنواختیِ تحمیلیِ عقاید، جایی برای آموزههای انقلابی نیست. مسیر پیشرفت منظم به سوی قدرت پرولتاریایی از طریق توسعه بصیرت و سازماندهی بوسیله تبلیغ و بحث — یعنی راه انقلاب و آزادی — توسط دیوار بتنی ارتجاع مسدود شده است.
در ظاهر اینطور به نظر میرسد. اما با نگاهی عمیقتر به مسئله، این وضعیت تنها به این معناست که راه هموار و مسالمتآمیزِ رسیدن به قدرت برای کارگران بسته شده است. پیشتر گفتیم که حق آزادی بیان، حق سازماندهی، حق تبلیغات و تشکیل احزاب سیاسی برای سرمایهداری ضروری بود. یعنی اینها برای تضمین عملکرد منظم تولید و توسعه سرمایهداری لازم بودند. این بدان معناست که وقتی این حقوق از میان بروند، تضاد طبقاتی در نهایت باید در قالب قیامهای سنگین و جنبشهای انقلابی خشونتآمیز منفجر شود. طبقه سرمایهدار باید تصمیم بگیرد که آیا این راه را ترجیح میدهد یا خیر.
سرمایهداری دلایل خود را برای انتخاب این راه دارد. او به خوبی حس میکند که بحران سنگین جهانیِ امروز، سیستم سرمایهداری را از درون میلرزاند. او میداند که تولیدِ کاهشیافته توانایی تأمین کل طبقه کارگر و همزمان باقی گذاشتن سود کافی را ندارد. سرمایهداری مصمم است که خودش بار خسارات را به دوش نکشد. بنابراین درک میکند که کارگرانِ گرسنه از بیکاری، ناچار به شورش خواهند شد. پس میکوشد با تحکیم موقعیت خود، با یکپارچه کردن کل طبقه سرمایهدار، با زرهپوش کردن قدرت دولت و با بستن کارگران به این دولت از طریق زنجیرهای محکم و محروم کردنشان از ابزارهای دفاعی قدیمی (سخنگویان سوسیالیست و سازمانهایشان)، از این شورشها پیشگیری کند. به همین دلیل است که در سالهای اخیر فاشیسم قدرتمند شده است.
سرمایهداری زمانی به نظر میرسید در بهترین مسیر برای فریب دادن کارگران از طریق «دموکراسیِ نمایشی» و «اصلاحاتِ نمایشی» است. اکنون به مسیر دیگر، یعنی سرکوب سنگین، روی آورده است. این امر ناگزیر کارگران را به سمت مقاومت و مبارزه طبقاتی قاطعانه سوق خواهد داد. چرا سرمایهداری چنین میکند؟ نه از روی اراده آزاد، بلکه تحت فشار نیروهای مادی و اقتصادی نهفته در درونیترین ماهیت خود؛ تحت فشار بحران سنگینی که سودش را به خطر انداخته و ترس از انقلاب را در او برانگیخته است.
فاشیسمِ پیروزمندانه لاف میزند که راه کمونیسم را برای همیشه بسته است. ادعای او بر این پایه است که جنبش کارگری را در هم کوبیده است. اما آنچه او واقعاً در هم کوبید، تنها فرمهای بیاثر و بدوی بود. فاشیسم اوهام، باورهای سوسیالیستی قدیمی، و احزاب سوسیالیست و کمونیست را نابود کرد — تمام چیزهای منسوخی که مانع پیشرفت بودند. او همزمان تقسیمبندیهای حزبی قدیمی را که کارگران را علیه کارگران تحریک میکرد، از بین برد. بدین ترتیب، فاشیسم ناخواسته اتحاد طبقاتیِ طبیعی آنها را بازگردانده است.
احزاب، گروههایی با عقاید مشترک هستند؛ سازمانها وابسته به عضویتاند — هر دوی اینها عرضی و ثانویه هستند. «طبقه»، واقعیت بنیادینی است که در ذات خودِ سرمایهداری ریشه دارد. طبق سنت، کارگران عقیده سیاسی و عضویت در سازمان را تمایز واقعی میان کارگران و سرمایهداران میدانستند. آنها بر اساس مفاهیم «حزب» و «اتحادیه» فکر و احساس میکردند — و ممکن است طبق سنت تا مدتی به این کار ادامه دهند. اما اکنون آنها ناچارند بر اساس مفهوم «طبقه» فکر و احساس کنند. بدون هیچ دیوار جداکنندهای، آنها در کنار یکدیگر ایستادهاند و میبینند که همگی رفیق و تحت استثمار سرمایهداری یکسانی هستند. هیچ انضباط حزبی نمیتواند آنها را به حرکت وادارد؛ آنها زمانی که بارِ سرمایهداری فاشیستی بیش از حد سنگین شود، خودشان باید کنش خود را طراحی و اجرا کنند. غبارِ نظرات حزبی مخالف، شعارهای سیاسی و کوتهفکریهای اتحادیهای که آگاهی طبقاتی طبیعی را تیره کرده بود، از میان رفته است. واقعیتِ سرمایهداری، تیز و بیرحمانه در برابر آنهاست و برای مبارزه با آن، آنها فقط خودشان و اتحاد طبقاتیشان را برای تکیه کردن دارند.
احزاب سیاسیِ طبقه کارگر — در اینجا از آلمان و ایتالیا سخن میگوییم — ناپدید شدهاند؛ تنها رهبران در تبعید همچنان طوری حرف میزنند که گویی هنوز «حزب» هستند. این بدان معنا نیست که آنها برای همیشه ناپدید شدهاند. اگر قیامی از سوی طبقه کارگر رخ دهد، آنها بازخواهند گشت و دوباره خود را به عنوان رهبر عرضه میکنند. آنها باید برای بار دوم شکست داده شوند، این بار توسط خودِ کارگران و با شناخت آگاهانه از اینکه آنها منسوخ شدهاند.
این به معنای آن نیست که در آینده دیگر حزبی وجود نخواهد داشت یا نقش احزاب تمام شده است. بیشک احزاب جدیدی در دورانهای انقلابی ظهور خواهند کرد تا در موقعیتهای جدید، تفاوتهای اجتنابناپذیرِ نظرات تاکتیکی درون طبقه کارگر را بیان کنند. احزاب به این معنا، عناصر ضروری در توسعه اجتماعی هستند. نمیتوان به طبقه کارگر نظرات و پلتفرمهای آماده از سوی یک «حزبِ دیکتاتور» داد که ادعا میکند به جای طبقه فکر میکند و عقاید مستقل را ممنوع میسازد. طبقه کارگر باید خودش فکر کند و راه را خودش بیابد. آنگاه نظرات درباره اینکه واقعیت چیست و چه باید کرد متفاوت خواهد بود، زیرا زندگی افراد — هرچند در کلیات شبیه هم است — در جزئیات متفاوت بوده است. گروههایی با عقاید مشترک تشکیل خواهند شد تا نظرات خود را بحث و تبلیغ کنند، با دانشمندان طبقه سرمایهدار مبارزه کنند و با گروههای دیگر وارد چالش فکری شوند. این مسیرِ خودآموزیِ طبقه کارگر است.
احزاب به این معنا را میتوان «گروههای پیشآهنگ» در جنگل سرمایهداری نامید. آنها وظیفه دارند راهها را بررسی کنند، علم و شرایط را مطالعه نمایند، در مباحثات دوجانبه به گفتگو بنشینند و ایدهها، تبیینها و توصیههای خود را به همرزمان کارگرشان ارائه دهند. به این ترتیب، آنها ابزارهای ضروری برای ساختن قدرت فکری طبقه کارگر هستند.
وظیفه آنها این نیست که به جای کارگران عمل کنند، یا کارِ اصلی مبارزه را برای کارگران انجام دهند و طبقه را به دنبال خود بکشانند. آنها قدرتی نخواهند داشت که خود را به جای طبقه بنشانند. «اتحاد طبقاتی» و «کنش طبقاتی» برتر خواهند بود و نظر حزبی، در مرتبه بعدی قرار خواهد داشت.
II
نقاط تشابهی میان ایتالیای فاشیست، آلمان [نازی] و روسیه بولشویک وجود دارد. هر سه توسط دیکتاتورها، یعنی سران احزاب دیکتاتور اداره میشوند: حزب کمونیست در روسیه، حزب فاسیست در ایتالیا و حزب ناسیونال-سوسیالیست در آلمان. این احزاب گروههای بزرگ و سازمانیافتهای هستند که با تعصب و اشتیاق، فداکاری در راه آرمان، و انضباط و انرژی خود قادرند بر دولت و کشور تسلط یابند و مهرِ یک وحدتِ سخت و بزرگ را بر آن بکوبند.
این یک شباهت در «فرم» است؛ اما «محتوا» متفاوت است. در روسیه، سرمایهداری دولتی نیروهای مولد را میسازد و سرمایه خصوصی تحمل نمیشود. در ایتالیا و آلمان، دولت و حزب حاکم عمیقاً با سرمایهداری بزرگِ خصوصی پیوند دارند. اما در اینجا نیز یک سازماندهی اقتصادی بهتر جزو اهداف فاشیسم گنجانده شده است.
بیزنس بزرگ همواره به معنای نوعی سازماندهی تولید، حملونقل و بانکداری در دستان تعداد کمی از افراد مدیر است. این افراد نسبتاً معدود، کنترل و قدرت بر توده سرمایهداران کوچکتر را در اختیار دارند. حاکمان سیاسی پیش از این نیز با این سرمایهداران بزرگ در ارتباط بودند. اکنون برنامه فاشیسم اعلام میکند که وظیفه قدرت دولتی، هدایت و تنظیم نیروی اقتصادی است. افزایش ناسیونالیسم در همه کشورها و آماده شدن برای جنگ جهانی — که در شعار «خودبسندگی» (Autarchy) یعنی اتکای کامل هر دولت به منابع خود تجلی یافته — رهبران سیاسی را به همکاری نزدیک با رهبران صنایع وادار میکند. اگر در سرمایهداری قدیمی، دولت ابزار ضروری صنعت بود، در صنعتِ جدید، خودِ صنعت نیز به ابزار ضروری دولت تبدیل میشود. حکمرانی بر دولت و حکمرانی بر صنعت در هم ادغام میشوند. تحمیل مقررات بر کسبوکارهای خصوصی اکنون به این معناست که توسط قدرت فاشیسم، بدنه سرمایهداران کوچکتر به طور کاملتری تابع سرمایهداری بزرگ میشوند.
مطمئناً در سرمایهداری فاشیستی، طبقه حاکم به اصل «بنگاه خصوصی» پایبند است؛ اگر نه برای دیگران، حداقل برای خودش. رقابت خاموش سرمایهداران بزرگ، انحصارگران و بانکداران برای برتری و سود، در پشت صحنه ادامه دارد. با این حال، اگر بحران اقتصادی تداوم یابد، فقر فزاینده و شورشهای کارگران یا طبقات متوسط، حاکمان را به مقررات کارآمدتر در زندگی اقتصادی مجبور خواهد کرد. همین حالا نیز اقتصاددانان سرمایهداری به روسیه مینگرند و اقتصاد آن را به عنوان یک الگوی احتمالی و راه خروج مطالعه میکنند. «اقتصاد برنامهریزیشده» نقل دهان سیاستمداران در بسیاری از کشورهاست. تحول سرمایهداری اروپایی و آمریکایی به سمت شکلی از سرمایهداری دولتی ممکن است به عنوان ابزاری برای جلوگیری، خنثی کردن یا به عقب راندن انقلاب پرولتاریایی مطرح شود. آن زمان، به این وضعیت «سوسیالیسم» خواهند گفت. اگر آن را با برنامه اخیر حزب سوسیالدموکرات بلژیک برای تنظیم سرمایهداری مقایسه کنیم، تفاوت بنیادینی وجود ندارد. در واقع، طرح بلژیکی را میتوان تلاشی برای رقابت با فاشیسم در یک «عملیات نجات» برای سرمایهداری دانست.
اگر اکنون این سه حزب یعنی حزب سوسیالدموکرات، حزب کمونیست و حزب فاسیست را با هم مقایسه کنیم، میبینیم که آنها در هدف اصلیشان مشترک هستند: آنها میخواهند بر طبقه کارگر مسلط شوند و بر آن حکم برانند. البته به خاطر نجات کارگران، برای خوشبخت کردنشان و آزاد کردنشان! همه آنها همین را میگویند.
ابزارها و پلتفرمهایشان متفاوت است؛ آنها رقیب یکدیگرند و هر یک به دیگری توهین کرده و او را ضدانقلاب یا جنایتکار میخواند. سوسیالدموکراسی به دموکراسی متوسل میشود؛ کارگران باید اربابان خود را با رای انتخاب کنند. حزب کمونیست به انقلاب متوسل میشود؛ کارگران باید با فراخوان حزب قیام کنند، حکومت سرمایهداری را سرنگون کرده و حزب را بر سر کار بیاورند. فاشیستها به احساسات ملی و غریزه سرمایهداریِ خُرد متوسل میشوند. همه آنها مشتاق شکلی از سرمایهداری دولتی یا سوسیالیسم دولتی هستند که در آن طبقه کارگر توسط دولت — یعنی توسط جامعهای از رهبران، مدیران، مقامات و گردانندگان تولید — فرماندهی و استثمار شود.
مبنای مشترک همه آنها این عقیده است که تودههای کارگر توانایی اداره امور خود را ندارند. به باور آنها، «اکثریتِ ناتوان و نادان» باید توسط «اقلیتِ توانا» رهبری و تربیت شوند.
هنگامی که طبقه کارگر برای آزادی واقعی خود میجنگد تا هدایت تولید و اداره جامعه را به دستهای خود بگیرد، تمام این احزاب را در مقابل خود خواهد یافت.
Left Communism Subject Archive | Pannekoek Archive