چگونه آنتون پانهکوک در اندیشه تسخیر آسمانها بود
24-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
22 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
چگونه آنتون پانهکوک در اندیشه تسخیر آسمانها بود
نوشته: الکس دِ یونگ
برگردان به فارسی:شوراها
https://jacobin.com/
How Anton Pannekoek Planned to Storm the Heavens
ستاره شناس هلندی، آنتون پانکوک، نقش های یک متفکر مهم سوسیالیست و یک دانشمند برجسته را ترکیب کرد. (ویکی مدیا کامنز)
*****
پیش از آنتون پانهکوک، اخترشناسان تنها به دنبال تفسیر کیهان بودند؛ اما هدف او تغییر آن بود. این دانشمند نامدار هلندی که نامش بر یک سیارک و یک دهانه آتشفشانی در ماه نهاده شده است، در عین حال یک انقلابی مارکسیست بود که با چهرههایی چون لنین درباره راه دستیابی به قدرت به بحث و مجادله میپرداخت.
بين علم تفکر مارکسیستی و علوم طبیعی همواره پیوندی پویا و سازنده برقرار بوده است. فردریک انگلس خود را همگام با آخرین دستاوردهای علمی زمانهاش نگه میداشت. او در کتاب دیالکتیک طبیعت هشدار داد که انسانها هر چقدر هم که در تکامل بخشیدن به اشکال سازماندهی اجتماعی خود موفق شوند، ناگزیر زمانی فرامیرسد که زمین دیگر قادر به پشتیبانی از حیات ارگانیک نخواهد بود:
«و آنچه برای منظومه شمسی ما رخ خواهد داد، دیر یا زود برای تمام منظومههای دیگر جهان جزیرهای ما نیز اتفاق خواهد افتاد؛ این سرنوشت برای تمام بیشمار جهانهای جزیرهای دیگر رقم خواهد خورد، حتی آنهایی که نورشان هرگز به زمین نخواهد رسید، تا زمانی که چشم انسانی زندهای برای دریافت آن وجود داشته باشد.»
در آن سوی مرزهای فکری نیز، دانشمندان برجسته قرن بیستم مانند جان دزموند برنال و جی. بی. اس. هالدین تمایلات مارکسیستی شدیدی داشتند. در دهههای اخیر، چهرههایی چون استیون جی گولد و مایک دیویس این گفتگو را ادامه داده و با عبور از پل میان تاریخ انسانی و تاریخ طبیعی، به دنبال یافتن بینشهایی برای هر دو حوزه پژوهشی بودهاند.
با این حال، یک چهره شاخص وجود دارد که به دلیل تلفیق نقش یک متفکر برجسته سوسیالیست و یک دانشمند نامآور، متمایز از دیگران است: آنتونی «آنتون» پانهکوک. این مارکسیست هلندی دو عشق بزرگ در زندگی خود داشت: رهایی طبقه کارگر و مطالعه کیهان. ما میتوانیم ردپای تأثیر پانهکوک را در همهجا، از نوشتههای لنین گرفته تا سطح کره ماه، بیابیم.
ماه سرخ
پانهکوک که در سال ۱۸۷۳ در هلند متولد شد — یعنی کمی پس از آنکه داروین کتاب منشأ انواع و مارکس کتاب سرمایه را منتشر کردند — در سال ۱۹۶۰، درست در آغاز عصر فضا، چشم از جهان فروبست. جمله پایانی اثر محبوب او، تاریخ اخترشناسی (۱۹۵۱)، بازتابدهنده هر دو وجه فعالیتهای اوست:
«زمان آن فرا رسیده است که بشریت با برپایی یک جامعه جهانی آزاد و خودگردان بر پایه کار مولد، فراوانی مادی خود را تضمین کند و از این طریق، نیروهای فکری خود را برای تکامل بخشیدن به دانش خود از طبیعت و کیهان آزاد سازد.»
این نتیجهگیری برای کتابی که به یک متن آموزشی استاندارد و مرجع در این رشته تبدیل شد، غیرعادی بود؛ به طوری که در نسخه انگلیسیزبان سال ۱۹۶۱، این جمله از متن حذف شد.
زمانی که او در سن هشتاد و هفت سالگی درگذشت، میتوانست به دو کارنامه شغلی درخشان افتخار کند. او به عنوان یک اخترشناس، مدرک افتخاری از دانشگاه هاروارد و مدال طلای انجمن سلطنتی اخترشناسی بریتانیا را دریافت کرده بود. یک دهانه در ماه و یک سیارک، در کنار «مؤسسه اخترشناسی آنتون پانهکوک» در دانشگاه آمستردام، نام او را بر خود دارند.
پانهکوک به عنوان یک مارکسیست، نظریهپرداز برجستهای در جنبش سوسیالیستی اروپا بود. در سالهای پیش از جنگ جهانی اول، او از رادیکالیسم مارکسیستی در برابر ایدههای اصلاحطلبانه (رفورمیستی) ادوارد برنشتاین دفاع کرد و بعدها به همراه رزا لوکزامبورگ، به نقد کارل کائوتسکی — که به «پاپ مارکسیسم» معروف بود — پرداخت.
این استدلالها تحسین لنین را برای او به ارمغان آورد، اما رهبر انقلابی روسیه متعاقباً در جزوه مشهور خود به نام چپگرایی: بیماری کودکی در کمونیسم به مخالفت با ایدههای پانهکوک برخاست. پانهکوک به یکی از متفکران اصلی جریان دگراندیشی تبدیل شد که به «کمونیسم شورایی» (Council Communism) معروف بود؛ جریانی که تمام احزاب سیاسی و دولتها را نفی میکرد. او در پایان زندگی خود، در حالی که اعتبار علمیاش مدام رو به رشد بود، به حاشیهای در دنیای سیاست تبدیل شده بود.
روح و ماده
پانهکوک در یک خانواده لیبرال و بورژوا در هلند بزرگ شد. در سال ۱۸۹۸، پس از پایان تحصیلاتش، رصدخانه شهر دانشگاهی لیدن در هلند او را به استخدام خود درآورد. پانهکوک احساس میکرد که موقعیت اجتماعیاش ایجاب میکند به حزب لیبرال بورژوا بپیوندد؛ این نخستین گام او به دنیای سیاست بود.
نقطه عطف در تکامل سیاسی او زمانی رخ داد که کموبیش به صورت تصادفی، رمان آرمانشهری برابری (منتشر شده در سال ۱۸۹۷) نوشته ادوارد بلامی، نویسنده آمریکایی را خواند. پانهکوک این تجربه را طوری توصیف کرد که انگار چشمبندی از چشمانش برداشته شده باشد: «این کتاب به من نشان داد که نظریهها دارای بنیان و معنای اجتماعی هستند؛ آنها از حالت انتزاعی خارج شده و در منافع مادی و واقعی ریشه دواندند.»
جستجوی پانهکوک برای یافتن بنیان اجتماعی ایدهها، او را به سمت مارکسیسم سوق داد. سال بعد، او به «حزب کارگران سوسیال دموکرات» (SDAP) پیوست — حزب اصلی مارکسیست هلند که به تازگی دو کرسی پارلمان را به دست آورده بود.
در سال ۱۹۱۹، پانهکوک تفکرات خود را درباره تکامل ایدهها در جزوهای با عنوان «ماتریالیسم تاریخی» به رشته تحریر درآورد. پانهکوک کار خود را با این بینش بنیادی مارکسیستی آغاز کرد که تاریخ توسط انسانها ساخته میشود — اما چه چیزی انسانها را به ساختن تاریخ وا میدارد؟ به باور پانهکوک، در هر جامعهای «اندیشهها و احساسات عمیقتر، و تصورات کلی درباره آنچه برای جهان خوب و ضروری است» وجود دارد. تا جایی که به آگاهی فردی یک شخص مربوط میشود، چنین ایدههایی تعیینکننده اعمال آنها هستند و ماتریالیسم مارکسیستی:
«... اهمیت انگیزههای معنوی (روحی) را نفی نمیکند، بلکه آنها را به منشأ مادیشان، یعنی به روابط واقعی جامعه انسانی بازمیگرداند. ما این روابط واقعی را مادی مینامیم از این حیث که میتوان آنها را به طور عینی مشاهده کرد... نه به معنای تقابل میان ماده و روح.»
انسانها به اختیار خود وارد چنین روابطی نمیشوند، چرا که این روابط توسط جوامع پیرامون آنها شکل گرفتهاند. هر جامعهای باید مدام نه تنها سازمان اقتصادی خود، بلکه روابطی را که «زندگی مردم را پر میکنند و در نتیجه افکار، خواستهها و احساسات آنها را تعیین میکنند» بازتولید کند.
پانهکوک با بسیاری از کسانی که در آن دوران خود را مارکسیست ارتدوکس مینامیدند، در این نکته تفاوت داشت که حاضر نبود «روح» را در تقابل با «ماده» قرار دهد. او «روح» — یعنی مجموعه دانش و باورهای یک فرد — را حلقه پیوند میان شرایطی که مردم در آن قرار داشتند و تلاشهای گوناگون آنها برای تأثیرگذاری بر آن شرایط میدانست.
او مانند چندین تن از رفقای هلندی خود، از جمله هرمان گورتر و هنریت رولاند هولست (شاعران هلندی)، به شدت تحت تأثیر ایدههای یوزف دیتزگن (۱۸۲۸–۱۸۸۸) بود؛ متفکر سوسیالیست آلمانی که همگام و موازی با بنیانگذاران مارکسیسم، نظریهای شبیه به مارکس و انگلس توسعه داده بود. به گفته دیتزگن، که یک دباغ و فیلسوف خودآموخته بود، هر آنچه در جهان وجود دارد، از جمله «ابژههای فکری» (موضوعات ذهنی)، بخشی از واقعیت مادی را تشکیل میدهند.
پانهکوک احساس میکرد این بینش دیتزگن، اصلاحیه لازمی را برای رویکرد بسیاری از سوسیالیستها ارائه میدهد که فکر میکردند میتوانند «واقعیت مادی» را صرفاً به یک زیربنای اقتصادی تقلیل دهند. او تأکید داشت که «ابژههای فکری» — مانند روح، باورهای سیاسی و آگاهی طبقاتی — نقش خاص خود را در مبارزه برای سوسیالیسم ایفا میکنند.
پانهکوک در سال ۱۹۰۹ نوشت: «علم و دانش منابع مهم قدرت هستند.» طبقه کارگر برای رهایی خود نیاز داشت که بر علم و دانش مسلط شود و در عین حال، آگاهی طبقاتی و تعهدی منضبط به هدف سوسیالیسم — آنچه پانهکوک آن را «روح سوسیالیستی» مینامید — را در خود پرورش دهد.
پانهکوک، لنین و کائوتسکی
برای پانهکوک، ترویج این روح سوسیالیستی یک شغل تماموقت بود. در سال ۱۹۰۶، کارل کائوتسکی، نظریهپرداز اصلی سوسیال دموکراتهای آلمان (SPD)، از او دعوت کرد تا در مدرسه حزب تدریس کند. پانهکوک همچنین مقالات مفصلی برای نشریات و روزنامههای منتشر شده توسط SPD نوشت که در آن زمان پرچمدار سوسیالیسم بینالملل به شمار میرفت.
به ویژه رادیکالترین شاخههای SPD مقالات او را چاپ میکردند و از پانهکوک برای سخنرانی دعوت مینمودند. او به عنوان منتقد سوسیالیستهای «تجدیدنظرطلب» (رویزیونیست) مانند ادوارد برنشتاین — که به تحول سوسیالیستی تدریجی جامعه باور داشتند — شناخته شد. او رفتهرفته انتقاد از ایدههای خود کارل کائوتسکی را نیز آغاز کرد.
پانهکوک در مقالهای در سال ۱۹۱۲ با عنوان «نظریه مارکسیستی و تاکتیکهای انقلابی»، تفاوتهای میان تفکر خود و چهرههایی چون برنشتاین را تبیین کرد:
«در حالی که تجدیدنظرطلبی تلاش میکند فعالیت ما را به مبارزات پارلمانی و سندیکایی، و به دستیابی به اصلاحات و بهبودهایی محدود کند که به طور طبیعی به سوسیالیسم میانجامد — دیدگاهی که به عنوان پایه و اساس تاکتیکهای رفورمیستی با هدف کسب دستاوردهای کوتاهمدت عمل میکند — رادیکالیسم بر ناگزیری مبارزه انقلابی برای فتح قدرت که پیش روی ماست تأکید میورزد و بنابراین تاکتیکهای خود را معطوف به ارتقای آگاهی طبقاتی و افزایش قدرت پرولتاریا میکند.»
پانهکوک توضیح داد که او خود کائوتسکی را یک تجدیدنظرطلب نمیداند، اما با آنچه که آن را «رادیکالیسم منفعلانه» او مینامید، مخالف است. او کائوتسکی را متهم کرد که انقلاب را به عنوان «رویدادی در آینده، یک رستاخیز سیاسی» میبیند که در این میان کاری جز «آماده شدن برای نبرد نهایی» و منتظر حوادث ماندن ندارد:
«از نظر ما، انقلاب یک فرآیند است که ما اکنون در حال تجربه مراحل نخستین آن هستیم؛ چرا که تنها از طریق خودِ مبارزه برای قدرت است که تودهها میتوانند گرد هم آیند، آموزش ببینند و در سازمانی شکل بگیرند که قادر به دست گرفتن قدرت باشد.»
لنین بعدها در اثر سال ۱۹۱۷ خود، دولت و انقلاب، با لحنی مثبت از مجادلات پانهکوک علیه کائوتسکی نقلقول کرد.
پانهکوک مبارزه برای اصلاحات را رد نمیکرد، اما اصرار داشت که این اصلاحات باید بخشی از مبارزه گستردهتر برای هدف سوسیالیستی باشند. تا زمانی که بورژوازی در قدرت باقی میماند، اصلاحات نیز همواره در خطر عقبگرد قرار داشتند. پانهکوک در سال ۱۹۰۹ نوشت: «اصلاحات اجتماعی که به سختی به دست آمدهاند، تا آنجایی گامهایی در مسیر هدف محسوب میشوند که قدرت ما را تقویت کنند.»
او از کارگران خواست که کار را به دست خود بگیرند و رهبرانشان را مجبور به اتخاذ مسیری رادیکالتر کنند:
«همهچیز به تودهها بستگی دارد... تا زمانی که تودهها به رهبران خود چشم دوختهاند و منتظرند تا آنها شعارها را فرموله کنند، جنبش نمیتواند مسیر درست را طی کند. تنها زمانی که خود تودهها ابتکار عمل را به دست گیرند... جهش قدرتمند جنبش ما ممکن خواهد بود.»
این دوره برای پانهکوک دورانی پربار بود؛ دورانی که در آن با گورتر، رولاند هولست و لوکزامبورگ در حمایت از جناح انقلابی در سوسیالیسم اروپایی متحد شد.
او در سال ۱۹۰۹ مقاله «نابودی طبیعت» را منتشر کرد که یک نقد فوقالعاده زودهنگام و «اکولوژیک» (محیطزیستی) به سرمایهداری بود. پانهکوک استدلال کرد که «یک نظم اجتماعی عقلانی باید از منابع طبیعی موجود به گونهای استفاده کند که آنچه مصرف میشود همزمان جایگزین گردد، تا جامعه خود را فقیر نکند و بتواند ثروتمندتر شود.» او تأکید داشت که سرمایهداری قادر به انجام این کار نیست: سرمایهداری «اقتصادی است که به آینده فکر نمیکند بلکه تنها در زمان حالِ زودگذر زندگی میکند. در نظم اقتصادی امروز، طبیعت به انسانیت خدمت نمیکند، بلکه به سرمایه خدمت میکند.»
آنتون پانکوک و همسرش آنا.
با این حال، نوشتههای پانهکوک در این سالها نشاندهنده وجود یک تناقض است؛ تناقض میان این دیدگاه که تحولات تاریخی تودههای کارگر را به شکلی شبهخودکار به سمت سوسیالیست شدن سوق خواهد داد، و تأکید متضادی که بر نیاز به آرمانهای سوسیالیستی و سازماندهی خودجوش داشت. این تناقض در سالهای آینده شدت یافت.
عصری نو
جنگ جهانی اول گسستی را در زندگی شخصی و سیاسی پانهکوک ایجاد کرد. هنگامی که جنگ آغاز شد، پانهکوک و همسرش در هلند (که کشوری بیطرف بود) در تعطیلات بودند و خود را ناتوان از بازگشت به آلمان یافتند. از سال ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۹، پانهکوک به عنوان معلم دبیرستان و معلم خصوصی کار کرد.
در سال ۱۹۱۹، شانس انتصاب او در رصدخانه لیدن به باد رفت؛ چرا که روزنامهها گزارش دادند پانهکوک عضو افتخاری رهبری جمهوری شورایی جدیدی است که توسط انقلابیون در مجارستان اعلام شده بود. انقلابیون مجارستان فراموش کرده بودند پیش از اعطای این عنوان افتخاری به پانهکوک، به خود او اطلاع دهند! پس از آن، شهرداری آمستردام شغلی را در دانشگاه آمستردام به پانهکوک پیشنهاد داد، جایی که او تا پایان زندگی حرفهای خود در آنجا ماند.
در این زمان، پانهکوک به حزب کمونیست تازه تأسیس هلند پیوسته بود. در سال ۱۹۱۹، بینالملل کمونیست (کومینترن) بنیان نهاده شد و در همان سال، رهبران آن دبیرخانهای را با وظیفه سازماندهی اعضای اروپای غربی این تشکل جدید ایجاد کردند. قرار بود پایگاه این دبیرخانه در برلین و دفتری از آن در آمستردام باشد. کومینترن از کمونیست هلندی، اس. جی. روتگرز، که در آن زمان در مسکو زندگی میکرد، خواست تا رادیکالهای هلندی مانند گورتر، رولاند هولست و پانهکوک را برای دفتر آمستردام جذب کند.
نقطه اوج فعالیت این دفتر، کنفرانسی بود که در سال ۱۹۲۰ برگزار شد. این گردهمایی تحت تأثیر پانهکوک، قطعنامهای را تصویب کرد که مشارکت کمونیستها در اتحادیههای کارگری (سندیکاها) را رد میکرد. به باور پانهکوک و همفکرانش، در دورانی پیشین، چنین سازمانهایی ابزارهایی بودند که طبقه کارگر با آنها به بهبودهای اجتماعی دست یافته بود، اما آن دوران دیگر به سر آمده بود.
آنها استدلال میکردند که با آغاز جنگ و انقلابها در روسیه و آلمان، تناقضات سرمایهداری بسیار عمیقتر از آن شده است که اصلاحات معنادار در آن ممکن باشد. در این عصر جدید، اتحادیهها به عامل انحراف از مبارزه انقلابی تبدیل شده بودند.
این کنفرانس همچنین خواستار جدایی آشکار کمونیستها از احزاب سیاسی به اصطلاح «میانهرو» (سانتریست) شد. این اصطلاح به میانهروها به معنای امروزی کلمه اشاره نداشت، بلکه منظور نیروهای سوسیالیستی بود که میان اصلاحات و انقلاب تردید داشتند و نوسان میکردند. این رویکرد با جهتگیری بسیاری از کمونیستهای دیگر، از جمله رهبران بلشویک مانند لنین و لئون تروتسکی، در تضاد بود. آنها معتقد بودند که کمونیستها اگر میخواهند به تودههای کارگر دسترسی پیدا کنند، باید در اتحادیهها و در جبهههای متحد با احزاب دیگر شرکت نمایند.
کومینترن بَر حیاتِ دفتر آمستردام تنها پس از یک سال پایان داد و آن را منحل کرد. در همان سال، لنین کتاب چپگرایی: بیماری کودکی در کمونیسم را منتشر کرد و مستقیماً به ایدههای پانهکوک (که لنین او را با نام مستعارش، کارل هورنر، خطاب میکرد) حمله کرد. در سال ۱۹۲۱، پانهکوک حزب کمونیست را ترک کرد.
کمونیسم چپ
او با یک گروه منشعب از جنبش کمونیستی آلمان، یعنی «حزب کارگران کمونیست آلمان» (KAPD) اعلام همبستگی کرد. KAPD مهمترین سازمان «چپ کمونیستی» بود. این جریان با اشاره به تجربه آلمان — جایی که اتحادیههای کارگری رسمی و حزب SPD (یک حزب خودخوانده سوسیالیست) بر سرکوب انقلاب نظارت کرده بودند — مشارکت در پارلمانها یا اتحادیههای کارگری را رد میکرد.
کمونیستهای چپ استدلال میکردند که چنین سازمانهایی به ترمز و مانعی در برابر خودگرمی و فعالیت خودجوش انقلابی تبدیل شدهاند؛ فعالیتی که در عصر جنگها و انقلابها (که از سال ۱۹۱۴ آغاز شده بود) شدیداً به آن نیاز بود. پانهکوک به نظریهپرداز با نفوذ این جریان تبدیل شد؛ جریانی که در سالهای نخستین خود دهها هزار حامی را گرد هم آورده بود. «روح» برای پانهکوک همچنان مانند گذشته تعیینکننده بود، اما او اکنون معتقد بود که این روح تنها از طریق مبارزه انقلابی میتواند تکامل یابد.
با این حال، پانهکوک با پیشبینی اینکه این مبارزه انقلابی طولانیمدت خواهد بود، با بسیاری از دیگر «چپهای افراطی» (اولترا-لفتها) تفاوت داشت. پانهکوک به گونهای که یادآور استدلالهای بعدی آنتونیو گرامشی در دفترهای زندان بود، مسیر انقلاب روسیه را با روند احتمالی رویدادها در کشورهای اروپای غربی مقایسه کرد. او انتظار داشت که این مسیر «بسیار کندتر و دشوارتر» باشد زیرا بورژوازی در اینجا «بسیار قدرتمندتر از روسیه» بود. او استدلال میکرد که ریشههای آن قدرت عمیق است:
«آنها در حاکمیت فرهنگ بورژوایی بر کل مردم و همچنین بر پرولتاریا نهفتهاند. در طول یک سده از دوران بورژوازی، زندگی معنوی بورژوازی در تمام جامعه نفوذ کرده و ساختار و انضباط معنوی خاصی ایجاد کرده است که از طریق هزاران کانال، در تودهها رسوخ کرده و بر آنها مسلط شده است. این روح باید تدریجاً از طریق مبارزهای طولانی و سرسختانه از تن پرولتاریا زدوده شود.»
ایدههای پانهکوک در ادامه نقش مهمی در شکلگیری «کمونیسم شورایی» ایفا کرد. همانطور که از نام آن پیدا بود، این جریان هوادار ایجاد شوراهایی (سوویتها) بود که کارگران در آنها خود را سازماندهی کنند، سرمایهداری را سرنگون سازند و جامعه جدید کمونیستی را بنا نهند. کمونیستهای شورایی نه تنها سیاست انتخاباتی، بلکه اتحادیههای کارگری و احزاب سیاسی را نیز رد میکردند. از نظر آنها، چنین سازمانهایی مانع از فعالیت خودجوش و ضروری کارگران میشد.
پانهکوک در خاطراتش که در دوران اشغال هلند توسط آلمان نوشته شده، یادآوری میکند که در گذشته چطور مدام دچار تردیدهایی درباره دیدگاههای سیاسی و کنشگری خود میشده است. اما این تردیدها زمانی از بین رفتند که او «ناگهان پاسخی ساده را دید... خود کارگران باید تصمیم بگیرند و مسئولیت کامل را بپذیرند.» «خود کارگران» جهان را دگرگون خواهند کرد — و اگر این کار را نکردند، به این معنی است که هنوز برای این کار آماده نیستند.
در هلند، کشوری که فاقد یک سنت انقلابی قوی بود، کمونیستهای شورایی به شکلی سست و غیرمنسجم در گروه کوچکی به نام «گروه کمونیستهای بینالملل» سازماندهی شده بودند. این گروه با پایبندی سختگیرانه به این اصل که خود کارگران باید اقدامکننده باشند، از راهاندازی ابتکارات سیاسی خودداری کرد و فعالیت خود را به برگزاری جلسات بحث و انتشار نشریات محدود ساخت.
چشماندازی از فراز رصدخانه
در طول بحثهای پیشین در بینالملل کمونیست، کارل رادک، نماینده بلشویکها، پانهکوک را به تمسخر گرفته و او را چهرهای توصیف کرده بود که ستارهها و آسمان را از رصدخانه اخترشناسی خود مطالعه میکند، «نه غوغای مردم فقیر و گناهکاری را که کمونیستهای پاک و خالصی نیستند.» این سخن، اظهارنظر ناعادلانهای درباره کسی بود که تا همین چند سال پیش کارمند تماموقت حزب بود. با این حال، هر چه زمان گذشت و موج انقلابی فروکش کرد، ایدههای پانهکوک به طور فزایندهای از جنبش کارگری فاصله گرفت.
نقد رادک به کمونیستهای چپ — مبنی بر اینکه امتناع آنها از ائتلاف و سازش، آنها را به یک رادیکالیسم لفظی توخالی محکوم خواهد کرد — درست از آب درآمد. با پیشروی دهه ۱۹۳۰، به نظر میرسید پانهکوک دیگر علاقه چندانی به آنچه کارگران در واقعیت انجام میدادند ندارد و در عوض بر آنچه فکر میکرد آنها در آینده مجبور به انجامش خواهند شد، تمرکز کرده است.
اکثر کارگران فعال به جای رها کردن اتحادیهها و احزاب به اصطلاح قدیمی خود، هنوز در قالب چنین نهادهایی سازماندهی میشدند. پانهکوک انتظار داشت با عمیقتر شدن بحران سرمایهداری پس از سقوط والاستریت در سال ۱۹۲۹، طبقه کارگر متحد شود، اما این طبقه همچنان در خطوط سیاسی و ملی تکهتکه باقی ماند.
پانهکوک در ابتدا تهدید فاشیسم را نیز نادیده گرفت و خطری را که فاشیسم متوجه سازمانهای چپگرا میکرد، جدی نگرفت. از این گذشته، او آن احزاب و اتحادیهها را بدتر از بیفایده — یعنی ترمزهایی بر سر راه مبارزه پرولتاریا — میدانست.
سه سال پس از به قدرت رسیدن نازیها، پانهکوک حتی ادعا کرد که نازیها ناخواسته به جنبش کارگری در آلمان کمک کردهاند! او نوشت فاشیسم با برچیدن اتحادیهها و احزاب چپ — «چیزهای منسوخی که مانع پیشرفت هستند» — «وحدت طبقاتی طبیعی کارگران را احیا کرده است».
او به سرعت نظر خود را تغییر داد و اعتراف کرد که ممنوعیت تمام سازمانهای کارگری، طبقه کارگر را تضعیف کرده است. با این حال، نتوانست به خود جلب کند که پیامدهای این نکته برای نظریههای خودش چیست.
فلسفه لنین
در سال ۱۹۳۸، پانهکوک یکی از شناختهشدهترین کتابهای خود را منتشر کرد: لنین در مقام فیلسوف. دقیقتر بگوییم، این کتاب نقدی بر یکی از کتابهای خود لنین، یعنی ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم (۱۹۰۹) بود. پانهکوک با تکیه بر آموزشهای علمی خود نشان داد که لنین دیدگاههای معرفتشناختی رقیب فلسفی خود، ارنست ماخ، را به غلط جلوه داده است.
نتیجهگیریهایی که پانهکوک از تفسیر لنین از ماتریالیسم مارکسیستی در آن کتاب گرفت، اهمیت بیشتری داشتند. پانهکوک تلاش کرد استدلال کند که لنین هرگز یک مارکسیست واقعی نبوده است، زیرا مارکسیسم نظریه مبارزه کارگران علیه سرمایهداری است، در حالی که سرمایهداری به آن معنا اصلاً در روسیه وجود نداشت.
او پافشاری میکرد که انقلابهای فرانسه و روسیه فرآیندهایی مشابه بودند که ناشی از شرایط اقتصادی-اجتماعی عمدتاً پیشاسرمایهداری بودند. از نظر پانهکوک، هر دو انقلابهایی بورژوایی بودند که راه را برای توسعه سرمایهداری هموار کردند.
آنتون پانکوک بیشتر دوران حرفه ای خود را در دانشگاه آمستردام تدریس کرد.
از نظر پانهکوک، دیدگاههای لنین همان ماتریالیسم بورژوایی بود و انقلاب بلشویکی هیچ ربطی به مارکسیسم یا سوسیالیسم نداشت. به باور او، تنها در غربِ از نظر صنعتی توسعهیافته، انقلابی مطابق با آنچه مارکس پیشبینی کرده بود امکانپذیر بود. تناقض میان جبرگرایی تاریخی (دترمینیسم) و اهمیت ایدهها و عمل در تفکر پانهکوک اکنون ناپدید شده بود، چرا که جبرگرایی به عنصر غالب تبدیل گشت.
آیندهای غیرمنتظره
در فوریه ۱۹۴۲، دو سال پیش از موعد بازنشستگی، رژیم اشغالگر آلمان پانهکوک را از سمت دانشگاهیاش در آمستردام برکنار کرد. او سالهای جنگ را به نوشتن گذراند و خاطرات خود را در دو بخش تنظیم کرد: یک بخش به سالهای حضورش در جنبش کارگری اختصاص داشت و بخش دیگر زندگی او را به عنوان یک اخترشناس توصیف میکرد.
پانهکوک دیگر از شهرتی که زمانی در دنیای سیاست داشت برخوردار نبود، اما شهرت او به عنوان اخترشناس در همان دوره افزایش یافته بود. در سال ۱۹۳۲، او استاد تمام دانشگاه شده بود. در ابتدا، کار او بر نقشهبرداری از کهکشان راه شیری، نقشهبرداری از ستارگان و تعیین فواصل متمرکز بود. اما او در زمینه اخترفیزیک نیز پیشگام بود و تئوریها و دستاوردهای جدید فیزیک را در مطالعه تکامل ستارگان به کار گرفت.
پانهکوک همچنین به خاطر ترسیمهای دقیقش از کهکشان راه شیری مورد تحسین قرار گرفت؛ او برای تسهیل این کار در سال ۱۹۲۶ به جاوه (اندونزی) سفر کرده بود. او استدلال میکرد که این ترسیمها در مقایسه با عکسهای ایستا، روش برتری برای نقشهبرداری از کهکشان ما هستند، زیرا ذهن انسان میتواند اطلاعات حاصل از جریان مداوم مشاهدات پراکنده را با یکدیگر تلفیق و ترکیب کند.
در دوران اشغال، پانهکوک شروع به نوشتن کتابی به نام شوراهای کارگری کرد که در آن دیدگاههای سیاسی متأخر خود را سیستماتیک نمود. او در سراسر این اثر، ادعاها و پیشبینیهایی را مطرح کرد که سپس به سرعت اهمیت آنها را کم جلوه داد. پانهکوک نگاه دترمینستی خود به تاریخ را حفظ کرد، اما اعتراف نمود که تاریخ تا کنون آنطور که او پیشبینی میکرده پیش نرفته است.
در نتیجهگیری این کتاب که در ترجمه انگلیسی حذف شد، پانهکوک نوشت که طبقه کارگر اساساً در طول جنگ جهانی دوم به عنوان یک طبقه دیگر وجود خارجی نداشته است. او استدلال کرد که این طبقه «دیگر ارادهای برای تصمیمگیری درباره پیروی یا عدم پیروی از بورژوازی ندارد» و هرگونه حس هویت طبقاتی «با تسلیم عمومی همه طبقات در برابر ایدئولوژی سرمایه شسته شده و از بین رفته است».
آنچه باقی ماند، ایمان پانهکوک به سیر تکاملی تاریخ بود. او استدلال کرد که فاز جدیدی از سرمایهداری، سنتهای پیشین را محو خواهد کرد و «ذهن مردم را به روی تأثیرات مستقیم واقعیتهای جدید خواهد گشود» به طوری که ایده شوراهای کارگری دوباره احیا شود. اما تاریخ باز هم پانهکوک را ناامید کرد. او کمی پیش از مرگش در سال ۱۹۶۰ با اندوه گفت: «تمام آنچه در این چند سال اخیر نوشتیم، کاملاً ناخوانده و به فروش نرفته باقی ماند.»
مارکسیسم پانهکوک با کشمکش میان جبرگرایی تاریخی و تأکید او بر «روح» — یعنی عمل آگاهانه و تعهد — مشخص میشد. او در اواخر زندگی خود، با فرودست کردن امر دوم در برابر امر اول، این تناقض را حل کرد و مدعی شد که روح ناگزیر به شکلی خاص و در نتیجه تحولات اقتصادی تکامل خواهد یافت. پانهکوک که تمایل داشت «روح» را به عنوان پدیدهای مستقل و قائمبهذات تصور کند، تشخیص نداد که احزاب و جنبشها میتوانند تجسمبخش روح سوسیالیستی باشند و آن را زنده نگه دارند. آن «روابط واقعی» که او در سال ۱۹۰۹ دربارهشان نوشته بود، شامل چنین سازمانهایی نیز میشد.
هنگامی که کارگران از سوسیالیسم فاصله گرفتند، پانهکوک تنها میتوانست آن را به عنوان نتیجه ایدههای «منسوخ» یا تأثیر ایدئولوژیهای بورژوایی تغییر دهد. او شیوههایی را که طبقه کارگر توسط ساختارهایی چون امپریالیسم، استعمار و دولت-ملت تکهتکه شده بود، ندید. اگرچه تاریخ در نهایت از پانهکوک پیشی گرفت و او را پشت سر گذاشت، اما بینشهای اولیه او درباره روح، سازماندهی خودجوش و اهمیت هدف سوسیالیستی، همچنان دستاوردهایی ارزشمند برای جنبش رهایی طبقه کارگر به شمار میروند.