مصاحبه با پل ماتیک
27-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
24 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
پل ماتیک
مصاحبه با پل ماتیک
Lotta Continua
1977
منبع : آرشیو کوراشه ؛
رونویسی : توسط اندی بلاندن ، برای marxists.org، ۲۰۰۳.
برگردان:آرمان جمهور
سوال : به نظر میرسد که ما وارد دوره جدیدی از بحرانهای جدی اقتصادی و اجتماعی میشویم. ویژگیهای جدید این دوره در مقایسه با دهه ۱۹۳۰ چیست؟
پاسخ : دلایل اساسی بحران فعلی همان دلایلی است که باعث ایجاد همه بحرانهای سرمایهداری قبلی شده است. اما همه بحرانها از نظر شروع، واکنشهای ناشی از آنها و نتیجهشان، ویژگیهای خاصی نیز دارند. تغییر ساختار سرمایه، این ویژگیهای خاص را توضیح میدهد. به طور کلی، یک بحران پس از یک دوره انباشت سرمایه موفق رخ میدهد، که در آن سودهای تولید شده و محقق شده برای حفظ نرخ انبساط معینی کافی است. این وضعیت رونق سرمایهداری مستلزم افزایش مداوم بهرهوری نیروی کار است، به اندازهای که بتواند کاهش نسبی سودآوری ناشی از تغییر ساختار سرمایه را جبران کند. جستجوی رقابتی و بنابراین کورکورانه سود از سوی سرمایههای فردی، نمیتواند ترکیب متغیر سرمایه/کار سرمایه اجتماعی را نادیده بگیرد. بحران زمانی فوران میکند که عدم تناسب فزایندهای بین نرخ سود مورد نیاز برای سرمایه اجتماعی و نرخ انباشت لازم آن، گسترش بیشتر آن را ممنوع میکند. این اختلاف اساسی اما از نظر تجربی غیرقابل اثبات، از نظر روابط بازار به عنوان فقدان تقاضای مؤثر مطرح میشود، که تنها بیان دیگری از فقدان انباشتی است که تقاضای مؤثر به آن وابسته است.
قبل از سال ۱۹۳۰، دورههای رکود با رویههای ضد تورمی پاسخ داده میشدند، یعنی با اجازه دادن به «قوانین بازار» تا روند خود را طی کنند، با این انتظار که دیر یا زود فعالیت اقتصادی رو به زوال، تعادل از دست رفته عرضه و تقاضا را بازگرداند و در نتیجه سودآوری سرمایه را احیا کند. با این حال، بحران ۱۹۳۰ بسیار عمیق و گسترده بود تا این روش سنتی برای مقابله با آن امکانپذیر باشد. این بحران با رویههای تورمی پاسخ داده شد - یعنی با مداخلات دولتی در مکانیسم بازار، تا مرز جنگ بینالمللی، برای بازسازی اقتصاد جهانی از طریق تمرکز اجباری سرمایه به هزینه سرمایههای ملی ضعیفتر، و با نابودی کامل سرمایه در هر دو شکل پولی و فیزیکی آن. با تأمین مالی از طریق کسری بودجه دولت، یعنی با روشهای تورمی، نتایج همچنان ضد تورمی بودند، اما در مقیاسی بسیار بزرگتر از آنچه قبلاً با اتکای منفعلانه به «قوانین بازار» انجام شده بود. دوره طولانی رکود اقتصادی و جنگ جهانی دوم و تخریب عظیم سرمایه ناشی از آن، شرایطی را برای یک دوره فوقالعاده طولانی از گسترش سرمایه در کشورهای پیشرو غربی ایجاد کرد.
هم تورم منفی و هم تورم در آن زمان به نتیجه یکسانی، یعنی افزایش جدید سرمایه، منجر شدند و متعاقباً و به طور متناوب در تلاش برای تضمین ثبات اقتصادی و اجتماعی تازه به دست آمده مورد استفاده قرار گرفتند. بدون شک، از طریق تأمین مالی کسری بودجه، یعنی از طریق اعتبار، میتوان به اقتصاد راکد جان بخشید. اما حفظ نرخ سود سرمایه به این روش و در نتیجه تداوم شرایط رونق امکانپذیر نیست. در آن زمان فقط مسئله زمان مطرح بود تا مکانیسم بحران تولید سرمایه دوباره خود را نشان دهد. اکنون آشکار است که صرفاً در دسترس بودن اعتبار برای گسترش تولید، راه حلی برای بحران نیست، بلکه یک سیاست موقت و زودگذر با اثرات "مثبت" موقت است. اگر با افزایش واقعی سرمایه، مبتنی بر سود بیشتر، دنبال نشود، باید خود به خود فرو بریزد. "راه حل کینزی" صرفاً به یک وضعیت بحرانی جدید با بیکاری فزاینده و تورم فزاینده منجر شده است - که هر دو به یک اندازه برای سیستم سرمایهداری مضر هستند.
بحران کنونی هنوز به آن درجه از ویرانی که در دهه ۱۹۳۰ از رکود به جنگ منجر شد، نرسیده است. اگرچه اقدامات ضد رکود قادر به غلبه بر بحران فعلی نیستند، اما تا حدودی فلاکت اجتماعی ناشی از کاهش فعالیت اقتصادی را کاهش میدهند. اما در یک اقتصاد سرمایهداری راکد، این اقدامات خود به عناصری در وخامت بیشتر آن تبدیل میشوند. آنها بازیابی نقطه شروع برای یک رونق جدید را دشوارتر میکنند. همچنین درجه «ادغام» بینالمللی اقتصاد سرمایهداری، از طریق سیاستهای تجارت آزاد و ترتیبات پولی، به طور پیوسته توسط رکود عمیقتر تضعیف میشود. گرایشهای حمایتگرایانه، بازار جهانی را بیش از پیش آشفته میکند. از آنجایی که نمیتوان بر رکود غلبه کرد، مگر به قیمت جمعیت کارگر، بورژوازی باید تمام ابزارهای موجود، اقتصادی و همچنین سیاسی، را برای کاهش سطح زندگی کارگران امتحان کند. افزایش بیکاری، اگرچه تا حدودی کمک میکند، اما برای کاهش دستمزدها به اندازه کافی برای افزایش سودآوری سرمایه کافی نیست. درآمد تمام لایههای غیرسرمایهداری جامعه باید کاهش یابد، به اصطلاح اقدامات رفاهی باید کاهش یابد، در تلاشی برای رسیدن به آن سودآوری سرمایه که امکان گسترش بیشتر آن را فراهم میکند. اگرچه نرخ سریع تورم این تأثیر را دارد، اما محدودیتهای آن نیز در هرج و مرج فزاینده تولید سرمایهداری و در جامعه به طور کلی است. به عنوان یک سیاست دائمی، موجودیت خود سیستم را تهدید میکند.
سوال : در این رابطه، نقش چپ، به ویژه حزب کمونیست را چگونه میبینید؛ معنای کمونیسم اروپایی چیست؟
پاسخ : باید بین «چپ عینی» در جامعه، یعنی پرولتاریا به معنای دقیق کلمه، و چپ سازمانیافته که صرفاً ماهیت پرولتاریایی ندارد، تمایز قائل شد. در درون چپ سازمانیافته، به هر حال در ایتالیا، حزب کمونیست موقعیت مسلط را دارد. در این زمان خاص، به احتمال زیاد «سیاستهای چپ» را علیرغم مخالفت سایر سازمانها، چه در چپ و چه در راست، تعیین میکند. اما حزب کمونیست به معنای سنتی یک سازمان کمونیستی نیست. مدتهاست که به یک تشکل سوسیال دموکرات، یک حزب اصلاحطلب، در درون نظام سرمایهداری تبدیل شده و بنابراین خود را به عنوان یک ابزار حمایتی ارائه میدهد. در عمل، این حزب برای برآورده کردن آرزوهای بورژوازی رهبری خود و نیاز بوروکراسی آن، با میانجیگری بین کار و سرمایه به منظور حفظ وضع موجود اجتماعی، وجود دارد. واقعیت پیروی طبقه کارگر بزرگ آن از این امر، نشاندهنده عدم آمادگی یا عدم تمایل کارگران برای سرنگونی نظام سرمایهداری و تمایل آنها به یافتن، در عوض، سازگاری با آن است. این توهم که این امر امکانپذیر است، از سیاستهای فرصتطلبانه حزب کمونیست پشتیبانی میکند. از آنجا که رکود طولانی مدت، نظام سرمایهداری را تهدید به نابودی میکند، برای حزب کمونیست و همچنین سایر سازمانهای اصلاحطلب ضروری است که به بورژوازی برای غلبه بر شرایط بحرانی کمک کنند. بنابراین، آنها باید سعی کنند از اقدامات طبقه کارگر که ممکن است بهبود سرمایهداری را به تأخیر بیندازد یا از آن جلوگیری کند، جلوگیری کنند. به محض اینکه نظام خود را در معرض خطر فعالیتهای طبقه کارگر که نمیتوانند در چارچوب نظام سرمایهداری بحرانزده ارضا شوند، ببیند، سیاستهای اصلاحطلبانه و فرصتطلبانه آنها آشکارا ماهیت ضد انقلابی به خود میگیرد.
«یوروکومونیسم» که توسط حزب کمونیست مطرح میشود، معنایی ندارد، زیرا کمونیسم نه یک مقوله جغرافیایی، بلکه یک مقوله اجتماعی است. این اصطلاح پوچ، تلاشی از سوی احزاب کمونیست اروپایی برای متمایز کردن نگرشهای فعلی خود از سیاستهای گذشته است؛ این اعلامی است مبنی بر اینکه هدف قبلی، هرچند مدتها فراموش شده، سرمایهداری دولتی، به نفع اقتصاد مختلط سرمایهداری امروزی کنار گذاشته شده است. «یوروکومونیسم» درخواستی برای به رسمیت شناختن رسمی و ادغام کامل در سیستم سرمایهداری است که البته به معنای ادغام در دولت-ملتهای مختلفی است که قلمرو اروپا را تشکیل میدهند. این تلاشی برای «مسئولیتهای» بزرگتر در درون سیستم سرمایهداری و دولتهای آن و وعدهای برای عدم ایجاد اختلال در میزان محدود همکاری کشورهای سرمایهداری در چارچوب اروپا و پرهیز از تمام فعالیتهایی است که ممکن است اجماع ظاهری بین شرق و غرب را مختل کند. این به معنای گسست رادیکال از بخش سرمایهداری دولتی جهان نیست، بلکه صرفاً به رسمیت شناختن این است که این بخش نیز، علیرغم تفاوتهای اجتماعی-اقتصادی باقیمانده بین نظامهای سرمایهداری خصوصی و دولتی، علاقهمند به گسترش نظام سرمایهداری دولتی از طریق انقلابی نیست، بلکه خواهان ادغام کاملتر در بازار جهانی سرمایهداری است.
سوال : چه امکاناتی برای اقدام انقلابی یا اقدامی که میخواهد برای انقلاب آینده آماده شود، وجود دارد؟ چه امکاناتی را برای کارگران، بیکاران، دانشجویان و گروههای چپ میبینید؟
پاسخ : اقدامات انقلابی علیه کل سیستم - برای سرنگونی آن - انجام میشوند. این امر مستلزم اختلال عمومی جامعه است که از کنترل سیاسی خارج میشود. تاکنون، چنین اقدامات انقلابی فقط در ارتباط با فاجعه اجتماعی، مانند آنچه در اثر جنگهای شکستخورده و نابسامانیهای اقتصادی مرتبط با آن رخ داده ، پدید آمده است. این بدان معنا نیست که چنین موقعیتهایی پیششرط مطلق انقلاب هستند، اما نشاندهنده میزان فروپاشی اجتماعی است که مقدم بر تحولات انقلابی است. انقلاب باید اکثریت جمعیت فعال را درگیر کند. نه ایدئولوژی، بلکه ضرورت، تودهها را به حرکت انقلابی میآورد. فعالیتهای حاصل، ایدئولوژی انقلابی خود را تولید میکنند، یعنی درک آنچه باید انجام شود تا از مبارزه علیه مدافعان سیستم پیروزمندانه بیرون بیاییم. در حال حاضر، امکانات برای اقدام انقلابی بسیار کم است، زیرا شانس موفقیت عملاً صفر است. به دلیل تجربیات قبلی، طبقات حاکم انتظار فعالیتهای انقلابی را دارند و خود را بر این اساس مسلح کردهاند. قدرت نظامی آنها هنوز توسط اختلافات داخلی تهدید نمیشود. از نظر سیاسی، آنها هنوز از حمایت سازمانهای بزرگ کارگری و اکثریت جمعیت برخوردارند. آنها هنوز مکانیسمهای دستکاری اقتصاد را به طور کامل نیاموختهاند، و علیرغم رقابت فزاینده بینالمللی برای سود رو به کاهش اقتصاد کار، آنها در سراسر جهان علیه شورشهای پرولتاریا در هر کجا که رخ دهد متحد هستند. در این جبهه مشترک، رژیمهای به اصطلاح سوسیالیستی نیز یافت میشوند؛ در دفاع از روابط طبقاتی استثمارگرانه خود.
در حالی که یک انقلاب سوسیالیستی در این مرحله از توسعه بیش از حد مشکوک به نظر میرسد، تمام فعالیتهای طبقه کارگر در دفاع از منافع خود، دارای یک ویژگی انقلابی بالقوه هستند، زیرا سرمایهداری خود را در وضعیت فروپاشی میبیند که ممکن است برای مدت طولانی ادامه یابد. هیچ کس به دلیل فقدان دادههای مرتبط قادر به پیشبینی ابعاد رکود نیست. اما همه با بحران واقعی روبرو هستند و باید به آن واکنش نشان دهند، بورژوازی به روش خود، طبقه کارگر به روشهای مخالف. در دورههای ثبات نسبی اقتصادی، مبارزه کارگران با مجبور کردن بورژوازی به اتخاذ راههای مؤثرتر برای افزایش بهرهوری کار، به منظور حفظ نرخ سود لازم، انباشت سرمایه را تسریع میکند. دستمزدها و سودها ممکن است بدون ایجاد اختلال در گسترش سرمایه، با هم افزایش یابند. با این حال، یک رکود، این افزایش همزمان (هرچند نابرابر) سود و دستمزد را به پایان میرساند. سودآوری سرمایه باید قبل از از سرگیری فرآیند انباشت، احیا شود. مبارزه بین کار و سرمایه اکنون شامل وجود خود سیستم است، همانطور که به گسترش مداوم آن وابسته است. از نظر عینی، مبارزه اقتصادی عادی، پیامدهای انقلابی و در نتیجه اشکال سیاسی به خود میگیرد، زیرا یک طبقه فقط میتواند به قیمت دیگری موفق شود. طبقه کارگر نیازی ندارد مبارزه خود را به عنوان راهی به سوی انقلاب تصور کند، در شرایط زوال مداوم سرمایهداری، مبارزاتش کاملاً جدا از هرگونه آگاهی، معانی انقلابی به خود میگیرد.
البته، کارگران ممکن است آماده باشند تا سهم کمتری از محصول اجتماعی را بپذیرند، تنها برای جلوگیری از مصائب رویاروییهای طولانی با بورژوازی و دولت آن. اما این ممکن است برای ایجاد یک رونق اقتصادی جدید کافی نباشد و در نتیجه برای متوقف کردن بیکاری رو به رشد کافی نباشد. شکاف بین شاغلین و بیکاران، در حالی که یک ضرورت سرمایهداری است، در شرایط رکود و زوال اقتصادی به یک معضل سرمایهداری با بیکاری رو به رشد مداوم تبدیل میشود. اگر کسی بخواهد به کارگران پیشنهاد دهد که چگونه به بحران رو به تعمیق واکنش نشان دهند، تنها چیزی که میتوان گفت این است که شاغلین و بیکاران را در سازمانهایی تحت کنترل مستقیم خود سازماندهی کنند و برای نیازهای فوری، صرف نظر از وضعیت اقتصاد و همکاری طبقاتی جنبش کارگری رسمی، مبارزه کنند. به عبارت دیگر، مبارزه با مبارزه طبقاتی همانطور که بورژوازی مبارزه میکند. برتری بورژوازی، یعنی دستگاه دولتی آن، باید با قدرتی بزرگتر همراه باشد، که در ابتدا تنها از طریق اختلال مداوم در فرآیند تولید، که اساس تمام قدرت سرمایهداری است، و با فعالیتهای بیوقفه بیکاران برای به زور گرفتن وسایل امرار معاش از بورژوازی، میتواند به آن دست یابد. تا آنجا که به دانشجویان رادیکال و گروههای انقلابی مربوط میشود، برای اینکه بتوانند به طور کلی مؤثر باشند، باید خود را در جنبشهای کارگران و بیکاران غرق کنند؛ نه برای تحقق هیچ برنامه خاصی از خود، بلکه برای بیان معنای مبارزه طبقاتی قریبالوقوع و جهتهایی که باید به دلیل قوانین قریبالوقوع تولید سرمایه اتخاذ کند.
سوال : شما چه نقشی برای خشونت، و به ویژه مبارزه مسلحانه، در فعالیتهای رادیکال قائل هستید؟
پاسخ : این سوالی نیست که بتوان با اختصاص دادن نقش مثبت یا منفی به خشونت به آن پاسخ داد. خشونت برای سیستم حتمی است و بنابراین برای کار و سرمایه ضروری است. همانطور که بورژوازی فقط به واسطه کنترل خود بر ابزار تولید میتواند وجود داشته باشد، باید از این کنترل با ابزارهای فرااقتصادی، از طریق انحصار خود بر ابزارهای سرکوب، دفاع کند. امتناع از کار، مالکیت ابزار تولید را بیمعنی میکند، زیرا تنها فرآیند کار است که سود سرمایهدار را به بار میآورد. بنابراین، مبارزه «صرفاً اقتصادی» بین کار و سرمایه منتفی است. بورژوازی همیشه این مبارزه را هر جا که با تهدید جدی سودآوری سرمایه، موجودیت خود را تهدید کند، با خشونت تکمیل خواهد کرد. به کارگران اجازه نمیدهد بین روشهای غیرخشونتآمیز و خشونتآمیز مبارزه طبقاتی یکی را انتخاب کنند. این بورژوازی است که با در اختیار داشتن دستگاه دولتی، تعیین میکند که در هر مورد خاص کدام یک را انتخاب کند. خشونت را فقط میتوان با خشونت پاسخ داد، حتی اگر سلاحهای به کار رفته به شدت نابرابر باشند. در اینجا هیچ سوال اصولی مطرح نیست، بلکه صرفاً واقعیت ساختار طبقاتی اجتماعی مطرح است.
با این حال، سؤالی که مطرح میشود این است که آیا عناصر رادیکال در مبارزات ضد سرمایهداری باید ابتکار عمل را در استفاده از خشونت به دست بگیرند یا خیر، به جای اینکه تصمیم را به بورژوازی و مزدورانش واگذار کنند. البته ممکن است موقعیتهایی وجود داشته باشد که بورژوازی آمادگی نداشته باشد و درگیری خشونتآمیز با نیروهای مسلح آن به نفع انقلابیون باشد. اما کل تاریخ جنبشهای رادیکال به وضوح نشان میدهد که چنین اتفاقات تصادفی بیفایده است. از نظر نظامی، بورژوازی همیشه دست بالا را خواهد داشت، مگر اینکه جنبش انقلابی چنان ابعادی به خود بگیرد که با تجزیه یا انحلال نیروهای مسلح خود، بر خود دستگاه دولتی تأثیر بگذارد. تنها در ارتباط با جنبشهای تودهای بزرگ، که بافت اجتماعی را کاملاً مختل میکنند، میتوان ابزار سرکوب و در نتیجه ابزار تولید را از طبقات حاکم گرفت.
بیهودگی رویاروییهای نظامیِ ناهماهنگ نتوانسته است مانع آنها شود. علاوه بر این، موقعیتهایی پیش میآید که چنین رویاروییهایی ماشه را برای چیزهای بزرگتر رها میکند و من را به جنبشهای تودهای سوق میدهد، مانند آنچه که عموماً پیششرط خشونت انقلابی است. به همین دلیل است که اصرار بر عدم خشونت و تبدیل خشونت به امتیاز انحصاری طبقه حاکم بسیار خطرناک است. اما در اینجا ما از موقعیتهای بسیار بحرانی صحبت میکنیم، نه از آنهایی که در حال حاضر در کشورهای سرمایهداری وجود دارند، و همچنین در مورد نیروهای مسلح بزرگ و به اندازه کافی مسلح که قادر به مبارزه خود برای مدت زمان قابل توجهی هستند. در غیاب چنین موقعیتهای بسیار بحرانی، چنین اقداماتی چیزی بیش از خودکشی جمعی نیست، که برای بورژوازی ناخوشایند نیست. آنها ممکن است از نظر اخلاقی یا حتی زیباییشناختی مورد تقدیر قرار گیرند، اما به مسیر انقلاب پرولتری خدمت نمیکنند، مگر با ورود به فولکلور انقلابی.
برای انقلابیون، از نظر روانی بسیار دشوار، اگر نگوییم غیرممکن، است که صدای خود را علیه اعمال بیهوده «عدالت انقلابی» توسط گروهها و افراد تروریستی بلند کنند. حتی مارکس، که از همه اشکال اقدامات پوچگرایانه بیزار بود، نمیتوانست از شاهکارهای تروریستی «اراده مردم» روسیه به وجد نیاید. در واقع، نمیتوان صرفاً با اذعان به بیهودگی آن، از ضدترور گروههای انقلابی جلوگیری کرد. عاملان آنها نه با این باور که اقداماتشان مستقیماً به تغییر اجتماعی منجر میشود، بلکه با ناتوانی خود در پذیرش بیچون و چرایی و وحشت دائمی بورژوازی که به چالش کشیده نشده است، تحریک میشوند. و هنگامی که درگیر ترور غیرقانونی میشوند، ترور قانونی آنها را مجبور میکند تا پایان تلخ به فعالیتهای خود ادامه دهند. این نوع افراد خود محصول جامعه طبقاتی و پاسخی به وحشیگری فزاینده آن هستند. ایجاد اجماع با بورژوازی و محکوم کردن فعالیتهای آنها از دیدگاه پرولتاریا بیمعنی است. کافی است که بیهویتی آنها را تشخیص دهیم و به دنبال راههای مؤثرتری برای غلبه بر وحشت همیشگی سرمایهداری توسط اقدامات طبقاتی پرولتاریا باشیم.