مبارزه طبقاتی، بخشی حیاتی از انقلاب آمریکا بود
27-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
19 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
مبارزه طبقاتی، بخشی حیاتی از انقلاب آمریکا بود
نویسنده: تام کاتِرهام (Tom Cutterham)
ژاکوبن https_jacobin.com
Class Struggle Was a Crucial Part of the American Revolution
برگردان فارسی:شوراها
انقلاب آمریکا با موجی از فعالیتهای سیاسی طبقه کارگر در هر دو سوی اقیانوس اطلس همراه بود. مبارزه علیه سلطه بریتانیا، پا به پای مبارزهای دیگر بر سر اینکه چه کسی بر آمریکای پس از استقلال مسلط خواهد شد، پیش رفت.
تضاد طبقاتی، مضمونی نادیده گرفتهشده اما حیاتی در انقلاب آمریکاست. بسیاری از مورخان، قانون اساسی آمریکا را پاسخ نخبگان این کشور به تهدیدِ سیاستهای دموکراتیکِ بازتوزیعی (ثروت) میدانند.
در اواخر سال ۱۷۷۶، در حالی که جنگ استقلال در مستعمرات آمریکا جریان داشت، یک نقاش ساختمانِ بیستوچهار ساله به نام جیمز آیتکن وارد مهمترین کارخانه کشتیسازی نیروی دریایی بریتانیا شد و آنجا را به آتش کشید. خسارت سنگین بود؛ برآوردهای هزینه تعمیرات، دو برابر ارزش چای ویرانشده در بندر بوستون در سه سال قبل از آن بود.
احساس تهدیدی که نخبگان حاکم بریتانیا تجربه کردند نیز بسیار عمیق بود. امروزه افراد کمی اقدامات خرابکارانه آیتکن را علیه ماشین جنگی بریتانیا به یاد میآورند. اما این اقدامات، شایسته آن هستند که به عنوان بخشی از مبارزه وسیعتر کارگران در دو سوی اطلس که به وقوع انقلاب آمریکا کمک کرد، به رسمیت شناخته شوند.
رفتار پرشور
سه سال قبل از این حادثه، آیتکن در فیلادلفیا بود. در آنجا، طبقه کارگر شهری از اواسط دهه ۱۷۶۰ به تدریج رهبری سیاسی را به دست گرفته بود. برخی از مردم از حس اعتمادبهنفس و برابریخواهی آنها وحشتزده شده بودند. به گفته یک روحانی:
«فقیرترین کارگر در ساحل رودخانه دلاور فکر میکند همانقدر حق دارد نظرات خود را در امور مذهبی یا سیاسی با آزادی بیان کند که یک نجیبزاده یا دانشمند.»
کارگران فیلادلفیا که در «کمیتههای میهنپرست» سازماندهی شده بودند و آگاهانه برای عبور از شکافهای قومی و مذهبی تلاش میکردند، تضاد با قدرت امپراتوری بریتانیا را به جلو راندند. آنها نیز مانند همرزمان خود در بوستون و دیگر شهرهای بندری، آرمان آزادی مستعمراتی را فرصتی برای تغییر موازنه قدرت اجتماعی میدیدند.
آیتکن احتمالا در میان جمعیت هشت هزار نفری فیلادلفیاییها (حدود یکچهارم جمعیت شهر) بود که برای تظاهرات علیه «طرح منفور چایِ» شرکت هند شرقی بریتانیا گرد هم آمده بودند؛ طرحی که به تعبیر نویسندهای با نام مستعار «یک مکانیک» در روزنامه فیلادلفیا گازت، «کل ایالات» هند را به «مصیبتهای ظلم، بردگی، قحطی و تیغ شمشیر» کشانده بود.
اهالی فیلادلفیا از قبل میدانستند که جمعیتی در بوستون، محموله چای خود را به دریا ریختهاند. اکنون بازرگانان و وکلای جناح میانهروی جنبش میهنپرستان امیدوار بودند از این نوع نقضِ مهارنشدنیِ حق مالکیت جلوگیری کنند. اما در کمال ناامیدیِ آنها، جمعیت فیلادلفیا به همتایان بوستونی خود وفادار ماندند و از «رفتار پرشور آنها در نابود کردن چای» حمایت کردند.
درس گرفتن از لندن
چنین ناآرامیهای عمومی هرگز منحصر به مستعمرات نبود. اگر بگوییم کارگران و سازماندهندگان سواحل آمریکای شمالی قدمهای خود را از همسفرانشان در لندن آموختند، اغراق نکردهایم. در آنجا، یعنی در قلب امپراتوری، ناآرامی علیه فساد و استبداد دولتی توسط ائتلاف مشابهی از کارگران، پیشهوران و متحدان طبقه متوسط آنها رهبری میشد.
جان ویلکس، که از سال ۱۷۶۲ رهبر تودههای لندن بود، نماد مخالفت مردمی در هر دو سوی اقیانوس به شمار میرفت. وقتی او در سال ۱۷۶۸ به اتهام افترا زندانی شد، شورشهایی در گرفت و چندین تن از حامیانش توسط نیروهای سلطنتی کشته شدند. تا سال ۱۷۷۴، ویلکس هم نماینده پارلمان و هم شهردار لندن بود؛ خاری همیشگی در چشم دولت و الهامبخش بسیاری از میهنپرستان در آن سوی اطلس.
زمانی که جیمز آیتکن در بهار ۱۷۷۵ به انگلستان بازگشت، بحران در مستعمرات به یک جنگ مسلحانه تبدیل شده بود و ارتشی برای سرکوب شورش بسیج میشد. آیتکن که در لیورپول پیاده شده بود، بخشی از مسیر بازگشت خود به لندن را با ثبتنام در هنگهای تازه تاسیس، گرفتن پاداش ثبتنام و سپس فرار از خدمت طی کرد.
بیشتر گفتگوها در شهرها و شهرکهای انگلیسی درباره این بود که جنگ چقدر به تجارت دو سوی اطلس آسیب میزند؛ امری که به نوبه خود به معنای از دست رفتن مشاغل و امرار معاش مردم کارگر بود. در حالی که بازرگانان دچار مرزبندی و اختلاف بودند، پایدارترین حمایتها از شورشیان آمریکایی از سوی کسانی — از جمله فقرا — صورت میگرفت که در این مبارزه چیزی فراتر از فراز و نشیبهای تجاری میدیدند.
اقتدار قانونی
انگیزه برابریخواهانه و دموکراتیکِ پشتِ انقلاب، خود را در لحظات اقدام تودهها در اسکلهها، خیابانها و بازارها نشان میداد، اما در عین حال در مجموعهای از متون انقلابی نیز متبلور شده بود. نویسندگانی مانند جیمز برگ (آموزگار مدرسه)، در نوشتههای خود علیه انباشت قدرت سیاسی در دست یک طبقه حاکمِ کوچک و تضعیف حکومتِ نمایندگی از طریق رشوه و پارتیبازیهای اجرایی، بهشدت موضع میگرفتند.
برگ نوشت:
«تمام اقتدار قانونی از مردم نشأت میگیرد.»
با این حال، او خاطرنشان کرد که فقرا «کاملا از سهم خود در قدرت محروم شدهاند». برگ در جلد پایانی رساله خود که در سال ۱۷۷۵ منتشر شد، خواستار دگرگونی همهجانبه دولت بریتانیا شد. او هشدار داد:
«وقتی مردم احقاق حق را به دست خود بگیرند، وای بر مستبدان.»
دیگران، مانند کاترین مِکالی (مورخ)، فراخوانهای انقلابی مشابهی دادند. او در جزوهای که گسترش استبداد از مستعمرات به کشور مادر (انگلستان) را پیشبینی میکرد، نوشت:
«به پا خیزید هموطنانم! به پا خیزید! و در یک تلاش همگانی متحد شوید.»
این همان ادبیات و لفاظیهایی بود که آیتکن هنگام بازگشت به خانه از سفر کوتاهش به مستعمرات با آنها مواجه شد و به او کمک کرد تا سهم خود را در سرنگونی استبداد امپراتوری تصور کند. ریچارد پرایس، اقتصاددان سیاسی و واعظ، در اوایل سال ۱۷۷۶ نوشت: «به نظر میرسد انقلابی مهم در امور این پادشاهی در حال نزدیک شدن است.» این شاید آخرین فرصت برای احیای آزادیِ ازدسترفته شهروندان عادی بود.
ناچیزترین حشره
مورخان گاهی اهمیت ماهیت انقلابی این متون بریتانیایی را کم جلوه دادهاند و آنها را در مقایسه با حمله همهجانبه به نظام پادشاهی که توماس پین — که خود تازه مهاجرت کرده بود — در فیلادلفیا تحت عنوان کتاب «عقل سلیم» (Common Sense) منتشر کرد، ضعیفتر دانستهاند. با این حال، این متون در بافتار و زمانه خود به همان اندازه آتشین بودند.
این متون به گونهای نوشته شده بودند که از اتهامات فتنهانگیزی (که ویلکس را در دهه ۱۷۶۰ گرفتار کرده بود) فرار کنند، اما برای کسانی که آماده درک پیام پنهان آنها بودند، به راحتی قابل تفسیر بودند. آیتکن یکی از این خوانندگان بود. در اواسط سال ۱۷۷۶، او خود را برای پیوستن به مبارزه آماده میکرد.
آیتکن یک گرگ تنها نبود. او قبل از اینکه کمپین خرابکاری خود را پیش ببرد، به پاریس سفر کرد تا با فرستاده میهنپرستان در اروپا، یعنی یک بازرگان اهل کنتیکت به نام سیلاس دین، مشورت کند. او در آنجا گفتگویی با «دین» داشت که به آشکار شدن انگیزه اصلی و زیربنایی بسیاری از انقلابیون کمک میکند. آیتکن از دین پرسید: «آیا انتقام گرفتن از کسانی که به شما ظلم میکنند درست است؟»
دین پاسخ داد:
«به صحرا برو و پا روی ناچیزترین حشره بگذار و ببین آیا دستکم تلاش نمیکند به سمت تو برگردد و گزندت بزند؟»
این تصویر که به قرن شانزدهم و اولین دوره بزرگ حصارکشی زمینها در حومه انگلستان برمیگردد، یادآور پرچم مار زنگی است که توسط کریستوفر گادزدن، انقلابی کارولینای جنوبی استفاده میشد. این تصویر دلالت بر این دارد که حتی ضعفا نیز غریزهای طبیعی برای مقاومت دارند. این همان چیزی بود که آیتکن میخواست بشنود.
پرتره ای از انقلابی و خرابکار بریتانیایی جیمز آیتکن (۱۷۵۲–۱۷۷۷)، ملقب به «جان نقاش»
«خداحافظ آریستوکراسی»
نخبگان مستعمراتی البته ایدههای خودشان را داشتند که گاهی بر اساس همین تصاویر ریشهدار شکل گرفته بود. گاورنر موریس، وکیل نیویورکی را در نظر بگیرید که بعدها دیباچه قانون اساسی آمریکا را نوشت. او در سال ۱۷۷۴ میتوانست ببیند که بحران مستعمراتی به سمت افزایش قدرت طبقه کارگر گرایش دارد.
او در نامه مشهور خود به جان پن، فرماندار پنسیلوانیا نوشت:
«عوام شروع به فکر کردن و استدلال کردهاند. خزندگان فقیر! شک نکنید که قبل از ظهر نیش خواهند زد» و سپس اضافه کرد: «خداحافظ آریستوکراسی (اشرافسالاری).»
موریس و مردانی مانند او، از جمله بسیاری از متمولترین بردهداران و ثروتمندترین سرمایهداران مستعمرات، در نهایت راههایی برای بهرهمندی از تلاطمهای انقلاب یافتند. آنها دولتی را بنا کردند که به تحکیم سیستم بردهداری، تسهیل گسترش آن به سمت غرب و حفظ قدرت نخبگان پولدار در راس جامعه آمریکا کمک کرد.
آنها با حمایت بسیاری از سفیدپوستان فقیر که مشتاق دسترسی به زمین و امنیت اقتصادیِ ناشی از آن بودند، جنگ نسلکشی مستعمرهنشینان علیه بومیان آمریکا را نیز تشدید کردند. با این حال، مردانی مانند موریس از همان ابتدا میدانستند که مبارزه آنها باید در دو جبهه انجام شود: علیه بریتانیا و علیه دموکراسی.
وارد کردن چنین ضربهای برعکس، ریچارد پرایس، کاترین مکالی و دوستانشان، مبارزه مستعمرهنشینان را راهی به سوی امکانات دموکراتیک جدید در بریتانیا و فراتر از آن میدانستند. تمرکز آنها کمتر بر ساختن کشورهای مستقل جدید در آن سوی اقیانوس و بیشتر بر تضعیف قدرت سهمگین طبقه حاکم امپراتوری بریتانیا بود.
این همان برنامهای بود که آیتکن هنگام آتش زدن کارخانه کشتیسازی پورتسموث دنبال میکرد. همه میدانستند که نیروی دریایی، محور اصلی قدرت بریتانیاست. او امیدوار بود با از بین بردن توانایی بریتانیا در ساخت و تعمیر کشتیها، «چنان ضربهای وارد کند که نیازی به تکرار نداشته باشد».
همانطور که مشخص شد، آتشسوزی در پورتسموث — و آتشسوزیهای دیگری که آیتکن در بریستول (دومین شهر بزرگ تجارت برده بریتانیا) به راه انداخت — تاثیر تعیینکنندهای بر توانایی بریتانیا در جنگ نداشت. این شکست ارتش بریتانیا در ساراتوگا و به دنبال آن ورود همهجانبه فرانسه به جنگ در سال ۱۷۷۸ بود که واقعا بریتانیا را در موضع ضعف قرار داد.
با این حال، برای مدتی، حملات آتشافروزی آیتکن ترس را به دل حاکمیت بریتانیا انداخت. با رسیدن گزارشهایی از تلاشهای بیشتر برای اقدامات خرابکارانه در سراسر کشور، وزرای پادشاه باید با این واقعیت روبرو میشدند که بسیاری از مردم عادی آرزوی شکست آنها را در جنگ داشتند. وقتی یک طناب حیاتی در کشتی حامل لورد کارلایل به آمریکا برای مذاکرات صلح بریده شد، ارل ترسید که قربانی بعدی خرابکاریهای انقلابی باشد.
تلاش همگانی آسیبپذیری بریتانیا در زمان جنگ، فرصتهایی را برای مردم کارگر و متحدانشان در سراسر امپراتوری ایجاد کرد. در ایرلند، تودههای پیشهور دوبلین به تحمیل امتیازاتی در زمینه تجارت آزاد و بعدها استقلال قانونگذاری کمک کردند. با این حال، رهبران بریتانیا پاسخ موثری پیدا کردند؛ ایجاد شکاف بین کارگران سازمانیافته و متحدان طبقه متوسط آنها در جنبش میهنپرستان ایرلند. آنها با حمله به اتحادیههای کارگری نوپای دوبلین (که آنها را «منابع تنبلی، مستی و بیرحمی» مینامیدند)، حمایت جامعه تجاری را جلب کردند و تهدید قریبالوقوع شورش را دفع کردند.
در لندن نیز، همکاری دیرینه میان کارگران، پیشهوران و طبقه متوسط تجاری با نزدیک شدن به احتمال واقعی انقلاب، دچار گسست شد. وقتی تودههای عظیمی در تابستان ۱۷۸۰ به خیابانها آمدند، خانه قاضیالقضات را به آتش کشیدند، درهای زندانها را باز کردند و به مراکز قدرت امپراتوری مانند دفاتر شرکت هند شرقی حمله کردند، به نظر میرسید که آن «تلاش همگانی» که مکالی فراخوان داده بود، بالاخره فرا رسیده است.
برای چند روز، مقامات شهری بر اصول خود ایستادگی کردند و از اجازه دادن به نیروهای نظامی برای سرکوب قیام خودداری کردند. اما وقتی کار به جاهای باریک کشید، حتی جان ویلکس هم ترجیح داد که در کنار حاکمیت بایستد؛ او در حالی که جمعیت تلاش میکردند بانک انگلستان را نابود کنند، پشت موانع دفاعی ایستاد و با سلاح خود دو شورشگر را به ضرب گلوله کشت. در آن نقطه، ارتش بدون توجه به مقامات محلی وارد عمل شد و شورش را سرکوب کرد.
حتی در خود مستعمرات — که اکنون به ایالتهای مستقل و جمهوریخواه تبدیل شده بودند — ائتلاف فراطبقاتی میهنپرستان گاهی به خشونت آشکار کشیده میشد. در سال ۱۷۷۹ یک درگیری مسلحانه در فیلادلفیا، معروف به «نبرد فورت ویلسون»، بین شبهنظامیان طبقه کارگر و گروهی از بهاصطلاح جمهوریخواهان رخ داد که هدفشان جایگزینی قانون اساسی دموکراتیک پنسیلوانیا بود.
با فروکش کردن تهدید فوری بریتانیا در طول دهه ۱۷۸۰، تضاد طبقاتی با شدت فزایندهای پدیدار شد و در سال ۱۷۸۶ به شورش مسلحانه انجامید. بسیاری از مورخان، قانون اساسی سال بعد (۱۷۸۷) را پاسخ نخبگان آمریکایی به تهدید سیاستهای دموکراتیکِ بازتوزیعی میدانند.
کبوترها هم نوک میزنند بنابراین، انقلاب آمریکا مانند بسیاری از لحظات تاریخ طبقه کارگر، شایسته آن است که نه به عنوان یک پیروزی قلمداد شود و نه یک شکست، بلکه فصلی از یک مبارزه مداوم است. نیازی نیست که انقلاب صرفا به عنوان یک داستان اولیه برای شکلگیری ایالات متحده — و در نتیجه برای ظلم و وحشتی که ایالات متحده ایجاد کرده است — نادیده گرفته شود. الکساندریا اوکاسیو کورتز (سیاستمدار آمریکایی) وقتی گفت انقلابیون «علیه میلیاردرهای زمان خود» جنگیدند، حداقل تا حدی حق داشت.
مردانی مانند جیمز آیتکن جانشینان امروزی خود را در کسانی مییابند که از وسایل آتشزا برای خرابکاری در ابزارهای تخریب محیط زیست استفاده کردهاند، یا در فعالان گروه بریتانیایی «اقدام برای فلسطین» (Palestine Action) که برای از کار انداختن ماشینآلات جنگی مورد استفاده در غزه تلاش کردهاند.
انقلابی که آنها در آن درگیر هستند فراتر از هر مرز ملی است. این انقلاب از غریزه اولیه حیوانی برای آزادی و دفاع از خودِ جمعی نشأت میگیرد. همانطور که ویلیام شکسپیر در کلماتی آشنا برای سیلاس دین و جیمز آیتکن آورده است:
«کوچکترین کرم هم اگر لگدمال شود، به سمت شما برمیگردد / و کبوترها نیز برای محافظت از جوجههایشان نوک میزنند.»