هرگز با قیام بازی نکنید/فردریک انگلس
14-01-2026
بخش انقلابها و جنبشها
46 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
فردریک انگلس
هرگز با قیام بازی نکنید
فصل هفدهم: قیام
۱۸ سپتامبر ۱۸۵۲
برگردان،توضیحات و تحلیل : نادر کار
[این جمله در بخشی از یک مقاله/یادداشت است که انگلس در سال ۱۸۵۱–۱۸۵۲ دربارهٔ قیام (Insurrection) نوشته و شامل توضیحاتی دربارهٔ اینکه قیام مانند جنگ یک هنر است و قوانین خاص خود را دارد. در ترجمهٔ انگلیسی یکی از بندهای آن آمده:
“Firstly, never play with insurrection unless you are fully prepared to face the consequences of your play.”
یعنی: «نخست: هرگز با قیام بازی نکنید، مگر اینکه کاملاً آمادهٔ روبهرو شدن با عواقب آن باشید»
این متن از مجموعه آثار مارکس و انگلس (Marx–Engels Collected Works) گرفته شده و در بخش مربوط به مقالات انقلاب و ضد انقلاب در آلمان فصل هفدهم (Revolution and Counter-Revolution in Germany) منتشر شده است ]
+++++
درگیری اجتنابناپذیر میان مجلس ملی فرانکفورت و دولتهای ایالات آلمان سرانجام در روزهای نخست ماه مه ۱۸۴۹ به خصومت آشکار انجامید. نمایندگان اتریشی که دولتشان آنان را فراخوانده بود، جز چند تن از جناح چپ یا دموکرات، مجلس را ترک کرده و به کشور خود بازگشتند. بخش اعظم نمایندگان محافظهکار نیز که از چرخش قریبالوقوع اوضاع آگاه بودند، حتی پیش از آنکه دولتهای متبوعشان آنان را فراخوانند، از مجلس کناره گرفتند. بدینسان، حتی مستقل از عواملی که در نامههای پیشین نشان داده شد چگونه نفوذ جناح چپ را تقویت میکرد، همین ترک مواضع از سوی جناح راست کافی بود تا اقلیت پیشین به اکثریت مجلس بدل شود.
اکثریت جدید که هرگز در هیچ زمان گذشتهای رؤیای دستیابی به چنین بختی را هم در سر نپرورانده بود، از جایگاه اپوزیسیون به انتقادهای پرشور علیه ضعف، دودلی و سستی اکثریت قدیم و نایبالسلطنهٔ امپراتوری پرداخته بود. اما اکنون ناگهان فراخوانده شده بود تا جای همان اکثریت قدیمی را بگیرد و نشان دهد چه در چنته دارد. طبعاً انتظار میرفت کارنامهاش سرشار از انرژی، قاطعیت و فعالیت باشد. آنان ــ نخبگان آلمان ــ گمان میبردند بهزودی خواهند توانست نایبالسلطنهٔ فرتوت امپراتوری و وزیران مرددش را به جلو برانند، و اگر این کار ممکن نشد ــ که در آن تردیدی نبود ــ با توسل به حق حاکمیت مردم، آن دولت ناتوان را برکنار کرده و قوهٔ مجریهای پرتوان و خستگیناپذیر را جایگزین کنند که نجات آلمان را تضمین نماید. بیچارگان! حکومتشان ــ اگر بتوان نام حکومت بر چیزی نهاد که هیچکس از آن اطاعت نمیکرد ــ حتی از حکومت پیشینیانشان هم مضحکتر از کار درآمد.
اکثریت جدید اعلام کرد که علیرغم همهٔ موانع، قانون اساسی امپراتوری باید بیدرنگ اجرا شود؛ اینکه در ۱۵ ژوئیهٔ آینده مردم نمایندگان مجلس جدید را انتخاب کنند و این مجلس در ۱۵ اوت بعدی در فرانکفورت تشکیل جلسه دهد. این اعلام، در واقع اعلان جنگ آشکار علیه دولتهایی بود که قانون اساسی امپراتوری را به رسمیت نشناخته بودند؛ در رأس آنان پروس، اتریش و باواریا قرار داشتند که بیش از سهچهارم جمعیت آلمان را دربر میگرفتند. این اعلان جنگ نیز بهسرعت از سوی آنان پذیرفته شد. پروس و باواریا نمایندگان اعزامی خود به فرانکفورت را فراخواندند و تدارکات نظامیشان را علیه مجلس ملی شتاب بخشیدند. در مقابل، تظاهرات حزب دموکرات (در بیرون از پارلمان) در حمایت از قانون اساسی امپراتوری و مجلس ملی، هرچه بیشتر خصلتی آشفته و خشونتآمیز یافت و تودهٔ کارگران، به رهبری افراطیترین عناصر، آماده بودند سلاح به دست گیرند؛ آن هم در راهی که اگر کاملاً راه خودشان نبود، دستکم فرصتی فراهم میکرد تا با زدودن زوائد کهنهٔ سلطنتی، اندکی به اهدافشان نزدیک شوند.
بدینسان، در همهجا مردم و دولتها بر سر این موضوع خنجر بهدست در برابر هم ایستاده بودند؛ انفجار اجتنابناپذیر بود؛ مین کار گذاشته شده بود و تنها جرقهای لازم داشت. انحلال مجالس در زاکسن، فراخواندن لاندوِر (نیروی ذخیرهٔ نظامی) در پروس، و مقاومت آشکار دولت در برابر قانون اساسی امپراتوری، همان جرقهها بودند. این جرقهها فرود آمدند و ناگهان سراسر کشور در آتش فرو رفت. در درسدن، در ۴ مه، مردم پیروزمندانه شهر را تصرف کردند و پادشاه را بیرون راندند، و همهٔ نواحی اطراف نیروهای کمکی به شورشیان فرستادند. در پروس راین و وستفالن، لاندوِر از حرکت سر باز زد، زرادخانهها را تصرف کرد و برای دفاع از قانون اساسی امپراتوری خود را مسلح ساخت. در پفالتس، مردم مأموران دولت باواریا و وجوه عمومی را بازداشت کردند و کمیتهای دفاعی تشکیل دادند که ایالت را تحت حمایت مجلس ملی قرار داد. در وورتمبرگ، مردم پادشاه را واداشتند قانون اساسی امپراتوری را به رسمیت بشناسد، و در بادن، ارتش که با مردم متحد شده بود، دوک بزرگ را به فرار واداشت و دولت ایالتی برپا کرد. در دیگر نقاط آلمان، مردم تنها منتظر علامتی قاطع از مجلس ملی بودند تا به سلاح برخیزند و خود را در اختیار آن بگذارند.
موقعیت مجلس ملی بسیار مساعدتر از آن بود که پس از کارنامهٔ ننگینش میشد انتظار داشت. نیمهٔ غربی آلمان به سود آن مسلح شده بود؛ ارتشها در همهجا دچار تزلزل بودند؛ و در دولتهای کوچکتر بیتردید به نفع جنبش گرایش داشتند. اتریش زیر ضرب پیشروی پیروزمندانهٔ مجارها از پا افتاده بود و روسیه ــ نیروی ذخیرهٔ دولتهای آلمان ــ همهٔ توان خود را برای پشتیبانی از اتریش در برابر ارتشهای مجار به کار میگرفت. تنها پروس باقی مانده بود که باید درهم شکسته میشد، و با توجه به همدلیهای انقلابی موجود در آن کشور، بیگمان شانسی برای دستیابی به این هدف وجود داشت. در این وضعیت، همهچیز به رفتار مجلس بستگی داشت.
اکنون، قیام هنری است درست به همان اندازه که جنگ یا هر چیز دیگر هنر است، و تابع قواعد معینی در عمل؛ قواعدی که نادیده گرفتنشان به نابودی حزبی میانجامد که آنها را نادیده میگیرد. این قواعد که استنتاجهای منطقی از ماهیت نیروهای درگیر و اوضاع و احوالی است که در چنین مواردی با آن سروکار داریم، چنان روشن و سادهاند که تجربهٔ کوتاه سال ۱۸۴۸ آلمانیها را کمابیش با آنها آشنا کرده بود.
نخست: هرگز با قیام بازی نکنید، مگر آنکه کاملاً آمادهٔ رویارویی با پیامدهای این بازی باشید. قیام محاسبهای است با کمیتهایی بسیار نامعین، که ارزششان ممکن است هر روز دگرگون شود؛ نیروهایی که در برابر شما قرار دارند، همهٔ مزایای سازمانیافتگی، انضباط و اقتدار عادتشده را دارا هستند. اگر برتری قاطعی در برابرشان نیاورید، شکست میخورید و نابود میشوید.
دوم: هنگامی که یکبار وارد مسیر قیام شدید، با بیشترین قاطعیت عمل کنید و همواره تهاجمی باشید. دفاع، مرگ هر خیزش مسلحانهای است؛ پیش از آنکه بتواند خود را با دشمنانش بیازماید، از پیش باخته است. دشمنانتان را غافلگیر کنید، زمانی که نیروهایشان پراکندهاند؛ پیروزیهای تازه ــ هرچند کوچک ــ اما روزانه فراهم آورید؛ برتری روحیای را که نخستین خیزش موفق به شما داده است حفظ کنید؛ عناصر متزلزلی را که همواره از نیرومندترین ضربه پیروی میکنند و همواره جانب امنتر را میجویند، به سوی خود جلب کنید؛ دشمنانتان را پیش از آنکه بتوانند نیرویشان را علیه شما گرد آورند، به عقبنشینی وادارید؛ و به قول دانتون، بزرگترین استاد سیاست انقلابی که تاکنون شناخته شده است:
جسارت، جسارت، و باز هم جسارت!
پس، اگر مجلس ملی فرانکفورت میخواست از نابودی حتمیای که تهدیدش میکرد بگریزد، چه میبایست بکند؟
نخست از همه، میبایست وضعیت را بهروشنی درک کند و خود را متقاعد سازد که دیگر هیچ انتخابی ندارد جز اینکه یا بیقیدوشرط در برابر دولتها تسلیم شود، یا بیهیچ تردید و ملاحظهای، تمامقد از قیام مسلحانه دفاع کند.
دوم، میبایست همهٔ قیامهایی را که تاکنون شعلهور شده بودند، بهطور علنی به رسمیت بشناسد و مردم را در همهجا فراخوانَد تا برای دفاع از نمایندگی ملی، سلاح به دست گیرند؛ و همهٔ شاهزادگان، وزیران و دیگرانی را که جرئت میکردند در برابر مردمِ صاحبحاکمیت ــ آنگونه که بهوسیلهٔ نمایندگانشان نمایندگی میشوند ــ بایستند، یاغی و خارج از قانون اعلام کند.
سوم، میبایست بیدرنگ نایبالسلطنهٔ امپراتوری آلمان را برکنار کند، یک قوهٔ مجریهٔ نیرومند، فعال و بیملاحظه پدید آورد، نیروهای شورشی را برای حفاظت فوری خود به فرانکفورت فراخواند ــ و بدینسان همزمان بهانهای حقوقی برای گسترش قیام فراهم کند ــ همهٔ نیروهای در اختیارش را در قالبی فشرده سازمان دهد، و خلاصه، بیدرنگ و بیدرنگ از هر وسیلهٔ در دسترس برای تقویت موقعیت خود و تضعیف موقعیت دشمنانش بهره گیرد.
اما از همهٔ اینها، دموکراتهای «پاکدامن» مجلس فرانکفورت درست برعکس عمل کردند. این بزرگان نهتنها گذاشتند امور هرطور میخواهد پیش برود، بلکه حتی پا را از این هم فراتر گذاشتند و با مخالفت خود، جنبشهای قیامآمیزی را که در حال تکوین بود، سرکوب کردند. برای نمونه، رفتار آقای کارل فوگت در نورنبرگ چنین بود. آنان اجازه دادند قیامهای زاکسن، پروس راین و وستفالن بدون هیچ کمکی جز اعتراضی احساساتی و پس از مرگ، علیه خشونت بیرحمانهٔ دولت پروس، درهم کوبیده شود. آنان ارتباطات دیپلماتیک پنهانی با قیامهای آلمان جنوبی حفظ کردند، اما هرگز حمایت علنی و بهرسمیتشناختن آشکار خود را نثارشان نکردند. میدانستند نایبالسلطنهٔ امپراتوری جانب دولتها را گرفته است، با این حال از همان کسی که هرگز تکانی نخورد، خواستند در برابر دسیسههای این دولتها بایستد. وزیران امپراتوری ــ محافظهکاران کهنهکار ــ در هر نشست این مجلس ناتوان را به ریشخند میگرفتند، و آنان این تحقیر را تاب میآوردند.
و هنگامی که ویلهلم ولف، نمایندهای از سیلزی و یکی از سردبیران روزنامهٔ راین نو، از آنان خواست نایبالسلطنهٔ امپراتوری را خارج از قانون اعلام کنند ــ کسی که بهدرستی میگفت چیزی جز نخستین و بزرگترین خائن به امپراتوری نیست ــ با فریادهای تمسخر و خشمِ یکپارچه و «فضیلتمندانه»ٔ همان انقلابیون دموکرات خاموشش کردند! خلاصه آنکه، آنان پیوسته سخن گفتند، اعتراض کردند، اعلامیه دادند، حکم صادر کردند، اما هرگز نه شجاعت عمل را داشتند و نه درک آن را؛ در حالی که نیروهای دشمنِ دولتها هرچه نزدیکتر میشدند و قوهٔ مجریهٔ خودشان ــ همان نایبالسلطنهٔ امپراتوری ــ سرگرم توطئه با شاهزادگان آلمان برای نابودی سریع آنان بود. بدینسان، حتی آخرین ذرهٔ اعتباری که برای این مجلس حقیر باقی مانده بود نیز از میان رفت؛ شورشیانی که برای دفاع از آن برخاسته بودند، دیگر اعتنایی به آن نکردند، و هنگامی که سرانجام ــ چنانکه خواهیم دید ــ به پایانی خفتبار رسید، بیآنکه کسی به خروج بیآبرویش توجهی کند، از صحنه محو شد.
لندن، اوت ۱۸۵۲
یادداشتها
[۱] «وُلف»ی که در اینجا از او یاد شده، ویلهلم ولف است، دوست محبوب مارکس و انگلس، که برای تمایز از بسیاری «ولف»های دیگرِ آن دوره در جنبش، در میان نزدیکانش به نام «لوپوس» شناخته میشد. مارکس جلد نخست سرمایه را به این دهقان سیلزیایی تقدیم کرده است.
«تقدیمشده
به دوست هرگز فراموشنشدنیام
مبارز دلیر، راستین و شریف
در صف مقدم پرولتاریا،
ویلهلم ولف
زادهٔ تورناو، ۲۱ ژوئن ۱۸۰۹
درگذشته در تبعید، منچستر، ۹ مه ۱۸۶۴»
+++++
قیام: از درسهای انگلس تا افق چپ شورایی در ایران امروز
بحث «قیام» در کتاب انقلاب و ضدانقلاب در آلمان فریدریش انگلس، یکی از فشردهترین و در عین حال قاطعترین صورتبندیهای مارکسیسم کلاسیک دربارهٔ لحظهٔ گسست انقلابی است. این فصل نه صرفاً روایتی تاریخی از شکست انقلاب ۱۸۴۸، بلکه جمعبندیای نظری از تجربهای زنده است؛ تجربهای که در آن، امکان انقلاب وجود داشت، اما فقدان ارادهٔ سیاسی، سازمانیافتگی انقلابی و رهبری قاطع، آن امکان را به شکست بدل کرد. انگلس در اینجا، با صراحتی کمنظیر، از قیام بهمثابه «هنر» سخن میگوید: کنشی آگاهانه، مشروط، زمانمند و وابسته به توازن واقعی نیروها—نه حرکتی احساسی، نه ژستی اخلاقی، و نه ابزاری برای فشار نمادین.
اهمیت این بحث در متن کلی کتاب آنجاست که انگلس شکست را نه به «نارسایی مردم» بلکه به ناتوانی سیاسی نیروهای مدعی نمایندگی مردم نسبت میدهد. نقد بیامان او متوجه دموکراتهای پارلمانی است که در لحظهٔ تعیینکننده، میان سازش و انقلاب معلق ماندند و در نهایت هر دو را باختند. از این منظر، فصل «قیام» نقطهٔ اوج کتاب است: جایی که انگلس از تاریخ فراتر میرود و به نظریهٔ عمل انقلابی میرسد. او نشان میدهد که قیام نه با تعارف سازگار است و نه با تردید؛ یا باید تمامقد در خدمت دگرگونی نظم موجود قرار گیرد، یا اساساً نباید آغاز شود.
اگر این بحث را به وضعیت کنونی ایران منتقل کنیم، اهمیت آن دوچندان میشود. جامعهٔ ایران در سالهای اخیر بارها شاهد خیزشها، شورشها و جنبشهای تودهای بوده است؛ از اعتراضات معیشتی و کارگری تا قیامهای شهری و سراسری. آنچه این لحظات را به هم پیوند میدهد، حضور تودههایی است که عملاً وارد صحنهٔ سیاست شدهاند، اما اغلب فاقد افق سازمانیافتهٔ قدرتیابی از پایین بودهاند. درست در همین نقطه است که خوانش انگلس، بهویژه از منظر چپ شورایی، اهمیتی حیاتی پیدا میکند.
چپ شورایی، برخلاف اشکال نخبهگرایانه یا دولتمحور سیاست رادیکال، قیام را نه بهعنوان «تصرف قدرت توسط پیشاهنگ»
بلکه بهمثابه خودسازمانیابی تودهها در جهت اعمال مستقیم قدرت میفهمد. شوراها—در کارخانه، محله، دانشگاه و شهر—نه پس از قیام، بلکه در دل آن و بهعنوان شکل مادی آن پدیدار میشوند. از این منظر، هشدار انگلس دربارهٔ «بازی نکردن با قیام» معنایی مضاعف مییابد: قیامی که به ساختارهای پایدار قدرت تودهای نیانجامد، یا در سطح نمادین متوقف شود، یا به نیروهای بیرون از خود میدان دهد، ناگزیر یا سرکوب میشود یا مصادره.
برای ایران امروز، مسئله نه فقدان خشم اجتماعی، نه کمبود شجاعت، و نه ناآگاهی از ستم است؛ مسئله، همانگونه که انگلس در میانهٔ قرن نوزدهم تشخیص داد، مسئلهٔ تصمیم، سازمان و جهتگیری قدرت است. قیام، اگر قرار است معنایی رهاییبخش داشته باشد، باید با افق روشنی از نفی نظم موجود و استقرار نظمی نو همراه شود—نظمی که از دل خود جامعه و از پایین، از طریق نهادهای شورایی و دموکراسی مستقیم، سر برمیآورد.
بازخوانی فصل «قیام» انگلس، در این معنا، نه دعوت به تکرار تاریخ، بلکه فراخوانی است به جدیگرفتن لحظههای گسست؛ به پرهیز از رمانتیسم شکست؛ و به درک این حقیقت که انقلاب، اگرچه از دل ضرورت اجتماعی زاده میشود، تنها با آگاهی، سازمانیابی و جسارت جمعی میتواند به سرانجام برسد. برای چپ شورایی در ایران، این متن یادآور آن است که قیام نه نقطهٔ پایان سیاست، بلکه آغاز واقعی آن است—آغازی که یا با قدرت تودهها پیش میرود، یا اساساً نباید آغاز شود.