نظریه مارکسیستی و تاکتیک‌های انقلابی آنتون پانه‌کوک، ۱۹۱۲


07-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
19 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

نظریه مارکسیستی و تاکتیک‌های انقلابی

آنتون پانه‌کوک، ۱۹۱۲

 

منبع: Die Neue Zeit، دوره ۳۱، شماره ۱، ۱۹۱۲. ترجمه: دی. ای. اسمارت. نخستین انتشار: در کتاب مارکسیسمِ پانه‌کوک و گورتر، انتشارات پلوتو، ۱۹۷۸. رونویسی: دارن اونیل.


۱. اختلافات ما

طی چندین سال گذشته، بر سر مجموعه‌ای از مسائل، اختلافات تاکتیکی عمیقی میان کسانی پدید آمده است که پیش‌تر دارای مواضع مارکسیستی مشترک بودند و در کنار یکدیگر، به نام تاکتیک رادیکالِ مبارزه طبقاتی، علیه رفرمیسم (تجدیدنظرطلبی) مبارزه می‌کردند. این اختلافات نخستین بار در سال ۱۹۱۰ در بحث میان کائوتسکی و لوکزامبورگ پیرامون اعتصاب توده‌ای آشکار شد؛ سپس نوبت به اختلاف نظر در مورد امپریالیسم و مسئله خلع سلاح رسید؛ و در نهایت، با درگیری بر سر معامله انتخاباتی هیئت اجرایی حزب و موضع‌گیری در قبال لیبرال‌ها، مهم‌ترین مسائل سیاست پارلمانی به موضوع مورد مناقشه بدل گشت.

ممکن است کسی از این واقعیت متأسف باشد، اما هیچ‌گونه وفاداری حزبی نمی‌تواند با جادو آن را از میان بردارد؛ ما تنها می‌توانیم بر آن روشنایی بیفکنیم، و این همان چیزی است که منافع حزب اقتضا می‌کند. از یک سو، علل این اختلاف نظر باید شناسایی شود تا نشان داده شود که امری طبیعی و ضروری است؛ و از سوی دیگر، محتوای این دو دیدگاه، بنیادی‌ترین اصول و دوررس‌ترین پیامدهای آن‌ها باید از میان فرمول‌بندی‌های دو طرف استخراج شود تا رفقای حزبی بتوانند جهت‌گیری کرده و میان آن‌ها انتخاب کنند؛ این امر تنها از طریق بحث تئوریک امکان‌پذیر است.

منشأ اختلافات تاکتیکی اخیر به وضوح قابل مشاهده است: تحت تأثیر اشکال مدرن سرمایه‌داری، اشکال جدیدی از کنش در جنبش کارگری توسعه یافته است، یعنی «کنش توده‌ای». زمانی که این اشکال برای نخستین بار پدیدار شدند، مورد استقبال همه مارکسیست‌ها قرار گرفتند و به عنوان نشانه‌ای از توسعه انقلابی و محصولی از تاکتیک‌های انقلابی ما مورد ستایش واقع شدند. اما با رشد پتانسیل عملی کنش توده‌ای، مسائل جدیدی مطرح شد؛ مسئله انقلاب اجتماعی که تا آن زمان هدفی نهایی و دست‌نیافتنی در دوردست‌ها بود، اکنون به مسئله‌ای حیاتی برای پرولتاریای مبارز بدل شد و دشواری‌های عظیم نهفته در آن، تقریباً به عنوان یک تجربه شخصی برای همگان روشن گشت. این امر موجب پدید آمدن دو جریان فکری شد: یکی به مسئله انقلاب پرداخت و با تحلیل اثربخشی، اهمیت و پتانسیل اشکال جدید کنش، کوشید دریابد که پرولتاریا چگونه خواهد توانست رسالت خود را به انجام برساند؛ دیگری، گویی که از عظمت این چشم‌انداز هراسان شده باشد، در میان اشکال قدیمی‌تر و پارلمانیِ کنش به جست‌وجوی گرایش‌هایی برخاست که فعلاً به تعویق انداختنِ مواجهه با این وظیفه را ممکن سازد. روش‌های جدید جنبش کارگری موجب شکافی ایدئولوژیک در میان کسانی شده است که پیش‌تر مدافع تاکتیک‌های رادیکال مارکسیستی در حزب بودند.

در چنین شرایطی، وظیفه ما به عنوان مارکسیست این است که تا حد امکان از طریق بحث تئوریک، تفاوت‌ها را روشن کنیم. به همین دلیل است که ما در مقاله «کنش توده‌ای و انقلاب»، فرآیند توسعه انقلابی را به عنوان تغییر معکوس در روابط قدرت طبقاتی ترسیم کردیم تا بیانی اصولی از دیدگاه خود ارائه دهیم، و کوشیدیم در نقد دو مقاله از کائوتسکی، تفاوت‌های میان دیدگاه‌های خود و او را شفاف کنیم. کائوتسکی در پاسخ خود، مسئله را به زمین دیگری کشاند: او به جای به چالش کشیدن اعتبار فرمول‌بندی‌های تئوریک، ما را متهم کرد که می‌خواهیم تاکتیک‌های جدیدی را به حزب تحمیل کنیم. ما در شماره ۹ سپتامبر روزنامه Leipziger Volkszeitung نشان دادیم که این کار، کل هدف استدلال ما را واژگون کرده است.

ما تا آنجا که ممکن بود تلاش کرده بودیم تمایزات میان سه گرایش — دو گرایش رادیکال و یک گرایش رفرمیست — را که اکنون در حزب با یکدیگر روبرو هستند، روشن کنیم. به نظر می‌رسد رفیق کائوتسکی نکته اصلی این تحلیل را متوجه نشده باشد، چرا که با دلخوری خاطرنشان می‌کند: «پانه‌کوک تفکر مرا به عنوان رفرمیسم خالص می‌بیند.»

برعکس، استدلال ما این بود که موضع کائوتسکی رفرمیستی نیست. دقیقاً به این دلیل که بسیاری از رفقا درباره کائوتسکی اشتباه قضاوت می‌کردند — چون ذهنشان درگیر دوگانگی رادیکال-رفرمیست در بحث‌های گذشته بود و تعجب می‌کردند که آیا او تدریجاً در حال تبدیل شدن به یک رفرمیست است یا خیر — دقیقاً به همین دلیل لازم بود سخن بگوییم و عملکرد کائوتسکی را بر اساس ماهیت ویژه موضع رادیکال او درک کنیم. در حالی که رفرمیسم (تجدیدنظرطلبی) می‌کوشد فعالیت ما را به مبارزات پارلمانی و سندیکایی و دستیابی به اصلاحات و بهبودهایی محدود کند که به طور طبیعی به سوسیالیسم فرومی‌رویند — چشم‌اندازی که به عنوان مبنایی برای تاکتیک‌های اصلاح‌طلبانه با هدفِ صرفاً دستاوردهای کوتاه‌مدت عمل می‌کند — رادیکالیسم بر اجتناب‌ناپذیریِ مبارزه انقلابی برای تسخیر قدرت که پیش روی ماست تأکید می‌ورزد و بنابراین تاکتیک‌های خود را به سوی ارتقای آگاهی طبقاتی و افزایش قدرت پرولتاریا هدایت می‌کند.

اختلاف نظر ما بر سر «ماهیت» این انقلاب است. تا آنجا که به کائوتسکی مربوط می‌شود، انقلاب رویدادی در آینده است، یک مکاشفه سیاسی؛ و تمام کاری که ما در این میان باید انجام دهیم این است که با جمع‌آوری نیرو و گردآوری و تمرین دادن به سربازان خود، برای نبرد نهایی آماده شویم. از دیدگاه ما، انقلاب یک «فرآیند» است که ما اکنون در حال تجربه مراحل نخستین آن هستیم؛ زیرا تنها از طریق خودِ مبارزه برای قدرت است که توده‌ها می‌توانند گرد هم آیند، تمرین ببینند و در قالبی سازمان‌یافته شکل بگیرند که قادر به تسخیر قدرت باشد. این برداشت‌های متفاوت به ارزیابی‌های کاملاً متفاوتی از عملکرد فعلی منجر می‌شود؛ و آشکار است که رد کردن هرگونه کنش انقلابی از سوی رفرمیست‌ها و به تعویق انداختن آن به آینده‌ای نامعلوم از سوی کائوتسکی، ناگزیر آن‌ها را در بسیاری از مسائل جاری که هر دو با ما مخالفت می‌ورزند، متحد خواهد کرد.

البته این به معنای آن نیست که این جریان‌ها گروه‌های آگاه و متمایزی را در حزب تشکیل می‌دهند؛ این‌ها تا حدی فراتر از گرایش‌های فکری متضاد نیستند. همچنین این به معنای تاریِ مرز میان رادیکالیسمِ کائوتسکیستی و رفرمیسم نیست، بلکه صرفاً نشان‌دهنده یک نزدیکی است که با این حال، هر چه منطق درونی توسعه خود را بیشتر تحمیل کند، بارزتر خواهد شد؛ چرا که رادیکالیسمی که واقعی اما در عین حال منفعل باشد، ناگزیر پایگاه توده‌ای خود را از دست خواهد داد. همان‌قدر که حفظ روش‌های سنتی مبارزه در دورانی که جنبش برای نخستین بار در حال توسعه بود ضرورت داشت، زمان آن نیز فرا می‌رسید که پرولتاریا آرزو کند آگاهیِ ارتقایافته خود از پتانسیل‌هایش را به تسخیر مواضع قدرت کلیدی و جدید تبدیل کند. کنش‌های توده‌ای در مبارزه برای حق رأی در پروس گواهی بر این عزم است.

رفرمیسم خود بیانی از این اشتیاق برای دستیابی به نتایج مثبت به عنوان ثمره قدرتِ در حال رشد بود؛ و علیرغم ناامیدی‌ها و شکست‌هایی که به همراه داشته است، نفوذ خود را عمدتاً مدیون این تصورات است که: تاکتیک‌های رادیکال حزبی صرفاً به معنای انتظار منفعلانه بدون کسب دستاوردهای مشخص است و مارکسیسم دکترین تقدیرگرایی (فاتالیسم) است. پرولتاریا نمی‌تواند از مبارزه برای پیشروی‌های تازه بازایستد؛ کسانی که آماده نیستند این مبارزه را در یک مسیر انقلابی رهبری کنند، صرف‌نظر از نیاتشان، به طور گریزناپذیری به مسیر رفرمیستیِ تعقیب دستاوردهای مثبت از طریق تاکتیک‌های خاص پارلمانی و معامله با احزاب دیگر رانده خواهند شد.

۲. طبقه و توده‌ها

ما استدلال کردیم که رفیق کائوتسکی در تحلیل خود از کنش توده‌ها، ابزارهای تحلیلی مارکسیستی‌اش را در خانه جا گذاشته است، و نارسایی روش او از این واقعیت آشکار بود که او نتوانست به هیچ نتیجه‌گیری مشخصی دست یابد. کائوتسکی پاسخ می‌دهد: «به هیچ وجه؛ من به این نتیجه‌گیری بسیار مشخص رسیدم که توده‌های سازمان‌نیافته‌ی مورد بحث، دارای شخصیتی به شدت غیرقابل پیش‌بینی هستند.» و او برای تشبیه، به شن‌های روان صحرا اشاره می‌کند که به همان اندازه غیرقابل پیش‌بینی‌اند. با تمام احترامی که برای این تمثیل قائلیم، با این حال باید بر استدلال خود پافشاری کنیم. اگر در تحلیل یک پدیده، درمی‌یابید که آن پدیده اشکال مختلفی به خود می‌گیرد و کاملاً غیرقابل پیش‌بینی است، این صرفاً ثابت می‌کند که شما «مبنای واقعی» تعیین‌کننده‌ی آن را پیدا نکرده‌اید. برای مثال، اگر کسی پس از مطالعه موقعیت ماه، «به این نتیجه‌گیری بسیار مشخص برسد» که ماه گاهی در شمال شرقی، گاهی در جنوب و گاهی در غرب، به شیوه‌ای کاملاً مستبدانه و غیرقابل پیش‌بینی ظاهر می‌شود، آن‌گاه همگان به درستی خواهند گفت که این مطالعه بی‌ثمر بوده است — هرچند که البته ممکن است نیروی محرک آن هنوز شناسایی نشده باشد. آن پژوهشگر تنها زمانی مستحق انتقاد بود که روش تحلیلی‌ای را که به خوبی می‌دانست تنها روشی است که می‌تواند در آن حوزه نتیجه‌بخش باشد، کاملاً نادیده می‌گرفت.

کائوتسکی با کنش توده‌ها چنین برخورد می‌کند. او مشاهده می‌کند که توده‌ها در طول تاریخ به شیوه‌های متفاوتی عمل کرده‌اند؛ گاه در جهتی ارتجاعی، گاه در جهتی انقلابی و گاه منفعل مانده‌اند، و به این نتیجه می‌رسد که نمی‌توان بر این بنیاد لغزنده و غیرقابل پیش‌بینی چیزی بنا کرد. اما تئوری مارکسیستی به ما چه می‌گوید؟ این‌که فراتر از محدوده‌ی تفاوت‌های فردی — یعنی آنجا که پای توده‌ها در میان است — کنش‌های انسان‌ها توسط موقعیت مادی، منافع و چشم‌اندازهای برآمده از آن‌ها تعیین می‌شود و این عوامل، با در نظر گرفتن وزن سنت، برای طبقات مختلف متفاوت است. پس اگر قرار است رفتار توده‌ها را درک کنیم، باید تمایزات روشنی میان طبقات مختلف قائل شویم: کنش‌های یک توده لومپن‌پرولتاریا، یک توده دهقانی و یک توده پرولتری مدرن کاملاً متفاوت خواهد بود. البته کائوتسکی با درهم ریختنِ بدون تبعیضِ همه آن‌ها نمی‌توانست به هیچ نتیجه‌ای برسد؛ با این حال، علت شکست او در یافتن مبنایی برای پیش‌بینی، نه در عینِ تحلیلِ تاریخی او، بلکه در نارسایی روش‌هایی است که به کار برده است.

کائوتسکی دلیل دیگری برای نادیده گرفتن خصلت طبقاتی توده‌های امروز می‌آورد: به عنوان ترکیبی از طبقات مختلف، آن‌ها فاقد خصلت طبقاتی هستند:

«من در صفحه ۴۵ مقاله‌ام، بررسی کردم که امروزه در آلمان چه عناصری ممکن است به طور بالقوه در کنشی از این دست دخیل باشند. یافته‌ی من این بود که با نادیده گرفتن کودکان و جمعیت کشاورز، باید روی حدود سی میلیون نفر حساب کرد که تنها حدود یک‌دهم آن‌ها کارگران سازمان‌یافته هستند. بقیه از کارگران سازمان‌نیافته‌ای تشکیل می‌شوند که در بیشتر موارد هنوز به تفکر دهقانی، خرده‌بورژوازی و لومپن‌پرولتاریا آلوده‌اند، به همراه تعداد قابل توجهی از اعضای خودِ این دو قشر اخیر. حتی پس از سرزنش‌های پانه‌کوک، من هنوز نمی‌بینم که چگونه می‌توان یک خصلت طبقاتی واحد را به چنین توده‌های رنگارنگی (مختلطی) نسبت داد. این‌طور نیست که من "مارکسیسم خود را در خانه جا گذاشته باشم"، من هرگز چنین "ابزارهای تحلیلی" را در اختیار نداشته‌ام. رفیق پانه‌کوک آشکارا فکر می‌کند جوهر مارکسیسم در این است که هر جا توده‌ها در میان باشند، طبقه خاصی یعنی پرولتاریای صنعتیِ مزدبگیر و دارای آگاهی طبقاتی را ببیند.»

کائوتسکی در اینجا حق مطلب را درباره خودش ادا نمی‌کند. او برای مشروعیت بخشیدن به یک لغزش لحظه‌ای، آن را تعمیم می‌دهد، آن هم بدون توجیه. او ادعا می‌کند که هرگز صاحب «ابزارهای تحلیلی» مارکسیستی برای شناسایی خصلت طبقاتی این «توده‌های رنگارنگ» نبوده است — او می‌گوید خصلت «واحد»، اما آنچه مورد بحث است بدیهتاً خصلت طبقاتی «غالب» است؛ خصلت طبقه‌ای که اکثریت را تشکیل می‌دهد و چشم‌اندازها و منافعش تعیین‌کننده است، همان‌طور که امروزه در مورد پرولتاریای صنعتی صادق است. اما او به خودش جفا می‌کند؛ زیرا همین توده، که با افزودن جمعیت روستایی رنگارنگ‌تر هم شده است، در بافتِ سیاست پارلمانی ظاهر می‌شود. و تمام نویسندگان حزب سوسیال‌دمکرات بر این اصل استوارند که مبارزه طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا محتوای اساسی سیاست پارلمانی آن را تشکیل می‌دهد، و چشم‌اندازها و منافع کارِ مزدی بر تمام سیاست‌های آن حاکم است و نماینده چشم‌اندازها و منافع کل مردم است. آیا آنچه برای توده‌ها در عرصه سیاست پارلمانی معتبر است، به محض اینکه آن‌ها به سوی کنش توده‌ای روی می‌آورند، ناگهان از اعتبار ساقط می‌شود؟

برعکس، خصلت طبقاتی پرولتری در کنش توده‌ای به مراتب روشن‌تر آشکار می‌شود. در سیاست پارلمانی، کل کشور درگیر است، حتی منزوی‌ترین روستاها و دهکده‌ها؛ و میزان تراکم جمعیت تأثیری بر آن ندارد. اما عمدتاً توده‌های فشرده در شهرهای بزرگ هستند که به کنش توده‌ای دست می‌زنند؛ و طبق جدیدترین آمار رسمی، جمعیت ۴۲ شهر بزرگ آلمان از ۱۵.۸ درصد افرادِ دارای شغل آزاد، ۹.۱ درصد کارمندان دفتری و ۷۵.۰ درصد کارگران تشکیل شده است (با نادیده گرفتن آن ۲۵ درصدی که هیچ شغل دقیقی را نمی‌توان به آن‌ها نسبت داد). اگر همچنین توجه کنیم که در سال ۱۹۰۷، ۱۵ درصد از نیروی کار آلمان در بنگاه‌های کوچک، ۲۹ درصد در بنگاه‌های متوسط و ۵۶ درصد در بنگاه‌های بزرگ و غول‌آسا کار می‌کردند، می‌بینیم که شخصیت کارگر مزدبگیرِ شاغل در صنعت بزرگ، تا چه حد بر توده‌هایی که احتمالاً در کنش توده‌ای شرکت می‌کنند، حک شده است. اگر کائوتسکی فقط توده‌های رنگارنگ را می‌بیند، اولاً به این دلیل است که همسران کارگران سازمان‌یافته را جزو آن بیست و هفت میلیون نفرِ سازمان‌نیافته به حساب می‌آورد، و ثانیاً به این دلیل که خصلت طبقاتی پرولتریِ آن کارگرانی را که سازمان‌یافته نیستند یا هنوز سنت‌های بورژوایی را دور نینداخته‌اند، انکار می‌کند. بنابراین ما دوباره تأکید می‌کنیم که آنچه در توسعه این کنش‌ها — که در آن عمیق‌ترین منافع و احساسات توده‌ها به سطح می‌آیند — اهمیت دارد، عضویت در سازمان یا یک ایدئولوژی سنتی نیست، بلکه به میزان رو به افزایشی، «خصلت طبقاتی واقعی» توده‌هاست.

اکنون روشن می‌شود که روش‌های ما چه نسبتی با یکدیگر دارند. کائوتسکی روش مرا به عنوان «مارکسیسمِ بیش از حد ساده‌شده» محکوم می‌کند؛ من بار دیگر تأکید می‌کنم که روش او نه بیش از حد ساده‌شده است و نه بیش از حد پیچیده، بلکه اصلاً مارکسیستی نیست. هر علمی که به دنبال تحقیق در حوزه‌ای از واقعیت است، باید با شناسایی عوامل اصلی و نیروهای زیربناییِ اساسی در ساده‌ترین شکل آن‌ها شروع کند؛ این نخستین تصویرِ ساده سپس با وارد کردن جزئیات بیشتر، علت‌های ثانویه و تأثیرات غیرمستقیم‌تر برای اصلاح آن، تکمیل و بهبود یافته و پیچیده‌تر می‌شود تا به واقعیت نزدیک و نزدیک‌تر شود. بگذارید تحلیل کائوتسکی از انقلاب کبیر فرانسه را به عنوان مثال در نظر بگیریم. در اینجا ما به عنوان اولین تقریب، مبارزه طبقاتی میان بورژوازی و طبقات فئودال را می‌یابیم؛ طرحی کلی از این عوامل اصلی، که اعتبار کلی آن قابل تردید نیست و می‌توان آن را «مارکسیسم بیش از حد ساده‌شده» توصیف کرد. کائوتسکی در جزوه سال ۱۸۸۹ خود، تقسیمات فرعی درون آن طبقات را تحلیل کرد و بدین ترتیب توانست آن طرح ساده اولیه را به شکلی قابل توجه بهبود بخشیده و تعمیق کند. اما کائوتسکیِ سال ۱۹۱۲ مدعی است که هیچ نوع وحدتی در شخصیت توده‌های رنگارنگی که «طبقه سوم» (Third Estate) معاصر را تشکیل می‌دادند وجود نداشت، و انتظار کنش‌ها و نتایج مشخص از آن بیهوده است. در مورد فعلی نیز ماجرا از همین قرار است — با این تفاوت که وضعیت پیچیده‌تر است چون آینده در میان است و طبقات امروز باید بکوشند نیروهای تعیین‌کننده آن را بیابند. ما به عنوان نخستین تقریب با هدف دستیابی به یک چشم‌انداز کلی اولیه، باید به ویژگی اساسی جهان سرمایه‌داری، یعنی مبارزه میان بورژوازی و پرولتاریا به عنوان دو طبقه اصلی، بازگردیم؛ ما کوشیدیم فرآیند انقلاب را به عنوان توسعه‌ی روابط قدرت میان آن‌ها ترسیم کنیم. البته ما به خوبی آگاهیم که واقعیت بسیار پیچیده‌تر است و مسائل بسیاری باید پیش از درک کامل آن حل شوند: ما باید تا حدی منتظر درس‌های عمل (پراکسیس) بمانیم تا بتوانیم چنین کنیم. بورژوازی به همان اندازه پرولتاریا طبقه‌ای غیریکپارچه است؛ سنت هنوز بر هر دوی آن‌ها تأثیر می‌گذارد؛ و در میان توده مردم، لومپن‌پرولتاریا، خرده‌بورژواها و کارمندان دفتری نیز حضور دارند که کنش‌هایشان ناگزیر توسط موقعیت طبقاتی خاص خودشان تعیین می‌شود. اما از آنجا که آن‌ها تنها ناخالصی‌هایی را تشکیل می‌دهند که برای پوشاندنِ خصلت اساسیِ کارگر-پرولتریِ توده‌ها به قدر کافی اهمیت ندارند، موارد فوق صرفاً تبصره‌هایی هستند که طرح اولیه را ابطال نمی‌کنند، بلکه آن را بسط می‌دهند. همکاریِ گرایش‌های مختلف در قالب یک بحث برای تسلط بر این مسائل و شفاف‌سازی آن‌ها ضروری است. آیا لازم است بگوییم که ما روی نویسنده کتاب «تضادهای طبقاتی ۱۷۸۹» حساب کرده بودیم تا در انتقاداتش به طرح اولیه ما، مسائل و دشواری‌هایی را که هنوز باید حل شوند، نشان دهد؟ اما کائوتسکیِ سال ۱۹۱۲ اعلام می‌کند که کمک به این مهم‌ترین پرسش پیش روی پرولتاریای مبارز — یعنی شناسایی نیروهایی که مبارزه انقلابیِ آتیِ آن را شکل خواهند داد — خارج از صلاحیت اوست، به این دلیل که او نمی‌داند چگونه می‌توان یک «خصلت طبقاتی واحد» را به «چنین توده‌های رنگارنگی» همچون توده‌های پرولتری امروز نسبت داد.

۳. سازماندهی

ما در مقاله خود در نشریه Leipziger Volkszeitung تأکید کردیم که کائوتسکی بدون هیچ توجیهی، تأکید ما بر اهمیت حیاتی «روح سازماندهی» را به این معنا گرفته است که ما خودِ سازمان را غیرضروری می‌دانیم. آنچه ما گفته بودیم این بود که صرف‌نظر از تمام حملاتی که به اشکال بیرونیِ تشکل‌ها صورت می‌گیرد، توده‌هایی که این روح در آن‌ها خانه کرده است، همواره خود را در سازمان‌های جدید بازسازی خواهند کرد؛ و اگر کائوتسکی اکنون — برخلاف دیدگاهی که در کنگره حزبی درسدن در سال ۱۹۰۳ بیان کرد — انتظار دارد که دولت از حمله به سازمان‌های کارگری خودداری کند، این خوش‌بینی تنها می‌تواند بر پایه همان روح سازماندهی باشد که او این‌چنین تحقیرش می‌کند.

روح سازماندهی در واقع همان اصلِ فاعلی است که به تنهایی به کالبد سازمان، حیات و انرژی می‌بخشد. اما این روحِ فناناپذیر نمی‌تواند همچون روح در الهیات مسیحی، به صورتی اثیری در ملکوت آسمان شناور باشد؛ این روح پیوسته شکلی سازمانی برای خود بازمی‌آفریند، زیرا انسان‌هایی را که در آن‌ها زیست می‌کند، با هدف کنش مشترک و سازمان‌یافته گرد هم می‌آورد. این روح در تقابل با شکلِ موجودِ تشکل یعنی همان سازمانِ «انضمامی»، امری انتزاعی یا خیالی نیست، بلکه به همان اندازه انضمامی و واقعی است. این روح، افراد تشکیل‌دهنده سازمان را بسیار مستحکم‌تر از هر آیین‌نامه یا اساسنامه‌ای به هم پیوند می‌دهد، به طوری که وقتی پیوند بیرونیِ آیین‌نامه‌ها و اساسنامه‌ها گسسته شود، آن‌ها دیگر مانند اتم‌های پراکنده متفرق نمی‌شوند. اگر سازمان‌ها قادرند به عنوان بدنه هایی قدرتمند، پایدار و متحد توسعه یافته و دست به کنش بزنند، اگر نه ورود به نبرد و نه عقب‌نشینی از آن، و نه مبارزه و نه شکست، هیچ‌کدام نمی‌تواند همبستگی آن‌ها را درهم بشکند، و اگر تمام اعضا قرار دادن منافع جمعی بر منافع فردی خود را طبیعی‌ترین کار جهان می‌دانند، این به دلیل حقوق و وظایف مندرج در اساسنامه نیست، و نه به دلیل قدرت جادویی صندوق‌های مالی سازمان یا قانون اساسی دمکراتیک آن؛ دلیل تمام این‌ها در «حس سازماندهیِ» پرولتاریا و دگرگونی عمیقی نهفته است که شخصیت او از سر گذرانده است.

آنچه کائوتسکی درباره قدرت‌هایی که سازمان در اختیار دارد می‌گوید، همگی بسیار خوب است: کیفیت تسلیحاتی که پرولتاریا برای خود می‌سازد به او اعتمادبه‌نفس و حسی از توانمندی‌هایش می‌بخشد، و میان ما بر سر لزوم تجهیزِ هرچه بهتر کارگران به تشکل‌های متمرکز و قدرتمند که منابع مالی کافی در اختیار دارند، اختلافی نیست. اما کارایی این ماشین وابسته به آمادگی اعضا برای فداکاری، انضباط آن‌ها در درون سازمان، و همبستگی‌شان نسبت به رفقایشان است؛ به اختصار، وابسته به این واقعیت است که آن‌ها به انسان‌هایی کاملاً متفاوت از خرده‌بورژواها و دهقانان فردگرای قدیمی تبدیل شده‌اند. اگر کائوتسکی این شخصیت جدید و این روح سازماندهی را محصولِ سازمان می‌بیند، اولاً لزومی ندارد که میان این دیدگاه و دیدگاه ما تضادی باشد، و ثانیاً این حرف تنها نیمی از حقیقت است؛ زیرا این دگرگونیِ طبیعت بشری در پرولتاریا، در درجه اول نتیجه شرایطی است که کارگران تحت آن زندگی می‌کنند — چرا که آن‌ها با تجربه مشترک استثمار در یک کارخانه، برای کنش جمعی آموزش دیده‌اند — و در درجه دوم محصول مبارزه طبقاتی است، یعنی کنش مبارزه‌جویانه از سوی سازمان؛ دشوار بتوان استدلال کرد که فعالیت‌هایی نظیر انتخاب کمیته‌ها و شمردن حق عضویت‌ها، سهم چندانی در این زمینه داشته باشند.

اگر دقیقاً در نظر بگیریم که چه چیزی یک اتحادیه کارگری را از یک کلوب ورق‌بازی، انجمن حمایت از حیوانات یا یک انجمن کارفرمایی متمایز می‌کند، ماهیت سازمان پرولتری بلافاصله روشن می‌شود. کائوتسکی آشکارا چنین نمی‌کند و هیچ تفاوت اصولی میان آن‌ها نمی‌بیند؛ از این رو او «انجمن‌های زرد» را که کارفرمایان کارگرانشان را به عضویت در آن‌ها مجبور می‌کنند، با سازمان‌های پرولتاریای مبارز در یک ردیف قرار می‌دهد. او اهمیت جهان‌ترازِ سازمان پرولتری را درک نمی‌کند. او به خود اجازه می‌دهد ما را به تحقیر سازمان متهم کند: در واقعیت، او برای سازمان بسیار کمتر از ما ارزش قائل است. آنچه سازمان‌های کارگری را از تمام سازمان‌های دیگر متمایز می‌کند، رشد همبستگی در درون آن‌ها به عنوان مبنای قدرتشان، تبعیت کامل فرد از جمع، و جوهرِ انسانیتِ جدیدی است که هنوز در فرآیند شکل‌گیری است. سازمان پرولتری به توده‌هایی که پیش‌تر پراکنده و بی‌قدرت بودند، وحدت می‌بخشد و آن‌ها را به موجودیتی با هدفی آگاهانه و قدرتی قائم‌به‌ذات بدل می‌کند. این سازمان شالوده‌های انسانیتی را بنا می‌نهد که خود را اداره می‌کند، بر سرنوشت خویش تصمیم می‌گیرد و به عنوان نخستین گام در آن جهت، یوغ ستم بیگانه را بر زمین می‌افکند. در این سازمان، تنها نیرویی رشد می‌کند که می‌تواند هژمونی طبقاتیِ استثمار را ملغی سازد؛ توسعه سازمان پرولتری به خودی خود به معنای نفی تمام کارکردهای سلطه طبقاتی است؛ این سازمان نماینده نظمِ خودساخته‌ی مردم است و بی‌امان خواهد جنگید تا مداخلات وحشیانه و تلاش‌های مستبدانه برای سرکوبی را که اقلیت حاکم مرتکب می‌شود، به عقب رانده و به پایان برساند. در درون سازمان پرولتری است که انسانیت جدید رشد می‌کند؛ انسانیتی که اکنون برای نخستین بار در تاریخ جهان در حال تبدیل شدن به یک موجودیت منسجم است؛ تولید در حال تبدیل شدن به یک اقتصاد جهانی واحد است، و همزمان حسِ تعلق به یکدیگر میان انسان‌ها رشد می‌کند: همبستگی و برادری استواری که آن‌ها را همچون اندام‌های یک پیکر که تحت حاکمیت یک اراده واحد است، به هم پیوند می‌دهد.

تا آنجا که به کائوتسکی مربوط می‌شود، سازمان تنها شامل تشکل یا کلوب «واقعی و انضمامی» است که کارگران برای هدفی عملی در راستای منافع خود تشکیل داده‌اند و تنها با پیوندهای بیرونیِ قواعد و اساسنامه‌ها به هم متصل شده است، درست مانند یک انجمن کارفرمایی یا شرکت تعاونی خواربارفروشان. اگر این پیوند بیرونی شکسته شود، کل این مجموعه به افرادی منزوی تجزیه شده و سازمان ناپدید می‌شود. قابل درک است که چنین برداشتی کائوتسکی را وامی‌دارد تا خطرات بیرونی تهدیدکننده سازمان را با تیره‌ترین رنگ‌ها ترسیم کند و با چنان انرژی‌ای علیه «سنجشِ قدرتِ» نسنجیده هشدار دهد که پیامد آن تضعیف روحیه، فرار توده‌ای و فروپاشی سازمان است. در این سطح از کلیت، نمی‌توان به هشدارهای او اعتراضی داشت: هیچ‌کس خواهان سنجشِ قدرتِ نسنجیده نیست. پیامدهای ناگوار یک شکست نیز خیالبافی او نیست؛ این‌ها با تجربه یک جنبش کارگری نوپا همخوانی دارد. وقتی کارگران برای نخستین بار سازمان را کشف می‌کنند، انتظار چیزهای بزرگی از آن دارند و با شور و شوق وارد نبرد می‌شوند؛ اما اگر نبرد را واگذار کنند، اغلب با دلسردی و ناامیدی به سازمان پشت می‌کنند، زیرا آن‌ها تنها از منظر مستقیم و عملی به آن می‌نگرند، یعنی به عنوان تشکلی که منافع فوری به ارمغان می‌آورد، و روح جدید هنوز در آن‌ها ریشه ندوانده است.

اما در جنبش کارگریِ بالغ که مُهر خود را هرچه متمایزتر بر پیشرفته‌ترین کشورها می‌زند، چه تصویر متفاوتی پیش روی ماست! ما بارها و بارها می‌بینیم که کارگران با چه سرسختی‌ای به سازمان‌هایشان می‌چسبند؛ می‌بینیم که نه شکست و نه وحشیانه‌ترین تروریسمِ طبقات فرادست نمی‌تواند آن‌ها را به ترک سازمان وادارد. آن‌ها در سازمان صرفاً انجمنی که برای مقاصد رفاهی تشکیل شده نمی‌بینند، بلکه حس می‌کنند که سازمان تنها قدرت آن‌ها و تنها پناهگاه آن‌هاست؛ که بدون سازمان بی‌قدرت و بی‌دفاع هستند، و این آگاهی بر هر عمل آن‌ها به همان اندازه مستبدانه حاکم است که غریزه حفظ بقا.

البته این هنوز در مورد همه کارگران صادق نیست، اما جهتی است که در آن رشد می‌کنند؛ این شخصیت جدید در پرولتاریا قوی و قوی‌تر می‌شود. و از این رو خطراتی که کائوتسکی این‌قدر سیاه جلوه می‌دهد، به تدریج اهمیت کمتری می‌یابند. مسلماً مبارزه خطرات خود را دارد، اما با این حال، مبارزه عنصرِ حیاتیِ سازمان است، تنها محیطی که سازمان می‌تواند در آن رشد کرده و قدرت درونی کسب کند. ما هیچ استراتژی‌ای نمی‌شناسیم که بتواند فقط پیروزی به ارمغان بیاورد و نه شکست؛ هرچقدر هم که محتاط باشیم، از ناکامی‌ها و شکست‌ها تنها زمانی می‌توان به طور کامل اجتناب کرد که میدان را بدون مبارزه ترک کنیم، و این در بیشتر موارد بدتر از شکست خواهد بود. ما باید آماده باشیم که پیشروی‌هایمان بارها و بارها با شکست متوقف شود، بدون آنکه راهی برای اجتناب از نبرد وجود داشته باشد. وقتی رهبران خیرخواه درباره پیامدهای جدی شکست نطق می‌کنند، کارگران قادرند چنین پاسخ دهند: «آیا فکر می‌کنید ما که سازمان با گوشت و خونمان عجین شده، ما که می‌دانیم و حس می‌کنیم سازمان برای ما بیش از جانمان ارزش دارد — چرا که نماینده زندگی و آینده طبقه ماست — صرفاً به خاطر یک شکست فوراً اعتمادمان را به سازمان از دست می‌دهیم و فرار می‌کنیم؟ مسلماً بخش بزرگی از توده‌هایی که در هنگام حمله و پیروزی به سوی ما سرازیر شده بودند، وقتی دچار عقب‌گرد شویم دوباره پراکنده خواهند شد؛ اما این تنها به این معناست که ما برای کنش‌هایمان می‌توانیم روی حمایتی گسترده‌تر از ستون‌های استوارِ گردان‌های جنگنده و تزلزل‌ناپذیرمان حساب کنیم.»

این تضاد میان دیدگاه‌های کائوتسکی و ما همچنین روشن می‌کند که چگونه است که ما در ارزیابی خود از سازمان چنین تفاوت فاحشی داریم، با وجود اینکه هر دو از یک بستر تئوریک مشترک بهره می‌بریم. مسئله ساده است: چشم‌اندازهای ما مربوط به مراحل مختلفی از توسعه سازمان است؛ چشم‌انداز کائوتسکی متعلق به سازمان در نخستین دوران شکوفایی‌اش، و چشم‌انداز ما متعلق به سطح بالغ‌تری از توسعه است. به همین دلیل است که او شکل بیرونی سازمان را امری اساسی می‌داند و معتقد است اگر این شکل آسیب ببیند، کل سازمان از دست رفته است. به همین دلیل است که او دگرگونیِ شخصیت پرولتری را نه جوهرِ سازمان، بلکه پیامدِ آن می‌پندارد. به همین دلیل است که او اصلی‌ترین تأثیرِ شخصیتیِ سازمان بر کارگر را در اعتمادبه‌نفس و خویشتن‌داریِ ناشی از منابع مادیِ جمعی — یعنی همان صندوق‌ها — می‌بیند. به همین دلیل است که او هشدار می‌دهد اگر سازمان دچار شکستی بزرگ شود، کارگران با روحیه‌ای تضعیف‌شده به آن پشت خواهند کرد. تمام این‌ها با تصوری که فرد از مشاهده سازمان در مراحل اولیه توسعه‌اش به دست می‌آورد، همخوانی دارد. بنابراین، استدلال‌هایی که او علیه ما مطرح می‌کند، اساسی در واقعیت دارند؛ اما ما برای چشم‌انداز خود توجیه بیشتری قائلیم، زیرا متعلق به واقعیت جدیدی است که به شکلی مقاومت‌ناپذیر در حال گشوده شدن است — و فراموش نکنیم که آلمان تنها یک دهه است که دارای سازمان‌های پرولتری قدرتمند شده است! بنابراین، این چشم‌انداز بازتاب‌دهنده احساسات نسل جوان کارگرانی است که طی ده سال گذشته تکامل یافته‌اند. البته ایده‌های قدیمی هنوز معتبرند، اما به میزان رو به کاهشی؛ تصورات کائوتسکی بیانگر لحظات بدوی و ناپخته در سازمان است که هنوز نیرویی به شمار می‌رود که باید روی آن حساب کرد، اما نیرویی بازدارنده و کندکننده است. عمل (پراکسیس) نشان خواهد داد که این نیروهای مختلف در تصمیمات و اعمالی که توده‌های پرولتری با آن‌ها نشان می‌دهند چه کارهایی را از خود برمی‌آیند، چه نسبتی با یکدیگر دارند.

۴. تسخیر قدرت

برای رد اظهارات شگفت‌آور کائوتسکی در مورد نقش دولت و تسخیر قدرت سیاسی، و همچنین بحث درباره گرایش او به دیدن آنارشیست‌ها در همه‌جا، باید خواننده را به شماره ۱۰ سپتامبر روزنامه Leipziger Volkszeitung ارجاع دهیم. در اینجا تنها چند نکته را برای شفاف‌سازی اختلافاتمان اضافه می‌کنیم.

این پرسش که پرولتاریا چگونه حقوق بنیادی دمکراتیک را به دست می‌آورد — حقوقی که وقتی آگاهی طبقاتی سوسیالیستی‌اش به قدر کافی رشد کرد، به او هژمونی سیاسی می‌بخشد — مسئله اصلی و زیربناییِ تاکتیک‌های ماست. ما بر این باوریم که این حقوق را تنها می‌توان در جریان درگیری‌هایی از طبقه حاکم بازپس گرفت که در آن‌ها کلِ توانِ طبقه حاکم علیه پرولتاریا به میدان می‌آید و در نتیجه، این توانِ کلّی درهم شکسته می‌شود. برداشت دیگر این است که طبقه حاکم، تحت تأثیر ایدئال‌های دمکراتیک یا اخلاقی جهانی و بدون توسل به ابزارهای قهری که در اختیار دارد، داوطلبانه این حقوق را واگذار کند؛ این همان «تکامل صلح‌آمیز» به سوی دولت آینده است که رفرمیست‌ها (تجدیدنظرطلبان) تصور می‌کنند. کائوتسکی هر دوی این دیدگاه‌ها را رد می‌کند؛ پس چه جایگزین ممکنی وجود دارد؟ ما از اظهارات او استنباط کردیم که وی تسخیر قدرت را به عنوان نابودیِ یک‌باره و همیشگیِ نیروی دشمن در نظر می‌گیرد؛ عملی یگانه که از نظر کیفی با تمام فعالیت‌های پیشین پرولتاریا در تدارک برای این انقلاب متفاوت است. از آنجا که کائوتسکی این تفسیر را رد می‌کند و از آنجا که مطلوب است مفاهیم بنیادی او در مورد تاکتیک‌ها به وضوح درک شود، به نقل مهم‌ترین بخش‌ها می‌پردازیم. او در اکتبر ۱۹۱۰ نوشت:

«در وضعیتی مانند آنچه در آلمان حاکم است، من تنها می‌توانم یک اعتصاب عمومیِ سیاسی را به عنوان رویدادی منحصربه‌فرد تصور کنم که در آن کل پرولتاریا در سراسر کشور با تمام توان خود درگیر می‌شود؛ به عنوان مبارزه‌ای بر سر مرگ و زندگی، مبارزه‌ای که در آن یا حریف ما درهم کوبیده می‌شود و یا تمام سازمان‌ها و تمام قدرت ما برای سال‌های پیش رو متلاشی یا دست‌کم فلج می‌گردد.»

باید فرض کرد که منظور کائوتسکی از درهم کوبیدن حریف، تسخیر قدرت سیاسی است؛ در غیر این صورت، آن «عمل منحصربه‌فرد» باید برای بار دوم یا سوم تکرار شود. البته، این کارزار ممکن است به قدر کافی قدرتمند نباشد و در این صورت با شکست مواجه شده، منجر به عقب‌گردی جدی گشته و بنابراین باید دوباره از نو آغاز شود. اما اگر موفق می‌شد، هدف نهایی محقق شده بود. با این حال، اکنون کائوتسکی منکر این است که هرگز گفته باشد اعتصاب توده‌ای می‌تواند رویدادی باشد که قادر است سرمایه‌داری را با یک ضربه سرنگون کند. بنابراین، من اصلاً نمی‌فهمم که چگونه باید نقل‌قول بالا را درک کرد.

کائوتسکی در سال ۱۹۱۱، در مقاله خود با عنوان «کنش توده‌ها»، درباره کنش‌های خودانگیخته‌ی توده‌های سازمان‌نیافته نوشت:

«با این حال، اگر کنش توده‌ای موفق شود، اگر چنان پویا و چنان به طرزی عظیم گسترده باشد، توده‌ها چنان برانگیخته و مصمم باشند، حمله چنان ناگهانی و موقعیتی که حریف را در آن به دام می‌اندازد چنان برای او نامطلوب باشد که تأثیرش مقاومت‌ناپذیر گردد، آن‌گاه توده‌ها قادر خواهند بود از این پیروزی به گونه‌ای کاملاً متفاوت از گذشته بهره‌برداری کنند. [در اینجا به سازمان‌های کارگری اشاره می‌کند]. جایی که این سازمان‌ها ریشه دوانده‌اند، دیگر دوران آن گذشته است که پیروزی‌های پرولتاریا در کنش‌های توده‌ای خودانگیخته، تنها موفق می‌شد بلوط‌ها را از آتش برای بخش خاصی از مخالفان (بورژوا) که تصادفاً در اپوزیسیون بودند، بیرون بکشد. از این پس، پرولتاریا خود قادر خواهد بود از آن‌ها بهره‌مند شود.»

من هیچ تفسیر ممکن دیگری برای این بخش نمی‌بینم جز اینکه در نتیجه یک قیام خودانگیخته و قدرتمند از سوی توده‌های سازمان‌نیافته که توسط رویدادهایی به شدت تحریک‌آمیز جرقه خورده است، قدرت سیاسی اکنون به جای آنکه همچون گذشته به دست یک کلیک (داروغه) بورژوا بیفتد، به دست خودِ پرولتاریا می‌افتد. در اینجا نیز امکان شکستِ اولیه‌ی حملات و فروپاشی در ناامیدی پیش از موفقیت نهایی، پیش‌بینی شده است. قهرمانان چنین انقلاب سیاسی و روش‌هایی که به کار می‌برند، آن را کاملاً خارج از چارچوب جنبش کارگری امروز قرار می‌دهد؛ در حالی که جنبش کارگری در حال انجام فعالیت‌های روتین آموزشی و سازمانی خود است، انقلاب بدون هیچ هشداری «گویی از دنیایی دیگر» تحت تأثیر رویدادهای سرنوشت‌ساز بر سر آن فرود می‌آید. بنابراین، ما هیچ تفسیر دیگری جز آنچه در مقاله‌مان ارائه کردیم، نمی‌بینیم. نکته کلیدی این نیست که در این دیدگاه، انقلاب یک «عمل واحد و تند» است؛ حتی اگر تسخیر قدرت شامل چندین عمل از این دست باشد (اعتصاب‌های توده‌ای و کنش‌های «خیابانی»)، نکته اصلی تضاد آشکار میان فعالیت جاری پرولتاریا و تسخیر انقلابیِ قدرت در آینده است که به نظم کاملاً متفاوتی از پدیده‌ها تعلق دارد. کائوتسکی اکنون صراحتاً این موضوع را تأیید می‌کند:

«برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم، می‌خواهم خاطرنشان کنم که مجادله من با رفیق لوکزامبورگ درباره اعتصاب عمومی سیاسی و مقاله من درباره "کنش توده‌ها" پیرامون شورش‌های خیابانی بود. من درباره دومی گفتم که آن‌ها می‌توانند در شرایط خاصی به تحولات سیاسی منجر شوند، اما ذاتا غیرقابل پیش‌بینی هستند و نمی‌توان آن‌ها را به میل خود به راه انداخت. من به تظاهرات خیابانی ساده اشاره نمی‌کردم... بار دیگر تکرار می‌کنم که تئوری من درباره "رادیکالیسم منفعل"، یعنی انتظار برای فرصت و حال‌وهوای مناسب میان توده‌ها — که هیچ‌کدام را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد یا با تصمیم سازمان به آن‌ها شتاب بخشید — تنها مربوط به شورش‌های خیابانی و اعتصاب‌های توده‌ای با هدف گرفتن یک تصمیم سیاسی خاص بود و نه تظاهرات خیابانی یا اعتصاب‌های اعتراضی. مورد اخیر را حزب یا اتحادیه می‌تواند هر از گاهی، صرف‌نظر از حال‌وهوای توده‌های خارج از سازمان، فرا بخواند، اما تا زمانی که صرفاً تظاهرات باقی بمانند، لزوماً شامل تاکتیک‌های جدید نمی‌شوند.»

ما بر این واقعیت درنگ نخواهیم کرد که اعتصاب توده‌ای سیاسی که در سال ۱۹۱۰ تنها به عنوان یک رویدادِ «یک‌بار برای همیشه» مجاز بود و بنابراین از کارزارِ وقتِ حق رأی در پروس کنار گذاشته شد، اکنون ناگهان در میان اقدامات روزمره‌ای ظاهر می‌شود که می‌توان با یک اشاره به عنوان «اعتصاب اعتراضی» آغاز کرد. ما صرفاً خاطرنشان می‌کنیم که کائوتسکی در اینجا تمایز شدیدی میان اقدامات روزمره — که فقط تظاهرات هستند و می‌توان به میل خود فراخوان داد — و رویدادهای انقلابیِ پیش‌بینی‌ناپذیرِ آینده قائل می‌شود. ممکن است گاهی حقوق جدیدی در مبارزه روزمره به دست آید؛ اما این‌ها به هیچ وجه گام‌هایی به سوی تسخیر قدرت نیستند، وگرنه طبقه حاکم در برابر آن‌ها مقاومتی به خرج می‌داد که تنها با اعتصاب‌های سیاسی قابل غلبه بود. دولت‌های دوستِ کارگران ممکن است جای خود را به دولت‌های دشمن بدهند، تظاهرات خیابانی و اعتصاب‌های توده‌ای ممکن است نقشی در این فرآیند ایفا کنند، اما با تمام این‌ها، هیچ چیز اساسی تغییر نخواهد کرد؛ مبارزه ما یک «مبارزه سیاسی علیه دولت‌ها» باقی می‌ماند که خود را به «اپوزیسیون» محدود کرده و قدرت دولت و وزارتخانه‌هایش را دست‌نخورده باقی می‌گذارد. تا اینکه یک روز، رویدادهای خارجی جرقه یک قیام مردمی عظیم را با شورش‌های خیابانی و اعتصاب‌های سیاسی بزند که به کل این بساط پایان دهد.

حفظ چنین دیدگاهی تنها با محدود کردن مشاهده به فرم‌های سیاسی بیرونی و نادیده گرفتن واقعیت سیاسیِ پشت آن‌ها امکان‌پذیر است. تحلیلِ توازن قوا میان طبقات درگیر — در حالی که یکی صعود می‌کند و دیگری افول — تنها کلید درک توسعه انقلابی است. این تحلیل، از تمایز شدید میان کنش روزمره و انقلاب فراتر می‌رود. اشکال مختلف کنش که کائوتسکی نام برده است، قطب‌های متضاد نیستند، بلکه بخشی از یک طیف تدریجی و متمایز هستند؛ اشکال ضعیف و قدرتمند کنش در درون یک مقوله واحد.

اولاً، از نظر نحوه توسعه: حتی تظاهرات‌های مستقیم را نمی‌توان به میل خود فراخوان داد، بلکه تنها زمانی ممکن هستند که احساسات قوی توسط علل خارجی برانگیخته شده باشد (مانند هزینه‌های بالای زندگی و خطر جنگ امروز یا شرایط حق رأی در پروس در سال ۱۹۱۰). هرچه احساسات برانگیخته شده قوی‌تر باشد، اعتراضات می‌تواند با قدرت بیشتری توسعه یابد. آنچه کائوتسکی درباره قدرتمندترین شکل اعتصاب توده‌ای می‌گوید — یعنی اینکه ما باید «پرشورترین حمایت را از آن بکنیم و از آن برای تقویت پرولتاریا استفاده کنیم» — برای مواردی که این وضعیت پیش‌تر یک جنبش توده‌ای ایجاد کرده است، کافی نیست؛ وقتی شرایط اجازه می‌دهد، حزب به عنوان حاملِ آگاهِ عمیق‌ترین حساسیت‌های توده‌های استثمارشده، باید چنین کنشی را در صورت لزوم برانگیزد و رهبری جنبش را به دست گیرد — به عبارت دیگر، در رویدادهای با اهمیتِ بزرگ، همان نقشی را ایفا کند که امروز در مقیاسی کوچک‌تر انجام می‌دهد. عوامل شتاب‌دهنده را نمی‌توان پیش‌بینی کرد، اما این ما هستیم که بر اساس آن‌ها عمل می‌کنیم.

ثانیاً، از نظر شرکت‌کنندگان: ما نمی‌توانیم تظاهرات فعلی خود را صرفاً به اعضای حزب محدود کنیم؛ اگرچه این‌ها در ابتدا هسته مرکزی را تشکیل می‌دهند، اما دیگران در طول مبارزه به ما خواهند پیوست. ما در مقاله قبلی خود نشان دادیم که دایره درگیرشدگان با توسعه کارزار گسترش می‌یابد تا زمانی که توده‌های وسیع مردم را در بر گیرد؛ هرگز بحثِ شورش‌های خیابانی مهارنشدنی به معنای قدیمی در میان نیست.

ثالثاً، از نظر تأثیراتی که چنین کنشی دارد: تسخیر قدرت به وسیله نیرومندترین اشکال کنش، اساساً به معنای نقد کردن (از میان بردن) قدرت‌های قهریِ در دسترس دشمن و بنا کردن قدرت خودمان است؛ اما حتی اعتراضات امروز، یعنی تظاهرات‌های خیابانی ساده ما، این تأثیر را در مقیاسی کوچک نشان می‌دهند. وقتی پلیس مجبور شد تلاش‌های خود را برای جلوگیری از تظاهرات در سال ۱۹۱۰ از روی ناتوانیِ محض رها کند، آن نخستین نشانه از آغاز فروپاشیِ قدرت‌های قهری دولت بود؛ و محتوای انقلاب در نابودیِ کاملِ این قدرت‌ها نهفته است. به این معنا، آن نمونه از کنش توده‌ای را می‌توان آغاز انقلاب آلمان دانست.

تضاد میان دیدگاه‌های مربوطه ما که در اینجا بیان شد، ممکن است در نگاه اول صرفاً تئوریک به نظر برسد؛ اما با این حال اهمیت عملی زیادی در رابطه با تاکتیک‌هایی که اتخاذ می‌کنیم دارد. از دید کائوتسکی، هر بار که فرصتی برای کنشِ پرشور پدید می‌آید، باید درنگ کنیم و بسنجیم که آیا ممکن است این کار به یک «سنجشِ قدرت» منجر نشود؛ یعنی تلاشی برای به ثمر رساندن انقلاب با بسیج کردنِ تمام قدرتِ حریف علیه ما. و چون پذیرفته شده است که ما برای انجام این کار بسیار ضعیف هستیم، عقب‌نشینی از هرگونه کنش بسیار آسان خواهد بود — این همان بارِ سنگینِ بحث اعتصاب توده‌ای در نشریه Die Neue Zeit در سال ۱۹۱۰ بود. اما کسانی که دوگانگی کائوتسکی میان کنش روزمره و انقلاب را رد می‌کنند، هر کنشی را به عنوان یک مسئله فوری ارزیابی می‌کنند که باید بر اساس شرایط حاکم و حال‌وهوای توده‌ها سنجیده شود، و در عین حال، به عنوان بخشی از یک هدف بزرگ. در هر کارزار، فرد تا آنجا که در شرایط موجود ممکن به نظر می‌رسد پیش می‌رود، بدون آنکه اجازه دهد ملاحظات تئوریکِ واهیِ معطوف به آینده، دست‌وپای او را ببندد؛ زیرا مسئله هرگز «انقلابِ کامل» یا پیروزی‌ای که فقط برای زمان حال اهمیت دارد نیست، بلکه همیشه بر سر گامی فراتر در مسیر انقلاب است.

۵. فعالیت پارلمانی و کنش توده‌ها

کنش توده‌ای امر جدیدی نیست؛ این پدیده به اندازه خودِ فعالیت پارلمانی قدمت دارد. هر طبقه‌ای که از پارلمان استفاده کرده، در مواقعی به کنش توده‌ای نیز متوسل شده است؛ چرا که این کنش، مکملِ ضروری یا — بهتر بگوییم — یک «عنصر اصلاح‌کننده» (Corrective) برای فعالیت پارلمانی است. از آنجا که در نظام‌های پارلمانیِ توسعه‌یافته، خودِ پارلمان قوانین را تصویب می‌کند (از جمله قوانین انتخاباتی)، طبقه یا دارودسته‌ای که یک بار دستِ بالا را پیدا کرده است، در موقعیتی قرار می‌گیرد که فارغ از تمام تحولات اجتماعی، حاکمیت خود را برای همیشه تضمین کند. اما اگر هژمونیِ آن با مرحله جدیدی از توسعه ناسازگار شود، کنش توده‌ای — که اغلب به شکل انقلاب یا قیام مردمی است — به عنوان یک نفوذ اصلاح‌کننده مداخله می‌کند، دارودسته حاکم را جارو کرده، قانون انتخاباتی جدیدی را به پارلمان تحمیل می‌کند و بدین ترتیب، بار دیگر میان پارلمان و جامعه آشتی برقرار می‌سازد.

کنش توده‌ای همچنین زمانی رخ می‌دهد که توده‌ها در وضعیت به‌شدت وخیمی قرار می‌گیرند تا پارلمان را مجبور کنند از سیه‌روزی آن‌ها بکاهد. ترس از پیامدهای خشم توده‌ها، اغلب طبقه صاحبِ قدرتِ پارلمانی را وامی‌دارد تا امتیازاتی بدهد که توده‌ها در غیر این صورت به دست نمی‌آوردند. اینکه آیا توده‌ها در چنین مواقعی سخنگویانی در پارلمان دارند یا خیر، موضوع بی‌اهمیتی نیست، اما با این حال در درجه دوم اهمیت قرار دارد؛ چرا که نیروی تعیین‌کننده اصلی در بیرون نهفته است.

ما اکنون بار دیگر وارد دورانی شده‌ایم که این نفوذ اصلاح‌کننده بر عملکرد پارلمان، بیش از هر زمان دیگری ضروری است؛ مبارزه برای حق رأی دمکراتیک از یک سو و افزایش هزینه‌های زندگی و خطر جنگ از سوی دیگر، در حال شعله‌ور کردن کنش توده‌ای است. کائوتسکی دوست دارد خاطرنشان کند که در این اشکال مبارزه هیچ چیز جدیدی وجود ندارد؛ او بر شباهت آن‌ها با نمونه‌های پیشین تأکید می‌کند. اما ما بر «عناصر جدیدی» تأکید می‌ورزیم که آن‌ها را از تمام آنچه پیش از این بوده، متمایز می‌کند. این واقعیت که پرولتاریای سوسیالیست آلمان شروع به استفاده از این روش‌ها کرده است، به آن‌ها معنا و پیامدهای کاملاً جدیدی می‌بخشد و مقاله من دقیقاً وقفِ شفاف‌سازی همین موارد بود.

اولاً، به این دلیل که پرولتاریای به‌شدت سازمان‌یافته و دارای آگاهی طبقاتی — که پرولتاریای آلمان پیشرفته‌ترین نمونه آن است — خصلت طبقاتی کاملاً متفاوتی نسبت به توده‌های مردمیِ گذشته دارد و بنابراین کنش‌هایش از نظر کیفی متفاوت است. ثانیاً، به این دلیل که این پرولتاریا مقدر شده است تا انقلابی دوررس را به ثمر برساند؛ بنابراین کنشی که او انجام می‌دهد تأثیری عمیقاً تحول‌آفرین بر کل جامعه، بر قدرت دولت و بر توده‌ها خواهد داشت، حتی زمانی که مستقیماً در خدمت یک مبارزه انتخاباتی نباشد.

از این رو، کائوتسکی حق ندارد به انگلستان به عنوان مدلی استناد کند که «در آن بهتر از هر جا می‌توانیم ماهیت کنش توده‌ای مدرن را مطالعه کنیم». آنچه ما با آن سروکار داریم، کنش سیاسیِ توده‌ای با هدف تضمین حقوق جدید و در نتیجه بخشیدنِ «بیان پارلمانی» به قدرت پرولتاریا است؛ در حالی که در انگلستان، مورد بحث کنش توده‌ایِ اتحادیه‌های کارگری بود (یک اعتصاب عظیم در جهت پیشبرد مطالبات صنفی) که با طلب کمک از دولت، در واقع ضعفِ روش‌های قدیمی و محافظه‌کارانه اتحادیه‌ای را نشان می‌داد. آنچه ما با آن سروکار داریم، پرولتاریایی است که به لحاظ سیاسی بالغ و عمیقاً با سوسیالیسم عجین شده است (مانند آنچه اینجا در آلمان داریم)؛ آگاهی سوسیالیستی و شفافیت سیاسی لازم برای چنین کنش‌هایی، در میان توده‌های اعتصاب‌کننده در انگلستان کاملاً غایب بود. البته، رویدادهای اخیر انگلستان نیز نشان می‌دهند که جنبش کارگری نمی‌تواند بدون کنش توده‌ای پیش برود؛ آن‌ها نیز پیامد امپریالیسم هستند. اما علیرغم همبستگی و عزم تحسین‌برانگیزی که در آن‌ها متجلی شد، آن حرکات بیشتر شخصیتِ طغیان‌های از سرِ استیصال را داشتند تا اقدامات آگاهانه‌ای که به تسخیر قدرت منجر می‌شوند و تنها پرولتاریای عمیقاً آغشته به سوسیالیسم می‌تواند از عهده آن‌ها برآید.

همان‌طور که در Leipziger Volkszeitung اشاره کردیم، فعالیت پارلمانی و کنش توده‌ها با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ کنش توده‌ای در مبارزه برای حق رأی، به فعالیت پارلمانی پایگاهی جدید و وسیع‌تر می‌بخشد. و در اولین مقاله خود استدلال کردیم که افزایش هزینه‌های زندگی و خطر جنگ در دوران امپریالیسم (شکل مدرن سرمایه‌داری)، ریشه کنش توده‌ایِ مدرن است. رفیق کائوتسکی «نمی‌بیند» که چگونه این امر منجر به «ضرورت تاکتیک‌های جدید» (یعنی ضرورت کنش توده‌ای) می‌شود؛ زیرا از نظر او کنش توده‌ای با هدف «تغییر یا تحمیل تصمیمات به پارلمان»، نمی‌تواند بیش از هر شکل دیگری از کنش سیاسی، آثار بنیادی سرمایه‌داری را از میان ببرد (برای مثال علل افزایش هزینه‌های زندگی که در محصول بد، تولید طلا و سیستم کارتل‌ها نهفته است و پارلمان‌ها در برابرشان ناتوانند).

بسیار مایه تأسف است که پاریسی‌هایی که در سال ۱۸۴۸ به دلیل بحران و گرانی به شورش کشیده شدند، این را نمی‌دانستند؛ اگر می‌دانستند، قطعاً انقلاب فوریه را به راه نمی‌انداختند! شاید رفیق کائوتسکی این را هم نشانه‌ی دیگری از عدم درک توده‌ها بداند که غریزه‌شان در برابر پندهای عقل، ناشنواست. اما اگر توده‌ها با نهیبِ گرسنگی و سیه‌روزی، همصدا قیام کنند و علیرغم استدلال‌های تئوریسین مبنی بر اینکه «هیچ شکلی از کنش سیاسی نمی‌تواند در برابر شرارت‌های بنیادی سرمایه‌داری کاری از پیش ببرد»، خواستار گشایش شوند، آن‌گاه این غریزه توده‌هاست که بر حق است و دانشِ تئوریسین است که به خطا می‌رود.

اولاً، به این دلیل که کنش می‌تواند اهدافِ فوری و معناداری برای خود تعیین کند؛ دولت‌ها و صاحبان قدرت تحت فشارِ شدید، می‌توانند کارهای زیادی برای کاهش سیه‌روزی انجام دهند، حتی زمانی که این مشکلات ریشه‌های عمیق‌تری داشته باشند و صرفاً با تصمیم پارلمانی تغییر نکنند (مانند عوارض و تعرفه‌ها در آلمان). ثانیاً، به این دلیل که اثر ماندگارِ کنش توده‌ای در مقیاس وسیع، ضربه‌ای کم‌وبیش خردکننده به هژمونیِ سرمایه است و از این طریق، به ریشه شر حمله می‌کند.

کائوتسکی مدام بر پایه این فرض پیش می‌رود که تا زمانی که سرمایه‌داری به سوسیالیسم تبدیل نشده است، باید آن را به عنوان یک واقعیت ثابت و تغییرناپذیر پذیرفت که مبارزه علیه آثار آن بیهوده است. در دورانی که پرولتاریا هنوز ضعیف است، درست است که یک تجلیِ خاص از سرمایه‌داری (مانند جنگ، گرانی، بیکاری) تا زمانی که بقیه سیستم با تمام قدرت به کار خود ادامه می‌دهد، نمی‌تواند از میان برود. اما این موضوع برای دورانِ «افول سرمایه‌داری» صادق نیست؛ دورانی که در آن پرولتاریای اکنون مقتدر — که خود یک نیروی بنیادین در سرمایه‌داری است — اراده و قدرت خود را به کفه ترازوی نیروهای بنیادین می‌افکند. اگر این دیدگاه درباره گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم برای رفیق کائوتسکی «بسیار مبهم و مرموز» به نظر می‌رسد — که تنها به این معناست که برای او جدید است — به این دلیل است که او سرمایه‌داری و سوسیالیسم را به عنوان موجودیت‌هایی ثابت و از پیش آماده می‌نگرد، و نمی‌تواند گذار از یکی به دیگری را به عنوان یک «فرآیند دیالکتیکی» درک کند. هر حمله پرولتاریا به آثارِ منفردِ سرمایه‌داری، به معنای تضعیف قدرتِ سرمایه، تقویت قدرت خودمان و گامی فراتر در فرآیند انقلاب است.

۶. مارکسیسم و نقش حزب

در پایان، چند کلامی درباره تئوری. این سخنان ضروری است زیرا کائوتسکی گهگاه کنایه می‌زند که کار ما با «درک ماتریالیستی تاریخ» (بنیاد مارکسیسم) وداع کرده است. او در جایی، برداشت ما از ماهیت سازمان را «معنویت‌گرایی» (Spiritualism) می‌خواند که برازنده یک ماتریالیست نیست. در جای دیگر، این دیدگاه ما را که پرولتاریا باید قدرت و آزادی خود را «در یورش و پیشروی مداوم» و در مبارزه‌ای طبقاتی که از یک درگیری به درگیری دیگر شدت می‌یابد توسعه دهد، چنین تعبیر می‌کند که گویا هیئت اجرایی حزب قرار است انقلاب را «ساختگی» ایجاد یا «تحریک» (Instigate) کند.

مارکسیسم تمام کنش‌های تاریخی و سیاسی انسان‌ها را بر اساس روابط مادی آن‌ها، و به ویژه روابط اقتصادی‌شان تبیین می‌کند. یک سوءتفاهم مکرر بورژوایی، ما را متهم می‌کند که نقش ذهن انسان را نادیده گرفته و انسان را به ابزاری بی‌جان و عروسک خیمه‌شب‌بازیِ نیروهای اقتصادی بدل کرده‌ایم. ما در مقابل پافشاری می‌کنیم که مارکسیسم ذهن را حذف نمی‌کند. هر آنچه محرکِ کنش‌های انسان است، از مجرای ذهن عمل می‌کند. کنش‌های آن‌ها توسط اراده‌شان و توسط تمام ایدئال‌ها، اصول و انگیزه‌های موجود در ذهن تعیین می‌شود. اما مارکسیسم معتقد است که محتوای ذهن انسان چیزی جز محصولِ جهان مادی که انسان در آن زندگی می‌کند نیست، و بنابراین روابط اقتصادی تنها از طریق تأثیر بر ذهن و نفوذ بر اراده اوست که کنش‌هایش را تعیین می‌کنند. انقلاب اجتماعی تنها به این دلیل در پیِ توسعه سرمایه‌داری می‌آید که دگرگونی اقتصادی، ابتدا ذهن پرولتاریا را متحول کرده، محتوای جدیدی به آن بخشیده و اراده را در این جهت هدایت می‌کند. همان‌طور که فعالیت سوسیال‌دمکراتیک تجلیِ چشم‌انداز و عزم جدیدی است که در ذهن پرولتاریا رسوخ کرده، سازمان نیز تجلی و پیامد یک دگرگونی ذهنی عمیق در پرولتاریا است. این دگرگونی ذهنی، همان «حلقه واسطی» است که از طریق آن، توسعه اقتصادی به عملِ انقلاب اجتماعی منجر می‌شود. مسلماً میان ما و کائوتسکی نباید اختلافی باشد که این همان نقشی است که مارکسیسم برای ذهن قائل است.

با این حال، حتی در همین رابطه نیز دیدگاه‌های ما متفاوت است؛ نه در حوزه فرمول‌بندی‌های انتزاعی و تئوریک، بلکه در تأکیدهای عملی ما. دو گزاره «کنش‌های انسان کاملاً توسط روابط مادی آن‌ها تعیین می‌شود» و «انسان‌ها باید تاریخ خود را خودشان از طریق کنش‌هایشان بسازند»، تنها زمانی که در کنار هم قرار گیرند، کلِ دیدگاه مارکسیستی را تشکیل می‌دهند. اولی، این تصور مستبدانه را که می‌توان انقلاب را به میل خود به راه انداخت رد می‌کند؛ دومی، تقدیرگرایی (Fatalism) را که از ما می‌خواهد صرفاً منتظر بمانیم تا انقلاب به خودی خود و از طریق به ثمر نشستنِ کاملِ تکامل رخ دهد، حذف می‌کند. با اینکه هر دو شعار از نظر تئوریک درست هستند، اما در طول تکامل تاریخی، لزوماً درجات متفاوتی از تأکید را دریافت می‌کنند.

زمانی که حزب در ابتدای شکوفایی است و باید بیش از هر چیز پرولتاریا را سازماندهی کند و توسعه خود را هدف اصلی فعالیتش می‌بیند، حقیقتی که در گزاره اول نهفته است به حزب برای فرآیند کندِ ساخت‌وساز صبر می‌بخشد؛ حسی که می‌گوید دوران کودتاهای نارس گذشته است و آرامشی ناشی از اطمینان به پیروزی نهایی ایجاد می‌کند. مارکسیسم در این دوره خصلتی عمدتاً تاریخی-اقتصادی به خود می‌گیرد؛ تئوری‌ای می‌شود مبنی بر اینکه تمام تاریخ به لحاظ اقتصادی تعیین شده است و این درک را در ما نهادینه می‌کند که باید منتظر بلوغ شرایط بمانیم. اما هر چه پرولتاریا بیشتر خود را در قالب یک جنبش توده‌ایِ قادر به مداخله قدرتمند در زندگی اجتماعی سازمان می‌دهد، بیشتر ناگزیر است حسی از گزاره دوم را در خود بپروراند. اکنون این آگاهی رشد می‌کند که مسئله صرفاً تفسیر جهان نیست، بلکه تغییر دادن آن است. مارکسیسم اکنون به تئوری کنش پرولتری بدل می‌شود. پرسش‌هایی نظیر اینکه روح و اراده پرولتاریا دقیقاً چگونه تحت تأثیر شرایط اجتماعی رشد می‌کنند و تأثیرات مختلف چگونه به آن شکل می‌دهند، اکنون به پیش‌زمینه می‌آیند؛ علاقه به جنبه فلسفی مارکسیسم و ماهیت ذهن زنده می‌شود. بنابراین، دو مارکسیست که تحت تأثیر این دو مرحله متفاوت قرار دارند، خود را متفاوت بیان خواهند کرد؛ یکی عمدتاً بر ماهیتِ تعیّن‌یافته‌ی ذهن تأکید می‌کند و دیگری بر نقش فعال آن؛ هر دو حقایق مربوط به خود را به نبرد با دیگری می‌فرستند، هرچند که هر دو به همان تئوری واحد مارکسی ادای احترام می‌کنند.

اما از نقطه نظر عملی، این اختلاف نظر رنگ دیگری به خود می‌گیرد. ما کاملاً با کائوتسکی موافقیم که یک فرد یا گروه نمی‌تواند انقلاب کند. به همین ترتیب، کائوتسکی با ما موافق خواهد بود که پرولتاریا باید انقلاب کند. اما تکلیف «حزب» که یک حلقه واسط است چیست؟ حزبی که از یک سو گروه بزرگی است که آگاهانه تصمیم می‌گیرد چه کنشی انجام دهد، و از سوی دیگر نماینده و رهبر کل پرولتاریا است؟ کارکرد حزب چیست؟

کائوتسکی در تبیین تاکتیک‌های خود، در رابطه با انقلاب چنین می‌گوید: «بهره‌گیری از اعتصاب عمومی سیاسی، اما تنها در موارد استثنایی و شدیدی که دیگر نمی‌توان جلوی توده‌ها را گرفت.» بدین ترتیب، حزب باید توده‌ها را تا زمانی که بشود عقب نگاه داشت؛ تا زمانی که به هر نحوی ممکن است، باید کارکرد خود را آرام نگه داشتن توده‌ها و بازداشتن آن‌ها از انجام کنش بداند؛ تنها زمانی که این کار دیگر ممکن نباشد و خشم عمومی تهدید به شکستن تمام قیود کند، حزب دریچه‌های سد را باز می‌کند و در صورت امکان خود را در رأس توده‌ها قرار می‌دهد. نقش‌ها بدین‌گونه توزیع شده‌اند که تمام انرژی و تمام ابتکار عملی که انقلاب از آن سرچشمه می‌گیرد باید از سوی توده‌ها بیاید، در حالی که کارکرد حزب این است که این فعالیت را عقب براند، مهار کند و تا حد ممکن محدود سازد.

اما این رابطه را نمی‌توان چنین تصور کرد. مسلماً تمام انرژی از سوی توده‌ها می‌آید که پتانسیل انقلابی‌شان بر اثر سرکوب، سیه‌روزی و آنارشی برانگیخته شده است و باید با قیام خود، هژمونی سرمایه را ملغی سازند. اما حزب به آن‌ها آموخته است که طغیان‌های از سرِ استیصالِ افراد یا گروه‌های منفرد بی‌فایده است و پیروزی تنها از طریق کنش جمعی، متحد و سازمان‌یافته به دست می‌آید. حزب به توده‌ها انضباط بخشیده و آن‌ها را از هدر دادنِ بی‌ثمرِ فعالیت انقلابی‌شان بازداشته است. اما این البته تنها یک جنبه (جنبه منفی) از کارکرد حزب است؛ حزب باید همزمان به شکلی مثبت نشان دهد که چگونه این انرژی‌ها می‌توانند به شیوه‌ای متفاوت و سازنده به کار گرفته شوند و خود راه را در انجام این کار بگشاید. توده‌ها، به اصطلاح، بخشی از انرژی و هدف انقلابی خود را به «جمعِ سازمان‌یافته» (حزب) واگذار کرده‌اند، نه برای اینکه آن انرژی ناپدید شود، بلکه برای اینکه حزب بتواند آن را به عنوان «اراده جمعیِ» آن‌ها به کار گیرد. ابتکار عمل و پتانسیل برای کنش خودانگیخته که توده‌ها با انجام این کار تسلیم می‌کنند، در واقع از دست نمی‌رود، بلکه در جایی دیگر و به شکلی دیگر به عنوان ابتکار عمل و پتانسیل حزب برای کنش خودانگیخته ظاهر می‌شود؛ گویی یک "تبدیل انرژی" رخ می‌دهد. حتی وقتی شدیدترین خشم در میان توده‌ها شعله‌ور می‌شود — برای مثال بر سر گرانی هزینه‌های زندگی — آن‌ها آرام می‌مانند، زیرا به حزب اعتماد دارند که آن‌ها را به گونه‌ای به کنش فرابخواند که انرژی‌شان به مناسب‌ترین و موفق‌ترین شکل ممکن مورد استفاده قرار گیرد.

بنابراین، رابطه میان توده‌ها و حزب نمی‌تواند آن‌گونه باشد که کائوتسکی ارائه کرده است. اگر حزب کارکرد خود را بازداشتن توده‌ها از کنش تا حد ممکن بداند، آن‌گاه انضباط حزبی به معنای از دست رفتنِ ابتکار عمل و پتانسیل کنش خودانگیخته برای توده‌ها خواهد بود؛ یک فقدانِ واقعی، و نه تبدیلِ انرژی. در این صورت وجود حزب، ظرفیت انقلابی پرولتاریا را به جای افزایش، کاهش می‌دهد. حزب نمی‌تواند صرفاً بنشیند و منتظر بماند تا توده‌ها علیرغم سپردنِ بخشی از استقلال خود به او، به طور خودانگیخته قیام کنند؛ انضباط و اعتماد به رهبری حزب که توده‌ها را آرام نگاه می‌دارد، حزب را موظف می‌کند که فعالانه مداخله کرده و خود در لحظه مناسب، فراخوان کنش را به توده‌ها بدهد.

بنابراین، همان‌طور که پیش‌تر استدلال کردیم، حزب در واقع وظیفه دارد کنش انقلابی را برانگیزد و آغاز کند (Instigate)، زیرا او حاملِ بخش مهمی از ظرفیت کنشِ توده‌هاست؛ اما حزب نمی‌تواند هر زمان و هر طور که دلش خواست این کار را انجام دهد، زیرا او تمام اراده‌ی تمام پرولتاریا را در خود جذب نکرده است و بنابراین نمی‌تواند مانند لشکری از سربازان به آن‌ها فرمان دهد. حزب باید منتظر لحظه مناسب بماند: نه تا زمانی که توده‌ها دیگر تابِ انتظار نداشته باشند و خودبه‌خود قیام کنند، بلکه تا زمانی که شرایط چنان حسی را در توده‌ها برانگیزد که کنش توده‌ای در مقیاس وسیع، شانسی برای پیروزی داشته باشد. این همان شیوه‌ای است که دکترین مارکسیستی در آن محقق می‌شود: اینکه اگرچه انسان‌ها توسط تکامل اقتصادی تعیین و رانده می‌شوند، اما تاریخ خود را خودشان می‌سازند. پتانسیل انقلابیِ خشمی که به دلیل ماهیت غیرقابل تحمل سرمایه‌داری در توده‌ها برانگیخته شده است، نباید بلااستفاده بماند و هدر رود؛ همچنین نباید در طغیان‌های سازمان‌نیافته تلف شود، بلکه باید برای استفاده سازمان‌یافته در کنشی که توسط حزب با هدف تضعیف هژمونی سرمایه آغاز می‌شود، آماده گردد. در این تاکتیک‌های انقلابی است که تئوری مارکسیستی به واقعیت بدل خواهد شد.

Marxist Theory and Revolutionary Tactics by Anton Pannekoek 1912

https://www.marxists.org/

 

 

اسم
نظر ...