پرونده‌های راهبردی

مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(8)

29 دقیقه مطالعه

جادوی پول،پل ماتیک جونیور

14 دقیقه مطالعه

مسائل روز

مرز خشونت پرهیزی،امیر آذر

21 دقیقه مطالعه

“حمله کُردها به شهرهای ایران با پرچم ملی”؛ طرح موساد چه بود؟

حمله کُردها به شهرهای ایران با پرچم ملی”؛ طرح موساد چه بود؟

الینا فرهادی

دویچه وله

جزئیات تازه‌ از طرح موساد: تل‌آویو شرط کرده بود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد نه با پرچم خود، بلکه زیر پرچم شیر و خورشید وارد ایران شوند. گزارشی از انکار احزاب کُرد تا هشدار درباره تبعات حملات جمهوری اسلامی به مقر کُردها.

ابعاد و زوایای پنهان دو جنگ اخیر میان اسرائیل، ایالات متحده و جمهوری اسلامی از ژوئن ۲۰۲۵ تاکنون، وارد مرحله تازه‌ای از افشاگری‌های رسانه‌ای شده است.

بر اساس تحقیق جامع ناداو ایال، روزنامه‌نگار ارشد اسرائیلی که سوم ماه اوت بر پایه گفت‌وگو با ده‌ها منبع مطلع امنیتی، سیاسی و افراد حاضر در اتاق‌های تصمیم‌گیری منتشر شد، هدف بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل و سازمان موساد در این دو نبرد، فراتر از انهدام تاسیسات هسته‌ای و موشکی، “تغییر رژیم و سرنگونی جمهوری اسلامی ” طی یک بازه زمانی یک تا سه ساله بوده است.

بر اساس این گزارش، نیروهای کُرد به “سنگ بنای اصلی” طرح موساد و عملیات زمینی تبدیل شده بودند. طبق این سناریوی عملیاتی، مقرر شده بود “حدود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد “در مرحله نخست با پشتیبانی هوایی مستقیم نیروی هوایی اسرائیل از مرزهای غربی وارد خاک ایران شوند.

بر اساس طرح افشاشده در گزارش ناداو ایال، ایده اصلی موساد این بود که احزاب مسلح کُرد تهاجم خود را از مرزهای غربی آغاز کرده، شهر به شهر پیشروی کنند، نیروهای کُرد و عموم ایرانیان را به خود ملحق سازند و در نهایت به سمت تهران حرکت کنند. اعتراضات گسترده دی ماه ۱۴۰۴ بنا بر این گزارش این تصور را در ساختار سیاسی و امنیتی اسرائیل تقویت کرد که فرصتی برای تلاش در جهت تغییر رژیم ایجاد شده است. در سناریوی طراحی‌شده توسط موساد، تهاجم زمینی کُردها قرار بود هم‌زمان با موج اول بمباران‌های سنگین و حضور گسترده مردم در خیابان‌ها رخ دهد تا یک “طوفان کامل” را برای سرنگونی رژیم شکل دهد.

کارشناسان امنیتی اسرائیل: این طرح یک توهم است

در این میان، برخلاف انتقادات کارشناسان امنیتی که اتکا به کُردها را برای تسخیر برخی شهرهای ایران یک “توهم و ارزیابی کاملا نادرست” می‌دانستند، استدلال موساد این بود که وظیفه اصلی کُردها تسخیر تهران نیست، بلکه نقش آنان مشغول کردن و درگیر ساختن نیروهای امنیتی و نظامی رژیم در مناطق مرزی و جبهه غربی است تا هم‌زمان، فشار ناشی از اعتراضات مردمی در داخل، ضربه نهایی را به بدنه حکومت وارد سازد.

با این حال، ابعاد این طرح از همان ابتدا با بدبینی و انکارهای عمیق درون‌سازمانی و ملاحظات سخت‌گیرانه همراه بود: از جمله شک و تردید عمیق ارتش اسرائیل و “عدم اعتماد به کُردها”.

بر اساس گزارش این خبرنگار اسرائیلی، افسران اطلاعاتی اسرائیل که سال‌ها روی پرونده ایران کار کرده بودند، هرگونه اتکا به کُردها برای چنین طرح عظیمی را در نگاه اول “یک توهم محض” می‌دانستند.

سرانجام این پروژه پیچیده پیش از اجرا با سد سیاسی محکمی روبه‌رو شد؛ تنها یک هفته پس از آغاز کمپین، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا پس از هشدار صریح و مستقیم رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، مبنی بر این‌که تهاجم کُردها می‌تواند به رویارویی نظامی مستقیم میان ترکیه و اسرائیل بینجامد، دستور توقف کامل این طرح را صادر کرد.

پیامدهای طرح ناکام در داخل موساد

بازتاب ناکامی و معلق ماندن این پروژه پیش‌بینی‌نشده، خیلی سریع به سطح مدیریتی سازمان اطلاعات و وظایف ویژه اسرائیل رسید. طبق گزارش‌های رسانه‌ای تکمیلی (از جمله گزارش رسمی شبکه ۱۲ اسرائیل)، رومن گوفمن، رئیس تازه منصوب‌شده موساد، در پی بروز اختلافات عمیق ساختاری، در روز ششم ماه اوت دو تن از ارشدترین مقام‌های اطلاعاتی این سازمان، یعنی رئیس اداره اطلاعات موساد و مسئول بخش ایران را که از طراحان اصلی برنامه عملیاتی سرنگونی بر پایه اتکا به گروه‌های اتنیکی کُرد و جریان‌های داخلی بودند، از سمت‌های کلیدی‌شان برکنار کرد.

اکنون افشای جزئیات این طرح، پای احزاب و جریان‌های کُرد ایرانی را به یکی از جنجالی‌ترین پرونده‌های پشت‌پرده جنگ باز کرده است؛ گروه‌هایی که نامشان به عنوان بازیگران محوری این سناریوی ناکام مطرح شده، اما خود همواره هرگونه توافق تسلیحاتی یا بازی در نقش پیاده‌نظام قدرت‌های خارجی را تکذیب کرده‌اند.

انکار، اظهار بی اطلاعی و تکذیب احزاب کُرد

در این میان، این خبرنگار اسرائیلی در گزارش خود تصریح می‌کند که موساد صراحتا از گروه‌های کُرد خواسته بود که تحت هیچ شرایطی با پرچم‌های کُردی وارد ایران نشوند، بلکه زیر پرچم سه‌رنگ شیر و خورشید (نماد ملی و پیش از انقلاب ۱۳۵۷) پیشروی کنند. هدف طراحان اسرائیلی این بود که این آفند زمینی در افکار عمومی، نه یک اقدام تجزیه‌طلبانه، بلکه یک “قیام ملی و سراسری ایرانی” تعبیر شود. ناداو ایال مدعی شده که اسرائیل حتی تمامی ترتیبات فنی و لجستیکی لازم برای تامین و توزیع این پرچم‌ها را شخصا بر عهده گرفته بود.

زاگرس اندریاری، مسئول و از اعضای کمیته دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) در اروپا، در گفت‌وگو با دویچه وله فارسی در پاسخ به مدعای گزارش ایال مبنی بر پیشنهاد موساد برای تسلیح و ورود به ایران با پرچم شیر و خورشید اظهار بی اطلاعی کرده و توضیح می دهد: «تا جایی که من اطلاع دارم، به طور مستقیم با حزب ما چنین ارتباطی برقرار نشده و این موضوع برای نخستین بار است به گوش من می‌رسد. همچنین با خود ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران نیز هیچ‌گونه هماهنگی یا ارتباطی در این زمینه صورت نگرفته است.»

اندریاری می‌افزاید: «تصور نمی‌کنم با هیچ‌یک از احزاب و جریانات سیاسی حال حاضر در کردستان ایران در این باره ارتباطی گرفته شده باشد و به احتمال زیاد، این مسئله بیشتر خبری جهت شانتاژ یا سناریویی سوخته برای نیل به اهدافی خاص است و من بعید می‌دانم هیچ حزب سیاسی در کردستان ایران چنین چیزی را بپذیرد.»

دفاع ناداو ایال از فکت‌های افشاشده در گزارش

در برابر انکارها و تکذیبیه‌های احزاب کُرد، ناداو ایال در گفت‌وگو با دویچه وله فارسی با قاطعیت کامل از صحت مستندات خود دفاع می‌کند.

ناداو ایال: در مورد پرچم، منطق و دلیل اصلی این بود که برای مسئولان و هدایت‌کنندگان اسرائیلی و موساد روشن بود که اگر کُردها در جریان حمله به ایران از پرچم‌های خودشان استفاده کنند، این اقدام نوعی مداخله با هدف پیشبرد ناسیونالیسم کُردی تلقی خواهد شدعکس: @nadav_eyal

ایال درباره اعتبار منابع خود می‌گوید: «همان‌طور که در حرفه روزنامه‌نگاری مرسوم است، تمام گزارش‌ها و اطلاعاتی که ارائه می‌کنم توسط چندین منبع مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر راستی‌آزمایی می‌شوند. برخی از این منابع اسرائیلی هستند و برخی دیگر نه. طبیعتا نمی‌توانم وارد جزئیات درباره ماهیت منابع خود شوم، اما این واقعیت که طرح یا برنامه‌ای از سوی کُردها، با همکاری ایالات متحده و اسرائیل و با حمایت موساد، برای حمله به کشور در جریان این جنگ وجود داشته، موضوعی است که توسط نشریات متعددی در سراسر جهان منتشر شده است؛ از جمله نیویورک تایمز، آکسیوس و بسیاری دیگر.»

او تاکید می‌کند: «بنابراین، این فقط گزارش من نیست؛ گزارش‌های دیگری نیز در این زمینه منتشر شده، از جمله بر اساس منابعی بسیار نزدیک و مطلع در داخل کاخ سفید.»

ایال همچنین منطق موساد برای تعیین شرط پرچم سه‌رنگ شیر و خورشید را تشریح کرده و می‌افزاید: «در مورد پرچم نیز، منطق و دلیل اصلی این بود که برای مسئولان و هدایت‌کنندگان اسرائیلی و موساد روشن بود که اگر کُردها در جریان حمله به ایران از پرچم‌های خودشان استفاده کنند، این اقدام نوعی مداخله با هدف پیشبرد ناسیونالیسم کُردی تلقی خواهد شد و به تغییری که آنها در پی آن بودند، یعنی فروپاشی جمهوری اسلامی، منجر نخواهد شد. بنابراین، این یک مسئله تاکتیکی بود و این همان منطقی بود که اسرائیلی‌ها به رهبران چندین گروه و جریان کُردی ارائه کردند و آنها نیز با این استدلال موافق بودند.»

حزب دمکرات کردستان ایران: کوچک‌ترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم

از سوی دیگر، حسن شرفی، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات کردستان ایران (KDPI)، با ابراز تردید کلی نسبت به اصل گزارش ناداو ایال و مندرجات آن، بر نامشخص بودن منابع این روزنامه‌نگار اسرائیلی دست می‌گذارد. شرفی در گفت‌وگو با دویچه وله فارسی تاکید می‌کند: «در این گزارش تنها به عبارتی کلی نظیر کُردها اشاره شده است؛ مشخص نیست منظور کدام بخش از جامعه کُردهاست؛ کُردهای ترکیه، سوریه، ایران یا عراق؟ اساسا مبنا، منابع و دلایل استناد این مقاله به هیچ وجه روشن نیست.»

حسن شرفی: در این گزارش تنها به عبارتی کلی نظیر کُردها اشاره شده است؛ مشخص نیست منظور کدام بخش از جامعه کُردهاستعکس: Internetseite Kurdistanmedia

 وب سایت خبری اسرائیلی “آی ۲۴ نیوز” بیست و دوم ماه ژوئیه به نقل از منابع اسرائیلی افشا کرد که در زمان جنگ ۴۰ روزه، ترکیه تهدید کرده بود در صورت حمله زمینی گروه‌های مسلح مخالف کردی به ایران، ترکیه از ایران حمایت هوایی خواهد کرد و از تهران پشتیبانی هوایی خواهد داشت.

این سایت اضافه کرد: «ورود اعضای گروه های مسلح کردی ایرانی مخالف از کردستان عراق به خاک ایران، به عنوان بخشی از یک طرح زمینی است که توسط موساد طراحی شده بود.»

در این گزارش آمده است اظهارات دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، که در آن اشاره کرده بود ترکیه در آستانه مداخله در جنگ علیه ایران است، اشاره‌ای به این سناريو بود.

این منابع نیز تائید کردند که طرح موساد شامل حمایت از گروه‌های کُرد ایرانی برای نفوذ به خاک ایران بود تا همزمان نیروی هوایی اسرائیل پوشش هوایی این عملیات را فراهم کند.

قبل ازاین برخی منابع گفته بودند تماس تلفنی اردوغان رئیس جمهور ترکیه و جی دی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا باعث لغو برنامه آمریکا برای حمله زمینی به ایران از خاک کردستان عراق شد.

با این حال، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات با زیر سؤال بردن وجود چنین طرحی می‌افزاید: «مشخص نیست آیا اصلا چنین طرحی وجود داشته است یا خیر. حتی اگر فرض بگیریم چنین طرحی در گذشته وجود داشته، حداقل باید با گروهی از کُردها که قرار بوده در این چارچوب قرار گیرند، گفت‌وگو و مشورتی صورت می‌گرفت؛ در حالی که هیچ‌یک از احزاب و گروه‌های کُرد چنین موضوعی را تایید نمی‌کنند.»

او با طرح شکی علنی می‌گوید: «اگر حقیقت دارد، چرا اسم نمی‌برند و از چه کسی شرم دارند؟» شرفی با ارجاع پاسخ‌گویی به طرف‌های اسرائیلی تصریح کرد: «در خصوص این طرح باید موضوع را از مقامات و طرف‌های اسرائیلی جویا شوید. ما کوچک‌ترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم.» حسن شرفی در پاسخ به سوال دویچه وله فارسی درباره دریافت اسلحه از آمریکا پاسخ بیشتری نداد.

مسیر متناقض سیر تحول مواضع ترامپ

سیر تحول مواضع دونالد ترامپ در قبال تسلیح و ورود نظامی کُردها به نبرد ایران، مسیر متناقضی را طی کرد؛ ترامپ در ۵ مارس ۲۰۲۶ (۱۴ اسفند ۱۴۰۴) در گفت‌وگوی اختصاصی با رویترز با ابراز خرسندی علنی، احتمال شورش و تهاجم زمینی کُردها علیه حکومت ایران را “فوق‌العاده” خواند و صراحتا اعلام کرد: «من کاملا با آن موافقم».

اما تنها یک ماه بعد و در ۵ آوریل ۲۰۲۶ (۱۶ فروردین ۱۴۰۵) در گفت‌وگو با خبرنگار فاکس‌نیوز و سپس در ۶ آوریل ۲۰۲۶ (۱۷ فروردین ۱۴۰۵) در حاشیه مراسم عید پاک در کاخ سفید، لحن ترامپ ۱۸۰ درجه تغییر یافت و با ابراز خشم شدید گفت:«ما اسلحه فرستادیم، اسلحه‌های زیادی؛ قرار بود به دست مردم برسد تا بتوانند با این اراذل و اوباش بجنگند، اما می‌دانید چه شد؟ کسانی که اسلحه به دستشان داده شد، آن‌ها را پیش خود نگه داشتند؛ آن‌ها گفتند چه تفنگ زیبایی! فکر کنم پیش خودم نگهش دارم… من فکر می‌کنم کُردها اسلحه‌ها را برداشتند… بنابراین من از یک گروه خاص بسیار عصبانی هستم و آن‌ها تاوان سنگینی برای این کار خواهند داد».

ترامپ همچنین با بیان این‌که از کُردها “بسیار ناامید” شده اند، آنان را متهم کرد که “فقط می‌گیرند، می‌گیرند و می‌گیرند”.

خط قرمزهای پژاک و احتمال مشارکت نظامی در آینده

زاگرس اندریاری در ادامه درباره مرزها و خطوط قرمز پذیرش کمک از دولت‌های خارجی ادعا می‌کند: «دیدگاه و تفکر سیاسی حاکم بر حزب ما بر این اصل استوار است که ما خود را به هیچ وجه بخشی از چنین جنگ‌هایی نمی‌دانیم؛ اعتقاد ما بر این است که این جنگ در راستای منافع ملت‌ها و مردم ایران نیست؛ در نتیجه تحت هیچ شرایطی وارد چنین نبردی نخواهیم شد. حزب ما به عنوان یک حزب سیاسی پیشرو در کردستان ایران، نیاز خاصی به تسلیح از سوی نیروهای خارجی ندارد و ورود نکردن به چنین جنگ‌هایی خط قرمز ماست.»

زاگرس اندریاری: دیدگاه و تفکر سیاسی حاکم بر حزب ما بر این اصل استوار است که ما خود را به هیچ وجه بخشی از چنین جنگ‌هایی نمی‌دانیمعکس: aryentvfarsi

اندریاری در رد ارتباط نظامی با آمریکا یا اسرائیل و در مواجهه با این پرسش که چرا دونالد ترامپ بارها علنا از تحویل سلاح به کُردها سخن گفته‌، ابتدا شخصیت ترامپ را متغیر خواند و سپس افزود: «این ادعا بیشتر با این هدف بوده است که جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهند تا اگر قرار است بر اساس خواسته‌های آنان قطعنامه، بیانیه یا پیمانی میان ایران و آمریکا به امضا برسد، هرچه زودتر رخ دهد… این موضوع بیشتر در حد لاف سیاسی و تهدید جمهوری اسلامی بوده است.»

او در پاسخ به پرسشی درباره علت آماده‌باش کامل نیروهای کُرد و سفر آنان به قندیل و اقلیم کردستان در بحبوحه جنگ، مداخله نظامی را تایید کرد و گفت: «احتمال وقوع تغییرات سیاسی در جامعه ایران در آن زمان بسیار بالا بود و استراتژی این احزاب است که در چنین شرایطی آماده‌باش خود را به بالاترین سطح ممکن برسانند تا اگر تغییری رخ داد یا احتمال قتل‌عام و نسل‌کشی از سوی حاکمیت وقت ایران وجود داشت، بتوانند مداخله کرده، تهدیدها را کاهش داده و میزان خطر برای جامعه را به حداقل ممکن برسانند.»

اما در پاسخ به این پرسش که بدون دریافت اسلحه از آمریکا، این احزاب چگونه قصد مداخله داشتند، اذعان داشت: «احزاب کردستان ایران مسلح هستند و سال‌هاست که سلاح در اختیار دارند؛ بنابراین برای مسلح شدن نیازی به کشور خارجی ندارند. در خود کردستان عراق نیز امکان تهیه اسلحه در مقیاس بالا وجود دارد. این احزاب دارای نیروهای دفاع ذاتی هستند و برخی از آن‌ها توانایی دفاع از مردم کُرد را حداقل در مقاطع کوتاه و شرایط خاص دارند.»

اندریاری احتمال مشارکت احزاب کُرد در یک ائتلاف بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی در آینده را رد نکرد و گفت: «اگر قرار بر شکل‌گیری یک ائتلاف جهانی علیه جمهوری اسلامی باشد، همانند نمونه‌هایی که در سایر نقاط جهان وجود دارد، و جامعه جهانی به این نتیجه برسد که تغییرات بنیادین و تغییر رژیم باید به نفع مردم ایران رخ دهد، احتمال دارد احزاب کُرد در چنین ائتلافی مشارکت کنند.»

عضو ارشد بخش دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان تاکید کرد که فعلا خط‌مشی آن‌ها مبارزه سیاسی است اما شاید شرایط به گونه‌ای پیش رود که احزاب سیاسی کردستان یا سراسر ایران مجبور شوند در آینده تغییراتی در تفکر یا خط‌مشی خود ایجاد کنند.

این در حالیست که مسرور بارزانی، نخست وزیر اقلیم کردستان عراق، خط مشی کاملا متفاوتی را در پیش گرفته و با فاصله‌گذاری صریح از هرگونه ماجراجویی منطقه‌ای، بر قانون‌مداری و صیانت از مرزها پای می‌فشارد.

بارزانی در گفت‌وگویی با شبکه الجزیره، با رد قاطعانه هرگونه ارتباط با تل‌آویو تصریح کرد که اقلیم کردستان هیچ رابطه‌ای با اسرائیل ندارد و بر اساس قانون اساسی عراق، تصمیم‌گیری درباره سیاست خارجی و روابط رسمی صرفا در اختیارات دولت فدرال در بغداد است. او با تاکید بر اینکه اقلیم تحت هیچ فشاری برای ورود به درگیری‌های جاری قرار نگرفته، اولویت اصلی اربیل را  حفاظت “از خاک، مردم و پرهیز از کشیده شدن به خصومت‌های منطقه‌ای ” خواند.

بارزانی ضمن اشاره به بیش از هزار حمله موشکی و پهپادی منتسب به ایران و گروه‌های شبه‌نظامی به این منطقه، بار دیگر از سیاست انحصار سلاح در دست نهادهای رسمی حکومتی حمایت کرد.

اذعان به عدم تاب‌آوری کمپ‌های اقلیم در برابر حملات موشکی سپاه

جمهوری اسلامی ایران با اتخاذ استراتژی “ضربات سنگین”، فشار نظامی بر مقرها، اردوگاه‌ها و کمپ‌های مسکونی این احزاب را در طی جنگ ۳۹ روزه و حتی بعد از آن به اوج رسانده است. در همین راستا، حوزه جغرافیایی اقلیم کردستان در طول ماه ژوئیه ۲۰۲۶ شاهد موج کم‌نظیری از تنش بود؛ به‌طوری‌که طی این مدت بیش از ۴۸ حمله موشکی و پهپادی علیه مقرات مختلف در استان‌های اربیل و سلیمانیه به ثبت رسید.

شدت این حملات در هفدهم ژوئیه با هدف قرار گرفتن اردوگاه زرگویز در نزدیکی سلیمانیه نمایان شد که طی آن ضربات پهپادی و راکتی سنگین به کشته شدن ۸ تن از اعضای حزب کومله و مجروح شدن چندین تن دیگر انجامید. پیش از آن نیز در نهم ژوئیه، اردوگاه‌ها و کمپ‌های مسکونی احزاب مخالف کُرد در شمال‌شرقی اربیل هدف حملات متوالی پهپادهای انتحاری قرار گرفته بودند.

دامنه این رویدادها تنها به حملات هوایی محدود نماند؛ در اولین روز از ماه ژوئیه، طی یک کمین و درگیری شدید مرزی در خطوط جبهه، ۵ تن از پیشمرگه‌های حزب دموکرات کردستان ایران (PDKI) جان خود را از دست دادند.

ابعاد این نبرد زمانی پیچیده‌تر شد که در ششم اوت، منابع نظامی ایران از اجرای عملیات‌های برون‌مرزی پنهانی توسط یگان‌های ویژه نیروی زمینی در عمق اقلیم کردستان و در اطراف اربیل و سلیمانیه خبر دادند.

تداوم این سلسله حملات خردکننده و تخریب مستمر زیرساخت‌های استقراری، احزاب کُرد را در برابر یک بن‌بست و پرسش استراتژیک قرار داده است: در شرایطی که پروژه پشتیبانی بزرگ منطقه‌ای و بین‌المللی لغو شده، این جریان‌ها با چه ابزاری می‌توانند در برابر این حجم از ضربات مداوم موشکی و پهپادی تاب بیاورند و آینده حضور و موازنه بقای آن‌ها در اقلیم کردستان بدون چتر حمایتی قدرتمند خارجی به کدام سمت خواهد رفت؟

در پاسخ به میزان تاب‌آوری در برابر حملات سنگین موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی به مقرهای کُردی، اندریاری ساختار پژاک را از سایر احزاب جدا کرده و می گوید: «ما به عنوان حزب اتحاد آزاد کردستان، در هیچ‌یک از مناطق شهری کردستان عراق دارای نیرو، مرکز یا کمپ سیاسی، نظامی و اجتماعی نیستیم. نقاط حضور ما در داخل کُردستان ایران و نوار مرزی با کُردستان عراق قرار دارد… و شرایط جغرافیایی به گونه‌ای است که جمهوری اسلامی نمی‌تواند فشار زیادی بر ما وارد کند.»

او درباره سایر احزاب کُردی گفت: «اما سایر احزاب کردستان ایران که دهه‌هاست مبارزه مسلحانه را کنار گذاشته‌اند، اکثر اعضا و خانواده‌هایشان در کمپ‌های مدنی، سیاسی و اجتماعی در کردستان عراق سکونت دارند. متاسفانه در چند ماه گذشته، جمهوری اسلامی این کمپ‌های پناهندگی را هدف قرار داده که منجر به کشته شدن تعدادی از آنان شده است.»

به گفته اندریاری، این احتمال وجود دارد که آن احزاب مجبور شوند برای حفظ جان خانواده‌ها، این کمپ‌ها را حداقل به طور مقطعی تخلیه کنند.

این واقعیت‌های میدانی و تشدید برخوردهای نظامی، بستر تحلیل‌های عمیق و ریشه‌ای دامون گلریز، پژوهشگر مطالعات صلح در مدرسه عالی لاهه در گفت‌وگو با دویچه وله فارسی قرار گرفته است.

گلریز در واکاوی علل این رویدادها تاکید می‌کند که نخبگان کُرد هویت‌محور، خود را وارث امپراتوری مادهای باستان می‌دانند: «در روایت تاریخی آنان، با سقوط هگمتانه به دست کوروش بزرگ نخستین حکمرانی کُرد فروپاشید و کُردها دیگر مجال دولت‌سازی و در پس آن قلمروی کشور و حاکمیتی نیافتند؛ حال آنکه هخامنشیان همچون نخستین دولت فارس با قلمروی جغرافیایی و سیاسی بی‌سابقه در تاریخ بشریت به نام “دولت” برآمدند و با همه افت و خیزها در تاریخ ایران، این سنت دولت‌سازی که آخرین آن “مشروطیت” بود، در ایران نه بر مبنای ناسیونالیسم دین یا خون که بر مبنای بردباری و سنت حکمرانی ایرانی بارها احیا و بروز شد.»

به گفته او، از همان نقطه، دو سرنوشت از هم جدا گردید. در این خوانش، ایران بارها دولت، زبان و قلمرو خود را احیا کرد؛ اما کُردها تا امروز حتی با پشتیبانی شوروی بعد از اشغال شمال ایران از بنیان‌گذاری دولتی ماندگار بازماندند.

به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، محل نزاع نخبگان کُرد با ایران، نه این یا آن سیاست است و نه این یا آن حاکم؛ ستیز آنان با خود نهاد “دولت” (state) در ایران است؛ نتیجه سیاسی این نزاع می‌شود ضدیت با نهاد “ملت” (nation) ایران که در تمامیت ارضی مشخصی تعریف می‌شوند: «جلوه‌عملی این نزاع را در واپسین نمونه دیدیم: تشکیل ائتلاف سیاسی شکننده بین طوایف و تشکل‌های آنان تنها یک هفته قبل از اجرای طرح حمله‌زمینی به تمامیت ارضی ایران، آن هم به نیابت از موساد اسرائیل و ایالت متحده آمریکا.»

نقد “ابزاری شدن مظلومیت و تعارض با الگوی زن، زندگی، آزادی

گلریز در بخش دیگری از این مصاحبه اشاره می‌کند که به همین سبب، نخبگان کُرد، کُردها را بزرگ‌ترین “ملت بدون دولت ” در جهان می‌دانند؛ ملتی که به گفته‌آن ضرب‌المثل مشهور کُردی، “جز کوهستان، دوستی ندارد”.

تحلیلگر سیاسی و مدرس روابط بین‌الملل در مدرسه عالی لاهه با فرض صحت گزارش‌ها درباره طرح حمله‌ نظامی موساد به ایران با کمک برخی نیروهای کُرد معتقد است که هشت دهه پس از فروپاشی “جمهوری مهاباد ” با پشتیبانی شوروی سابق، افق سیاست‌گذاری آنان در قبال ایران نه همگامی با هموطنان ایرانی در راه استقرار دولتی دموکراتیک، بلکه برپایی حکمرانی کُردی در ذیل اشغال ایران است؛ حکمرانی که جز از مسیر موفقیت حمله‌ نظامی برای دامن زدن به جنگ داخلی، از چندپارگی حاکمیت سرزمینی ایران محقق نمی‌شود.

گلریز برای تایید این تحلیل به سخنان اخیر ژنرال حسین یزدان‌پناه، از فرماندهان حزب آزادی کُردستان (PAK) و از اعضای ائتلاف کُردها اشاره می‌کند که صراحتا گفته بود امنیت ملی ملت کُرد در پیوند با امنیت ملی اسرائیل است و از این جهت از حمایت تسلیحاتی اسرائیل استقبال کرده بود.

این مواضع مصادف با انتشار یادداشتی تحلیلی در روزنامه جروزالم پست به تاریخ ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶ است که در آن، متن گفت‌وگو با حسین یزدان‌پناه و همچنین استنادات تاریخی پروفسور عوفرا بنجو، رئیس برنامه پژوهش‌های کُردی در مرکز موشه دایان دانشگاه تل‌آویو منعکس شده است. فرمانده حزب آزادی کردستان در پاسخ به پرسشی درباره لزوم تسلیح گروه‌های کُرد توسط تل‌آویو، صراحتا اعلام کرد: «امنیت ملی اسرائیل و ملت کُرد ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارد. بنابراین، چنین پشتیبانی و حمایتی نه تنها به نفع ملت کُرد است، بلکه مستقیما در خدمت منافع استراتژیک خود اسرائیل نیز خواهد بود.»

گلریز در ادامه تاکید کرد که در صورت شکل‌گیری یک شراکت استراتژیک میان اسرائیل و کردستان، طرفین می‌توانند در کنار یکدیگر در برابر تهدیدات منطقه‌ای بایستند.

این پژوهشگر تاکید می‌کند که باید این واقعیت تلخ را جدی گرفت؛ به‌ویژه در سایه‌ همبستگی بی‌سابقه‌ای که ایرانیان در جنبش زن، زندگی، آزادی با خاستگاه کُردی این شعار نشان دادند و ماه‌ها برای دادخواهی خون ژینا-مهسا امینی پای آن ایستادند: «با این حال، در سبد استراتژی این نخبگان، الگوی زن، زندگی، آزادی در برابر الگوی حمله‌ زمینی به نیابت از موساد صحنه را می‌بازد و برای آنان، الگوی شکست‌خورده‌ مبارزه‌ مسلحانه ارجحیت دارد؛ آن هم با آگاهی کامل از اینکه نقطه‌ آغاز پروژه‌ سرکوب و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی، نیم‌قرن پیش و چند هفته بعد از اعلام خودمختاری کردستان در اسفند ۵۷ زیر عنوان مقابله با غائله‌ کردستان کلید خورد.»

هشدار نسبت به فاجعه انسانی در اقلیم

در تشریح نتایج این سیاست‌ها، گلریز استراتژی سیاسی نخبگان کُرد را در تناقض بنیادین با هر تلاش و افقی برای گذار به دولتی ملی، مدرن و دموکراتیک می‌داند. او با اشاره به مفاد پانزده‌ماده‌ای ائتلاف پنج حزب سیاسی کُرد، که تنها شش روز پیش از حمله‌ مشترک آمریکا و اسرائیل، در ۲۸ فوریه اعلام موجودیت کرد، می‌گوید این ائتلاف برای ترتیبات پس از آزادی روژهلات کردستان بسته شد و با پیش‌بینی نظام اداری (ماده ۳)، کمیته‌ دیپلماتیک (ماده ۸) و مرکز فرماندهی دفاعی (ماده ۹)، در پی تقسیم حکمرانی بر بخشی از خاک ایران پس از اشغال است؛ طرحی که به دلیل اختلافات عمیق درونی و سابقه حذف فیزیکی میان این احزاب، نمی‌تواند نویدبخش ثبات و امنیت باشد.

به گفته دامون گلریز، بعد از هر نوع آتش‌بس با تهران، آغاز آتش علیه کُردهای ایرانی در اقلیم کردستان عراق شعله‌ور خواهد شد.عکس: privat

به باور گلریز، پیام محوری این سند این است که نخبگان کُرد آینده‌ خود را در رویارویی با تمامیت ارضی ایران تعریف می‌کنند و گام‌های عملی آنان به‌سوی حمله‌ نظامی زمینی، هشداری حیاتی است که هیچ حکومتی در ایران از آن نخواهد گذشت. او پیش‌بینی می‌کند که بعد از هر نوع آتش‌بس با تهران، آغاز آتش علیه کُردهای ایرانی در اقلیم کردستان عراق شعله‌ور خواهد شد.

گل‎ریز در جمع‌بندی پایانی خود با ابراز نگرانی شدید نسبت به تحولات آتی می‌گوید: «در سایه‌ خروج نظامی آمریکا از اقلیم، بالاگرفتن قدرت حکمرانی سپاه بعد از جنگ اخیر از یک سو، و شکل‌گیری پیمان دفاعی ترکیه، پاکستان و عربستان با هدف محاصره‌ امنیتی نظامی ایران از سوی دیگر، نگرانی من متوجه هم‌وطنان کُرد ایرانی است که در پایگاه‌های خود در اقلیم کردستان عراق، جانشان در معرض خطر است. با این تحولات، و با سیاست‌گذاری نخبگان کُرد که منافع خود را در ضدیت با “حاکمیت ملی ایران” تعریف می‌کنند، احتمال قربانی‌شدن این هم‌وطنان در بازی‌های قدرت‌های منطقه‌ای بالا می‌رود؛ بهایی که با جان انسان‌ها پرداخت خواهد شد.»

به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، باید هرچه زودتر مسئله‌ کُرد را در چارچوب ایران و با الگوی “زن، زندگی، آزادی” بازتعریف کرد؛ پیش از آنکه شاهد انتقام جمهوری اسلامی از هموطنان کُرد ایرانی و وقوع فاجعه‌ای بزرگ باشیم.

افشاگری‌های اخیر از سناریوی ناکام تهاجم زمینی احزاب مسلح کُرد به نیابت از اسرائیل، پرده از پیچیدگی‌ها و ریسک‌های بالای محاسبات نیابتی در مواجهه با خطوط قرمز منطقه‌ای برداشت. این طرح که قرار بود در پوشش یک قیام سراسری و با نمادهای ملی اجرا شود، نه تنها در پی هشدارهای امنیتی آنکارا و لغو پشتیبانی واشنگتن به بن‌بست رسید، بلکه پیامدهای سنگینی چون زلزله مدیریتی در موساد و تشدید ضربات موشکی و پهپادی سپاه بر مقرهای کُردی در اقلیم کردستان عراق را به همراه داشت. در نهایت، تقابل میان خط‌مشی مبارزه مسلحانه با حمایت خارجی و الگوی گذار مدنی (مانند جنبش زن، زندگی، آزادی)، هشدار جدی کارشناسان را نسبت به خطر قربانی‌شدن غیرنظامیان و لزوم بازتعریف مسئله کُرد در چارچوب تمامیت ارضی و هویت ملی ایران برانگیخته است.

نقد نظری «چپِ ضدامپریالیستی»

نقد نظری «چپِ ضدامپریالیستی»

حمید فرازنده

نقد نظری «چپِ ضدامپریالیستی»: حکمرانی اقتدارگرای سرمایه‌داری دولتی، به‌مثابه‌ی شکل سیاسیِ سرمایه در جوامع پیرامونی، نمی‌تواند از امپریالیسم فراتر رود، زیرا خود یکی از اشکال بازتولید آن است.

«چپ ضدامپریالیستی» با فراغت از نقد سرمایه‌داری داخلی و بدون اتکا به سوژه‌های اجتماعی، نه‌تنها ضدامپریالیست نیست، بلکه ناخواسته (وگاهی به‌صورت مقلوب) به یکی از کارآمدترین فرم‌های بازتولید نظم امپریالیستی در روایت حاکمیتی اقتدارگرا و سرکوبگر بدل می‌شود.

حمید فرازنده

آهای!

از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

خون را به سنگفرش ببینید!…

احمد شاملو

۱ ایدئولوژی «چپ ضدامپریالیستی» در خدمت مبارزه‌ی طبقاتی نیست؛ نگاهی است از بالا و‌ در خدمت حاکمیت‌های مستبدِ داخلیِ مبتنی بر نظام سرمایه‌داری

*اصطلاح «چپ ضدامپریالیستی» عنوانی است پرطمطراق که پیشاپیش می‌کوشد برای خود یک مشروعیت سیاسی و اخلاقی تولید کند؛ ادعا می‌کند که من هم چپ هستم ‌وهم ضدامپریالیستی: صِرفِ چپ‌بودن را دون شأن خود می‌داند و یا شاید اگر خوانش فرویدی کنیم؛ چون از چپ‌بودن خود تردیدهای جدّی در دل دارد، با آوردن صفت «ضدامپریالیستی» همراه آن، کمبود ذاتی‌اش را لاپوشانی می‌کند. متولیان این بخش از چپ، در این نام‌گذاری، «چپ‌بودن» و «ضدامپریالیستی‌بودن» خود را جزو بدیهیات فرض می‌کنند، اما هر گزاره‌ی مدعیِ بدیهیات نیازمند نقد نظری است. *

در سنّت انتقادی مارکسی، هیچ‌یک از این دو مفهوم نه خودبسنده‌اند و نه مستقل از تحلیل مادّی جامعه.

در مارکسیسم، «چپ»‌بودن یک موضع اخلاقی نیست و صرفاً در مخالفت با یک قدرت استعمارگرخارجی معنای نهایی خود را پیدا نمی‌کند. اگر بپذیریم که چپ‌بودن، در مقام نخست، به معنای ایستادن در برابر مناسبات سرمایه‌دارانه، نقد مالکیت خصوصی ابزار تولید، و مبارزه با استثمار نیروی کار است، پس می‌توان گفت: هر گفتمانی که خود را «چپ» می‌نامد، اما مناسبات سرمایه‌دارانه‌ی داخلی را مسکوت می‌گذارد، یا آن را بیرون از مناسبات حاکمیت بررسی می‌کند، و یا با تکیه به مارکسیسم وولگار آن را تضاد فرعی می‌نامد، از همان ابتدا دچار تناقض مفهومی است.

آیا«چپ ضدامپریالیستیِ» ایرانی، امپریالیسم را به‌مثابه‌ی مرحله‌ای از تکامل سرمایه‌داری جهانی می‌بیند، یا صرفا آن را به‌صورت یک نیروی استعمارگر مداخله‌گر درنظر می‌گیرد؟ مدعیان چپ ضدامپریالیستی وقتی امریکا را تنها به‌صورت دشمن شماره ۱ ایران نشان می‌دهند، و بعد می‌بینند حاکمیت نیز همین گفتمان را به‌کار می‌برد، دچار این توهم می‌شوند که می‌توانند با چنین حاکمیتی در یک‌جبهه‌ی سیاسی واحد قرار گیرنددر این چارچوب، امپریالیسم برای آنان به یک مداخله‌گر نظامیِ اجنبی تقلیل می‌یابد و پیوندهای نهانی‌ دنباله‌هایش با سرمایه‌داری داخلی دیگر از نظرشان پوشیده می‌شودنتیجه آن است که می‌توان هم‌زمان مدعی ضدامپریالیسم بود و از دولت‌های سرمایه‌دار، غارت‌گر، رانتی و سرکوبگرِ محلی در هرکجای جهان دفاع کرد، بی‌آنکه نه به مطالبات عدالت‌محور و آزادی‌خواهانه‌ی مردمان آن کشورها توجه داشت و نه به فقر گسترده‌ی توده‌های زحمتکش‌شان. ما با یک‌چپ خاصی روبه‌روایم که نگاهش سلسله‌مراتبی و عمودی است، به‌جای آنکه طبق اصول نقد اقتصاد سیاسی مارکسیستی صاحب دیدگاهی افقی و برآمده از تناقضات طبقاتی باشد.

«ضدامپریالیستی»بودنِ این برداشت متأخر از مارکسیسم، به برخوردی ایدئولوژیک و‌گفتمانی تقلیل می‌یابد؛ اینجا منظور از ایدئولوژی، نه مبانی نظری مبارزه‌ی طبقاتی، بلکه دگماتیسمی وارونه‌نما از واقعیت اجتماعی است: جایی که علت و معلول جابه‌جا می‌شوند و به‌جای آن‌که امپریالیسم به‌صورت پیامد منطق انباشت سرمایه فهمیده شود، تنها به یکی از جنبه‌هایش، یعنی دشمنی اجنبی و یک نیروی نظامی متجاوزگر فروکاسته می‌شود که گویی با موضع‌گیری سیاسی یا نظامی دولت‌های اقتدارگرای محلی قابل مهار است. ایدئولوژی «چپ ضدامپریالیستی» در خدمت مبارزه‌ی طبقاتی نیست؛ نگاهی است از بالا و‌ در خدمت حاکمیت‌های مستبدِ داخلیِ مبتنی بر نظام سرمایه‌داری انحصاری که ارتباط‌شان با توده‌های تحت استثمار دیری است گسسته شده است.

در این گفتمان، جامعه تقریباً ناپدید می‌شود. کارگران، زنان، فرودستان و نیروهای اجتماعی واقعی، نه به‌عنوان سوژه‌های مبارزه، بلکه به‌مثابه‌ی توده‌ای که باید پشت «موضع ضدامپریالیستی» دولت محلی صف ببندند، ظاهر می‌شونددر این گفتمان دیگر هیچ اهمیتی ندارد اگر رژیمی به‌ظاهر ضدامریکایی مردمان خود را در طول پنجاه سال به‌شکل تصاعدی و کرور کرور کشته و کور و شکنجه کرده باشد. در ذهن آنان هر نقد اجتماعی، هر اعتراض کارگری یا جنبش رهایی‌بخش، به‌سرعت با این اتهام مواجه می‌شود که «آب به آسیاب امپریالیسم می‌ریزد»، ‌و در نهایتِ موضع ضدامپریالیستی‌شان در خدمت حاکمیت استبدادی به ابزار انسداد سیاست و تحمیق توده‌ها بدل می‌شود.

از این منظر، «چپ ضدامپریالیستی» بیش از آن‌که ادامه‌ی سنّت مارکسی باشد، شکلی است از مارکسیسمی که پیچیدگی تحلیل اقتصاد سیاسی را کنار می‌گذارد و کلّ تحلیل خود را در بُعدِ وولگاری از سیاست ژئوپلیتیک، به یک دوگانه‌ی ساده‌ی دوست/دشمن تقلیل می‌دهد. این ساده‌سازی، نه تصادفی، بلکه کارکردی است؛ زیرا امکان هم‌زیستی و همدستی کامل با سرمایه‌داری داخلی و اقتدار سیاسی موجود را فراهم می‌کند.

۲اعجوبه‌ی دولت، به‌نام مردم و با ادعای ضدامپریالیستی‌بودن دهان به دروغ‌پردازی می‌گشاید

برای فهم ریشه‌های نظری این وضعیت، بازگشت به «هیجدهم برومر لویی بناپارت» مارکس راهگشاست. مارکس در این اثر نشان می‌دهد که چگونه، در شرایط ضعف و پراکندگی نیروهای اجتماعی، دولت می‌تواند خود را به‌مثابه‌ی نماینده‌ی کلّ جامعه و منجی ملت بازنمایی کند.

مارکس می‌نویسد:

«قدرت اجرایی، با دستگاه اداری و نظامی عظیمش، همچون موجودی مستقل بر فراز جامعه ایستاده است

اما این استقلال ظاهری، به‌گفته‌ی مارکس، محصول یک فقدان است:

«این قدرت تنها زمانی می‌تواند چنین استقلالی بیابد که طبقات اجتماعی ناتوان از نمایندگی خود باشند

این تشخیص، کلید فهم «چپ ضدامپریالیستی» است. جایی که نیروهای اجتماعی واقعی، سرکوب شده‌اند، و جامعه فاقد نهادهای دموکراتیک و حافظ منافع زحمت‌کشان است، اعجوبه‌ی دولت، به‌نام مردم و با ادعای ضدامپریالیستی‌بودن دهان به دروغ‌پردازی می‌گشاید. ضدیت گفتمانی با امپریالیسم، در این‌جا نه به‌منزله‌ی مرحله‌ای از مبارزه‌ی طبقاتی، بلکه به کل یا تنها هدف چپ تقلیل می‌یابد؛ ضدیتی که تنها در فضای شبکه‌های مجازی رخ نشان می‌دهد.

مارکس در آغاز هیجدهم برومر تأکید می‌کند:

«انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه آن‌گونه که خود می‌خواهند؛ نه در شرایطی که خود برگزیده‌اند

چپ ضدامپریالیستی این محدودیت را انکار می‌کند. گویی صِرفِ اراده‌ی سیاسی دولت یا اتخاذ موضع ضدامریکایی با هر زمینه‌ی گفتمانی‌ای می‌تواند جایگزین دگرگونی مناسبات مادّی شودمارکس این پدیده را وارونگیِ علیّتی می‌نامد، زیرا در ذهن اینان سیاست جای اقتصاد، و شعار جای مناسبات واقعی را می‌گیرد.

مارکس همچنین نشان می‌دهد که چگونه گذشته به نقاب حال بدل می‌شود:

«سنّت تمام نسل‌های مرده همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی می‌کند… نام‌ها و شعارهای آن‌ها را قرض می‌گیرند

در گفتمان «چپ ضدامپریالیستی»، احضار دائمی زبان انقلاب، مقاومت و مبارزه، چنین کارکردی دارد: پنهان‌کردن تضادهای خیابان و اکنونی با اسطوره‌های گذشته. و این باعث می‌شود امر سیاسی به انجام مناسک بدل می‌شود.

در نهایت، مارکس درباره‌ی بناپارت می‌نویسد:

«او خود را نماینده‌ی مردم می‌نامد، زیرا مردم دیگر قادر نیستند خود را نمایندگی کنند

این جمله را می‌توان توصیفی دقیق از وضعیتی دانست که در آن، دولت‌های مردم‌کشِ اقتدارگرا و نیروهای هم‌پیمان‌شان در منطقه –که تا گردن در مناسبات پولی ومالی فرورفته‌اند– خود را ضدامپریالیستی جا می‌زنند، چرا که جامعه از امکان سازمان‌یابی مستقل محروم شده است. نتیجه، نه رهایی، بلکه تثبیت سرمایه‌داری دولتی و اقتدار سیاسیِ سرکوبگر است.

۳امپریالیسم فقط یک نیروی برون‌مرزی نیست، بلکه درونِ هر جامعه‌ی پیرامونی نیز بازتولید می‌شود.

لنین در «امپریالیسم، بالاترین مرحله‌ی سرمایه‌داری»، امپریالیسم را نه به‌مثابه‌ی سیاست تهاجمی یک یا چند دولت خاص، بلکه به‌صورت شکل تاریخیِ مشخصی از انباشت سرمایه تعریف می‌کند. او پنج ویژگی اصلی امپریالیسم را برمی‌شمارد: تمرکز تولید و سرمایه، ادغام سرمایه‌ی بانکی و صنعتی در سرمایه‌ی مالی، اهمیت فزاینده‌ی صدور سرمایه، شکل‌گیری اتحادیه‌های انحصاری سرمایه‌داران، و تقسیم جهان میان قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری.

نکته‌ی تعیین‌کننده در تعریف لنین این است که امپریالیسم فقط یک نیروی برون‌مرزی نیست، بلکه درونِ هر جامعه‌ی پیرامونی نیز بازتولید می‌شوددولت‌هایی که خود در مدار سرمایه‌ی جهانی، رانت، غارت، صدور مواد خام، نیروی کار ارزان و سیاست‌های نولیبرالیستی و با تکیه به سرکوب اجتماعی عمل می‌کنند، بخشی از منطق امپریالیسم‌اند، حتی اگر در سطح گفتمان، مواضع ضدامریکایی یا ضدغربی اتخاذ کنند. از این منظر، ضدامپریالیسمِ راستین بدون نقد سرمایه‌داری داخلی و بدون مبارزه‌ی طبقاتی، از دیدگاه لنینی نیز بی‌معناست.

به بیان دیگر، آنچه امروز «چپ ضدامپریالیستی» نامیده می‌شود، با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی و با چشم‌پوشی از پیوند دولتِ خودی با سرمایه‌ی جهانی، همان چیزی را بازتولید می‌کند که مدعی نفی آن استاین شکل از ضدامپریالیسم، نه در امتداد لنین، بلکه در گسست کامل از بینش او قرار دارد.

۴ناتوانی این دولت‌ها از ضدامپریالیستی‌بودن نه ناشی از ضعف اراده، خیانت نخبگان یا فشار خارجی، بلکه محصول جایگاه طبقاتی خود آن‌هاست.

بحث نظری درباره‌ی «چپ ضدامپریالیستی» تنها زمانی به انسجام مفهومی می‌رسد که نشان داده شود چرا حاکمیت‌هایی که بر پایه‌ی سرمایه‌داری دولتی و‌الیگارشیک بنا شده‌اند، نه به‌طور تصادفی یا سیاسی، بلکه به‌طور ذاتی و ساختاری قادر به ضدامپریالیستی‌بودن نیستند. در غیر این صورت، نقد در سطح افشاگری گفتمانی باقی می‌ماند و به سطح تئوریک ارتقا نمی‌یابد.

سرمایه‌داری دولتی، برخلاف تصور رایج، نفی سرمایه‌داری نیست. در این شکل از سازمان‌یابی عمودی، دولت و الیگارش‌های وابسته‌اش جایگزین سرمایه‌دار خصوصی منفرد می‌شود، اما نه منطق تولید دگرگون می‌گردد و نه رابطه‌ی سرمایه و کار از میان می‌رود. انباشت، سود، انقیاد نیروی کار، و ضرورت بازتولید گسترش‌یابنده‌ی سرمایه همچنان پابرجاست. همان‌گونه که انگلس تصریح می‌کند، مالکیت دولتی ابزار تولید، ماهیت سرمایه‌دارانه‌ی آن‌ها را لغو نمی‌کند؛ بلکه سرمایه در هیئت دولتی متمرکز و سیاسی می‌شود تا خود در نقش توزیع‌کننده‌ی سرمایه بین الیگارش‌های وفادارش باشد.

از این منظر، سرمایه‌داری دولتی را باید شکلی خاص از سازمان‌یابی سرمایه فهمید، نه مرحله‌ای از گذار به سوسیالیسم و نه بدیلی رهایی‌بخش. همین نکته، پیامدهای تعیین‌کننده‌ای برای مسئله‌ی امپریالیسم دارد. اگر امپریالیسم، چنان‌که لنین نشان می‌دهد، نه یک سیاست انتخابی یا گرایش اخلاقی دولت‌ها، بلکه مرحله‌ای تاریخی از تکامل سرمایه‌داری و ضرورتی برخاسته از منطق انباشت در مقیاس جهانی باشد، آنگاه هر دولتی که متولی انباشت سرمایه است، ناگزیر در شبکه‌ی روابط امپریالیستی درگیر می‌شود.

از این منظر، تفاوتی میان سرمایه‌داری خصوصی و سرمایه‌داری دولتی از حیث نسبت با امپریالیسم وجود ندارد. آنچه تعیین‌کننده است، وابستگی انباشت به بازار جهانی، صدور و ورود سرمایه، فناوری، ارز، و تقسیم کار بین‌المللی است. گردانندگان سرمایه‌داری دولتی، برای بقا و بازتولید خود، ناگزیر به مشارکت فعال در همین مناسبات‌اند. به بیان دقیق‌تر، چنین دولتی تنها در صورتی می‌تواند وجود داشته باشد که منطق امپریالیستیِ انباشت جهانی استمرار یابد.

در این نقطه، تناقض درونیِ ادعای «ضدامپریالیسم دولتی» آشکار می‌شود. دولتی که بقای مادی‌اش به انباشت سرمایه گره خورده، نمی‌تواند منطق امپریالیسم را نفی کند، زیرا این نفی مستلزم نفی شرایط امکان خودِ دولت است. اگر این دولت بخواهد واقعاً ضدامپریالیستی باشد، باید از منطق انباشت، از ادغام در بازار جهانی، و از انقیاد سرمایه‌دارانه‌ی نیروی کار دست بکشد؛ یعنی باید از بنیاد، شکل وجودی خود را لغو کند. این امر نه یک دشواری سیاسی، بلکه یک ناممکنی منطقی است.

از همین‌رو، آنچه در این دولت‌های فروبسته و غیردموکراتیک به‌عنوان ضدامپریالیسم عرضه می‌شود، ناگزیر به سطح گفتمان و سیاست خارجی محدود می‌ماند؛ سیاست خارجی‌ای که تحت لوای آزادسازی کشورهای تحت ستم، در سودای سیطره‌افکنی بر آن سرزمین‌هاست. تعارض با یک یا چند قدرت امپریالیستی می‌تواند واقعی، شدید و حتی ویرانگر باشد، اما این تعارض همواره در چارچوب بازتوزیع قدرت درون نظام جهانی سرمایه‌داری رخ می‌دهد، نه در افق نفی خود این نظام. تمایز میان تعارض ژئوپولیتیک و نفی امپریالیسم در اینجا تعیین‌کننده است. اولی –پیرو اصل دین‌مدارِ«فتح»– نزاع بر سر کسب موقعیت و غصب است؛ دومی گسست از منطق انباشت.

ادعای ضدامپریالیستیِ حاکمیت سرمایه‌داری دولت اقتدارگرا، شکلی از ایدئولوژی است: ایدئولوژی‌ای که تعارض سیاسی را جایگزین نقد مادّی می‌کند و با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی، ادغام واقعی در سرمایه‌داری جهانی را پنهان می‌سازد. در نقد مارکسی ایدئولوژی بر این وارونگی‌ در روش اشاره شده است: نتیجه به‌جای علت می‌نشیند، و سیاست به‌جای اقتصاد.

بنابراین، ناتوانی این دولت‌ها از ضدامپریالیستی‌بودن نه ناشی از ضعف اراده، خیانت نخبگان یا فشار خارجی، بلکه محصول جایگاه طبقاتی خود آن‌هاست.**
حکمرانی اقتدارگرای سرمایه‌داری دولتی، به‌مثابه‌ی شکل سیاسیِ سرمایه در جوامع پیرامونی، نمی‌تواند از امپریالیسم فراتر رود، زیرا خود یکی از اشکال بازتولید آن است. ادعای ضدامپریالیستی‌اش، نه به‌معنای نفی نظم موجود، بلکه همانا زبانی ایدئولوژیک برای مدیریت تناقض‌های درونیِ همین نظم است.

«چپ ضدامپریالیستی» با فراغت از نقد سرمایه‌داری داخلی و بدون اتکا به سوژه‌های اجتماعی، نه‌تنها ضدامپریالیست نیست، بلکه ناخواسته (وگاهی به‌صورت مقلوب) به یکی از کارآمدترین فرم‌های بازتولید نظم امپریالیستی در روایت حاکمیتی اقتدارگرا و سرکوبگر بدل می‌شود. این همان مضحکه‌ای است که مارکس، با توجه به سربرزدن لویی بناپارت، یک‌ قرن و‌نیم پیش نسبت به آن هشدار داده بود: تقلید از گفتمان رهایی، بدون امکان راستین رهایی.

منبع:بالاترین

فانتزی‌های خطرناک / غلامحسین دوانی

فانتزی‌های خطرناک / غلامحسین دوانی

تاریخ انتشار:۱۷ مرداد ۱۴۰۵


نقدی بر پیشنهاد «مالکیت کمونال» منابع نفت و گاز

اخیراً آقای دکتر مهرداد وهابی، اقتصاددان و پژوهشگر و استاد دانشگاه سوربن شمالی، در مقاله‌ای با عنوان «در نقد مدافعان اسلام سیاسی» در پاسخ به نوشته‌ی دکتر یوسف اباذری، مطرح کرده‌اند که «من با نقد انفال که از دیدگاه آقای اباذری “اسلام‌هراسی” و در خدمت به “راست افراطی” است، از مالکیت کمونال، و نه خصوصی یا دولتی، بر دارایی‌های عمومی نظیر نفت جانب‌داری می‌کنم.»[۱]

 این ادعا که درچارچوب تز اقتصاد انفال آقای مهرداد وهابی باید مورد بررسی قرارگیرد دچار اشکالات اساسی ساختاری، هم در حوزه‌ی اقتصاد سیاسی و هم در ساختار دولت‌های رانتیر نفتی و هم درتعارض با مباحث چگونگی کنترل و نظارت بر ثروت ملی فرانسلی کشورها قرار دارد.

عبارت فوق در نگاه نخست جذاب، عدالت‌خواهانه و حتی رادیکال به نظر می‌رسد؛ زیرا چنین القا می‌کند که منابع نفت و گاز نه در اختیار دولت و نه در مالکیت اشخاص و بنگاه‌های خصوصی، بلکه مستقیماً متعلق به همه‌ی مردم خواهد بود. بااین‌حال، هنگامی که این پیشنهاد از سطح شعار به عرصه‌ی حقوق، اقتصاد، تأمین مالی و مدیریت عملیاتی صنعت نفت منتقل شود، با ابهام‌ها و تناقض‌های جدی روبه‌رو می‌شود.

مسئله‌ی اصلی این است که «مالکیت کمونال» در یک صنعت ملی و بسیار پیچیده مانند نفت دقیقاً به چه معناست، چه نهادی آن را نمایندگی می‌کند، چه کسی درباره‌ی استخراج، سرمایه‌گذاری، فروش، صادرات، مصرف درآمدها، پی‌آمدهای محیط‌زیستی،…  تصمیم می‌گیرد، سود حاصل از فعالیت آن به چه کسی تعلق می‌گیرد و مسئولیت زیان‌ها و بدهی‌های احتمالی بر عهده‌ی چه‌کسی خواهد بود.

اما ابتدا ببینیم مالکیت کمونال دقیقاً چیست؟ مالکیت کمونال یا اشتراکی را می‌توان در اجتماعات کوچک، تعاونی‌ها، مراتع عمومی، منابع آب محلی یا دارایی‌هایی با تعداد محدود استفاده‌کننده و بهره‌بردار تصور کرد. در چنین مواردی معمولاً اعضای جامعه‌ی محلی، محدوده‌ی منبع، قواعد استفاده و مسئولیت هر عضو مشخص است.

نظریه‌ی مالکیت اشتراکی ریشه‌های تاریخی دارد و در آثار فلاسفه، انسان‌شناسان و نیز متفکران آنارشیست به انحای مختلف صورت‌بندی شده است. در دوران معاصر خانم الینور اوستروم الگوی معاصر اداره‌ی منابع مشترک توسط اجتماعات استفاده‌کننده را توسعه داد که به‌نظر می‌رسد پیشنهاد آقای دکتر وهابی برگرفته از نظرات ایشان باشد.

الینور اوستروم‌ (Elinor Ostrom) (2012–۱۹۳۳) استاد علوم سیاسی و پژوهشگر نهادهای اقتصادی در دانشگاه ایندیانا بود. او در سال ۲۰۰۹ به‌دلیل پژوهش درباره‌ی «حکمرانی اقتصادی، به‌ویژه منابع مشترک» جایزه‌ی علوم اقتصادی بانک مرکزی سوئد (معروف به نوبل اقتصاد) را دریافت کرد و نخستین زنی بود که این جایزه را به دست آورد. پیش از او، معمولاً گفته می‌شد منابع مشترک مانند جنگل، چراگاه، آب، ماهی‌ها و منابع آبی فقط از دو راه مالکیت خصوصی یا مالکیت و کنترل مستقیم دولت قابل حفاظت هستند . اما او با بررسی میدانی جوامع مختلف نشان داد راه سومی نیز وجود دارد مبنی بر این که بهره‌برداران از یک منبع می‌توانند با وضع مقررات، نظارت و مجازات متخلفان، خودشان آن منبع را به‌صورت جمعی اداره کنند. نمونه‌های مطالعاتی او شامل چراگاه‌ها، جنگل‌ها، آب‌های زیرزمینی، شیلات و شبکه‌های آبیاری بود. کتاب مشهور او با عنوان «اداره‌ی منابع مشترک: تحول نهادهای کنش جمعی» (۱۹۹۰)[۲] مهم‌ترین اثر او در این زمینه به شمار می‌رود.

اما نفت و گاز یک دارایی محلی یا چراگاه و مزرعه نیست که ساکنان یک روستا یا اعضای یک تعاونی بتوانند مستقیماً آن را اداره کنند. منابع نفتی ایران متعلق به تمام جمعیت کشور و نسل‌هایی است که هنوز متولد نشده‌اند. افزون بر این، بسیاری از میدان‌های نفتی و گازی مشترک‌اند و بهره‌برداری از آنها با امنیت ملی، سیاست خارجی، فناوری، محیط‌زیست و روابط بین‌المللی ارتباط دارد.

اگر منظور از مالکیت کمونال این باشد که منابع نفتی به‌صورت مشاع و غیرقابل‌انتقال متعلق به همه‌ی مردم باشد و یک نهاد عمومی از طرف آنان درباره‌ی این منابع تصمیم بگیرد، در این صورت عملاً با نوعی مالکیت عمومی روبه‌رو هستیم؛ حتی اگر نام دیگری بر آن گذاشته شود. بنابراین در این‌جا صرفاً با یک لفاظی رادیکال مواجه‌ایم. اما اگر منظور این باشد که به هر شهروند سهم، کوپن یا گواهی مالکیت داده شود و افراد بتوانند آن را بفروشند، منتقل کنند یا به ارث بگذارند، این شیوه در عمل نوعی خصوصی‌سازی سهامی یا کوپنی[۳] خواهد بود.

ازاین‌رو، پیشنهاد مالکیت کمونال با یک دوراهی اساسی مواجه است: یا حقوق مردم غیر قابل‌فروش است و یک نهاد عمومی آن را از طرف جامعه اعمال می‌کند که همان مالکیت عمومی است؛ یا این حقوق به سهم‌های فردی و قابل‌معامله تبدیل می‌شود که نتیجه‌ی آن خصوصی‌سازی منابع ملی خواهد بود. یعنی ثروت عمومی از طریق کوپن‌هایی که معرف مالکیت بر منابع نفت است در یک فرآیند نه چندان طولانی، مشابه بسیاری از کشورهای سوسیالیستی سابق، به نوکیسه‌گان و الیگارش‌های غارتگر تعلق خواهد گرفت.

روشن است که صنعت نفت را نمی‌توان مانند یک تعاونی محلی اداره کرد. صنعت نفت و گاز مجموعه‌ای از فعالیت‌های بسیار پیچیده، سرمایه‌بر و پرریسک است. اکتشاف، حفاری، توسعه‌ی میدان، تزریق گاز، حفظ فشار مخزن، احداث خط لوله، پالایش، پتروشیمی، حمل‌ونقل، بیمه، تأمین مالی و فروش بین‌المللی، این‌ها همه نیازمند مدیریت یکپارچه و تصمیم‌گیری‌های بلندمدت است.

هزینه‌ی توسعه‌ی یک میدان بزرگ ممکن است به میلیاردها دلار برسد و بازگشت سرمایه‌ی آن نیز سال‌ها طول بکشد. تصمیم نادرست درباره‌ی میزان برداشت می‌تواند به کاهش فشار مخزن و از بین رفتن بخشی از ذخایر قابل‌استخراج منجر شود. بنابراین مدیریت نفت فقط فروش نفت خام و تقسیم درآمد آن میان مردم نیست.

پرسش‌هایی که طرفداران مالکیت کمونال منابع نفت و گاز باید به آنها پاسخ دهند عبارت‌اند از:

  • چه نهادی درباره‌ی میزان تولید نفت تصمیم می‌گیرد؟
  • چه کسی قراردادهای توسعه‌ی میدان‌ها را امضا می‌کند؟
  • سرمایه‌ی لازم از کجا تأمین می‌شود؟
  • چه نهادی مسئول بدهی‌ها و زیان‌های شرکت نفت یا متولی صنعت نفت خواهد بود؟
  • سهم نسل‌های آینده چگونه محفوظ می‌ماند؟
  • چه کسی بر عملکرد مدیران نظارت می‌کند؟
  • اگر دارندگان سهم خواستار فروش منابع برای دریافت سود بیشتر باشند، چه نهادی از منافع بلندمدت کشور دفاع خواهد کرد؟
  • چه‌گونه با اثرات مخرب محیط‌زیستی در این صنعت مقابله می‌شود؟

در واقعیت عملی، تصور این که مجمعی از کلیه‌ی مالکان (مثلاً ده‌ها میلیون ایرانی) تشکیل شود و در مورد مسایل تخصصی شرکت نفت تصمیم بگیرد ناشدنی و حتی مضحک به نظر می‌رسد. اگر پاسخ این باشد که یک شورای ملی، شرکت عمومی یا صندوق متعلق به مردم این مسئولیت‌ها را بر عهده می‌گیرد، این نهاد در عمل یک ارگان عمومی و نماینده‌ی عموم جامعه است و نمی‌تواند خارج از ساختار دولت، نهاد حکمرانی و قانون عمومی فعالیت کند. اگر هم فرض کنیم مالکان این دارایی مشاع می‌توانند سهم‌الشرکه‌ی خود را به فروش برسانند چنان‌که گفتم بدترین اشکال خصوصی‌سازی و غارت منابع عمومی است.

تجربه‌ی خصوصی‌سازی کوپنی

تجربه‌ی خصوصی‌سازی در روسیه و برخی کشورهای اروپای شرقی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نشان داد که توزیع اسمی سهام صنایع دولتی میان شهروندان الزاماً به معنای حفظ مالکیت مردمی نیست. در خصوصی‌سازی کوپنی روسیه، مالکیت شمار زیادی از بنگاه‌ها از دولت خارج شد، اما ساختار ایجادشده بیش از آنکه بر کارایی اقتصادی استوار باشد، محصول ضرورت‌ها و مناسبات سیاسی بود.

بررسی‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول نیز نشان داده‌اند که بخش بزرگی از سهام شرکت‌های خصوصی‌شده در اختیار مدیران و کارکنان داخلی شرکت‌ها قرار گرفت. در روسیه، پس از اجرای برنامه‌ی خصوصی‌سازی کوپنی، مدیران و کارکنان در مجموع حدود دوسوم سهام شرکت خصوصی‌شده متوسط را در کنترل داشتند.[۴] البته بعداً بسیاری از کارکنان به‌دلیل مشکلات مالی کوپن سهام خودرا به مدیران واگذار و عملاً مدیران یا «طبقه‌ی جدید» سهام کلیدی شرکت‌های بزرگ را به چنگ آوردند و شاهد شکل‌گیری الیگارشی صاحبان سرمایه در روسیه شدیم.

در این تجربه، بسیاری از شهروندان، به‌ویژه در شرایط تورم، بیکاری و کاهش درآمد، کوپن‌ها و سهام خود را با قیمت‌های ناچیز فروختند. در مقابل، مدیران شرکت‌ها، بانکداران، واسطه‌ها و صاحبان نقدینگی توانستند مالکیت دارایی‌های بزرگ را به‌تدریج در دستان خود متمرکز کنند. حتی گزارش‌های بانک جهانی نیز از مشکلات ناشی از مالکیت داخلی، ضعف حمایت از سهام‌داران و سوءاستفاده‌های گسترده در دوره‌ی خصوصی‌سازی روسیه سخن گفته‌اند.[۵]

تکرار این تجربه برای منابع نفت و گاز خطرناک‌تر است؛ زیرا نفت تنها متعلق به شهروندانی نیست که در زمان توزیع کوپن زنده‌اند. نسل کنونی نمی‌تواند سهم نسل‌های آینده را دریافت کند و سپس آن را در بازار بفروشد.

آنچه با شعار‌های از قبیل «مالکیت کمونال» و «مردمی‌کردن نفت» آغاز می‌شود، می‌تواند در چند سال به تمرکز مالکیت در دست بانک‌ها، صندوق‌های سرمایه‌گذاری، نهادهای نظامی، شرکت‌های بزرگ و صاحبان ثروت تبدیل شود. در چنین حالتی، مالکیت کمونال تنها مرحله‌ای موقت در مسیر خصوصی‌سازی نفت خواهد بود.

مشکل صنعت نفت در ایران مالکیت دولتی نیست. مشکل در نوع نظام حکمرانی در ایران و پاسخ‌گو نبودن آن است. مشکل اساسی، غیردموکراتیک‌بودن ساختار تصمیم‌گیری، نبود شفافیت، ضعف نظارت عمومی، انتصاب‌های سیاسی، مداخله‌ی نهادهای غیرپاسخ‌گو، فساد در قراردادها و نبود مدیریت حرفه‌ای و باثبات است.

در نظام حقوقی موجود ایران صنایع بزرگ و معادن در قلمرو مالکیت عمومی و دولتی قرار گرفته‌اند. اصل (۴۴) قانون اساسی، صنایع بزرگ و مادر و معادن بزرگ را در بخش دولتی قرار می‌دهد و اصل (۴۵)، معادن و دیگر ثروت‌های عمومی را در اختیار حکومت می‌داند تا مطابق مصالح عمومی درباره‌ی آنها عمل کند. اما قرارگرفتن منابع در اختیار دولت، به خودی خود، استفاده از آنها در جهت مصالح عمومی را تضمین نمی‌کند. چنان‌که می‌دانیم دولت غیردموکراتیک و غیرپاسخ‌گو ممکن است منابع عمومی را بدون شفافیت و پاسخ‌گویی مصرف کند. اما درمان این مشکل، انتقال مالکیت منابع به اشخاص یا توزیع کوپن مالکیت شرکت نفت در میان افراد نیست؛ بلکه دموکراتیک‌کردن دولت و ایجاد ساختارهای شفاف، مستقل و حرفه‌ای برای اداره‌ی منابع است. باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: مالکیت عمومی منابع و مدیریت بوروکراتیک و سیاسی منابع.

می‌توان مالکیت نفت و گاز را عمومی و دولتی نگه داشت، اما اداره‌ی شرکت‌های نفتی و نحوه‌ی هزینه‌کرد درآمدهای نفتی را از دخالت مستقیم دولت، وزرا و جریان‌های سیاسی خارج کرد. در چنین الگویی، دولت مالک منابع نفت و گاز نیست؛ بلکه از نظر حقوقی، امانت‌دار ملت و نسل‌های آینده است.

الگوی نروژ: مالکیت عمومی و مدیریت حرفه‌ای

تجربه‌ی مدیریت منابع نفتی در نروژ نمونه‌ی روشنی از امکان ترکیب مالکیت عمومی با مدیریت حرفه‌ای و ایجاد مکانیسم‌هایی برای دور نگه‌داشتن درآمدهای نفتی از دستان دولت است. بر اساس قانون نفت نروژ، دولت دارای حق مالکیت بر منابع نفتی و حق انحصاری مدیریت آنهاست و این منابع باید با دیدگاهی بلندمدت و به سود کل جامعه‌ی نروژ اداره شوند.[۶]

در نروژ به‌عنوان یک الگوی موفق مدیریت منابع نفتی (در چارچوب واقعیت‌های موجود اقتصاد جهانی)، مالکیت این منابع میان شهروندان تقسیم نشده و به آنان کوپن یا سهم قابل‌فروش واگذار نشده است. منابع در مالکیت عمومی باقی مانده‌اند؛ اما میان سیاست‌گذاری، تنظیم‌گری و نظارت، فعالیت تجاری و مدیریت درآمدها تفکیک نهادی ایجاد شده است.

در این کشور، شرکت «پتورو»، به‌عنوان یک شرکت کاملاً دولتی، منافع مالی مستقیم دولت نروژ در میدان‌ها، خطوط لوله و تأسیسات نفتی را به صورت تجاری و حرفه‌ای مدیریت می‌کند. این شرکت از طرف دولت، مدیریت جنبه‌های تجاری «منافع مالی مستقیم دولت» را بر عهده دارد.[۷]

پتورو وزارتخانه نیست و مدیران آن برای اداره‌ی روزمره عملیات منتظر دستور سیاسی وزیر نمی‌مانند. این شرکت در چارچوب اهداف تعیین‌شده، دارایی‌های عمومی را بر اساس معیارهای تخصصی، اقتصادی و تجاری اداره می‌کند.

بحث درباره‌ی نحوه‌ی اداره‌ی صنعت نفت در نروژ، به‌عنوان یک کشور دموکراتیک، ساختار سازمانی نهاد اداره‌کننده‌ی آن بسیار مفصل است و در حوصله‌ی مقاله‌ی کنونی نیست اما، الگوی نروژ نه خصوصی‌سازی منابع نفتی است، نه اداره‌ی مستقیم همه‌ی فعالیت‌ها در قالب وزارتخانه‌ها و بورورکراسی دولتی و نه مالکیت مبهم کمونال. این الگو ترکیبی است از:

  • مالکیت عمومی منابع؛
  • سهام‌داری مستقیم دولت؛
  • مدیریت حرفه‌ای شرکت‌ها؛
  • تنظیم‌گری قانونی؛
  • حضور شرکت‌های خصوصی در چارچوب مجوزهای دولتی؛
  • دریافت مالیات و سهم دولت از تولید؛
  • نظارت پارلمان و نهادهای عمومی؛
  • و شاید از همه مهم‌تر: انتقال درآمدها به صندوق ثروت ملی.

چنان‌که اشاره شد، ویژگی مهم‌تر الگوی نروژ، نحوه‌ی برخورد با درآمدهای نفتی است. نروژ درآمد حاصل از فروش نفت را درآمد عادی سالانه‌ی دولت تلقی نکرده، بلکه آن را حاصل تبدیل یک دارایی طبیعی پایان‌پذیر به دارایی مالی پایدار می‌داند. در همین زمینه، صندوق بازنشستگی دولتی جهانی نروژ برای محافظت اقتصاد در برابر نوسان‌های درآمد نفت و ایجاد پس‌انداز بلندمدت تأسیس شد تا ثروت نفتی هم به نسل کنونی و هم به نسل‌های آینده سود برساند.[۸]

خالص جریان درآمدی ناشی از فعالیت‌های نفتی به این صندوق منتقل می‌شود و برداشت از صندوق تنها در چارچوب تصمیم بودجه‌ای پارلمان امکان‌پذیر است. بر اساس قاعده‌ی مالی نروژ، برداشت از صندوق باید در بلندمدت متناسب با بازده واقعی مورد انتظار آن باشد. برآورد این بازده که در ابتدا چهار درصد بود، از سال ۲۰۱۷ به سه درصد کاهش یافت. هدف این قاعده، حفظ ارزش واقعی صندوق برای نسل‌های آینده و جلوگیری از وابستگی بودجه به نوسان‌های کوتاه‌مدت قیمت نفت است.

معنای واقعی ثروت بین‌نسلی همین است: با استخراج نفت، ثروت ملی نباید نابود یا صرف هزینه‌های جاری شود، بلکه باید از یک دارایی زیرزمینی به مجموعه‌ای متنوع از دارایی‌های مالی با بازدهی قابل‌اتکای درازمدت تبدیل شود.

مالکیت عمومی و دولتی منابع نفت و گاز، ویژگی منحصر‌به‌فرد نروژ نیست. کم‌وبیش در همه‌ی کشورهای اصلی تولیدکننده‌ی نفت روال مشابهی در مورد مالکیت عمومی منابع نفت وجود دارد. اما در نهایت این ساختار دموکراتیک و یا غیردموکراتیک نظام حکمرانی و مدیریت تخصصی منابع نفتی است که پی‌آمدهای آن بر اقتصاد کشورها را رقم زده است.

تجربه‌ی جهانی نشان می‌دهد که برای بهره‌گیری از مدیریت حرفه‌ای، فناوری خارجی، سرمایه‌های بین‌المللی یا حتی سازوکارهای بورس و بازار سرمایه، ضرورتی به واگذاری مالکیت مخازن نفت و گاز وجود ندارد. دولت می‌تواند مالک منابع و شرکت مادر باقی بماند و درعین‌حال، انجام برخی فعالیت‌های عملیاتی را به شرکت‌های تخصصی، شرکت‌های بورسی یا مشارکت‌های مشترک واگذار کند.

برای مثال، در چین نیز که البته نظامی غیردموکراتیک اما کارنامه‌ی توسعه‌ی اقتصادی چشمگیری دارد بر اساس ماده (۹) قانون اساسی جمهوری خلق چین تصریح می‌شود که «تمام منابع معدنی متعلق به دولت، یعنی متعلق به “تمامی مردم”، هستند. بنابراین نفت و گاز نیز به‌عنوان منابع معدنی زیرزمینی، در قلمرو مالکیت دولت قرار دارند.»[۹] قانون منابع معدنی چین نیز همین اصل را تکرار می‌کند و اعلام می‌دارد که مالکیت دولتی منابع معدنی توسط شورای دولتی اعمال می‌شود. این قانون همچنین تأکید می‌کند که تغییر مالکیت زمین یا حق استفاده از زمین، مالکیت دولت بر منابع زیرزمینی آن را تغییر نمی‌دهد.[۱۰]

از منظر بحث مالکیت نفت این نکته اهمیت زیادی دارد. ممکن است زمین در اختیار یک شرکت، تعاونی، نهاد محلی یا استفاده‌کننده خصوصی قرار گیرد؛ اما نفت، گاز و دیگر منابع معدنی زیر آن همچنان متعلق به دولت باقی می‌مانند. به بیان دیگر، چین میان مالکیت زمین یا حق بهره‌برداری و مالکیت اصل منابع معدنی تمایز قائل شده است. در همین چارچوب، بخش اصلی صنعت نفت و گاز چین نیز در اختیار سه گروه بزرگ دولتی قرار دارد: شرکت ملی نفت چین (CNPC)، گروه سینوپک (Sinopec Group)، و شرکت ملی نفت فلات قاره چین (CNOOC).[۱۱]

البته برخی شرکت‌های عملیاتی زیرمجموعه این گروه‌ها، مانند «پتروچاینا»، شرکت نفت و شیمیایی چین و CNOOC Limited، در بورس‌های داخلی یا خارجی پذیرفته شده‌اند. اما بورسی‌شدن یک شرکت عملیاتی با خصوصی‌شدن منابع زیرزمینی یکسان نیست. شرکت مادر دولتی، کنترل راهبردی خود را حفظ می‌کند و سهام‌داران بورسی در مالکیت مخازن نفت و گاز چین شریک نمی‌شوند.

منظور آن است که براساس الگوی چین می‌توان از بورس، شرکت سهامی، مدیریت تجاری و مشارکت سرمایه‌گذاران نیز استفاده کرد، بدون آن‌که مالکیت ملی منابع نفت و گاز به اشخاص منتقل شود. آنچه وارد بورس می‌شود سهام یک شرکت و حق مشارکت در سود آن است، نه مالکیت مشاع بر مخازن نفت و گاز کشور.

باید تأکید کرد که حتی در ایالات متحده آمریکا، با وجود نقش گسترده‌ی بخش خصوصی در صنعت نفت و گاز، بخش قابل‌توجهی از حقوق معدنی و منابع نفت و گاز در مالکیت دولت فدرال یا دولت‌های ایالتی قرار دارد و شرکت‌های خصوصی صرفاً از طریق قراردادهای اجاره و پرداخت حق امتیاز، به بهره‌برداری از آنها می‌پردازند. اداره‌ی مدیریت اراضی آمریکا اعلام کرده است که دولت فدرال حقوق معدنی حدود ۷۰۰ میلیون جریب، معادل نزدیک به ۳۰ درصد مساحت خشکی ایالات متحده، را مدیریت می‌کند. همچنین منابع نفت و گاز فلات قاره بیرونی آمریکا جزء منابع عمومی تحت مالکیت و کنترل دولت فدرال محسوب می‌شوند.[۱۲]

بحث درباره‌ی نحوه‌ی مالکیت و مدیریت منابع نفتی را می‌توان با مطالعه‌ی دیگر تجارب جهانی از کشورهای عربی صادرکننده‌ی نفت، تا ونزوئلا ادامه داد. اما روشن است که بدترین اشکال مدیریت منابع نفتی را در دولت‌هایی (اغلب غیردموکراتیک) شاهد بوده‌ایم که منابع حاصل از درآمد نفت را صرف بلندپروازی‌های نظامی و توسعه‌طلبی‌های سیاسی و یا سیاست‌های پوپولیستی و حامی‌پروری کرده‌اند.

تجارب جهانی نشان می‌دهد که حتی در اقتصادی بسیار باز و متکی بر سرمایه‌گذاری خارجی نیز دولت می‌تواند مالکیت و کنترل راهبردی منابع را حفظ کند و هم‌زمان از مشارکت شرکت‌های بین‌المللی، قراردادهای امتیازی و بازار سرمایه بهره ببرد.

درس مشترکی که از تجارب کشورهای مختلف از نروژ تا چین و تا امارات، کویت، الجزایر، عراق و ونزوئلا می‌توان گرفت این است که اگرچه این کشورها دارای نظام‌های سیاسی و اقتصادی یکسانی نیستند و نروژ از نظر پاسخ‌گویی دموکراتیک، شفافیت، استقلال نهادها و نظارت پارلمانی در جایگاه متفاوتی قرار دارد و نباید ساختار سیاسی این کشورها را یکسان دانست یا تجربه‌ی آنها را بدون توجه به تفاوت‌های نهادی به ایران منتقل کرد. اما در زمینه‌ی مالکیت منابع نفت و گاز، میان این کشورها یک اصل مشترک مشاهده می‌شود: هیچ‌یک برای دستیابی به مدیریت تجاری، فناوری، سرمایه‌گذاری خارجی یا حضور در بورس، اصل مالکیت عمومی منابع نفت و گاز را منکر نشده یا مالکیت این منابع را میان شهروندان توزیع نکرده‌اند. در این کشورها ممکن است شرکت خارجی امتیاز اکتشاف دریافت کند، یک شرکت عملیاتی وارد بورس شود، سرمایه‌گذار خصوصی سهام یک پالایشگاه را بخرد یا شریک یک پروژه‌ی نفتی شود؛ اما این اقدامات لزوماً مالکیت مخزن را به سرمایه‌گذار منتقل نمی‌کند. این تجربه‌ها تفکیک سه سطح را ضروری می‌سازند:

نخست ـ مالکیت منابع:

مخازن نفت و گاز متعلق به دولت به نمایندگی از ملت یا واحد سیاسی مربوط است.

دوم ـ مالکیت بنگاه:

شرکت ملی نفت یا شرکت مادر می‌تواند کاملاً یا عمدتاً دولتی باشد.

سوم ـ مدیریت و عملیات:

اکتشاف، حفاری، تولید، پالایش و فروش می‌تواند توسط شرکت‌های حرفه‌ای دولتی، شرکت‌های بورسی، پیمانکاران خصوصی یا مشارکت‌های داخلی و خارجی انجام شود.

اشتباه اساسی این است که ناکارآمدی مدیریت دولتی را با ضرورت خصوصی‌کردن مالکیت منابع یکسان بدانیم. می‌توان مدیریت را اصلاح، شرکت‌ها را تجاری، مدیران را حرفه‌ای و فعالیت‌ها را رقابتی کرد، بی‌آنکه مالکیت مخازن نفت و گاز از ملت سلب شود.

تجربه‌ی مشترک این عمده‌ترین کشورهای نفت‌خیز جهان در کنار نروژ نشان می‌دهد که مسئله‌ی اصلی چگونگی تنظیم رابطه میان مالکیت عمومی، مدیریت حرفه‌ای، مشارکت بخش خصوصی، نظارت عمومی و حفظ حقوق نسل‌های آینده است.

الگویی مناسب برای ایران

در ایران نیز باید مالکیت منابع نفت و گاز عمومی و دولتی را به‌عنوان یک یادگار جنبش بزرگ ملی‌شدن صنعت نفت حفظ کرد، اما ساختار اداره‌ی منابع نفتی باید به‌طور بنیادی اصلاح شود. یک الگوی مناسب می‌تواند بر اصول زیر استوار باشد:

نخست، منابع نفت و گاز باید در قانون به‌صراحت دارایی غیرقابل‌انتقال ملت و نسل‌های آینده شناخته شوند.

دوم، واگذاری مالکیت مخازن نفت و گاز به اشخاص، شرکت‌ها، بانک‌ها، نهادهای نظامی یا دارندگان کوپن (در طرح‌هایی مانند طرح پیشنهادی آقای وهابی) ممنوع باشد.

سوم، شرکت ملی نفت باید از یک دستگاه اداری و سیاسی به یک شرکت حرفه‌ای، شفاف و پاسخ‌گو تبدیل شود.

چهارم، اعضای هیئت‌مدیره و مدیرعامل شرکت‌های نفتی باید بر اساس تخصص، تجربه و صلاحیت حرفه‌ای انتخاب شوند، نه بر اساس وابستگی سیاسی، امنیتی یا خانوادگی.

پنجم، وزارت نفت باید عمدتاً مسئول سیاست‌گذاری و تنظیم‌گری باشد و از دخالت مستقیم در تصمیم‌های عملیاتی شرکت‌ها خودداری کند.

ششم، صورت‌های مالی، قراردادهای عمده، هزینه‌های توسعه‌ی میدان‌ها، میزان تولید و پرداخت‌های شرکت‌ها باید به‌طور منظم منتشر و توسط حسابرسان مستقل بررسی شود.

هفتم، یک نهاد تنظیم‌گر مستقل برای نظارت فنی، اقتصادی، ایمنی و زیست‌محیطی بر صنعت نفت ایجاد شود.

هشتم، درآمد حاصل از استخراج نفت و گاز به یک صندوق ثروت بین‌نسلی مستقل منتقل شود و دولت تنها مجاز باشد در چارچوب قوانین و تحت نظارت پارلمان و دیگر نهادهای پیش‌بینی‌شده‌ی دموکراتیک بخشی از بازده واقعی این صندوق را در بودجه (اساساً برای هزینه‌های عمرانی، نه جاری) مصرف کند.

نهم، برداشت از اصل سرمایه‌ی صندوق باید تنها در شرایط کاملاً استثنایی، با تصویب اکثریت ویژه‌ی پارلمان و یا دیگر سازوکارهای دموکراتیک مانند همه‌پرسی و انتشار عمومی دلایل آن ممکن باشد.

دهم، گزارش عملکرد شرکت ملی نفت و صندوق ثروت ملی باید به‌طور منظم در اختیار پارلمان، رسانه‌ها، نهادهای جامعه‌ی مدنی و عموم مردم قرار گیرد.

البته، دفاع از مالکیت عمومی منابع نفت و گاز به معنای دفاع از دولت‌سالاری، بوروکراسی، فساد یا مدیریت سیاسی نیست. می‌توان منابع را در مالکیت ملت نگه داشت و درعین‌حال، اداره‌ی آنها را به مدیران حرفه‌ای و نهادهای مستقل سپرد. همچنین این پیشنهاد نافی حقوق نیروهای کار در صنعت نفت برای برخورداری از تشکل‌های مستقل برای پیگیری حقوق خود نیست.

همان‌گونه که مالکیت خصوصی لزوماً موجب کارایی نمی‌شود، مالکیت دولتی نیز لزوماً به ناکارآمدی منتهی نمی‌شود. آنچه نتیجه را تعیین می‌کند، کیفیت نهادها، نحوه‌ی انتخاب مدیران، شفافیت، رقابت، حسابرسی، استقلال حرفه‌ای و پاسخ‌گویی است.

یک شرکت خصوصی انحصاری که به قدرت سیاسی متصل است، از یک شرکت دولتی شفاف و حرفه‌ای بسیار ناکارآمدتر و فاسدتر است.

بنابراین مسئله‌ی ایران را نباید به انتخاب ساده میان دولت و بازار فروکاست. انتخاب واقعی میان این دو وضعیت است:

  • مالکیت عمومی همراه با مدیریت حرفه‌ای، نظارت دموکراتیک و حفظ حقوق نسل‌های آینده؛ یا
  • انتقال تدریجی منابع عمومی به گروه‌های برخوردار، تحت عنوان خصوصی‌سازی، سهام عدالت، کوپن یا در این مورد «مالکیت کمونال».

جمع‌بندی

منابع نفت و گاز در ایران و دیگر کشورها، کالاهای عادی و قابل‌تقسیم میان اشخاص نیستند. این منابع، ثروت طبیعی ملت و سرمایه‌ی نسل‌های آینده‌اند. اگر مالکیت کمونال به معنای مالکیت غیر قابل‌انتقال تمام ملت باشد، در مقیاس یک کشور تفاوت اساسی با مالکیت عمومی اعمال‌شده در یک دولت دموکراتیک ندارد.

اگر مالکیت کمونال به معنای توزیع سهام، کوپن یا گواهی‌های قابل‌انتقال میان شهروندان باشد، در عمل به خصوصی‌سازی منجر خواهد شد. تجربه‌ی خصوصی‌سازی‌های کوپنی نیز نشان می‌دهد که مالکیت پراکنده‌ی مردمی می‌تواند به‌سرعت در دست مدیران، بانک‌ها، واسطه‌ها و صاحبان سرمایه متمرکز شود.

درواقع آقای وهابی باید روشن کند که از «مالکیت کمونال نفت» کدام‌یک از این مفاهیم را اراده می‌کند:

اگر منظور مالکیت تمام ملت بر منابع باشد، این همان مالکیت عمومی است که دولت دموکراتیک به نمایندگی از مردم و نسل‌های آینده اعمال می‌کند.

اگر منظور اداره‌ی صنعت به دست کارکنان شرکت نفت باشد، کارکنان تنها یکی از گروه‌های ذی‌نفع‌اند و نمی‌توانند مالک ثروتی شوند که متعلق به تمام مردم و نسل‌های آینده است.

اگر منظور توزیع سهام یا کوپن میان شهروندان باشد، این دیگر مالکیت کمونال پایدار نیست؛ زیرا سهام قابل‌فروش به‌تدریج در دست صاحبان سرمایه متمرکز می‌شود.

اگر منظور الگوی اوستروم باشد، باید مشخص شود جامعه‌ی استفاده‌کننده چه کسانی‌اند، حدود عضویت چیست، چه کسی مقررات را وضع می‌کند، چه نهادی سرمایه‌گذاری‌های میلیاردی را انجام می‌دهد و حقوق نسل‌های آینده چگونه حفظ می‌شود. مضافاً، الگوی جوامع محلی برای چراگاه، جنگل یا شبکه‌ی آبیاری را نمی‌توان بدون تغییر به صنعت ملی و بین‌المللی نفت تعمیم داد.

گفتنی است شرکت ملی نفت ایران در سال‌های قبل انقلاب عملکرد نسبتاً موفقی داشت و اگر درآمدهای نفتی صرف بلندپروازی‌های شاه و نظام دیکتاتوری نمی‌شد می‌توانست نمونه‌ی کم‌وبیش موفقی از مدیریت صنعت نفت باشد. اما همین شرکت و وزارت نفت در سال‌های بعد از انقلاب عملکردی ضعیف، ناکارآمد و ناموفق داشتند. غرض این است که نشان داده شود مشکل اصلی ایران مالکیت دولتی نفت نیست؛ مشکل، غیردموکراتیک‌بودن دولت، نبود شفافیت، ضعف نظارت و مدیریت غیرحرفه‌ای است.

راه‌حل درست، خصوصی‌کردن نفت یا تغییر نام خصوصی‌سازی به مالکیت کمونال نیست. راه‌حل عبارت است از:

  • مالکیت عمومی و دولتی منابع؛
  • دموکراتیک‌سازی و پاسخ‌گو کردن ساختار حکمرانی؛
  • مدیریت حرفه‌ای و مستقل؛
  • حسابرسی و شفافیت کامل؛
  • نظارت نهادهای جامعه‌ی مدنی بر عملکرد مدیریت منابع نفتی به‌ویژه از حیث پی‌‎آمدهای محیط‌زیستی؛
  • جلوگیری از دخالت نهادهای سیاسی و نظامی در مدیریت منابع نفتی؛ و
  • تشکیل صندوق واقعی ثروت بین‌نسلی و نظارت مستمر بر نحوه‌ی هزینه‌کرد درآمدهای این صندوق توسط نهادهای دموکراتیک.

بنابر اظهار مهندس سیدکاظم وزیری هامانه، قبل از انقلاب، شرکت ملی نفت ایران، شرکت مادر بود و پتروشیمی و گاز، به عنوان شرکت‌های فرعی آن محسوب می‌شدند. علی‌رغم این‌که شرکت‌های مذکور زیرمجموعه‌ی شرکت نفت بودند، ولی در کارهای یکدیگر دخالت نمی‌کردند و مدیران عامل هر سه شرکت توسط هیئت دولت انتخاب و از طریق نخست‌وزیر به شاه پیشنهاد می‌شدند؛ بنابراین عموماً از نخبگان صنعتی کشور بودند. شرکت ملی نفت ایران نیروساز بود چون بهترین کارشناسان را گلچین می‌کرد. در انتخاب مدیران میانی، ضوابط خاصی وجود داشت که موبه‌مو اجرا می‌شد.

بدنیست بدانیم اعضای هیأت مدیره شرکت ملی نفت ایران در قبل انقلاب دکتر رضا فلاح، دکتر پرویز مینا، دکتر مصطفی منصوری و هوشنگ فرخان – برخلاف بعد از انقلاب – خود از برجسته‌ترین متخصصان در سطح بین‌المللی محسوب می‌شدند و دکتر رضا فلاح قائم‌مقام شرکت نفت یکی از برجسته‌ترین کارشناسان نفتی جهان به‌شمار می‌رفت. (البته دکترمنوچهر اقبال رئیس هیات مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت صرفاً عنصر سیاسی معتمد و گوش‌به‌فرمان شاه تلقی می‌شد).[۱۳]

مشکل در آن سال‌ها مهم‌تر از همه این بود که تصمیم‌گیری در مورد درآمدهای نفتی در یدّ اختیارات «اعلیحضرت» بود و همین مسأله آن بیماری مهلک هلندی را در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۳۵۰ در اقتصاد ایران پدید آورد که در پی آن شاهد نابرابری مهلک درآمدی، تورم‌های سنگین و نهایتاً انقلاب سال ۱۳۵۷ شدیم.[۱۴] این‌ تجارب همه تأکیدی بر ضرورت مالکیت عمومی منابع نفت در نظامی دموکراتیک و مدیریت تخصصی آن است.

سخن کوتاه، نفت باید متعلق به تمام ملت باشد؛ نه فقط کسانی که امروز زنده‌اند، بلکه کسانی که فردا متولد خواهند شد. دولت باید امانت‌دار این ثروت باشد و مدیران متخصص باید آن را اداره کنند.

در پایان، نگارنده بدون داوری در مورد همه‌ی ادعاهای آقای یوسف اباذری اعتقاد دارد نگرانی ایشان از‌آن‌رو قابل تأمل است که متأسفانه، اغلب، بزرگ‌ترین ضربات فکری و نظری که برعلیه منافع مردم و زحمتکشان مطرح شده در لباس و لعاب چپ بوده تا راست منحط و ایده‌های نولیبرالی آشکار.

غلامحسین دوانی

یادداشت‌ها


[۱] مهرداد وهابی، در نقد مدافعان اسلام سیاسی، نقد اقتصاد سیاسی، نهم مرداد ۱۴۰۵

[۲] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action, Cambridge University Press. 1990.

[۳] Voucher

[۴] Nellis, John, “Time to Rethink Privatization in Transition Economies?” International Finance Corporation and International Monetary Fund.

[۵] World Bank, Corporate Governance in Central Europe and Russia: Investing in Insider-Dominated Firms—A Study of Russian Voucher Privatization Funds

همچنین گزارش‌های متعدد بانک جهانی و صندوق‌ بین‌المللی پول درباره‌ی اصلاح بنگاه‌ها و مالکیت داخلی در روسیه.

[۶] Government of Norway, Petroleum Act and the State’s Proprietary Right to Petroleum Resources

[۷] Petoro AS, SDFI and Petoro Annual Report

 و اسناد مربوط به وظیفه‌ی پتورو در مدیریت تجاری منافع مالی مستقیم دولت نروژ در فعالیت‌های نفتی.

[۸] Norges Bank Investment Management, the Government Pension Fund Global

[۹] Constitution of the People’s Republic of China, Article 9

[۱۰] Mineral Resources Law of the People’s Republic of China, Article 3

[۱۱] China National Offshore Oil Corporation — CNOOC, Company Overview

[۱۲] به پیوند زیر مراجعه فرمایید:

https://www.blm.gov/programs/energy-and-minerals/oil-and-gas/about

[۱۳] پیمانه صالحی و محمدحسین یزدانی راد، فرزند کویر و نیم قرن خدمت در صنعت نفت، مصاحبه با کاظم وزیری هامانه، نشر روزنه (۱۴۰۰)

[۱۴] از خواننده دعوت می‌شود برای مطالعه‌ی بیشتر در این زمینه به مقاله‌ی «نفت ملی یا نفت دولتی؟» اینجانب در نقد اقتصاد سیاسی، ۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴مراجعه فرمایند.

منبع:نقد اقتصاد سیاسی

عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند

عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند

رادیو فردا ۱۶/مرداد/۱۴۰۵

عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه روز جمعه ۱۶ مرداد در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند که می‌تواند متحدان ایالات متحده را در میانه درگیری‌های خاورمیانه بیش از پیش به هم نزدیک کند.

این کشورها می‌گویند توافق یاد شده علیه کشور خاصی نیست. با این حال، از زمان حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۹ اسفند پارسال، تهران و متحدانش به عربستان و دیگر کشورهای خلیج فارس حمله کرده و ارسال انرژی از سوی آن‌ها به بازارهای جهانی را مختل کرده‌اند.

در بیانیه مشترک این سه کشور آمده است که این توافق با هدف تقویت بازدارندگی جمعی در برابر هرگونه اقدام تهاجمی طراحی شده و تصریح می‌کند که حمله مسلحانه به هر یک از سه کشور، به‌منزله حمله به همه آن‌ها تلقی خواهد شد.

این پیمان پس از نزدیک به یک سال مذاکره به دست آمده است.

هرچند بیانیه سه کشور جزئیات مشخصی از تعهدات طرفین در قالب «توافق دفاعی مشترک مکه» ارائه نکرد، اما تأکید دارد که این پیمان با هدف تقویت امنیت جمعی و ترویج صلح، امنیت و ثبات در منطقه و فراتر از آن منعقد شده است.

به گزارش خبرگزاری رویترز، این سه کشور به‌طور ویژه نگران رویکردهای نظامی تهاجمی‌تر اسرائیل و همچنین ایران هستند، آن هم در شرایطی که متحد دیرینه‌شان، ایالات متحده، در مهار بحران‌های منطقه‌ای با دشواری روبه‌رو است.

ترکیه دومین ارتش بزرگ ناتو را در اختیار دارد. عربستان، قدرتمندترین کشور خلیج فارس و از بزرگ‌ترین صادرکنندگان نفت جهان است، و پاکستان نیز تنها کشور مسلمان دارای سلاح هسته‌ای است.

ترکیه و عربستان: توافق مکه تهدید علیه کشور خاصی نیست

رجب طیب اردوغان، رئیس‌جمهور ترکیه، ساعتی بعد از اعلام خبر انعقاد این توافق، در شبکه ایکس نوشت توافق دفاع مشترک مکه میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان برای پیوستن همه «کشورهای برادر» که خواهان صلح، رفاه و ثبات منطقه هستند، باز است.

اردوغان نوشت این توافق بر پایه «بازدارندگی جمعی» است و به گسترش همکاری‌های امنیتی و دفاعی، توسعه پروژه‌های مشترک صنایع دفاعی و مبارزه با تروریسم کمک خواهد کرد.

او افزود این توافق هیچ کشوری را هدف قرار نمی‌دهد.

برهان‌الدین دوران، مدیردفتر ارتباطات ریاست‌جمهوری ترکیه، هم در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «توافق مکه علیه هیچ کشور خاصی نیست، امنیت مشترک و بازدارندگی جمعی سه کشور را تقویت خواهد کرد و از این طریق، نقش مهمی در حفظ صلح و ثبات در منطقه ما ایفا خواهد کرد.»

رائد کریملی، معاون وزیر خارجه عربستان در امور دیپلماسی عمومی، نیز در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشته: «این توافق تلاشی برای ایجاد یک محور نظامی یا یک بلوک فرقه‌ای نیست. این توافق همچنین با هیچ‌گونه جاه‌طلبی هسته‌ای یا مسابقه تسلیحاتی ارتباطی ندارد، بلکه تمرکز آن بر ایجاد توانمندی‌های پایدار است.»

او افزوده که این توافق دفاعی مشترک با ترکیه و پاکستان، ارتباطی با «هیچ‌گونه جاه‌طلبی هسته‌ای» ندارد و تهدیدی برای هیچ کشوری در منطقه محسوب نمی‌شود.

توافقی مبتنی بر همکاری‌های نظامی دیرینه پاکستان دهه‌ها به نیروهای عربستان آموزش و کمک فنی ارائه داده و ترکیه و پاکستان نیز در زمینه تبادل ناوهای جنگی و هواپیماهای آموزشی همکاری داشته‌اند. در سال ۲۰۲۳، ریاض با خرید پهپادهای ترکیه‌ای موافقت کرد که آنکارا آن را بزرگ‌ترین قرارداد صادرات دفاعی خود خواند.

به گزارش رویترز در ماه مه، پاکستان از آن زمان حدود هشت هزار نیرو، جنگنده، پهپاد و سامانه پدافند هوایی به عربستان اعزام کرده و به دنبال گسترش همکاری‌های امنیتی در خلیج فارس بوده است.

خاورمیانه از زمان حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، نزدیک به سه سال است که درگیر بحران است و تقریباً همه کشورهای منطقه شاهد حملات فرامرزی یا حملات موشکی و پهپادی بوده‌اند. اسرائیل در غزه جنگیده، به جنوب لبنان حمله کرده، در سوریه مناطقی را تصرف کرده و همچنین دو کارزار هوایی علیه ایران انجام داده است.

ایران نیز به پایگاه‌های آمریکا و زیرساخت‌های غیرنظامی در عربستان، کویت، بحرین، قطر، امارات متحده عربی، عمان، اردن و اسرائیل حمله کرده است.

اگرچه ترکیه و پاکستان، در حاشیه خاورمیانه، از حملات مستقیم گسترده در امان مانده‌اند، اما هر دو نگران کاهش تنش‌هایی هستند که امنیت و اقتصادشان را تهدید می‌کند. برای عربستان، پیامدهای سه سال درگیری شدیدتر بوده و صادرات نفت و برنامه‌های توسعه بلندپروازانه آن را به خطر انداخته و پرسش‌هایی جدی درباره اتکاپذیری چتر امنیتی دیرینه آمریکا ایجاد کرده است.

واکنش نماینده مجلس ایران: برای ریاض امنیت نمی‌آورد در همین حال، ابراهیم رضایی، عضو كميسيون امنيت ملی و سياست خارجی مجلس شورای اسلامی، عربستان سعودی را به طور غیرمستقیم تهدید کرد که پیمان دفاعی مکه برای آنها امنیت به همراه نخواهد آورد.

رضایی در شبکه ایکس نوشت: «سعودی‌ها باید بدانند که توافق کاغذی با ترکیه و پاکستان برای آنها امنیت‌آور نیست، همان‌طور که سال‌ها شیردهی یکطرفه به آمریکایی‌ها برایشان امنیت نیاورد.»

او ریاض را به «گدایی امنیت» متهم کرده و به مقامات این کشور توصیه کرده به جای آن، سیاست‌هایشان را «اصلاح» کنند.

این در حالی است که جمهوری اسلامی در واکنش به حملات اسرائیل و آمریکا به ایران، به شماری از مناطق عربستان سعودی از جمله پایگاه‌های آمریکا و زیرساخت‌های غیرنظامی در این کشور حمله کرد.

میراث نظری

مارکس، نظریه‌پرداز آنارشیسم ، ماکسیمیلیان روبل

مارکس، نظریه‌پرداز آنارشیسم ، ماکسیمیلیان روبل

مقاله ماکسیمیلیان روبل در سال ۱۹۷۳ که صرف نظر از انتقادات طولانی مارکس از نظریه‌پردازان مشهور آنارشیست، عناصر لیبرتارین موجود در آثار مارکس و اهمیت آن برای آنارشیسم را برجسته می‌کند.

برگردان به فارسی : آرمان جمهور

*

شاگردان مارکس که نه در ارزیابی محدودیت‌های نظریه او و نه در تعیین استانداردها و حوزه کاربرد آن موفق بوده‌اند، به او خدمت بدی کرده‌اند و در نهایت نقش یک غول افسانه‌ای، نمادی از علم و قدرت مطلق انسان سازنده ، سازنده سرنوشت خود را بر عهده گرفته‌اند.

تاریخ این مکتب هنوز در حال نوشته شدن است، اما حداقل می‌دانیم که چگونه پدید آمد: مارکسیسم، به عنوان تدوین مجموعه‌ای از اندیشه‌های بدفهمیده و بدتفسیر شده، در زمانی متولد و توسعه یافت که آثار مارکس هنوز به طور کامل در دسترس نبود و بخش‌های مهمی از آن منتشر نشده بود. بنابراین، پیروزی مارکسیسم به عنوان یک دکترین دولتی و ایدئولوژی حزبی، چندین دهه قبل از انتشار نوشته‌هایی بود که در آنها مارکس به روشن‌ترین و کامل‌ترین شکل، مبانی علمی و هدف اخلاقی نظریه اجتماعی خود را بیان کرد. این تحولات بزرگ که به مجموعه‌ای از اندیشه‌ها دامن زد که اصول اصلی آن برای بازیگران اصلی درام تاریخ ناشناخته بود، باید برای نشان دادن اینکه مارکسیسم بزرگترین، اگر نگوییم غم‌انگیزترین، سوءتفاهم قرن بود، کافی می‌بود. اما در عین حال، این به ما اجازه می‌دهد تا اهمیت نظریه مارکس را درک کنیم که معتقد است این ایده‌های انقلابی یا اصول اخلاقی نیستند که تغییرات را در جامعه ایجاد می‌کنند، بلکه نیروهای انسانی و مادی هستند؛ اینکه ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها اغلب فقط برای پنهان کردن منافع طبقه‌ای که تحولات به نفع آن رخ می‌دهد، عمل می‌کنند. مارکسیسم سیاسی نمی‌تواند به علم مارکس متوسل شود و در عین حال از تحلیل انتقادی که این علم برای افشای ایدئولوژی‌های قدرت و استثمار به کار می‌برد، بگریزد.

مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی طبقه‌ی حاکم، موفق شده است مفاهیم سوسیالیسم و ​​کمونیسم را، آنطور که مارکس و پیشگامانش آنها را درک می‌کردند، از معنای اصلی‌شان تهی کند و آن را با تصویری از واقعیتی جایگزین کند که نفی کامل آن است. اگرچه مفهوم سوم – آنارشیسم – با دو مفهوم دیگر ارتباط نزدیکی دارد، اما به نظر می‌رسد که از سرنوشت تبدیل شدن به یک رازآلودگی رهایی یافته است. اما در حالی که مردم می‌دانند که مارکس با برخی از آنارشیست‌ها همدردی بسیار کمی داشت، اما به طور کلی مشخص نیست که با وجود این، او همچنان آرمان و اهداف آنارشیستی را به اشتراک می‌گذاشت: ناپدید شدن دولت. بنابراین، یادآوری این نکته ضروری است که مارکس با پذیرش آرمان رهایی طبقه‌ی کارگر، به جای سوسیالیسم یا کمونیسم، در سنت آنارشیستی شروع به کار کرد. و اینکه، هنگامی که سرانجام تصمیم گرفت خود را «کمونیست» بنامد، این اصطلاح برای او به یکی از جریان‌های کمونیستی موجود در آن زمان اشاره نداشت، بلکه به جنبشی از تفکر و شیوه‌ی عمل اشاره داشت که هنوز باید با گردآوری تمام عناصر انقلابی که از آموزه‌های موجود و از تجربه‌ی مبارزات گذشته به ارث رسیده بود، تأسیس می‌شد.

در تأملاتی که در ادامه می‌آید، سعی خواهیم کرد نشان دهیم که مارکس، تحت عنوان کمونیسم، نظریه‌ای در مورد آنارشیسم ارائه داد؛ و علاوه بر این، در واقع او بود که اولین کسی بود که مبنایی منطقی برای آرمان‌شهر آنارشیستی فراهم کرد و پروژه‌ای برای دستیابی به آن ارائه داد. با توجه به محدودیت مقاله حاضر، این موضوع را فقط به عنوان یک موضوع برای بحث مطرح می‌کنیم. اثبات از طریق نقل قول‌ها به حداقل خواهد رسید تا استدلال اصلی بهتر مطرح شود: مارکس نظریه‌پرداز آنارشیسم.

اول

مارکس در فوریه ۱۸۴۵، در آستانه عزیمت به تبعید در بروکسل، در پاریس قراردادی با یک ناشر آلمانی امضا کرد و خود را متعهد ساخت که ظرف چند ماه اثری دو جلدی با عنوان «نقد سیاست و اقتصاد سیاسی» را منتشر کند، بدون اینکه گمان کند وظیفه‌ای را بر خود تحمیل کرده است که تمام عمرش را به خود اختصاص خواهد داد و تنها قادر به انجام بخش نسبتاً بزرگی از آن خواهد بود.

انتخاب موضوع تصادفی نبود. مارکس که تمام امید خود را برای شغل دانشگاهی از دست داده بود، نتایج مطالعات فلسفی خود را به روزنامه‌نگاری سیاسی منتقل کرد. مقالات او در روزنامه راینیشه زایتونگ کلن، مبارزه برای آزادی مطبوعات در پروس را به نام آزادی‌ای که او آن را جوهر انسان و پوشش طبیعت انسانی می‌دانست، رهبری می‌کرد؛ اما همچنین به نام دولتی که به عنوان تحقق آزادی عقلانی، به عنوان «ارگانیسم بزرگی که در آن آزادی حقوقی، اخلاقی و سیاسی باید تحقق یابد و در آن هر شهروند با پیروی از قوانین دولت، تنها از قوانین طبیعی عقل خود، عقل انسانی، پیروی می‌کند» درک می‌شد. اما سانسور پروس به زودی فیلسوف-روزنامه‌نگار را ساکت کرد. مارکس، در خلوتگاه مطالعاتی، مدت زیادی طول نکشید تا از خود در مورد ماهیت واقعی دولت و اعتبار عقلانی و اخلاقی فلسفه سیاسی هگل بپرسد.

ما می‌دانیم که ثمره این تأمل که با مطالعه تاریخ انقلاب‌های بورژوایی در فرانسه، بریتانیای کبیر و ایالات متحده غنی شده است، چه بوده است: گذشته از یک اثر ناقص و منتشر نشده، نقد فلسفه دولت هگل (۱۸۴۳)، دو مقاله جدلی، مقدمه‌ای بر نقد فلسفه حق هگل و درباره مسئله یهود (پاریس، ۱۸۴۴). این دو نوشته در واقع یک مانیفست واحد را تشکیل می‌دهند که در آن مارکس یک بار برای همیشه نهادهای اجتماعی – دولت و پول – را که او آنها را منشأ شرارت‌ها و کاستی‌هایی می‌دانست که جامعه مدرن از آنها رنج می‌برد و تا زمان وقوع یک انقلاب اجتماعی جدید برای لغو آنها، همچنان رنج خواهد برد، شناسایی و بی‌قید و شرط محکوم می‌کند. در عین حال، مارکس از نیرویی – پرولتاریای مدرن – که پس از قربانی اصلی این دو نهاد بودن، قرار بود به سلطنت آنها و همچنین هر شکل دیگری از سلطه طبقاتی، سیاسی و اقتصادی، پایان دهد، ستایش کرد. خودرهایی پرولتاریا، رهایی کامل بشریت خواهد بود؛ پس از شکست کامل بشریت، پیروزی کامل انسان.

در سیر تکامل فکری مارکس، رد دولت و پول و تأیید اینکه پرولتاریا طبقه‌ای رهایی‌بخش است، پیش از مطالعات او در اقتصاد سیاسی رخ داد؛ این مطالعات همچنین مقدم بر کشف برداشت ماتریالیستی از تاریخ بودند، «خط راهنمایی» که تحقیقات تاریخی بعدی او را هدایت کرد. گسست او از فلسفه حقوق و سیاست هگل از یک سو و مطالعه انتقادی او از انقلاب‌های بورژوایی از سوی دیگر، به او اجازه داد تا اصول اخلاقی نظریه اجتماعی آینده خود را که قرار بود مبنای علمی آن توسط نقد اقتصاد سیاسی فراهم شود، به روشنی تثبیت کند. مارکس با درک نقش انقلابی دموکراسی و قدرت قانونگذاری در پیدایش دولت و قدرت حکومتی بورژوایی، از تحلیل روشنگرانه دو ناظر زیرک از امکانات انقلابی دموکراسی آمریکایی، الکسی دو توکویل و توماس همیلتون، استفاده کرد تا مبنایی منطقی برای یک آرمان‌شهر آنارشیستی به عنوان هدف آگاهانه جنبش انقلابی طبقه‌ای که استادش سن سیمون آن را «پرتعدادترین و فقیرترین» نامیده بود، بنا نهد. از آنجا که نقد دولت او را به تصور امکان جامعه‌ای آزاد از هرگونه اقتدار سیاسی سوق داد، مجبور شد به نقد سیستم اقتصادی که پایه مادی دولت را تضمین می‌کرد، بپردازد. طرد اخلاقی پول همچنین مستلزم تحلیل اقتصاد سیاسی، علم غنی‌سازی برخی و فقر برخی دیگر بود. بعدها او قرار بود پژوهشی را که قرار بود در مورد «آناتومی جامعه بورژوایی» آغاز کند، شرح دهد و با پرداختن به این کار آناتومی اجتماعی بود که قرار بود روش‌شناسی خود را تدوین کند. بعدها، کشف مجدد دیالکتیک هگلی به او کمک کرد تا طرح «اقتصاد» را تحت شش «عنوان» یا «کتاب» تدوین کند: سرمایه ، مالکیت ارضی، کار مزدی؛ دولت ، تجارت خارجی، بازار جهانی ( به مقدمه نقد اقتصاد سیاسی ، ۱۸۵۹ مراجعه کنید). در واقع، این «سه‌گانه» دوگانه موارد تحقیق، مربوط به دو مسئله‌ای است که او چهارده سال قبل در اثری که قرار بود شامل نقدی بر اقتصاد سیاسی و سیاست باشد، پیشنهاد کرده بود به آنها بپردازد. مارکس کار خود را با تحلیل انتقادی شیوه تولید سرمایه‌داری آغاز کرد، اما امیدوار بود که نه تنها آنقدر زنده بماند و کار کند که این کار را به پایان برساند، بلکه پس از تکمیل سه‌گانه اول، به سه‌گانه دوم بپردازد که در نهایت به کتاب «درباره دولت» منجر می‌شد . 2 بنابراین، نظریه آنارشیسم بدون نیاز به اثبات غیرمستقیم، اولین نماینده شناخته‌شده خود را در مارکس می‌یافت. سوءتفاهم قرن مارکسیسم به عنوان ایدئولوژی دولت، نتیجه این واقعیت بود که مارکس هرگز این کتاب را ننوشت. همین امر به اربابان دستگاه دولتی با برچسب سوسیالیست اجازه داده است که مارکس را در زمره طرفداران سوسیالیسم یا کمونیسم دولتی، و حتی سوسیالیسم «اقتدارگرا» قرار دهند.

مطمئناً، مانند هر آموزه انقلابی، آموزه‌های مارکس نیز عاری از ابهام نیست. با سوءاستفاده هوشمندانه از این ابهامات و با اشاره به برخی از نگرش‌های شخصی استاد، برخی از شاگردان بی‌وجدان او موفق شده‌اند آثار او را در خدمت آموزه‌ها و اعمالی قرار دهند که هم در رابطه با حقیقت اساسی و هم در رابطه با هدف اعلام‌شده‌اش، نفی کامل آن را نشان می‌دهند. در زمانی که دهه‌ها عقب‌گرد در روابط انسانی، همه نظریه‌ها، ارزش‌ها، سیستم‌ها و پروژه‌ها را زیر سوال برده است، گردآوری میراث فکری نویسنده‌ای که با آگاهی از محدودیت‌های تحقیقات خود، فراخوان خودآموزی انتقادی و خودرهایی انقلابی را به عنوان اصل دائمی جنبش کارگری مطرح کرد، مهم است. قضاوت در مورد مردی که دیگر نمی‌تواند از آرمان خود دفاع کند، بر عهده آیندگانی که بار مسئولیت‌های سنگینی بر دوش دارند، نیست؛ اما از سوی دیگر، وظیفه ماست که آموزه‌ای را که کاملاً معطوف به آینده بود، در پیش بگیریم، آینده‌ای که مطمئناً به زمان حال فاجعه‌بار ما تبدیل شد، اما هنوز بخش عمده‌ای از آن باید ساخته شود.

دوم

تکرار می‌کنیم: «کتاب» درباره دولت، که در طرح اقتصاد از پیش پیش‌بینی شده بود اما نانوشته ماند، تنها می‌توانست شامل نظریه جامعه رها از دولت، یعنی جامعه آنارشیستی، باشد. اگرچه مستقیماً برای این اثر در نظر گرفته نشده بود، مطالب و آثاری که مارکس در جریان فعالیت ادبی خود تهیه یا منتشر کرد، به ما این امکان را می‌دهد که هم این فرضیه را در مورد محتوای اثر برنامه‌ریزی‌شده مطرح کنیم و هم ساختار کلی آن را بررسی کنیم. در حالی که سه‌گانه اول عناوین بخشی از نقد اقتصاد سیاسی بود، دومی اساساً نقدی از سیاست را مطرح می‌کرد. پس از نقد سرمایه، نقد دولت مشخص می‌کرد که چه چیزی تکامل سیاسی جامعه مدرن را تعیین می‌کند، درست همانطور که هدف سرمایه (و به دنبال آن کتاب‌های «مالکیت زمین» و «کار مزدی») «آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن» بود (رجوع کنید به مقدمه سرمایه ، ۱۸۶۷). به همان شیوه‌ای که اصول و فرضیه‌هایی که مارکس را هنگام نقد سرمایه برانگیخت، در نوشته‌های منتشر شده و منتشر نشده او قبل از نقد اقتصاد سیاسی یافت می‌شوند.(۱۸۵۹)، بنابراین می‌توانیم از این نوشته‌ها، نوشته‌هایی را استخراج کنیم که می‌توانستند او را در توسعه انتقادش از دولت راهنمایی کنند. با این حال، اشتباه است که فرض کنیم در این زمان، اندیشه مارکس در مورد ماهیت سیاست به شکل نهایی خود، بدون امکان اصلاح جزئیات و بسته به هرگونه غنی‌سازی نظری، تثبیت شده است. کاملاً برعکس. مسئله دولت هرگز از دغدغه‌های مارکس دست نکشید، نه تنها به این دلیل که او نتوانست تعهد اخلاقی خود را برای اتمام اثر اصلی‌اش حفظ کند، بلکه مهمتر از همه به این دلیل که مشارکت و درگیری‌های جدلی او پس از سپتامبر ۱۸۶۴ در انجمن بین‌المللی کارگران و رویدادهای سیاسی، به ویژه رقابت برای رهبری بین فرانسه و پروس از یک سو و روسیه و اتریش از سوی دیگر، دائماً آن را در ذهن او نگه می‌داشت. اروپای عهدنامه وین در آن زمان چیزی بیش از یک افسانه نبود، در حالی که دو پدیده اجتماعی مهم در صحنه تاریخ ظاهر شده بودند: جنبش‌های آزادی‌بخش ملی و جنبش کارگری. مبارزه بین ملت‌ها و مبارزه طبقاتی، که از دیدگاه صرفاً مفهومی به سختی قابل تطبیق بودند، مسائلی نظری را مطرح می‌کردند که مستلزم تصمیم‌گیری‌های مارکس و انگلس بود و ناگزیر آنها را در تضاد با اصول انقلابی خودشان قرار می‌داد. انگلس تخصص ویژه‌ای در تمایز قائل شدن بین خلق‌ها و ملت‌ها بر اساس چگونگی ادعای حق تاریخی موجودیت ملی از نظر او یا عدم ادعای آن داشت. درک آنها از واقعیت‌های تاریخی مانع از آن شد که این دو دوست از پرودون در مسیر فدرالیسمی پیروی کنند که در شرایط آن زمان، هم انتزاعی محض و هم آرمان‌شهری ناخالص به نظر می‌رسید؛ اما آنها در معرض خطر افتادن در ناسیونالیسمی قرار گرفتند که با جهان‌شمولی پرولتاریای مدرنی که آنها مطرح کرده بودند، ناسازگار بود.

اگر پرودون، با آرمان‌های فدرالیستی‌اش، به نظر می‌رسد که از مارکس به موضع آنارشیستی نزدیک‌تر است، اما وقتی برداشت کلی پرودون از اصلاحاتی را که باید به لغو سرمایه و دولت منجر شود در نظر بگیریم، تصویر تغییر می‌کند. ستایش تقریباً بیش از حدی که پرودون در خانواده مقدس (۱۸۴۵) هدف آن است، نباید ما را گمراه کند. از این زمان به بعد، اختلافات نظری عمیقی بین این دو مرد وجود داشت؛ این ستایش تنها با یک قید بسیار مهم به سوسیالیست فرانسوی داده می‌شد: نقد پرودون از مالکیت در نظام اقتصادی بورژوایی ضمنی بود، اما هر چقدر هم که معتبر باشد، روابط اجتماعی نظامی را که مورد انتقاد قرار می‌داد، زیر سوال نمی‌برد. کاملاً برعکس. در دکترین پرودون، مقولات اقتصادی، که بیان نظری نهادهای سرمایه بودند، همگی به طور سیستماتیک حفظ شده بودند. شایستگی پرودون این بود که تناقضات ذاتی علم اقتصاد را آشکار کرده و غیراخلاقی بودن اخلاق و قانون بورژوایی را نشان داده بود؛ نقطه ضعف او این بود که مقولات و نهادهای اقتصاد سرمایه‌داری را پذیرفته بود و در برنامه اصلاحات و راه‌حل‌های خود، به تمام ابزارهای طبقه بورژوازی و قدرت سیاسی آن احترام می‌گذاشت: دستمزدها، اعتبار، بانک‌ها، مبادله، قیمت، ارزش، سود، بهره، مالیات، رقابت، انحصار. پس از به‌کارگیری دیالکتیک نفی در تحلیل خود از تکامل قانون و نظام‌های حقوقی، او با عدم تعمیم روش انتقادی نفی خود به اقتصاد سرمایه‌داری، در نیمه راه متوقف شد. پرودون راه را برای چنین انتقادی باز کرد، اما این مارکس بود که این روش جدید انتقاد را ایجاد کرد و سعی کرد از آن به‌عنوان سلاحی در مبارزه کار علیه سرمایه و دولت استفاده کند.

پرودون نقد خود را از اقتصاد و قانون بورژوایی به نام اخلاق بورژوایی مطرح کرده بود؛ مارکس قرار بود انتقاد خود را به نام اخلاق پرولتری مطرح کند، که معیارهای قضاوت آن از دیدگاهی کاملاً متفاوت از جامعه بشری گرفته شده بود. برای انجام این کار، او فقط باید اصل نفی پرودون – یا بهتر بگوییم هگل – را تا نتیجه منطقی آن دنبال می‌کرد: عدالتی که پرودون رویای آن را در سر می‌پروراند، تنها با نفی عدالت می‌توانست برقرار شود، همانطور که فلسفه تنها با نفی فلسفه می‌توانست عملی شود، یعنی با یک انقلاب اجتماعی که در نهایت به بشریت اجازه می‌داد اجتماعی شود و جامعه انسانی شود. این پایان پیش از تاریخ بشریت و آغاز زندگی فردی، ظهور انسان کاملاً توسعه‌یافته، با استعدادهای همه‌جانبه، و ظهور انسان کامل خواهد بود. مارکس با اخلاق واقع‌گرایانه پرودون که در پی نجات «جنبه خوب» نهادهای بورژوایی بود، با اخلاق آرمان‌شهری مخالفت کرد که خواسته‌های آن با امکانات ارائه شده توسط علم و فناوری به اندازه کافی توسعه‌یافته برای تأمین نیازهای نژاد سنجیده می‌شد. مارکس با آنارشیسمی که به تکثر طبقات و دسته‌های اجتماعی احترام می‌گذاشت، از تقسیم کار حمایت می‌کرد و با انجمن‌گرایی‌های پیشنهادی آرمان‌شهرگرایان دشمنی داشت، در مقابل آنارشیسمی قرار گرفت که طبقات اجتماعی و تقسیم کار را رد می‌کرد، کمونیسمی که در سوسیالیسم آرمان‌شهری، تمام آنچه را که می‌توانست توسط پرولتاریایی که از نقش رهایی‌بخش خود آگاه بود و بر نیروهای تولید مسلط شده بود، به دست آید، در بر می‌گرفت. با این حال، علیرغم این ابزارهای متفاوت – به ویژه، همانطور که خواهیم دید، نگرش متفاوت نسبت به عمل سیاسی – دو نوع آنارشیسم هدف مشترکی را دنبال می‌کردند که مانیفست کمونیست آن را با این عبارات تعریف کرده است:

«به جای جامعه‌ی بورژواییِ کهنه، با طبقات و تضادهای طبقاتی‌اش، ما اجتماعی خواهیم داشت که در آن رشد آزاد هر فرد، شرط رشد آزاد همگان است.»

سوم

مارکس از ابداع دستور پخت برای دیگ‌های پخت آینده خودداری کرد، اما او بهتر – یا بدتر – از این عمل کرد: او می‌خواست نشان دهد که ضرورت تاریخی – مانند نوعی سرنوشت کور – بشریت را به سمت یک وضعیت بحرانی سوق می‌دهد که در آن با یک دوراهی قطعی روبرو می‌شود: یا توسط اختراعات فنی خود نابود شود یا به لطف جهشی در آگاهی که به او اجازه می‌دهد از تمام اشکال بیگانگی و بردگی که مراحل تاریخ خود را مشخص کرده بود، جدا شود، زنده بماند. تنها این دوراهی مقدر شده بود، انتخاب واقعی به طبقه اجتماعی واگذار می‌شد که دلایل کافی برای رد نظم موجود و ایجاد یک شیوه زندگی اساساً متفاوت داشت. پرولتاریای مدرن به طور بالقوه نیروی مادی و اخلاقی بود که قادر به انجام این وظیفه مهم جهانی نجات بود. با این حال، این نیروی بالقوه تا زمانی که دوره بورژوازی به پایان نرسیده بود، نمی‌توانست بالفعل شود. زیرا بورژوازی نیز نقشی تاریخی برای ایفا داشت. اگر همیشه از این امر آگاه نبود، مدافعان آن وظیفه داشتند نقش تمدن‌ساز آن را به آن یادآوری کنند. بورژوازی کشورهای توسعه‌یافته صنعتی، با خلق جهان به شکل خود، جوامعی را که به تدریج تحت کنترل سیاسی و اقتصادی آن قرار می‌گرفتند، بورژوایی و پرولتریزه کرد. از دیدگاه منافع پرولتاریا، این ابزارهای فتح، یعنی سرمایه و دولت، صرفاً ابزارهای بردگی و سرکوب بودند، اما هنگامی که روابط تولید سرمایه‌داری و بنابراین دولت‌های سرمایه‌داری در مقیاس جهانی تثبیت شدند، تضادهای درونی بازار جهانی محدودیت‌های انباشت سرمایه را آشکار کرده و وضعیتی از بحران دائمی را ایجاد می‌کرد که بنیان جوامع برده‌داری را به خطر می‌انداخت و بقای نژاد بشر را تهدید می‌کرد. ساعت انقلاب پرولتاریا در سراسر جهان به صدا در می‌آمد.

با قیاس منطقی، توانسته‌ایم نتایج منطقی روش دیالکتیکی مورد استفاده مارکس در آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن را ببینیم. می‌توانیم این دیدگاه را با ارجاعات متنی، از جمله اظهارات مربوط به روش‌شناسی که از بسیاری از نوشته‌های مارکس در دوره‌های مختلف قابل استخراج است، تأیید کنیم. این نیز درست است که فرضیه‌ای که مارکس اغلب در آثار سیاسی خود به ما ارائه می‌دهد، فرضیه انقلاب پرولتری در کشورهایی است که دوره طولانی تمدن بورژوایی و اقتصاد سرمایه‌داری را تجربه کرده‌اند. چنین انقلابی آغاز یک فرآیند توسعه خواهد بود که به تدریج بقیه جهان را درگیر خواهد کرد و پیشرفت تاریخی از طریق انقلاب مسری تسریع می‌شود. اما صرف نظر از فرضیه‌ای که مارکس در ذهن داشت، یک چیز واضح است: نظریه اجتماعی او جایی برای راه انقلابی سوم نداشت که در آن کشورهایی که فاقد تجربه تاریخی سرمایه‌داری توسعه‌یافته و دموکراسی بورژوایی بودند، راه انقلاب پرولتری را به کشورهایی که گذشته طولانی سرمایه‌داری و بورژوایی داشتند، نشان دهند.

ما با اصرار ویژه این حقایق ابتدایی از مفهوم تاریخ را که ماتریالیستی نامیده می‌شود، به یاد می‌آوریم، زیرا اسطوره‌شناسی مارکسیستی که با انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ متولد شد، موفق شده است دیدگاه دیگری از روند این انقلاب را به جهانیان – و آنها لژیون بودند – تحمیل کند: بشریت به دو سیستم اقتصادی و سیاسی تقسیم شده است، جهان سرمایه‌داری تحت سلطه کشورهای توسعه‌یافته صنعتی و جهان سوسیالیستی، الگویی که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پس از یک انقلاب «پرولتاریایی» به رتبه قدرت دوم جهانی رسیده بود. در واقع، صنعتی شدن روسیه به دلیل ایجاد و استثمار یک پرولتاریای عظیم بوده است و نه پیروزی و نابودی آن. افسانه «دیکتاتوری پرولتاریا» بخشی از زرادخانه ایده‌هایی است که اربابان جدید به نفع قدرت خود تحمیل کرده‌اند: شش دهه بربریت ناسیونالیستی و نظامی در مقیاس جهانی، سردرگمی ذهنی روشنفکرانی را توضیح می‌دهد که کاملاً توسط افسانه «اکتبر سوسیالیستی» گمراه شده‌اند. ۳

از آنجایی که نمی‌توانیم بحث را در اینجا عمیق‌تر کنیم، خود را به بیان دیدگاه خود در قالب یک جایگزین محدود می‌کنیم: یا نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی از اعتبار علمی برخوردار است – خود مارکس طبیعتاً به این امر متقاعد شده بود – و در این صورت جهان «سوسیالیستی» یک افسانه است یا جهان سوسیالیستی واقعاً وجود دارد و نظریه ماتریالیستی توسعه اجتماعی کاملاً و مطلقاً بی‌اعتبار است. در فرضیه اول، افسانه جهان سوسیالیستی کاملاً توضیح داده شده است: این افسانه ثمره یک کارزار ایدئولوژیک سازمان‌یافته توسط «اولین دولت کارگری» با هدف پنهان کردن ماهیت واقعی آن خواهد بود. در فرضیه دوم، نظریه ماتریالیستی چگونگی سوسیالیستی شدن جهان قطعاً رد می‌شد، اما خواسته‌های اخلاقی و آرمان‌شهری آموزه‌های مارکس محقق می‌شد؛ به عبارت دیگر، مارکس که توسط تاریخ به عنوان یک مرد علم رد می‌شد، به عنوان یک انقلابی پیروز می‌شد.

اسطوره «سوسیالیسم واقعاً موجود» به منظور توجیه اخلاقی یکی از قدرتمندترین اشکال جامعه سلطه‌گر و استثمارگر که تاریخ به خود دیده است، ساخته شده است. مسئله ماهیت این جامعه، آگاه‌ترین افراد در مورد نظریه‌ها، دکترین‌ها و ایده‌هایی را که در مجموع میراث فکری سوسیالیسم، کمونیسم و ​​آنارشیسم را تشکیل می‌دهند، کاملاً گیج کرده است. از بین این سه مکتب – یا جریان – جنبش ایده‌ها که به دنبال تغییر اساسی در جامعه بشری هستند، آنارشیسم کمترین آسیب را از این انحراف دیده است. آنارشیسم که نظریه‌ای واقعی از عمل انقلابی ایجاد نکرده است، توانسته خود را از فساد سیاسی و ایدئولوژیکی که دو مکتب فکری دیگر را درگیر کرده است، حفظ کند. آنارشیسم که از رویاها و آرزوهای گذشته و همچنین از طرد و شورش سرچشمه گرفته است، به عنوان انتقادی رادیکال از اصل اقتدار در تمام اشکال آن شکل گرفت و مهمتر از همه به همین دلیل در مفهوم ماتریالیستی تاریخ گنجانده شد. این مفهوم اخیر اساساً این دیدگاه است که تکامل تاریخی بشریت با مراحل مترقی از حالت دائمی تضاد اجتماعی به شیوه‌ای از وجود مبتنی بر هماهنگی اجتماعی و توسعه فردی می‌گذرد. هدف مشترک آموزه‌های رادیکال و انقلابی پیش از مارکس، درست مانند نقد اجتماعی منتقل‌شده توسط آرمان‌شهر آنارشیستی، به بخش جدایی‌ناپذیر کمونیسم آنارشیستی مارکس تبدیل شد. با مارکس، آنارشیسم آرمان‌شهری با بُعد جدیدی غنی شد، بُعدی از درک دیالکتیکی از جنبش کارگری به عنوان یک خودرهایی اخلاقی که کل بشریت را در بر می‌گیرد. عنصر دیالکتیکی در نظریه‌ای که ادعای علمی بودن، در واقع طبیعت‌گرایانه بودن، را داشت، باعث ایجاد یک فشار فکری شد که ناگزیر منشأ ابهام اساسی بود که آموزه‌ها و فعالیت مارکس به طور غیرقابل انکاری با آن مشخص شده است. مارکس، که هم یک مبارز و هم یک نظریه‌پرداز بود، همیشه به دنبال هماهنگ کردن اهداف و ابزارهای کمونیسم آنارشیستی در فعالیت سیاسی خود نبود. اما این واقعیت که او به عنوان یک مبارز شکست خورد، به این معنی نیست که او دیگر نظریه‌پرداز آنارشیسم نبود. بنابراین، درست است که تز اخلاقی را که او در مورد ماتریالیسم فوئرباخ (1845) تدوین کرد، در مورد نظریه خود او به کار ببریم:

«این پرسش که آیا تفکر انسان می‌تواند وانمود به حقیقت عینی کند یا خیر، نه یک پرسش نظری، بلکه یک پرسش عملی است. انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و قدرت، «این‌طرفی» بودن تفکر خود را در عمل اثبات کند.» 4

چهارم

نفی دولت و سرمایه‌داری توسط پرجمعیت‌ترین و فقیرترین طبقه، پیش از آنکه مارکس به صورت دیالکتیکی نشان دهد که یک ضرورت تاریخی است، در اندیشه‌های او به عنوان یک الزام اخلاقی ظاهر می‌شود. در شکل اولیه خود، در ارزیابی انتقادی مارکس از انقلاب فرانسه، این امر نشان‌دهنده یک انتخاب تعیین‌کننده بود: هدفی که به گفته مارکس بشریت باید برای دستیابی به آن تلاش کند.

این هدف دقیقاً رهایی انسان با فراتر رفتن از رهایی سیاسی بود. آزادترین دولت سیاسی – که ایالات متحده آمریکا تنها نمونه آن بود – انسان را به برده تبدیل کرد زیرا به عنوان واسطه بین انسان و آزادی او مداخله می‌کرد، درست مانند مسیح که فرد مذهبی الوهیت خود را به او می‌سپارد. انسان هنگامی که از نظر سیاسی رهایی می‌یافت، هنوز فقط یک حاکمیت خیالی داشت. به عنوان یک موجود حاکم که از حقوق بشر برخوردار بود، وجودی دوگانه داشت: شهروند جامعه سیاسی و عضوی از جامعه؛ موجودی آسمانی و زمینی. به عنوان یک شهروند، او در آسمان سیاست، آن پادشاهی جهانی برابری، آزاد و حاکم بود. او به عنوان یک فرد، در زندگی واقعی خود، زندگی بورژوایی، تحقیر شد و به سطح وسیله‌ای برای همسایه‌اش تقلیل یافت؛ او بازیچه‌ی نیروهای بیگانه، مادی و اخلاقی، مانند نهادهای مالکیت خصوصی، فرهنگ، مذهب و غیره بود. جامعه‌ی بورژوایی جدا از دولت سیاسی، قلمرو خودخواهی، جنگ هر کس علیه همه، جدایی انسان از انسان بود. دموکراسی سیاسی با تضمین آزادی مذهبی انسان، او را از دین رها نکرده بود، همانطور که با تضمین حق مالکیت، او را از مالکیت رها نکرده بود. به همین ترتیب، وقتی دموکراسی سیاسی به هر کس آزادی انتخاب شغل خود را اعطا کرد، بردگی و خودخواهی شغلی را حفظ کرد. جامعه‌ی بورژوایی دنیای قاچاق و سودجویی، سلطنت پول، قدرت جهانی بود که سیاست و از این رو دولت را مطیع خود کرده بود.

خلاصه، این تز اولیه مارکس بود. این تز نقدی بر دولت و سرمایه بود و به اندیشه آنارشیستی تعلق داشت تا به هرگونه سوسیالیسم یا کمونیسم. هنوز هیچ چیز علمی در مورد آن وجود نداشت، اما به طور ضمنی به یک برداشت اخلاقی از سرنوشت بشریت متوسل می‌شد و خود را بر آن بنا می‌کرد، به این صورت که بر لزوم انجام کاری در چارچوب زمان تاریخی اصرار داشت. به همین دلیل است که او نه تنها از رهایی سیاسی – که انسان را به یک واحد خودخواه و یک شهروند انتزاعی تقلیل می‌دهد – انتقاد کرد، بلکه هم هدفی را که باید به آن دست یافت و هم وسیله‌ای را برای دستیابی به آن مطرح کرد:

«تنها زمانی که انسان واقعی و منفرد، شهروند انتزاعی را دوباره در خود جذب کند و به عنوان یک انسان منفرد، در زندگی روزمره، در کار خاص خود و در موقعیت خاص خود به یک موجود نوعی تبدیل شود ، تنها زمانی که انسان «قدرت‌های خود» را به عنوان قدرت‌های اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را به عنوان قدرت‌های اجتماعی بشناسد و سازماندهی کند و در نتیجه، دیگر قدرت اجتماعی را در قالب قدرت سیاسی از خود جدا نکند ، تنها در آن زمان رهایی بشر محقق خواهد شد.»5

مارکس با شروع از قرارداد اجتماعی روسو، نظریه‌پرداز شهروند انتزاعی و پیشگام هگل، نظریه خود را توسعه داد . او با رد جزئی از بیگانگی سیاسی که این دو متفکر مطرح کردند، به دیدگاه رهایی انسانی و اجتماعی رسید که فرد را به عنوان موجودی کامل با استعدادهای کاملاً توسعه‌یافته، دوباره تثبیت می‌کرد. این رد جزئی بود زیرا این وضعیت بیگانگی سیاسی، به عنوان یک واقعیت تاریخی، نمی‌توانست با یک عمل ارادی از بین برود. رهایی سیاسی «پیشرفت بزرگی» بود، حتی آخرین شکل رهایی بشر در نظم مستقر بود و به همین دلیل است که می‌تواند به عنوان وسیله‌ای برای سرنگونی این نظم و آغاز مرحله رهایی واقعی بشر عمل کند. وسیله و هدف متضاد دیالکتیکی بودند، اما در آگاهی پرولتاریای مدرن که بدین ترتیب حامل و سوژه تاریخی انقلاب شد، از نظر اخلاقی آشتی داده شدند. پرولتاریا، به عنوان طبقه‌ای که در آن همه شرارت‌ها متمرکز شده بود و جنایات شناخته شده کل جامعه را تجسم می‌کرد، در نتیجه فقر جهانی خود، از شخصیتی جهانی برخوردار بود. نمی‌توانست خود را بدون رهایی تمام حوزه‌های جامعه رها کند، و با عملی کردن مطالبات این اخلاق رهایی بود که خود را به عنوان پرولتاریا منقرض می‌کرد.

جایی که مارکس از فلسفه به عنوان «سر» و بازوی فکری رهایی بشر صحبت می‌کند که پرولتاریا «قلب» آن خواهد بود، ما ترجیح می‌دهیم از اخلاق صحبت کنیم تا نشان دهیم که این مسئله گمانه‌زنی متافیزیکی نیست، بلکه مسئله‌ای مربوط به هستی است: مردم نباید کاریکاتوری از جهان را تفسیر کنند، بلکه باید با بخشیدن چهره‌ای انسانی به آن، آن را تغییر دهند. هیچ فلسفه‌ی گمانه‌زننده‌ای هیچ راه‌حلی برای ارائه به انسان برای مشکلات هستی‌اش نداشت. به همین دلیل بود که مارکس، هنگامی که انقلاب را به یک امر مطلق تبدیل کرد، از یک اخلاق هنجاری استدلال کرد و نه از یک فلسفه‌ی تاریخ یا یک نظریه‌ی جامعه‌شناختی. از آنجا که او نمی‌توانست و نمی‌خواست خود را به یک مطالبه صرفاً اخلاقی برای بازسازی بشریت و جامعه محدود کند، علاقه‌ی مارکس در آن زمان توسط یک علم خاص برانگیخته شد: علم تولید وسایل هستی طبق قانون سرمایه.

بنابراین مارکس مطالعه اقتصاد سیاسی را به عنوان وسیله‌ای برای مبارزه برای آرمانی که از آن زمان به بعد تمام وجود «بورژوازی» خود را وقف آن کرد، آغاز کرد. آنچه تا آن زمان تنها یک نهاد رؤیایی و یک انتخاب اخلاقی بود، به نظریه‌ای برای توسعه اقتصادی و مطالعه‌ای در مورد آنچه جوامع را تعیین می‌کرد، تبدیل شد. اما این [مطالعه] همچنین باید مشارکت فعال در جنبش اجتماعی می‌بود که وظیفه آن عملی کردن خواسته‌های اخلاقی ناشی از شرایط وجودی پرولتاریای مدرن بود. هم رؤیای جامعه‌ای بدون دولت، بدون طبقات، بدون مبادله پولی، بدون ترس‌های مذهبی و فکری و هم تحلیلی که فرآیند تکاملی را که با گام‌های متوالی به اشکال جامعه آنارشیستی و کمونیستی منجر می‌شد، آشکار می‌کرد، مستلزم نقد نظری شیوه تولید سرمایه‌داری بود. مارکس بعدها نوشت:

«حتی وقتی جامعه‌ای در مسیر درست کشف قوانین طبیعی حرکت خود قرار گرفته باشد… نه می‌تواند با جهش‌های جسورانه موانع ناشی از مراحل متوالی توسعه عادی خود را از میان بردارد و نه با تصویب قوانین آنها را از میان بردارد. اما می‌تواند درد زایمان را کوتاه و سبک کند.» (مقدمه بر سرمایه ، جلد اول)

خلاصه اینکه، مارکس بر آن شد تا آنچه را که از قبل به طور شهودی به آن متقاعد شده بود و آنچه را که از نظر اخلاقی ضروری به نظر می‌رسید، به صورت علمی اثبات کند. در اولین تلاش خود برای نقد اقتصاد سیاسی بود که به تحلیل سرمایه از دیدگاه جامعه‌شناختی به عنوان قدرت فرماندهی بر کار و محصولات آن پرداخت، قدرتی که سرمایه‌دار نه به واسطه ویژگی‌های شخصی یا انسانی خود، بلکه به عنوان مالک دارایی از آن برخوردار بود. سیستم دستمزد نوعی برده‌داری بود؛ هرگونه افزایش مستبدانه دستمزدها تنها به معنای جیره غذایی بهتر برای بردگان بود:

«حتی برابری دستمزدها، که پرودون خواستار آن است، صرفاً رابطه کارگر امروزی با کارش را به رابطه همه انسان‌ها با کار تبدیل می‌کند. در آن صورت جامعه به عنوان یک سرمایه‌دار انتزاعی تصور خواهد شد.» 6

بردگی اقتصادی و بردگی سیاسی در کنار هم قرار گرفتند. رهایی سیاسی، یعنی به رسمیت شناختن حقوق بشر توسط دولت مدرن، همان اهمیتی را داشت که به رسمیت شناختن بردگی توسط دولت باستان داشت ( خانواده مقدس ، ۱۸۴۵). کارگر برده شغل مزدی خود و همچنین برده نیازهای خودخواهانه خود بود که به عنوان نیازهای بیگانه تجربه می‌شد. مردم در دولت نماینده دموکراتیک به همان اندازه در یک سلطنت مشروطه تابع بردگی سیاسی بودند. “در دنیای مدرن، همه همزمان برده و عضوی از جامعه هستند”، اگرچه بردگی جامعه بورژوایی شکل حداکثر آزادی را به خود می‌گیرد ( همان ). مالکیت، صنعت و مذهب، که عموماً به عنوان تضمین آزادی فردی در نظر گرفته می‌شوند، در واقع نهادهایی بودند که این وضعیت بردگی را تقدیس می‌کردند. روبسپیر، سن ژوست و هواداران آنها شکست خوردند زیرا آنها بین دوران باستان مبتنی بر بردگی واقعی و دولت نماینده مدرن مبتنی بر بردگی رهایی یافته، یعنی جامعه بورژوایی با رقابت جهانی، منافع خصوصی افسارگسیخته و فردگرایی بیگانه شده آن، تمایز قائل نشدند. ناپلئون که ماهیت دولت مدرن و جامعه مدرن را به طور کامل درک می‌کرد، دولت را به عنوان هدفی در خود و جامعه بورژوایی را به عنوان ابزاری برای جاه‌طلبی‌های سیاسی خود در نظر می‌گرفت. او برای ارضای خودخواهی ملت فرانسه، جنگ دائمی را به جای انقلاب دائمی برقرار کرد. شکست او پیروزی بورژوازی لیبرال را تأیید کرد که در سال ۱۸۳۰ سرانجام توانست رویاهای ۱۷۸۹ خود را به واقعیت تبدیل کند: تبدیل دولت نماینده مشروطه به بیان اجتماعی انحصار قدرت و منافع بخشی خود.

مارکس، به عنوان ناظر دائمی تکامل سیاسی و توسعه اقتصادی جامعه فرانسه، دائماً نگران مسئله بناپارتیسم بود.7 او معتقد بود که انقلاب فرانسه دوره کلاسیک ایده سیاسی است و سنت بناپارتیستی بخش ثابتی از سیاست داخلی و خارجی فرانسه است. او همچنین نظریه‌ای درباره قیصرگرایی مدرن ارائه داد که حتی اگر به نظر می‌رسید تا حدی با اصول روش‌شناختی نظریه دولت او در تضاد است، دیدگاه اولیه آنارشیستی او را تغییر نداد. زیرا در همان زمانی که او آماده می‌شد تا اصول اساسی برداشت ماتریالیستی خود از تاریخ را بیان کند، برداشت زیر از دولت را تدوین کرده بود که او را در زمره رادیکال‌ترین آنارشیست‌ها قرار می‌دهد:

«وجود دولت از وجود برده‌داری جدایی‌ناپذیر است… هرچه یک دولت قدرتمندتر و از این رو هرچه یک ملت سیاسی‌تر باشد، کمتر تمایل دارد که اصل کلی حاکم بر بیماری‌های اجتماعی را توضیح دهد و علل آنها را با نگاه به اصل دولت – یعنی در سازمان واقعی جامعه که دولت بیان فعال، خودآگاه و رسمی آن است – جستجو کند .» 8

نمونه انقلاب فرانسه در آن زمان برای او به اندازه کافی قانع‌کننده به نظر می‌رسید تا او را وادار به ارائه دیدگاهی کند که تنها تا حدی با جامعه‌شناسی سیاسی که او به زودی در ایدئولوژی آلمانی مطرح کرد، مطابقت داشت ، اما می‌توان آن را مدت‌ها بعد در تأملات او در مورد امپراتوری دوم و کمون ۱۸۷۱ یافت.

«قهرمانان انقلاب فرانسه، به جای اینکه اصل دولت را منبع بیماری‌های اجتماعی بدانند، بیماری‌های اجتماعی را منبع مشکلات سیاسی می‌دانستند. بنابراین روبسپیر ثروت و فقر عظیم را مانعی برای دموکراسی ناب می‌دانست. بنابراین او آرزو داشت یک سیستم جهانی از صرفه‌جویی اسپارتی ایجاد کند . اصل سیاست، اراده است .» 9

وقتی بیست و هفت سال بعد، در رابطه با کمون پاریس، مارکس به ریشه‌های تاریخی استبداد سیاسی که دولت بناپارتیستی نماینده آن بود، بازگشت، در تمرکزگرایی حاصل از انقلاب فرانسه، ادامه سنت‌های سلطنت را دید:

«دستگاه متمرکز دولتی که با ارگان‌های نظامی، بوروکراتیک، روحانی و قضایی فراگیر و پیچیده‌اش، جامعه مدنی زنده را مانند مار بوآ در بر می‌گیرد، ابتدا در دوران سلطنت مطلقه به عنوان سلاحی برای جامعه مدرن نوپا در مبارزه برای رهایی از فئودالیسم ساخته شد… بنابراین، اولین انقلاب فرانسه با وظیفه‌اش ایجاد وحدت ملی (ایجاد یک ملت)… مجبور شد آنچه را که سلطنت مطلقه آغاز کرده بود، یعنی تمرکز و سازماندهی قدرت دولتی را توسعه دهد و دایره و ویژگی‌های قدرت دولتی، تعداد ابزارهای آن، استقلال آن و سلطه ماوراءالطبیعه آن بر جامعه واقعی را گسترش دهد… هر منفعت جزئی و منفرد ناشی از روابط گروه‌های اجتماعی از خود جامعه جدا، تثبیت و مستقل از آن و در مقابل آن به شکل منفعت دولتی تثبیت و توسط کاهنان دولتی با عملکردهای سلسله مراتبی دقیقاً تعیین‌شده اداره می‌شد.» 10

این نکوهش پرشور قدرت دولت، به نوعی خلاصه تمام کار مطالعاتی و تأمل انتقادی است که مارکس در این زمینه انجام داد: مواجهه او با فلسفه اخلاقی و سیاسی هگل؛ دوره‌ای که طی آن مفهوم ماتریالیستی تاریخ را تدوین کرد؛ پانزده سال روزنامه‌نگاری سیاسی و حرفه‌ای او؛ و فراموش‌نشدنی، فعالیت شدید او در انجمن بین‌المللی کارگران. به نظر می‌رسد کمون به مارکس این فرصت را داده است تا به افکار خود در مورد مسئله‌ای که یکی از شش کتاب اقتصاد خود را برای آن اختصاص داده بود، پایان دهد و تصویری، هرچند مختصر، از آن انجمن آزاد مردان آزاد که مانیفست کمونیست آمدنش را اعلام کرده بود، ارائه دهد .

«بنابراین، این انقلابی علیه این یا آن شکل مشروع، مشروطه، جمهوری یا امپریالیستی قدرت دولتی نبود. این انقلابی علیه خود دولت، علیه این سقط ماوراءالطبیعه جامعه، از سرگیری زندگی اجتماعی مردم برای مردم بود.» 11

پنجم

مارکس با مقایسه چگونگی رهایی رعایا از رژیم فئودالی با رهایی طبقه کارگر مدرن، خاطرنشان کرد که رعایا برخلاف پرولتاریاها، باید برای توسعه آزادانه شرایط اجتماعی موجود مبارزه می‌کردند و در نتیجه تنها می‌توانستند به «کار آزاد» دست یابند. از سوی دیگر، پرولتاریاها برای تأیید خود به عنوان افراد، باید شرایط اجتماعی خود را از بین می‌بردند؛ از آنجا که این شرایط با شرایط کل جامعه یکسان بود، آنها باید کار مزدی را از بین می‌بردند. و او این جمله را اضافه کرد که از آن پس به عنوان مضمون آثار ادبی و فعالیت او به عنوان یک مبارز کمونیست عمل کرد:

«بنابراین آنها [پرولتاریاها] خود را مستقیماً در مقابل شکلی می‌بینند که تاکنون افراد، که جامعه از آن تشکیل شده است، به خود بیان جمعی داده‌اند، یعنی دولت. بنابراین، برای اینکه بتوانند خود را به عنوان افراد ابراز کنند، باید دولت را سرنگون کنند.» 12

این دیدگاه که به آنارشیسم باکونین نزدیک‌تر بود تا به آنارشیسم پرودون، نه در بحبوحه‌ی آن و نه به لفاظی‌های یک سیاستمدار در حال سخنرانی در یک جلسه‌ی کارگری، بیان شد. این نتیجه‌ی منطقی بود که به عنوان یک مطالبه انقلابی، از کل توسعه‌ی نظریه‌ای بیان شد که هدف آن اثبات «ضرورت تاریخی» کمون آنارشیستی بود. به عبارت دیگر، در نظریه‌ی مارکس، ظهور «جامعه‌ی انسانی» به عنوان نتیجه‌ی یک فرآیند تاریخی طولانی دیده می‌شد. در نهایت، یک طبقه‌ی اجتماعی ظهور می‌کرد که اکثریت قریب به اتفاق جمعیت جامعه‌ی صنعتی را تشکیل می‌داد و به این ترتیب قادر به انجام یک وظیفه‌ی انقلابی خلاقانه بود. مارکس برای نشان دادن منطق این توسعه، در پی ایجاد یک پیوند علّی بین پیشرفت علمی – بیش از همه پیشرفت علوم طبیعی – و از یک سو، نهادهای سیاسی و حقوقی و از سوی دیگر، رفتار طبقات اجتماعی متخاصم بود. برخلاف انگلس، مارکس این را در نظر نمی‌گرفت که تحول انقلابی آینده به همان شیوه انقلاب‌های گذشته، مانند طوفانی از طبیعت که انسان‌ها، اشیا و آگاهی را در هم می‌کوبد، رخ خواهد داد.

با ظهور طبقه کارگر مدرن، نژاد بشر چرخه تاریخ واقعی خود را آغاز کرد؛ در مسیر عقل قرار گرفت و قادر شد رویاهای خود را محقق کند و سرنوشتی مطابق با استعدادهای خلاقانه خود برای خود رقم بزند. فتوحات علم و فناوری چنین نتیجه‌ای را ممکن ساخت، اما پرولتاریا مجبور بود مداخله کند تا مانع از آن شود که بورژوازی و سرمایه این تکامل را به یک حرکت به سوی ورطه تبدیل کنند:

«به نظر می‌رسد پیروزی‌های هنر با از دست دادن شخصیت به دست آمده‌اند. با همان سرعتی که بشر بر طبیعت تسلط می‌یابد، به نظر می‌رسد که انسان برده‌ی انسان‌های دیگر یا بدنامی خود می‌شود.» ۱۳

بنابراین انقلاب پرولتری یک ماجراجویی سیاسی نخواهد بود؛ بلکه یک عمل جهانی خواهد بود که آگاهانه توسط اکثریت قریب به اتفاق اعضای جامعه پس از آگاهی از ضرورت و امکان بازسازی کامل بشریت انجام می‌شود. همانطور که تاریخ به تاریخ جهانی تبدیل شده بود، تهدید بردگی توسط سرمایه و بازار آن در سراسر زمین گسترش یافت. در نتیجه، باید یک آگاهی و اراده توده‌ای کاملاً معطوف به تغییر اساسی و کامل روابط انسانی و نهادهای اجتماعی ایجاد می‌شد. تا زمانی که بقای مردم با خطر بربریت در ابعاد سیاره‌ای تهدید می‌شود، رویاها و آرمان‌شهرهای کمونیستی و آنارشیستی منبع فکری پروژه‌های عقلانی و اصلاحات عملی هستند که می‌توانند به نژاد بشر طعم زندگی مطابق با معیارهای عقل و تخیل را بدهند که هر دو معطوف به تجدید سرنوشت بشریت هستند.

همانطور که انگلس فکر می‌کرد، هیچ جهشی از قلمرو ضرورت به قلمرو آزادی وجود ندارد و گذار مستقیم از سرمایه‌داری به آنارشیسم نمی‌تواند وجود داشته باشد. بربریت اقتصادی و اجتماعی ناشی از شیوه تولید سرمایه‌داری را نمی‌توان با یک انقلاب سیاسی که توسط نخبگانی از انقلابیون حرفه‌ای که ادعا می‌کنند به نام و برای منافع اکثریت استثمار شده و بیگانه عمل و فکر می‌کنند، آماده، سازماندهی و رهبری می‌شود، از بین برد. پرولتاریا که در شرایط دموکراسی بورژوایی به یک طبقه و یک حزب تبدیل شده است، با مبارزه برای فتح این دموکراسی خود را آزاد می‌کند: حق رأی عمومی را که تا آن زمان «ابزار فریب» بود، به وسیله‌ای برای رهایی تبدیل می‌کند. طبقه‌ای که اکثریت عظیم جامعه مدرن را تشکیل می‌دهد، تنها برای پیروزی بر سیاست، به اقدامات سیاسی بیگانه‌کننده دست می‌زند و تنها برای استفاده از آن علیه اقلیت سابقاً مسلط، قدرت دولتی را فتح می‌کند. فتح قدرت سیاسی ذاتاً یک عمل «بورژوایی» است. تنها با هدف انقلابی که طراحان این سرنگونی به آن می‌دهند، به یک اقدام پرولتری تبدیل می‌شود. این معنای دوره تاریخی است که مارکس از نامیدن آن به عنوان «دیکتاتوری پرولتاریا» ابایی نداشت، دقیقاً برای تمایز آن از دیکتاتوری اعمال شده توسط نخبگان، دیکتاتوری به معنای ژاکوبنی و بلانکیستی این اصطلاح. مطمئناً، مارکس با ادعای شایستگی کشف راز توسعه تاریخی شیوه‌های تولید و سلطه، نمی‌توانست پیش‌بینی کند که آموزه‌های او توسط انقلابیون حرفه‌ای و سایر سیاستمدارانی که ادعای حق تجسم دیکتاتوری پرولتاریا را دارند، غصب شود. در واقع، او فقط این شکل از گذار اجتماعی را برای کشورهایی در نظر داشت که پرولتاریای آنها توانسته بود از دوره دموکراسی بورژوایی برای ایجاد نهادهای خود استفاده کند و خود را به طبقه مسلط در جامعه تبدیل کند. در مقایسه با قرن‌ها خشونت و فسادی که سرمایه‌داری برای تسلط بر جهان نیاز داشت، طول فرآیند گذار به جامعه آنارشیستی کوتاه‌تر و کم‌خشونت‌تر خواهد بود، تا جایی که تمرکز قدرت سیاسی، پرولتاریای توده‌ای را با بورژوازی از نظر عددی ضعیف روبرو کند:

«تبدیل مالکیت خصوصی پراکنده، ناشی از کار فردی، به مالکیت خصوصی سرمایه‌داری، طبیعتاً فرآیندی است که به طور غیرقابل مقایسه‌ای طولانی‌تر، خشن‌تر و دشوارتر از تبدیل مالکیت خصوصی سرمایه‌داری، که عملاً بر تولید اجتماعی استوار است، به مالکیت اجتماعی است. در مورد اول، ما شاهد سلب مالکیت از توده مردم توسط چند غاصب بودیم؛ در مورد دوم، شاهد سلب مالکیت از چند غاصب توسط توده مردم هستیم.» ۱۴

مارکس تمام جزئیات یک نظریه گذار را تدوین نکرد؛ در واقع، می‌توان دیدگاه‌های کاملاً متفاوتی را در طرح‌های نظری و عملی مختلفی که در سراسر آثار او پراکنده‌اند، یافت. با این وجود، در سراسر این تفاوت‌ها، در واقع اظهارات متناقض، یک اصل اساسی دست‌نخورده و ثابت باقی می‌ماند تا جایی که امکان بازسازی منسجم چنین نظریه‌ای را فراهم می‌کند. شاید در همین نکته است که افسانه تأسیس «مارکسیسم» توسط مارکس و انگلس در مضرترین حالت خود دیده می‌شود.

در حالی که اولی اصل فعالیت خودجوش پرولتاریا را معیار همه کنش‌های طبقاتی واقعی و همه فتح‌های واقعی قدرت سیاسی قرار داد، دومی، به ویژه پس از مرگ دوستش، با جداسازی دو عنصر در ایجاد جنبش کارگری به این نتیجه رسید: کنش طبقاتی – Selbsttätigkeit – پرولتاریا از یک سو و سیاست حزب از سوی دیگر. مارکس معتقد بود که خودآموزی کمونیستی و آنارشیستی، بیش از هر عمل سیاسی مجزا، بخش جدایی‌ناپذیر فعالیت انقلابی کارگران است: وظیفه کارگران این بود که خود را برای فتح و اعمال قدرت سیاسی به عنوان وسیله‌ای برای مقاومت در برابر تلاش‌های بورژوازی برای فتح مجدد و بازیابی قدرت خود، آماده کنند. پرولتاریا باید موقتاً و آگاهانه خود را به یک نیروی مادی تبدیل می‌کرد تا از حق خود دفاع کند و با ایجاد تدریجی جامعه انسانی، جامعه را متحول سازد. در تلاش برای اثبات خود به عنوان نیرویی برای لغو و آفرینش بود که طبقه کارگر – که “از میان همه ابزارهای تولید، پربارترین است” – پروژه دیالکتیکی نفی خلاق را در پیش گرفت. این طبقه خطر بیگانگی سیاسی را پذیرفت تا سیاست را زائد کند. چنین پروژه‌ای هیچ وجه مشترکی با شور و شوق مخرب باکونین یا آخرالزمان آنارشیستی یک کوردروی نداشت. خلوص انقلابی در این پروژه سیاسی که هدف آن تحقق برتری بالقوه توده‌های ستمدیده و استثمار شده بود، جایی نداشت. مارکس فکر می‌کرد که انجمن بین‌المللی کارگران، که قدرت تعداد را با روحیه‌ای انقلابی که به شیوه‌ای کاملاً متفاوت از آنارشیسم پرودونی تصور می‌شد، ترکیب می‌کرد، می‌تواند به چنین سازمان مبارزی تبدیل شود. مارکس با پیوستن به IWMA، موضعی را که در سال ۱۸۴۷ علیه پرودون اتخاذ کرده بود، رها نکرد، زمانی که آنارشیسم ضدسیاسی را که قرار بود توسط یک جنبش سیاسی محقق شود، مطرح کرد:

«آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعه‌ی کهن، سلطه‌ی طبقاتی جدیدی به وجود خواهد آمد که به قدرت سیاسی جدیدی منجر می‌شود؟ خیر… طبقه‌ی کارگر، در جریان توسعه‌ی خود، جامعه‌ی مدنی کهن را با جامعه‌ای جایگزین خواهد کرد که طبقات و تضاد آنها را از بین می‌برد و دیگر قدرت سیاسی به معنای واقعی کلمه وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسی دقیقاً بیان رسمی تضاد در جامعه‌ی مدنی است. در عین حال، تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی، مبارزه‌ی طبقه علیه طبقه است، مبارزه‌ای که به بالاترین بیان خود، یعنی یک انقلاب کامل، می‌رسد. در واقع، آیا اصلاً جای تعجب است که جامعه‌ای که بر اساس تضاد طبقات بنا شده است، به تضاد وحشیانه ، یعنی ضربه‌ی بدن علیه بدن، به عنوان پایان نهایی خود، منجر شود؟ نگویید که جنبش اجتماعی، جنبش سیاسی را از بین می‌برد. هرگز جنبش سیاسی وجود ندارد که در عین حال اجتماعی نباشد. تنها در نظمی از امور که در آن دیگر طبقات و تضادهای طبقاتی وجود نداشته باشد، تحولات اجتماعی دیگر انقلاب سیاسی نخواهند بود .» 15

نکته‌ی مارکس در اینجا کاملاً واقع‌بینانه و عاری از هرگونه ایده‌آلیسم است. این خطاب به آینده را باید به وضوح به عنوان بیان یک پروژه‌ی هنجاری درک کرد که کارگران را متعهد می‌کند در حین مبارزه‌ی سیاسی، مانند انقلابیون رفتار کنند. «طبقه‌ی کارگر انقلابی است یا هیچ چیز نیست» (نامه به جی. بی. شوایتزر، ۱۸۶۵). این زبان متفکری است که دیالکتیک دقیق او، برخلاف پرودون یا اشتیرنر، تحت تأثیر قرار دادن مردم با استفاده‌ی سیستماتیک از پارادوکس‌های بی‌مورد و خشونت کلامی را رد می‌کند. و اگرچه همه چیز با این نمایش وسیله و هدف حل نمی‌شود و نمی‌تواند حل شود، اما حداقل مزیت آن این است که قربانیان کار بیگانه را ترغیب می‌کند تا از طریق انجام یک کار بزرگ آفرینش جمعی، خود را درک و آموزش دهند. به این معنا، جذابیت مارکس، علیرغم پیروزی مارکسیسم و ​​حتی به دلیل آن، همچنان مرتبط است.

محدودیت‌های این مقاله به ما اجازه نمی‌دهد که در اثبات این موضوع بیشتر پیش برویم. بنابراین، خود را به نقل سه متن محدود می‌کنیم که از قبل افسانه‌ی – باکونینیستی و لنینیستی – مارکس را که «پرستنده‌ی دولت» و «رسول کمونیسم دولتی» یا دیکتاتوری پرولتاریا را به عنوان دیکتاتوری یک حزب، در واقع یک فرد واحد، می‌داند، در هم می‌شکند:

(الف) «یادداشت‌های حاشیه‌ای بر کتاب «دولت و آنارشی» باکونین (ژنو، ۱۸۷۳، به زبان روسی)». مضامین اصلی: دیکتاتوری پرولتاریا و حفظ مالکیت کوچک دهقانان؛ شرایط اقتصادی و انقلاب اجتماعی؛ ناپدید شدن دولت و تبدیل کارکردهای سیاسی به کارکردهای اداری کمون‌های تعاونی خودگردان.

(ب) نقد برنامه حزب کارگران آلمان (برنامه گوتا ) (۱۸۷۵).

مضامین اصلی: دو مرحله جامعه کمونیستی مبتنی بر شیوه تولید تعاونی؛ بورژوازی به عنوان یک طبقه انقلابی؛ اقدام بین‌المللی طبقه کارگر؛ نقد «قانون آهنین دستمزدها»؛ نقش انقلابی تعاونی‌های تولیدی کارگران؛ آموزش ابتدایی رها از نفوذ دین و دولت؛ دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به عنوان گذار سیاسی به تبدیل کارکردهای دولتی به کارکردهای اجتماعی.

(ج) کمون دهقانی و چشم‌اندازهای انقلابی در روسیه (پاسخ به ورا زاسولیچ) (1881). مضامین اصلی: کمون روستایی به عنوان عنصری از بازسازی جامعه روسیه؛ دوگانگی کمون و تأثیر پیشینه تاریخی؛ توسعه کمون و بحران سرمایه‌داری؛ رهایی دهقانان و مالیات؛ تأثیرات منفی و خطرات ناپدید شدن کمون؛ کمون روسیه که توسط دولت و سرمایه تهدید می‌شود، تنها توسط انقلاب روسیه نجات خواهد یافت.

این سه سند تا حدودی جوهره کتابی را تشکیل می‌دهند که مارکس قصد داشت درباره دولت بنویسد.

از این اظهارات می‌توان دریافت که مارکس صریحاً نظریه اجتماعی خود را به عنوان تلاشی برای تحلیل عینی یک جنبش تاریخی ارائه کرده است و نه به عنوان یک قانون اخلاقی یا سیاسی برای عمل انقلابی با هدف ایجاد یک جامعه ایده‌آل؛ به عنوان آشکار کردن یک فرآیند توسعه شامل اشیا و افراد و نه به عنوان مجموعه‌ای از قوانین برای استفاده احزاب و نخبگان جویای قدرت. با این حال، این تنها جنبه بیرونی و اعلام شده نظریه‌ای است که دو مسیر مفهومی دارد، یکی به طور دقیق تعیین شده و دیگری آزادانه راه خود را به سمت هدف رویایی یک جامعه آنارشیستی باز می‌کند:

«انقلاب اجتماعی قرن نوزدهم نمی‌تواند شعر خود را از گذشته بگیرد، بلکه فقط از آینده می‌تواند الهام بگیرد. نمی‌تواند از خودش شروع کند، مگر اینکه تمام خرافات مربوط به گذشته را از بین برده باشد.» ۱۶

گذشته یک ضرورت تغییرناپذیر است؛ و ناظر، مجهز به تمام ابزارهای تحلیل، در موقعیتی است که می‌تواند مجموعه پدیده‌هایی را که درک شده‌اند، توضیح دهد. اما اگرچه امید بیهوده‌ای است که تمام رویاهایی که بشریت، از طریق پیامبران و پیشگویانش، در سر داشته است، به حقیقت بپیوندند، آینده حداقل می‌تواند به نهادهایی که زندگی مردم را در تمام زمینه‌های اجتماعی به حالت دائمی بردگی تقلیل داده‌اند، پایان دهد. این، به طور خلاصه، پیوند بین نظریه و آرمان‌شهر در آموزه‌های مارکس است که صریحاً خود را «آنارشیست» اعلام کرد، زمانی که نوشت:

«همه سوسیالیست‌ها آنارشی را به عنوان برنامه زیر می‌بینند: هنگامی که هدف جنبش پرولتاریا – یعنی لغو طبقات – محقق شود، قدرت دولت که در خدمت نگه داشتن اکثریت قریب به اتفاق تولیدکنندگان در بندگی یک اقلیت بسیار کوچک استثمارگر است، ناپدید می‌شود و وظایف حکومت به وظایف اداری ساده تبدیل می‌شود.» 17

پی‌نوشت ۱۸

مقاله فوق ایده‌های فردریک انگلس در مورد دولت و آنارشیسم را در نظر نمی‌گیرد. بدون ورود به جزئیات دیدگاه او، می‌توانیم بگوییم که کاملاً با دیدگاه مارکس مطابقت ندارد، اگرچه او نیز ناپدید شدن نهایی دولت را مطرح می‌کند. مهم‌ترین بخش‌ها در این رابطه را می‌توان در آنتی دورینگ (۱۸۷۷-۱۸۷۸) یافت که تا حدودی از مارکس اجازه گرفته است. انگلس در اینجا فتح قدرت دولت و تبدیل ابزار تولید به مالکیت دولتی را به عنوان خود-الغای پرولتاریا و الغای تضادهای طبقاتی، در واقع «سرکوب دولت به عنوان دولت» می‌بیند. در ادامه، او این «الغای» دولت را به عنوان «زوال» دولت توصیف می‌کند: «دولت از بین رفته است، از بین رفته است .» پس از مرگ مارکس، انگلس با الهام از یادداشت‌های به جا مانده از دوستش در مورد کتاب «جامعه باستانی» نوشته لوئیس هنری مورگان ، دوباره به این موضوع پرداخت، اما در یک زمینه اجتماعی-تاریخی گسترده‌تر. انگلس بالاترین شکل دولت، جمهوری دموکراتیک، را مرحله نهایی سیاست می‌داند که طی آن مبارزه سرنوشت‌ساز بین بورژوازی و پرولتاریا رخ خواهد داد؛ طبقه استثمار شده برای خودرهایی آماده می‌شود و خود را در یک حزب مستقل تشکیل می‌دهد: «حق رأی عمومی معیار بلوغ طبقه کارگر است» – و این برای نابودی سرمایه‌داری و دولت، و از این رو جامعه طبقاتی کافی است. «همراه با آنها [یعنی طبقات]، دولت نیز ناگزیر سقوط خواهد کرد. جامعه … کل دستگاه دولت را در جایی که به آن تعلق دارد قرار خواهد داد: در موزه آثار باستانی، در کنار چرخ ریسندگی و تبر برنزی.» ۱۹ همچنین به نامه‌های انگلس به فیلیپ ون پتن در ۱۸ آوریل ۱۸۸۳ و به ادوارد برنشتاین در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۴ مراجعه کنید. در نامه‌های اخیر، انگلس بخش‌هایی از فقر فلسفه (۱۸۴۷) و مانیفست کمونیست (۱۸۴۸) را نقل می‌کند تا ثابت کند «که ما پایان [“Aufhören“] دولت را قبل از اینکه واقعاً آنارشیستی وجود داشته باشد، اعلام کردیم.» انگلس بدون شک اغراق کرده است – تنها ذکر ویلیام گادوین این دیدگاه را بی‌اعتبار می‌کند، بدون اشاره به دیگرانی که از طریق خواندن عدالت سیاسی (۱۷۹۳) به آنارشیسم گرایش پیدا کردند.

۱. مقاله پیشرو در شماره 179 روزنامه Kölnische Zeitung. Rheinische Zeitung ، 10-14 ژوئیه 1842.

۲. رجوع کنید به “طرح و روش اقتصاد” در M. Rubel, Marx, Critique du Marxisme , Payot, Paris, 1974, pp. 369-401.

۳. برای بسط بیشتر مضامین اسطوره «اکتبر پرولتری» و جامعه روسیه به عنوان شکلی از سرمایه‌داری، به مارکس، نقد مارکسیسم ، صفحات ۶۳-۱۶۸ مراجعه کنید .

۴. تز دوم درباره فوئرباخ، ترجمه شده در کارل مارکس، منتخب آثار در جامعه‌شناسی و فلسفه اجتماعی ، ویرایش تی.بی. باتامور و ام. روبل، پلیکان، ۱۹۶۳، صفحه ۸۲.

۵. «درباره مسئله یهود»، Deutsch-Französische Jarbücher ، فوریه 1844.

۶. دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی ، بخش «کار بیگانه‌شده»، ۱۸۴۴.

۷. رجوع کنید به M. Rubel, Karl Marx devant le bonapartisme , Mouton & Co., Paris-The Hague, 1960.

۸. «ملاحظات انتقادی در مورد مقاله: پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی. نوشته یک پروسی»، فوروارتس ، ۷ و ۱۰ اوت ۱۸۴۴.

۹. همانجا.

۱۰. جنگ داخلی در فرانسه ، پیش‌نویس اول، بخش «خصلت کمون»، ۱۸۷۱.

۱۱. همانجا.

۱۲. ایدئولوژی آلمانی ، ۱۸۴۵، ویرایش شده توسط سی. جی. آرتور، لارنس و ویشارت، لندن، ۱۹۷۰، ص. ۸۵.

۱۳. سخنرانی در سالگرد روزنامه مردم، ۱۴ آوریل ۱۸۵۶.

۱۴. سرمایه ، جلد اول، پایان فصل XXXII.

۱۵. فقر فلسفه ، ۱۸۴۷، فصل دوم، بخش ۵.

۱۶. هجدهم برومر لویی ناپلئون ، ۱۸۵۱.

۱۷. انشعاب‌های ساختگی در بین‌الملل ، ۱۸۷۲.

۱۸ . برای این ترجمه.1978

۱۹. منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ، فصل نهم.

ماشین سرکوب و اعدام، دست‌وپا زدن رژیم بحران‌زده در هراس از خیزش عمومی

ماشین سرکوب و اعدام، دست‌وپا زدن رژیم بحران‌زده در هراس از خیزش عمومی

کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان مبارز!

ماشین اعدام و کشتار رژیم جمهوری اسلامی در روزها و هفته‌های اخیر، در انتقام‌جویی از قیام‌ها و مبارزات حماسی مردم ایران، شتابی بی‌سابقه و جنایت‌کارانه به خود گرفته است. موج فزاینده اعدام‌ها و صدور احکام مرگ توسط دستگاه بیدادگری حاکم، نه نشان از قدرت، بلکه گواهی روشن بر رعب و هراس عمیق ساختاری است که در بن‌بست کامل تاریخی و فروپاشی مفرط دست‌وپا می‌زند.

از ابتدای فروزدین امسال تا کنون 40 انسان معترض و آزادی خواه که در قیام دی شرکت داشتند توسط آدمکشان دستگاه بیدادگری به دار آویخته شدند .سحر گاه امروز نیز در اقدامی ضد بشری دو تن از جوانان ما به نام های ابوالفضل سپاهی و امیر حسین صفری  در اصفهان و در ملاء عام  به صف طول جان فدایان انقلاب ملی ایرانیان پیوستند.هم اکنون نیز تعدادی دیگر از فرزندان میهن تنها به جرم اعتراض در انتظار اعدام به سر می برند و شماری دیگر نیز با همین اتهامات واهی که در تحت شکنجه جسمی و روانی انجام گرفته است در بیدادگاه های چند دقیقه ای با احکام مرک مواجه هستند.قریاد اعتراض خود را علیه این روند آدم کشی رژیم رساتر کنیم!

تشدید اعدام‌ها و سرکوب خونین در شرایط کنونی، واکنش شتاب‌زده حکومتی است که از چند سو تحت فشارهای خردکننده قرار گرفته است:

 خشم و آمادگی اجتماعی برای خیزش علیه تفاله های باقیمانده رژیم پاشته آشیل آن است. خاکستر آتش قیام‌های اخیر همچنان داغ است. خشم تراکم‌یافته طبقات فرودست، کارگران و زنان، تهدید مرگبار و همیشگی برای بقای این حکومت است. رژیم تلاش می‌کند با ایجاد ارعاب عمومی و صادر کردن احکام مرگ، جلوی شکل‌گیری موج بعدی اعتراضات سراسری را بگیرد.

از سوی دیگر در عرصه خارجی و جنگ کنونی، شکست و انزوا و عقب‌نشینی و بی‌افقی مطلق همچنان بالای سرش در پرواز است.حاکمیت ملایان و سپاه پاسداران که در برهه‌های مختلف تحت ضربات نظامی و دیپلماتیک قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی (از جمله اسرائیل و آمریکا) قرار گرفته، ضربه‌پذیری و درماندگی خود را بیش از پیش به رخ هوادارانش کشیده است. رژیم بحران‌زده، شکست‌ها و بی‌افقی خود در عرصه بین‌المللی را با تشدید فشار و خون‌ریزی در داخل جبران می‌کند تا اقتدار بربادرفته‌اش را در برابر جامعه تمثیل کند

در این شرایط درهم‌پاشیدگی و گسست ساختاری حکومت ،فساد نهادینه‌شده، بحران عمیق اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت، بدنه حاکمیت را دچار سردرگمی و تعارضات درونی کرده است. اعدام، تنها ابزار باقی‌مانده در دست سران حکومت برای انسجام‌بخشی به نیروهای سرکوبگر و حفظ بقای کوتاه‌مدت است.

ما بر این باوریم که نجات جامعه از این دالان مرگ و استبداد،به طور نهایی توسط مبارزه و قیام سراسری مردم تحقق می یابد. از این روی در راستای مبارزات و اعتراض های پیشین و تجربه اندوزی از قیام دی 1404 این جنگ باید در مجاری زیر ادامه و گسترش یابد:

  • نفی کامل ماشین سرکوب: ما خواستار لغو فوری و بی‌قیدوشرط تمامی احکام اعدام و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم.
  • قدرت‌گیری از پایین: پاسخ شایسته به جنایات رژیم، تشکل‌یابی مستقل، ایجاد شوراهای کارگری، مردمی و محلی، و ایجاد همبستگی سراسری میان جبهه‌های مختلف مبارزه (کارگران، پرستاران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان) است.
  • استقلال طبقاتی: سرنگونی ماشین جنایت رژیم اسلامی باید به دست خود مردم و طبقات زحمتکش صورت گیرد تا راه برای تحقق حاکمیت مستقیم شورایی، آزادی و عدل اجتماعی هموار شود.

سرنگون باد رژیم آدمکشان اسلامی!

زنده باد حاکمیت شورایی مردم ایران!

گرایش کمونیسم شورایی

28 جولای 2026 برابر 6 مرداد 1405

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

پویایی مبارزه طبقاتی، گردنه‌های انقلاب و چشم‌انداز سوسیالیستی ما

  • دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمان‌خواهی فرقه‌ای

ما به عنوان کمونیست‌های شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیت‌ها و افق یک انقلاب را بیانیه‌ها، برنامه‌های ذهنی، یا آرمان‌خواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمی‌کند. فرآیند انقلاب یک پروژه‌ مهندسی‌شده فرادستی نیست.

مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقب‌نشینی جنبش را تعیین می‌کند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیین‌کننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.

نقد اراده‌گرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمان‌ها پدید نمی‌آیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی توده‌ها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمان‌های خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همه‌جانبه است.

  • گردنه‌های تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی

انقلاب یک رویداد تک‌مرحله‌ای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچ‌وخم و عبورکننده از گردنه‌ها و لحظات گوناگون است.

آگاهی در عمل، نه در انتزاع: توده‌ها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوه‌های نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست می‌آورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.

دیالکتیک تجربه‌اندوزی: جنبش توده‌ای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دی‌ماه ۱۴۰۴)، تجارب افزون‌تر، عمیق‌تر و رادیکال‌تری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب می‌کند. شکست‌های مقطعی، زمینه‌ساز بازآرایی تاکتیکی توده‌ها در گردنه بعدی می‌شوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درس‌های استراتژیک برای نبردهای آتی است.

  • گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی

چشم‌انداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایه‌داری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را می‌طلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمی‌شود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمان‌یافته است.

دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آماده‌سازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت توده‌ای آزاد می‌کند. در این دوره گذار، توده‌ها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانه‌ها و دانشگاه‌ها، تمرین اداره جامعه را آغاز می‌کنند.

از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکل‌یابی و آگاهی گسترش‌یافته توده‌ای است که طبقه کارگر می‌تواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعه‌ای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.

  • جمع‌بندی استراتژیک برای تحلیل کنونی

با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آینده‌ای دور حواله نمی‌دهیم؛ اما در عین حال، گام‌های عملی توده‌ها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمی‌کنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورت‌های عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصاف‌های میدانی، می‌تواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایه‌داری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.

گرایش کمونیسم شورایی

20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی

 رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگ‌های ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحران‌های ناشی از آن، زمینه‌ساز بحران مشروعیت بی‌سابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمان‌یابی توده‌ها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه می‌دهیم.

۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب ساز‌و‌کار دستگاه سرکوب رژیم 

جنگ‌های ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساخت‌های نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربه‌ای کاری به ساز‌و‌کار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.

فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانه‌ها، پادگان‌های آموزشی، سیستم‌های ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شده‌اند.

بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.

تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطه‌ای به نقطه دیگر، خیزش‌های همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحران‌های ناشی از جنگ است.

۲. جنبش اعتراضی دی‌ماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بین‌المللی 

جنبش اعتراضی دی‌ماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم توده‌های جان‌به‌لب‌آمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمت‌آمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.

هم اکنون توهم‌زدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. توده‌های معترض آموختند که از «جامعه بین‌الملل» (دولت‌های سرمایه‌داری غربی) جز ابراز تاسف‌های دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لوله‌شده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمی‌شود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلاف‌ها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتل‌های قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.

تنها کمک واقعی و نجات‌بخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوق‌های تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیری‌های دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد می‌شود و مساعی و همراهی دولت‌های خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبه‌ی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب می‌گردند.

۳. قتل خامنه‌ای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» 

اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسله‌مراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنه‌ای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سال‌ها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریم‌ها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار می‌کرد: یا تسلیم همه‌جانبه یا جنگ بقا.

۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ 

مرگ خلیفه ارتجاع، شکاف‌های درونی حاکمیت ایران را به لرزه‌های ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:

جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکرات‌ها و بخشی از الیگارشی مالی): این‌ها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی می‌دانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.

جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): این‌ها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیت‌های نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانه‌ها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«‌ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسان‌های دلت‌های درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط می‌گردد.

۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما 

برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجویی‌های منطقه‌ای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.

افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیون‌ها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است.  رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگ‌های نیابتی و ویرانی کشانده است.

دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همه‌جانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ توده‌ها (کارگران، زحمت‌کشان، زنان، جوانان و اقلیت‌ها) می‌سپارد و منافع غارت‌شده جامعه را بازپس می‌ستاند.

۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصاف‌های میدانی و جنگ خیابانی 

طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمی‌تواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمت‌کشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمان‌یافته در خط مقدم مصاف‌های سیاسی است.

درس‌آموزی از خیزش‌های پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری می‌باشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دی‌ماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبش‌های سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.

ناتوانی کنونی و ضرورت تشکل‌یابی: توده‌ها  باید در بدون تشکل‌های مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.

تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمان‌یافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی توده‌ها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.

۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم» 

 ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بین‌المللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج می‌کنیم.

تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هسته‌ای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی می‌کاهد.

شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو می‌ریزد و جسارت توده‌ها را برای ضربه نهایی چند برابر می‌کند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.

۸. افق پیش‌رو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی 

ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:

اول سرنگونی ترکیبی که  سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همه‌جانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام می‌شود.

دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنی‌سازی، موشک‌سازی، نیابت‌پروی، خاتمه گروگان‌گیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار می‌سازد.

هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در اداره‌ی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم می‌باشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریان‌های راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک  هموار می‌گردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیت‌های انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگی‌های لازم و سراسری و موثر  را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.

واقعیت مواضع بین‌المللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رام‌شده و ادغام‌شده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.

در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمت‌کشان است تا دستاوردهای آزادی‌بخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.

نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی! 

زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمت‌کشان! 

پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!

گرایش کمونیسم شورایی

18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله

خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثال‌های منسوخ حذف شدند، سپس نقل قول‌هایی از نوشته‌هایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شده‌اند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال می‌کند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاج‌های منطقی و انتقال‌های دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشده‌اند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی

چاپ اول با مقدمه‌ای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته می‌شود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشه‌های زنده کارل مارکس» منتشر گردید.