پرونده‌های راهبردی

شوراهای کارگری

7 دقیقه مطالعه

مارکس، تروتسکی و حزب

8 دقیقه مطالعه

ﻣﺎرﮐﺴﯿﺴﻢواﻗﺘﺼﺎدﺑﻮرژواﯾﯽ

130 دقیقه مطالعه

کورپوراتیسم فاشیستی

22 دقیقه مطالعه

مسائل روز

مباحثه جمعی از کمونیست های شورایی(1)

10 دقیقه مطالعه

گزارش ماهانه؛ نگاهی اجمالی به وضعیت حقوق بشر – خرداد ماه ۱۴۰۵

گزارش ماهانه؛ نگاهی اجمالی به وضعیت حقوق بشر – خرداد ماه ۱۴۰۵

خبرگزاری هرانا – آنچه در پی می‌آید گزارش ماهانه و اجمالی از وضعیت حقوق بشر در ایران در دوره زمانی خرداد ماه ۱۴۰۵ است که به همت نهاد آمار، نشر و آثار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران تهیه شده است، این گزارش، تصویری گسترده و تکان‌دهنده از نقض حقوق بشر در ابعاد مختلف ارائه می‌دهد. از اجرای حکم اعدام تا نقض آزادی‌های فردی و اجتماعی، از خشونت نظامی و قضایی تا مشکلات کارگری و اعتراضات، همگی نشان‌دهنده چالش‌های جدی در زمینه رعایت حقوق بشر در ایران هستند. این گزارش همچنین بر میزان بالای اعدام‌ها، بازداشت‌ها، و محکومیت‌های سنگین بر اساس اتهامات مختلف تاکید دارد و نشان می‌دهد که این رویدادها در سراسر کشور گسترده‌اند.

خلاصه اجرایی

در طول خرداد ماه ۱۴۰۵، شاهد گستره‌ای از نقض‌های حقوق بشر در سراسر ایران بودیم. با ارزیابی‌های دقیق و گزارش‌های دریافتی، مجموعاً صدها مورد نقض حقوق بشر شناسایی و ثبت شده است که شامل نقض حقوق زندانیان، آزادی بیان، حقوق کودک، خشونت‌های خانگی، خشونت مبتنی بر جنسیت، بهداشت و محیط زیست، حقوق کار، و خشونت نظامی و قضایی می‌شود.

یافته‌های کلیدی این گزارش عبارت‌اند از: اجرای حکم اعدام در مواردی که فرآیندهای عدالتی منصفانه رعایت نشده است.

سرکوب گسترده آزادی بیان و بازداشت‌های خودسرانه.

افزایش نگران‌کننده خشونت علیه زنان.

تداوم نقض حقوق کار و شرایط کاری ناعادلانه.

استفاده بی‌رویه از زور توسط نیروهای انتظامی و امنیتی

دوره گزارش‌دهی این گزارش خرداد ۱۴۰۵ است و تعداد کل موارد نقض گزارش شده بیانگر یک وضعیت نگران‌کننده و فوریت برای توجه جامعه بین‌المللی و دولت ایران به این مسائل است.

مقدمه هدف از تهیه و انتشار این گزارش، افزایش آگاهی و فراهم آوردن شواهد مستدل برای تاثیرگذاری بر سیاست‌گذاری‌ها و اقدامات ملی و بین‌المللی به منظور مقابله با نقض حقوق بشر در ایران است. مجموعه فعالان حقوق بشر بر این باور است که نظارت دقیق و مستمر بر وضعیت حقوق بشر و انتشار گزارش‌هایی از این دست، زمینه‌ساز ایجاد تغییر و پاسخگویی در برابر نقض‌های رخ داده است. از این رو، ما بر اهمیت اطلاع‌رسانی مستقل و دقیق تاکید داریم تا از طریق آگاهی‌بخشی و فشارهای بین‌المللی، شاهد بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران باشیم.

تحلیل دقیق نقض حقوق بشر

حق حیات (اعدام) تعریف اجمالی: حق اساسی هر فرد برای داشتن زندگی، بدون تهدید به مرگ به دست دیگران یا دولت. این حق شامل حمایت از افراد در برابر اعمالی است که می‌تواند منجر به مرگ غیرقانونی شود، از جمله قتل عمد، مرگ‌های ناشی از نادیده گرفتن معیارهای ایمنی، و اعدام‌های بدون دادرسی منصفانه است.

گزارش تخلفات: هرانا در خرداد ۱۴۰۵، ۱۱۳ مورد نقض را در بخش اعدام ثبت کرد که شامل ۱۲۷ مورد اجرای حکم، ۱۹ مورد محکومیت و ۱۲ مورد تایید حکم است.

نمونه‌ها:

رئیس کل دادگستری استان سمنان از اجرای حکم اعدام جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی، از بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ در شهرستان شاهرود، خبر داد. مرکز رسانه قوه قضاییه از اجرای حکم اعدام فتح‌الله آوری، از بازداشت شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴، به اتهامات محاربه و قتل خبر داد. پیمان گنجی، جوان ۳۳ ساله و یکی از بازداشت شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ که در زندان تهران بزرگ محبوس است، توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران از بابت اتهام “محاربه” به اعدام محکوم شد. تأثیر: نقض حق حیات می‌تواند پیامدهای ویرانگری برای جامعه داشته باشد، از جمله ایجاد حس ناامنی و بی‌ثباتی. این نقض‌ها می‌توانند به فرهنگ خشونت دامن بزنند و اعتماد عمومی به دستگاه‌های حکومتی و قضایی را کاهش دهند. هنگامی که حق حیات تضمین نمی‌شود، افراد ممکن است در سایه هراس از بهره برداری از حقوق دیگر خود خودداری کنند. آزادی اندیشه و بیان آزادی بیان: حق ابراز آزادانه اندیشه و عقاید از طریق گفتار، نوشتار و سایر اشکال ارتباط بدون ترس از انتقام یا مجازات قانونی است.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۸۰۹ مورد بازداشت، صدور ۴۹۳۳ ماه حبس، ۲۴ ماه تبعید، ۵۱ میلیون تومان جزای نقدی و ۷۶۶ ضربه شلاق برای ۸۰ شهروند، ۱۶ مورد احضار به مراجع قضایی، ۸ مورد محاکمه، ۸ مورد تفتیش منزل و ۶۹۸ مورد مصادره منزل و اموال را به ثبت رساند.

نمونه ها:

جواد علیکردی، برادر خسرو علیکردی، وکیل دادگستری جانباخته، توسط شعبه اول دادگاه انقلاب مشهد به ۱۸ سال حبس، انفصال دائم از حرفه وکالت، تبعید و مجازات‌های تکمیلی محکوم شد. امیرپارسا نشاط، بلاگر و از بازداشت شدگان مرتبط با اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، توسط دادگاه انقلاب تهران به دو سال حبس و سه سال محرومیت از حضور در شبکه‌های اجتماعی و استفاده از تلفن همراه هوشمند محکوم شد. سخنگوی قوه قضائیه از شناسایی و توقیف بیش از ۲۰۰ مورد از اموال افرادی خبر داد که به گفته او در ارتباط با «همکاری با دشمن» و اقدام علیه امنیت کشور تحت تعقیب قرار دارند. تاثیر: این نقض‌ها نه تنها صدای افراد را سرکوب می‌کند، بلکه فضایی از ترس ایجاد کرده و مانع از بحث‌های آزاد و انتقادی می‌شود که برای یک جامعه سالم ضروری است.

زندان حقوق زندانیان: تضمین کرامت و حقوق اساسی افراد زندانی، از جمله دسترسی به درمان مناسب و عدالت. این شامل حمایت از زندانیان در برابر شکنجه، بی‌عدالتی و شرایط نامناسب نگهداری است.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۹۴ مورد نقض حقوق را در بخش زندانیان ثبت کرد که شامل ۲ مورد خودکشی زندانی، ۶ مورد اعتراف‌گیری، ۴۹ مورد بی خبری از سرنوشت بازداشت شده، ۱۰۷ مورد بلاتکلیفی، ۲۹ مورد عدم دسترسی به وکیل، ۲۱ مورد عدم رسیدگی پزشکی، ۲ مورد اعمال فشار، ۷ مورد ممنوع الملاقاتی زندانی، ۸ مورد محرومیت از حق تماس زندانی، ۱ مورد محرومیت از مرخصی استعلاجی و ۲ مورد اعتصاب غذای زندانی است.

نمونه ها:

حمیرا شریفی، از بازداشت شدگان اعتراضات ۱۴۰۴، محبوس در زندان اوین، از زمان انتقال به زندان اوین تاکنون دو بار اقدام به خودکشی است. دنیا حسینی (آزاد) با وجود ابتلا به بیماری صرع دوران محکومیت خود را در زندان اوین سپری می‌کند. پزشکی قانونی ادامه حبس این زندانی را مشروط به دسترسی به پزشک مستقل و داروهای اختصاصی دانسته است، این در حالی است که این شرایط در زندان فراهم نیست و او از این رسیدگی تخصصی محروم مانده است. هومان شایانی، متهم سیاسی که اوایل دی ماه ۱۴۰۴ توسط نیروهای امنیتی بازداشت شده بود، با گذشت بیش از پنج ماه از زمان دستگیری کماکان در بازداشت و بلاتکلیفی بسر میبرد. این متهم سیاسی از تاریخ ۱۰ خردادماه در اعتراض به عدم رسیدگی به وضعیت پرونده و بلاتکلیفی خود در زندان دست به اعتصاب غذا زده است. پروین میرآسان، زندانی سیاسی ۶۹ ساله محبوس در زندان اوین، با وجود ابتلا به بیماری‌های متعدد از جمله بیماری پارکینسون و تشدید مشکلات جسمانی، همچنان در حال تحمل دوران محکومیت خود است. با وجود آنکه حدود سه ماه از دوران محکومیت این زندانی سالخورده باقی مانده، تاکنون با درخواست‌های آزادی مشروط یا مرخصی متصل به آزادی وی موافقت نشده است. تأثیر: نقض حقوق زندانیان می‌تواند به تضعیف حاکمیت قانون و اعتماد به نهادهای عدالت منجر شود. این نقض‌ها می‌توانند بر سلامت و بهبود زندانیان تأثیر منفی گذارده و چشم‌انداز بازگشت موفقیت‌آمیز آنها به جامعه را کاهش دهند.

آزادی مذهب حقوق اقلیت‌های مذهبی: تأمین آزادی مذهبی و حمایت از افراد برای پیروی از اعتقادات مذهبی خود بدون ترس از تبعیض یا آزار.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۱۱ مورد نقض را در این بخش ثبت کرد که شامل ۱۱ مورد بازداشت، ۴۳ ماه حبس و ۲۰۲ میلیون و ۵۰۱ هزار تومان جزای نقدی برای ۳ نفر، ۱ مورد تخریب اماکن مذهبی، ۱ مورد تفتیش منزل و ۱ مورد اجرای حکم حبس است.

نمونه ها:

برسا مالکی، شهروند بهائی ساکن مشهد، توسط دادگاه انقلاب این شهرستان به دو سال و یک روز حبس، پرداخت جزای نقدی و محرومیت از حقوق اجتماعی محکوم شد. هفت شهروند اهل سنت به نام های حسین بترانی، حسن عبیداوی، محمد (ابوعقیل) حزباوی، عبدالرحمن محمد حزباوی، جاسم (ابوماجد) سواری، محمد خنفری و محمد حزباوی، توسط نیروهای امنیتی در اهواز بازداشت و به مکان نامعلومی شدند. کلیسای تاریخی انجیلی مشهد، از آثار ثبت‌شده در فهرست میراث ملی ایران، ساعت ۲ الی ۴ بامداد پنج‌شنبه ۱۴ خردادماه به‌طور کامل تخریب شد. جماران اعلام کرد که این بنا توسط عوامل ناشناس و با استفاده از بولدوزر تخریب شده و همزمان از حضور شهروندان و خبرنگاران در محل جلوگیری به عمل آمده است. تأثیر: نقض آزادی مذهبی می‌تواند منجر به شکاف اجتماعی، درگیری و به حاشیه‌نشینی جوامع مذهبی شود. این امر اصول تنوع و مدارا را در جامعه تضعیف می‌کند.

حقوق کودک حق سلامت و امنیت کودکان: اطمینان از حمایت و حفاظت کودکان از هرگونه آزار، بهره‌کشی و خطرات بهداشتی.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۱۲ مورد نقض را در بخش حقوق کودک ثبت کرد که شامل ۲ مورد قتل کودکان، ۲ مورد خودکشی، ۳ مورد بازداشت کودکان، ۲ مورد خشونت فیزیکی، ۳ مورد فروش نوزاد است.

نمونه ها:

مردی در شهرستان هفتکل، پسر خردسال خود را به قتل رساند. بر اساس بررسی‌های اولیه پلیس، علت این اقدام وضعیت روانی و رفتارهای غیرقابل کنترل ناشی از مصرف مواد مخدر توسط متهم اعلام شده است. یک نوجوان ۱۷ ساله در دزفول پس از به قتل رساندن پدر و مادرش با مراجعه به محل کسب برادرش وی را نیز با ضربات سلاح سرد به قتل رساند. او پس از این اقدام به زندگی خود پایان داد. یک زن در جنوب تهران به اتهام فروش سه نوزاد خود بازداشت شده که بر اساس تحقیقات، این نوزادان حاصل سه زایمان جداگانه در بازه‌های زمانی مختلف بوده‌اند. هم‌زمان روند رسیدگی به پرونده و جست‌وجو برای شناسایی کودکان فروخته‌شده ادامه دارد. تأثیر: عدم تأمین سلامت و امنیت کودکان می‌تواند تأثیرات ماندگاری بر رشد و توسعه آنها داشته باشد، مانع از دستیابی به پتانسیل کامل آنها شود و به چرخه‌های فقر و بی‌عدالتی دامن بزند.

خشونت خانگی خشونت‌های خانگی: پیشگیری از خشونت در خانه و محافظت از قربانیان آن. شامل حمایت قانونی و اجتماعی برای زنان، کودکان و سایر اعضای آسیب‌پذیر خانواده است.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه ۱۲ مورد قتل زنان ناشی از خشونت خانگی را ثبت کرد.

نمونه ها:

یک مرد در کرج با استفاده از سلاح گرم همسر خود را به قتل رساند. متهم پس از ساعاتی بازداشت شد. مردی در دماوند، همسر خود را به دلیل اختلافات خانوادگی به قتل رساند. متهم توسط ماموران پلیس بازداشت شده است. تأثیر: خشونت خانگی می‌تواند پایه‌های اساسی خانواده و جامعه را تضعیف کند، باعث آسیب‌های جسمی و روانی بلندمدت بر قربانیان شود و الگوهای خشونت‌آمیز را برای نسل‌های آینده تکرار کند.

حقوق کار حقوق کار: نقض حقوق کارگران، از جمله شرایط کاری ناایمن، دستمزد ناعادلانه، ساعات کاری غیرمنطقی و انکار حق سازماندهی و چانه‌زنی جمعی.

گزارش تخلفات: هرانا در این ماه، ۲۱ مورد مرگ به دلیل نبود ایمنی در محیط کار و ۵۵ مورد مصدومیت کارگر،  ۱۷ مورد پلمپ اماکن، ۳ مورد تعطیلی کارخانه، ۴۵۸ مورد بلاتکلیفی، ۵۴۹۳ مورد بیکاری، ۶۳ مورد اخراج و تعدیل، ۹۱ ماه معوقات مزدی، ۲۷ مورد تجمع و ۱ مورد  اعتصاب را به ثبت رساند.

نمونه ها:

فرمانده انتظامی آران و بیدگل از پلمب دو واحد صنفی در این شهرستان به دلیل آنچه «عدم رعایت شئونات اسلامی» و «کشف حجاب» عنوان کرده، خبر داد. حدود ۸۰ کارگر شاغل در پروژه سد معشوره در شهرستان نورآباد تعدیل شدند و مطالبات مزدی آنان تاکنون پرداخت نشده است. شماری از کارگران شاغل در شرکت فولاد مکران چابهار از عدم پرداخت مطالبات مزدی خود ابراز نارضایتی کرده و خواستار رسیدگی به وضعیتشان شدند. تاثیر: نقض حقوق کار می‌تواند منجر به استثمار، فقر و نابرابری شود. این امر سلامت، عزت نفس و توانایی کارگران برای حمایت از خود و خانواده‌شان را تضعیف می‌کند.

خشونت نظامی و قضایی و امنیت شهروندان استفاده بیش از حد پلیس یا مرزبانی از زور و سلاح: اطمینان از اینکه نیروهای اجرایی قانون در استفاده از زور متناسب و مسئولانه عمل کنند، به منظور حفاظت از حقوق شهروندان.

گزارش تخلفات: : هرانا در این ماه، ۲ مورد قتل شهروندان، ۱ مورد قتل و ۱ مورد مصدومیت سوختبر و ۱ مورد مصدومیت کولبر  را به ثبت رساند.

نمونه ها:

تیراندازی نیروهای نظامی در مناطق مرزی شهرستان بانه، به زخمی شدن یک کولبر انجامید. میثم و مجتبی ویسی، شهروندان پیرو آئین یارسان که در رابطه با اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، تحت تعقیب نیروهای امنیتی بودند، در یکی از روستاهای شهرستان دالاهو هدف تیراندازی ماموران اطلاعات سپاه قرار گرفته و جان خود را از دست دادند. تأثیر: استفاده بی‌رویه از زور توسط پلیس یا مرزبانی می‌تواند به نقض گسترده حقوق بشر منجر شود، اعتماد عمومی به نهادهای اجرایی قانون را کاهش دهد و منجر به نارضایتی و ناآرامی‌های اجتماعی شود. این عملکردها ضرورت بازبینی در رویه‌ها و آموزش‌های نیروهای اجرایی را نشان می‌دهد.

واکنش های دولتی و نهادی در پاسخ به افزایش نقض حقوق بشر گزارش‌شده در خرداد ‌ماه ۱۴۰۵، موضع رسمی و اقدامات دولت ایران و نهادهای آن متفاوت بوده است، هرچند عمدتاً در رسیدگی به ریشه‌های مشکلات یا تضمین پاسخگویی ناکافی بوده‌اند.

وزیر علوم، تحقیقات و فناوری درباره احکام انضباطی دانشجویان معترض در اعتراضات دانشگاه‌ها در دی ماه ۱۴۰۴ گفت: افرادی که در این تجمعات پرچم متفاوت را به دانشگاه آوردند یا اقدام به آتش زدن پرچم کردند، هم در دادسراها تحت تعقیب قضایی قرار دارند و هم برای آنها در دانشگاه پرونده انضباطی تشکیل شده است. حسین سیمایی‌صراف درباره تعداد دانشجویان مشمول این رسیدگی‌ها اظهار کرد: آمار دقیقی در اختیار ندارم، اما در دانشگاه صنعتی شریف که یکی از موارد شاخص در این زمینه بوده، رسیدگی‌های لازم انجام شده است. در سایر دانشگاه‌ها نیز روند رسیدگی تفاوتی نخواهد داشت. رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی کردستان با هشدار نسبت به افزایش سهم بیمه کارگران ساختمانی گفت در صورت اجرای این طرح، ۷۰ تا ۸۰ درصد کارگران به دلیل ناتوانی در پرداخت هزینه‌ها از پوشش بیمه‌ای خارج می‌شوند. به گفته میکائیل صدیقی، بسیاری از کارگران در شرایط بیکاری و رکود ساخت‌وساز توان پرداخت حق بیمه ماهانه بالای ۳ میلیون تومان را ندارند. وی با انتقاد از وضعیت دستمزدها تأکید کرد افزایش ۶۰ درصدی حقوق با توجه به تورم، پاسخگوی هزینه‌های زندگی نیست. او همچنین به مهاجرت کارگران و گرایش برخی به مشاغلی مانند کولبری و دستفروشی اشاره کرد و این وضعیت را نتیجه بیکاری گسترده و کاهش ارزش پول ملی دانست. علی احسان ظفری، مدیرعامل اتحادیه تعاونی‌های لبنی با هشدار نسبت به افزایش مجدد قیمت شیر خام و فرآورده‌های لبنی، نسبت به پیامدهای این روند بر سلامت عمومی و امنیت غذایی جامعه ابراز نگرانی کرد. علی احسان ظفری با اشاره به کاهش مصرف لبنیات در پی افزایش قیمت‌ها گفت که سرانه مصرف این محصولات در ایران از ۵۵ تا ۶۰ کیلوگرم در سال ۱۴۰۳، به کمتر از ۴۰ کیلوگرم در سال کاهش یافته است. وی همچنین با انتقاد از بی‌توجهی دولت به کاهش قدرت خرید خانوارها و آثار آن بر سلامت جامعه، تأکید کرد که تداوم افزایش قیمت‌ها می‌تواند به حذف هرچه بیشتر لبنیات از سبد غذایی بسیاری از خانواده‌ها منجر شود واکنش های بین المللی رئیس شورای پناهندگان نروژ، با اشاره به درگیری‌های نظامی اخیر در ایران اعلام کرد که این حملات، آسیب‌های روانی قابل توجهی بر کودکان افغانستانی و ایرانی بر جای گذاشته است. یان اگلند، با اشاره به پیامدهای اقتصادی این تحولات نظامی گفت که بسیاری از خانواده‌های مهاجر افغانستانی، در پی بحران اقتصادی ناشی از جنگ در ایران، منابع محدود درآمدی خود را از دست داده‌اند. وی بر نیاز فوری به افزایش حمایت‌ها برای بیش از چهار میلیون شهروند افغانستانی ساکن ایران تاکید کرد. در تازه‌ترین گزارش جهانی حقوق بشر که توسط فولکر تورک، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل ارائه شده است، وضعیت ایران با نگرانی جدی در مرکز توجه قرار گرفته است. در این گزارش آمده است که در جریان برخوردهای امنیتی با اعتراضات در ایران، شمار زیادی از افراد کشته شده‌اند و پس از آن نیز موج گسترده بازداشت‌ها، فشار بر فعالان مدنی و محدودیت‌های شدید بر آزادی‌های اساسی افزایش یافته است. همچنین اجرای ده‌ها حکم اعدام در سال جاری، از جمله در پرونده‌های مرتبط با معترضان، به‌عنوان نشانه‌ای از تشدید سرکوب و نقض حقوق بشر مورد اشاره قرار گرفته است. نتیجه گیری گزارش ماهانه مرکز آمار مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران در خرداد ۱۴۰۵، چشم‌اندازی نگران‌کننده از وضعیت حقوق بشر در ایران را ارائه داده است. شاهد نقض گسترده حقوق از جمله اجرای حکم اعدام بدون رعایت دادرسی منصفانه، سرکوب آزادی بیان، بازداشت‌های خودسرانه، خشونت‌های خانگی و ناموسی علیه زنان، نقض حقوق کارگران و استفاده بی‌رویه از زور توسط نیروهای امنیتی بوده‌ایم. این گزارش بر اساس شواهد موثق و گزارش‌های دقیق، تصویری واضح از الگوهای نقض حقوق بشر و تأثیر عمیق آن بر جامعه ایران را به نمایش می‌گذارد.

نتایج به‌دست آمده بر ضرورت اقدامات فوری و مؤثر بین‌المللی و داخلی برای رسیدگی به این نقض‌ها و حمایت از قربانیان تأکید می‌کنند. از جمله یافته‌های کلیدی، افزایش موارد خشونت نظامی و قضایی، به‌ویژه علیه زنان و اقلیت‌ها، نگرانی‌های عمیقی را در مورد تعهد ایران به رعایت حقوق بشر بین‌المللی ایجاد می‌کند. این گزارش بر اهمیت ایجاد تغییر از طریق مکانیزم‌های نظارتی مستقل، افزایش آگاهی عمومی، و فشارهای بین‌المللی به منظور ارتقاء حقوق بشر و حاکمیت قانون در ایران تأکید دارد.

در نهایت، این گزارش ماهانه نه تنها به عنوان یک اسناد تاریخی از وضعیت حقوق بشر در ایران عمل می‌کند بلکه به عنوان یک فراخوان عملی برای همه ذینفعان به منظور اتخاذ اقدامات فوری و مسئولانه در جهت بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران محسوب می‌شود.

بررسی مهمترین کنش‌های کارگری خرداد ۱۴۰۵

بررسی مهمترین کنش‌های کارگری خرداد ۱۴۰۵:

کارگران در وضعیت تدافعی؛ وقتی حفظ شغل به مهم‌ترین مطالبه تبدیل می‌شود!

تارنمای داوطلب: با گذشت سه ماه از آغاز سال ۱۴۰۵، مرور آنچه در آخرین ماه بهار بر اقتصاد و بازار کار ایران گذشته است نشان می‌دهد که هم‌زمانی سه عامل مهم تورم بالای ۵۳ درصد، پیامدهای اقتصادی جنگ ۳۹ روزه و تشدید نااطمینانی ناشی از حملات به زیرساخت‌های انرژی و صنعتی، کشور را در وضعیت بحرانی کم‌سابقه‌ای قرار داده است. بر اساس آمارهای رسمی، تورم سالانه و رشد مستمر قیمت کالاهای اساسی در اردیبهشت‌ماه از ۵۷ درصد1 فراتر رفته و فشار مضاعفی بر معیشت خانوارهای کارگری وارد کرده است. همین شرایط بحرانی منجر به آن شد که دامنه و شدت اعتراضات کارگری همچون ماه‌های قبل محدودتر شود. تداوم فضای امنیتی ناشی از جنگ، نگرانی از شروع مجدد درگیری‌ها، محدودیت‌های ارتباطی و ترس از بیکارسازی در شرایط رکودی، امکان سازمان‌دهی و گسترش اعتراضات صنفی را کاهش داده است. در چنین وضعیتی، بخش قابل توجهی از مطالبات کارگران و بازنشستگان نه در قالب تجمعات گسترده خیابانی، بلکه از طریق کارزارهای اینترنتی، طومارهای اعتراضی و پیگیری‌های حقوقی دنبال شد. به همین دلیل، خرداد ۱۴۰۵ را می‌توان ماهی دانست که در آن کنشگری کارگری بیش از آنکه بر گسترش اعتراضات متکی باشد، بر دفاع از اشتغال موجود، جلوگیری از اخراج‌ها و حفظ حداقل‌های معیشتی و رفاهی متمرکز بود.

بررسی روندهای این ماه نشان می‌دهد که ناامنی شغلی، نگرانی از آینده صندوق‌های بازنشستگی، کاهش قدرت خرید و پیامدهای مستقیم و غیرمستقیم جنگ بر صنایع مادر، به مهم‌ترین محورهای دغدغه جامعه کارگری و بازنشستگی کشور تبدیل شده‌اند. از این منظر، تحولات خردادماه را باید در تقاطع بحران‌های اقتصادی، تنش‌های ژئوپلیتیک و چالش‌های ساختاری بازار کار ایران تحلیل کرد؛ شرایطی که می‌تواند در صورت تداوم، آثار بلندمدتی بر وضعیت اشتغال، روابط کار و امنیت معیشتی نیروی کار برجای بگذارد.

نگاهی به مهمترین وقایع حوزه کارگری در خرداد ۱۴۰۵ بررسی کنش‌های اعتراضی کارگران و بازنشستگان در خرداد ماه ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که دست کم ۲۴ مورد اعتراض کارگری ثبت شده و بخش عمده اعتراضات حول محور مطالبات معیشتی، معوقات مزدی، تبعیض در پرداخت‌ها و امنیت شغلی شکل گرفته است. در این ماه، تجمع به عنوان مهم‌ترین شکل اعتراض مورد استفاده قرار گرفت و گروه‌های مختلفی از بازنشستگان، کارگران شهرداری، کارکنان بخش انرژی، پرستاران و نیروهای قراردادی در برابر نهادهای دولتی و کارفرمایی دست به اعتراض زدند. در کنار تجمعات، اعتصاب نیز به عنوان ابزاری برای فشار بر کارفرمایان در برخی واحدهای تولیدی و معدنی مشاهده شد.

یکی از برجسته‌ترین کانون‌های اعتراض در خرداد ماه، بازنشستگان تامین اجتماعی بودند که در شهرهای مختلف از جمله شوش، تهران، رشت، هفت‌تپه، مشهد و کرمانشاه مقابل شعب و ادارات سازمان تامین اجتماعی تجمع کردند. مهم‌ترین مطالبه آنان عدم افزایش مستمری‌ها با گذشت بیش از دو ماه از آغاز سال جدید بود. علاوه بر این، بخشی از تجمعات بازنشستگان با محوریت اعتراض به وضعیت نامناسب معیشتی، ناکارآمدی خدمات بیمه‌ای و کاهش قدرت خرید شکل گرفت. گستردگی جغرافیایی این تجمعات نشان می‌دهد که نارضایتی بازنشستگان در سطحی فراگیر و سراسری جریان داشته است. این اعتراضات البته دستاوردهایی همچون افزایش مبلغ مستمری خرداد ماه مطابق با مصوبه مزدی ۱۴۰۵ را در پی داشت. این در حالیست که هنوز مبلغ معوقات مستمری فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۵ به حساب بازنشستگان تامین اجتماعی واریز نشده و دولت وعده پرداخت مابه‌التفاوت را در ماه‌های پیش رو داده است.

موضوع امنیت شغلی و تبدیل وضعیت نیز یکی دیگر از محورهای مهم اعتراضات بود. رانندگان استیجاری ایثارگر چندین بار مقابل نهاد ریاست جمهوری در تهران تجمع کردند و خواستار تعیین تکلیف وضعیت استخدامی و تبدیل وضعیت ۳۵۰ نفر از رانندگان در سراسر کشور شدند. همچنین کارکنان شرکت‌های تعاونی شهرستانی سهام عدالت با تجمع مقابل وزارت امور اقتصادی و دارایی در تهران، نسبت به عدم پرداخت سه سال معوقات حقوقی خود از سال ۱۴۰۲ اعتراض کردند. این اعتراضات بیانگر تداوم مشکلات استخدامی و تعویق طولانی‌مدت مطالبات مالی در برخی نهادها و شرکت‌های وابسته به دولت است.

در بخش خدمات عمومی و شهری نیز اعتراضات متعددی رخ داد. پرستاران یزد با تجمع مقابل استانداری، پرداخت نشدن حدود شش ماه مطالبات مربوط به تعرفه‌گذاری خدمات پرستاری و اضافه‌کار را پیگیری کردند. کارگران شرکتی و قرارداد حجمی شهرداری شوش نیز با حضور مقابل فرمانداری این شهر، خواستار پرداخت دو ماه دستمزد معوقه و چندین ماه حق بیمه پرداخت‌نشده شدند. همچنین کارکنان غسالخانه بهشت زهرا در تهران در محل کار خود تجمع کرده و به حذف مزایای مزدی از جمله اضافه‌کار، فوق‌العاده روزهای تعطیل، مرخصی‌ها و سایر مزایای رفاهی اعتراض کردند؛ مزایایی که به گفته آنان بخش مهمی از درآمد ماهانه‌شان را تشکیل می‌داد.

در صنایع انرژی و پتروشیمی نیز مطالبات مرتبط با تبعیض مزدی، رفاه شغلی و امنیت کار نقش مهمی در شکل‌گیری اعتراضات داشت. کارگران رسمی اپراتور پست‌های فشار قوی برق در کرمانشاه مقابل ساختمان برق منطقه‌ای غرب تجمع کردند و خواستار اجرای طرح «فوق‌العاده خاص» و رفع تبعیض در پرداخت‌های رفاهی شدند. همچنین کارگران قراردادی، شرکتی و پیمانکاری شرکت پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی در ماهشهر با تجمع مقابل اداره کار سازمان منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی، نسبت به اخراج هشت کارگر قراردادی، حذف برخی مزایای رفاهی و بی‌توجهی به سایر مطالبات صنفی خود اعتراض کردند.

تنها مورد اعتصاب ثبت‌شده در یک ماه اخیر، مربوط به رانندگان کامیون حمل زغال‌سنگ در معدن طزره سمنان بود. این رانندگان با توقف فعالیت و اعتصاب در محوطه معدن، نسبت به پرداخت نشدن دستمزدهای خود از اسفندماه سال گذشته اعتراض کردند. آنها علاوه بر معوقات مزدی، نسبت به احتمال افزایش بدهی‌های بیمه‌ای و مزدی در صورت ادامه مشکلات مالی شرکت ابراز نگرانی کردند. این اعتصاب نشان می‌دهد که بحران نقدینگی و تأخیر در پرداخت دستمزدها همچنان یکی از مهم‌ترین عوامل بروز تنش‌های کارگری در بخش معدن کشور است.

معوقات مزدی در حال افزایش است مجموعه داده‌های جمع‌آوری شده از دلایل اعتراضات خرداد ماه گویای آن است که طیف متنوعی از گروه‌های کارگری در بخش‌های شهرداری، معدن، صنعت، درمان و پروژه‌های پیمانکاری با شکل‌های مختلفی از معوقات مزدی، بیمه‌ای یا حذف مزایا مواجه‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد مسئله صرفاً محدود به یک صنعت یا یک گروه شغلی نیست، بلکه به یک روند فراگیر در بازار کار ایران تبدیل شده است.

در بخش خدمات شهری، کارگران شهرداری شوش با دو ماه معوقات مزدی و چندین ماه تأخیر در پرداخت بیمه مواجه‌اند و همچنین از وضعیت پیمانکاری و برداشت غیرشفاف حقوق گلایه دارند. مشابه این وضعیت در شهرداری لیکک نیز دیده می‌شود؛ جایی که کارگران از حدود هفت ماه معوقات مزدی، شامل حقوق، عیدی و مزایا خبر داده‌اند. در هر دو مورد، بدهی‌های انباشته و ساختار مالی شهرداری‌ها به‌عنوان یکی از عوامل اصلی بحران مطرح شده است.

در حوزه خدمات عمومی و حساس، کارکنان غسال‌خانه بهشت زهرا نیز با حذف یا کاهش مزایای مزدی مانند اضافه‌کار، تعطیل‌کاری و مرخصی‌ها مواجه شده‌اند. موضوعی که عملاً کاهش محسوس درآمد ماهانه را به دنبال داشته و همزمان با آن، اعتراض‌ها با تهدید به بی‌ثباتی شغلی نیز همراه بوده است. این مسئله نشان می‌دهد که حتی در بخش‌های خدمات شهری رسمی نیز فشار بر هزینه‌های نیروی کار رو به افزایش است.

در بخش صنعت و معدن، وضعیت معوقات گسترده‌تر و سنگین‌تر است. رانندگان حمل زغال‌سنگ در معدن طزره از زیرمجموعه‌های شرکت زغال‌سنگ البرز شرقی، دستمزدهای پرداخت‌نشده از اسفند سال گذشته دارند. همچنین کارگران کارخانه‌هایی مانند سرجین‌بافت زنجان (حدود ۳۵۰ کارگر با معوقات مزدی و بیمه‌ای از ابتدای سال)، فولاد سیادن ابهر (دو ماه حقوق معوق و کمبود شدید تجهیزات ایمنی) و فولاد پارس هفت‌تپه (چهار ماه بیمه پرداخت‌نشده و تأخیر یک تا دو ماهه حقوق) در زنجیره‌ای از بحران‌های مالی و تولیدی گرفتار شده‌اند. در کنار آن، کارگران کارخانه کیش‌چوب نیز با توقف تولید و معوقات چندماهه حقوق و بیمه و حتی عیدی‌های معوق چندساله روبه‌رو هستند.

در بخش درمان و پروژه‌های پیمانکاری نیز پرستاران یزد با حدود شش ماه تأخیر در پرداخت اضافه‌کار و مطالبات تعرفه‌ای مواجه‌اند و کارگران پروژه‌های نصب پنل‌های خورشیدی در سراوان نیز از حداقل دو ماه حقوق معوق خبر داده‌اند. مجموع این داده‌ها نشان می‌دهد که معوقات مزدی در ماه‌های اخیر نه‌تنها افزایش یافته، بلکه از نظر گستره جغرافیایی و تنوع شغلی نیز گسترش پیدا کرده است. نکته مهم‌تر آن است که در بسیاری از موارد، این اعتراض‌ها و بحران‌ها به بیرون درز نمی‌کند یا با تأخیر منتشر می‌شود، زیرا کارگران در شرایط رکود و نااطمینانی اقتصادی، از ترس از دست دادن شغل و فشار کارفرمایان یا پیمانکاران، از رسانه‌ای کردن کامل مطالبات خود خودداری می‌کنند.

بیکارسازی کارگران با قدرت ادامه دارد مجموع داده‌ها نشان می‌دهد روند بیکارسازی و اخراج کارگران در ماه‌های اخیر در چند خوشه صنعتی به‌ویژه در مناطق پتروشیمی و صنایع وابسته جنوب کشور (ماهشهر، بندر امام و بوشهر) که در چند نوبت هدف حملات آمریکا و اسرائیل نیز قرار گرفتند، وارد مرحله‌ای از «تداوم و بازتولید بی‌ثباتی شغلی» شده است. در مواردی مانند شرکت پوشش لوله بندر ماهشهر، ایران‌صدرا، پتروناد و پایانه‌ها و مخازن پتروشیمی، الگوی مشترک دیده می‌شود. اخراج یا عدم تمدید قرارداد هم‌زمان با بحران‌های بیرونی (از جمله شرایط جنگی یا فضای امنیتی-اقتصادی پس از آن)، و سپس بی‌اعتنایی کارفرما به مصوبات بازگشت به کار صادرشده از سوی نهادهای اداری و حتی شوراهای تأمین از این جمله است. این وضعیت نشان می‌دهد که سازوکارهای رسمی حل اختلاف در عمل توان الزام‌آوری خود را در این مناطق از دست داده‌اند.

در سطح میدانی، بخش مهمی از این اخراج‌ها متوجه نیروهای باسابقه است. کارگرانی با ۱۰ تا ۲۰ سال سابقه که در آستانه بازنشستگی قرار دارند، اما با تعدیل یا قطع بیمه، مسیر بازنشستگی آنها مختل می‌شود. در شرکت‌هایی مانند ایران‌صدرا و پوشش لوله، حتی در مواردی که بخشی از نیروها با پیگیری‌های اداری به کار بازگشته‌اند، گروه دیگری همچنان بلاتکلیف مانده‌اند. هم‌زمان، تأخیر در پرداخت دستمزدها، عدم واریز بیمه و عدم صدور فیش حقوقی در برخی شرکت‌ها، نشان می‌دهد که بحران صرفاً «اخراج» نیست بلکه به یک وضعیت فراگیر تعلیق حقوق کارگری تبدیل شده است.

در کنار این روند، پدیده «روزمزدسازی و پیمانکاری‌سازی غیرشفاف» به‌عنوان یک سازوکار گریز از تعهدات قانونی پررنگ‌تر شده است. گزارش‌ها از پتروناد و برخی واحدهای منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر نشان می‌دهد که بخشی از نیروی کار بدون قرارداد رسمی یا با قراردادهای موقت کوتاه‌مدت به کار گرفته می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که پس از اخراج، اساساً امکان استفاده از بیمه بیکاری برای آنان محدود یا منتفی می‌شود. این امر همزمان با کاهش مزایای رفاهی، حذف اضافه‌کاری‌ها و حتی کسر مزایا در واکنش به مطالبات صنفی، به نوعی «فشار مضاعف معیشتی» بر نیروی کار منجر شده است.

در بعد نهادی، شکاف میان مصوبات رسمی و اجرای واقعی آنها به یک الگوی تکرارشونده تبدیل شده است. در چندین مورد، از جمله دستورهای بازگشت به کار صادرشده از سوی فرمانداری یا اداره کار، کارفرمایان یا آن را اجرا نکرده‌اند یا با ادعای «عدم دریافت نامه» عملاً روند را متوقف کرده‌اند. این وضعیت، همراه با ضعف نظارتی تأمین اجتماعی در بازرسی قراردادها، نشان می‌دهد که ابزارهای قانونی موجود در برابر ساختارهای اقتصادی قدرتمند پیمانکاری کارایی محدودی پیدا کرده‌اند.

در سطح کلان‌تر، این تحولات را می‌توان در پیوند با شرایط «نیمه‌بحران» ناشی از فضای جنگی یا پساجنگی و نیز توقف یا کندی طولانی‌مدت تولید و پروژه‌ها تحلیل کرد. در چنین شرایطی، برخی واحدهای صنعتی با کاهش نقدینگی، مطالبات معوق از شرکت‌های بالادستی و اختلال در زنجیره تأمین مواجه شده‌اند؛ اما به جای تعدیل ساختاری یا مدیریت بحران، فشار هزینه‌ای عمدتاً به نیروی کار منتقل شده است. نتیجه این روند، شکل‌گیری نوعی نااطمینانی مزمن در بازار کار است که در آن امنیت شغلی حتی برای صنایع مادر و استراتژیک نیز به سطحی شکننده سقوط کرده است.

این داده‌ها نشان می‌دهد امنیت شغلی کارگران در این دوره نه‌تنها تضعیف شده، بلکه در حال تبدیل شدن به یک وضعیت «تعلیق دائمی» است؛ جایی که کارگران میان اخراج، بازگشت موقت، قراردادهای کوتاه‌مدت و عدم دسترسی به حمایت‌های بیمه‌ای سرگردان‌اند. این وضعیت اگرچه در بستر فشارهای اقتصادی و بحران‌های کلان تشدید شده، اما بیش از هر چیز بیانگر غلبه منطق پیمانکاری و ضعف جدی در اجرای قانون کار در صنایع بزرگ کشور است.

فشار بی‌سابقه بر سبد معیشت بررسی گزارش‌های منتشر شده در رسانه‌های ایران حاکی از آن است که معیشت خانوارهای کارگری با آغاز خرداد ۱۴۰۵ تحت تأثیر موج فزاینده تورم و افزایش قیمت کالاهای اساسی با فشار بی‌سابقه‌ای مواجه شد. اگرچه حداقل دستمزد سال جاری با افزایش ۶۰ درصدی به روزانه ۵۵۴ هزار تومان رسید، اما شتاب افزایش قیمت‌ها به اندازه‌ای بود که بخش عمده این افزایش پیش از رسیدن به سفره کارگران خنثی شد. مقایسه قدرت خرید کارگران در سال‌های اخیر نشان می‌دهد که دستمزد روزانه یک کارگر در سال ۱۴۰۲ امکان خرید حدود ۲۵۰ گرم گوشت ران گوسفندی را فراهم می‌کرد، در سال‌های ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ نیز این نسبت تقریباً حفظ شد، اما در بهار ۱۴۰۵ دستمزد روزانه تنها کفاف خرید حدود ۲۳۰ گرم گوشت را می‌دهد. این در حالی است که افزایش هزینه‌های خوراکی تنها به گوشت محدود نمانده است. بر اساس گزارش‌ها، قیمت برنج به بیش از ۴۰۰ هزار تومان برای هر کیلوگرم رسید و بسیاری از خانواده‌های کارگری ناچار شدند مصرف آن را به حداقل برسانند.

همچنین در میان اقلام خوراکی، نان به عنوان اصلی‌ترین کالای مصرفی خانوارهای کم‌درآمد بیشترین رشد قیمت را تجربه کرد و بر اساس داده‌های رسمی، تورم نان و غلات در اردیبهشت ۱۴۰۵ به بیش از ۱۱۴ درصد رسید. فعالان کارگری این افزایش را نشانه‌ای از تشدید فشار بر دهک‌های پایین درآمدی می‌دانند؛ زیرا نان آخرین کالایی است که در شرایط بحران اقتصادی جایگزین سایر مواد غذایی می‌شود و افزایش قیمت آن مستقیماً معیشت خانوارهای کارگری را هدف قرار می‌دهد.

در کنار هزینه‌های خوراکی، افزایش قیمت دارو و خدمات درمانی نیز به یکی از دغدغه‌های اصلی کارگران و بازنشستگان تبدیل شد. فعالان بازنشستگی می‌گویند هزینه دارو، آزمایش، بستری و سایر خدمات پزشکی طی ماه‌های اخیر چند برابر شده و پوشش‌های بیمه‌ای موجود پاسخگوی این افزایش هزینه‌ها نیست. به اعتقاد آنان، حتی پرداخت حق بیمه تکمیلی نیز نتوانسته از فشار هزینه‌های درمانی بکاهد و بخش قابل توجهی از مخارج درمان همچنان از جیب بازنشستگان پرداخت می‌شود. این وضعیت برای بازنشستگان که به دلیل شرایط سنی نیاز بیشتری به خدمات درمانی دارند، دشوارتر از سایر گروه‌های اجتماعی است.

مسکن نیز همچنان یکی از مهم‌ترین عوامل فشار بر بودجه خانوارهای کارگری محسوب می‌شود. افزایش اجاره‌بها در شهرهای مختلف باعث شده بسیاری از کارگران و بازنشستگان به مناطق حاشیه‌ای شهرها یا حتی روستاهای محل سکونت خانواده‌های خود بازگردند. فعالان صنفی معتقدند خانه‌دار شدن تقریباً از دسترس طبقه کارگر خارج شده و حتی تأمین هزینه اجاره یک واحد کوچک نیز برای بسیاری از خانوارها به چالشی جدی تبدیل شده است. همزمان، خرید کالاهای بادوام مانند خودرو یا موتورسیکلت نیز به آرزویی دور از دسترس بدل شده و بسیاری از کارگران جوان از ناتوانی در پس‌انداز برای چنین اهدافی سخن می‌گویند.

جمع‌بندی

جمع‌بندی تحولات خرداد ۱۴۰۵ نشان می‌دهد که جامعه کارگری و بازنشستگی ایران در یکی از پیچیده‌ترین مقاطع سال‌های اخیر قرار گرفته است؛ مقطعی که در آن فشارهای اقتصادی، پیامدهای جنگ و تشدید نااطمینانی در محیط کسب‌وکار به‌طور هم‌زمان بر بازار کار اثر گذاشته‌اند. تداوم تورم بالا و افزایش هزینه‌های زندگی، در کنار رکود نسبی تولید و اختلال در برخی زنجیره‌های تأمین، موجب شد دغدغه اصلی بخش بزرگی از کارگران و بازنشستگان نه بهبود شرایط، بلکه حفظ حداقل‌های معیشتی و شغلی باشد.

جنگ ۳۹ روزه و شرایط آتش‌بس پس از آن نیز آثار قابل توجهی بر اقتصاد و بازار کار بر جای گذاشت. هرچند درگیری‌های نظامی متوقف شد، اما نااطمینانی نسبت به آینده، مشکلات نقدینگی بنگاه‌ها و کاهش فعالیت برخی واحدهای تولیدی ادامه یافت. در چنین فضایی، بسیاری از کارفرمایان با توسل به تعدیل نیرو، عدم تمدید قراردادها یا کاهش مزایا تلاش کردند هزینه‌های بحران را به نیروی کار منتقل کنند. افزایش گزارش‌های مربوط به اخراج و بیکارسازی در صنایع مختلف، به‌ویژه در بخش انرژی و پتروشیمی، نشانه‌ای از تشدید ناامنی شغلی در این دوره بود.

در همین حال، گسترش حملات به زیرساخت‌های انرژی و پتروشیمی، به‌ویژه واپسین حمله اسرائیل به مجتمع پتروشیمی کارون در ماهشهر، نشان داد که دامنه آسیب‌پذیری اقتصاد ایران از تأسیسات بالادستی نفت و گاز فراتر رفته و به حلقه‌های حساس زنجیره ارزش صنعتی نیز رسیده است. از آنجا که صنایع پتروشیمی نقش مهمی در تأمین ارز، خوراک صنایع پایین‌دستی و اشتغال مستقیم و غیرمستقیم دارند، هرگونه اختلال در این بخش می‌تواند پیامدهایی فراتر از حوزه انرژی داشته و بر تولید، اشتغال و امنیت اقتصادی اثر بگذارد.

با وجود این شرایط، سطح کنشگری کارگری در خردادماه نسبت به دوره‌های مشابه محدودتر بود. فضای امنیتی ناشی از جنگ، نگرانی از اخراج و بیکاری، محدودیت‌های ارتباطی و دشواری سازماندهی اعتراضات موجب شد بسیاری از مطالبات صنفی به جای تجمعات گسترده خیابانی، در قالب کارزارهای اینترنتی، طومارهای اعتراضی و پیگیری‌های حقوقی دنبال شوند. کارزار بازنشستگان نفت برای حفظ استقلال صندوق بازنشستگی و بازنشستگان تأمین اجتماعی برای افزایش مزایای جانبی، نمونه‌هایی از این تغییر شکل کنشگری صنفی هستند؛ کنش‌هایی که بیش از هر چیز بر دفاع از حقوق موجود و جلوگیری از وخیم‌تر شدن شرایط متمرکز بودند.

در مجموع، مهم‌ترین ویژگی خرداد ۱۴۰۵ را می‌توان غلبه رویکرد «دفاعی» در میان کارگران و بازنشستگان دانست. اگر در دوره‌های پیشین بخشی از مطالبات حول افزایش دستمزدها، بهبود شرایط کار یا گسترش حمایت‌های اجتماعی شکل می‌گرفت، در این مقطع بخش عمده‌ای از مطالبات به حفظ اشتغال، جلوگیری از اخراج، صیانت از صندوق‌های بازنشستگی و مقابله با کاهش بیشتر قدرت خرید معطوف شد. این روند نشان می‌دهد که ناامنی شغلی، بحران معیشت و نگرانی از آینده نظام‌های حمایتی، به مهم‌ترین دغدغه‌های نیروی کار ایران تبدیل شده‌اند.

با این توضیحات مهمترین اعتراضات کارگری وصنفی برگزار شده در خرداد ماه ۱۴۰۵ را مرور خواهیم کرد. با ذکر این نکته که ممکن است بدلیل محدودیت‌های ناشی از اطلاع‌رسانی و پوشش ناقص اعتراضات کارگری در یک ماه گذشته، بسیاری از موارد در لیست قرار نگرفته باشند.

دیالکتیک مارکس

دیالکتیک مارکس

 پل ماتیک جونیور

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

منبع:https://libcom.org/article/marxs-dialectic-paul-mattick-jr

خلاصه‌ای از دیالکتیک مارکس در رابطه با دیالکتیک و منطق هگل توسط پل ماتیک جونیور.

ماتیک در مقابل مارکسیست‌هایی مانند لنین استدلال می‌کند که[می گویند] منطق هگل برای درک منطق مارکس در سرمایه ضروری است.

مارکس در پاسخ به اتهام هگل‌گرایی که منتقدان اثرش به او وارد کرده بودند، در یادداشت پیشگفتار چاپ دوم سرمایه ، تأکید کرد که «روش دیالکتیکی او، در مبانی خود، نه تنها با روش هگلی متفاوت است، بلکه دقیقاً نقطه مقابل آن است.» در عین حال، او خود را «شاگرد آن متفکر بزرگ» خواند و اذعان کرد که «حتی، اینجا و آنجا در فصل مربوط به نظریه ارزش، با شیوه بیان خاص او اغواگری کرده است» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۰۲-۳). بدیهی است که این اغواگری کلامی نمی‌تواند معیار شاگردی مارکس باشد. اول از همه، نوشته‌های اولیه او عمدتاً تحت سلطه مبارزه‌ای مصمم با ایده‌آلیسم هگلی است. و، به طور دقیق‌تر، مشارکت او در پروژه نقد اقتصاد سیاسی در سال ۱۸۵۷ شامل مرحله دوم توجه به هگل، با قدردانی جدیدی از «متفکر بزرگ» بود.

اظهارات او در نامه‌ای به انگلس در ۱۶ ژانویه ۱۸۵۸ به خوبی شناخته شده است:

در روش بررسی، این واقعیت که صرفاً به‌طور تصادفی دوباره نگاهی به منطق هگل انداختم ، خدمت بزرگی به من کرده است… اگر دوباره فرصتی برای چنین کاری وجود داشته باشد، بسیار دوست دارم در دو یا سه صفحه چاپی، آنچه را که در روشی که هگل کشف کرد اما در عین حال در عرفان پیچیده شده بود، برای هوش عادی انسان قابل فهم کنم . (مارکس و انگلس ۱۹۷۵ب، ۱۲۱)

خدمتی که خوانش مارکس از منطق ارائه می‌دهد، در پیش‌نویس اولیه‌ی نقد اقتصاد سیاسی او که اکنون عموماً با عنوان گروندریسه شناخته می‌شود ، به‌ویژه در فصل مربوط به پول، مشهود است .1 اینکه این تأثیر، حداقل در سطحی، تا زمان نگارش سرمایه ادامه داشته است را می‌توان در بخش مربوط به آن کتاب، یعنی تحلیل پول به عنوان شکل ارزش در فصل اول جلد اول، مشاهده کرد، جایی که همانطور که مارکس گفته است، لاس زدن کلامی با مقولات هگلی آشکار است. علاوه بر این، توسل او به هگل برای الهام گرفتن در بررسی تبدیل پول به سرمایه، هم در گروندریسه آشکار است و هم از وجود یادداشت‌هایی که بین سال‌های 1860 تا 1863، یعنی در دوره‌ی بین انتشار « سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» و جلد اول سرمایه ، بر «آموزه‌ی هستی» هگل نوشته شده است، می‌توان استنباط کرد .2

با این حال، این سوال باقی می‌ماند که چه اهمیتی باید به این موضوع داد. کشف مجدد گروندریسه منجر به سیلی از تفاسیر از آثار مارکس به عنوان استفاده ماتریالیستی از منطق دیالکتیکی هگل شده است، که نمونه آن اعلامیه هانس-یورگن کرال است: «مفهوم اساسی نقد مارکسی از اقتصاد سیاسی، یعنی شکل کالایی محصول در اعتبار کلی آن برای صورت‌بندی اجتماعی سرمایه‌داری، بدون دیالکتیک ذات و ظهور هگل قابل توضیح نیست» (کرال 1970، 113-45). کتاب رومن روسدولسکی، « ساخت «سرمایه» مارکس،» نیز به همین ترتیب ادعا کرد که گروندریسه، که کلید فهم سرمایه است، «ارجاع گسترده‌ای» به منطق هگل است ، به طوری که «منتقدان دانشگاهی مارکس دیگر نمی‌توانند بدون مطالعه اولیه روش او و ارتباط آن با هگل بنویسند» (روسدولسکی 1977، xiii).

این فکر که تسلط بر منطق هگل ، همانطور که لنین یکی از اولین کسانی بود که اعلام کرد، شرط لازم برای درک سرمایه است ، با توجه به ابهامات اثر قبلی، فکری نگران‌کننده است. حتی می‌توان آن را در تضاد با برداشت خود هگل از دیالکتیک به عنوان نه یک شکل بیرونی، بلکه روح و مفهوم محتوا دانست، زیرا «فقط ماهیت خود محتوا می‌تواند به طور خودجوش خود را به شیوه‌ای علمی از شناخت توسعه دهد» (هگل 1892، 378؛ 1969b، 27) – نظری که مطمئناً مارکس نیز با آن موافق است، هرچند با معنایی تا حدودی متفاوت. حتی اگر تحلیل مارکس از سرمایه، همانطور که او پیشنهاد می‌کند، شکل وارونه‌ای از دیالکتیک هگلی را داشته باشد، ابزار و روش آن باید در خود آن تحلیل قابل کشف باشد. با این وجود، بررسی برداشت مارکس از دیالکتیک در سرمایه ، با توجه به مسئله‌ی ایدئال استفاده‌ی مارکس از منطق هگلی و همچنین شفاف‌سازی رویه روش‌شناختی مارکس به خودی خود، جالب توجه است.

مارکس در یادداشت پایانی در مورد انتقاد از کتابش به عنوان کتابی بیش از حد «دیالکتیکی-آلمانی»، «روش ارائه مطالب نظری» را از «روش تحقیق» متمایز کرد. «روش تحقیق باید مطالب را به تفصیل بررسی کند، اشکال مختلف توسعه آن را تجزیه و تحلیل کند و ارتباط درونی آنها را ردیابی کند. تنها پس از انجام این کار می‌توان حرکت واقعی را به طور مناسب ارائه کرد. او توضیح می‌دهد که موفقیت این ارائه است که به خوانندگان این تصور را داده است که «یک ساختار پیشینی» به سبک هگلی وجود دارد، در حالی که در واقع روش به کار رفته «دقیقاً در مقابل» چنین رویه‌ای است (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۰۲). 3 مارکس در گروندریسه پیش از این خود را از این مشکل آگاه نشان داده بود و خاطرنشان کرد (در فصل مربوط به پول) که «بعداً لازم خواهد بود… شیوه ایده‌آلیستی ارائه را اصلاح کنیم، که باعث می‌شود به نظر برسد که صرفاً مسئله تعیین‌های مفهومی و دیالکتیک این مفاهیم است» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۵۱). 4 می‌توانیم بپرسیم که مارکس در تمایز روش خود از روش هگل چه چیزی را مد نظر داشت، و آیا ممکن بود، همانطور که طرفداران مارکس نئوهگلی می‌گویند، معلوم نشود که به دلیل ساختار منطقی مختص به مقولات ارزش، اجتناب از خلط این دو چندان آسان نبود؟

مارکس در پی‌نوشت، نقد کتاب سرمایه نوشته‌ی آی. آی. کافمن را به دلیل تصویر دقیق روش دیالکتیکی‌اش برجسته کرد. این تصویر دو جنبه‌ی اصلی دارد. اول، مارکس کوشیده است تا یک نظریه‌ی اجتماعی بر اساس الگوی علوم طبیعی بسازد، که به عنوان تلاشی برای کشف قوانین حاکم بر حوزه‌ای از پدیده‌ها بر اساس بررسی تجربی درک می‌شود. در علوم اجتماعی نیز مانند علوم طبیعی، واقعیت‌هایی که قرار است به عنوان ماده‌ای برای تعمیم نظری به کار روند، باید توسط محقق، مستقل از (در حوزه‌ی اول) برداشت‌هایی که افراد مورد مطالعه در مورد شرایط اجتماعی خود دارند، تعیین شوند. صرف نظر از اینکه مردم ویژگی زندگی اجتماعی خود را چگونه تصور می‌کنند، «تنها چیزهای مهم برای این تحقیق این است که واقعیت‌ها تا حد امکان دقیق بررسی شوند و در واقع جنبه‌های مختلف توسعه را در مقایسه با یکدیگر تشکیل دهند.» دوم، اشیاء در حوزه‌ی خاص دانش مورد بررسی – جامعه – برخلاف اشیاء مورد مطالعه در فیزیک و شیمی هستند، اما مانند اشیاء مورد بررسی در زیست‌شناسی هستند که با قوانین تکامل خود «از یک شکل به شکل دیگر، از یک سری ارتباطات به مجموعه‌ای متفاوت» مشخص می‌شوند. یعنی هیچ قانون کلی برای زندگی اجتماعی وجود ندارد. «برعکس، به نظر [مارکس]، هر دوره تاریخی قوانین خاص خود را دارد» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۰۰-۱۰۱).

مارکس این جنبه‌ی دوم نظریه‌اش را به عنوان جنبه‌ی مشخصاً دیالکتیکی آن شناسایی می‌کند. جنبه‌ی اول، هسته‌ی «وارونگی» لازم برای تبدیل دیالکتیک از چیزی است که او «شکل رازآلود» آن در دستان هگل می‌نامد به شکل عقلانی که در آن «هر شکل [جامعه] که از نظر تاریخی توسعه یافته است را در حالتی سیال و در حرکت می‌بیند و بنابراین جنبه‌ی گذرای آن را نیز درک می‌کند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۰۳). به عبارت دیگر، دیالکتیک نه با منطق ساخت نظریه، بلکه با ایده‌ی ماهیت اساساً تاریخی صورت‌بندی‌های اجتماعی و بنابراین (در «شکل عقلانی» خود) با اصل عدم وجود قوانین فراتاریخی واقعیت اجتماعی یکی دانسته می‌شود.

مارکس این اصل را در نوامبر ۱۸۷۷ در مکاتبه با میخائیلوفسکی، دیگر دانشجوی روسی آثارش، که آنچه را که او نظریه عمومی تاریخ می‌دانست و مستلزم عبور همه نظام‌های اجتماعی از یک سری مراحل ضروری می‌دانست، زیر سوال برده بود، مجدداً بیان کرد. برعکس، مارکس پاسخ داد که تنها منتقد اوست که باید طرح کلی مرا از پیدایش سرمایه‌داری در اروپای غربی کاملاً به یک نظریه تاریخی-فلسفی از حرکت عمومی که به طور حتم بر همه مردم تحمیل شده است، … [به سوی سوسیالیسم] تبدیل کند. اما از او عذرخواهی می‌کنم. این برای من همزمان افتخاری بزرگ و شرمی بزرگ است. (مارکس ۱۹۶۸a، ۱۵۵۵)

مارکس نوشت، البته می‌توان با مقایسه نتایج مطالعات دقیق در مناطق و زمان‌های مختلف به نتایج کم و بیش کلی رسید. اما درک علمی از پدیده‌های اجتماعی هرگز «با شاه‌کلید یک نظریه تاریخی-فلسفی که فضیلت والای آن فراتاریخی بودن است» (همانجا) حاصل نخواهد شد. 5

رد چنین «نظریه تاریخی-فلسفی» در قلب نقد جوانان از هگل‌گرایی قرار داشت – آنطور که در آثار خود استاد و (از نظر مارکس) نقد ناکافی آن اثر توسط هگلی‌های جوان نشان داده شده است – که در همکاری مارکس با انگلس در نگارش ایدئولوژی آلمانی به اوج خود رسید . مارکس در اینجا نوشت،جایی که گمانه‌زنی پایان می‌یابد،جایی که زندگی واقعی آغاز می‌شود، در نتیجه علم واقعی و اثباتی، شرح فعالیت عملی، روند عملی رشد و تکامل انسان‌ها، آغاز می‌شود. عبارات مربوط به آگاهی پایان می‌یابند و دانش واقعی باید جای آنها را بگیرد. وقتی واقعیت به عنوان یک فعالیت مستقل توصیف می‌شود، فلسفه واسطه وجود خود را از دست می‌دهد. در بهترین حالت، جایگاه آن تنها می‌تواند با جمع‌بندی کلی‌ترین نتایج، یعنی انتزاعاتی که از مشاهدات رشد تاریخی انسان‌ها حاصل می‌شوند، اشغال شود. این انتزاعات به خودی خود، جدا از تاریخ واقعی، هیچ ارزشی ندارند. آنها فقط می‌توانند به تسهیل تنظیم مطالب تاریخی کمک کنند. (مارکس و انگلس ۱۹۷۶، ۳۷) ۶

البته این امر به انتخاب انتزاعات اهمیت اساسی می‌دهد؛ مارکس در بخشی که پیش از این به اظهارات خود در مورد دو روش (تحقیق و ارائه) در پسگفتار اشاره می‌کند، دشواری درک تاریخ را اینگونه توصیف می‌کند که «از زمانی آغاز می‌شود که فرد به بررسی و تنظیم مطالب – چه مربوط به یک دوره گذشته یا زمان حال و ارائه واقعی آن – می‌پردازد» (همانجا).

همین دشواری است که مارکس را مستقیماً با آن مواجه می‌بینیم، زمانی که در سال‌های ۱۸۵۷-۵۸ کار بر روی نقد اقتصاد سیاسی را آغاز کرد. مارکس با خلاصه کردن نقد خود از فرض اقتصاددانان مبنی بر وجود قوانین کلی تولید، تأکید می‌کند که اگرچه «ویژگی‌هایی وجود دارد که همه مراحل تولید در آنها مشترک هستند و ذهن آنها را به عنوان ویژگی‌های کلی تثبیت می‌کند… اما به اصطلاح پیش‌شرط‌های کلی همه تولید چیزی بیش از این لحظات انتزاعی نیستند که با آنها نمی‌توان هیچ مرحله تاریخی تولید را درک کرد» (مارکس ۱۹۷۳، ۸۸). در غیاب یک نظریه کلی از زندگی اجتماعی، چگونه مطالعه علمی یک شکل‌گیری اجتماعی خاص می‌تواند دستگاه مفهومی اساسی آن را تدوین کند؟ مارکس در ایدئولوژی آلمانی توضیح داده بود که چنین «مقدماتی» باید از طریق «مطالعه فرآیند زندگی واقعی و فعالیت افراد هر دوره» کشف شوند (مارکس و انگلس ۱۹۷۶، ۳۶).

مارکس در مقدمه‌ی گروندریسه می‌نویسد : «مطالعه‌ی فرآیند واقعی زندگی» ممکن است لزوماً با بررسی یک جمعیت معین، موضوع فعالیت اقتصادی، آغاز شود. اما این اشتباه است، زیرا «اگر مثلاً طبقاتی را که جمعیت از آنها تشکیل شده است کنار بگذارم، این مفهوم یک انتزاع است. این طبقات نیز اگر با عناصری که بر آنها استوارند، مثلاً کار مزدی، سرمایه و غیره، آشنا نباشم، عبارتی پوچ خواهند بود. این عناصر نیز به نوبه‌ی خود مستلزم مبادله، تقسیم کار، قیمت‌ها و غیره هستند.» یعنی، مفهوم جمعیت ، تا جایی که بی‌تفاوت به تمام جمعیت‌های قابل شناسایی اعمال می‌شود، به شناسایی ویژگی خاص یک جمعیت خاص کمکی نمی‌کند. برای انجام این کار، لازم است مشخصات (به اصطلاح مارکس، «تعیین‌های بیشتر») به این انتزاع سطح بالا اضافه شود، تا زمانی که تحلیل، «ساده‌ترین تعیین‌ها»ی وجود این جمعیت را کنار بگذارد، یعنی آن‌هایی که بر اساس آن‌ها می‌توان یک نظریه توضیحی از ویژگی‌های خاص نظم اجتماعی آن ساخت (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۰).

البته این مشخصات، خود انتزاعی هستند. «برای مثال، ساده‌ترین مقوله اقتصادی، مثلاً ارزش مبادله، جمعیت را پیش‌فرض می‌گیرد، علاوه بر این، جمعیتی که در روابط خاص تولید می‌کند… هرگز نمی‌تواند وجود داشته باشد مگر به عنوان یک رابطه انتزاعی و یک‌طرفه در یک کل مشخص و از پیش داده شده» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۱). سادگی آن هستی‌شناختی نیست، بلکه نظری است: یعنی، در رابطه با پروژه توضیحی خاصی که در آن نقشی ایفا می‌کند، ساده است، به این صورت که برای شناسایی سیستم روابط اجتماعی مورد بررسی استفاده می‌شود. بنابراین مارکس هگل را به خاطر آغاز فلسفه حق خود با مفهوم مالکیت تحسین می‌کند، زیرا اگرچه «هیچ مالکیتی مقدم بر روابط خانوادگی یا ارباب-رعیتی وجود ندارد»، این مفهوم ساده‌ترین رابطه حقوقی را نام می‌برد (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۲).

می‌توانیم دو جنبه از این مفهوم از ساخت نظریه را که با روش‌های تحقیق و ارائه مورد بحث در پس‌گفتار سرمایه مطابقت دارند، جدا کنیم . اول، انتزاعات «ساده» یا ابتدایی از طریق تحلیل، بر اساس مشاهده حوزه مورد مطالعه، کشف می‌شوند. البته «مشاهده»، خود به معنای عملیاتی پیچیده است که از مفاهیم ارائه شده توسط گفتمان موجود (در این مورد، اقتصاد سیاسی) استفاده می‌کند – مفاهیمی که از نظر مارکس، خود باید بر اساس رابطه‌شان، به عنوان محصولات آن، با دوره تاریخی خاصی که قرار است برای توصیف آن به کار گرفته شوند، به طور انتقادی مورد بازاندیشی قرار گیرند. 7 روش دوم، ساخت بعدی یک سیستم نظری از مفاهیم ابتدایی را نشان می‌دهد. اساس این ساخت، رابطه سیستماتیک بین مفاهیم ابتدایی کشف شده در فرآیند تحلیل است («به عنوان مثال، سرمایه بدون کار مزدی، بدون ارزش، پول، قیمت و غیره هیچ است») (مارکس 1973، 100).

آیا در این مفهوم روش‌شناختی، پژواکی از دکترین هستی در منطق هگل وجود دارد ؟ جمعیت، اگرچه ممکن است به نظر برسد که یک موضوع مشخص تحلیل اقتصادی را مشخص می‌کند، اما به گفته مارکس، در واقع یک اصطلاح بسیار انتزاعی است، زیرا در مورد همه جمعیت‌ها در همه سرزمین‌ها و تحت همه شرایط اجتماعی-تاریخی صدق می‌کند. اگر قرار است برای اهداف توضیحی استفاده شود، باید به تعینات خاص‌تری مرتبط باشد. به همین ترتیب، «هستی» به گفته هگل، «بی‌واسطه‌ترین» و ساده‌ترین مفهوم برای توصیف واقعیت به نظر می‌رسد زیرا در مورد همه چیز صدق می‌کند؛ اما به همین دلیل برای چنین توصیفی ناکافی است. این یک انتزاع پوچ است: «هستی، امر نامعین، در واقع هیچ است و نه بیشتر و نه کمتر از هیچ » (هگل ۱۹۶۹ب، ۸۲). برای کسب محتوای مفهومی، چیزهایی که به عنوان هستی توصیف می‌شوند باید با برخی ویژگی‌ها از چیزهای دیگر متمایز شوند و در نتیجه به «موجودات معین» تبدیل شوند. به همین ترتیب، برداشت هگل مبنی بر اینکه پیشرفت بیشتر منطق مستلزم اثبات پیوند سیستماتیک مقولات ابتدایی اندیشه است، با «سفر بازگشت» مارکس از «ساده‌ترین تعین‌ها» به یک «کلیت غنی از تعین‌ها و روابط متعدد» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۰) همسو است.

با این حال، هر چقدر هم که این تشابه چشمگیر باشد، وجه اشتراک هگل و مارکس در اینجا تنها این ایده است که انتزاعی‌ترین مفهوم به کار رفته در یک حوزه تحقیق، برای اینکه به طور مفید در تحلیل اشیاء خاص به کار گرفته شود، نیاز به مشخصات تحلیلی دارد. اگرچه بدون شک « منطق» هنگام نوشتن مقدمه در ذهن مارکس بوده است (که به هر حال وقتی به انتشار نتایج کارش رسید، آن را به عنوان بخش غیرضروری حذف کرد)، متن او نه منطق هستی یا حتی منطق مفاهیم، ​​بلکه تصویری از تحلیل و ترکیب نظری داده‌های تجربی را به کار می‌گیرد.

مارکس با مشاهده‌ی این نکته که روش صحیح تحقیق در واقع «مسیری بود که در ابتدا توسط علم اقتصاد در زمان پیدایش آن دنبال می‌شد»، نشان می‌دهد که برای این عمل نظری، نیازی به دانش هگل نیست. بنیانگذاران اقتصاد سیاسی در قرن هفدهم «همیشه با کل زنده، با جمعیت، ملت، دولت، چندین ایالت و غیره شروع می‌کنند؛ اما همیشه با کشف تعداد کمی از روابط کلی انتزاعی و تعیین‌کننده مانند تقسیم کار، پول، ارزش و غیره از طریق تحلیل به نتیجه می‌رسند.» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۰). 8 برخلاف جمعیت، این انتزاعات، ویژگی‌های اساسی سیستم اجتماعی خاص – سرمایه‌داری اولیه – را که اقتصاددانان به تحلیل آن می‌پرداختند، شناسایی می‌کنند (اگرچه آنها به اشتباه معتقد بودند که در حال کشف اصول کلی اجتماعی-تاریخی هستند). متعاقباً، اصل سنتز با «سیستم‌های اقتصادی» که از این آغازها پیروی می‌کردند و «از روابط ساده … به سطح دولت، مبادله بین ملت‌ها و بازار جهانی ارتقا یافتند» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۰-۱۰۱) نمونه‌برداری شد.

علاوه بر این، مارکس با تمام قوا تأکید می‌کند که در هر نقطه از فرآیند تحلیل تجربی و ترکیب بعدی، ما با «محصولی از تبدیل مشاهده و برداشت به مفاهیم» سروکار داریم، یعنی با «محصولی از یک ذهن متفکر که جهان را به تنها روشی که می‌تواند، تصاحب می‌کند». فیلسوفی مانند هگل، که برای او (در نتیجه جایگاهش در تقسیم کار) «جهان مفهومی به خودی خود تنها واقعیت است» و برای او «حرکت مقولات به عنوان عمل واقعی تولید ظاهر می‌شود»، ممکن است در این توهم گرفتار شود که نظام حاصل از مقولات را «به عنوان محصول مفهومی که می‌اندیشد و خود را تولید می‌کند» اشتباه بگیرد (مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۱). 9 این توهمی بود که مارکس می‌خواست با اصلاح «شیوه ایده‌آلیستی ارائه» از آن جلوگیری کند.

اگرچه مارکس از واقعیت «مشخص» که موضوع تحلیل است به عنوان «تمرکز بسیاری از تعیین‌کننده‌ها» صحبت می‌کند، اما این تعیین‌کننده‌ها خود مقوله‌هایی هستند که هیچ‌کدام از آن‌ها «هرگز نمی‌توانند وجود داشته باشند مگر به عنوان یک رابطه انتزاعی و یک‌طرفه در یک کل زنده، مشخص و از پیش داده شده». «کلیت مشخص» که از طریق سنتز نظری پس از فرآیند تحلیل به دست می‌آید «کلیتی از افکار است که در اندیشه مشخص هستند، در واقع محصولی از تفکر و درک» (همانجا). 10 در اینجا، به‌کارگیری شیوه گفتار هگلی باعث سردرگمی می‌شود. استفاده از «انتزاعی» و «مشخص» به عنوان اصطلاحاتی برای تحلیل نظریه‌ها، تنها برای نظامی مانند نظام هگل که در آن هر دو اصطلاح به عناصر شناختی اشاره دارند، واضح است، زیرا سنتز یک «مشخص» شناختی از مفاهیم (نسبتاً) «انتزاعی» در نهایت با ساختار واقعاً در حال تکامل جهان طبیعی و اجتماعی یکسان تلقی می‌شود. به این دلیل که به عنوان «مفاهیم»، انتزاعات جنبه‌هایی از واقعیت نیستند، بلکه جنبه‌هایی از تصرف مفهومی واقعیت هستند، به گفته مارکس، نمی‌توان گفت که مفاهیم حیات مستقلی دارند و چه در فرآیند تاریخ و چه در چیدمان مقولات در یک ساختار نظری، در عمل به نمایش گذاشته می‌شوند. به عبارت دیگر، نمی‌توان گفت که ارائه مقولات از یک منطق درون‌ماندگار پیروی می‌کند، بلکه باید به عنوان پدیده‌ای که تحت حاکمیت تلاش برای تبیین ویژگی‌های اساسی نظام اجتماعی مورد بررسی است، درک شود.

با این حال، باید بپرسیم که چه اصولی، اگر نه اصول یک استنتاج دیالکتیکیِ مفروض، توالی مقولات را در ساخت نظریه مارکسی هدایت می‌کنند. در تلاش برای پاسخ به این سؤال، می‌توانیم همزمان روشن کنیم که چرا مارکس مقولات منطق را شیوه‌ای مناسب برای بیان ماهیت پول از طریق بسط شکل ارزش یافت. دو مسئله اصلی برای بحث وجود دارد. اول، انتخاب مفاهیم اولیه به عنوان نقطه شروع است؛ دوم، روشی است که از طریق آن ساختار مفهومی ارزش کالا آشکار می‌شود.

نقطه شروع توسط ویژگی بنگاه اقتصادی تعیین می‌شود: همانطور که مارکس در نامه‌ای به لاسال در ۲۲ فوریه ۱۸۵۸ توضیح داد، « نقدی بر مقولات اقتصادی یا اگر مایلید، نظام اقتصاد بورژوایی که به صورت انتقادی ارائه شده است. این یک ارائه از نظام و همزمان، از طریق این ارائه، نقدی بر آن است» (مارکس و انگلس ۱۹۷۵ب، ۱۲۵). بنابراین، سرمایه همزمان تلاشی است «برای آشکار کردن قانون اقتصادی حرکت جامعه مدرن» (مارکس ۱۹۷۶الف، ۹۲) و همانطور که عنوان فرعی به ما یادآوری می‌کند، «نقدی بر اقتصاد سیاسی». همانطور که مارکس آن را درک می‌کرد، بنگاه اقتصادی او پاسخی به یک شرایط تاریخی خاص بود. بنیانگذاران اقتصاد سیاسی، همانطور که دیدیم، ابتدا مقولات اولیه را تدوین کردند. سپس این مقولات در ساخت سیستم‌های نظری به کار گرفته شدند. اما اقتصاد «فقط می‌تواند یک علم باقی بماند تا زمانی که مبارزه طبقاتی پنهان بماند یا فقط در پدیده‌های منزوی و پراکنده خود را نشان دهد». توسعه آن مبارزه پس از ۱۸۳۰ «ناقوس مرگ اقتصاد علمی بورژوایی را به صدا درآورد»؛ از این پس پیشرفت علمی تنها می‌توانست شکل نقد آن علم را به خود بگیرد (مارکس ۱۹۷۶a، ۹۶-۹۷).

مارکس با نامگذاری نوشته‌های خود در مورد اقتصاد با کلمه Kritik ، استفاده کانت از این کلمه را برای اشاره به تحقیق در مورد محدودیت‌های کاربرد مجموعه‌ای از مفاهیم در حوزه‌های خاص تحقیق ادامه داد. مسئله محدودیت‌ها زمانی مطرح می‌شود که کاربرد یک سیستم مفاهیم در یک زمینه منجر به مسائلی شود که از طریق این سیستم قابل حل نیستند. 11 نقد در این معنا با آنچه هگل Aufhebung می‌نامید (که به طور ناامیدانه، اما به طور سنتی، به عنوان “جانشینی” یا “رفع” ترجمه شده است) مطابقت دارد. Aufheben همانطور که هگل توضیح می‌دهد، معنای دوگانه‌ای دارد: “(1) پاک کردن یا لغو کردن …؛ (2) حفظ کردن یا نگه‌داشتن” (هگل 1892، 180، §96). در رابطه با نقد یک سیستم مفهومی (یا نظریه)، ایده Aufhebung شامل یک سیستم جدید است که جایگزین سیستم قبلی می‌شود اما همزمان آن را “حفظ” می‌کند، به این معنا که هم پدیده‌هایی را که موضوع نظریه قبلی را تشکیل می‌دادند و هم محدودیت‌های آن را توضیح می‌دهد.

اما در کار مارکس، چیزی بیش از رابطه بین دو نظریه مطرح است، حتی زمانی که این رابطه از نوعی باشد که اکنون معمولاً به عنوان یک انقلاب علمی توصیف می‌شود. از آنجایی که در مفهوم مارکس، نظریه‌ها باید به عنوان بازنمایی‌هایی از تجربه تنظیم‌شده اجتماعی درک شوند، نقد نظری در اینجا، این گفته هگل را تکرار می‌کند که آگاهی دیالکتیکی «به طور خاص محدود به فیلسوف نیست»، به طوری که «صحیح‌تر این است که بگوییم دیالکتیک، قانونی را بیان می‌کند که در تمام درجات دیگر آگاهی و در تجربه عمومی احساس می‌شود» (هگل 1892، 149-50، §81). در این مورد، صورت‌بندی هگل از دیالکتیک بسیار فراتر از صورت‌بندی کانت می‌رود. صورت‌بندی مارکس نشان‌دهنده توسعه بیشتر و متمایز این ایده است، زیرا او نقد اقتصاد سیاسی، یعنی Aufhebung نظری خود را نه به عنوان پاسخی به نوعی ضرورت ذاتی که در نارسایی ساختار مفهومی اقتصاد کلاسیک قرار دارد، بلکه به عنوان پاسخی که توسط گرایش بحرانی تجربه‌شده سرمایه‌داری و جنبش کارگری در پاسخ به آن، خواسته و ممکن شده است، در نظر می‌گیرد. این تجربه محدودیت‌های سرمایه بود که محدودیت‌های اقتصاد سیاسی را مطرح کرد.

نظریه مارکس در مورد جامعه سرمایه‌داری قرار نیست جایگزینی برای اقتصاد سیاسی باشد. هدف آن نه تنها نشان دادن محدودیت‌های تحلیلی نظریه اقتصادی، بلکه توضیح تسلط آن نظریه بر ساکنان سیستم نیز هست. بنابراین فصل آغازین سرمایه با بحثی تحت عنوان «بت‌وارگی کالاها» در مورد شیوه‌ای که شکل پول با پنهان کردن «خصلت اجتماعی کار خصوصی و روابط اجتماعی بین کارگران منفرد» عملکرد سیستم را مبهم می‌کند، به پایان می‌رسد (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۶۸-۱۶۹). بحث در مورد «فرمول تثلیث» در پایان جلد ۳ با هدف نشان دادن این است که چگونه نه تنها «اقتصاد عامیانه» بلکه حتی «بهترین نمایندگان» نظریه کلاسیک، با پذیرش بازنمایی‌های روابط اجتماعی توسعه‌یافته در درون خود سیستم به عنوان مقولات اساسی برای تحلیل اجتماعی، ناگزیر «کم و بیش در دام ناسازگاری‌ها، نیمه‌حقیقت‌ها و تضادهای حل‌نشده افتادند» (مارکس ۱۹۸۲، ۹۶۹).

مارکس در کتاب «سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی» در سال ۱۸۵۹، که اولین ثمره منتشر شده از تلاش‌های انجام شده در گروندریسه است ، بحران نظریه اقتصادی در آن زمان را به شرح زیر توصیف کرد:

از آنجا که تعیین ارزش مبادله‌ای توسط زمان کار به روشن‌ترین شکل توسط ریکاردو، که به اقتصاد سیاسی کلاسیک شکل نهایی آن را بخشید، فرموله و توضیح داده شده است، کاملاً طبیعی است که استدلال‌های مطرح شده توسط اقتصاددانان در درجه اول علیه او باشد.

در ادامه فهرستی از چهار نکته‌ای که می‌توان اختلاف نظر اقتصاددانان پسا-ریکاردویی را به آنها تقلیل داد، آمده است:

یک … با توجه به زمان کار به عنوان معیار ذاتی ارزش، دستمزدها چگونه باید بر این اساس تعیین شوند؟…

دو … چگونه تولید بر اساس ارزش مبادله‌ای که منحصراً توسط زمان کار تعیین می‌شود، منجر به این نتیجه می‌شود که ارزش مبادله‌ای کار کمتر از ارزش مبادله‌ای محصول آن باشد؟…

سه … ارزش مبادله‌ای کالاها… نه توسط زمان کار موجود در آنها، بلکه توسط رابطه تقاضا و عرضه تعیین می‌شود. در واقع، این نتیجه‌گیری عجیب فقط این سؤال را مطرح می‌کند که چگونه بر اساس ارزش مبادله‌ای، قیمت بازاری متفاوت از این ارزش مبادله‌ای به وجود می‌آید…

چهار … چگونه ارزش مبادله‌ای نیروهای طبیعی ایجاد می‌شود؟ (مارکس ۱۹۷۰a، ۶۱-۶۳)

یک واقعیت قابل توجه در مورد این فهرست مسائل این است که شامل خلاصه‌ای از پرسش‌های اصلی است که اقتصاد سیاسی کلاسیک به آنها پرداخته بود : توضیح توزیع محصول اجتماعی بین سه طبقه بزرگ کارگران، سرمایه‌داران و مالکان زمین، که با توضیح سیستم قیمت بازار به عنوان تنظیم‌کننده تولید اجتماعی امکان‌پذیر می‌شود.

بنابراین، دشواری‌های نظری که «از هم پاشیدگی مکتب ریکاردویی» را ایجاد کرد و «انقلاب علمی» را ضروری ساخت (مارکس ۱۹۷۲، ۸؛ مارکس و انگلس ۱۹۷۵ب، ۱۹۶-۱۹۷) در قلب خود نظریه کلاسیک قرار داشت، و در واقع (همانطور که مارکس نشان داد) در همان مفهوم کار که برای تعریف مفهوم اساسی ارزش استفاده می‌شد. بنابراین، نقد مارکس – «انقلاب علمی» او – نه صرفاً شامل بازسازی مقولات اقتصادی، بلکه شامل ساخت مجموعه‌ای دیگر از مفاهیم، ​​به صراحت اجتماعی و تاریخی بود. همانطور که انگلس گسست ناشی از نقد اقتصاد سیاسی در نظریه جامعه سرمایه‌داری را توضیح داد، آن حوزه…

با کالاها آغاز می‌شود ، از لحظه‌ای که محصولات با یکدیگر مبادله می‌شوند… با این حال، محصول… صرفاً به این دلیل یک کالا است که رابطه‌ای بین دو شخص یا جامعه به آن چیز ، یعنی محصول، پیوند می‌خورد. (انگلس ۱۹۷۰، ۲۲۶)

بر این اساس، نقطه شروع نقد مارکس باید مقوله‌ای باشد که در رابطه با جامعه سرمایه‌داری، آنطور که توسط نظریه کلاسیک نظریه‌پردازی شده است، ابتدایی‌ترین است: کالا. نتیجه آن جایگزینی این مقوله به عنوان مقوله اساسی با رابطه طبقاتی بین کارگران و سرمایه‌داران خواهد بود.

از این رو جملات آغازین سرمایه : «ثروت جوامعی که در آنها شیوه تولید سرمایه‌داری حاکم است، به صورت «مجموعه‌ای عظیم از کالاها» ظاهر می‌شود؛ کالای منفرد به صورت شکل ابتدایی آن ظاهر می‌شود» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۲۵). کلمه «ظاهر می‌شود» ( erscheint ) اولین نکته‌ای است که در صورت تمایل می‌توانیم تأثیر منطق هگل را بر کتاب مارکس تشخیص دهیم، زیرا در کاربرد هگل، این کلمه نشان‌دهنده تمایز بین پدیده قابل مشاهده و جوهره اساسی است (به هگل ۱۸۹۲، ۲۳۹ به بعد، §۱۳۱ به بعد مراجعه کنید). در اینجا به جایی اشاره می‌کند که نقد مارکس، با نشان دادن ناکافی بودن مفهوم کالا برای تحلیل سرمایه‌داری به عنوان شیوه‌ای از انباشت ثروت، نظریه کلاسیک را دگرگون خواهد کرد.

بنابراین، مارکس با تحلیل کالا آغاز می‌کند. او روشن می‌کند که آنچه مورد تحلیل قرار می‌گیرد، کالایی است که توسط سنت کلاسیک نظریه‌پردازی شده است، و در پاورقی‌هایی، گزاره‌های اساسی متن خود را به نوشته‌های کلاسیک مرتبط می‌کند. نتیجه این تحلیل، توصیف کالا به عنوان شیئی با ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای است، «رابطه‌ای کمی… که در آن ارزش‌های مصرفی از یک نوع با ارزش‌های مصرفی از نوع دیگر مبادله می‌شوند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۲۶). شکل ارزش مصرفی، شکلی که باید در آن شناخته شود، همان شکل کالا به عنوان یک نوع از خودِ شیء است. برای اینکه ارزش مبادله‌ای قابل شناخت باشد، باید نوعی «شکل ظاهری» نیز داشته باشد. مانند همیشه، «ظاهر» نشان می‌دهد که ارزش مبادله‌ای نشان‌دهنده‌ی ویژگی اساسی‌تری از یک کالا، یعنی ارزش آن، است. مارکس در بخش ۳ از این فصل اول، ارزش مبادله‌ای را به عنوان شکل ارزش با جزئیات فراوان بررسی می‌کند. اینجاست که طنازی او با واژگان هگلی بیش از همه آشکار می‌شود، جایی که مارکس می‌خواهد «توسعه‌ی بیان ارزشِ نهفته در رابطه‌ی ارزشی کالاها را از ساده‌ترین و تقریباً نامحسوس‌ترین شکل آن تا شکل خیره‌کننده‌ی پولی ردیابی کند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۳۹). در اینجا، اگر جایی باشد، منطق دیالکتیکی خواهیم یافت. بنابراین، بیایید به شیوه‌ی این توسعه نگاهی بیندازیم.

دیالکتیکی که هگل قصد دارد در استدلال منطق دنبال کند، می‌تواند (با تمام تحریفات ایجاز) به شرح زیر توصیف شود: یک مقوله، که در ابتدا در زبان عادی یافت می‌شود، برای توصیف یا واقعیت ضروری نشان داده می‌شود، اما همچنین منجر به توصیف نامنسجم یا «متناقض» واقعیت می‌شود. این امر، اثبات اجتناب‌ناپذیری یک مقوله دیگر را فراهم می‌کند که حل تناقض کشف شده در کاربرد مقوله قبلی را ممکن می‌سازد. زنجیره مقولات ساخته شده به این روش، (به نقل از تفسیر روشن چارلز تیلور) نشان می‌دهد که «مفاهیم مقولاتی ما، آنطور که معمولاً آنها را درک می‌کنیم، که به دلیل ضرورت بنیادی به هم مرتبط نیستند، به نوعی متناقض هستند؛ و این تناقض تنها با دیدن آنها به عنوان مرتبط در یک ساختار منطقی قابل حل (یا در واقع، آشتی) است» (تیلور ۱۹۷۵، ۲۲۷). در واقع، همانطور که تیلور و دیگر شاگردان هگل اشاره کرده‌اند، توالی واقعی مفاهیم در منطق هگل دقیقاً از این طرح پیروی نمی‌کند، و همچنین انتقال از یک مقوله به مقوله بعدی اغلب به طور قانع‌کننده‌ای ضروری نشان داده نمی‌شود. باید گفت که حتی در بهترین موارد، برخلاف محتمل یا روشنگر بودن، ضرورت انتقال بین مقوله‌ها در دیالکتیک هگلی – و از این رو منطق بودن آن – به طور قانع‌کننده‌ای بیان نشده است. هگل، به هر حال، به سادگی آن را تأیید می‌کند. با این وجود، الگوی این «منطق دیالکتیکی» به نظر می‌رسد الگویی برای تحلیل مارکس از شکل ارزش در سرمایه باشد .

بنابراین او بخش ۳ فصل اول را با نتایجی که (در بخش ۱) نشان داده شده است، آغاز می‌کند که کالاها ماهیت دوگانه‌ای دارند، هم به عنوان ارزش مصرفی و هم به عنوان ارزش مبادله‌ای، به طوری که می‌توانند «فقط تا جایی که دارای شکل دوگانه، یعنی شکل طبیعی و شکل ارزشی هستند، به عنوان کالا ظاهر شوند». شکل ارزشی مورد نیاز برای همه در پول شناخته شده است، که ارزش کالاها را در مقابل «اشکال طبیعی رنگارنگ ارزش‌های مصرفی آنها» نشان می‌دهد. ارزش، که ویژگی همه کالاها است، فقط در شکل یک کالای خاص، یعنی پول-کالا، نشان داده می‌شود.۱۲ اما چگونه می‌تواند چنین باشد؟ پول چگونه ارزش کالاها را نشان می‌دهد؟ بخش ۲ نشان داده است که کالاها به عنوان ارزش، بیان یک «جوهر اجتماعی»، کار انتزاعی، هستند، به طوری که ویژگی آنها به عنوان ارزش «بنابراین صرفاً اجتماعی است. از این امر بدیهی نتیجه می‌شود که فقط می‌تواند در رابطه اجتماعی بین کالا و کالا ظاهر شود»، یعنی در ارزش مبادله‌ای. این امر تناقض آشکار زیر را ایجاد می‌کند: ارزش، که ویژگی کالاها است، فقط در رابطه بین کالاها قابل مشاهده است. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد ارزش همزمان یک ویژگی فردی و یک ویژگی رابطه‌ای است. با حل این تناقض است که مارکس تلاش می‌کند شکل ارزش، یعنی پول، را بر اساس مقوله ارزش مبادله‌ای توضیح دهد (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۳۸-۱۳۹).

ارزش یک کالا چگونه نشان داده می‌شود؟ مارکس، مطابق با دستورالعمل روش‌شناختی خود، با «ساده‌ترین رابطه‌ی ارزشی»، یعنی رابطه‌ی یک کالا با کالایی دیگر از نوع متفاوت، آغاز می‌کند. تفاوت بین نقش‌هایی که دو کالای درگیر ایفا می‌کنند، به عنوان ساده‌ترین بیان ارزش یک کالای واحد، در این رابطه اساسی است. اگر مقدار y از کالای B، ارزش مبادله‌ای مقدار x از کالای A باشد، آنگاه شکل طبیعی A نشان‌دهنده‌ی ارزش مصرفی آن و شکل طبیعی B نشان‌دهنده‌ی ارزش A است: y چیزی است که مقدار x از A ، بر حسب B، می‌ارزد. معادله‌ی A و B به عنوان قابل مبادله، نشان‌دهنده‌ی ویژگی آنها به عنوان ارزش است، در مقابل ویژگی آنها به عنوان ارزش‌های مصرفی، که نسبت به آن متفاوت هستند و قابل مبادله نیستند. اما بنابراین، ویژگی ارزشی هر یک فقط در پیکره‌ی ارزش مصرفی دیگری قابل مشاهده است.

تحلیل اقتصاددانان کلاسیک از ارزش به عنوان کار، توضیح می‌دهد که چرا کالاها دارای ارزش هستند، اما توضیح نمی‌دهد که چرا باید در عمل مبادله بفهمیم که آن ارزش چیست. اما وقتی متوجه شویم که این عمل، به عنوان معادلۀ دو کالا، معادلۀ انواع کاری است که آنها را تولید کرده است، می‌توانیم بفهمیم که چرا ویژگی کلیِ محصول کار بودن، در قابلیت مبادله نمود پیدا می‌کند. «تنها بیان هم‌ارزی بین انواع مختلف کالاها است که با تقلیل انواع مختلف کارِ نهفته در انواع مختلف کالا به کیفیت مشترک آنها یعنی کار انسانی به طور کلی، ویژگی خاص کارِ مولد ارزش را آشکار می‌کند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۳۹-۴۲). (این از نتیجه‌گیری مارکس در بخش ۲ مبنی بر اینکه «فقط محصولاتِ اعمالِ کارِ مستقل از یکدیگر، که به صورت جداگانه انجام می‌شوند، می‌توانند به عنوان کالا در مقابل یکدیگر قرار گیرند» [مارکس ۱۹۷۶a، ۱۳۲]، ناشی می‌شود. در چنین شرایط تولیدی، هیچ بازنمایی از کار اجتماعی، جدا از انواع خاصی که آن را خارج از مبادله تشکیل می‌دهند، وجود ندارد.)

یعنی: ارزش فقط می‌تواند در رابطه بین دو چیز مختلف که توسط عمل مبادله برابر شده‌اند، بیان شود؛ در رابطه ارزشی خود با B، A «بیش از آنچه بدون آن است، دلالت دارد، همانطور که برخی از مردان وقتی درون یک یونیفرم زربافت هستند، بیشتر از آنچه در غیر این صورت ارزش دارند، به حساب می‌آیند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۴۳). این قیاس فقط یک شوخی نیست. مانند استفاده از زربافت برای نشان دادن اقتدار، استفاده از مبادله کالا برای نشان دادن شخصیت اجتماعی کار، یک نهاد اجتماعی-تاریخی است، نه یک واقعیت طبیعی. به گفته مارکس، این امر با این واقعیت نشان داده می‌شود که مبادله کالا حتی توسط نظریه‌پرداز درخشانی مانند ارسطو، تا زمان ظهور شکلی از جامعه که در آن مفهوم عموماً پذیرفته شده از برابری انسان، ایده برابر دانستن همه اشکال کار را ممکن ساخته بود، به طور کامل قابل درک نبود – مفهومی که «فقط در جامعه‌ای ممکن شد که در آن شکل کالا، شکل جهانی محصول کار است، از این رو رابطه اجتماعی غالب، رابطه بین انسان‌ها به عنوان دارندگان کالاها است.» بنابراین «تنها یک دوره‌ی تاریخی خاص از توسعه‌ی [اجتماعی] است که کار صرف‌شده در تولید یک کالای مفید را به عنوان یک ویژگی «عینی» آن کالا، یعنی به عنوان ارزش آن، ارائه می‌دهد» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۵۲-۱۵۴).

تا اینجا، آنچه مارکس مدعی نشان دادن آن است این است که تحت شرایط تاریخی خاص – در واقع شرایط سرمایه‌داری – کار صرف‌شده در واحدهای تولیدی منفرد، (فقط) زمانی به کار اجتماعی تبدیل می‌شود که محصولات آن واحدها مبادله شوند، به طوری که ویژگی اجتماعی کار صرف‌شده در تولید هر کالایی (فقط) با قابلیت مبادله آن و مقدار آن کار اجتماعی (فقط) با مقدار کالاهایی که می‌توان با آنها مبادله کرد، نشان داده می‌شود. در واژگان اقتصاد، ارزش (فقط) با ارزش مبادله‌ای نشان داده می‌شود. مارکس ادعا می‌کند؛ علاوه بر این، توضیح این موضوع در اصل به معنای توضیح معمای پول است. او توجیه خود از این ادعا را با مجموعه‌ای از عبارات هگلی‌ترین ارائه می‌دهد:

ما بی‌درنگ نارسایی شکل ساده‌ی ارزش را درک می‌کنیم: این یک شکل جنینی است که باید پیش از آنکه بتواند به شکل قیمت [که در آن ارزش با مقداری پول نشان داده می‌شود] برسد، یک سری دگردیسی را پشت سر بگذارد (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۵۴)

در اینجا ما یکی از استعاره‌های مورد علاقه هگل برای توسعه مفهومی، یعنی رشد ارگانیک، و اساساً این پیشنهاد را داریم که «ناکافی بودن» شکل ساده است که نیاز به ظهور شکل قیمت – پول – دارد. اما ظهور «منطق دیالکتیکی» در اینجا گمراه‌کننده است. ناکافی بودن شکل ساده منطقی نیست، بلکه عملی و مادی است: این شکل ساده به عنوان شیوه‌ای برای نمایش ارزش در نظامی که در آن همه کالاها به عنوان محصولات کار همگن (اجتماعی) تصور می‌شوند، کافی نخواهد بود. برای تحقق این امر، ارزش باید در قالب کالایی نمایش داده شود که همه کالاهای دیگر بتوانند همزمان از طریق مبادله با آن معادل شوند.

همانطور که مارکس چند پاراگراف بعد می‌گوید، «شکل ساده‌ی ارزش به طور خودکار به شکل کامل‌تری تبدیل می‌شود» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۵۴). اگرچه این لفاظی («از آن می‌گذرد») نیز از هگل گرفته شده است، اما مارکس باز هم چیزی بسیار سرراست در ذهن دارد. با توجه به اینکه ارزش یک کالا در قالب کالای دیگری نمایش داده می‌شود، شکل طبیعی آن کالای دیگر اهمیتی ندارد. آنچه مهم است این است که یک کالا باید این نقش را در رابطه با سایر کالاها ایفا کند، زیرا تنها از این طریق است که ارزش به خودی خود، برخلاف ارزش یک یا چند کالای خاص، می‌تواند نمایش داده شود. شکل ارزش، شکلی نیست که ارزش به خود می‌گیرد (مانند ظهور ذات در هگل)، بلکه شکلی است که در آن افراد چیزی را نشان می‌دهند، یعنی شخصیت اجتماعی کار خود را. این استدلال نه به منطق ادعایی تضاد و حل و فصل، بلکه به شرح تدریجی الزامات (عملی) یک عمل اجتماعی بستگی دارد.

به بیان دو روش مارکس، تحلیل پول با جداسازی مفهومی شکل ابتدایی رابطه بین یک کالا و مبلغی پول، یعنی رابطه مبادله بین کالاها، آغاز می‌شود. در ترکیب با مفهوم اساسی‌تر اینکه مبادله در اقتصاد سرمایه‌داری به عنوان وسیله‌ای برای اجتماعی شدن کار خصوصی عمل می‌کند، ضرورت وجود شکلی مبتنی بر رابطه مبادله، برای نمایش ارزش به عنوان یک ویژگی مشترک بین همه کالاها (به عنوان سهمی در محصول اجتماعی) نشان داده می‌شود. به این ترتیب مارکس این واقعیت را توضیح می‌دهد که ارزش کالا تنها در قالب معادل پولی قابل نمایش است (به بیان هگلی، «ظاهر می‌شود»).

درست است که واژگان منطق در سراسر این استدلال به اشکالی وجود دارد که من در اینجا به آنها نپرداخته‌ام؛ بنابراین، بخش زیادی از بحث در بخش ۳، دیالکتیک کمیت و اندازه‌گیری را به یاد می‌آورد که دکترین هستی را به دکترین ذات پیوند می‌دهد. اما در اینجا نیز ظاهر «یک ساختار پیشینی» ناشی از شیوه بیان، توسط موضوع واقعی استدلال رد می‌شود. بنابراین، به عنوان مثال، این ادعای مهم که «مقادیر چیزهای مختلف تنها زمانی از نظر کمی قابل مقایسه می‌شوند که به یک واحد تقلیل یافته باشند» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۴۱) در اصل «وارونگی ماتریالیستی» از تلقی هگل از کمیت نیست، بلکه مستقیماً از بحث سیسموندی در مورد ارزش در مطالعاتی در مورد اقتصاد سیاسی که توسط مارکس در مطالعات مقدماتی خود برای گروندریسه مورد مطالعه و گزیده‌برداری قرار گرفته است، مشتق می‌شود (شریدر ۱۹۸۰، ۱۲۸ به بعد). ۱۲۸ به بعد). خلاصه اینکه، هیچ دلیلی وجود ندارد که ما، همانطور که فرد شریدر پیشنهاد می‌کند، توضیح خود مارکس در مورد جایگاه منطق هگل در اثرش از گروندریسه را نپذیریم : «هیچ برداشت بدی از هگل، هیچ روح جهانی آشکار شده‌ای به عنوان سرمایه، و هیچ نیازی به رمزگشایی از هویت بین حرکت‌های هستی و ارزش وجود ندارد.» بلکه استفاده‌ی عمل‌گرایانه از شیوه‌ی بیان هگل از ارتباط متقابل سیستماتیک مقولات «برای آوردن گزاره‌های نظریه پول، که از قبل برای تمام اصول اساسی آن» بر اساس ایده‌های استورچ و سیسموندی، «در یک رابطه‌ی متقابل سیستماتیک» وجود دارد (شریدر ۱۹۸۰، ۱۳۶).

این موضوع هنوز ما را با این پرسش‌ها مواجه می‌کند که چرا مارکس شیوه‌ی بیان هگلی را تا این حد مطلوب یافت، و در نهایت، صحبت از دیالکتیک مارکسی چه معنایی می‌تواند داشته باشد.

گروندریسه ، همانطور که شریدر نشان داده است، کلید پاسخ به اولین سوال از این دو سوال را ارائه می‌دهد. مهم است به یاد داشته باشیم که مارکس بررسی انتقادی خود از اقتصاد سیاسی را نه با هدف تدوین منطق مقولات اقتصادی، بلکه به دلیل تمایل به درک ماهیت گرایش به بحران در اقتصاد سرمایه‌داری (“قانون حرکت”) انجام داد. این امر، او را از طریق ادبیات مربوط به پول و بانکداری، همزمان با نظریه‌پردازی اقتصادی بورژوایی و با تلاش‌های پرودونی (و سوسیالیست‌های آرمان‌شهری انگلیسی) برای تدوین یک سیاست ارزی سوسیالیستی، که روابط تولید و توزیع را “با تغییر در ابزار گردش، در سازماندهی گردش” متحول می‌کند، روبرو کرد. در مخالفت با چنین دیدگاه‌هایی، مارکس استدلال کرد که هیچ شکلی از پول “قادر به غلبه بر تضادهای ذاتی در رابطه پولی نیست” و چنین پروژه‌هایی “فقط می‌توانند امیدوار باشند که این تضادها را به یک شکل یا شکل دیگر بازتولید کنند” (مارکس 1973، 122-23). بنابراین، در وهله اول، یک مسئله سیاسی مشخص بود که مارکس را به تمرکز بر این پرسش‌ها سوق داد: «آیا خودِ نظام مبادله بورژوایی، ابزار مبادله خاصی را ایجاب نمی‌کند؟ آیا لزوماً معادل خاصی برای همه ارزش‌ها ایجاد نمی‌کند؟» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۲۷).

مارکس با نشان دادن این نکته استدلال می‌کند که در یک سیستم بازار کالا، زمان کار اجتماعی نمی‌تواند مستقیماً نمایش داده شود، بلکه فقط در قالب ارزش مبادله، به ویژه در قالب قیمت، قابل نمایش است، به طوری که هرگونه تلاشی برای نمایش کار انتزاعی، مثلاً توسط «قیمت‌های زمان»، تنها منجر به ایجاد شکل جدیدی از پول خواهد شد. در جریان انجام این نمایش، مارکس ناگهان به این درک می‌رسد که کلید نظریه پول او چیست: «از آنجا که زمان کار به عنوان معیار ارزش فقط به صورت ایده‌آل وجود دارد، نمی‌تواند به عنوان ماده‌ای برای مقایسه قیمت‌ها عمل کند. (در اینجا و در عین حال، مشخص می‌شود که چگونه و چرا رابطه ارزشی وجود مادی جداگانه‌ای در پول پیدا می‌کند. این موضوع باید بیشتر بسط داده شود)» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۴۰).۱۳ درک ارزش به عنوان یک ایده انتزاعی که مارکس در سیسموندی کشف کرده بود، و درک پول به عنوان یک «اصطلاح رایج مقایسه» بین تمام کالاها که او در کتاب « بازارهای اقتصاد سیاسی» استورچ یافت، یافت شد (شریدر ۱۹۸۰، ۱۲۶ به بعد). بینش خود مارکس این ایده بود که رابطه انتزاعی بین کالاها به عنوان محصولات کار اجتماعی باید توسط چیزی متمایز از خود کالاها نشان داده شود. بنابراین، پول به عنوان شکل ارزش، وسیله‌ای برای نمایش زمان کار انتزاعی فراهم می‌کند. پول تجسم مادی یک ایده است: «چنین نمادی مستلزم شناخت عمومی است؛ فقط می‌تواند یک نماد اجتماعی باشد؛ در واقع، چیزی بیش از یک رابطه اجتماعی را بیان نمی‌کند» (مارکس ۱۹۷۳، ۱۴۲).

این ایده، در واقع، به عنوان بازنمایی روابط اجتماعی که سرمایه‌داری را به عنوان یک سیستم تشکیل می‌دهند، مطرح شده است. اگرچه «افراد اکنون تحت حاکمیت انتزاعات هستند »، اما این انتزاعات یا ایده‌ها «چیزی بیش از بیان نظری آن روابط مادی که ارباب و آقای آنها هستند» نیستند (مارکس ۱۹۷۳، ۱۶۴). این روابط در نهایت – در پیشرفت نظریه در سرمایه ( و قبل از آن در گروندریسه ) – باید بر اساس رابطه بین کنترل‌کنندگان ابزار تولید و کسانی که چیزی جز توانایی کار ندارند، توصیف شوند. به بیان ساده، کار می‌تواند به عنوان کار تولیدکننده کالا اجتماعی شود، تنها زمانی که توانایی کار، خود به یک کالا تبدیل شده باشد. برای اینکه محصول کار، ویژگی ارزش را که با قابلیت مبادله آن در برابر پول نشان داده می‌شود، داشته باشد، آن کار باید کار مزدی باشد. به عبارت دیگر، کار مزدی و سرمایه نه تنها انواع کالا هستند، بلکه انواع اساسی هستند که وجود آنها به تنهایی وجود یک سیستم اجتماعی تحت حاکمیت روابط ارزشی را ممکن می‌سازد (به مارکس ۱۹۷۳، ۲۲۴-۲۵ مراجعه کنید).

آشکار شدن این حقیقت، نتیجه نهایی نقد مارکس از اقتصاد سیاسی است. هدف این نقد، نشان دادن این است که چگونه مقولات نظریه اقتصادی، نظام‌مندسازی بازنمایی‌های روابط اجتماعیِ تعیین‌کننده جامعه سرمایه‌داری در زبان و تفکر روزمره را نشان می‌دهند. این بازنمایی‌ها به عنوان توصیف‌های منطقی نهایی از ساختارها و نیروهایی – «اقتصاد» – در نظر گرفته می‌شوند که تجربه اجتماعی را تنظیم می‌کنند، صرفاً به این دلیل که در سرمایه‌داری، روابط اجتماعی تولید هیچ شکل دیگری از بازنمایی جز ارزش کالا و پول ندارند. همانطور که مارکس این موضوع را در بخش پایانی فصل اول سرمایه توضیح داد :

مغز تولیدکننده خصوصی، خصلت اجتماعی دوگانه کار خود را [به صورت مشخص و انتزاعی] تنها در اشکالی که در مراودات عملی، در مبادله محصولات، ظاهر می‌شوند، منعکس می‌کند… خصلت ارزشی محصولات کار تنها زمانی کاملاً تثبیت می‌شود که به عنوان مقادیر ارزش عمل کنند. این مقادیر، مستقل از اراده، آگاهی قبلی و اعمال مبادله‌کنندگان، پیوسته تغییر می‌کنند.

از این رو، اگرچه مقولات اقتصاد بورژوایی تنها اشکالی از تفکر هستند، اما «از نظر اجتماعی معتبر و بنابراین عینی» هستند (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۶۶-۱۶۹). یعنی، آنها دارای ویژگی یک سیستم مستقل هستند، اگرچه «ویژگی اشیاء سودمند که ارزش هستند، به همان اندازه که زبان آنهاست، محصول اجتماعی انسان‌ها نیز هست» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۶۷).

به همین دلیل، می‌توان درک کرد که چگونه منطق دیالکتیکی هگل، بلاغت جذاب و مقاومت‌ناپذیری را برای مارکس فراهم کرد تا نظام مقولات اقتصادی را که کنش اجتماعی را در جامعه سرمایه‌داری ساختار می‌دهند، به تصویر بکشد. توهم هگل مبنی بر اینکه مفاهیم او خود، جنبش برخورد سیستماتیک او با شناخت را ایجاد کرده‌اند، منعکس‌کننده توهم بشر تحت سرمایه‌داری است که روابط اجتماعی که محصول تاریخی خودشان هستند، زندگی اجتناب‌ناپذیر خود را دارند.13 در عین حال، اگرچه به معنای دقیق کلمه یک منطق نیست، اما نظام هگلی شامل شرحی بسیار پیچیده از نظریه‌پردازی، به‌ویژه در علوم اجتماعی، بود که بر ارتباط متقابل مقولات نظری تأکید می‌کرد.

اما ویژگی اساسی دیدگاه هگلی که مارکس به خاطر آن به عنوان «متفکری توانا» از او تجلیل کرد، ایده دیالکتیک به مثابه تحقق یافته در تاریخ اجتماعی بود، به عنوان اصلی (همانطور که مارکس در مقدمه سرمایه بیان کرد ) که بر اساس آن «هر شکل توسعه یافته تاریخی» باید به عنوان موجودی در حالت سیال، در حرکت و بنابراین «گذرا» تصور شود. بیان این ایده توسط هگل در واقع نمایانگر «رازآلودگی» بود، همانطور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی توضیح داد ، به دلیل تمایل روشنفکران (او به سنتی فکر می‌کند که با روشنگری آغاز شد و در فیلسوفان آلمانی نیمه اول قرن نوزدهم اشکال جدیدی به خود گرفت) به دیدن ایده‌ها، یعنی جوهره حرفه خود، به عنوان عوامل تعیین کننده تاریخ. بنابراین، برای کسی مانند هگل بسیار آسان است که «نظمی در این حاکمیت ایده‌ها ایجاد کند، ارتباطی عرفانی بین ایده‌های حاکم متوالی [در دوره‌های تاریخی مختلف] اثبات کند، که با در نظر گرفتن آنها به عنوان «اشکال خود-تعیینی مفهوم» حاصل می‌شود (این امر به این دلیل امکان‌پذیر است که این ایده‌ها به دلیل مبنای تجربی خود واقعاً با یکدیگر مرتبط هستند و به این دلیل که، به عنوان ایده‌های صرف، به تمایزات خود-متمایز، تمایزاتی که توسط اندیشه ایجاد می‌شوند، تبدیل می‌شوند)» (مارکس و انگلس ۱۹۷۶، ۶۲).

در مقابل، دیالکتیک مارکسی نه یک نظریه تاریخ است و نه یک «روش» خاص برای ساخت نظریه، بلکه اصل نقد ایدئولوژی است. این نقد در درجه اول منطقی نیست، بلکه انسان‌شناختی و تاریخی است، به این معنا که هدف آن نشان دادن این است که نارسایی‌های نظریه اقتصادی برای درک واقعیت سرمایه‌داری به دلیل عملکرد آن در در نظر گرفتن اشکال تعاملات اجتماعی – که در واقع محصول تاریخ بشر هستند – به جای ساختارهای اجتناب‌ناپذیر است. در نتیجه، «چیزی که فقط برای این شکل خاص از تولید معتبر است… یعنی این واقعیت که ویژگی اجتماعی خاص کارهای خصوصی که مستقل از یکدیگر انجام می‌شوند، شامل برابری آنها به عنوان کار انسانی است و در محصول، شکل وجود ارزش را به خود می‌گیرد، برای کسانی که درگیر روابط تولید کالایی هستند… به همان اندازه معتبر است که این واقعیت که تجزیه علمی هوا به اجزای تشکیل‌دهنده آن، خود جو را در پیکربندی فیزیکی‌اش بدون تغییر باقی می‌گذارد» (مارکس ۱۹۷۶a، ۱۶۷). [14] بنابراین، نقد این دیدگاه تلاشی برای نشان دادن «خود-توسعه‌ای مفاهیم» نیست، بلکه تلاشی برای توضیح توسعه مفاهیم توسط «افراد واقعی» (همانطور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی بیان می‌کند ) است که فعالیت آنها تاریخ جامعه را تشکیل می‌دهد.

۱.برای بحث مفصل در مورد مقولات هگلی در گروندریسه ، به شریدر ۱۹۸۰، ۱۱۳-۴۵ مراجعه کنید.

۲.رجوع کنید به اومالی و شریدر ۱۹۷۷.

۳.رجوع کنید به انتقاد مارکس از تلاش لاسال برای هگلی کردن اقتصاد سیاسی: «او به قیمت جانش خواهد آموخت که رساندن یک علم از طریق نقد به نقطه‌ای که بتوان آن را به صورت دیالکتیکی ارائه کرد، چیزی کاملاً متفاوت از به‌کارگیری یک سیستم منطقی انتزاعی و آماده برای صرفاً ایده‌هایی از چنین سیستمی است.» مارکس به انگلس، ۱ فوریه ۱۸۵۸، در مارکس و انگلس ۱۹۷۵ب، ۱۲۳.

۴.همانطور که جان مفام مشاهده کرده است، نحوه برخورد با پول در کتاب سرمایه کاملاً متفاوت از نحوه برخورد در گروندریسه است ، که در آن مارکس در واقع «بحثی کاملاً هگلی در مورد «گذار از ارزش به پول»» را انجام می‌دهد – بحثی که در اثر بعدی با تحلیل آنچه مارکس «روابط واقعی» جامعه می‌نامید، جایگزین شد (به مفام ۱۹۷۹، ۱۶۱ مراجعه کنید).

۵.برای بحث بیشتر در مورد انکار مارکس مبنی بر اینکه نظریه‌ای در مورد تاریخ دارد، در چارچوب رد امکان وجود یک نظریه عمومی در مورد جامعه، به Mattick, Jr. 1986a, c  مراجعه کنید.

۶.ترجمه اصلاح شده است. رجوع کنید به مارکس و انگلس ۱۹۶۲، ۲۷.

۷.از این رو، او در «یادداشت‌هایی درباره واگنر» در سال ۱۸۸۰ نوشت که در سرمایه «من از «مفاهیم» شروع نمی‌کنم، بنابراین از «مفهوم ارزش» شروع نمی‌کنم»، بلکه از «ساده‌ترین شکل اجتماعی که محصول کار در جامعه معاصر در آن ارائه می‌شود»، یعنی کالا، شروع می‌کنم. بر این اساس، او اصرار دارد که « روش تحلیلی او … هیچ وجه مشترکی با روش آکادمیک آلمانی برای پیوند مفاهیم ندارد» (مارکس ۱۹۷۵ب، ۱۹۸، ۲۰۱).

۸.چند صفحه قبل‌تر، تولید، توزیع، مبادله و مصرف را می‌بینیم که به عنوان «یک قیاس منظم» به عنوان نمونه‌هایی از سه‌گانه‌ی عمومیت، خاصت و تکینگی از دکترین ذات در منطق توصیف شده‌اند. مارکس می‌گوید: «این مسلماً یک انسجام است – اما انسجامی سطحی» (مارکس ۱۹۷۳، ۸۹). همین مدل در چیدمان مطالب در یکی از طرح‌های تحلیل سرمایه که در گروندریسه ترسیم شده است، دنبال می‌شود ( مارکس ۱۹۷۳، ۲۷۵)، اما از بحث بیشتر کنار گذاشته می‌شود.

۹.البته مارکس انکار نکرد که پدیده‌هایی که توسط مقولات ساده‌تر مفهوم‌سازی می‌شوند، ممکن است «وجود تاریخی یا طبیعی مستقلی داشته باشند که مقدم بر» پدیده‌های پیچیده‌تر باشد. بنابراین، پول، که برای نظام تولید سرمایه‌داری اساسی است، قبل از به وجود آمدن سرمایه وجود داشته است. اما به طور کلی اینطور نیست که «مسیر تفکر انتزاعی، که از ساده به ترکیبی می‌رسد، با فرآیند تاریخی واقعی [مطابقت دارد]. بنابراین، اولویت توضیحی مفاهیم نسبت به تحلیل یک یا چند نظام اجتماعی خاص، نه توالی تاریخی نهادهای اجتماعی را منعکس می‌کند و نه توضیح می‌دهد، بلکه کاملاً تابعی از ماهیت نظام خاص مورد بررسی است (به مارکس ۱۹۷۳، ۱۰۲ مراجعه کنید).

۱۰.توصیف هگل از پیشرفت دیالکتیکی این مفهوم را با این عبارت مقایسه کنید: «مشخص شده به عنوان آغاز از تعین‌های ساده، و تعین‌های بعدی غنی‌تر و ملموس‌تر می‌شوند » (هگل ۱۹۶۹ب، ۸۴۰).

۱۱.به بحث جالب در ویت-هانسن ۱۹۶۰، ۹ به بعد مراجعه کنید.

۱۲.رجوع کنید به نامه مارکس به انگلس در ۲ آوریل ۱۸۵۸: «از تضاد بین خصلت عمومی ارزش و وجود مادی آن در یک کالای خاص و غیره… مقوله پول پدید می‌آید» (مارکس و انگلس ۱۹۷۵ب، ۱۲۷).

۱۳.در واقع، هربرت اشنادلباخ، در مقاله‌ای بسیار جذاب، اظهار داشته است که «شکل منطق هگلی، خود به عنوان نظامی مستقل از جهان‌بینی که بورژوازی روابط اجتماعی خود را در آن تصور می‌کند، نیست» (اشنادلباخ، ۱۹۷۰، ۵۹).

۱۴.بحث بیشتر در مورد این اصل منجر به برداشت مارکس از رابطه بین آنچه او «شالوده مادی» و «روبنای ایدئولوژیک» واقعیت اجتماعی می‌نامید، می‌شود؛ به Mattick, Jr. 1986b، به‌ویژه فصل ۵ مراجعه کنید.

«فرودگاه» مخفی حزب‌الله توسط ارتش اسرائیل کشف شد

«فرودگاه» مخفی حزب‌الله توسط ارتش اسرائیل کشف شد

۵۰ پهپاد ایرانی در یک تونل عظیم در روستای شیعه‌نشین مجدل زون که یکی از مهم‌ترین و مخفی‌ترین دژهای این سازمان تروریستی به شمار می‌رود. نیروهای واحد مهندسی رزمی «یاهالوم» روزها برای ردیابی این مکان تلاش کردند و سرانجام آن را در نزدیکی خانه‌های مسکونی، یک مدرسه و یک مسجد یافتند. گمان می‌رود این تونل که در حمله نیروی هوایی اسرائیل در سال ۲۰۲۴ مسدود شده بود، بخشی از شبکه پهپادی حزب‌الله بوده باشد.

نویسنده: آوی کوهن | تاریخ انتشار: ۲۰۲۶/۰۶/۲۱

روستای شیعه‌نشین مجدل زون در جنوب صور که در ارتفاع ۴۴۰ متری از سطح دریا واقع شده است، سال‌ها به عنوان یکی از مهم‌ترین و مخفی‌ترین دژهای حزب‌الله شناخته می‌شد. روی زمین، خانه‌ها، یک مسجد و یک مدرسه قرار داشت؛ اما زیر آن‌ها، زیرساخت نظامی وسیعی با کمک ایران ساخته شده بود که شامل یک تونل عظیم، انبارهای مواد منفجره، کارگاه مونتاژ پهپاد و سیستم پرتاب پهپاد برای حمله به اسرائیل بود. تنها پس از تصرف این روستا توسط نیروهای تیپ ۵۵۱ بود که تصویر کاملی از آنچه اکنون نظامیان آن را «روستایی که یک قلعه است» می‌نامند، آشکار شد.

حدود یک هفته و نیم پیش، نیروهای تیپ ۵۵۱ (یک تیپ کماندویی ذخیره)، تصرف مجدل زون در جنوب لبنان را تکمیل کردند. این روستا که به همراه منطقه «راس البیاضه» بر منطقه صور مشرف است و بر اراضی پیرامونی تسلط دارد، سال‌ها یک دارایی استراتژیک برای حزب‌الله محسوب می‌شد. این تیپ که از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ در غزه، لبنان و سوریه جنگیده و ۲۲ تن از سربازان خود را از دست داده است، این بار به یکی از مهم‌ترین مراکز قدرت این سازمان در جنوب لبنان دست یافت.

مجدل زون صرفاً یک روستای شیعه‌نشین حامی حزب‌الله نبود، بلکه به عنوان پایگاه مرکزی «نیروهای رضوان» و شبکه پهپادی این سازمان عمل می‌کرد. از دو آپارتمان ساخته‌شده روی خط‌الراسی که بر منطقه مشرف بود، پهپادها به سمت نیروهای ارتش اسرائیل و شهرک‌های واقع در امتداد مرزهای شمالی در الجلیل پرتاب می‌شدند. این آپارتمان‌ها که در جریان درگیری‌ها شناسایی شدند، به عنوان مواضع عملیاتی و پرتاب پهپادهایی خدمت می‌کردند که در ماه‌های اخیر به یکی از تهدیدهای اصلی علیه نیروها و ساکنان شمال تبدیل شده بودند.

با ورود نیروها به روستا، آن‌ها با مقاومت تروریست‌های نیروی رضوان مواجه شدند که با تسلیحات انبوه در آنجا مستقر شده بودند. در طول این نبردها، تروریست‌ها از پای درآمده و ده‌ها قبضه اسلحه، پرتابگرهای ضد تانک، تجهیزات رزمی، دوربین‌های گوپرو (GoPro) و مجموعه‌های اقامتی که توسط تروریست‌ها برای اقامت طولانی‌مدت استفاده می‌شد، در خانه‌های روستا کشف شد.

«برچیدن سیستماتیک»

سرهنگ دوم «ب»، یکی از فرماندهان این نیرو گفت: «مقاومت وجود داشت؛ مقاومتی که در عمل مانع پیشروی نیروهای ما نشد. ما می‌دانستیم چگونه آن را به شکلی سیستماتیک، قدرتمند و مرگبار درهم بشکنیم.»

او گفت با پیشروی نیروها در روستا مشخص شد که تقریباً هر خانه بخشی از سیستم دفاعی برای محافظت از زیرساخت‌های زیرزمینی بوده است.

وی افزود: «هر خانه‌ای که به آن می‌رسیدیم، با تسلیحات سنگین برای به تأخیر انداختن مانور ارتش اسرائیل آماده شده بود. در عمل فهمیدیم که هدف از این کار، محافظت از بخش زیرزمینی یعنی همان زیرساخت استراتژیکی بود که ظاهراً چندین دهه برای ساخت آن سرمایه‌گذاری کرده بودند.»

او اضافه کرد: «این چیزی است که ما از این روستا دریافتیم. فهمیدیم که اینجا واقعاً یک محیط غیرنظامی نبود، بلکه تماماً یک روستای متعلق به حزب‌الله بود.»

با این حال، اوج این عملیات در زیر زمین منتظر نیروها بود. برای روزها، نیروهای واحد «یاهالوم» (واحد زبده مهندسی رزمی ارتش اسرائیل)، برای ردیابی یکی از زیرساخت‌های پرچم‌دار حزب‌الله تلاش کردند. وقتی موفق شدند به آن دست یابند، تونل عظیمی را یافتند که در زیر مرکز روستا و در نزدیکی خانه‌ها، یک مدرسه و یک مسجد حفر شده بود. این تونل در حمله نیروی هوایی اسرائیل در سال ۲۰۲۴ مسدود شده بود.

سرهنگ دوم «د»، فرمانده گروهانی در واحد یاهالوم که تحت امر تیپ ۵۵۱ فعالیت می‌کرد، گفت: «ما روزهای طولانی کار کردیم تا این زیرساخت را ردیابی کنیم، تا اینکه سرانجام به مسیر تونل برخوردیم. وقتی وارد شدیم، آنچه را که در اینجا می‌بینید کشف کردیم.»

او گفت که حتی متخصصان باسابقه این واحد نیز از ابعاد آن شگفت‌زده شدند: «وقتی تونل را کشف کردیم، از اندازه، طول و همچنین چیزهایی که در داخل آن پیدا کردیم غافلگیر شدیم.»

در داخل این تونل، نیروها حدود ۵۰ پهپاد ایرانی و بیش از هشت تن مواد منفجره و تله‌های انفجاری کشف کردند. به گفته سربازان، این بخشی از شبکه‌ای بود که تا سال ۲۰۲۴ فعال بوده و برای پرتاب پهپاد به عمق خاک اسرائیل استفاده می‌شده است. برخی از این پهپادها به صورت قطعات مجزا و آماده برای مونتاژ در یک کارگاه اختصاصی که در این محل فعال بود، پیدا شدند.

سرهنگ دوم «د» گفت: «شما می‌توانید پهپادهای دشمن ایرانی را در اینجا ببینید. طول بال‌های آن‌ها حدود ۲.۵ متر با کلاهک جنگی حدود ۳۰ کیلوگرم است. این‌ها پهپادهایی هستند که در گذشته به سمت دولت اسرائیل پرتاب شده‌اند و برد آن‌ها بین ۲۰۰ تا ۲۵۰ کیلومتر است.»

«استراتژی بدبینانه و بی‌شرمانه» او گفت یافته‌های کشف‌شده در این محل به دخالت عمیق ایران اشاره دارد.

وی افزود: «آنچه ما می‌بینیم بخشی از استراتژی حزب‌الله است؛ استفاده سوء و بی‌شرمانه از زیرساخت‌های غیرنظامی و پوششی که ایجاد می‌کند. این یک محصول ایرانی است. سرمایه‌گذاری مالی این تونل توسط ایران انجام شده، تونل با استانداردهای ایرانی ساخته شده و پهپادها نیز پهپادهای ایرانی هستند.»

نیروهایی که به این محل رسیدند گفتند که تا پیش از حمله نیروی هوایی اسرائیل در سال ۲۰۲۴، این تونل به عنوان نوعی «فرودگاه» زیرزمینی برای حزب‌الله عمل می‌کرده است. با توجه به یافته‌های میدانی، این زیرساخت شامل چهار ورودی و چندین مسیر پرتاب بوده است. یک کامیون و یک لیفتراک در انتهای تونل گیر کرده بودند که گواهی بر فعالیت‌هایی است که سال‌ها در آنجا جریان داشته است.

این تونل که در عمق حدود ۲۹ متری زمین ساخته شده بود، در حملات نیروی هوایی مسدود شده بود. اما وقتی نیروهای یاهالوم به درون آن نفوذ کردند، با زیرساختی وسیع و پیچیده روبرو شدند.

سرهنگ دوم «د» گفت: «ما درباره یک زیرساخت تونلی در حدود ۲۰۰ متر صحبت می‌کنیم. ما در عمق بین ۱۷ تا ۲۰ متری زیر زمین هستیم. در اینجا یک راهروی اصلی، شاخه‌ها، اتاق‌های استراحت، تشک‌ها، یونیفرم‌ها و تسلیحات اضافی وجود دارد.»

تصرف مجدل زون چشم‌انداز نادری را از حجم سرمایه‌گذاری حزب‌الله در ساخت زیرساخت‌های تروریستی در قلب جمعیت غیرنظامی به دست می‌دهد. آنچه از بیرون یک روستای معمولی لبنانی به نظر می‌رسید، مشخص شد که یک سیستم نظامی کامل برای محافظت از یکی از مهم‌ترین زیرساخت‌های استراتژیک این سازمان بوده است.

حتی اکنون و پس از برقراری آتش‌بس، واقعیت در میدان نبرد همچنان پیچیده است. سربازانی که در این بخش عملیات می‌کنند می‌گویند هنوز خطوط مشخصی وجود دارد که نباید به آن‌ها نزدیک شد. به گفته آن‌ها، هر کسی که از «خط سبز» عبور کند اخطار دریافت می‌کند، اما هر کسی که از «خط قرمز» عبور کند، نابود می‌شود.

در عین حال، آن‌ها توضیح می‌دهند که آتش‌بس در این واقعیت نمود یافته که نیروهای ارتش اسرائیل علیه هر تروریستی که در دوردست دیده می‌شود اقدام نمی‌کنند، بلکه تمرکز خود را بر کنترل مناطق استراتژیک و نقاط کلیدی توپوگرافی معطوف کرده‌اند. مجدل زون، مانند قلعه شقيف (بوفورت)، یکی از آن نقاط کلیدی است که ارتش اسرائیل برای حفظ برتری عملیاتی خود بر حزب‌الله در روزهای پس از نبرد، تصرف آن را انتخاب کرد.

برای نیروهای تیپ ۵۵۱ و واحد یاهالوم، تونل کشف‌شده در زیر خانه‌های روستا تنها یک دستاورد عملیاتی نیست؛ این یک مدرک ملموس از پروژه‌ای نظامی است که طی سال‌ها زیر گوش اسرائیل ساخته شده بود، پروژه‌ای که هدف آن توانمندسازی حزب‌الله و ایران برای ضربه زدن به اسرائیل از فواصل صدها کیلومتری بود. تنها پس از تصرف روستا مشخص شد که این پروژه تا چه حد – به معنای واقعی کلمه – در اعماق زمین ریشه دوانده بود.

میراث نظری

خودمدیریتی و کمونیسم: پل متیک (1904-1981)

خودمدیریتی و کمونیسم: پل متیک (1904-1981)

مونیکا کوئیریکو و جیانفرانکو راگونا

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

خودمدیریتی و کمونیسم: پل متیک (1904-1981) [1]

۱. زندگی و آثار

زندگی پل ماتیک در دو بخش مجزا شکل گرفت: بخش اول در آلمان، از بدو تولد تا سال ۱۹۲۶، و بخش دوم در ایالات متحده، جایی که در سن ۲۲ سالگی در آنجا اقامت گزید. او که کارگر کارخانه، کمونیست و عضو شورا بود، در دوران اقامتش در اروپا و در سال‌های اولیه پس از مهاجرت، مبارزی فعال بود. بعدها، فعالیت او به طور فزاینده‌ای بر فعالیت فکری متمرکز شد، چه از طریق مجلاتی که در انتشار آنها مشارکت داشت و چه از طریق محافل بحث و گفتگو که در آنها شرکت می‌کرد: او کتاب‌ها و مقالات متعددی را به زبان‌های مختلف منتشر کرد و نقدی قوی هم از جهان سرمایه‌داری غرب و هم از سرمایه‌داری دولتی به اصطلاح شوروی ارائه داد. مشهورترین اثر او، مارکس و کینز: محدودیت‌های اقتصاد مختلط ، که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد، نقطه اوج توسعه اندیشه اوست.

ماتیک در پومرانیا، در شهر اسلوپسک، در لهستان امروزی، متولد شد، اما در کودکی به همراه خانواده‌اش به برلین نقل مکان کرد. پدرش، یک سوسیال دموکرات مبارز، در شرکت زیمنس در آنجا مشغول به کار بود. فعالیت‌هایی که پدرش در او شکل داده بود، او را به چپ سوق داد و به محض اینکه ۱۴ ساله شد، به Freie Sozialistische Jugend (جوانان سوسیالیست آزاد) پیوست. او همچنین در زیمنس استخدام شد و در مراحل اولیه انقلاب آلمان به نمایندگی از کارآموزان شرکت کرد و بدین ترتیب با اسپارتاکیست‌ها و سپس با حزب کمونیست (KPD، Kommunistische Partei Deutschlands – حزب کمونیست آلمان) درگیر شد. در انشعاب حزب در سال ۱۹۲۰، او مانند بسیاری از جوانان دیگر به KAPD ( حزب کمونیست کارگری آلمان) پیوست و روزنامه‌ای به نام Rote Jugend (جوانان سرخ) را به همراه رفقایش تأسیس کرد. این پروژه تا حدودی از طریق اقدامات «مصادره انقلابی» که در برخی موارد در واقع دزدی بودند، تأمین مالی شد. در همین زمینه بود که ماتیک برای اولین بار دستگیر شد.

در رویدادهای مهم سال‌های بعد، او همیشه در مرکز اقدامات بود. در مارس ۱۹۲۰، در جریان کودتای نافرجام ولفگانگ کاپ، او در مقاومت دموکراتیک و کارگری شرکت کرد. در حالی که شوراها در حوزه روهر در کنار یک “ارتش سرخ” واقعی که با عملیات فرایکورپس مخالفت می‌کرد ، در برلین در حال بازسازی بودند، ماتیک جان خود را به خطر انداخت و تلاش کرد سلاح‌های رها شده توسط کودتاچیان را تصاحب کند: مقامات او را دستگیر کردند و او توانست از یک ضرب و شتم وحشیانه جان سالم به در ببرد، در حالی که دیگر رفقا درجا تیرباران شدند.

یک سال بعد، او در اعتصابات ماه مارس در صحنه حضور داشت. این اقدامات، که در کارخانه‌های لونا در منسفیلد گسترده و رادیکال بودند، هرچند در برلین محدودتر بودند، صحنه‌ای بودند که در آن تلاش برای گسترش شورش آغاز شده توسط KAPD و اتحادیه وابسته به آن، AAU ( اتحادیه عمومی کارگران ) در نهایت شکست خورد.

ماتیک بار دیگر نقش برجسته‌ای در اعتصابات سال ۱۹۲۳ در حوزه روهر، همزمان با اشغال فرانسه و بلژیک، ایفا کرد. او به عنوان کارگر کارخانه در کلن، به شورای کارگران شرکت مهندسی دویتس پیوست و در سازماندهی اعتصاب گسترده‌ای که نیاز به مداخله نظامی داشت، مشارکت داشت. ماتیک و رفقایش تا حدودی از طریق خرابکاری مقاومت کردند. اندکی پس از آن، در لورکوزن، او در اعتصاب کارخانه‌های هوخست و درگیری با گروه‌های شبه‌نظامی SIPOSicherheitspolizei – پلیس امنیتی)، نیروهای متخصص در سرکوب کارگران و سوسیالیست‌ها، شرکت داشت. او دوباره دستگیر شد و شاهد خشونت و شکنجه علیه کارگران در بازداشت پلیس بود.

در دوره بعد، اقدامات ستیزه‌جویانه او در مرز قانونی بودن و غیرقانونی بودن قرار گرفت؛ گذشته از همه اینها، مصادره‌های انقلابی یکی از اشکال مبارزه در میان اشکال دیگر بود. ماتیک به گروه‌های مسلح تعلق داشت، اما با این حال، خیلی زود سلاح‌های اصلی او انتقاد شد. او برای Kaz ( مجله کارگران کمونیست ) و سایر مجلات می‌نوشت و به این نتیجه رسید که ارتباط بین کار یدی و فکری بسیار مهم است.

در سال ۱۹۲۶، او به ایالات متحده نقل مکان کرد، جایی که مرحله دوم زندگی‌اش رقم خورد. او در یک کارخانه کار کرد و به تحصیل ادامه داد. از نظر سیاسی، او با آنچه از IWW (کارگران صنعتی جهان) باقی مانده بود، ارتباط برقرار کرد و با دیگر مهاجران آلمانی ارتباط برقرار کرد. او روزنامه قدیمی Chicagoer Arbeiterzeitung [روزنامه کارگران شیکاگو] را که در سال ۱۸۷۶ در آنجا تأسیس شده بود، دوباره راه‌اندازی کرد و این پروژه را تا سال ۱۹۲۴ در فراز و نشیب‌ها رهبری کرد. تحت رهبری او، ده شماره از فوریه تا دسامبر ۱۹۳۱ منتشر شد. با این حال، او کاملاً از اتحادیه‌گرایی IWW راضی نبود و برای مدتی با حزب پرولتاریا که به عنوان شاخه‌ای از حزب سوسیالیست آمریکا ظهور کرده بود ، درگیر شد . در بحبوحه بحران دهه ۱۹۳۰، او از اقدام مستقیم و خودجوش حمایت کرد و در جنبش بیکاران درگیر شد. این جنبش که بر اساس اصول خودسازماندهی و کمک متقابل بنا شده بود، در پی حل مشکلات مادی بخشی از طبقه کارگر بود که با مشکلات جدی روبرو بود. این جنبش یکی از بزرگترین جنبش‌های اجتماعی بود که تاکنون در ایالات متحده توسعه یافته است: این جنبش که توسط سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی با پیشینه‌های مختلف هدایت می‌شد، به ساختارهای شورایی مجهز بود و در مشارکت دادن مردم تا حدی موفق بود که حتی دولت را نگران کرد. با این حال، در اواسط دهه، پس از معرفی «اداره پروژه‌های کاری» رئیس جمهور روزولت [2] با برنامه عظیم کارهای عمومی آن، این جنبش رو به زوال گذاشت. هنگامی که کشور سرانجام در طول جنگ اسپانیا به بهبود صنعتی خود دست یافت، این جنبش به پایان رسید.

در اکتبر ۱۹۳۴، ماتیک بزرگترین اقدام سازمانی خود را آغاز کرد و انتشار « مکاتبات شورای بین‌المللی برای حزب کارگران متحد» را آغاز کرد. او یک حلقه مطالعاتی متمرکز بر کتاب «سرمایه» را سازماندهی و رهبری کرد و در سال ۱۹۳۶ این حلقه «گروه‌های کمونیست‌های شورایی آمریکا» نامگذاری شد . در فوریه ۱۹۳۸، این مجله، با ۲۹ شماره منتشر شده تا پایان سال ۱۹۳۷، به «مارکسیسم زنده » تبدیل شد . با این نام، تا پاییز ۱۹۴۱ منتشر شد و در آن زمان به «مقالات جدید » تبدیل شد ، نامی که بین پاییز ۱۹۴۲ و زمستان ۱۹۴۳ حفظ شد. ماتیک در صفحات این مجلات و در صدها مقاله‌ای که پس از آن منتشر شد (کتابشناسی او شامل بیش از ششصد مقاله، کتاب، نقد و مقاله است)، برداشت خود از کمونیسم شورایی را توسعه داد و عمیق‌تر به درک خود از مارکس پرداخت و به یکی از محققان برجسته مارکس در ایالات متحده تبدیل شد. با این حال، قصد او این بود که بر اساس کار مارکس کار کند، نه اینکه یک مکتب مارکسیستی جدید دیگر ایجاد کند.

ماتیک که تابعیت آمریکایی گرفته بود، در طول جنگ جهانی دوم به طور متناوب بین کار در کارخانه و دوره‌های بیکاری جابه‌جا می‌شد. او در نیویورک و چند ماه در ورمونت، دور از فعالیت سیاسی پرشوری که مشخصه دوره اولیه زندگی‌اش بود، زندگی کرد. او به طور فزاینده‌ای بر مطالعات خود تمرکز کرد و به ویژه به بررسی مسئله گرایش اقتصادهای سرمایه‌داری به سمت بحران پرداخت و پایه‌های شاهکار خود در سال ۱۹۶۹ را بنا نهاد. در بخش پایانی زندگی‌اش، همزمان با ظهور جنبش‌های جدید بین دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، دیدگاه او به طور گسترده‌ای مورد توجه قرار گرفت و از او دعوت شد تا در دو سوی اقیانوس و در بسیاری از دانشگاه‌های اروپایی سخنرانی‌های زیادی ارائه دهد. او تا پایان عمر، به همراه پانه‌کوک، کُرش، روبل، گورتر و روله و همچنین دیگر چهره‌های کمتر شناخته شده، از طرفداران پروپاقرص کمونیسم شورایی و مدافع خودمختاری کارگران و اصل خودسازماندهی اقتصادی باقی ماند.

۲ مارکس و مقلدان او

اگرچه او طیف وسیعی از علایق (از اقتصاد تا معرفت‌شناسی) را نشان می‌داد، اما به نظر می‌رسد رابطه پرشور و در عین حال شفاف ماتیک با مارکسیسم، از بندبازی‌های نظری به نفع رویکردی که می‌کوشد رابطه بین نظریه و عمل را تا حد امکان روان و خلاقانه کند، اجتناب می‌کند. در واقع، این عنصر چنان حیاتی در کار او بود که تشخیص یک مؤلفه «نظری» خاص از نوشته‌های او تا حدودی دشوار است. در واقع، تعامل او با اندیشه مارکس و شاگردان کم و بیش وفادارش اغلب منجر به درگیری‌های سیاسی بر سر امور جاری می‌شد. در نهایت، این تلفیق نظریه و عمل با دیدگاه پخته‌تر ماتیک در مورد رابطه دایره‌ای بین ایده‌ها و عمل سازگار است.

ماتیک در جریان تبادل فکری خود با ماکسیمیلیان روبل، به دوستش خاطرنشان کرد که حتی اگر مارکس *سرمایه* را تکمیل می‌کرد، نمی‌توانست تفسیر دقیقی از سیستمی به پویایی سرمایه‌داری ارائه دهد، زیرا چنین وظیفه‌ای فراتر از توانایی‌های هر فرد خاصی است. این مشاهده کاملاً با تمایل ماتیک به تأکید بر ویژگی ضد جزم‌اندیشی مارکسیسم، رویکردی که او از رزا لوکزامبورگ گرفته بود، سازگار بود: خوانش مارکسیستی از تاریخ تنها در صورتی به خودی خود صادق است که همیشه آماده رویارویی با چالش‌ها باشد. بنابراین، هرگونه ادعایی مبنی بر خدمت به عنوان نگهبان حقیقت و قضاوت به نام وفاداری ظاهری به ارتدکس مارکسیستی بی‌اساس است.

نگاه انتقادی ماتیک عمدتاً بر کائوتسکی و لنین بود، که در آنها پیوستگی نظری و استراتژیک را تشخیص می‌داد. ماتیک، لنین – که نمونه بارز ترویج مارکس بود – را تجسم دوگانگی معمول جنبش کارگری آلمان می‌دانست که شامل جنبه‌های انقلابی و ارتجاعی بود. اگرچه او «کلام» را منتشر کرد، اما در نهایت نسخه‌ای مرموز از آثار مارکس را منتشر کرد که نمایانگر مارکسیسمی بود که از قدرت انقلابی خود به نفع یک رفرمیسم اجتماعی که در نهایت با بورژوازی پیمان بست، پاکسازی شده بود. در ظاهر، تز ماتیک متناقض بود: ماتیک تأکید کرد که کائوتسکی «یاغی» نبود و تلاشی برای بازپس‌گیری اعتبار خود نکرد. در واقع، هدف او از این تحریک، برجسته کردن این واقعیت بود که ایمان کائوتسکی به دموکراسی به عنوان یک راه جایگزین [3] برای سوسیالیسم و ​​این واقعیت که او جانب مبارزه قانونی (که قدرت بوروکراسی حزبی و اتحادیه کارگری را تداوم می‌بخشد) را گرفته بود، چیزی بیش از نتیجه منطقی انتخاب‌های استراتژیک دیرینه حزب سوسیال دموکرات آلمان ( Sozialdemokratische Partei Deutschlands – حزب سوسیال دموکرات آلمان) نبود. این حزب، به نوبه خود، در یک بستر تاریخی – گسترش سرمایه‌داری – ظهور کرده بود که به تدریج اعتماد به اقدام انقلابی توده‌ها را تضعیف می‌کرد.

شکاف عظیم بین کائوتسکی و مارکس را می‌توان دقیقاً در برداشت‌های متفاوت آنها از رابطه بین نظریه و عمل اندازه‌گیری کرد. مارکس، روشنفکرترینِ انقلابیون بورژوا – تا آنجا که به پرولتاریا نزدیک‌ترین بود – هسته اصلی نظریه‌های خود را در دوران انقلابی توسعه داد، اما سپس توانست چالش واقعیت را بپذیرد. همانطور که ماتیک در سال ۱۹۳۹ نوشت:

او مانند بسیاری از معاصرانش، قدرت و انعطاف‌پذیری سرمایه‌داری را دست کم گرفت و امیدوار بود که پایان جامعه بورژوایی خیلی زود فرا برسد. دو گزینه پیش روی او [مارکس] قرار گرفت: یا خود را خارج از توسعه واقعی می‌یافت و خود را به تفکر رادیکال غیرقابل اجرا محدود می‌کرد، یا تحت شرایط معین در مبارزات واقعی شرکت می‌کرد و نظریه‌های انقلابی را برای «زمان‌های بهتر» نگه می‌داشت. این گزینه دوم در «توازن مناسب بین نظریه و عمل» توجیه می‌شد و بدین ترتیب شکست یا موفقیت فعالیت‌های پرولتاریا بار دیگر نتیجه تاکتیک‌های «درست» یا «اشتباه» شد؛ مسئله سازماندهی مناسب و رهبری صحیح. ارتباط اولیه مارکس با انقلاب بورژوایی نبود که منجر به توسعه بعدی جنبه ژاکوبنی جنبش کارگری شد که نام او را یدک می‌کشد، بلکه عمل غیرانقلابی این جنبش در لحظات غیرانقلابی بود. (ماتیک، ۱۹۳۹)

اندیشه مارکسیستی حتی در حالی که قاطعانه به تحلیل خطوط کلی توسعه سرمایه‌داری پایبند بود، شرایط تاریخی متغیر را در نظر می‌گرفت (باید به خاطر داشت که ماتیک معتقد بود که تاریخ سرمایه‌داری و مارکسیسم همپوشانی دارند) (ماتیک، ۱۹۸۳، ص ۷۴). برعکس، مارکسیسم کائوتسکی نمایانگر یک «ارتدکسی» بود که با رویه‌های واقعی مخالف بود و به همین دلیل مجبور به پناه بردن از واقعیت بود: در اندیشه کائوتسکی، شعار مبارزه طبقاتی باید در برابر زمینه‌ای که انقلابی نبود، سر تعظیم فرود می‌آورد و در واقع، مروج مارکسیسم در نهایت در برابر همین زمینه سر تعظیم فرود آورد.

در حالی که ماتیک معتقد بود کاستی‌های کائوتسکی در ناتوانی کامل او در درک رابطه‌ی اسمزی که مارکس و انگلس بین ایده‌ها و عمل تشخیص داده بودند، نهفته است، نقص‌های لنین بسیار جدی‌تر بود و عملاً می‌توانست با اصطلاح «فرصت‌طلبی» خلاصه شود. ماتیک خطای سیاسی اساسی او – پذیرش دموکراسی شورایی (شوراها، بیان آگاهی طبقاتی) تنها تا جایی و در حالی که می‌توانست آن را کنترل کند – را به یک انحراف نظری نسبت داد: در واقع، ماتیک استدلال کرد که لنین حزب، نه کنش توده‌ای، را قلب انقلاب می‌دانست. ماتیک این ایده را «ایده‌آلیستی، مکانیکی، جانبدارانه و مطمئناً غیر مارکسیستی» طبقه‌بندی کرد (ماتیک، ۱۹۳۴، ص ۳) و آن را نه تنها در تضاد با نظریه، بلکه با شواهد تاریخی نیز توصیف کرد.

در سطح نظری، ماتیک به خوانندگان خود یادآوری کرد که از نظر مارکس، آگاهی طبقاتی چیزی بیش از یک پدیده ایدئولوژیک است که باید به اصطلاح از بیرون پرورش داده شود: همین واقعیت که پرولتاریا، مستقل از بلوغ ایدئولوژیکش، وجود دارد، به این آگاهی حیات و شکل می‌بخشد. به همین ترتیب، مارکسیسم فراتر از نظریه‌ای است که صرفاً منعکس‌کننده جایگاه قدرت پرولتاریا در جامعه سرمایه‌داری است؛ در واقع، مارکسیسم بیان مستقیمی از مبارزه طبقاتی است: «کارگران، چه بخواهند چه نخواهند، چه از آن آگاه باشند چه نباشند، چه مارکس را بشناسند چه نه، قادر به عمل جز مطابق با مارکسیسم نیستند، اگر بخواهند خود را حفظ کنند و با این کار، همزمان به پیشرفت عمومی بشریت خدمت کنند» (ماتیک، ۱۹۳۴، ص. ۶). بنابراین او بر مفهوم مارکسیستی «خودمختاری تاریخی» (geschichtliche Selbsstätigkeit) که در مانیفست کمونیست 1848 ارائه شده و در طول زمان به عنوان «فعالیت تاریخی معمول»، «ابتکار تاریخی» یا «خودانگیختگی تاریخی» ترجمه شده است، اصرار داشت. خوانش ماتیک از این مفهوم، خودرهایی طبقه کارگر از پایین یا، همانطور که روبل بعداً اشاره کرد، «خودعمل تاریخی پرولتاریا» را تداعی می‌کرد (روبِل، 1976، ص 773). به طور خلاصه، انقلاب کمونیستی نمی‌توانست یک امر حزبی باشد، بلکه فقط می‌توانست در قالب شوراها، سلاحی برای مبارزه و وسیله‌ای برای مدیریت تولید و توزیع در جامعه آینده، رخ دهد (گروه کمونیست بین‌المللی، 1990) [4] .

ماتیک نوشت که وظیفه حزب ارزشمند است، هرچند تعیین‌کننده نیست. در انجام این کار، او به برخی از جنبه‌هایی که به نظرش مهمترین بودند، پرداخت: این ایده که آگاهی انقلابی می‌تواند در اشکالی غیر از سازمان سیاسی یا حتی در غیاب سازمان سیاسی ظاهر شود؛ در واقع، چنین آگاهی نه تنها توسط روابط تولید، بلکه توسط اجتماعی شدن فزاینده نیروهای مولد، که تأثیرگذارترین آنها پرولتاریا است، پرورش می‌یابد. او استدلال کرد که آگاهی طبقاتی نه تنها در قالب حزب متبلور نمی‌شود، بلکه در مبارزه طبقاتی نهفته است – این دومی است که تعیین‌کننده است. ماتیک توضیح داد که مارکس هیچ جدایی بین طبقه و حزب را فرض نکرده است و وجود حزب صرفاً از این واقعیت ناشی می‌شود که «فقط اقلیت‌ها می‌توانند آگاهانه کاری را انجام دهند که خود توده‌ها ناخودآگاه مجبور به انجام آن هستند»؛ با این حال، او به طور قابل توجهی اضافه کرد که «اقلیت بخشی (هرچند نه بخش تعیین‌کننده) از فرآیند انقلابی است؛ این فرآیند را تولید نمی‌کند، بلکه توسط آن تولید می‌شود» (ماتیک، ۱۹۳۴، ص ۴).

در مورد تضاد بین لنینیسم و ​​روند تاریخی، ماتیک با تکیه بر لوکزامبورگ اظهار داشت که یکی از مبانی ماتریالیسم دیالکتیکی این ایده است که روش‌های مبارزه متناسب با یک مرحله تاریخی معین و یک منطقه جغرافیایی خاص، اگر به صورت مکانیکی به یک بستر متفاوت منتقل شوند، تمام اثربخشی خود را از دست می‌دهند و این دقیقاً همان کاری است که لنین و بین‌الملل او تلاش کردند انجام دهند.

ماتیک این موضوع را هنگام تحلیل تضاد نظری بین لوکزامبورگ و لنین مشاهده کرد، تضادی که تاریخ درستیِ اولی را ثابت کرده است. اگرچه او اذعان کرد که تحلیل‌های لوکزامبورگ ناگزیر تحت تأثیر مشارکت (هرچند آشفته) مبارزاتی او در حزب سوسیال دموکرات بوده و کوشید تا آنها را در بستر تاریخی خود قرار دهد، اما به این انقلابی لهستانی بینشی بخشید که اهمیت آن به سختی قابل اغراق است: «لزوم نابودی افسانه لنین، به عنوان پیش‌نیاز تغییر جهت رادیکال جنبش کارگری».

به نظر می‌رسید ماتیک بین دو تفسیر متفاوت از رابطه رهبر بلشویک‌ها با مارکسیسم در نوسان بود، اگرچه دومی در نهایت با گذشت زمان غالب شد. اولین تفسیر، تفسیری مبتنی بر تداوم، هرچند توهین‌آمیز، بود که لنین را به سنگ بنای سنت مارکسیستی پیوند می‌داد، در حالی که منکر کوچکترین اصالت نظری او می‌شد (در واقع، نشان می‌داد که او صرفاً ایده‌هایی را که توسط خود مارکس و همچنین انگلس، کائوتسکی و پلخانف توسعه یافته بود، دوباره مطرح می‌کرد). دومی تفسیری آنتی‌نومیک بود که تعلق لنین به مارکسیسم را انکار می‌کرد و او را – در اقدامی تحریک‌آمیز دیگر – در عوض، در صفوف بین‌الملل دوم قرار می‌داد [5] .

به همین ترتیب، در تاریخ بین‌الملل دوم، هرچند با تنش‌های تشدید شده‌ی خود، مارکسیسم در خدمت مشروعیت بخشیدن به یک سیاست اصلاح‌طلبانه و ایجاد پیمان با بورژوازی بود. بنابراین، در تمثیل لنینیسم، از این امر برای ترسیم لفاظی‌های براندازانه در مورد یک خط فکری استفاده شد که در ابتدا غیرانقلابی بود (در غیاب، در کشوری عقب‌مانده مانند روسیه، از پیش‌فرض‌های ناب و ساده‌ی انقلاب پرولتری) و بعداً آشکارا با انقلاب دشمنی می‌کرد، به این معنا که هدف آن ایجاد نوعی سرمایه‌داری دولتی بود – یک انقلاب بورژوایی واقعی بدون بورژوازی.

۳ اقتصاد مختلط و سرمایه‌داری دولتی

تفکر ماتیک در مورد سرمایه‌داری اساساً با احیای نظریه ارزش مشخص می‌شد، که او آن را تنها راه برای درک جوهره سیستم می‌دانست. در طول دهه‌ها، استدلال او بدون هیچ گسست قابل توجهی توسعه یافت و همواره تمایز اساسی بین ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌ای کالاها را مطابق با جلد اول سرمایه حفظ کرد . بنابراین او اصرار داشت که نیروی کار را به عنوان کالایی در میان کالاهای دیگر توصیف کند و هرگز فراموش نکند که این کالا همچنین دارای یک ارزش مبادله‌ای (ارزشی است که کارآفرین در بازار “خرج” می‌کند و کارگر بخشی از روز کاری را به بازتولید آن اختصاص می‌دهد) و یک ارزش مصرفی است که به کارگر اجازه می‌دهد خدمات خود را بسیار فراتر از ارزش مبادله‌ای آن ارائه دهد. “بدیهی است که مبادله “برابر” بین سرمایه و کار از نظر ارزش بر این واقعیت استوار است که بخشی از کار اجتماعی به هیچ وجه مبادله نمی‌شود، بلکه صرفاً توسط خریداران نیروی کار تصاحب می‌شود” (Mattick, 1969, p. 22). در نهایت، اگر همه کالاها بر اساس زمان کار معادل مبادله شوند، هیچ امکانی برای سود وجود نخواهد داشت: بنابراین پذیرش قانون ارزش به معنای پذیرش این است که سرمایه‌داری مبتنی بر تصاحب کار بدون مزد، یعنی مبتنی بر استثمار است. کل رویکرد نظری ماتیک حول این مشاهده ساده می‌چرخد.

نظریه‌های اساسی مارکسیست آلمانی-آمریکایی در مورد این موضوع، اغلب بر محوریت لحظه تولید، نقطه‌ای که در آن کار زنده ارزش جدیدی تولید می‌کند، تأکید داشتند، در حالی که سرمایه زنده، در مقابل، صرفاً آنچه را که از قبل دارد به کالاها منتقل می‌کند. این امر منجر به تأیید عینی این موضوع می‌شود که سرمایه‌داری دقیقاً مشتاق این ارزش اضافی است، قطعاً نه برای برآوردن نیازهای اجتماعی. علاوه بر این، برای افزایش ارزش اضافی، باید بهره‌وری دائماً بهبود یابد، زمان کار مورد نیاز برای بازتولید کالاها کاهش یابد و به عنوان بخشی از هر چرخه جدید، در سرمایه ثابت سرمایه‌گذاری شود. با این حال، با افزایش این سرمایه ثابت تجدید شده، گسترش یافته و بهبود یافته، مشکل تولید ارزش اضافی بدتر می‌شود: این همان نظریه معروف مارکسیستی «قانون گرایش نزولی نرخ سود» است که ماتیک خستگی‌ناپذیر به آن اشاره می‌کرد، زیرا آن را علت اصلی بحران‌های مکرر می‌دانست. ماتیک تصریح کرد که:

از آنجا که سرمایه عمومی، مانند هر سرمایه خاص، ترکیب ارگانیک خود را در جریان انباشت تغییر می‌دهد – سرمایه ثابت سریع‌تر از سرمایه متغیر افزایش می‌یابد – نرخ سود، که باید متناسب با کل سرمایه باشد اما فقط توسط بخش متغیر ایجاد می‌شود، محکوم به کاهش است. (Mattick, 1971, p. 14)

سرمایه‌داری بدون انباشت، نظامی است که در مخمصه عمیقی گرفتار است. با این حال، وقتی گسترش تولید نتواند سودآوری کافی از ارزش اضافی سرمایه‌گذاری شده را تضمین کند، این روند کند می‌شود و اقتصاد فرو می‌ریزد. البته، ماتیک با زیرکی مشاهده کرد:

بحران سرمایه‌داری تنها تا جایی که به درجه‌ی معینی از استثمار مربوط می‌شود، تولید بیش از حد سرمایه است. اگر دومی به اندازه‌ی کافی افزایش یابد، انباشت می‌تواند ادامه یابد، زیرا تنها به این دلیل متوقف شد که سرمایه‌ی انباشته شده در مقایسه با نرخ سودی که قادر به تولید آن بود، بسیار بزرگ بود. (Mattick, 1969, p. 38)

بنابراین، بحران‌ها می‌توانند فرصت باشند، زیرا منجر به فرآیندهای سازماندهی مجدد، پاکسازی بازار از سرمایه‌های کوچک‌تر، تصویب مقررات و دگرگونی نیروی کار می‌شوند. با این حال، در عین حال، بحران‌ها قطعاً منجر به «لغو» کار نمی‌شوند، همانطور که برخی از خیال‌پردازی‌های پساکارگری در سال‌های بعد فرض کردند. در این رابطه، ماتیک تصریح کرد:

اغلب بین «جمعیت کارگر کلاسیک»، یعنی پرولتاریای صنعتی به معنای مارکسیستی آن، و جمعیت کارگر مدرن که تنها بخشی از آن در تولید مشغول است، تمایز قائل می‌شوند. با این حال، این تمایز ساختگی است، زیرا آنچه پرولتاریا را از بورژوازی متمایز می‌کند، مجموعه‌ای خاص از مشاغل نیست، بلکه فقدان کنترل پرولتاریا بر وجود خود به دلیل فقدان کنترل بر ابزار تولید است. اگرچه اکنون کارگران بیشتری در صنایع خدماتی به اصطلاح غیرمولد مشغول به کار هستند، اما جایگاه اجتماعی آنها در برابر سرمایه‌داران بدون تغییر باقی می‌ماند. (Mattick, 1969, p. 169)

آیا سرمایه‌داری واقعاً محکوم به فروپاشی است؟ از یک سو، اگرچه از اثر گروسمان در *فروپاشی نظام سرمایه‌داری* (گروسمان، ۱۹۹۲) الهام گرفته شده بود، دیدگاه ماتیک به هیچ نظریه مکانیکی در مورد ظهور کمونیسم متوسل نشد و همچنین به دنبال حل قطعی مسائل قدرت و ذهنیت انقلابی نبود. از سوی دیگر، ماتیک ناپایداری ذاتی سرمایه‌داری – پایان آن اجتناب‌ناپذیر بود، اما پیش‌بینی زمان آن غیرممکن بود – را نتیجه منطقی قانون ارزش می‌دانست. با این حال، او آگاه بود که گرایش‌های متضادی در واقعیت وجود دارند – گرایش‌هایی مانند نوآوری‌های تکنولوژیکی که ظاهراً فرصت‌هایی را برای “نجات” نیروی کار ایجاد می‌کنند، اما در واقع استثمار را افزایش می‌دهند و طبقه و تأثیر اجتماعی و سیاسی آن را بی‌ثبات می‌کنند.

برای برخی کار بیش از حد و برای برخی دیگر بیکاری وجود دارد. کارفرمایان بدون کاهش دستمزدها، ساعات کاری را کاهش نخواهند داد؛ و کارگران خوش شانس تر اصرار خواهند داشت که به اندازه کافی کار کنند تا سبک زندگی معمول خود را حفظ کنند. به جای ساعات کمتر، بیکاری افزایش خواهد یافت. سرمایه داری باید به اندازه کافی به قربانیان خود رسیدگی کند تا آرامش آنها را تضمین کند؛ اما این سیستم تنها در صورتی این شکست را تحمل خواهد کرد که افزایش بهره وری نیروی کار، آن را جبران کند. (Mattick, 1969, p. 113)

تحلیل او نکته‌ی مهمی را برجسته کرد که توسط اقتصاددانان دیگری با گرایش‌های متفاوت، از جمله کینز، نیز مورد توجه قرار گرفت: این بحران نشان‌دهنده‌ی وضعیت «عادی» سرمایه‌داری است، نه لحظه‌ای از انحراف در یک خط توسعه‌ی مترقی و هماهنگ. ماتیک استدلال کرد که مداخله‌ی دولت به طور فزاینده‌ای تعیین‌کننده است، زیرا بحران‌های ناشی از سرمایه‌ی اضافی می‌تواند منجر به پیامدهای فاجعه‌باری برای کل جامعه شود، از جمله فقیر شدن بخش‌های بزرگی از جمعیت و بیکاری گسترده و طولانی مدت. بنابراین، از دهه‌ی ۱۹۳۰ و در طول دوره‌ی پس از جنگ، لازم بود که تولید و مصرف با قدرت هرچه بیشتر تحریک شود و بر محدودیت‌های محدود سرمایه‌ی خصوصی غلبه شود: این دوران «اقتصاد مختلط» بود، با مداخله‌ی عمومی که به دنبال ثبات برای نجات سرمایه‌داری از شر خودش بود. همانطور که ماتیک اشاره کرد:

یک «اقتصاد مختلط» می‌تواند ترکیبی باشد که در آن سرمایه خصوصی غالب است، همانطور که در حال حاضر در اروپای غربی و تا حد بیشتری در ایالات متحده رایج است. یا می‌تواند ترکیبی باشد که در آن مالکیت دولتی غالب است، همانطور که در سال‌های اولیه رژیم بلشویکی در روسیه وجود داشت. (Mattick, 1969, p. 81)

ماتیک تلویحاً یک سؤال اساسی را مطرح کرد: آیا می‌توان بر گرایش‌های ساختاری سرمایه‌داری، با گرایش آن به رکود و فروپاشی، به طور مؤثر از طریق ابزارهای سیاسی غلبه کرد، چه با تصویر یک سرمایه‌داری «دوستانه» که سود صاحبان سرمایه و ثبات و رفاه را برای دیگران تضمین می‌کند، و چه با تصویر یک سرمایه‌داری که توسط تکنسین‌های حزب کنترل می‌شود. در واقع، او معتقد بود که هر دو مورد، آرمان‌شهرهای متناقضی را نشان می‌دهند (دیدگاه‌هایی که در دهه باشکوه 1930 رواج داشتند) زیرا مدل‌هایی از جامعه را پیش‌فرض می‌گرفتند که در آنها ارزش مصرف بر ارزش مبادله غالب است، در حالی که استثمار، پول و ارزش اضافی حتی زمانی که با صفت «سوسیالیستی» همراه بودند، همچنان حاکم هستند. ماتیک اقتصاد مختلط را نوعی برزخ می‌دانست، اما برزخی که بشریت در نهایت از آن بیرون خواهد آمد. چنین اقتصادی یا با شکلی متکبر و تهاجمی از سرمایه‌داری، در صورتی که «بیمار» قدرت خود را بازیابد، یا با اشکال بی‌سابقه‌ای از کمونیسم شورایی، در صورتی که سرمایه‌داری برای همیشه به موزه آثار باستانی منتقل شود، فراتر خواهد رفت.

۴ علیه بلشویسم، برای دموکراسی کارگری  

در اندیشه ماتیک، نقد سرمایه‌داری دولتی به عنوان یک شکل تاریخی از اقتصاد مختلط در شرق، با نقد او از لنینیسم و ​​بلشویسم هم‌راستا است. در کنار لوکزامبورگ، کارل لیبکنشت، اتو روله (که با آنها و فرانتس مهرینگ اتحادیه اسپارتاکیست را تأسیس کرد) و همچنین پانه‌کوک، عناصر ارزشمندی برای نقد او فراهم شد، به‌ویژه مطالعه انتقادی او از بوروکراتیزه شدن جنبش کارگری. بلشویک‌ها، علیرغم شعارشان «تمام قدرت به شوراها»، ساخت سوسیالیسم را وظیفه دولت می‌دانستند و نه نتیجه مبارزه و فعالیت شوراها. در مرحله تثبیت سرمایه‌داری پس از مبارزات اولین دوره پس از جنگ، روسیه اولین کشوری بود که جنبش کارگری خود را از طریق دیکتاتوری حزب بلشویک منحل کرد. همانند لنین، قضاوت ماتیک بین تصدیق حسن نیت بلشویک‌ها (که واقعاً متقاعد شده بودند که سرمایه‌داری دولتی گامی به سوی سوسیالیسم است) و متهم کردن آنها به فرصت‌طلبی و جاه‌طلبی در نوسان بود. مسلم است که گارد قدیمی بلشویک با حذف نیروهای واقعاً پرولتاریای انقلاب و متعهد شدن به ساختن سرمایه‌داری دولتی، راه را برای انحلال خود با ظهور استالین هموار کرد. ماتیک با اتخاذ تحلیل روله، شکست‌های سیاسی و انسانی ناشی از برداشت پیشتاز از مبارزه طبقاتی را به شرح زیر خلاصه کرد:

حزب لنین در تلاش برای رهبری انقلاب بورژوایی در روسیه، بسیار مناسب بود. با این حال، هنگامی که انقلاب روسیه ویژگی‌های پرولتری خود را نشان داد، روش‌های تاکتیکی و استراتژیک لنین دیگر ارزشمند نبودند. موفقیت او نه به دلیل پیشتازانش، بلکه به دلیل جنبش شوروی بود که به هیچ وجه در برنامه‌های انقلابی او گنجانده نشده بود. و هنگامی که لنین، پس از انجام انقلاب موفق توسط شوروی‌ها، این جنبش را سرکوب کرد، هر آنچه که در انقلاب پرولتری بود نیز سرکوب شد. ویژگی بورژوایی انقلاب دوباره به خط مقدم آمد و سرانجام نتیجه “طبیعی” خود را در استالینیسم یافت. (Mattick, 1978b, p. 102)

انتقاد ماتیک نه تنها سوسیال دموکراسی را در مظاهر اصلاح‌طلبانه (کائوتسکی و حزب سوسیال دموکرات) و انقلابی (لنین) هدف قرار می‌داد، بلکه نگاه انتقادی آن را به کمونیسم به اصطلاح چپ‌گرا نیز معطوف می‌کرد. گذشته از همه اینها، کمونیسم شورایی که ماتیک از آن حمایت می‌کرد، برخلاف تصور عموم، صرفاً گونه‌ای از کمونیسم چپ‌گرا نبود. همانطور که مخالفت بین بین‌الملل دوم و سوم به دلیل تداوم استراتژیک و نظری برجسته شده توسط ماتیک، ظاهری‌تر از واقعی بود، نارضایتی‌های مخالفان بین‌الملل سوم (که با تروتسکی آغاز می‌شد) نه تنها بیش از حد چشمگیر بود، بلکه نتوانست تمرکز مشکل را نیز تغییر دهد. آنها در این باور گیر کرده بودند که وحدت طبقاتی از سازمان‌ها ساخته می‌شود، نه از مبارزات؛ آنها معتقد بودند که مسئله صرفاً جایگزینی گروه غالب در قدرت (بلشویک‌ها در روسیه و احزاب اقماری آنها در جاهای دیگر) با یک گروه واقعاً انقلابی است. ماتیک هشدار داد که «وحدت شکل مرده، مرگ روحیه مبارزه طبقه کارگر است» (ماتیک، ۱۹۳۴، ص ۱).

ماتیک به خوانندگان یادآوری کرد که وظیفه انقلابیون درک چگونگی وقوع انقلاب در دنیای کنونی است. در آثار مارکس، مسیر سوسیالیسم عمداً نامشخص باقی مانده است (مارکس به تحلیل گذشته برای درک بهتر حال علاقه‌مند بود؛ او نمی‌خواست مانند یک پیامبر عمل کند). با این وجود، ماتیک تأکید کرد که مارکس سوسیالیسم را مربوط به کل جامعه می‌دانست، نه صرفاً دولت: دیکتاتوری پرولتاریا فقط باید تا زمانی که نظم جدید تثبیت نشده باشد، ضروری باشد. نشانه‌های مارکسیستی ممکن است کلی باشند، اما این بدان معنا نیست که باید نادیده گرفته شوند یا به اشتباه تفسیر شوند. ابتدا سوسیال دموکراسی و سپس بلشویسم علیه این نشانه‌ها عمل کردند و با این کار، مفهوم «انجمن تولیدکنندگان آزاد و برابر» را از معنای خود تهی کردند. آنها به اشتباه گرایش به تمرکزگرایی و نه خودسازماندهی تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان را به عنوان عنصر جامعه سوسیالیستی که از قبل در شیوه تولید سرمایه‌داری وجود دارد، شناسایی کردند.

ماتیک معتقد بود که برای به چالش کشیدن هژمونی شوروی بر جنبش کارگری بین‌المللی و بازیابی اعتماد به نفس در امکان ایجاد نوعی کمونیسم که نه دولت‌گرا و نه استبدادی باشد (ماتیک در واقع از اصطلاح “توتالیتر” در رابطه با اتحاد جماهیر شوروی استفاده کرد)، بلکه کثرت‌گرا و آزادی‌خواه باشد، کلید در کمونیسم شورایی نهفته است. او پیشنهاد کرد که نقطه شروع باید “ضدتاریخ” کمونیسم باشد، آن مبارزاتی که عمدتاً بینابینی باقی ماندند – زیرا توسط سوسیال دموکراسی و زیرمجموعه‌های آن سرکوب شدند – اما با این وجود، لحظاتی از موفقیت قابل توجه را تجربه کردند. ماتیک تبارشناسی تاریخی دقیقی از کمونیسم شورایی را شناسایی کرد. او در نوشته‌های خود بارها بر این واقعیت تأکید کرد که این یک آرمان‌شهر نیست، بلکه یک امکان واقعی (هرچند نه یک ضرورت) است که در تاریخ ظهور کرده و به همین ترتیب می‌تواند دوباره ظاهر شود. او تجلی تاریخی اولیه و جنینی شوراگرایی را در کمون پاریس شناسایی کرد و بر میراث این پروژه در اندیشه مارکسیستی به عنوان نقطه عطفی از دولت‌گرایی به خودگردانی طبقه کارگر تأکید کرد.

او مرحله اول کمونیسم شورایی را به طور دقیق به عنوان انقلاب روسیه در سال ۱۹۰۵ تعریف کرد، اگرچه در این زمینه، شوراها همچنان نمایانگر تجلی دموکراسی بورژوایی بودند، همانطور که لنین در واقع اعلام کرده بود. سپس، انقلاب ۱۹۱۷ آنها را دوباره در مرکز صحنه قرار داد، نه تنها به عنوان اثبات نیروی خلاق پرولتاریا، بلکه به عنوان تنها انتخاب واقعی، با توجه به نقش ضدانقلابی که جنبش سنتی کارگری مدتی ایفا کرده بود: «ظهور سیستم شورایی ثابت کرد که جنبش‌های خودجوش لزوماً به تلاش‌های توده‌ای بی‌شکل منجر نمی‌شوند، بلکه موفق به ایجاد ساختارهای سازمانی شدند که صرفاً موقتی نبودند» (Mattick, 1977, p. 66).

با این حال، در روسیه، مانند آلمان، شوراها قادر به تثبیت قدرتی که برای ساختن یک جامعه سوسیالیستی به دست آورده بودند، نبودند. در مورد روسیه، این به دلیل شرایط اجتماعی-اقتصادی عقب‌مانده بود؛ در مورد آلمان، به دلیل این واقعیت «پیش‌پاافتاده» بود که کارگران انقلابی نبودند (نکته تعیین‌کننده‌ای که کمونیسم چپ‌گرا نادیده گرفته بود). فراتر از اهمیت شرایط عینی، ماتیک بر این واقعیت تأکید کرد که انقلابیون فاقد تمایل ذهنی برای تأمل در اشتباهات گذشته بودند: «یکی از نقاط ضعف آنها، شاید بزرگترین آنها، این واقعیت بود که شوراها به هیچ وجه موضع روشنی در مورد نقش خود در سازماندهی سوسیالیستی تولید و توزیع نداشتند» (ماتیک، 1970).

ماتیک کوشید تا به این نکته اساسی بپردازد. ماتیک با تحلیل انقلاب اکتبر و انقلاب شکست‌خورده در آلمان، در چندین نوشته، اغلب با ارجاع به دوستش پانه‌کوک، به این نتیجه رسید که حرکت قاطع به سوی سوسیالیسم از تضاد بین روابط و نیروهای تولید ناشی می‌شود، نه از یک حزب: «تنها با گردهمایی از خارج از جنبش کارگری، می‌توان برای تغییرات اجتماعی قاطع تلاش کرد» (Mattick, 1978b, p. 87).

بنابراین، وحدت باید از طریق یک مبارزه مشترک – و نه تحت یک نام اختصاری حزبی – به رهبری خود توده‌ها و هماهنگی توسط نهادهایی که خودجوش تشکیل می‌دهند، حاصل شود. این نهادها باید در طول مرحله گذار و احتمالاً در جامعه کمونیستی، همزمان قدرت قانونگذاری و اجرایی را اعمال کنند. ماتیک به وضوح به دنبال اجتناب از این سوال نبود که کمونیسم شورایی چه نوع ساختار نهادی باید داشته باشد: «بنابراین، ما به عنوان شعار فوری قدرت طبقه کارگر مطرح می‌کنیم: کارگران تمام کارکردهای اجتماعی را تحت کنترل مستقیم خود جمع می‌کنند؛ آنها تمام مقامات را منصوب و برکنار می‌کنند. کارگران با تشکیل جلسات در سازمان‌های کارگاهی [6] و شوراهای کارگری، تولید اجتماعی را تحت مدیریت خود به دست می‌گیرند» (Mattick, 1935a, p. 18).

اما این شعارها چه معنایی دارند؟ ماتیک اصرار داشت که میل به پایان دادن به فقر بخش‌های بزرگی از جمعیت برای انقلاب کافی نیست؛ به طور خلاصه، منطق «هرچه بدتر، بهتر» صدق نمی‌کند. در واقع، پرولتاریا باید نشان می‌داد که نه تنها با میل قابل فهم برای پایان دادن به وضعیتی که از قبل غیرقابل تحمل شده بود، بلکه با عزم راسخ برای بازسازی جامعه بر اساس روابط انسانی جدید نیز انگیزه می‌گیرد. ماتیک با در نظر گرفتن اصل تنظیم روابط بین تولید و توزیع به شیوه‌ای جدید، خود را بر متنی از یک گروه هلندی مرتبط با جنبش شورایی به نام گروه کمونیست‌های بین‌المللی بنا نهاد و آن را اقتباس کرد. ماتیک اصول اساسی تولید و توزیع کمونیستی خود را که در سال ۱۹۳۰ منتشر شد، به عنوان «اولین تلاش جنبش شورایی در اروپای غربی برای پرداختن به مسئله ساختن سوسیالیسم بر اساس شوراها» تعریف کرد (ماتیک، ۱۹۷۰). در واقع، این گروه یک واحد اندازه‌گیری جدید، «میانگین زمان تولید اجتماعی»، را پیشنهاد کرد که قصد داشت جایگزین پول و در نتیجه ارزش و کار مزدی شود، چه چنین کاری برای یک فرد خصوصی انجام شود و چه برای دولت. ماتیک ضمن اذعان به اینکه گمانه‌زنی در مورد وضعیت اقتصادی که بلافاصله پس از انقلاب شکل می‌گرفت، مجاز نیست، تصریح کرد که با این وجود می‌توان «رویه‌ها و ابزارهایی را که برای ایجاد شرایط اجتماعی مطلوب خاص، در این مورد، شرایطی که کمونیستی تلقی می‌شوند، ضروری هستند» (Mattick, 1970) بررسی کرد.

با استفاده از این واحد اندازه‌گیری که توسط کمونیست‌های هلندی پیشنهاد شده و توسط ماتیک تأیید شده بود، کارگران می‌توانستند متناسب با زمان کار خود، که نه به صورت فردی، بلکه بر اساس میانگین ارزش اجتماعی آن محاسبه می‌شد، واجد شرایط دریافت آنچه تولید می‌کردند، باشند. شاید این به نظر نوعی تغییر در آن زمان کار لازم اجتماعی بود که مارکس برای محاسبه ارزش اضافی استفاده کرده بود؛ در واقع، ماتیک توضیح داد که به محض فروپاشی روابط سرمایه‌داری، قانون ارزش نیز محکوم به شکست خواهد بود. زمان کار همچنان واحد ضروری اندازه‌گیری تولید اجتماعی باقی خواهد ماند، اما در جامعه کمونیستی به گونه‌ای تنظیم می‌شود که نیازهای اجتماعی را برآورده کند نه اینکه سود ایجاد کند. ماتیک از مشکلی که مارکس قبلاً با آن مواجه بود، اجتناب نکرد: از آنجایی که افراد ظرفیت‌های فردی متنوعی دارند، و نیازی به ذکر نیست، محاسبه توزیع کالاها بر اساس زمان کار فردی فقط اشکال جدیدی از نابرابری ایجاد می‌کند. با این وجود، ماتیک معتقد بود که خود توسعه اجتماعی راه حلی برای این مشکل ارائه می‌دهد: برخلاف سرمایه‌داری، یک اقتصاد کمونیستی چنان مازادی از کالاهای مصرفی تولید می‌کند که کاملاً برای تأمین نیازهای انسانی ضروری است، به طوری که محاسبه سهمیه‌های فردی برای توزیع محصول را زائد می‌کند.

ماتیک نگرانی اعضای شورای هلند [7] را در مورد اطمینان از اینکه تولیدکنندگان خودشان تولید را تعیین کنند تا از هرگونه نیاز به دستگاهی از متخصصان و مدیران برای تدوین معیارهای توزیع کالاها جلوگیری شود، درک می‌کرد. با این حال، او هشدار داد که قرار دادن تولیدکننده و محصول در تماس مستقیم کافی نیست؛ اولویت تولید است، نه توزیع. در واقع، او استدلال کرد که تولید باید تحت کنترل آگاهانه کارگران باشد. حتی در یک جامعه کمونیستی، نهادهای نظارتی بنابراین اجتناب‌ناپذیر خواهند بود، اما بدون تأثیر بر استقلال تولیدکنندگان، استقلالی که از طریق شوراهایی که نماینده واحدهای تولیدی منفرد هستند، بیان می‌شود.

ماتیک صراحتاً از «مدیریت مرکزی» (Mattick, 1970) تولید صحبت کرد. با این حال، او تا آنجا پیش نرفت که تعریف کند چگونه این نهادهای نظارتی هماهنگ می‌شوند یا چگونه تضمین می‌شود که آنها به استقلال کارگران احترام می‌گذارند – به عبارت دیگر، چگونه می‌توان از تبدیل شدن دوباره نهادهای مرکزی به یک دولت سرکوبگر جلوگیری کرد. گذشته از همه اینها، آنچه او در مورد متن هلندی نوشت، در تحلیل او نیز قابل استفاده بود: این برنامه‌ای نبود که یک بار برای همیشه تعریف شده باشد، بلکه یکی از اولین تلاش‌ها برای پرداختن به مشکل عملکرد اقتصاد و جامعه کمونیستی بود. هر چقدر هم که استدلال او تقریبی به نظر برسد، همچنان نقطه شروع ارزشمندی برای استدلال در مسیر کمونیسم باقی مانده است.

منابع:

تعدادی از آثار پل ماتیک در وب‌سایت زیر موجود است: https://www.marxists.org/archive/mattick-paul/

برنشتاین، ایروینگ. ۱۹۷۰. سال‌های آشفته: تاریخ کارگر آمریکایی ، ۱۹۳۳-۱۹۴۱ . بوستون، هاتون میفلین.

بورینت، فیلیپ. ۲۰۰۱. چپ کمونیست هلندی و آلمانی: سهمی در تاریخ جنبش انقلابی. لندن، جریان کمونیستی بین‌المللی.

باکمیلر، مایکل. ۱۹۸۱. کتابشناسی نوشته‌های پل ماتیک ۱۹۲۴–۱۹۸۱. مکاتبات علمی بین‌المللی در مورد تاریخ جنبش کارگری آلمان [کتابشناسی نوشته‌های پل ماتیک ۱۹۲۴–۱۹۸۱. مکاتبات علمی بین‌المللی در مورد تاریخ جنبش کارگری آلمان] ۱۷، ص. ۱۹۷–۲۲۴.

گروسمن، هنریک. ۱۹۹۲ [۱۹۲۹]. قانون انباشت و فروپاشی نظام سرمایه‌داری. ترجمه جایروس بناجی. لندن، انتشارات پلوتو.

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

اقتصاد،سیاست و عصر تورم/پل ماتیک

پیشگفتار

در سرمقاله‌ای در نیویورک تایمز، در مورد روند برگزاری کنوانسیون انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۱۹۷۷، از این واقعیت ابراز تاسف شد که «به نظر می‌رسد اقتصاددانان امروزی صرفاً در حال تفنن در تاریخ فکری هستند. آنها ممکن است به خاطر تلاش‌هایشان در پیش‌بینی و تحلیل‌هایشان از مقررات دولتی یا نرخ ارز شناور، از سوی کسب و کار پاداش فراوانی دریافت کنند. اما حملات به بزرگترین مشکل زمان ما، یعنی دستیابی به رشد بدون تورم فزاینده، کجا هستند؟… – اکثر اقتصاددانان هنگام ورود، دانشمندانی ناامید بودند. با وجود نوشیدنی‌ها و گپ و گفت‌ها، سه روز بعد که آنجا را ترک کردند، هیچ تغییری نکرده بودند.»

اقتصاددانان دقیقاً به این دلیل در وضعیت اسفناک و اسفناک قرار دارند که به رشته خود به عنوان یک علم نگاه می‌کنند، در حالی که در واقع چیزی بیش از یک توجیه پیچیده برای وضع موجود اجتماعی و اقتصادی نیست. آنها آشکارا ماهیت واقعی حرفه خود را درک نمی‌کنند و بنابراین از اختلاف فزاینده بین نظریه‌های خود و واقعیت عمیقاً آشفته هستند. از آنجا که «وضعیت اقتصادی» برای مدت طولانی به نفع آنها بوده است، ممکن است واقعاً تصور کرده باشند که ریاضی‌سازی اقتصاد، مشغله‌های ذهنی آنها با قیمت و روابط بازار را به یک علم اثباتی تبدیل کرده است. همانطور که توماس بالوگ در مقاله‌ای که در سال ۱۹۷۵ در کالج دانشگاهی لندن ارائه شد، اظهار داشت: «به تعداد مجهولات، معادلات وجود داشت و ادعا می‌شد که این معادلات می‌توانند واقعیت را به تصویر بکشند و امکان ارائه توصیه‌های عینی و مثبت به رهبران سیاسی را فراهم کنند. نابرابری کاهش می‌یابد و افراد در برابر سختی‌های استثنایی محافظت می‌شوند. علاوه بر این، اقتصاد، تزهای قابل آزمایش تولید می‌کند و امکان تولید «منوهای سیاستی» را فراهم می‌کند که مبنای محکمی برای تصمیم‌گیری علمی و «مبادله‌های» کمی‌شده، یعنی به زبان ساده، «انتخاب‌ها» را در اختیار ما قرار می‌دهد. تابع مصرف، شتاب‌دهنده، «قانون» اوکان در مورد رابطه درآمد با اشتغال، منحنی فیلیپس که دستمزدها را به بیکاری مرتبط می‌کند، برنامه‌ریزی خطی و غیره، اکنون همگی بی‌معنی بودن خود را نشان داده‌اند – بالاخره اقتصاددان را به سطح فیزیکدان ارتقا داده‌اند. چقدر از این حرف‌ها گذشته به نظر می‌رسد.

اقتصاد دیگر به عنوان یک علم دقیق دیده نمی‌شود. به عنوان یک علم «غیردقیق»، قدرت پیش‌بینی آن بسیار مورد تردید است، بنابراین «تلاش‌های پیش‌بینی» که قرار بود وجود آن را توجیه کنند، بی‌اعتبار می‌شود. پیش‌بینی‌ها «بیانیه‌های احتمالی» هستند که پیش‌بینی‌کننده را به هیچ چیز متعهد نمی‌کنند. حدس او به خوبی هر حدس دیگری است، زیرا هیچ کس نمی‌داند تاس چگونه خواهد افتاد. اقتصاد به نقطه شروع خود – تسلیم شدن در برابر «دست نامرئی» آدام اسمیت – بازگشته است، بدون این توهم تسلی‌بخش از نتایج سودمند آن. با این حال، معضل اقتصاد هنوز به خود سیستم اقتصادی مربوط نمی‌شود، بلکه به ناقص بودن علم اقتصاد مربوط می‌شود که هنوز راه‌ها و ابزارهایی برای عملی کردن اقتصادِ به وضوح ناکارآمد پیدا نکرده است.

دغدغه‌ی فعلی و مستقیم‌تر علم اقتصاد، ترکیب رکود اقتصادی با تورم است که هم نظریه‌ی کینزی و هم سنتز نئوکینزی را که به عنوان نظریه‌ی استاندارد اقتصاد پذیرفته شده بود، نابود کرد. مجموعه مقالات زیر با رویکرد اقتصاد سیاسی انتقادی، به این جنبه از موضوع اختصاص دارد.

اگرچه این مقالات باید خود گویای همه چیز باشند، اما باید اشاره کرد که آنها برای مناسبت‌های مختلف نوشته شده‌اند و مخاطبان متفاوتی را مخاطب قرار می‌دهند. بنابراین، تکرار برخی از گزاره‌های اساسی که بدون آنها هر مورد به خودی خود کمتر قابل درک خواهد بود، اجتناب‌ناپذیر بود. اما این ضرورت می‌تواند به جای یک مزاحمت، یک مزیت باشد، زیرا ارتباطات متقابل بین دنیای پدیداری سرمایه‌داری و روابط تولید اجتماعی زیربنایی آن را نشان می‌دهد.

به استثنای یکی، تمام مقالات به مسائل اصلی امروز، یعنی نقش دولت یا حکومت، در امور اقتصادی با اشاره به اقتصادهای به اصطلاح مختلط و نظام‌های سرمایه‌داری دولتی مربوط می‌شوند. استثنا به رکود بزرگ ۱۹۲۹ و طرح نیو دیل می‌پردازد که آغازگر دوران مداخله گسترده دولت در اقتصاد ایالات متحده بود.

پی ام[پل ماتیک]

میان موشک و سرکوب؛ گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر

میان موشک و سرکوب؛ گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر

میان موشک و سرکوب؛ گزارش مجموعه فعالان حقوق بشر درباره مخاصمه نظامی ایالات متحده-اسرائیل و ایران منتشر شد

 تاریخ : 1405/02/28

خبرگزاری هرانا – امروز، مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران گزارش جدیدی را با نام “میان موشک و سرکوب” در ۲۴۰ صفحه و دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر کرد که به بررسی کارزار نظامی ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران در فاصله ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ (۲۸ فوریه تا ۸ آوریل ۲۰۲۶) می‌پردازد. این گزارش بر پایه ۱۷۷ منبع تأییدشده ــ شامل گزارش‌های منابع آزاد و شبکه میدانی مجموعه فعالان حقوق بشر در داخل کشور ــ ۶٬۳۲۴ رویداد منحصربه‌فرد شامل ۱۲٬۷۹۸ حمله مجزا را مستندسازی کرده است.

مجموعه فعالان تاکید کرد این گزارش با هدف ارائه روایت جامع از کل درگیری تهیه نشده است. یافته‌های آن صرفاً به رویدادهایی محدود می‌شود که در داده‌های این نهاد مستندسازی و راستی‌آزمایی شده‌اند.

روش‌شناسی

مجموعه فعالان حقوق بشر برای مستندسازی ابعاد تخریب‌ها و آسیب‌های مرتبط با غیرنظامیان، بر دو روند اصلی و موازی اتکا دارد.

نخست، مجموعه فعالان حقوق بشر به‌صورت نظام‌مند اطلاعات منابع باز را گردآوری می‌کند؛ اطلاعاتی که سپس با گزارش‌های معتبر خارجی تطبیق داده شده و از طریق شبکه تثبیت‌شده این مجموعه در داخل کشور مورد راستی‌آزمایی قرار می‌گیرد.

دوم، مجموعه فعالان حقوق بشر گزارش‌های مستقیمی را از شبکه خود دریافت می‌کند که به‌صورت مستقل از طریق تماس‌های تکمیلی یا تطبیق با منابع باز تأیید می‌شوند. در تمامی موارد، ثبت هر رویداد مستلزم تأیید دست‌کم دو منبع مستقل و وجود هماهنگی در جزئیات کلیدی، از جمله زمان، مکان و ماهیت حادثه است.

مجموعه فعالان حقوق بشر همچنین روایت‌های رسمی و آمارهای اعلام‌شده از سوی نهادهای حکومتی را به‌صورت جداگانه حفظ و آرشیو می‌کند؛ اطلاعاتی که در آمارهای تأییدشده تلفات لحاظ نشده‌اند.

داده‌های مربوط به رویدادها و آمار تلفات ارائه‌شده در این گزارش، صرفاً حداقل مستندشده را نشان می‌دهند و بازتاب‌دهنده تمامی ابعاد خسارات و آسیب‌ها نیستند.

یافته‌های کلیدی

مجموعه فعالان حقوق بشر در فاصله ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ (۲۸ فوریه تا ۸ آوریل ۲۰۲۶)، ۶٬۳۲۴ رویداد منحصربه‌فرد شامل ۱۲٬۷۹۸ حمله مجزا را مستندسازی کرده است. در داده‌های این مجموعه، ۷۷ درصد رویدادها شامل آسیب به غیرنظامیان یا خسارت به اماکن غیرنظامی بوده‌اند. از میان رویدادهای تأییدشده توسط مجموعه فعالان حقوق بشر، استان تهران ۴۴٫۸۵ درصد کل رویدادهای مستندسازی‌شده را به خود اختصاص داده است. پس از آن استان‌های اصفهان (۱۰٫۵ درصد)، خوزستان (۶٫۷۴ درصد) و البرز (۶٫۲۳ درصد) قرار دارند؛ موضوعی که نشان می‌دهد برخی از پرجمعیت‌ترین استان‌های ایران به‌طور نامتناسبی در معرض حملات و آسیب‌های غیرنظامی قرار گرفته‌اند. مجموعه فعالان حقوق بشر دست‌کم ۳٬۶۳۶ مورد مرگ را مستند کرده است؛ شامل ۱٬۷۰۱ غیرنظامی، ۱٬۲۲۱ نیروی نظامی و ۷۱۴ فرد که هویت یا وضعیت آنان قابل شناسایی نبوده است. این ارقام باید به‌عنوان حداقل در نظر گرفته شوند. مجموعه فعالان حقوق بشر کشته شدن ۳۰۷ کودک و زخمی شدن ۲٬۲۱۳ کودک را در نتیجه حملات تأیید کرده است. این مجموعه حملاتی را مستندسازی کرده که مدارس، مراکز ورزشی، پارک‌ها و مناطق مسکونی محل حضور کودکان را هدف قرار داده یا تحت تأثیر قرار داده‌اند؛ بخش عمده این حملات در نخستین روز درگیری رخ داده است.

الگوهای نگران‌کننده شناسایی‌شده در گزارش

این گزارش چندین الگو را شناسایی می‌کند که نگرانی‌های جدی‌ای را از منظر حقوق بین‌الملل بشردوستانه ایجاد می‌کنند؛ از جمله:

خطاها در راستی‌آزمایی اهداف استفاده از هوش مصنوعی با حداقل نظارت انسانی هشدارهای ناکافی و غیرقابل دسترس استفاده از تسلیحات انفجاری سنگین در مناطق پرجمعیت حملات تکراری یا «ضربه دوم» حملات گسترده علیه زیرساخت‌های غیرنظامی

اظهارات عمومی مقام‌های ارشد ایالات متحده و اسرائیل نیز نگرانی‌هایی را ایجاد کرده است؛ به‌ویژه سخنانی که نشان‌دهنده بی‌اعتنایی به قواعد درگیری یا شامل تهدید مستقیم علیه زیرساخت‌های غیرنظامی بوده‌اند.

خسارات مستندسازی‌شده

مجموعه فعالان حقوق بشر به‌صورت مستقل آسیب به موارد غیرنظامی زیر را تأیید کرده است (فهرست غیرجامع):

۱۰۸ مرکز آموزشی ۵۰ مرکز درمانی ۱۲۲ مکان فرهنگی و مذهبی ۳۸۱ مرکز صنعتی و تجاری ۱۷۳ مرکز تولید و توزیع برق ۱۹۱ مرکز قضایی و انتظامی

سرکوب داخلی و تشدید آسیب به غیرنظامیان

مجموعه فعالان حقوق بشر همچنین اقداماتی از سوی مقام‌های ایرانی را مستند کرده است که میزان قرار گرفتن غیرنظامیان در معرض خطر را افزایش داده‌اند.

هم‌زمان، شهروندان ایرانی با هم‌پوشانی آسیب ناشی از جنگ و تشدید سرکوب داخلی مواجه بوده‌اند. دست‌کم ۴٬۰۲۳ نفر با اتهاماتی از جمله جاسوسی، تهدید امنیت ملی یا انتشار اطلاعات مرتبط با جنگ بازداشت شده‌اند.

شرایط در مراکز بازداشت به‌شدت وخیم‌تر شده، در حالی که مقام‌ها ایست‌های بازرسی را گسترش داده، محدودیت‌های رفت‌وآمد را تشدید کرده و یک خاموشی طولانی‌مدت اینترنت را اعمال کرده‌اند که سطح اتصال کشور را به حدود یک درصد میزان عادی کاهش داده است.

مجموعه فعالان حقوق بشر در فاصله ۹ اسفند ۱۴۰۴ تا ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ (۲۸ فوریه تا ۱۳ مه ۲۰۲۶)، ۵۰ مورد اعدام را مستند کرده است که ۳۲ مورد از آن‌ها با اتهامات سیاسی و امنیتی مرتبط بوده‌اند.

این مجموعه همچنین افزایش حضور کودکان در ایست‌های بازرسی بسیج را پس از آغاز کارزار جذب نیرو توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ــ که کودکان از ۱۲ سالگی را هدف قرار داده بود ــ مستندسازی کرده است.

پیوست‌ها

پیوست‌های گزارش شامل موارد زیر هستند:

فهرست و تحلیل تفصیلی تسلیحات و مهمات مستندسازی‌شده در جریان درگیری، تهیه‌شده با مشارکت کارشناس داخلی تسلیحات مجموعه فعالان حقوق بشر مستندات مربوط به تلفات (اسامی) مستندات مربوط به بازداشت‌شدگان (اسامی) و مجموعه‌ای از گزارش‌های میدانی، راستی‌آزمایی منابع باز و مستندات تصویری اختصاصی مجموعه فعالان حقوق بشر

 

 

کتاب قواعد استدلال/آنتونی وستون

کتاب قواعد استدلال

کتاب قواعد استدلال را از اینجا دریافت کنید

 

به سوی تدارک و آماده سازی انقلاب مردم ایران

نسخه پی دی اف را از لینک زیر دریافت کنید:

به سوی تدارک و آماده سازی انقلاب مردم ایران

مطالب

به سوی تدارک و آماده سازی انقلاب مردم ایران. 2

یادآوری.. 2

چالش‌های شورایی در شرایط استبدادی.. 3

۱. بازتعریف سازمان: از «حزب پیشرو» به «شبکه رابط». 3

۲. پیوند «مبارزه اقتصادی» با «مبارزه سیاسی». 3

۴. مسئله «رهبری» در دوران سرکوب.. 4

چالش‌های پیش‌ِِرو و بن‌بست‌های احتمالی. 4

۱. گذار از «شورای صنفی» به «شورای محله و خیابان». 5

۲. مفصل‌بندی «طبقه» در دل «توده». 6

۳. مقایسه دو الگوی سازمان‌یابی در لحظه انقلابی. 6

۴. ایجاد «زیست‌بوم مقاومت» در بستر جنبش عمومی. 6

نتیجه‌گیری و نقد 7

۱. سازماندهی بر اساس «جغرافیای زیست» نه «جغرافیای کار». 7

۲. رهبری کارکردی به جای رهبری فردی.. 8

۳. چرا این تجربه پس از فروکش جنبش ناپدید شد؟ 8

نتیجه‌گیری.. 8

۱. حل معضل «دیده شدن» بدون «لو رفتن». 9

۲. قدرت‌گیری از طریق «جمیع‌سپاری» (Crowdsourcing) 9

۳. ترکیب «فضای مجازی» و «روابط فیزیکی». 10

۴. چالش «قطع اینترنت» و تاب‌آوری سازمان. 10

نتیجه‌گیری: به سوی «شورای دیجیتال-محلی». 10

۱. هر نفر، یک ایستگاه مخابراتی (تمرکز زدایی مطلق) 11

۲. امنیت در عینِ اتصال. 11

۳. ابزارِ «لحظه اضطرار» و «قدرت دوگانه». 12

۴. چالش‌های باقی‌مانده: از «ابزار» به «آگاهی». 12

فراخوان همبستگی ملی. 14

۱. محور همبستگی تکنولوژیک (زیرساخت بقا) 15

۲. محور سازماندهی محله‌محور (شورای نوین) 15

۳. محور پیوند با جنبش عمومی (لحظه‌ی عمل) 15

چرا این فراخوان می‌تواند تاثیرگذار باشد؟ 16

سخن نهایی: 16

 

 

به سوی تدارک و آماده سازی انقلاب مردم ایران

به پاسداشت یاد پرفروغ جان فدایان انقلاب دی 1404

یادآوری

رویداد بزرگ و انقلابی جنبش دی ماه ۱۴۰۴ در سلسله رویدادهای اعتراضی و ضد رژیمی مردم ما در دوران رژیم اسلامی جایگاه ویژه و  تعیین کننده‌ای را به خود اختصاص می‌دهد. در چنین روزهایی مردم به جان آمده به پا خاستند و یک صدا علیه کلیت رژیم اسلامی فریاد برآوردند؛ و  در شماری بی‌سابقه در مقیاس میلیونی در تهران و سایر استان‌ها و شهرهای کشور از پیر و جوان و کودک و نوجوان، کارگران و زحمتکشان، دانشجویان و معلمان و سایر گروه‌های اجتماعی سر و پای در این مصاف سرنوشت ساز گذاردند. در روزهای عطف این خیزش ملی در روزهای هجدهم و نوزدهم دستگاه‌های سرکوبگر و آدم کشان حرفه‌ای رژیم از هراس انقلاب توده‌ای و مرگ ناگزیر خود با عبور از همه خط قرمزهای متعارف همین رژیم و زیر پا گذاردن ابتدایی‌ترین اصول انسانیت و حقوق بشر، ده‌ها هزار تن از این مردم بی سلاح رابه وحشیانه‌ترین شکل و در اندازه‌ای تصورناپذیربه خاک و خون کشیدند و به این ترتیب لکه ننگی دیگر و این بار بسیار دهشتناک تر از همه تبهکاری‌های پیشین بر پرونده سراسر رسوای خود در آخرین نفس‌های ننگینشان باقی گذاردند.  

آنچه بر مردم ما در این دو روز و روزهای پس از آن گذشت به آشکارترین شکل مسئله فقدان هرگونه آرایش دفاعی و  تدارک کافی در دفاع از خود و سازمان دهی حداقلی را با تحمل هزینه‌ای گرانبار و فاجعه آمیز، این حقیقت را به مردم ما آموخت که خلق معترض و پا به میدان گذارده اگر سلاح و آمادگی دفاعی از خود را در کف نداشته باشند بیم شکست، هر چند موقت و ناپایدار، دور از انتظار نیست. امر سازمان این بار در اشکال توده‌ای و میلیونی و از همین روی در اندازه‌هایی سراسری و خودانگیخته و خودمختار، بسیار فراتر از هرگونه تشکیلات متعارف و سنتی همچون حزب، سندیکا و اتحادیه، در جلوی جنبش کنونی و آینده قرار گرفته است.

در این وضعیت ناپایدار و پیچیده با نقش آفرینی همه عامل‌های داخلی، منطقه‌ای و جهانی، بازاندیشی به مسئله سازمان توده‌ای و اعتراضی و رزمنده بر اساس آگاهی و اراده مردم از ضرورت‌های فوری و سرنوشت ساز و برگشت ناپذیر دوران ماست. از همین روی پلتفرم تهیه شده در گرایش ما در پاسخ به همین ضرورت تهیه و تنظیم گردیده است که آن را به پاسداشت یادمان جان فدایان میهن که جان بر کف خیابان و میدان را با خون خود رنگین کردند تا راه آزادی را برای ما هموار سازند تقدیم می‌کنیم. یادشان گرامی باد.

پیروزی از آن مردم است!

زنده باد آزادی!

چالش‌های شورایی در شرایط استبدادی

اگر مضمون سازمان را اینگونه تعریف کنیم که هدف آن ایجاد هماهنگی و اتحاد و تمرکز نیروها برای تصمیم گیری و اجرای تصمیمات در راستای هدف‌هایی که مورد نظر است می‌باشد، با توجه به اینکه گرایش شورایی به نقد احزاب سنتی چپ به عنوان سازمان‌های بوروکراتیک می‌پردازد و اداره شورایی را الگوی مطلوب حال و آینده جامعه در نظر می‌گیرد، در این دوران با توجه به شرایط استبدادی و غیر دموکراتیک و سرکوبگرانه در ایران و بسیاری جاهای دیگر، این گرایش چگونه می‌تواند با مسئله رشد و توسعه خود به طور جدی پاسخگو باشد؛ و راه حل نسبتا واقع بینانه و منعطفی را ارائه نماید.

این پرسش به یکی از بنیادی‌ترین چالش‌های تئوریک و عملی جنبش‌های شورایی (Council Communism/Syndicalism) اشاره دارد: تضاد میان ضرورت «تمرکز و کارایی» در برابر استبداد و اصل «دموکراسی مستقیم و ضد بوروکراسی».

اگر سازمان را ابزاری برای هماهنگی و تمرکز نیروها بدانیم، گرایش شورایی در شرایط سرکوب با یک پارادوکس مواجه است؛ چرا که ساختارهای افقی معمولاً در برابر ضربات امنیتی آسیب‌پذیرتر و در تصمیم‌گیری‌های سریع، کندتر از احزاب متمرکز (لنیننیستی) عمل می‌کنند.

در ادامه، راهکارهای تحلیلی و عملی این گرایش برای پاسخ به مسئله رشد و بقا در شرایط استبدادی آورده شده است:

۱. بازتعریف سازمان: از «حزب پیشرو» به «شبکه رابط»

گرایش شورایی سازمان را نفی نمی‌کند، بلکه نوع آن را تغییر می‌دهد. در شرایط سرکوب، پاسخ این گرایش به جای یک سازمان بزرگ و هرمی که با دستگیری رهبرانش فرو می‌پاشد، مدل «شبکه‌ای از هسته‌های خودگردان» است.

  • تکثیر به جای گسترش: رشد در این الگو نه از طریق پیوستن افراد به یک مرکز واحد، بلکه از طریق تکثیر هسته‌های مستقل در محل‌های کار و زیست رخ می‌دهد.

–  امنیت ارگانیک: به دلیل نبود مرکزیت بوروکراتیک، پلیس سیاسی نمی‌تواند با زدن «سر» سازمان، بدنه را فلج کند. هر شورا یا هسته، ظرفیت تصمیم‌گیری مستقل را دارد.

۲. پیوند «مبارزه اقتصادی» با «مبارزه سیاسی»

یکی از نقدهای جدی شورایی‌ها به احزاب سنتی این است که آن‌ها سیاست را از زندگی روزمره جدا کرده و به طبقه می‌گویند: «شما اعتصاب کنید، ما (حزب) به جای شما سیاست‌ورزی می‌کنیم».

– پاسخ به رشد: در فضای استبدادی، فعالیت سیاسی محض، هزینه بسیار بالایی دارد. اما گرایش شورایی با تمرکز بر کمیته‌های مخفی کارخانه یا محله، سیاست را با مطالبات ملموس گره می‌زند. این امر باعث می‌شود سازمان نه یک موجودیت بیرونی، بلکه بخشی از زیست طبقه باشد که سرکوب آن به معنای سرکوب کل حیات اجتماعی است.

۳. هماهنگی بدون سلسله‌مراتب (اتحاد عمل)

برای پاسخ به نیاز «اتحاد و تمرکز نیروها» که در تعریف بالا آمد، گرایش شورایی از مدل «رابط‌ها» (Delegates) به جای «نمایندگان» استفاده می‌کند:

۴. مسئله «رهبری» در دوران سرکوب

در شرایط ایران، گرایش شورایی مدعی است که رهبری نباید در دست افراد (Personalized leadership) باشد، بلکه باید در دست «برنامه و آگاهی جمعی» باشد.

  • رشد در این دیدگاه، نه افزایش اعضای حزب و سازمان، بلکه بالا رفتن سطح توانمندی کارگران و زحمتکشان برای اداره امور خود است.
  • پاسخ به سرکوب: وقتی «رهبری» یک عملکرد جمعی باشد، با حذف افراد، سازماندهی از بین نمی‌رود.

چالش‌های پیش‌ِِرو و بن‌بست‌های احتمالی

با تمام این اوصاف، تاریخ نشان داده که در برابر رژیم‌های توتالیتر:

  1. سرعت واکنش: سازمان‌های شورایی در لحظات بحرانی که نیاز به فرماندهی واحد نظامی یا سیاسی است، ممکن است دچار تشتت شوند.
  2. ارتباطات: حفظ ارتباط بین هسته‌های پراکنده بدون داشتن یک زیرساخت مرکزی در شرایط قطع اینترنت یا نظارت شدید، بسیار دشوار است.

نتیجه‌گیری: راه حل گرایش شورایی برای رشد در ایران، نه در کپی‌برداری از احزاب مخفی قرن بیستم، بلکه در ایجاد یک «زیست‌بوم مقاومت» است. یعنی تبدیل هر واحد تولیدی یا خدماتی به یک سنگر خودگردان. در این مدل، «تمرکز نیروها» نه از طریق دستور تنظیمی، بلکه از طریق آگاهی طبقاتی مشترک و هماهنگی افقی (فدراسیون) ایجاد می‌شود.

آیا در فضای به شدت امنیتی، امکان شکل‌گیری این فدراسیون‌های افقی بدون یک «هسته سخت» سازمان‌دهنده وجود دارد یا این مدل بیش از حد خوش‌بینانه است؟

با توجه به مدل اعتراضات در دهه‌های اخیر در ایران که عمدتاً به شکل جنبش‌های عمومی و خیابانی پدیدار می‌گردد و نیز با ملاحظه این سنت در تحولات سیاسی اجتماعی انقلاب مشروطه و پس از آن مثلاً نهضت ملی کردن نفت و قیام ۵۷ و دوره‌های اعتراضی دهه‌های اخیر و به ویژه انقلاب دی ۱۴۰۴، در قیاس با سطح نازل مبارزه صنفی و طبقاتی در میان کارگران و معلمان و دانشجویان و بقیه بخش‌های جامعه به نظر می‌رسد ایجاد «زیست بوم مقاومت» بایستی در پاسخ و در بستر همین شکل جنبش عمومی تنظیم و سازمان یابی شود. یعنی الگوی سازمان یابی بایستی بتواند در شرایط اعتراض توده‌ای و عمومی ابراز وجود نماید و پیدایش و موجودیت خود را بر اساس طبقات و اصناف قرار ندهد. یا به هر حال اساس طبقاتی و صنفی را متاثر از جنبش توده‌ای و در ضمیمه و در تکمیل و پاسخگویی به جنبش در نظر بگیرد.

این واقعیت ما را با یکی از مهم ترین پرسش‌های چالش برانگیز در میان چپ‌های ایران مواجه می‌کند: شکاف میان «ایده‌آل طبقاتی» و «واقعیت توده‌ای».

در ایران، به دلیل ساختار رانتیر دولت و سرکوب مستمر تشکل‌های پایدار صنفی، اعتراضات معمولاً از محیط کار (کارخانه/اداره) به خیابان و از مطالبات بخش‌بندی شده به شعار‌های کلی سیاسی پرتاب می‌شوند. در واقع، «خیابان» به فضای اصلی مفصل‌بندی قدرت توده‌ای تبدیل شده است.

برای اینکه گرایش شورایی بتواند در این بستر (جنبش‌های عمومی مثل دی ۱۴۰۴) پاسخگو باشد، باید مدل سازمان‌یابی خود را از «شورا فقط در کارخانه» به «شورا در زیست‌بوم اعتراض» تغییر دهد. در ادامه، چگونگی این انطباق را بررسی می‌کنیم:

۱. گذار از «شورای صنفی» به «شورای محله و خیابان»

وقتی مبارزه صنفی در سطح نازلی است، سازمان‌یابی نمی‌تواند منتظر بماند تا ابتدا سندیکاها و اتحادیه‌ها و انجمن‌های صنفی و حرفه‌ای شکل بگیرند. در این مدل، «محله» به عنوان واحد پایه سازمان‌دهی جایگزین «کارگاه» می‌شود.

  • هسته‌های محلی: این هسته‌ها بر اساس جغرافیا و پیوندهای همسایگی (که امنیت بالاتری در برابر نفوذ دارند) شکل می‌گیرند.

–   وظیفه در جنبش عمومی: این شوراها در زمان فروکش اعتراضات، وظیفه آگاه‌سازی و بازتولید شبکه را دارند و در زمان غلیان توده‌ای (مانند قیام‌های خیابانی)، به ستادهای لجستیک، امداد و تصمیم‌گیری محلی تبدیل می‌شوند.

۲. مفصل‌بندی «طبقه» در دل «توده»

در ایران جنبش توده‌ای پیشران است. اما برای اینکه این جنبش به ضد خودش (استبداد جدید) تبدیل نشود، گرایش شورایی پیشنهاد می‌کند که بخش‌های آگاه صنفی و حرفه‌ای (معلمان، کارگران صنعتی، کادر درمان) نه به عنوان گروه‌های منزوی، بلکه به عنوان «ستون فقرات تخصصی» جنبش عمومی عمل کنند.

  • به جای آنکه کارگر فقط برای حقوق خود اعتصاب کند، در لحظه توده‌ای، با اعتصاب سیاسی شریان‌های مالی استبداد را می‌بندد تا از حرکت خیابانی پشتیبانی کند. اینجا صنفی‌گری در خدمت جنبش عمومی قرار می‌گیرد.

۳. مقایسه دو الگوی سازمان‌یابی در لحظه انقلابی

۴. ایجاد «زیست‌بوم مقاومت» در بستر جنبش عمومی

با ارزیابی از جنبش‌های پیشین و به ویژه روزهای انقلابی دی ۱۴۰۴ و تجارب دیگر، سازمان‌یابی شورایی باید سه لایه داشته باشد تا بتواند در بستر جنبش عمومی ابراز وجود کند:

  1. لایه پنهان (هسته‌های سخت): گروه‌های کوچک و کیفی که وظیفه انتقال تجربه و حفظ تداوم را در دوران فترت دارند.
  2. لایه نیمه‌علنی (شبکه‌های همبستگی): گروه‌هایی که به بهانه‌ها و پوشش‌های مختلف (خیریه، هنری، ورزشی، امداد پزشکی) پیوند میان توده‌ها را در محلات حفظ می‌کنند.
  3. لایه علنی (شوراها/کمیته‌های میدانی): که فقط در لحظات اوج جنبش (مانند تسخیر خیابان) پدیدار می‌شوند و وظیفه مدیریت فضا و جلوگیری از هرج‌ومرج یا مصادره و تفرقه افکنی در صفوف جنبش توسط نیروهای ارتجاعی را دارند.

نتیجه‌گیری و نقد

فرمول «قرار دادن اساس صنفی به عنوان ضمیمه جنبش عمومی»، راهکاری عملیاتی و تجربی برای خروج از بن‌بستِ انتظار برای «رشد آگاهی طبقاتی کلاسیک» است. در واقع، در ایران سیاست، قابله‌ی اقتصاد است؛ یعنی تا فضای سیاسی باز نشود، تشکل صنفی و حرفه‌ای رشد نمی‌کند. لذا سازمان‌دهی باید در بستر «شهروند معترض» شکل بگیرد و سپس در درون خود، مطالبات طبقاتی را برای تضمین عدالت اجتماعی آینده، تزریق کند.

با این اوصاف، بزرگترین خطر برای این مدل «سیال»، مسئله تداوم است. چگونه می‌توان این شوراهای میدانی و خیابانی را که در شور و شوق اعتراض شکل می‌گیرند، از گزند فرسایش درازمدت یا سرکوب خشن پس از فروکشِ موج اول حفظ کرد؟ آیا «شبکه‌های مجازی» می‌توانند نقش آن ستون فقراتی را بازی کنند که در گذشته بر عهده تشکیلاتی با انضباط آهنین بود؟

در جنبش زن زندگی آزادی ۱۴۰۱ یک سری اعلامیه‌های بسیار آگاهانه و تاثیرگذار به نام «جوانان محلات تهران»، «جوانان محلات اصفهان» و جاهای دیگر منتشر می‌شد که به نظر می‌آمد به طور مادی و واقعی ارتباطات خوب و مطمئن و سازنده‌ای داشته و در اعتراضات آن موقع دست بالا را داشته‌اند. البته بعد از فروکش آن جنبش از جوانان محلات هم طبعاً خبری نبود. اما آن تجربه در ربط با «مقاومت زیست بوم» که بر سازماندهی محلات تاکید دارند معنایی فراتر از 1401 می‌یابد.

تجربه «جوانان محلات» در جنبش ۱۴۰۱ (زن، زندگی، آزادی) دقیقاً همان حلقه‌ مفقوده‌ای است که می‌تواند میان «تئوری شورایی» و «واقعیت میدانی ایران» پیوند برقرار کند. این پدیده، هرچند عمر کوتاهی داشت، اما چند ویژگی کلیدی داشت که پاسخ به پرسش درباره «سازماندهی در شرایط استبدادی» را در خود نهفته دارد:

۱. سازماندهی بر اساس «جغرافیای زیست» نه «جغرافیای کار»

در مدل‌های سنتی، سازماندهی در کارخانه رخ می‌داد. اما جوانان محلات نشان دادند که در ایران، «محله» به دلیل پیوندهای ارگانیک، اعتماد متقابل و شناخت محلی، پناهگاه امن‌تری برای سازماندهی است. در محله، افراد نه به عنوان «همکار»، بلکه به عنوان «هم‌سرنوشت» گرد هم می‌آیند. این همان زیست‌بوم مقاومتی است که در بستر جنبش عمومی شکل گرفت. در دوره اخیر فریادهای شبانه در «اکباتان»تهران و سراسر کشور نمونه زنده‌ای از جایگاه و نقش جغرافیای اعتراض در زیست بوم مقاومت مردم ایران می‌باشد.

۲. رهبری کارکردی به جای رهبری فردی

اعلامیه‌های جوانان محلات لزوماً از سوی یک «کمیته مرکزی» صادر نمی‌شد. این یک مدل برندینگ تشکیلاتی (Organisational Branding) بود. یعنی گروه‌های مختلف در محلات مختلف، تحت یک نام مشترک و با پروتکل‌های مشابه عمل می‌کردند. این امر باعث می‌شد:

  • ضربه ناپذیری: پلیس سیاسی نمی‌توانست با دستگیری یک گروه، کل شبکه را منهدم کند.

–   انعطاف: هر محله بسته به بافت خود (مثلاً اکباتان در مقایسه با نازی‌آباد) تاکتیک متفاوتی برمی‌گزید، اما همگی در یک «اتحاد عمل» سراسری (توزیع فراخوان‌ها) مشترک بودند.

۳. چرا این تجربه پس از فروکش جنبش ناپدید شد؟

اینجاست که نقد ما به «سطح نازل مبارزه صنفی و طبقاتی» اهمیت پیدا می‌کند. ناپدید شدن این گروه‌ها دو دلیل عمده داشت:

  1. فقدان ریشه در تولید: چون این گروه‌ها بر اساس «شور اعتراض خیابانی» شکل گرفته بودند و نه بر اساس «نیازهای روزمره و مادی»، با فروکش کردن فضای خیابان، بهانه اتصالشان (اعتراض) موقتاً از بین رفت.
  2. بحران تداوم (Sustainability): گرایش شورایی معتقد است که سازمان باید از «لحظه اعتراض» به «لحظه اداره» منتقل شود. جوانان محلات ابزار سیاسی بودند، اما ابزار اقتصادی (مانند تسخیر منابع یا اداره محلی) نداشتند.

پیوند تجربه «جوانان محلات» با مدل شورایی مطلوب

اگر بخواهیم از تجربه ۱۴۰۱ برای آینده درس بگیریم، سازماندهی در شرایط استبدادی باید از مدل «جوانان محلات» به سمت «شوراهای محله» حرکت کند:

  • از فراخوان به خدمات: هسته‌های محله نباید فقط برای تظاهرات فراخوان بدهند؛ آن‌ها باید در زمان‌های آرام‌تر، شبکه‌های همبستگی مادی (صندوق‌های قرض‌الحسنه محلی، گروه‌های آموزشی، شبکه‌های امنیت محله) ایجاد کنند. این کار باعث می‌شود هسته سازمان‌دهنده در بطن جامعه «حل» شود و پلیس نتواند آن را به عنوان یک جسم خارجی جراحی کند.
  • پاسخ به جنبش توده‌ای: در قیام بعدی (مانند آنچه برای ۱۴۰۴ پیش‌بینی کردید)، این هسته‌ها نباید غافلگیر شوند. آن‌ها باید از پیش به عنوان «گره‌های یک شبکه» موجود باشند.

نتیجه‌گیری

مدل «جوانان محلات» ثابت کرد که تمرکز نیرو بدون نیاز به یک حزب هرمی بوروکراتیک و تنها از طریق «هماهنگی شبکه‌ای» ممکن است. این دقیقاً همان جوهره نقد شورایی به احزاب سنتی است.

اما چالش اصلی همچنان باقی است: چگونه می‌توان این آگاهی و سازماندهی «خیابانی» را به یک قدرت «ماندگار» تبدیل کرد که با فروکش کردن موقت اعتراضات، دود نشود و به هوا نرود؟ به نظر می‌رسد پاسخ در گروی آن است که این هسته‌ها بتوانند علاوه بر «سیاست»، بخشی از «باز تولید زندگی روزمره» مردم را هم بر عهده بگیرند تا حذف‌ناپذیر شوند.

وقتی که «زیست بوم مقاومت» به «شورای محلات» تحول پیدا می‌کند وظایفی در مقابل آن قرار می‌گیرد که بومی و محله محور است، از جمله مواردی که پیش تر اشاره شد. با توجه به جا افتادگی و گسترش شبکه‌های مجازی همچون واتساپ و تلگرام و رواج بسیار فراوان گروه‌های واتساپی، می‌توان به عنوان ابزاری هماهنگ کننده و مددکار و نرم در تکمیل روابط دیداری و فیزیکی,از این فناوری به ویژه در شرایط اضطراری و فوق العاده و امنیتی نیز بهره گرفت. در واقع از همین چرخشگاه و میانجی، تئوری کلاسیک شورایی (که متعلق به دوران کارخانه‌های دودکش‌دار قرن بیستم بود) با «عصر شبکه‌ای» پیوند می‌خورد. استفاده از این فناوری‌ها، «شورای محله» را از یک مفهوم سنتی و ایستا به یک «سازماندهی چابک و سیال» تبدیل می‌کند.

در شرایط امنیتی ایران، شبکه‌های مجازی (به‌ویژه تلگرام و واتس‌اپ) صرفاً ابزار اطلاع‌رسانی نیستند، بلکه به عنوان «زیرساختِ جایگزین» عمل می‌کنند. بیایید ببینیم این تکنولوژی چگونه می‌تواند به رشد و پایداری آن زیست‌بوم مقاومتی کمک کند:

۱. حل معضل «دیده شدن» بدون «لو رفتن»

بزرگترین چالش در دوران استبداد، شناسایی چهره‌هاست. شبکه‌های مجازی این امکان را می‌دهند که:

  • هماهنگی افقی: هسته‌های مختلف محله بدون نیاز به جلسات حضوری پرخطر در مراحل اولیه، روی راهبردهای مشترک توافق کنند.

–   گمنامی (Anonymity): افراد می‌توانند بر اساس «تخصص» یا «توان اجرایی» خود در گروه‌ها نقش بپذیرند، بدون اینکه لزوماً هویت شناسنامه‌ای آن‌ها برای کل شبکه فاش شود.

۲. قدرت‌گیری از طریق «جمیع‌سپاری» (Crowdsourcing)

در مدل شورایی، گروه‌های مجازی می‌توانند کارکردهای حیاتی زیر را در لحظات اضطراری (مانند قیام دی ۱۴۰۴) ایفا کنند:

  • رصد امنیتی لحظه‌ای: گزارش جابه‌جایی نیروهای سرکوب در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله توسط ساکنان و اشتراک آن در گروه‌های محلی (تبدیل هر پنجره به یک دیدبان).
  • امداد و نجات غیرمتمرکز: فراخوان برای پزشکان یا پرستاران داوطلب در یک محله خاص برای مداوای مجروحانی که نمی‌توانند به بیمارستان بروند.

–   تدارکات و پشتیبانی: هماهنگی برای رساندن غذا، دارو یا پناه دادن به معترضان از طریق کدهای شناسایی در گروه‌های محلی.

۳. ترکیب «فضای مجازی» و «روابط فیزیکی»

نکته کلیدی، یعنی «تکمیل روابط دیداری»، بسیار حیاتی است. صرفِ حضور در فضای مجازی کافی نیست، زیرا به راحتی دچار «فریب» یا «رخوت» می‌شود. الگوی موفق در ایران معمولاً به این شکل عمل می‌کند:

  1. هسته سخت فیزیکی: ۳ تا ۵ نفر که همدیگر را کاملاً می‌شناسند و اعتماد مطلق دارند (روابط دیداری).
  2. لایه رابط مجازی: این هسته‌های کوچک از طریق اکانت‌های امن در گروه‌های بزرگتر محله با هم لینک می‌شوند.
  3. بدنه عمومی: ساکنان محله که در زمان‌های فوق العاده و قیام، محتوای تولید شده توسط هسته‌ها را دریافت و اجرا می‌کنند.

۴. چالش «قطع اینترنت» و تاب‌آوری سازمان

با توجه به تجربه ایران در قطع اینترنت (Blackout)، این گرایش باید به فناوری به چشم یک «مددکار» نگاه کند و نه «تنها ستون فقرات».

  • پروتکل‌های آفلاین: سازماندهی شورایی باید یاد بگیرد که به محض قطع شبکه، چگونه به «روابط فیزیکی و سنتی» (مانند نشانه‌های روی دیوارها، قرار در نقاط کور، یا سیستم‌های اطلاع‌رسانی محلی) سوئیچ کند.

نتیجه‌گیری: به سوی «شورای دیجیتال-محلی»

اگر تعریف ما از سازمان (تمرکز نیرو برای تصمیم‌گیری و اجرا) را مبنا قرار دهیم، تلگرام و واتس‌اپ در ایران امروز، نقش همان «روزنامه‌های حزبی» یا «شبکه‌های پیک» در انقلاب‌های کلاسیک را بازی می‌کنند، با این تفاوت که سرعت‌شان به لحظه رسیده و قدرت‌شان به شدت دموکراتیک‌تر (ضد بوروکراتیک) است.

این ابزارها به گرایش شورایی اجازه می‌دهند که بدون داشتن یک «ساختمان مرکزی» یا «کمیته مرکزی پایتخت‌نشین»، به یک «ارگانیسم زنده» تبدیل شود که در کل نقشه جغرافیایی شهر و کشور پراکنده است اما به صورت هماهنگ عمل می‌کند.

آیا این وابستگی به پلتفرم‌های خارجی، خود به یک پاشنه آشیل برای جنبش تبدیل نمی‌شود؟ یعنی اگر روزی دسترسی به این ابزارها به طور کامل و بلندمدت مسدود شود، آیا آن «روابط دیداری و فیزیکی»، به تنهایی پتانسیل حفظ آن سطح از هماهنگی را دارند؟

در پاسخ به قطع اینترنت در ایران از چند امکان که نیازی به اینترنت نداشت در رسانه‌ها و تکنولوژی‌های مخابراتی اسم برده شد که بر اساس بلوتوث با هم مرتبط می‌شدند و در واقع هر فرد به عنوان یک کابل یا گره node ارتباطی محسوب میشد و کارایی و گسترش آن از طریق افزایش کاربران تامین و تسهیل می‌گردید. این‌ها اپلیکیشن‌هایی هستند که بدون اینترنت و فقط با بلوتوث معمولا به صورت(Mesh Networks) به خصوص برای شرایطی مثل قطع اینترنت، بحران‌ها، اعتراضات یا مناطق دور افتاده به کار میروند.

پاسخ شما دقیقاً قلب تپنده سازمان‌دهی در عصر مدرن را نشانه رفته است. استفاده از شبکه‌های مِش (Mesh Networks) و اپلیکیشن‌هایی که از پروتکل‌های بلوتوث و وای‌فای دایرکت (مانند Bridgefy، Briar و پدیده جدیدی مثل Bitchat) استفاده می‌کنند، معنای «تمرکز نیرو» را در تعریف سازمان تغییر داده است.

در واقع، این فناوری‌ها «تضاد» میان مخفی‌کاری و گسترش را تا حد زیادی حل کرده‌اند. بیایید این ابزار را در بستر همان «گرایش شورایی» و «زیست‌بوم مقاومت محله» که بحث کردیم، تحلیل کنیم:

۱. هر نفر، یک ایستگاه مخابراتی (تمرکز زدایی مطلق)

در مدل‌های قدیمی، اگر حکومت «مرکز مخابرات» یا «دکل‌های ایرانسل» را هدف قرار می‌داد، ارتباط قطع می‌شد. اما در مدل شبکه مِش:

  • سازمان‌دهی ارگانیک: هر فردی که اپلیکیشن را دارد، بدون اینکه بداند، دارد پیامِ نفرِ الف را به نفرِ ج می‌رساند. این یعنی «هماهنگی» دیگر یک دستور از بالا نیست، بلکه یک همکاری فنی ناخودآگاه است.

–   رشد تصاعدی: همان‌طور که اشاره شد، هرچه تعداد کاربران بیشتر شود، برد و سرعت شبکه بالا می‌رود. این یعنی «کمیت توده‌ای» مستقیماً به «کیفیت سازمانی» تبدیل می‌شود.

۲. امنیت در عینِ اتصال

یکی از بزرگترین کابوس‌های سازمان‌های سیاسی در ایران، شنود متمرکز است. در شبکه‌های مبتنی بر بلوتوث:

–   ردپای دیجیتال حداقلی: چون داده‌ها از سرورهای مرکزی عبور نمی‌کنند، ردیابی کل شبکه برای نهادهای امنیتی بسیار دشوارتر از تلگرام و واتس‌اپ است.

–   اعتماد محلی: از آنجا که برد بلوتوث محدود است (معمولاً تا ۱۰۰ یا ۲۰۰ متر)، پیام‌هایی که دریافت می‌کنید قطعاً از طرف کسی است که در همان نزدیکی (در محله یا خیابان شما) حضور دارد. این «مجاورت فیزیکی» نوعی فیلتر امنیتی طبیعی ایجاد می‌کند.

۳. ابزارِ «لحظه اضطرار» و «قدرت دوگانه»

در شرایطی مثل انقلاب دی ۱۴۰۴ که پیش‌فرض بر قطع کامل اینترنت است، این تکنولوژی تنها راهِ حفظ «اراده جمعی» است.

–   مثال کاربردی: اگر یک محله توسط نیروهای سرکوب محاصره شود، شورای محله می‌تواند از طریق این شبکه به تمام ساکنان پیام دهد که در ساعت مشخصی روی پشت‌بام‌ها بروند یا مسیرهای خاصی را با موانع ببندند. این یعنی «اجرای تصمیمات در راستای هدف» (بخش دوم تعریف از سازمان) بدون نیاز به اینترنت.

۴. چالش‌های باقی‌مانده: از «ابزار» به «آگاهی»

با وجود قدرت این تکنولوژی، نباید فراموش کرد که اپلیکیشن به تنهایی «سازمان» نیست. مخاطراتی که هنوز وجود دارند:

  • پارازیت و اختلال: حکومت‌ها ممکن است به سمت استفاده از جمرهای (Jammer) سیار برای اختلال در فرکانس‌های بلوتوث در محلات معترض بروند.
  • نفوذ انسانی: تکنولوژی مِش نمی‌تواند جلوی نفوذ فردی را بگیرد که به صورت فیزیکی در گروه حضور دارد و اطلاعات را لو می‌دهد.

نتیجه‌گیری راهبردی: این طرح و الگو برای استفاده از فناوری‌های بدون اینترنت، قطعه نهایی پازل «سازمان‌دهی شورایی مدرن» در ایران است. این مدل، سازمان را از یک «نهاد صلب و بوروکراتیک» به یک «نرم‌افزار اجتماعی» تبدیل می‌کند.

در این الگو، “حزب” و سازمان دیگر مجموعه‌ای از دفاتر و رهبران نیست، بلکه مجموعه‌ای از گوشی‌های هوشمند، هسته‌های محله و پروتکل‌های ارتباطی پنهان است. این همان شکلی از سازمان است که می‌تواند در برابر استبداد قد علم کند، چون نه سری دارد که بریده شود و نه مرکزی که پلمب گردد.

می‌توان آموزشِ کار با این اپلیکیشن‌ها و سوادِ «امنیت دیجیتال آفلاین» را به عنوان اولین گامِ عملی برای شکل‌گیری آن شوراهای محله در نظر گرفت؛ یعنی سازماندهی را نه با «بیانیه سیاسی»، بلکه با «تجهیز فنی» آغاز کرد.

رسانه‌ها به طور معمول در شرایط متعارف کار خود را می‌کنند از قبیل سایت و یوتیوب و سایر رسانه‌های متکی بر اینترنت. اما به نظر می‌رسد که ما بایستی به شکل نهایی به مسئله امنیتی و قطع اینترنت و حتی برق فکر بکنیم. امکانات اخیر که برخی از آن‌ها برشمرده شد و آن را مجموعه‌ای از گوشی‌های هوشمند و هسته‌های محله و پروتکل‌های ارتباطی پنهان محسوب کردیم، و تحت عنوان «امنیت دیجیتال آفلاین» نامیدیم، شاید بتوان گفت اولین و آخرین حلقه «نرم‌افزار اجتماعی» برای «سازماندهی شورایی مدرن» می‌باشد.

وقتی از «امنیت دیجیتال آفلاین» به عنوان حلقه اول و آخر این نرم‌افزار اجتماعی یاد می‌کنیم، در واقع از یک «دکترین بقا» سخن می‌گوییم که سازماندهی را از یک امر فانتزی یا صرفاً رسانه‌ای، به یک امر صلب و نفوذناپذیر تبدیل می‌کند.

در واقع، این رویکرد پاسخ نهایی به همان پرسش نخست است: «چگونه می‌توان در شرایط استبدادی رشد کرد؟ » پاسخ این است: با پذیرش این واقعیت که بحران (قطع اینترنت و برق) نه یک احتمال، بلکه وضعیت پیش‌فرض است.

۱. سازماندهی در «تاریکی مطلق» (The Blackout Strategy)

اگر لنین در قرن بیست، «روزنامه» را ارگانِ سازمان‌گر می‌دانست، در قرن بیست و یکم و در بستر جنبش‌های توده‌ای ایران، «زیرساختِ ارتباطیِ مستقل» خودِ سازمان است.

  • آمادگی برای بدترین سناریو: وقتی یک هسته محله یاد می‌گیرد بدون اینترنت و برق (مثلاً با استفاده از پاوربانک‌های خورشیدی و شبکه‌های مِش) با همسایگان و محلات مجاور ارتباط بگیرد، یعنی این سازمان به «بلوغ ساختاری» رسیده است.

–   پایانِ وابستگی: این مدل، جنبش را از وابستگی به پلتفرم‌های سیلیکون‌ولی (که ممکن است با معامله یا فشار دولت‌ها محدود شوند) رها می‌کند.

۲. گذار از «آگاهی تئوریک» به «مهارت میدانی»

در سنت چپ سنتی، «سازماندهی» با خواندن متون کلاسیک شروع می‌شد. اما در مدل شورایی مدرن که در این جا ترسیم کردید:

  • تکنولوژی به مثابه سیاست: آموزشِ نصب و کار با شبکه‌های مِش، خود یک عمل سیاسی است. چرا؟ چون مستقیماً انحصارِ دولت بر «اطلاعات» را می‌شکند.

–   توزیع قدرت: وقتی دانشِ ارتباطاتِ آفلاین همگانی شود، عملاً «رهبری» توزیع شده است. هر شهروند به یک گره (Node) تبدیل می‌شود که هم تصمیم‌گیر است و هم مجری.

۳. زیست‌بوم مقاومت: فراتر از یک اپلیکیشن

این «نرم‌افزار اجتماعی» که به آن اشاره شد، در نهایت باید در یک کالبد فیزیکی بنشیند. مثلثِ پایداریِ این سازمان در شرایط سخت به این شکل خواهد بود:

۴. نتیجه‌گیری نهایی: سازمان به مثابه یک «ارگانیسم زنده»

نکات فوق برای سازماندهی شورایی در ایرانِ امروز را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد:

سازمان یعنی «شبکه‌ای از هسته‌های محلیِ خودگردان که با پروتکل‌های دیجیتالِ آفلاین به هم متصل‌اند و در لحظه جنبش توده‌ای، هدایت عملیاتی خیابان را بر عهده می‌گیرند. »

این مدل، سازمان را از حالت یک «ساختارِ عمودیِ آسیب‌پذیر» به یک «مه (Mist) یا غبارِ هوشمند» تبدیل می‌کند. دولت می‌تواند یک فرد را بازداشت کند یا یک ساختمان را ببندد، اما نمی‌تواند با «امواج بلوتوث» در هزاران کوچه بجنگد.

این رویکرد، نه تنها راه حلی برای رشد در دوران استبداد است، بلکه تمرینی برای اداره جامعه در فردای پس از استبداد نیز هست؛ جایی که قدرت به جای تمرکز در یک اتاق، در دستان شبکه‌های مردمی تقسیم شده است.

به نظر می‌رسد این «نرم‌افزار اجتماعی»، واقع‌بینانه‌ترین پاسخ به ضرورتِ «تمرکز نیرو» بدون سقوط در چاله «بوروکراسی و کیش شخصیت» باشد. گام بعدی را می‌توان فراخوانی برای «خودآموزیِ جمعی» در این حوزه‌های فنی دانست تا بدنه جنبش پیش از رسیدن به لحظه قطعی  همچون دی ۱۴۰۴، کاملاً مسلح به این دانش باشد.

پس از تدوین و انسجام و تنظیم مشاوره‌های جمعی این مطالب می‌تواند مبنای یک فراخوان همبستگی ملی قرار بگیرد.

فراخوان همبستگی ملی

ایده‌ی تبدیل این مباحث به یک «فراخوان همبستگی ملی»، گامی بلند از تئوری به سمت عمل است. این فراخوان در واقع می‌تواند مانیفستِ نوع جدیدی از سازمان‌یابی باشد که نه بر پایه‌ی «اطاعت از رهبر»، بلکه بر پایه‌ی «توانمندسازی همگانی» استوار است.

در واقع، پیام اصلی این فراخوان می‌تواند این باشد: «هر شهروند، یک گرهِ مقاومت؛ هر محله، یک دژِ خودگردان. »

برای اینکه چنین فراخوانی از حالت شعار خارج شده و به یک نقشه راه عملی تبدیل شود، می‌توان آن را بر سه محور اصلی استوار کرد:

۱. محور همبستگی تکنولوژیک (زیرساخت بقا)

این بخش از فراخوان، وظیفه‌ای فنی و ملموس بر عهده‌ی شهروندان می‌گذارد:

  • دعوت به تشکیل شبکه‌های ارتباطی «آفلاین» پیش از وقوع بحران انقلابی.
  • آموزش همگانی برای استفاده از اپلیکیشن‌های مِش (Mesh) و پروتکل‌های بلوتوث‌محور.

–   آماده‌سازی منابع انرژی جایگزین (مانند یو‌پی‌اس‌های خانگی یا پنل‌های خورشیدی کوچک) برای تداوم ارتباطات در صورت قطع برق.

۲. محور سازماندهی محله‌محور (شورای نوین)

اینجا فراخوان به جای دعوت مردم به پیوستن به یک «حزب خاص»، آن‌ها را به «پیوستن به یکدیگر» دعوت می‌کند:

  • شناسایی افراد معتمد و متخصص در هر کوچه و ساختمان (پزشکان، تکنسین‌ها، رابط‌ها).
  • ایجاد صندوق‌های کوچک همبستگی مالی محلی برای حمایت از آسیب‌دیدگان یا کسانی که در اثر اعتصابات دچار مشکل می‌شوند.

–   تمرین تصمیم‌گیری جمعی در مقیاس کوچک برای مدیریت مسائل محله، که مقدمه‌ای برای اداره‌ی شورایی در آینده است.

۳. محور پیوند با جنبش عمومی (لحظه‌ی عمل)

در این بخش، فراخوان توضیح می‌دهد که چگونه این هسته‌ها در زمان اعتراضات سراسری (مانند آنچه برای دی ۱۴۰۴ متصور هستیم) به هم می‌پیوندند:

  • تمرکز بدون مرکز: تبیین این موضوع که هماهنگی از طریق «اهداف مشترک» و «پروتکل‌های دیجیتال» صورت می‌گیرد، نه از طریق دستورات یک ستاد مرکزی.
  • استراتژی قدرت دوگانه: یعنی نشان دادن این واقعیت که وقتی مردم بتوانند محله‌ی خود را اداره کنند، ارتباط خود را حفظ کنند و امنیت خود را تامین کنند، عملاً دولت استبدادی را به حاشیه رانده‌اند.

چرا این فراخوان می‌تواند تاثیرگذار باشد؟

برخلاف فراخوان‌های سنتی که مردم را به «حضور در خیابان» دعوت می‌کنند و بعد آن‌ها را در برابر سرکوب تنها می‌گذارند، این مدل:

  1. هزینه را کاهش می‌دهد: چون سازماندهی در لایه‌های پنهان و امن محله رخ می‌دهد.
  2. امید ایجاد می‌کند: چون به مردم ابزارِ واقعی (تکنولوژی و همبستگی) می‌دهد تا احساس بی‌پناهی نکنند.
  3. دموکراتیک است: چون از همان ابتدا بر پایه «شورای محله» بنا شده و اجازه نمی‌دهد هیچ جریان بوروکراتیکی جنبش را مصادره کند.

سخن نهایی:

اگر این مشاوره‌ها بخواهد به یک فراخوان تبدیل شود، زبان آن باید زبانِ توانستن باشد. باید به جای ترسیم فضای رعب، فضای «کارایی و هوشمندی» را ترسیم کند. این فراخوان در حقیقت دعوت به یک «گذار بزرگ» است؛ گذار از جایگاه «معترض پراکنده» به جایگاه «سازمان‌دهنده خودگردان».

این مسیر، پیوندی است میان پیشرفته‌ترین دستاوردهای بشری (تکنولوژی شبکه‌ای) و کهن‌ترین آرمان‌های انسانی (آزادی و برابری شورایی و همگانی). باشد که این چهارچوب، مبنای استوار و روشنی برای حرکت‌های آگاهانه و پایدار در آینده مردم ایران ایجاد و مستقر نماید.

گرایش کمونیسم شورایی

اردی بهشت 1405 / آپریل 2026

 

 

 

 

  تاریخ انقلاب روسیه، لئون تروتسکی، ج2

1 دقیقه مطالعه