پروندههای راهبردی
مسائل روز
“حمله کُردها به شهرهای ایران با پرچم ملی”؛ طرح موساد چه بود؟
الینا فرهادی
دویچه وله
جزئیات تازه از طرح موساد: تلآویو شرط کرده بود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد نه با پرچم خود، بلکه زیر پرچم شیر و خورشید وارد ایران شوند. گزارشی از انکار احزاب کُرد تا هشدار درباره تبعات حملات جمهوری اسلامی به مقر کُردها.
ابعاد و زوایای پنهان دو جنگ اخیر میان اسرائیل، ایالات متحده و جمهوری اسلامی از ژوئن ۲۰۲۵ تاکنون، وارد مرحله تازهای از افشاگریهای رسانهای شده است.
بر اساس تحقیق جامع ناداو ایال، روزنامهنگار ارشد اسرائیلی که سوم ماه اوت بر پایه گفتوگو با دهها منبع مطلع امنیتی، سیاسی و افراد حاضر در اتاقهای تصمیمگیری منتشر شد، هدف بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل و سازمان موساد در این دو نبرد، فراتر از انهدام تاسیسات هستهای و موشکی، “تغییر رژیم و سرنگونی جمهوری اسلامی ” طی یک بازه زمانی یک تا سه ساله بوده است.
بر اساس این گزارش، نیروهای کُرد به “سنگ بنای اصلی” طرح موساد و عملیات زمینی تبدیل شده بودند. طبق این سناریوی عملیاتی، مقرر شده بود “حدود ۱۵ هزار نیروی مسلح کُرد “در مرحله نخست با پشتیبانی هوایی مستقیم نیروی هوایی اسرائیل از مرزهای غربی وارد خاک ایران شوند.
بر اساس طرح افشاشده در گزارش ناداو ایال، ایده اصلی موساد این بود که احزاب مسلح کُرد تهاجم خود را از مرزهای غربی آغاز کرده، شهر به شهر پیشروی کنند، نیروهای کُرد و عموم ایرانیان را به خود ملحق سازند و در نهایت به سمت تهران حرکت کنند. اعتراضات گسترده دی ماه ۱۴۰۴ بنا بر این گزارش این تصور را در ساختار سیاسی و امنیتی اسرائیل تقویت کرد که فرصتی برای تلاش در جهت تغییر رژیم ایجاد شده است. در سناریوی طراحیشده توسط موساد، تهاجم زمینی کُردها قرار بود همزمان با موج اول بمبارانهای سنگین و حضور گسترده مردم در خیابانها رخ دهد تا یک “طوفان کامل” را برای سرنگونی رژیم شکل دهد.
کارشناسان امنیتی اسرائیل: این طرح یک توهم است
در این میان، برخلاف انتقادات کارشناسان امنیتی که اتکا به کُردها را برای تسخیر برخی شهرهای ایران یک “توهم و ارزیابی کاملا نادرست” میدانستند، استدلال موساد این بود که وظیفه اصلی کُردها تسخیر تهران نیست، بلکه نقش آنان مشغول کردن و درگیر ساختن نیروهای امنیتی و نظامی رژیم در مناطق مرزی و جبهه غربی است تا همزمان، فشار ناشی از اعتراضات مردمی در داخل، ضربه نهایی را به بدنه حکومت وارد سازد.
با این حال، ابعاد این طرح از همان ابتدا با بدبینی و انکارهای عمیق درونسازمانی و ملاحظات سختگیرانه همراه بود: از جمله شک و تردید عمیق ارتش اسرائیل و “عدم اعتماد به کُردها”.
بر اساس گزارش این خبرنگار اسرائیلی، افسران اطلاعاتی اسرائیل که سالها روی پرونده ایران کار کرده بودند، هرگونه اتکا به کُردها برای چنین طرح عظیمی را در نگاه اول “یک توهم محض” میدانستند.
سرانجام این پروژه پیچیده پیش از اجرا با سد سیاسی محکمی روبهرو شد؛ تنها یک هفته پس از آغاز کمپین، دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا پس از هشدار صریح و مستقیم رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، مبنی بر اینکه تهاجم کُردها میتواند به رویارویی نظامی مستقیم میان ترکیه و اسرائیل بینجامد، دستور توقف کامل این طرح را صادر کرد.
پیامدهای طرح ناکام در داخل موساد
بازتاب ناکامی و معلق ماندن این پروژه پیشبینینشده، خیلی سریع به سطح مدیریتی سازمان اطلاعات و وظایف ویژه اسرائیل رسید. طبق گزارشهای رسانهای تکمیلی (از جمله گزارش رسمی شبکه ۱۲ اسرائیل)، رومن گوفمن، رئیس تازه منصوبشده موساد، در پی بروز اختلافات عمیق ساختاری، در روز ششم ماه اوت دو تن از ارشدترین مقامهای اطلاعاتی این سازمان، یعنی رئیس اداره اطلاعات موساد و مسئول بخش ایران را که از طراحان اصلی برنامه عملیاتی سرنگونی بر پایه اتکا به گروههای اتنیکی کُرد و جریانهای داخلی بودند، از سمتهای کلیدیشان برکنار کرد.
اکنون افشای جزئیات این طرح، پای احزاب و جریانهای کُرد ایرانی را به یکی از جنجالیترین پروندههای پشتپرده جنگ باز کرده است؛ گروههایی که نامشان به عنوان بازیگران محوری این سناریوی ناکام مطرح شده، اما خود همواره هرگونه توافق تسلیحاتی یا بازی در نقش پیادهنظام قدرتهای خارجی را تکذیب کردهاند.
انکار، اظهار بی اطلاعی و تکذیب احزاب کُرد
در این میان، این خبرنگار اسرائیلی در گزارش خود تصریح میکند که موساد صراحتا از گروههای کُرد خواسته بود که تحت هیچ شرایطی با پرچمهای کُردی وارد ایران نشوند، بلکه زیر پرچم سهرنگ شیر و خورشید (نماد ملی و پیش از انقلاب ۱۳۵۷) پیشروی کنند. هدف طراحان اسرائیلی این بود که این آفند زمینی در افکار عمومی، نه یک اقدام تجزیهطلبانه، بلکه یک “قیام ملی و سراسری ایرانی” تعبیر شود. ناداو ایال مدعی شده که اسرائیل حتی تمامی ترتیبات فنی و لجستیکی لازم برای تامین و توزیع این پرچمها را شخصا بر عهده گرفته بود.
زاگرس اندریاری، مسئول و از اعضای کمیته دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان (پژاک) در اروپا، در گفتوگو با دویچه وله فارسی در پاسخ به مدعای گزارش ایال مبنی بر پیشنهاد موساد برای تسلیح و ورود به ایران با پرچم شیر و خورشید اظهار بی اطلاعی کرده و توضیح می دهد: «تا جایی که من اطلاع دارم، به طور مستقیم با حزب ما چنین ارتباطی برقرار نشده و این موضوع برای نخستین بار است به گوش من میرسد. همچنین با خود ائتلاف نیروهای سیاسی کردستان ایران نیز هیچگونه هماهنگی یا ارتباطی در این زمینه صورت نگرفته است.»
اندریاری میافزاید: «تصور نمیکنم با هیچیک از احزاب و جریانات سیاسی حال حاضر در کردستان ایران در این باره ارتباطی گرفته شده باشد و به احتمال زیاد، این مسئله بیشتر خبری جهت شانتاژ یا سناریویی سوخته برای نیل به اهدافی خاص است و من بعید میدانم هیچ حزب سیاسی در کردستان ایران چنین چیزی را بپذیرد.»
دفاع ناداو ایال از فکتهای افشاشده در گزارش
در برابر انکارها و تکذیبیههای احزاب کُرد، ناداو ایال در گفتوگو با دویچه وله فارسی با قاطعیت کامل از صحت مستندات خود دفاع میکند.

ناداو ایال: در مورد پرچم، منطق و دلیل اصلی این بود که برای مسئولان و هدایتکنندگان اسرائیلی و موساد روشن بود که اگر کُردها در جریان حمله به ایران از پرچمهای خودشان استفاده کنند، این اقدام نوعی مداخله با هدف پیشبرد ناسیونالیسم کُردی تلقی خواهد شدعکس: @nadav_eyal
ایال درباره اعتبار منابع خود میگوید: «همانطور که در حرفه روزنامهنگاری مرسوم است، تمام گزارشها و اطلاعاتی که ارائه میکنم توسط چندین منبع مستقل و بیارتباط با یکدیگر راستیآزمایی میشوند. برخی از این منابع اسرائیلی هستند و برخی دیگر نه. طبیعتا نمیتوانم وارد جزئیات درباره ماهیت منابع خود شوم، اما این واقعیت که طرح یا برنامهای از سوی کُردها، با همکاری ایالات متحده و اسرائیل و با حمایت موساد، برای حمله به کشور در جریان این جنگ وجود داشته، موضوعی است که توسط نشریات متعددی در سراسر جهان منتشر شده است؛ از جمله نیویورک تایمز، آکسیوس و بسیاری دیگر.»
او تاکید میکند: «بنابراین، این فقط گزارش من نیست؛ گزارشهای دیگری نیز در این زمینه منتشر شده، از جمله بر اساس منابعی بسیار نزدیک و مطلع در داخل کاخ سفید.»
ایال همچنین منطق موساد برای تعیین شرط پرچم سهرنگ شیر و خورشید را تشریح کرده و میافزاید: «در مورد پرچم نیز، منطق و دلیل اصلی این بود که برای مسئولان و هدایتکنندگان اسرائیلی و موساد روشن بود که اگر کُردها در جریان حمله به ایران از پرچمهای خودشان استفاده کنند، این اقدام نوعی مداخله با هدف پیشبرد ناسیونالیسم کُردی تلقی خواهد شد و به تغییری که آنها در پی آن بودند، یعنی فروپاشی جمهوری اسلامی، منجر نخواهد شد. بنابراین، این یک مسئله تاکتیکی بود و این همان منطقی بود که اسرائیلیها به رهبران چندین گروه و جریان کُردی ارائه کردند و آنها نیز با این استدلال موافق بودند.»
حزب دمکرات کردستان ایران: کوچکترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم
از سوی دیگر، حسن شرفی، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات کردستان ایران (KDPI)، با ابراز تردید کلی نسبت به اصل گزارش ناداو ایال و مندرجات آن، بر نامشخص بودن منابع این روزنامهنگار اسرائیلی دست میگذارد. شرفی در گفتوگو با دویچه وله فارسی تاکید میکند: «در این گزارش تنها به عبارتی کلی نظیر کُردها اشاره شده است؛ مشخص نیست منظور کدام بخش از جامعه کُردهاست؛ کُردهای ترکیه، سوریه، ایران یا عراق؟ اساسا مبنا، منابع و دلایل استناد این مقاله به هیچ وجه روشن نیست.»

حسن شرفی: در این گزارش تنها به عبارتی کلی نظیر کُردها اشاره شده است؛ مشخص نیست منظور کدام بخش از جامعه کُردهاستعکس: Internetseite Kurdistanmedia
وب سایت خبری اسرائیلی “آی ۲۴ نیوز” بیست و دوم ماه ژوئیه به نقل از منابع اسرائیلی افشا کرد که در زمان جنگ ۴۰ روزه، ترکیه تهدید کرده بود در صورت حمله زمینی گروههای مسلح مخالف کردی به ایران، ترکیه از ایران حمایت هوایی خواهد کرد و از تهران پشتیبانی هوایی خواهد داشت.
این سایت اضافه کرد: «ورود اعضای گروه های مسلح کردی ایرانی مخالف از کردستان عراق به خاک ایران، به عنوان بخشی از یک طرح زمینی است که توسط موساد طراحی شده بود.»
در این گزارش آمده است اظهارات دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، که در آن اشاره کرده بود ترکیه در آستانه مداخله در جنگ علیه ایران است، اشارهای به این سناريو بود.
این منابع نیز تائید کردند که طرح موساد شامل حمایت از گروههای کُرد ایرانی برای نفوذ به خاک ایران بود تا همزمان نیروی هوایی اسرائیل پوشش هوایی این عملیات را فراهم کند.
قبل ازاین برخی منابع گفته بودند تماس تلفنی اردوغان رئیس جمهور ترکیه و جی دی ونس، معاون رئیس جمهور آمریکا باعث لغو برنامه آمریکا برای حمله زمینی به ایران از خاک کردستان عراق شد.
با این حال، عضو هیئت اجرایی حزب دمکرات با زیر سؤال بردن وجود چنین طرحی میافزاید: «مشخص نیست آیا اصلا چنین طرحی وجود داشته است یا خیر. حتی اگر فرض بگیریم چنین طرحی در گذشته وجود داشته، حداقل باید با گروهی از کُردها که قرار بوده در این چارچوب قرار گیرند، گفتوگو و مشورتی صورت میگرفت؛ در حالی که هیچیک از احزاب و گروههای کُرد چنین موضوعی را تایید نمیکنند.»
او با طرح شکی علنی میگوید: «اگر حقیقت دارد، چرا اسم نمیبرند و از چه کسی شرم دارند؟» شرفی با ارجاع پاسخگویی به طرفهای اسرائیلی تصریح کرد: «در خصوص این طرح باید موضوع را از مقامات و طرفهای اسرائیلی جویا شوید. ما کوچکترین اطلاعاتی از وجود چنین طرحی نداریم.» حسن شرفی در پاسخ به سوال دویچه وله فارسی درباره دریافت اسلحه از آمریکا پاسخ بیشتری نداد.
مسیر متناقض سیر تحول مواضع ترامپ
سیر تحول مواضع دونالد ترامپ در قبال تسلیح و ورود نظامی کُردها به نبرد ایران، مسیر متناقضی را طی کرد؛ ترامپ در ۵ مارس ۲۰۲۶ (۱۴ اسفند ۱۴۰۴) در گفتوگوی اختصاصی با رویترز با ابراز خرسندی علنی، احتمال شورش و تهاجم زمینی کُردها علیه حکومت ایران را “فوقالعاده” خواند و صراحتا اعلام کرد: «من کاملا با آن موافقم».
اما تنها یک ماه بعد و در ۵ آوریل ۲۰۲۶ (۱۶ فروردین ۱۴۰۵) در گفتوگو با خبرنگار فاکسنیوز و سپس در ۶ آوریل ۲۰۲۶ (۱۷ فروردین ۱۴۰۵) در حاشیه مراسم عید پاک در کاخ سفید، لحن ترامپ ۱۸۰ درجه تغییر یافت و با ابراز خشم شدید گفت:«ما اسلحه فرستادیم، اسلحههای زیادی؛ قرار بود به دست مردم برسد تا بتوانند با این اراذل و اوباش بجنگند، اما میدانید چه شد؟ کسانی که اسلحه به دستشان داده شد، آنها را پیش خود نگه داشتند؛ آنها گفتند چه تفنگ زیبایی! فکر کنم پیش خودم نگهش دارم… من فکر میکنم کُردها اسلحهها را برداشتند… بنابراین من از یک گروه خاص بسیار عصبانی هستم و آنها تاوان سنگینی برای این کار خواهند داد».
ترامپ همچنین با بیان اینکه از کُردها “بسیار ناامید” شده اند، آنان را متهم کرد که “فقط میگیرند، میگیرند و میگیرند”.
خط قرمزهای پژاک و احتمال مشارکت نظامی در آینده
زاگرس اندریاری در ادامه درباره مرزها و خطوط قرمز پذیرش کمک از دولتهای خارجی ادعا میکند: «دیدگاه و تفکر سیاسی حاکم بر حزب ما بر این اصل استوار است که ما خود را به هیچ وجه بخشی از چنین جنگهایی نمیدانیم؛ اعتقاد ما بر این است که این جنگ در راستای منافع ملتها و مردم ایران نیست؛ در نتیجه تحت هیچ شرایطی وارد چنین نبردی نخواهیم شد. حزب ما به عنوان یک حزب سیاسی پیشرو در کردستان ایران، نیاز خاصی به تسلیح از سوی نیروهای خارجی ندارد و ورود نکردن به چنین جنگهایی خط قرمز ماست.»

زاگرس اندریاری: دیدگاه و تفکر سیاسی حاکم بر حزب ما بر این اصل استوار است که ما خود را به هیچ وجه بخشی از چنین جنگهایی نمیدانیمعکس: aryentvfarsi
اندریاری در رد ارتباط نظامی با آمریکا یا اسرائیل و در مواجهه با این پرسش که چرا دونالد ترامپ بارها علنا از تحویل سلاح به کُردها سخن گفته، ابتدا شخصیت ترامپ را متغیر خواند و سپس افزود: «این ادعا بیشتر با این هدف بوده است که جمهوری اسلامی را تحت فشار قرار دهند تا اگر قرار است بر اساس خواستههای آنان قطعنامه، بیانیه یا پیمانی میان ایران و آمریکا به امضا برسد، هرچه زودتر رخ دهد… این موضوع بیشتر در حد لاف سیاسی و تهدید جمهوری اسلامی بوده است.»
او در پاسخ به پرسشی درباره علت آمادهباش کامل نیروهای کُرد و سفر آنان به قندیل و اقلیم کردستان در بحبوحه جنگ، مداخله نظامی را تایید کرد و گفت: «احتمال وقوع تغییرات سیاسی در جامعه ایران در آن زمان بسیار بالا بود و استراتژی این احزاب است که در چنین شرایطی آمادهباش خود را به بالاترین سطح ممکن برسانند تا اگر تغییری رخ داد یا احتمال قتلعام و نسلکشی از سوی حاکمیت وقت ایران وجود داشت، بتوانند مداخله کرده، تهدیدها را کاهش داده و میزان خطر برای جامعه را به حداقل ممکن برسانند.»
اما در پاسخ به این پرسش که بدون دریافت اسلحه از آمریکا، این احزاب چگونه قصد مداخله داشتند، اذعان داشت: «احزاب کردستان ایران مسلح هستند و سالهاست که سلاح در اختیار دارند؛ بنابراین برای مسلح شدن نیازی به کشور خارجی ندارند. در خود کردستان عراق نیز امکان تهیه اسلحه در مقیاس بالا وجود دارد. این احزاب دارای نیروهای دفاع ذاتی هستند و برخی از آنها توانایی دفاع از مردم کُرد را حداقل در مقاطع کوتاه و شرایط خاص دارند.»
اندریاری احتمال مشارکت احزاب کُرد در یک ائتلاف بینالمللی علیه جمهوری اسلامی در آینده را رد نکرد و گفت: «اگر قرار بر شکلگیری یک ائتلاف جهانی علیه جمهوری اسلامی باشد، همانند نمونههایی که در سایر نقاط جهان وجود دارد، و جامعه جهانی به این نتیجه برسد که تغییرات بنیادین و تغییر رژیم باید به نفع مردم ایران رخ دهد، احتمال دارد احزاب کُرد در چنین ائتلافی مشارکت کنند.»
عضو ارشد بخش دیپلماسی و روابط خارجی حزب حیات آزاد کردستان تاکید کرد که فعلا خطمشی آنها مبارزه سیاسی است اما شاید شرایط به گونهای پیش رود که احزاب سیاسی کردستان یا سراسر ایران مجبور شوند در آینده تغییراتی در تفکر یا خطمشی خود ایجاد کنند.
این در حالیست که مسرور بارزانی، نخست وزیر اقلیم کردستان عراق، خط مشی کاملا متفاوتی را در پیش گرفته و با فاصلهگذاری صریح از هرگونه ماجراجویی منطقهای، بر قانونمداری و صیانت از مرزها پای میفشارد.
بارزانی در گفتوگویی با شبکه الجزیره، با رد قاطعانه هرگونه ارتباط با تلآویو تصریح کرد که اقلیم کردستان هیچ رابطهای با اسرائیل ندارد و بر اساس قانون اساسی عراق، تصمیمگیری درباره سیاست خارجی و روابط رسمی صرفا در اختیارات دولت فدرال در بغداد است. او با تاکید بر اینکه اقلیم تحت هیچ فشاری برای ورود به درگیریهای جاری قرار نگرفته، اولویت اصلی اربیل را حفاظت “از خاک، مردم و پرهیز از کشیده شدن به خصومتهای منطقهای ” خواند.
بارزانی ضمن اشاره به بیش از هزار حمله موشکی و پهپادی منتسب به ایران و گروههای شبهنظامی به این منطقه، بار دیگر از سیاست انحصار سلاح در دست نهادهای رسمی حکومتی حمایت کرد.
اذعان به عدم تابآوری کمپهای اقلیم در برابر حملات موشکی سپاه
جمهوری اسلامی ایران با اتخاذ استراتژی “ضربات سنگین”، فشار نظامی بر مقرها، اردوگاهها و کمپهای مسکونی این احزاب را در طی جنگ ۳۹ روزه و حتی بعد از آن به اوج رسانده است. در همین راستا، حوزه جغرافیایی اقلیم کردستان در طول ماه ژوئیه ۲۰۲۶ شاهد موج کمنظیری از تنش بود؛ بهطوریکه طی این مدت بیش از ۴۸ حمله موشکی و پهپادی علیه مقرات مختلف در استانهای اربیل و سلیمانیه به ثبت رسید.
شدت این حملات در هفدهم ژوئیه با هدف قرار گرفتن اردوگاه زرگویز در نزدیکی سلیمانیه نمایان شد که طی آن ضربات پهپادی و راکتی سنگین به کشته شدن ۸ تن از اعضای حزب کومله و مجروح شدن چندین تن دیگر انجامید. پیش از آن نیز در نهم ژوئیه، اردوگاهها و کمپهای مسکونی احزاب مخالف کُرد در شمالشرقی اربیل هدف حملات متوالی پهپادهای انتحاری قرار گرفته بودند.
دامنه این رویدادها تنها به حملات هوایی محدود نماند؛ در اولین روز از ماه ژوئیه، طی یک کمین و درگیری شدید مرزی در خطوط جبهه، ۵ تن از پیشمرگههای حزب دموکرات کردستان ایران (PDKI) جان خود را از دست دادند.
ابعاد این نبرد زمانی پیچیدهتر شد که در ششم اوت، منابع نظامی ایران از اجرای عملیاتهای برونمرزی پنهانی توسط یگانهای ویژه نیروی زمینی در عمق اقلیم کردستان و در اطراف اربیل و سلیمانیه خبر دادند.
تداوم این سلسله حملات خردکننده و تخریب مستمر زیرساختهای استقراری، احزاب کُرد را در برابر یک بنبست و پرسش استراتژیک قرار داده است: در شرایطی که پروژه پشتیبانی بزرگ منطقهای و بینالمللی لغو شده، این جریانها با چه ابزاری میتوانند در برابر این حجم از ضربات مداوم موشکی و پهپادی تاب بیاورند و آینده حضور و موازنه بقای آنها در اقلیم کردستان بدون چتر حمایتی قدرتمند خارجی به کدام سمت خواهد رفت؟
در پاسخ به میزان تابآوری در برابر حملات سنگین موشکی و پهپادی جمهوری اسلامی به مقرهای کُردی، اندریاری ساختار پژاک را از سایر احزاب جدا کرده و می گوید: «ما به عنوان حزب اتحاد آزاد کردستان، در هیچیک از مناطق شهری کردستان عراق دارای نیرو، مرکز یا کمپ سیاسی، نظامی و اجتماعی نیستیم. نقاط حضور ما در داخل کُردستان ایران و نوار مرزی با کُردستان عراق قرار دارد… و شرایط جغرافیایی به گونهای است که جمهوری اسلامی نمیتواند فشار زیادی بر ما وارد کند.»
او درباره سایر احزاب کُردی گفت: «اما سایر احزاب کردستان ایران که دهههاست مبارزه مسلحانه را کنار گذاشتهاند، اکثر اعضا و خانوادههایشان در کمپهای مدنی، سیاسی و اجتماعی در کردستان عراق سکونت دارند. متاسفانه در چند ماه گذشته، جمهوری اسلامی این کمپهای پناهندگی را هدف قرار داده که منجر به کشته شدن تعدادی از آنان شده است.»
به گفته اندریاری، این احتمال وجود دارد که آن احزاب مجبور شوند برای حفظ جان خانوادهها، این کمپها را حداقل به طور مقطعی تخلیه کنند.
این واقعیتهای میدانی و تشدید برخوردهای نظامی، بستر تحلیلهای عمیق و ریشهای دامون گلریز، پژوهشگر مطالعات صلح در مدرسه عالی لاهه در گفتوگو با دویچه وله فارسی قرار گرفته است.
گلریز در واکاوی علل این رویدادها تاکید میکند که نخبگان کُرد هویتمحور، خود را وارث امپراتوری مادهای باستان میدانند: «در روایت تاریخی آنان، با سقوط هگمتانه به دست کوروش بزرگ نخستین حکمرانی کُرد فروپاشید و کُردها دیگر مجال دولتسازی و در پس آن قلمروی کشور و حاکمیتی نیافتند؛ حال آنکه هخامنشیان همچون نخستین دولت فارس با قلمروی جغرافیایی و سیاسی بیسابقه در تاریخ بشریت به نام “دولت” برآمدند و با همه افت و خیزها در تاریخ ایران، این سنت دولتسازی که آخرین آن “مشروطیت” بود، در ایران نه بر مبنای ناسیونالیسم دین یا خون که بر مبنای بردباری و سنت حکمرانی ایرانی بارها احیا و بروز شد.»
به گفته او، از همان نقطه، دو سرنوشت از هم جدا گردید. در این خوانش، ایران بارها دولت، زبان و قلمرو خود را احیا کرد؛ اما کُردها تا امروز حتی با پشتیبانی شوروی بعد از اشغال شمال ایران از بنیانگذاری دولتی ماندگار بازماندند.
به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، محل نزاع نخبگان کُرد با ایران، نه این یا آن سیاست است و نه این یا آن حاکم؛ ستیز آنان با خود نهاد “دولت” (state) در ایران است؛ نتیجه سیاسی این نزاع میشود ضدیت با نهاد “ملت” (nation) ایران که در تمامیت ارضی مشخصی تعریف میشوند: «جلوهعملی این نزاع را در واپسین نمونه دیدیم: تشکیل ائتلاف سیاسی شکننده بین طوایف و تشکلهای آنان تنها یک هفته قبل از اجرای طرح حملهزمینی به تمامیت ارضی ایران، آن هم به نیابت از موساد اسرائیل و ایالت متحده آمریکا.»
نقد “ابزاری شدن مظلومیت و تعارض با الگوی زن، زندگی، آزادی“
گلریز در بخش دیگری از این مصاحبه اشاره میکند که به همین سبب، نخبگان کُرد، کُردها را بزرگترین “ملت بدون دولت ” در جهان میدانند؛ ملتی که به گفتهآن ضربالمثل مشهور کُردی، “جز کوهستان، دوستی ندارد”.
تحلیلگر سیاسی و مدرس روابط بینالملل در مدرسه عالی لاهه با فرض صحت گزارشها درباره طرح حمله نظامی موساد به ایران با کمک برخی نیروهای کُرد معتقد است که هشت دهه پس از فروپاشی “جمهوری مهاباد ” با پشتیبانی شوروی سابق، افق سیاستگذاری آنان در قبال ایران نه همگامی با هموطنان ایرانی در راه استقرار دولتی دموکراتیک، بلکه برپایی حکمرانی کُردی در ذیل اشغال ایران است؛ حکمرانی که جز از مسیر موفقیت حمله نظامی برای دامن زدن به جنگ داخلی، از چندپارگی حاکمیت سرزمینی ایران محقق نمیشود.
گلریز برای تایید این تحلیل به سخنان اخیر ژنرال حسین یزدانپناه، از فرماندهان حزب آزادی کُردستان (PAK) و از اعضای ائتلاف کُردها اشاره میکند که صراحتا گفته بود امنیت ملی ملت کُرد در پیوند با امنیت ملی اسرائیل است و از این جهت از حمایت تسلیحاتی اسرائیل استقبال کرده بود.
این مواضع مصادف با انتشار یادداشتی تحلیلی در روزنامه جروزالم پست به تاریخ ۲۶ ژوئیه ۲۰۲۶ است که در آن، متن گفتوگو با حسین یزدانپناه و همچنین استنادات تاریخی پروفسور عوفرا بنجو، رئیس برنامه پژوهشهای کُردی در مرکز موشه دایان دانشگاه تلآویو منعکس شده است. فرمانده حزب آزادی کردستان در پاسخ به پرسشی درباره لزوم تسلیح گروههای کُرد توسط تلآویو، صراحتا اعلام کرد: «امنیت ملی اسرائیل و ملت کُرد ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارد. بنابراین، چنین پشتیبانی و حمایتی نه تنها به نفع ملت کُرد است، بلکه مستقیما در خدمت منافع استراتژیک خود اسرائیل نیز خواهد بود.»
گلریز در ادامه تاکید کرد که در صورت شکلگیری یک شراکت استراتژیک میان اسرائیل و کردستان، طرفین میتوانند در کنار یکدیگر در برابر تهدیدات منطقهای بایستند.
این پژوهشگر تاکید میکند که باید این واقعیت تلخ را جدی گرفت؛ بهویژه در سایه همبستگی بیسابقهای که ایرانیان در جنبش زن، زندگی، آزادی با خاستگاه کُردی این شعار نشان دادند و ماهها برای دادخواهی خون ژینا-مهسا امینی پای آن ایستادند: «با این حال، در سبد استراتژی این نخبگان، الگوی زن، زندگی، آزادی در برابر الگوی حمله زمینی به نیابت از موساد صحنه را میبازد و برای آنان، الگوی شکستخورده مبارزه مسلحانه ارجحیت دارد؛ آن هم با آگاهی کامل از اینکه نقطه آغاز پروژه سرکوب و تمرکز قدرت در جمهوری اسلامی، نیمقرن پیش و چند هفته بعد از اعلام خودمختاری کردستان در اسفند ۵۷ زیر عنوان مقابله با غائله کردستان کلید خورد.»
هشدار نسبت به فاجعه انسانی در اقلیم
در تشریح نتایج این سیاستها، گلریز استراتژی سیاسی نخبگان کُرد را در تناقض بنیادین با هر تلاش و افقی برای گذار به دولتی ملی، مدرن و دموکراتیک میداند. او با اشاره به مفاد پانزدهمادهای ائتلاف پنج حزب سیاسی کُرد، که تنها شش روز پیش از حمله مشترک آمریکا و اسرائیل، در ۲۸ فوریه اعلام موجودیت کرد، میگوید این ائتلاف برای ترتیبات پس از آزادی روژهلات کردستان بسته شد و با پیشبینی نظام اداری (ماده ۳)، کمیته دیپلماتیک (ماده ۸) و مرکز فرماندهی دفاعی (ماده ۹)، در پی تقسیم حکمرانی بر بخشی از خاک ایران پس از اشغال است؛ طرحی که به دلیل اختلافات عمیق درونی و سابقه حذف فیزیکی میان این احزاب، نمیتواند نویدبخش ثبات و امنیت باشد.

به گفته دامون گلریز، بعد از هر نوع آتشبس با تهران، آغاز آتش علیه کُردهای ایرانی در اقلیم کردستان عراق شعلهور خواهد شد.عکس: privat
به باور گلریز، پیام محوری این سند این است که نخبگان کُرد آینده خود را در رویارویی با تمامیت ارضی ایران تعریف میکنند و گامهای عملی آنان بهسوی حمله نظامی زمینی، هشداری حیاتی است که هیچ حکومتی در ایران از آن نخواهد گذشت. او پیشبینی میکند که بعد از هر نوع آتشبس با تهران، آغاز آتش علیه کُردهای ایرانی در اقلیم کردستان عراق شعلهور خواهد شد.
گلریز در جمعبندی پایانی خود با ابراز نگرانی شدید نسبت به تحولات آتی میگوید: «در سایه خروج نظامی آمریکا از اقلیم، بالاگرفتن قدرت حکمرانی سپاه بعد از جنگ اخیر از یک سو، و شکلگیری پیمان دفاعی ترکیه، پاکستان و عربستان با هدف محاصره امنیتی نظامی ایران از سوی دیگر، نگرانی من متوجه هموطنان کُرد ایرانی است که در پایگاههای خود در اقلیم کردستان عراق، جانشان در معرض خطر است. با این تحولات، و با سیاستگذاری نخبگان کُرد که منافع خود را در ضدیت با “حاکمیت ملی ایران” تعریف میکنند، احتمال قربانیشدن این هموطنان در بازیهای قدرتهای منطقهای بالا میرود؛ بهایی که با جان انسانها پرداخت خواهد شد.»
به عقیده پژوهشگر مدرسه عالی لاهه، باید هرچه زودتر مسئله کُرد را در چارچوب ایران و با الگوی “زن، زندگی، آزادی” بازتعریف کرد؛ پیش از آنکه شاهد انتقام جمهوری اسلامی از هموطنان کُرد ایرانی و وقوع فاجعهای بزرگ باشیم.
افشاگریهای اخیر از سناریوی ناکام تهاجم زمینی احزاب مسلح کُرد به نیابت از اسرائیل، پرده از پیچیدگیها و ریسکهای بالای محاسبات نیابتی در مواجهه با خطوط قرمز منطقهای برداشت. این طرح که قرار بود در پوشش یک قیام سراسری و با نمادهای ملی اجرا شود، نه تنها در پی هشدارهای امنیتی آنکارا و لغو پشتیبانی واشنگتن به بنبست رسید، بلکه پیامدهای سنگینی چون زلزله مدیریتی در موساد و تشدید ضربات موشکی و پهپادی سپاه بر مقرهای کُردی در اقلیم کردستان عراق را به همراه داشت. در نهایت، تقابل میان خطمشی مبارزه مسلحانه با حمایت خارجی و الگوی گذار مدنی (مانند جنبش زن، زندگی، آزادی)، هشدار جدی کارشناسان را نسبت به خطر قربانیشدن غیرنظامیان و لزوم بازتعریف مسئله کُرد در چارچوب تمامیت ارضی و هویت ملی ایران برانگیخته است.
نقد نظری «چپِ ضدامپریالیستی»
حمید فرازنده
نقد نظری «چپِ ضدامپریالیستی»: حکمرانی اقتدارگرای سرمایهداری دولتی، بهمثابهی شکل سیاسیِ سرمایه در جوامع پیرامونی، نمیتواند از امپریالیسم فراتر رود، زیرا خود یکی از اشکال بازتولید آن است.
«چپ ضدامپریالیستی» با فراغت از نقد سرمایهداری داخلی و بدون اتکا به سوژههای اجتماعی، نهتنها ضدامپریالیست نیست، بلکه ناخواسته (وگاهی بهصورت مقلوب) به یکی از کارآمدترین فرمهای بازتولید نظم امپریالیستی در روایت حاکمیتی اقتدارگرا و سرکوبگر بدل میشود.
حمید فرازنده
–آهای!
از پشت شیشهها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید!…
احمد شاملو
۱ ایدئولوژی «چپ ضدامپریالیستی» در خدمت مبارزهی طبقاتی نیست؛ نگاهی است از بالا و در خدمت حاکمیتهای مستبدِ داخلیِ مبتنی بر نظام سرمایهداری
*اصطلاح «چپ ضدامپریالیستی» عنوانی است پرطمطراق که پیشاپیش میکوشد برای خود یک مشروعیت سیاسی و اخلاقی تولید کند؛ ادعا میکند که من هم چپ هستم وهم ضدامپریالیستی: صِرفِ چپبودن را دون شأن خود میداند و یا شاید اگر خوانش فرویدی کنیم؛ چون از چپبودن خود تردیدهای جدّی در دل دارد، با آوردن صفت «ضدامپریالیستی» همراه آن، کمبود ذاتیاش را لاپوشانی میکند. متولیان این بخش از چپ، در این نامگذاری، «چپبودن» و «ضدامپریالیستیبودن» خود را جزو بدیهیات فرض میکنند، اما هر گزارهی مدعیِ بدیهیات نیازمند نقد نظری است. *
در سنّت انتقادی مارکسی، هیچیک از این دو مفهوم نه خودبسندهاند و نه مستقل از تحلیل مادّی جامعه.
در مارکسیسم، «چپ»بودن یک موضع اخلاقی نیست و صرفاً در مخالفت با یک قدرت استعمارگرخارجی معنای نهایی خود را پیدا نمیکند. اگر بپذیریم که چپبودن، در مقام نخست، به معنای ایستادن در برابر مناسبات سرمایهدارانه، نقد مالکیت خصوصی ابزار تولید، و مبارزه با استثمار نیروی کار است، پس میتوان گفت: هر گفتمانی که خود را «چپ» مینامد، اما مناسبات سرمایهدارانهی داخلی را مسکوت میگذارد، یا آن را بیرون از مناسبات حاکمیت بررسی میکند، و یا با تکیه به مارکسیسم وولگار آن را تضاد فرعی مینامد، از همان ابتدا دچار تناقض مفهومی است.
آیا«چپ ضدامپریالیستیِ» ایرانی، امپریالیسم را بهمثابهی مرحلهای از تکامل سرمایهداری جهانی میبیند، یا صرفا آن را بهصورت یک نیروی استعمارگر مداخلهگر درنظر میگیرد؟ مدعیان چپ ضدامپریالیستی وقتی امریکا را تنها بهصورت دشمن شماره ۱ ایران نشان میدهند، و بعد میبینند حاکمیت نیز همین گفتمان را بهکار میبرد، دچار این توهم میشوند که میتوانند با چنین حاکمیتی در یکجبههی سیاسی واحد قرار گیرند. در این چارچوب، امپریالیسم برای آنان به یک مداخلهگر نظامیِ اجنبی تقلیل مییابد و پیوندهای نهانی دنبالههایش با سرمایهداری داخلی دیگر از نظرشان پوشیده میشود. نتیجه آن است که میتوان همزمان مدعی ضدامپریالیسم بود و از دولتهای سرمایهدار، غارتگر، رانتی و سرکوبگرِ محلی در هرکجای جهان دفاع کرد، بیآنکه نه به مطالبات عدالتمحور و آزادیخواهانهی مردمان آن کشورها توجه داشت و نه به فقر گستردهی تودههای زحمتکششان. ما با یکچپ خاصی روبهروایم که نگاهش سلسلهمراتبی و عمودی است، بهجای آنکه طبق اصول نقد اقتصاد سیاسی مارکسیستی صاحب دیدگاهی افقی و برآمده از تناقضات طبقاتی باشد.
«ضدامپریالیستی»بودنِ این برداشت متأخر از مارکسیسم، به برخوردی ایدئولوژیک وگفتمانی تقلیل مییابد؛ اینجا منظور از ایدئولوژی، نه مبانی نظری مبارزهی طبقاتی، بلکه دگماتیسمی وارونهنما از واقعیت اجتماعی است: جایی که علت و معلول جابهجا میشوند و بهجای آنکه امپریالیسم بهصورت پیامد منطق انباشت سرمایه فهمیده شود، تنها به یکی از جنبههایش، یعنی دشمنی اجنبی و یک نیروی نظامی متجاوزگر فروکاسته میشود که گویی با موضعگیری سیاسی یا نظامی دولتهای اقتدارگرای محلی قابل مهار است. ایدئولوژی «چپ ضدامپریالیستی» در خدمت مبارزهی طبقاتی نیست؛ نگاهی است از بالا و در خدمت حاکمیتهای مستبدِ داخلیِ مبتنی بر نظام سرمایهداری انحصاری که ارتباطشان با تودههای تحت استثمار دیری است گسسته شده است.
در این گفتمان، جامعه تقریباً ناپدید میشود. کارگران، زنان، فرودستان و نیروهای اجتماعی واقعی، نه بهعنوان سوژههای مبارزه، بلکه بهمثابهی تودهای که باید پشت «موضع ضدامپریالیستی» دولت محلی صف ببندند، ظاهر میشوند. در این گفتمان دیگر هیچ اهمیتی ندارد اگر رژیمی بهظاهر ضدامریکایی مردمان خود را در طول پنجاه سال بهشکل تصاعدی و کرور کرور کشته و کور و شکنجه کرده باشد. در ذهن آنان هر نقد اجتماعی، هر اعتراض کارگری یا جنبش رهاییبخش، بهسرعت با این اتهام مواجه میشود که «آب به آسیاب امپریالیسم میریزد»، و در نهایتِ موضع ضدامپریالیستیشان در خدمت حاکمیت استبدادی به ابزار انسداد سیاست و تحمیق تودهها بدل میشود.
از این منظر، «چپ ضدامپریالیستی» بیش از آنکه ادامهی سنّت مارکسی باشد، شکلی است از مارکسیسمی که پیچیدگی تحلیل اقتصاد سیاسی را کنار میگذارد و کلّ تحلیل خود را در بُعدِ وولگاری از سیاست ژئوپلیتیک، به یک دوگانهی سادهی دوست/دشمن تقلیل میدهد. این سادهسازی، نه تصادفی، بلکه کارکردی است؛ زیرا امکان همزیستی و همدستی کامل با سرمایهداری داخلی و اقتدار سیاسی موجود را فراهم میکند.
۲– اعجوبهی دولت، بهنام مردم و با ادعای ضدامپریالیستیبودن دهان به دروغپردازی میگشاید
برای فهم ریشههای نظری این وضعیت، بازگشت به «هیجدهم برومر لویی بناپارت» مارکس راهگشاست. مارکس در این اثر نشان میدهد که چگونه، در شرایط ضعف و پراکندگی نیروهای اجتماعی، دولت میتواند خود را بهمثابهی نمایندهی کلّ جامعه و منجی ملت بازنمایی کند.
مارکس مینویسد:
«قدرت اجرایی، با دستگاه اداری و نظامی عظیمش، همچون موجودی مستقل بر فراز جامعه ایستاده است.»
اما این استقلال ظاهری، بهگفتهی مارکس، محصول یک فقدان است:
«این قدرت تنها زمانی میتواند چنین استقلالی بیابد که طبقات اجتماعی ناتوان از نمایندگی خود باشند.»
این تشخیص، کلید فهم «چپ ضدامپریالیستی» است. جایی که نیروهای اجتماعی واقعی، سرکوب شدهاند، و جامعه فاقد نهادهای دموکراتیک و حافظ منافع زحمتکشان است، اعجوبهی دولت، بهنام مردم و با ادعای ضدامپریالیستیبودن دهان به دروغپردازی میگشاید. ضدیت گفتمانی با امپریالیسم، در اینجا نه بهمنزلهی مرحلهای از مبارزهی طبقاتی، بلکه به کل یا تنها هدف چپ تقلیل مییابد؛ ضدیتی که تنها در فضای شبکههای مجازی رخ نشان میدهد.
مارکس در آغاز هیجدهم برومر تأکید میکند:
«انسانها تاریخ خود را میسازند، اما نه آنگونه که خود میخواهند؛ نه در شرایطی که خود برگزیدهاند.»
چپ ضدامپریالیستی این محدودیت را انکار میکند. گویی صِرفِ ارادهی سیاسی دولت یا اتخاذ موضع ضدامریکایی با هر زمینهی گفتمانیای میتواند جایگزین دگرگونی مناسبات مادّی شود. مارکس این پدیده را وارونگیِ علیّتی مینامد، زیرا در ذهن اینان سیاست جای اقتصاد، و شعار جای مناسبات واقعی را میگیرد.
مارکس همچنین نشان میدهد که چگونه گذشته به نقاب حال بدل میشود:
«سنّت تمام نسلهای مرده همچون کابوسی بر مغز زندگان سنگینی میکند… نامها و شعارهای آنها را قرض میگیرند.»
در گفتمان «چپ ضدامپریالیستی»، احضار دائمی زبان انقلاب، مقاومت و مبارزه، چنین کارکردی دارد: پنهانکردن تضادهای خیابان و اکنونی با اسطورههای گذشته. و این باعث میشود امر سیاسی به انجام مناسک بدل میشود.
در نهایت، مارکس دربارهی بناپارت مینویسد:
«او خود را نمایندهی مردم مینامد، زیرا مردم دیگر قادر نیستند خود را نمایندگی کنند.»
این جمله را میتوان توصیفی دقیق از وضعیتی دانست که در آن، دولتهای مردمکشِ اقتدارگرا و نیروهای همپیمانشان در منطقه –که تا گردن در مناسبات پولی ومالی فرورفتهاند– خود را ضدامپریالیستی جا میزنند، چرا که جامعه از امکان سازمانیابی مستقل محروم شده است. نتیجه، نه رهایی، بلکه تثبیت سرمایهداری دولتی و اقتدار سیاسیِ سرکوبگر است.
۳–امپریالیسم فقط یک نیروی برونمرزی نیست، بلکه درونِ هر جامعهی پیرامونی نیز بازتولید میشود.
لنین در «امپریالیسم، بالاترین مرحلهی سرمایهداری»، امپریالیسم را نه بهمثابهی سیاست تهاجمی یک یا چند دولت خاص، بلکه بهصورت شکل تاریخیِ مشخصی از انباشت سرمایه تعریف میکند. او پنج ویژگی اصلی امپریالیسم را برمیشمارد: تمرکز تولید و سرمایه، ادغام سرمایهی بانکی و صنعتی در سرمایهی مالی، اهمیت فزایندهی صدور سرمایه، شکلگیری اتحادیههای انحصاری سرمایهداران، و تقسیم جهان میان قدرتهای بزرگ سرمایهداری.
نکتهی تعیینکننده در تعریف لنین این است که امپریالیسم فقط یک نیروی برونمرزی نیست، بلکه درونِ هر جامعهی پیرامونی نیز بازتولید میشود. دولتهایی که خود در مدار سرمایهی جهانی، رانت، غارت، صدور مواد خام، نیروی کار ارزان و سیاستهای نولیبرالیستی و با تکیه به سرکوب اجتماعی عمل میکنند، بخشی از منطق امپریالیسماند، حتی اگر در سطح گفتمان، مواضع ضدامریکایی یا ضدغربی اتخاذ کنند. از این منظر، ضدامپریالیسمِ راستین بدون نقد سرمایهداری داخلی و بدون مبارزهی طبقاتی، از دیدگاه لنینی نیز بیمعناست.
به بیان دیگر، آنچه امروز «چپ ضدامپریالیستی» نامیده میشود، با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی و با چشمپوشی از پیوند دولتِ خودی با سرمایهی جهانی، همان چیزی را بازتولید میکند که مدعی نفی آن است. این شکل از ضدامپریالیسم، نه در امتداد لنین، بلکه در گسست کامل از بینش او قرار دارد.
۴–ناتوانی این دولتها از ضدامپریالیستیبودن نه ناشی از ضعف اراده، خیانت نخبگان یا فشار خارجی، بلکه محصول جایگاه طبقاتی خود آنهاست.
بحث نظری دربارهی «چپ ضدامپریالیستی» تنها زمانی به انسجام مفهومی میرسد که نشان داده شود چرا حاکمیتهایی که بر پایهی سرمایهداری دولتی والیگارشیک بنا شدهاند، نه بهطور تصادفی یا سیاسی، بلکه بهطور ذاتی و ساختاری قادر به ضدامپریالیستیبودن نیستند. در غیر این صورت، نقد در سطح افشاگری گفتمانی باقی میماند و به سطح تئوریک ارتقا نمییابد.
سرمایهداری دولتی، برخلاف تصور رایج، نفی سرمایهداری نیست. در این شکل از سازمانیابی عمودی، دولت و الیگارشهای وابستهاش جایگزین سرمایهدار خصوصی منفرد میشود، اما نه منطق تولید دگرگون میگردد و نه رابطهی سرمایه و کار از میان میرود. انباشت، سود، انقیاد نیروی کار، و ضرورت بازتولید گسترشیابندهی سرمایه همچنان پابرجاست. همانگونه که انگلس تصریح میکند، مالکیت دولتی ابزار تولید، ماهیت سرمایهدارانهی آنها را لغو نمیکند؛ بلکه سرمایه در هیئت دولتی متمرکز و سیاسی میشود تا خود در نقش توزیعکنندهی سرمایه بین الیگارشهای وفادارش باشد.
از این منظر، سرمایهداری دولتی را باید شکلی خاص از سازمانیابی سرمایه فهمید، نه مرحلهای از گذار به سوسیالیسم و نه بدیلی رهاییبخش. همین نکته، پیامدهای تعیینکنندهای برای مسئلهی امپریالیسم دارد. اگر امپریالیسم، چنانکه لنین نشان میدهد، نه یک سیاست انتخابی یا گرایش اخلاقی دولتها، بلکه مرحلهای تاریخی از تکامل سرمایهداری و ضرورتی برخاسته از منطق انباشت در مقیاس جهانی باشد، آنگاه هر دولتی که متولی انباشت سرمایه است، ناگزیر در شبکهی روابط امپریالیستی درگیر میشود.
از این منظر، تفاوتی میان سرمایهداری خصوصی و سرمایهداری دولتی از حیث نسبت با امپریالیسم وجود ندارد. آنچه تعیینکننده است، وابستگی انباشت به بازار جهانی، صدور و ورود سرمایه، فناوری، ارز، و تقسیم کار بینالمللی است. گردانندگان سرمایهداری دولتی، برای بقا و بازتولید خود، ناگزیر به مشارکت فعال در همین مناسباتاند. به بیان دقیقتر، چنین دولتی تنها در صورتی میتواند وجود داشته باشد که منطق امپریالیستیِ انباشت جهانی استمرار یابد.
در این نقطه، تناقض درونیِ ادعای «ضدامپریالیسم دولتی» آشکار میشود. دولتی که بقای مادیاش به انباشت سرمایه گره خورده، نمیتواند منطق امپریالیسم را نفی کند، زیرا این نفی مستلزم نفی شرایط امکان خودِ دولت است. اگر این دولت بخواهد واقعاً ضدامپریالیستی باشد، باید از منطق انباشت، از ادغام در بازار جهانی، و از انقیاد سرمایهدارانهی نیروی کار دست بکشد؛ یعنی باید از بنیاد، شکل وجودی خود را لغو کند. این امر نه یک دشواری سیاسی، بلکه یک ناممکنی منطقی است.
از همینرو، آنچه در این دولتهای فروبسته و غیردموکراتیک بهعنوان ضدامپریالیسم عرضه میشود، ناگزیر به سطح گفتمان و سیاست خارجی محدود میماند؛ سیاست خارجیای که تحت لوای آزادسازی کشورهای تحت ستم، در سودای سیطرهافکنی بر آن سرزمینهاست. تعارض با یک یا چند قدرت امپریالیستی میتواند واقعی، شدید و حتی ویرانگر باشد، اما این تعارض همواره در چارچوب بازتوزیع قدرت درون نظام جهانی سرمایهداری رخ میدهد، نه در افق نفی خود این نظام. تمایز میان تعارض ژئوپولیتیک و نفی امپریالیسم در اینجا تعیینکننده است. اولی –پیرو اصل دینمدارِ«فتح»– نزاع بر سر کسب موقعیت و غصب است؛ دومی گسست از منطق انباشت.
ادعای ضدامپریالیستیِ حاکمیت سرمایهداری دولت اقتدارگرا، شکلی از ایدئولوژی است: ایدئولوژیای که تعارض سیاسی را جایگزین نقد مادّی میکند و با تقلیل امپریالیسم به دشمن خارجی، ادغام واقعی در سرمایهداری جهانی را پنهان میسازد. در نقد مارکسی ایدئولوژی بر این وارونگی در روش اشاره شده است: نتیجه بهجای علت مینشیند، و سیاست بهجای اقتصاد.
بنابراین، ناتوانی این دولتها از ضدامپریالیستیبودن نه ناشی از ضعف اراده، خیانت نخبگان یا فشار خارجی، بلکه محصول جایگاه طبقاتی خود آنهاست.**
حکمرانی اقتدارگرای سرمایهداری دولتی، بهمثابهی شکل سیاسیِ سرمایه در جوامع پیرامونی، نمیتواند از امپریالیسم فراتر رود، زیرا خود یکی از اشکال بازتولید آن است. ادعای ضدامپریالیستیاش، نه بهمعنای نفی نظم موجود، بلکه همانا زبانی ایدئولوژیک برای مدیریت تناقضهای درونیِ همین نظم است.
«چپ ضدامپریالیستی» با فراغت از نقد سرمایهداری داخلی و بدون اتکا به سوژههای اجتماعی، نهتنها ضدامپریالیست نیست، بلکه ناخواسته (وگاهی بهصورت مقلوب) به یکی از کارآمدترین فرمهای بازتولید نظم امپریالیستی در روایت حاکمیتی اقتدارگرا و سرکوبگر بدل میشود. این همان مضحکهای است که مارکس، با توجه به سربرزدن لویی بناپارت، یک قرن ونیم پیش نسبت به آن هشدار داده بود: تقلید از گفتمان رهایی، بدون امکان راستین رهایی.
منبع:بالاترین
فانتزیهای خطرناک / غلامحسین دوانی
تاریخ انتشار:۱۷ مرداد ۱۴۰۵
نقدی بر پیشنهاد «مالکیت کمونال» منابع نفت و گاز
اخیراً آقای دکتر مهرداد وهابی، اقتصاددان و پژوهشگر و استاد دانشگاه سوربن شمالی، در مقالهای با عنوان «در نقد مدافعان اسلام سیاسی» در پاسخ به نوشتهی دکتر یوسف اباذری، مطرح کردهاند که «من با نقد انفال که از دیدگاه آقای اباذری “اسلامهراسی” و در خدمت به “راست افراطی” است، از مالکیت کمونال، و نه خصوصی یا دولتی، بر داراییهای عمومی نظیر نفت جانبداری میکنم.»[۱]
این ادعا که درچارچوب تز اقتصاد انفال آقای مهرداد وهابی باید مورد بررسی قرارگیرد دچار اشکالات اساسی ساختاری، هم در حوزهی اقتصاد سیاسی و هم در ساختار دولتهای رانتیر نفتی و هم درتعارض با مباحث چگونگی کنترل و نظارت بر ثروت ملی فرانسلی کشورها قرار دارد.
عبارت فوق در نگاه نخست جذاب، عدالتخواهانه و حتی رادیکال به نظر میرسد؛ زیرا چنین القا میکند که منابع نفت و گاز نه در اختیار دولت و نه در مالکیت اشخاص و بنگاههای خصوصی، بلکه مستقیماً متعلق به همهی مردم خواهد بود. بااینحال، هنگامی که این پیشنهاد از سطح شعار به عرصهی حقوق، اقتصاد، تأمین مالی و مدیریت عملیاتی صنعت نفت منتقل شود، با ابهامها و تناقضهای جدی روبهرو میشود.
مسئلهی اصلی این است که «مالکیت کمونال» در یک صنعت ملی و بسیار پیچیده مانند نفت دقیقاً به چه معناست، چه نهادی آن را نمایندگی میکند، چه کسی دربارهی استخراج، سرمایهگذاری، فروش، صادرات، مصرف درآمدها، پیآمدهای محیطزیستی،… تصمیم میگیرد، سود حاصل از فعالیت آن به چه کسی تعلق میگیرد و مسئولیت زیانها و بدهیهای احتمالی بر عهدهی چهکسی خواهد بود.
اما ابتدا ببینیم مالکیت کمونال دقیقاً چیست؟ مالکیت کمونال یا اشتراکی را میتوان در اجتماعات کوچک، تعاونیها، مراتع عمومی، منابع آب محلی یا داراییهایی با تعداد محدود استفادهکننده و بهرهبردار تصور کرد. در چنین مواردی معمولاً اعضای جامعهی محلی، محدودهی منبع، قواعد استفاده و مسئولیت هر عضو مشخص است.
نظریهی مالکیت اشتراکی ریشههای تاریخی دارد و در آثار فلاسفه، انسانشناسان و نیز متفکران آنارشیست به انحای مختلف صورتبندی شده است. در دوران معاصر خانم الینور اوستروم الگوی معاصر ادارهی منابع مشترک توسط اجتماعات استفادهکننده را توسعه داد که بهنظر میرسد پیشنهاد آقای دکتر وهابی برگرفته از نظرات ایشان باشد.
الینور اوستروم (Elinor Ostrom) (2012–۱۹۳۳) استاد علوم سیاسی و پژوهشگر نهادهای اقتصادی در دانشگاه ایندیانا بود. او در سال ۲۰۰۹ بهدلیل پژوهش دربارهی «حکمرانی اقتصادی، بهویژه منابع مشترک» جایزهی علوم اقتصادی بانک مرکزی سوئد (معروف به نوبل اقتصاد) را دریافت کرد و نخستین زنی بود که این جایزه را به دست آورد. پیش از او، معمولاً گفته میشد منابع مشترک مانند جنگل، چراگاه، آب، ماهیها و منابع آبی فقط از دو راه مالکیت خصوصی یا مالکیت و کنترل مستقیم دولت قابل حفاظت هستند . اما او با بررسی میدانی جوامع مختلف نشان داد راه سومی نیز وجود دارد مبنی بر این که بهرهبرداران از یک منبع میتوانند با وضع مقررات، نظارت و مجازات متخلفان، خودشان آن منبع را بهصورت جمعی اداره کنند. نمونههای مطالعاتی او شامل چراگاهها، جنگلها، آبهای زیرزمینی، شیلات و شبکههای آبیاری بود. کتاب مشهور او با عنوان «ادارهی منابع مشترک: تحول نهادهای کنش جمعی» (۱۹۹۰)[۲] مهمترین اثر او در این زمینه به شمار میرود.
اما نفت و گاز یک دارایی محلی یا چراگاه و مزرعه نیست که ساکنان یک روستا یا اعضای یک تعاونی بتوانند مستقیماً آن را اداره کنند. منابع نفتی ایران متعلق به تمام جمعیت کشور و نسلهایی است که هنوز متولد نشدهاند. افزون بر این، بسیاری از میدانهای نفتی و گازی مشترکاند و بهرهبرداری از آنها با امنیت ملی، سیاست خارجی، فناوری، محیطزیست و روابط بینالمللی ارتباط دارد.
اگر منظور از مالکیت کمونال این باشد که منابع نفتی بهصورت مشاع و غیرقابلانتقال متعلق به همهی مردم باشد و یک نهاد عمومی از طرف آنان دربارهی این منابع تصمیم بگیرد، در این صورت عملاً با نوعی مالکیت عمومی روبهرو هستیم؛ حتی اگر نام دیگری بر آن گذاشته شود. بنابراین در اینجا صرفاً با یک لفاظی رادیکال مواجهایم. اما اگر منظور این باشد که به هر شهروند سهم، کوپن یا گواهی مالکیت داده شود و افراد بتوانند آن را بفروشند، منتقل کنند یا به ارث بگذارند، این شیوه در عمل نوعی خصوصیسازی سهامی یا کوپنی[۳] خواهد بود.
ازاینرو، پیشنهاد مالکیت کمونال با یک دوراهی اساسی مواجه است: یا حقوق مردم غیر قابلفروش است و یک نهاد عمومی آن را از طرف جامعه اعمال میکند که همان مالکیت عمومی است؛ یا این حقوق به سهمهای فردی و قابلمعامله تبدیل میشود که نتیجهی آن خصوصیسازی منابع ملی خواهد بود. یعنی ثروت عمومی از طریق کوپنهایی که معرف مالکیت بر منابع نفت است در یک فرآیند نه چندان طولانی، مشابه بسیاری از کشورهای سوسیالیستی سابق، به نوکیسهگان و الیگارشهای غارتگر تعلق خواهد گرفت.
روشن است که صنعت نفت را نمیتوان مانند یک تعاونی محلی اداره کرد. صنعت نفت و گاز مجموعهای از فعالیتهای بسیار پیچیده، سرمایهبر و پرریسک است. اکتشاف، حفاری، توسعهی میدان، تزریق گاز، حفظ فشار مخزن، احداث خط لوله، پالایش، پتروشیمی، حملونقل، بیمه، تأمین مالی و فروش بینالمللی، اینها همه نیازمند مدیریت یکپارچه و تصمیمگیریهای بلندمدت است.
هزینهی توسعهی یک میدان بزرگ ممکن است به میلیاردها دلار برسد و بازگشت سرمایهی آن نیز سالها طول بکشد. تصمیم نادرست دربارهی میزان برداشت میتواند به کاهش فشار مخزن و از بین رفتن بخشی از ذخایر قابلاستخراج منجر شود. بنابراین مدیریت نفت فقط فروش نفت خام و تقسیم درآمد آن میان مردم نیست.
پرسشهایی که طرفداران مالکیت کمونال منابع نفت و گاز باید به آنها پاسخ دهند عبارتاند از:
- چه نهادی دربارهی میزان تولید نفت تصمیم میگیرد؟
- چه کسی قراردادهای توسعهی میدانها را امضا میکند؟
- سرمایهی لازم از کجا تأمین میشود؟
- چه نهادی مسئول بدهیها و زیانهای شرکت نفت یا متولی صنعت نفت خواهد بود؟
- سهم نسلهای آینده چگونه محفوظ میماند؟
- چه کسی بر عملکرد مدیران نظارت میکند؟
- اگر دارندگان سهم خواستار فروش منابع برای دریافت سود بیشتر باشند، چه نهادی از منافع بلندمدت کشور دفاع خواهد کرد؟
- چهگونه با اثرات مخرب محیطزیستی در این صنعت مقابله میشود؟
- …
در واقعیت عملی، تصور این که مجمعی از کلیهی مالکان (مثلاً دهها میلیون ایرانی) تشکیل شود و در مورد مسایل تخصصی شرکت نفت تصمیم بگیرد ناشدنی و حتی مضحک به نظر میرسد. اگر پاسخ این باشد که یک شورای ملی، شرکت عمومی یا صندوق متعلق به مردم این مسئولیتها را بر عهده میگیرد، این نهاد در عمل یک ارگان عمومی و نمایندهی عموم جامعه است و نمیتواند خارج از ساختار دولت، نهاد حکمرانی و قانون عمومی فعالیت کند. اگر هم فرض کنیم مالکان این دارایی مشاع میتوانند سهمالشرکهی خود را به فروش برسانند چنانکه گفتم بدترین اشکال خصوصیسازی و غارت منابع عمومی است.
تجربهی خصوصیسازی کوپنی
تجربهی خصوصیسازی در روسیه و برخی کشورهای اروپای شرقی پس از فروپاشی اتحاد شوروی نشان داد که توزیع اسمی سهام صنایع دولتی میان شهروندان الزاماً به معنای حفظ مالکیت مردمی نیست. در خصوصیسازی کوپنی روسیه، مالکیت شمار زیادی از بنگاهها از دولت خارج شد، اما ساختار ایجادشده بیش از آنکه بر کارایی اقتصادی استوار باشد، محصول ضرورتها و مناسبات سیاسی بود.
بررسیهای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول نیز نشان دادهاند که بخش بزرگی از سهام شرکتهای خصوصیشده در اختیار مدیران و کارکنان داخلی شرکتها قرار گرفت. در روسیه، پس از اجرای برنامهی خصوصیسازی کوپنی، مدیران و کارکنان در مجموع حدود دوسوم سهام شرکت خصوصیشده متوسط را در کنترل داشتند.[۴] البته بعداً بسیاری از کارکنان بهدلیل مشکلات مالی کوپن سهام خودرا به مدیران واگذار و عملاً مدیران یا «طبقهی جدید» سهام کلیدی شرکتهای بزرگ را به چنگ آوردند و شاهد شکلگیری الیگارشی صاحبان سرمایه در روسیه شدیم.
در این تجربه، بسیاری از شهروندان، بهویژه در شرایط تورم، بیکاری و کاهش درآمد، کوپنها و سهام خود را با قیمتهای ناچیز فروختند. در مقابل، مدیران شرکتها، بانکداران، واسطهها و صاحبان نقدینگی توانستند مالکیت داراییهای بزرگ را بهتدریج در دستان خود متمرکز کنند. حتی گزارشهای بانک جهانی نیز از مشکلات ناشی از مالکیت داخلی، ضعف حمایت از سهامداران و سوءاستفادههای گسترده در دورهی خصوصیسازی روسیه سخن گفتهاند.[۵]
تکرار این تجربه برای منابع نفت و گاز خطرناکتر است؛ زیرا نفت تنها متعلق به شهروندانی نیست که در زمان توزیع کوپن زندهاند. نسل کنونی نمیتواند سهم نسلهای آینده را دریافت کند و سپس آن را در بازار بفروشد.
آنچه با شعارهای از قبیل «مالکیت کمونال» و «مردمیکردن نفت» آغاز میشود، میتواند در چند سال به تمرکز مالکیت در دست بانکها، صندوقهای سرمایهگذاری، نهادهای نظامی، شرکتهای بزرگ و صاحبان ثروت تبدیل شود. در چنین حالتی، مالکیت کمونال تنها مرحلهای موقت در مسیر خصوصیسازی نفت خواهد بود.
مشکل صنعت نفت در ایران مالکیت دولتی نیست. مشکل در نوع نظام حکمرانی در ایران و پاسخگو نبودن آن است. مشکل اساسی، غیردموکراتیکبودن ساختار تصمیمگیری، نبود شفافیت، ضعف نظارت عمومی، انتصابهای سیاسی، مداخلهی نهادهای غیرپاسخگو، فساد در قراردادها و نبود مدیریت حرفهای و باثبات است.
در نظام حقوقی موجود ایران صنایع بزرگ و معادن در قلمرو مالکیت عمومی و دولتی قرار گرفتهاند. اصل (۴۴) قانون اساسی، صنایع بزرگ و مادر و معادن بزرگ را در بخش دولتی قرار میدهد و اصل (۴۵)، معادن و دیگر ثروتهای عمومی را در اختیار حکومت میداند تا مطابق مصالح عمومی دربارهی آنها عمل کند. اما قرارگرفتن منابع در اختیار دولت، به خودی خود، استفاده از آنها در جهت مصالح عمومی را تضمین نمیکند. چنانکه میدانیم دولت غیردموکراتیک و غیرپاسخگو ممکن است منابع عمومی را بدون شفافیت و پاسخگویی مصرف کند. اما درمان این مشکل، انتقال مالکیت منابع به اشخاص یا توزیع کوپن مالکیت شرکت نفت در میان افراد نیست؛ بلکه دموکراتیککردن دولت و ایجاد ساختارهای شفاف، مستقل و حرفهای برای ادارهی منابع است. باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: مالکیت عمومی منابع و مدیریت بوروکراتیک و سیاسی منابع.
میتوان مالکیت نفت و گاز را عمومی و دولتی نگه داشت، اما ادارهی شرکتهای نفتی و نحوهی هزینهکرد درآمدهای نفتی را از دخالت مستقیم دولت، وزرا و جریانهای سیاسی خارج کرد. در چنین الگویی، دولت مالک منابع نفت و گاز نیست؛ بلکه از نظر حقوقی، امانتدار ملت و نسلهای آینده است.
الگوی نروژ: مالکیت عمومی و مدیریت حرفهای
تجربهی مدیریت منابع نفتی در نروژ نمونهی روشنی از امکان ترکیب مالکیت عمومی با مدیریت حرفهای و ایجاد مکانیسمهایی برای دور نگهداشتن درآمدهای نفتی از دستان دولت است. بر اساس قانون نفت نروژ، دولت دارای حق مالکیت بر منابع نفتی و حق انحصاری مدیریت آنهاست و این منابع باید با دیدگاهی بلندمدت و به سود کل جامعهی نروژ اداره شوند.[۶]
در نروژ بهعنوان یک الگوی موفق مدیریت منابع نفتی (در چارچوب واقعیتهای موجود اقتصاد جهانی)، مالکیت این منابع میان شهروندان تقسیم نشده و به آنان کوپن یا سهم قابلفروش واگذار نشده است. منابع در مالکیت عمومی باقی ماندهاند؛ اما میان سیاستگذاری، تنظیمگری و نظارت، فعالیت تجاری و مدیریت درآمدها تفکیک نهادی ایجاد شده است.
در این کشور، شرکت «پتورو»، بهعنوان یک شرکت کاملاً دولتی، منافع مالی مستقیم دولت نروژ در میدانها، خطوط لوله و تأسیسات نفتی را به صورت تجاری و حرفهای مدیریت میکند. این شرکت از طرف دولت، مدیریت جنبههای تجاری «منافع مالی مستقیم دولت» را بر عهده دارد.[۷]
پتورو وزارتخانه نیست و مدیران آن برای ادارهی روزمره عملیات منتظر دستور سیاسی وزیر نمیمانند. این شرکت در چارچوب اهداف تعیینشده، داراییهای عمومی را بر اساس معیارهای تخصصی، اقتصادی و تجاری اداره میکند.
بحث دربارهی نحوهی ادارهی صنعت نفت در نروژ، بهعنوان یک کشور دموکراتیک، ساختار سازمانی نهاد ادارهکنندهی آن بسیار مفصل است و در حوصلهی مقالهی کنونی نیست اما، الگوی نروژ نه خصوصیسازی منابع نفتی است، نه ادارهی مستقیم همهی فعالیتها در قالب وزارتخانهها و بورورکراسی دولتی و نه مالکیت مبهم کمونال. این الگو ترکیبی است از:
- مالکیت عمومی منابع؛
- سهامداری مستقیم دولت؛
- مدیریت حرفهای شرکتها؛
- تنظیمگری قانونی؛
- حضور شرکتهای خصوصی در چارچوب مجوزهای دولتی؛
- دریافت مالیات و سهم دولت از تولید؛
- نظارت پارلمان و نهادهای عمومی؛
- و شاید از همه مهمتر: انتقال درآمدها به صندوق ثروت ملی.
چنانکه اشاره شد، ویژگی مهمتر الگوی نروژ، نحوهی برخورد با درآمدهای نفتی است. نروژ درآمد حاصل از فروش نفت را درآمد عادی سالانهی دولت تلقی نکرده، بلکه آن را حاصل تبدیل یک دارایی طبیعی پایانپذیر به دارایی مالی پایدار میداند. در همین زمینه، صندوق بازنشستگی دولتی جهانی نروژ برای محافظت اقتصاد در برابر نوسانهای درآمد نفت و ایجاد پسانداز بلندمدت تأسیس شد تا ثروت نفتی هم به نسل کنونی و هم به نسلهای آینده سود برساند.[۸]
خالص جریان درآمدی ناشی از فعالیتهای نفتی به این صندوق منتقل میشود و برداشت از صندوق تنها در چارچوب تصمیم بودجهای پارلمان امکانپذیر است. بر اساس قاعدهی مالی نروژ، برداشت از صندوق باید در بلندمدت متناسب با بازده واقعی مورد انتظار آن باشد. برآورد این بازده که در ابتدا چهار درصد بود، از سال ۲۰۱۷ به سه درصد کاهش یافت. هدف این قاعده، حفظ ارزش واقعی صندوق برای نسلهای آینده و جلوگیری از وابستگی بودجه به نوسانهای کوتاهمدت قیمت نفت است.
معنای واقعی ثروت بیننسلی همین است: با استخراج نفت، ثروت ملی نباید نابود یا صرف هزینههای جاری شود، بلکه باید از یک دارایی زیرزمینی به مجموعهای متنوع از داراییهای مالی با بازدهی قابلاتکای درازمدت تبدیل شود.
مالکیت عمومی و دولتی منابع نفت و گاز، ویژگی منحصربهفرد نروژ نیست. کموبیش در همهی کشورهای اصلی تولیدکنندهی نفت روال مشابهی در مورد مالکیت عمومی منابع نفت وجود دارد. اما در نهایت این ساختار دموکراتیک و یا غیردموکراتیک نظام حکمرانی و مدیریت تخصصی منابع نفتی است که پیآمدهای آن بر اقتصاد کشورها را رقم زده است.
تجربهی جهانی نشان میدهد که برای بهرهگیری از مدیریت حرفهای، فناوری خارجی، سرمایههای بینالمللی یا حتی سازوکارهای بورس و بازار سرمایه، ضرورتی به واگذاری مالکیت مخازن نفت و گاز وجود ندارد. دولت میتواند مالک منابع و شرکت مادر باقی بماند و درعینحال، انجام برخی فعالیتهای عملیاتی را به شرکتهای تخصصی، شرکتهای بورسی یا مشارکتهای مشترک واگذار کند.
برای مثال، در چین نیز که البته نظامی غیردموکراتیک اما کارنامهی توسعهی اقتصادی چشمگیری دارد بر اساس ماده (۹) قانون اساسی جمهوری خلق چین تصریح میشود که «تمام منابع معدنی متعلق به دولت، یعنی متعلق به “تمامی مردم”، هستند. بنابراین نفت و گاز نیز بهعنوان منابع معدنی زیرزمینی، در قلمرو مالکیت دولت قرار دارند.»[۹] قانون منابع معدنی چین نیز همین اصل را تکرار میکند و اعلام میدارد که مالکیت دولتی منابع معدنی توسط شورای دولتی اعمال میشود. این قانون همچنین تأکید میکند که تغییر مالکیت زمین یا حق استفاده از زمین، مالکیت دولت بر منابع زیرزمینی آن را تغییر نمیدهد.[۱۰]
از منظر بحث مالکیت نفت این نکته اهمیت زیادی دارد. ممکن است زمین در اختیار یک شرکت، تعاونی، نهاد محلی یا استفادهکننده خصوصی قرار گیرد؛ اما نفت، گاز و دیگر منابع معدنی زیر آن همچنان متعلق به دولت باقی میمانند. به بیان دیگر، چین میان مالکیت زمین یا حق بهرهبرداری و مالکیت اصل منابع معدنی تمایز قائل شده است. در همین چارچوب، بخش اصلی صنعت نفت و گاز چین نیز در اختیار سه گروه بزرگ دولتی قرار دارد: شرکت ملی نفت چین (CNPC)، گروه سینوپک (Sinopec Group)، و شرکت ملی نفت فلات قاره چین (CNOOC).[۱۱]
البته برخی شرکتهای عملیاتی زیرمجموعه این گروهها، مانند «پتروچاینا»، شرکت نفت و شیمیایی چین و CNOOC Limited، در بورسهای داخلی یا خارجی پذیرفته شدهاند. اما بورسیشدن یک شرکت عملیاتی با خصوصیشدن منابع زیرزمینی یکسان نیست. شرکت مادر دولتی، کنترل راهبردی خود را حفظ میکند و سهامداران بورسی در مالکیت مخازن نفت و گاز چین شریک نمیشوند.
منظور آن است که براساس الگوی چین میتوان از بورس، شرکت سهامی، مدیریت تجاری و مشارکت سرمایهگذاران نیز استفاده کرد، بدون آنکه مالکیت ملی منابع نفت و گاز به اشخاص منتقل شود. آنچه وارد بورس میشود سهام یک شرکت و حق مشارکت در سود آن است، نه مالکیت مشاع بر مخازن نفت و گاز کشور.
باید تأکید کرد که حتی در ایالات متحده آمریکا، با وجود نقش گستردهی بخش خصوصی در صنعت نفت و گاز، بخش قابلتوجهی از حقوق معدنی و منابع نفت و گاز در مالکیت دولت فدرال یا دولتهای ایالتی قرار دارد و شرکتهای خصوصی صرفاً از طریق قراردادهای اجاره و پرداخت حق امتیاز، به بهرهبرداری از آنها میپردازند. ادارهی مدیریت اراضی آمریکا اعلام کرده است که دولت فدرال حقوق معدنی حدود ۷۰۰ میلیون جریب، معادل نزدیک به ۳۰ درصد مساحت خشکی ایالات متحده، را مدیریت میکند. همچنین منابع نفت و گاز فلات قاره بیرونی آمریکا جزء منابع عمومی تحت مالکیت و کنترل دولت فدرال محسوب میشوند.[۱۲]
بحث دربارهی نحوهی مالکیت و مدیریت منابع نفتی را میتوان با مطالعهی دیگر تجارب جهانی از کشورهای عربی صادرکنندهی نفت، تا ونزوئلا ادامه داد. اما روشن است که بدترین اشکال مدیریت منابع نفتی را در دولتهایی (اغلب غیردموکراتیک) شاهد بودهایم که منابع حاصل از درآمد نفت را صرف بلندپروازیهای نظامی و توسعهطلبیهای سیاسی و یا سیاستهای پوپولیستی و حامیپروری کردهاند.
تجارب جهانی نشان میدهد که حتی در اقتصادی بسیار باز و متکی بر سرمایهگذاری خارجی نیز دولت میتواند مالکیت و کنترل راهبردی منابع را حفظ کند و همزمان از مشارکت شرکتهای بینالمللی، قراردادهای امتیازی و بازار سرمایه بهره ببرد.
درس مشترکی که از تجارب کشورهای مختلف از نروژ تا چین و تا امارات، کویت، الجزایر، عراق و ونزوئلا میتوان گرفت این است که اگرچه این کشورها دارای نظامهای سیاسی و اقتصادی یکسانی نیستند و نروژ از نظر پاسخگویی دموکراتیک، شفافیت، استقلال نهادها و نظارت پارلمانی در جایگاه متفاوتی قرار دارد و نباید ساختار سیاسی این کشورها را یکسان دانست یا تجربهی آنها را بدون توجه به تفاوتهای نهادی به ایران منتقل کرد. اما در زمینهی مالکیت منابع نفت و گاز، میان این کشورها یک اصل مشترک مشاهده میشود: هیچیک برای دستیابی به مدیریت تجاری، فناوری، سرمایهگذاری خارجی یا حضور در بورس، اصل مالکیت عمومی منابع نفت و گاز را منکر نشده یا مالکیت این منابع را میان شهروندان توزیع نکردهاند. در این کشورها ممکن است شرکت خارجی امتیاز اکتشاف دریافت کند، یک شرکت عملیاتی وارد بورس شود، سرمایهگذار خصوصی سهام یک پالایشگاه را بخرد یا شریک یک پروژهی نفتی شود؛ اما این اقدامات لزوماً مالکیت مخزن را به سرمایهگذار منتقل نمیکند. این تجربهها تفکیک سه سطح را ضروری میسازند:
نخست ـ مالکیت منابع:
مخازن نفت و گاز متعلق به دولت به نمایندگی از ملت یا واحد سیاسی مربوط است.
دوم ـ مالکیت بنگاه:
شرکت ملی نفت یا شرکت مادر میتواند کاملاً یا عمدتاً دولتی باشد.
سوم ـ مدیریت و عملیات:
اکتشاف، حفاری، تولید، پالایش و فروش میتواند توسط شرکتهای حرفهای دولتی، شرکتهای بورسی، پیمانکاران خصوصی یا مشارکتهای داخلی و خارجی انجام شود.
اشتباه اساسی این است که ناکارآمدی مدیریت دولتی را با ضرورت خصوصیکردن مالکیت منابع یکسان بدانیم. میتوان مدیریت را اصلاح، شرکتها را تجاری، مدیران را حرفهای و فعالیتها را رقابتی کرد، بیآنکه مالکیت مخازن نفت و گاز از ملت سلب شود.
تجربهی مشترک این عمدهترین کشورهای نفتخیز جهان در کنار نروژ نشان میدهد که مسئلهی اصلی چگونگی تنظیم رابطه میان مالکیت عمومی، مدیریت حرفهای، مشارکت بخش خصوصی، نظارت عمومی و حفظ حقوق نسلهای آینده است.
الگویی مناسب برای ایران
در ایران نیز باید مالکیت منابع نفت و گاز عمومی و دولتی را بهعنوان یک یادگار جنبش بزرگ ملیشدن صنعت نفت حفظ کرد، اما ساختار ادارهی منابع نفتی باید بهطور بنیادی اصلاح شود. یک الگوی مناسب میتواند بر اصول زیر استوار باشد:
نخست، منابع نفت و گاز باید در قانون بهصراحت دارایی غیرقابلانتقال ملت و نسلهای آینده شناخته شوند.
دوم، واگذاری مالکیت مخازن نفت و گاز به اشخاص، شرکتها، بانکها، نهادهای نظامی یا دارندگان کوپن (در طرحهایی مانند طرح پیشنهادی آقای وهابی) ممنوع باشد.
سوم، شرکت ملی نفت باید از یک دستگاه اداری و سیاسی به یک شرکت حرفهای، شفاف و پاسخگو تبدیل شود.
چهارم، اعضای هیئتمدیره و مدیرعامل شرکتهای نفتی باید بر اساس تخصص، تجربه و صلاحیت حرفهای انتخاب شوند، نه بر اساس وابستگی سیاسی، امنیتی یا خانوادگی.
پنجم، وزارت نفت باید عمدتاً مسئول سیاستگذاری و تنظیمگری باشد و از دخالت مستقیم در تصمیمهای عملیاتی شرکتها خودداری کند.
ششم، صورتهای مالی، قراردادهای عمده، هزینههای توسعهی میدانها، میزان تولید و پرداختهای شرکتها باید بهطور منظم منتشر و توسط حسابرسان مستقل بررسی شود.
هفتم، یک نهاد تنظیمگر مستقل برای نظارت فنی، اقتصادی، ایمنی و زیستمحیطی بر صنعت نفت ایجاد شود.
هشتم، درآمد حاصل از استخراج نفت و گاز به یک صندوق ثروت بیننسلی مستقل منتقل شود و دولت تنها مجاز باشد در چارچوب قوانین و تحت نظارت پارلمان و دیگر نهادهای پیشبینیشدهی دموکراتیک بخشی از بازده واقعی این صندوق را در بودجه (اساساً برای هزینههای عمرانی، نه جاری) مصرف کند.
نهم، برداشت از اصل سرمایهی صندوق باید تنها در شرایط کاملاً استثنایی، با تصویب اکثریت ویژهی پارلمان و یا دیگر سازوکارهای دموکراتیک مانند همهپرسی و انتشار عمومی دلایل آن ممکن باشد.
دهم، گزارش عملکرد شرکت ملی نفت و صندوق ثروت ملی باید بهطور منظم در اختیار پارلمان، رسانهها، نهادهای جامعهی مدنی و عموم مردم قرار گیرد.
البته، دفاع از مالکیت عمومی منابع نفت و گاز به معنای دفاع از دولتسالاری، بوروکراسی، فساد یا مدیریت سیاسی نیست. میتوان منابع را در مالکیت ملت نگه داشت و درعینحال، ادارهی آنها را به مدیران حرفهای و نهادهای مستقل سپرد. همچنین این پیشنهاد نافی حقوق نیروهای کار در صنعت نفت برای برخورداری از تشکلهای مستقل برای پیگیری حقوق خود نیست.
همانگونه که مالکیت خصوصی لزوماً موجب کارایی نمیشود، مالکیت دولتی نیز لزوماً به ناکارآمدی منتهی نمیشود. آنچه نتیجه را تعیین میکند، کیفیت نهادها، نحوهی انتخاب مدیران، شفافیت، رقابت، حسابرسی، استقلال حرفهای و پاسخگویی است.
یک شرکت خصوصی انحصاری که به قدرت سیاسی متصل است، از یک شرکت دولتی شفاف و حرفهای بسیار ناکارآمدتر و فاسدتر است.
بنابراین مسئلهی ایران را نباید به انتخاب ساده میان دولت و بازار فروکاست. انتخاب واقعی میان این دو وضعیت است:
- مالکیت عمومی همراه با مدیریت حرفهای، نظارت دموکراتیک و حفظ حقوق نسلهای آینده؛ یا
- انتقال تدریجی منابع عمومی به گروههای برخوردار، تحت عنوان خصوصیسازی، سهام عدالت، کوپن یا در این مورد «مالکیت کمونال».
جمعبندی
منابع نفت و گاز در ایران و دیگر کشورها، کالاهای عادی و قابلتقسیم میان اشخاص نیستند. این منابع، ثروت طبیعی ملت و سرمایهی نسلهای آیندهاند. اگر مالکیت کمونال به معنای مالکیت غیر قابلانتقال تمام ملت باشد، در مقیاس یک کشور تفاوت اساسی با مالکیت عمومی اعمالشده در یک دولت دموکراتیک ندارد.
اگر مالکیت کمونال به معنای توزیع سهام، کوپن یا گواهیهای قابلانتقال میان شهروندان باشد، در عمل به خصوصیسازی منجر خواهد شد. تجربهی خصوصیسازیهای کوپنی نیز نشان میدهد که مالکیت پراکندهی مردمی میتواند بهسرعت در دست مدیران، بانکها، واسطهها و صاحبان سرمایه متمرکز شود.
درواقع آقای وهابی باید روشن کند که از «مالکیت کمونال نفت» کدامیک از این مفاهیم را اراده میکند:
اگر منظور مالکیت تمام ملت بر منابع باشد، این همان مالکیت عمومی است که دولت دموکراتیک به نمایندگی از مردم و نسلهای آینده اعمال میکند.
اگر منظور ادارهی صنعت به دست کارکنان شرکت نفت باشد، کارکنان تنها یکی از گروههای ذینفعاند و نمیتوانند مالک ثروتی شوند که متعلق به تمام مردم و نسلهای آینده است.
اگر منظور توزیع سهام یا کوپن میان شهروندان باشد، این دیگر مالکیت کمونال پایدار نیست؛ زیرا سهام قابلفروش بهتدریج در دست صاحبان سرمایه متمرکز میشود.
اگر منظور الگوی اوستروم باشد، باید مشخص شود جامعهی استفادهکننده چه کسانیاند، حدود عضویت چیست، چه کسی مقررات را وضع میکند، چه نهادی سرمایهگذاریهای میلیاردی را انجام میدهد و حقوق نسلهای آینده چگونه حفظ میشود. مضافاً، الگوی جوامع محلی برای چراگاه، جنگل یا شبکهی آبیاری را نمیتوان بدون تغییر به صنعت ملی و بینالمللی نفت تعمیم داد.
گفتنی است شرکت ملی نفت ایران در سالهای قبل انقلاب عملکرد نسبتاً موفقی داشت و اگر درآمدهای نفتی صرف بلندپروازیهای شاه و نظام دیکتاتوری نمیشد میتوانست نمونهی کموبیش موفقی از مدیریت صنعت نفت باشد. اما همین شرکت و وزارت نفت در سالهای بعد از انقلاب عملکردی ضعیف، ناکارآمد و ناموفق داشتند. غرض این است که نشان داده شود مشکل اصلی ایران مالکیت دولتی نفت نیست؛ مشکل، غیردموکراتیکبودن دولت، نبود شفافیت، ضعف نظارت و مدیریت غیرحرفهای است.
راهحل درست، خصوصیکردن نفت یا تغییر نام خصوصیسازی به مالکیت کمونال نیست. راهحل عبارت است از:
- مالکیت عمومی و دولتی منابع؛
- دموکراتیکسازی و پاسخگو کردن ساختار حکمرانی؛
- مدیریت حرفهای و مستقل؛
- حسابرسی و شفافیت کامل؛
- نظارت نهادهای جامعهی مدنی بر عملکرد مدیریت منابع نفتی بهویژه از حیث پیآمدهای محیطزیستی؛
- جلوگیری از دخالت نهادهای سیاسی و نظامی در مدیریت منابع نفتی؛ و
- تشکیل صندوق واقعی ثروت بیننسلی و نظارت مستمر بر نحوهی هزینهکرد درآمدهای این صندوق توسط نهادهای دموکراتیک.
بنابر اظهار مهندس سیدکاظم وزیری هامانه، قبل از انقلاب، شرکت ملی نفت ایران، شرکت مادر بود و پتروشیمی و گاز، به عنوان شرکتهای فرعی آن محسوب میشدند. علیرغم اینکه شرکتهای مذکور زیرمجموعهی شرکت نفت بودند، ولی در کارهای یکدیگر دخالت نمیکردند و مدیران عامل هر سه شرکت توسط هیئت دولت انتخاب و از طریق نخستوزیر به شاه پیشنهاد میشدند؛ بنابراین عموماً از نخبگان صنعتی کشور بودند. شرکت ملی نفت ایران نیروساز بود چون بهترین کارشناسان را گلچین میکرد. در انتخاب مدیران میانی، ضوابط خاصی وجود داشت که موبهمو اجرا میشد.
بدنیست بدانیم اعضای هیأت مدیره شرکت ملی نفت ایران در قبل انقلاب دکتر رضا فلاح، دکتر پرویز مینا، دکتر مصطفی منصوری و هوشنگ فرخان – برخلاف بعد از انقلاب – خود از برجستهترین متخصصان در سطح بینالمللی محسوب میشدند و دکتر رضا فلاح قائممقام شرکت نفت یکی از برجستهترین کارشناسان نفتی جهان بهشمار میرفت. (البته دکترمنوچهر اقبال رئیس هیات مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت صرفاً عنصر سیاسی معتمد و گوشبهفرمان شاه تلقی میشد).[۱۳]
مشکل در آن سالها مهمتر از همه این بود که تصمیمگیری در مورد درآمدهای نفتی در یدّ اختیارات «اعلیحضرت» بود و همین مسأله آن بیماری مهلک هلندی را در نخستین سالهای دههی ۱۳۵۰ در اقتصاد ایران پدید آورد که در پی آن شاهد نابرابری مهلک درآمدی، تورمهای سنگین و نهایتاً انقلاب سال ۱۳۵۷ شدیم.[۱۴] این تجارب همه تأکیدی بر ضرورت مالکیت عمومی منابع نفت در نظامی دموکراتیک و مدیریت تخصصی آن است.
سخن کوتاه، نفت باید متعلق به تمام ملت باشد؛ نه فقط کسانی که امروز زندهاند، بلکه کسانی که فردا متولد خواهند شد. دولت باید امانتدار این ثروت باشد و مدیران متخصص باید آن را اداره کنند.
در پایان، نگارنده بدون داوری در مورد همهی ادعاهای آقای یوسف اباذری اعتقاد دارد نگرانی ایشان ازآنرو قابل تأمل است که متأسفانه، اغلب، بزرگترین ضربات فکری و نظری که برعلیه منافع مردم و زحمتکشان مطرح شده در لباس و لعاب چپ بوده تا راست منحط و ایدههای نولیبرالی آشکار.

یادداشتها
[۱] مهرداد وهابی، در نقد مدافعان اسلام سیاسی، نقد اقتصاد سیاسی، نهم مرداد ۱۴۰۵
[۲] Elinor Ostrom, Governing the Commons: The Evolution of Institutions for Collective Action, Cambridge University Press. 1990.
[۳] Voucher
[۴] Nellis, John, “Time to Rethink Privatization in Transition Economies?” International Finance Corporation and International Monetary Fund.
[۵] World Bank, Corporate Governance in Central Europe and Russia: Investing in Insider-Dominated Firms—A Study of Russian Voucher Privatization Funds
همچنین گزارشهای متعدد بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول دربارهی اصلاح بنگاهها و مالکیت داخلی در روسیه.
[۶] Government of Norway, Petroleum Act and the State’s Proprietary Right to Petroleum Resources
[۷] Petoro AS, SDFI and Petoro Annual Report
و اسناد مربوط به وظیفهی پتورو در مدیریت تجاری منافع مالی مستقیم دولت نروژ در فعالیتهای نفتی.
[۸] Norges Bank Investment Management, the Government Pension Fund Global
[۹] Constitution of the People’s Republic of China, Article 9
[۱۰] Mineral Resources Law of the People’s Republic of China, Article 3
[۱۱] China National Offshore Oil Corporation — CNOOC, Company Overview
[۱۲] به پیوند زیر مراجعه فرمایید:
https://www.blm.gov/programs/energy-and-minerals/oil-and-gas/about
[۱۳] پیمانه صالحی و محمدحسین یزدانی راد، فرزند کویر و نیم قرن خدمت در صنعت نفت، مصاحبه با کاظم وزیری هامانه، نشر روزنه (۱۴۰۰)
[۱۴] از خواننده دعوت میشود برای مطالعهی بیشتر در این زمینه به مقالهی «نفت ملی یا نفت دولتی؟» اینجانب در نقد اقتصاد سیاسی، ۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴مراجعه فرمایند.
منبع:نقد اقتصاد سیاسی
عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند
رادیو فردا ۱۶/مرداد/۱۴۰۵
عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه روز جمعه ۱۶ مرداد در مکه یک توافق دفاعی مشترک امضا کردند که میتواند متحدان ایالات متحده را در میانه درگیریهای خاورمیانه بیش از پیش به هم نزدیک کند.
این کشورها میگویند توافق یاد شده علیه کشور خاصی نیست. با این حال، از زمان حمله آمریکا و اسرائیل به ایران در ۹ اسفند پارسال، تهران و متحدانش به عربستان و دیگر کشورهای خلیج فارس حمله کرده و ارسال انرژی از سوی آنها به بازارهای جهانی را مختل کردهاند.
در بیانیه مشترک این سه کشور آمده است که این توافق با هدف تقویت بازدارندگی جمعی در برابر هرگونه اقدام تهاجمی طراحی شده و تصریح میکند که حمله مسلحانه به هر یک از سه کشور، بهمنزله حمله به همه آنها تلقی خواهد شد.
این پیمان پس از نزدیک به یک سال مذاکره به دست آمده است.
هرچند بیانیه سه کشور جزئیات مشخصی از تعهدات طرفین در قالب «توافق دفاعی مشترک مکه» ارائه نکرد، اما تأکید دارد که این پیمان با هدف تقویت امنیت جمعی و ترویج صلح، امنیت و ثبات در منطقه و فراتر از آن منعقد شده است.
به گزارش خبرگزاری رویترز، این سه کشور بهطور ویژه نگران رویکردهای نظامی تهاجمیتر اسرائیل و همچنین ایران هستند، آن هم در شرایطی که متحد دیرینهشان، ایالات متحده، در مهار بحرانهای منطقهای با دشواری روبهرو است.
ترکیه دومین ارتش بزرگ ناتو را در اختیار دارد. عربستان، قدرتمندترین کشور خلیج فارس و از بزرگترین صادرکنندگان نفت جهان است، و پاکستان نیز تنها کشور مسلمان دارای سلاح هستهای است.
ترکیه و عربستان: توافق مکه تهدید علیه کشور خاصی نیست
رجب طیب اردوغان، رئیسجمهور ترکیه، ساعتی بعد از اعلام خبر انعقاد این توافق، در شبکه ایکس نوشت توافق دفاع مشترک مکه میان ترکیه، عربستان سعودی و پاکستان برای پیوستن همه «کشورهای برادر» که خواهان صلح، رفاه و ثبات منطقه هستند، باز است.
اردوغان نوشت این توافق بر پایه «بازدارندگی جمعی» است و به گسترش همکاریهای امنیتی و دفاعی، توسعه پروژههای مشترک صنایع دفاعی و مبارزه با تروریسم کمک خواهد کرد.
او افزود این توافق هیچ کشوری را هدف قرار نمیدهد.
برهانالدین دوران، مدیردفتر ارتباطات ریاستجمهوری ترکیه، هم در شبکه اجتماعی ایکس نوشت: «توافق مکه علیه هیچ کشور خاصی نیست، امنیت مشترک و بازدارندگی جمعی سه کشور را تقویت خواهد کرد و از این طریق، نقش مهمی در حفظ صلح و ثبات در منطقه ما ایفا خواهد کرد.»
رائد کریملی، معاون وزیر خارجه عربستان در امور دیپلماسی عمومی، نیز در پیامی در شبکه اجتماعی ایکس نوشته: «این توافق تلاشی برای ایجاد یک محور نظامی یا یک بلوک فرقهای نیست. این توافق همچنین با هیچگونه جاهطلبی هستهای یا مسابقه تسلیحاتی ارتباطی ندارد، بلکه تمرکز آن بر ایجاد توانمندیهای پایدار است.»
او افزوده که این توافق دفاعی مشترک با ترکیه و پاکستان، ارتباطی با «هیچگونه جاهطلبی هستهای» ندارد و تهدیدی برای هیچ کشوری در منطقه محسوب نمیشود.
توافقی مبتنی بر همکاریهای نظامی دیرینه پاکستان دههها به نیروهای عربستان آموزش و کمک فنی ارائه داده و ترکیه و پاکستان نیز در زمینه تبادل ناوهای جنگی و هواپیماهای آموزشی همکاری داشتهاند. در سال ۲۰۲۳، ریاض با خرید پهپادهای ترکیهای موافقت کرد که آنکارا آن را بزرگترین قرارداد صادرات دفاعی خود خواند.
به گزارش رویترز در ماه مه، پاکستان از آن زمان حدود هشت هزار نیرو، جنگنده، پهپاد و سامانه پدافند هوایی به عربستان اعزام کرده و به دنبال گسترش همکاریهای امنیتی در خلیج فارس بوده است.
خاورمیانه از زمان حمله هفتم اکتبر ۲۰۲۳ حماس به اسرائیل، نزدیک به سه سال است که درگیر بحران است و تقریباً همه کشورهای منطقه شاهد حملات فرامرزی یا حملات موشکی و پهپادی بودهاند. اسرائیل در غزه جنگیده، به جنوب لبنان حمله کرده، در سوریه مناطقی را تصرف کرده و همچنین دو کارزار هوایی علیه ایران انجام داده است.
ایران نیز به پایگاههای آمریکا و زیرساختهای غیرنظامی در عربستان، کویت، بحرین، قطر، امارات متحده عربی، عمان، اردن و اسرائیل حمله کرده است.
اگرچه ترکیه و پاکستان، در حاشیه خاورمیانه، از حملات مستقیم گسترده در امان ماندهاند، اما هر دو نگران کاهش تنشهایی هستند که امنیت و اقتصادشان را تهدید میکند. برای عربستان، پیامدهای سه سال درگیری شدیدتر بوده و صادرات نفت و برنامههای توسعه بلندپروازانه آن را به خطر انداخته و پرسشهایی جدی درباره اتکاپذیری چتر امنیتی دیرینه آمریکا ایجاد کرده است.
واکنش نماینده مجلس ایران: برای ریاض امنیت نمیآورد در همین حال، ابراهیم رضایی، عضو كميسيون امنيت ملی و سياست خارجی مجلس شورای اسلامی، عربستان سعودی را به طور غیرمستقیم تهدید کرد که پیمان دفاعی مکه برای آنها امنیت به همراه نخواهد آورد.
رضایی در شبکه ایکس نوشت: «سعودیها باید بدانند که توافق کاغذی با ترکیه و پاکستان برای آنها امنیتآور نیست، همانطور که سالها شیردهی یکطرفه به آمریکاییها برایشان امنیت نیاورد.»
او ریاض را به «گدایی امنیت» متهم کرده و به مقامات این کشور توصیه کرده به جای آن، سیاستهایشان را «اصلاح» کنند.
این در حالی است که جمهوری اسلامی در واکنش به حملات اسرائیل و آمریکا به ایران، به شماری از مناطق عربستان سعودی از جمله پایگاههای آمریکا و زیرساختهای غیرنظامی در این کشور حمله کرد.
فرهنگ و اندیشه
میراث نظری

آنتون پانهکوک
بحران در نظریه سوسیالیستی: «گروه کمونیستهای بینالمللی» در هلند
۱۹۴۷
توسط یوناس هولمگرن برای آرشیو اینترنتی مارکسیستها علامتگذاری شده است .
منبع: چپ ، شماره ۱۳۲، اکتبر ۱۹۴۷، صفحات ۲۲۵-۲۲۸.
برگردان به فارسی : آرمان جمهور
جنگ جهانی اول و انقلابهای روسیه و آلمان پس از آن، مشکلات جدیدی را مطرح کرد و تغییرات عمیقی در ایدههای کارگران و سوسیالیستها ایجاد کرد. حزب سوسیالیست آلمان، سازمانی ظاهراً قدرتمند که آمادهی تسخیر سلطهی سیاسی و در نتیجه استقرار سوسیالیسم بود، هنگامی که به قدرت رسید، به ابزاری برای برقراری مجدد سرمایهداری تبدیل شد. در روسیه، کارگران تزاریسم را شکست داده و کارخانهها و زمینها را به تصرف خود درآورده بودند؛ اکنون سرمایهداری دولتی آنها را به بردگی سختتر تحت یک طبقهی ارباب جدید کشانده بود. و نه تنها اصلاحطلبی باید سرزنش میشد؛ بلکه برجستهترین سخنگویان رادیکالیسم سازشناپذیر، که به عنوان مارکسیست شناخته میشدند، مانند کائوتسکی و لنین، نیز در این تحول نقش داشتند. واضح است که باید در دکترین فعلی مشکلی وجود داشته باشد.
دکترین رایج این بود که کارگران با رأی خود پارلمان را انتخاب کرده و دولت سوسیالیستها را تعیین میکنند؛ سپس این سیاستمداران و مقامات باید کار اساسی سلب مالکیت از سرمایهداران، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و سازماندهی تولید را انجام دهند. سیستم مالکیت عمومی که در آن کارگران مزدبگیر در خدمت دولت هستند، کاملاً با مالکیت اشتراکی متفاوت است، جایی که کارگران اربابان مستقیم بنگاهها هستند و خودشان کار خود را تنظیم میکنند. در مورد دوم، این مشکل مطرح میشود که چگونه میتوان این بنگاهها را در یک سازمان اجتماعی برنامهریزیشده ترکیب کرد. در بحثهای پرشور و فعالیتهای معنوی شدید، گروههای مختلف چپگرا که از احزاب سوسیالیست و کمونیست جدا شده بودند، سعی کردند کشف کنند که چه راههای دیگری برای عمل باید طبقه کارگر را به هدف آزادی هدایت کند.
پناهندگان سیاسی به هلند که در نبرد کارگران آلمانی، در سالهای ۱۹۲۰-۱۹۲۱، در شورش روهر و در شورش کارخانههای ساکسونی شرکت کرده بودند، تجربه کرده بودند که چه ابتکار عمل و ظرفیتهای فراوانی در تودهها پدیدار میشود، زمانی که در برابر وظیفه سازماندهی خود، زندگی و مبارزهشان قرار گرفتند. در هلند، به دلیل موقعیتش در میان تأثیرات انگلیسی، فرانسوی و آلمانی، درک نظری بنیادی در گروههای نسبتاً وسیعی از کارگران و روشنفکران نفوذ کرده بود. از دل همکاری آنها، گروهی از مبارزان که خود را “گروه کمونیستهای بینالمللی” (GIC) مینامیدند، پا به عرصه گذاشتند و به مطالعه مبانی اقتصادی جامعه جدید پرداختند. آنها به خوبی میدانستند که انقلاب کارگری به یکباره، مانند یک معجزه، دنیایی از فراوانی را به ارمغان نخواهد آورد که در آن هر کس فقط باید مطابق میل خود برداشت کند. نظم سوسیالیستی جدید باید در مبارزه سخت و کار آگاهانه، به وسیله یک سازمان طراحی شده و مطابق با قوانین سختگیرانه برابری پرولتری، ساخته شود. هر شکلی از جامعه، پایه مادی محکم خود را در یک سیستم اقتصادی، یک شیوه تولید و توزیع، دارد که ساختار و شخصیت آن را تعیین میکند. پیش از جنگ، اما پس از آن، بسیاری از نویسندگان (کائوتسکی، هیلفردینگ، نویرات، لایشتر، ماکس وبر، کول و غیره) خود را با این مسئله اقتصادی مشغول کرده بودند، اما همه آنها فرض کرده بودند که یک قدرت رهبری مرکزی ضروری است، دولتی که مقررات خود را بر واحدهای جداگانه تولید تحمیل کند. نویسندگان آنارشیست، مطمئناً، استقلال کارگاههای جداگانه را اعلام کرده بودند؛ اما در آنجا، ارتباط به یک سازمان اجتماعی فقط به حسن نیت واگذار شده بود.
گروه GIC در مطالعهی مسئله، مسئلهی اصلی سوسیالیسم، یعنی چگونگی ترکیب آزادی با سازماندهی، دریافت که تنها باید در امتداد خطوط فکری مطرحشده توسط مارکس در یادداشتهای کوتاه گاهبهگاه، در سرمایه و در اظهاراتش در مورد برنامهی گوتای حزب سوسیال دموکرات آلمان، ادامه دهند. مارکس در آنجا از سوسیالیسم دولتی، که به شدت با آن مخالف بود، صحبت نکرد، بلکه از «انجمن تولیدکنندگان آزاد و برابر» صحبت کرد که خودشان کارشان را هدایت کنند. او خاطرنشان کرد که به جای ارزش و پول، «میانگین زمان تولید»، که با ساعات کار اندازهگیری میشود، اساس سیستم اقتصادی جدید را تشکیل خواهد داد. این ایدهها که نویسندگان «مارکسیست» کاملاً کنار گذاشته بودند، اکنون توسط نویسندگان GIC در یک کتابچهی مهم با عنوان « اصول تولید و توزیع کمونیستی» که در سال ۱۹۳۰ به زبانهای آلمانی و هلندی منتشر شد، تدوین شده است. در آنجا نشان داده شده است که با حسابداری هر بنگاه اقتصادی، که با ثبت و حسابداری فرآیندهای تولید اجتماعی، بر اساس ساعات صرفشده تکمیل میشود، کارگران میتوانند خود بر تولید و توزیع نظارت و آن را هدایت کنند. هیئتهای نمایندگان، «شوراهای کارگری»، ابزارهایی برای سازماندهی بنگاههای جداگانه در قالب یک کلیت اجتماعی هستند. نشان داده شده است که این صرفاً یک شکل ممکن و بهتر از سوسیالیسم تحت هدایت دولت نیست، بلکه تنها شکل ممکن است. برای یک بوروکراسی مرکزی متشکل از مقامات و متخصصان، تعیین تمام نیازها، تجویز تمام کارها و نظارت بر تمام فرآیندها در جزئیاتشان امکانپذیر نیست؛ تمام سیستمهای پیشنهادی منجر به خودسری در توزیع توسط یک اقلیت حاکم میشود. از یک سو، خودگردانی تولیدکنندگان آزاد و برابر، قادر است تولید و توزیع را بدون مشکل تنظیم کند، قوانین و معاملات توسط واقعیتهای اقتصادی تحمیل میشوند. مشکلات با مداخله یک قدرت دولتی بین تولید و مصرف ایجاد میشوند. بنابراین، آرمانهای خودمختاری که در کارگران، از احساسات و برنامه سیاسی صرف، ناشی میشد، به تجسم یک ضرورت اقتصادی تبدیل شد. بدین ترتیب، یک پایه علمی برای وظیفه خودرهایی طبقه کارگر بنا نهاده شد.
جای تأسف است که این کتاب برای کارگران انگلیسی قابل دسترسی نبود (علاوه بر این، بخش عمدهای از نسخه آلمانی با ظهور نازیسم از بین رفت)، زیرا مبانی عملی آن میتوانست به شدت برای ذهن عملگرای انگلیسی جذاب باشد. اکنون که سرمایهداری به یک قدرت بینالمللی تبدیل میشود و شرایط جنگی در سراسر جهان رو به برابری بیشتر است، کارگران در هر کشوری باید به دنبال تبادل بینالمللی تجربیات و ایدهها باشند.
فعلاً این مطالعه انگیزهی قوی به تبلیغات این گروه کوچک داد. GIC در بیانیهی اصول خود، سیاستهای حزبی و رهبری اتحادیهای را رد کرد و شوراهای کارگری را به عنوان شکل سازماندهی خودگردانی مطرح نمود. این بیانیه از کارگران خواست تا برای تولید کمونیستی مبارزه کنند، هدایت و مدیریت تولید و توزیع را طبق قوانین عمومی به دست خود بگیرند و از این طریق، اتحاد تولید آزاد و برابر را محقق سازند. GIC خود را به عنوان یک حزب جدید که در پی جذب هوادار باشد، تأسیس نکرد؛ بلکه این اصل را مطرح کرد که در تمام اقدامات عملی مبارزه واقعی، کارگران باید به عنوان یک وحدت مستحکم عمل کنند – و عمل خواهند کرد – که در برابر آن، اختلافات بین گروهها، احزاب و اتحادیهها بیهوده است. علاوه بر چندین جزوه، مرتباً «مطالب مطبوعاتی» را در اختیار همه گروههایی که مایل به انتشار آن بودند، قرار میداد که در آنها به رویدادهای جاری از این دیدگاه جدید پرداخته میشد. بنابراین، در بحث دوستانه با سایر گروههای چپگرا، که به شدت و اساساً با سوسیالیستهای در قدرت و احزاب کمونیست مخالف بودند، ایدههای خود را منتشر کرد. در یک Rätekorrespondenz (مکاتبات شورا) که به طور نامنظم منتشر میشد، به سوالات نظری پرداخته شد. در سال ۱۹۳۸، آن را به زبان آلمانی با عنوان Lenin als Philosoph (لنین به عنوان یک فیلسوف) منتشر کرد که در آن نشان داده شده است که لنین، در ایدههای فلسفی اساسی خود، در مقابل مارکسیسم ایستاده است. به دلیل کمبود منابع مالی، این کتاب فقط در تعداد محدودی نسخه چاپی قابل چاپ بود. پس از جنگ، GIC با گروه اسپارتاکوس که تا حد زیادی در همان مسیر رفته بود، ادغام شد؛ گروهی که اعضای گستردهتری داشت، اما در مبارزه زیرزمینی علیه آلمانیها برجستهترین سخنگویان خود را از دست داده بود. آنها اکنون با هم هفتهنامه اسپارتاکوس را منتشر میکنند ، تنها روزنامه هفتگی که مبارزه طبقاتی سازشناپذیر طبقه کارگر برای آزادی و تسلط بر تولید را اساس و محتوای تمام تبلیغات خود قرار میدهد. کتابی درباره شوراهای کارگری ( De Arbeudersraven ) که این دیدگاهها را شرح میدهد (که نسخه انگلیسی آن نیز به صورت دستنویس موجود است) سال گذشته توسط آنها منتشر شد.
سایر
سایر
ماشین سرکوب و اعدام، دستوپا زدن رژیم بحرانزده در هراس از خیزش عمومی
کارگران، زحمتکشان، زنان و جوانان مبارز!
ماشین اعدام و کشتار رژیم جمهوری اسلامی در روزها و هفتههای اخیر، در انتقامجویی از قیامها و مبارزات حماسی مردم ایران، شتابی بیسابقه و جنایتکارانه به خود گرفته است. موج فزاینده اعدامها و صدور احکام مرگ توسط دستگاه بیدادگری حاکم، نه نشان از قدرت، بلکه گواهی روشن بر رعب و هراس عمیق ساختاری است که در بنبست کامل تاریخی و فروپاشی مفرط دستوپا میزند.
از ابتدای فروزدین امسال تا کنون 40 انسان معترض و آزادی خواه که در قیام دی شرکت داشتند توسط آدمکشان دستگاه بیدادگری به دار آویخته شدند .سحر گاه امروز نیز در اقدامی ضد بشری دو تن از جوانان ما به نام های ابوالفضل سپاهی و امیر حسین صفری در اصفهان و در ملاء عام به صف طول جان فدایان انقلاب ملی ایرانیان پیوستند.هم اکنون نیز تعدادی دیگر از فرزندان میهن تنها به جرم اعتراض در انتظار اعدام به سر می برند و شماری دیگر نیز با همین اتهامات واهی که در تحت شکنجه جسمی و روانی انجام گرفته است در بیدادگاه های چند دقیقه ای با احکام مرک مواجه هستند.قریاد اعتراض خود را علیه این روند آدم کشی رژیم رساتر کنیم!
تشدید اعدامها و سرکوب خونین در شرایط کنونی، واکنش شتابزده حکومتی است که از چند سو تحت فشارهای خردکننده قرار گرفته است:
خشم و آمادگی اجتماعی برای خیزش علیه تفاله های باقیمانده رژیم پاشته آشیل آن است. خاکستر آتش قیامهای اخیر همچنان داغ است. خشم تراکمیافته طبقات فرودست، کارگران و زنان، تهدید مرگبار و همیشگی برای بقای این حکومت است. رژیم تلاش میکند با ایجاد ارعاب عمومی و صادر کردن احکام مرگ، جلوی شکلگیری موج بعدی اعتراضات سراسری را بگیرد.
از سوی دیگر در عرصه خارجی و جنگ کنونی، شکست و انزوا و عقبنشینی و بیافقی مطلق همچنان بالای سرش در پرواز است.حاکمیت ملایان و سپاه پاسداران که در برهههای مختلف تحت ضربات نظامی و دیپلماتیک قدرتهای منطقهای و جهانی (از جمله اسرائیل و آمریکا) قرار گرفته، ضربهپذیری و درماندگی خود را بیش از پیش به رخ هوادارانش کشیده است. رژیم بحرانزده، شکستها و بیافقی خود در عرصه بینالمللی را با تشدید فشار و خونریزی در داخل جبران میکند تا اقتدار بربادرفتهاش را در برابر جامعه تمثیل کند
در این شرایط درهمپاشیدگی و گسست ساختاری حکومت ،فساد نهادینهشده، بحران عمیق اقتصادی، و فروپاشی مشروعیت، بدنه حاکمیت را دچار سردرگمی و تعارضات درونی کرده است. اعدام، تنها ابزار باقیمانده در دست سران حکومت برای انسجامبخشی به نیروهای سرکوبگر و حفظ بقای کوتاهمدت است.
ما بر این باوریم که نجات جامعه از این دالان مرگ و استبداد،به طور نهایی توسط مبارزه و قیام سراسری مردم تحقق می یابد. از این روی در راستای مبارزات و اعتراض های پیشین و تجربه اندوزی از قیام دی 1404 این جنگ باید در مجاری زیر ادامه و گسترش یابد:
- نفی کامل ماشین سرکوب: ما خواستار لغو فوری و بیقیدوشرط تمامی احکام اعدام و آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی هستیم.
- قدرتگیری از پایین: پاسخ شایسته به جنایات رژیم، تشکلیابی مستقل، ایجاد شوراهای کارگری، مردمی و محلی، و ایجاد همبستگی سراسری میان جبهههای مختلف مبارزه (کارگران، پرستاران، معلمان، دانشجویان و بازنشستگان) است.
- استقلال طبقاتی: سرنگونی ماشین جنایت رژیم اسلامی باید به دست خود مردم و طبقات زحمتکش صورت گیرد تا راه برای تحقق حاکمیت مستقیم شورایی، آزادی و عدل اجتماعی هموار شود.
سرنگون باد رژیم آدمکشان اسلامی!
زنده باد حاکمیت شورایی مردم ایران!
گرایش کمونیسم شورایی
28 جولای 2026 برابر 6 مرداد 1405
پویایی مبارزه طبقاتی، گردنههای انقلاب و چشمانداز سوسیالیستی ما
- دیالکتیک توازن قوا در برابر آرمانخواهی فرقهای
ما به عنوان کمونیستهای شورایی، بر این باور هستیم که اهداف، ظرفیتها و افق یک انقلاب را بیانیهها، برنامههای ذهنی، یا آرمانخواهی مجرد این حزب و آن فرقه سیاسی تعیین نمیکند. فرآیند انقلاب یک پروژه مهندسیشده فرادستی نیست.
مبنای مادی سنجش انقلاب: آنچه در هر لحظه ظرفیت پیشروی یا عقبنشینی جنبش را تعیین میکند، سطح واقعی و انضمامی مبارزه طبقاتی در پهنه جامعه است. توازن قوا میان طبقه کارگر و متحدانش از یک سو، و دستگاه حاکمیت بورژوازی از سوی دیگر، تنها شاخص تعیینکننده میزان رادیکالیسم و پیشروی در هر مقطع است.
نقد ارادهگرایی (Voluntarism): سوسیالیسم و شوراها با صدور قطعنامه از بالا توسط سازمانها پدید نمیآیند؛ بلکه محصول مستقیمِ آرایش جنگی طبقات و ظرفیت مادی تودهها برای در هم شکستن ماشین دولتی در جریان مبارزه عملی هستند. وظیفه حزب پیشرو، نه تحمیل آرمانهای خود به جنبش، بلکه بازتعریف مداوم توازن قوا و راندن آن به سمت تعرض همهجانبه است.
- گردنههای تاریخی و فرآیند تکوین آگاهی انقلابی
انقلاب یک رویداد تکمرحلهای و آنی نیست، بلکه فرآیندی پویا، پرپیچوخم و عبورکننده از گردنهها و لحظات گوناگون است.
آگاهی در عمل، نه در انتزاع: تودهها آگاهی انقلابی و رادیکال را نه از طریق جزوههای نظری، بلکه در کوره گدازان مبارزه زنده خیابانی و اعتصابی به دست میآورند. هر رویارویی، هر سرکوب، و هر پیروزی موضعی، یک کلاس درس تاریخی است.
دیالکتیک تجربهاندوزی: جنبش تودهای در هر گردنه (نظیر خیزش ۱۴۰۱ یا دیماه ۱۴۰۴)، تجارب افزونتر، عمیقتر و رادیکالتری از ماهیت دشمن و ابزارهای صیانت از خود کسب میکند. شکستهای مقطعی، زمینهساز بازآرایی تاکتیکی تودهها در گردنه بعدی میشوند. وظیفه ما، متبلور کردن این تجارب پراکنده در قالب درسهای استراتژیک برای نبردهای آتی است.
- گذار از جامعه دموکراتیک انقلابی به سوی لغو کار مزدی
چشمانداز نهایی ما فروریختن کل مناسبات تولید سرمایهداری است؛ اما تحقق این هدف بزرگ مسیر انضمامی خود را میطلبد.ما معتقدیم سوسیالیسم شورایی از خلأ متولد نمیشود؛ بلکه پُل عبور به آن، تسخیر فضا و سازماندهی یک جامعه دموکراتیک، انقلابی، آگاه، متحد و خودسازمانیافته است.
دموکراسی انقلابی به مثابه بستر آمادهسازی کارگران: گذار دموکراتیک و انقلابی از رژیم اسلامی، فضا را برای تمرین حاکمیت تودهای آزاد میکند. در این دوره گذار، تودهها با اعمال اتوریته دموکراتیک خود در محلات، کارخانهها و دانشگاهها، تمرین اداره جامعه را آغاز میکنند.
از دموکراسی رادیکال به لغو کار مزدی: این جامعه دموکراتیک و انقلابی، ایستگاه آخر ما نیست، بلکه تخته پرش ماست. از طریق این تشکلیابی و آگاهی گسترشیافته تودهای است که طبقه کارگر میتواند گام نهایی را بردارد: لغو کار مزدی، پایان دادن به مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، و برپایی نهایی جامعهای مبتنی بر اداره شورایی و سوسیالیسم.
- جمعبندی استراتژیک برای تحلیل کنونی
با توجه به شرایط بحرانی کنونی (منگنه جنگ و بحران معیشت)، ما هرگز اهداف نهایی خود را به آیندهای دور حواله نمیدهیم؛ اما در عین حال، گامهای عملی تودهها را بر اساس توهمات فرقه ای تنظیم نمیکنیم.پاسخ ما به وضعیت فعلی، پیوند زدن ضرورتهای عاجلِ دموکراتیک و ملی جامعه (سرنگونی رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی) با منافع استراتژیک طبقه کارگر است. طبقه کارگر تنها با قرار گرفتن در قامت رهبر عملی این تحول دموکراتیک در مصافهای میدانی، میتواند تضمین کند که فرجام این انقلاب، نه بازتولید سرمایهداری تحت اشکال دیگر، بلکه برچیدن ابدی استثمار و لغو کار مزدی باشد.
گرایش کمونیسم شورایی
20 جولای 2026 برابر 29 تیر 1405
ارزیابی شرایط جنگی، انقلاب ملی-دموکراتیک و افق سرنگونی رژیم اسلامی
رویدادهای پس از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، منطقه را در مارپیچی از جنگهای ویرانگر فرو برده است. این تقابل و بحرانهای ناشی از آن، زمینهساز بحران مشروعیت بیسابقه برای رژیم اسلامی شده است. ما با تکیه بر تحلیل طبقاتی و ضرورت خودسازمانیابی تودهها، ارزیابی خود را در هشت بخش زیر ارائه میدهیم.
۱. جایگاه جنگ ۱۲ روزه و ۳۹ روزه در تخریب سازوکار دستگاه سرکوب رژیم
جنگهای ۱۲ روزه و ۳۹ روزه (حملات ویرانگر به زیرساختهای نظامی و امنیتی رژیم)، فراتر از ابعاد نظامی، ضربهای کاری به سازوکار مادی دستگاه سرکوب داخلی وارد کرده است.
فرسایش توان لجستیکی: بخش بزرگی از زرادخانهها، پادگانهای آموزشی، سیستمهای ارتباطی و مراکز فرماندهی سپاه و بسیج که همواره ابزار اصلی مهار اعتراضات خیابانی بودند، نابود یا فلج شدهاند.
بحران وفاداری و روحیه ریزش: فروپاشی افسانه «امنیت و اقتدار رژیم»، بدنه پایینی نیروهای سرکوب را دچار تشتت، ترس و ابهام نسبت به آینده کرده است.
تمرکززدایی از سرکوب: رژیم دیگر قادر نیست با تمرکز کامل نیرو از نقطهای به نقطه دیگر، خیزشهای همزمان را سرکوب کند؛ زیرا بخش عمده انرژی مادی و پرسنلی آن درگیر پدافند و مدیریت بحرانهای ناشی از جنگ است.
۲. جنبش اعتراضی دیماه، سرکوب وحشیانه ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ و انتظارات بینالمللی
جنبش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، واکنش مستقیم تودههای جانبهلبآمده به فقر مفرط، تورم جنگی و ناامنی حیاتی بود. سرکوب وحشیانه و خونین تجمعات در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴، اوج توحش رژیم در آستانه سقوط را نشان داد. این درجه از توحش و جنایت به روشن شدن قطعی مرزها در افکار عمومی مردم ایران شد. این سرکوب وحشیانه، آخرین بقایای توهم به امکان اصلاح یا گذار مسالمتآمیز را در افکار عمومی خاکستر کرد.
هم اکنون توهمزدایی از کمک دول امپریالیستی به بخشی جداناپذیر از آگاهی سیاسی مردم ما تبدیل شده است. تودههای معترض آموختند که از «جامعه بینالملل» (دولتهای سرمایهداری غربی) جز ابراز تاسفهای دیپلماتیک و استفاده ابزاری از خون لولهشده مردم در جهت منافع ژئوپلیتیک خودشان، چیزی حاصل نمیشود. سازمان ملل، پارلمان اروپا و انواع ائتلافها ریز و درشت در شرق و غرب، چیزی جز باشگاه دیپلماسی برای تقسیم بازارها و مراقبت از نظام سرمایه داری و حفظ منافع انحصارات و کارتلهای قانونی و غیر قانونی گوناگون نیست.
تنها کمک واقعی و نجاتبخش برای مردم ایران، همبستگی طبقه کارگر جهانی و نیروهای مترقی مدنی است که باید بوقهای تبلیغاتی رژیم و ماشین جنگی آن را بایکوت و محکوم کنند. مستقل از این که این انتظار تاکنون به چه میزان واقعیت عملی یافته و یا در تصمیم گیریهای دیپلماسی غرب موثر بوده است، کارگران و زحمتکشان ایران تنها به نیروی خود آزاد میشود و مساعی و همراهی دولتهای خارجی و نهادهای بین المللی و مردمان این کشورها جنبهی تقویت کننده و هموار کننده برای انقلاب ایران محسوب میگردند.
۳. قتل خامنهای در روز اول حمله جنگ ۳۹ روزه و شکست گفتمان «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره»
اصابت موشک به مقر رهبر رژیم در اولین روز جنگ ۳۹ روزه و مرگ وی، نقطه عطف بزرگی در فروپاشی هیرارشی (سلسلهمراتب) ایدئولوژیک و سیاسی رژیم بود. با حذف فیزیکی خامنهای، دکترین محوری او یعنی «نه جنگ، نه صلح، نه مذاکره» به شکستی مطلق انجامید. این دکترین سالها ابزاری بود برای معلق نگه داشتن جامعه در وضعیت «نه جنگ» (برقراری اختناق امنیتی به بهانه تهدید خارجی) و «نه صلح» (ادامه غارتگری تحت پوشش تحریمها). حذف او، رژیم را مستقیماً پرتاب کرد وسط دو راهی مرگباری که همیشه از آن فرار میکرد: یا تسلیم همهجانبه یا جنگ بقا.
۴. انشقاق در حاکمیت: طرفداران مذاکره در برابر طرفداران مقاومت و جنگ
مرگ خلیفه ارتجاع، شکافهای درونی حاکمیت ایران را به لرزههای ویرانگر تبدیل کرد. امروز ما با دو رویکرد مواجهیم:
جناح تسلیم و مذاکره (تکنوکراتها و بخشی از الیگارشی مالی): اینها بقای طبقاتی خود و حفظ اسکلت نظام را در گرو سازش فوری با آمریکا، پذیرش شروط غرب و ادغام مجدد در بازار جهانی میدانند. دست بالا پیداکردن این جناح تنها شانس بقای این رؤیم است که بتواند با پذیرش شرایط تسلیم خود را از انقلاب مردم و جنگ بنیان کن خارجی نجات بدهد.
جناح جنگ و مقاومت (باند مافیایی نظامی-امنیتی سپاه): اینها که منافعشان در غارتگری تحت شرایط انسداد و اقتصاد جنگی گره خورده، خواهان ادامه ماجراجویی نظامی، استفاده از آخرین ظرفیتهای نیابتی و به گروگان گرفتن کل جامعه برای حفظ بقای فیزیکی خود هستند. این که جنین رویگردی بتواند در معادلات رژیم و لانهها زیرزمینی و اولیگارشیک آ«ها دست بالا پیدا کند مستقیما به نوسانهای دلتهای درگیر دز این مخاصمه نظامی مربوط میگردد.
۵. جایگاه منافع ملی در تبیین سیاست انقلابی ما
برخلاف رژیم اسلامی که همواره با ماجراجوییهای منطقهای و هدر دادن منابع مادی و انسانی، حیات و منافع ملی را به تاراج گذاشته و به خطر انداخته است، سیاست انقلابی ما عمیقاً با منافع ملی پیوند خورده است.
افشای ماهیت ضد ملی و عدم کفایت و ناتوانی رژیم ولایت فقیه اکنون برای ملیونها انسان اسیر و زجر کشیده در ایران آشکار شده است. رژیم اسلامی فاقد هرگونه مشروعیت ملی است؛ زیرا به جای تامین امنیت، رفاه و آزادی شهروندان، کشور را به میدان جنگهای نیابتی و ویرانی کشانده است.
دفاع از منافع ملی از طریق یک انقلاب دموکراتیک امکان پذیر است. از نظر ما، بازسازی و دفاع از منافع ملی حقیقی تنها از مسیر یک انقلاب سراسری و همهجانبه میسر است. این انقلاب، حاکمیت ملی را به دست خودِ تودهها (کارگران، زحمتکشان، زنان، جوانان و اقلیتها) میسپارد و منافع غارتشده جامعه را بازپس میستاند.
۶. جنبش اعتراضی، مبارزات کارگری و ضرورت گذار به مصافهای میدانی و جنگ خیابانی
طبقه کارگر تنها از طریق مطالبات صنفی، پراکنده و انفعالی برای افزایش دستمزد نمیتواند اتوریته و هژمونی خود را بر جنبش اجتماعی هموار و تحمیل کند. دفاع از منافع طبقه کارگر و زحمتکشان در گرو حضور فعال، آگاهانه و سازمانیافته در خط مقدم مصافهای سیاسی است.
درسآموزی از خیزشهای پیشین، بخش مهمی از وظایف جاری جنبش کارگری میباشد. کارگران باید تجارب جنبش ۱۴۰۱ و دیماه ۱۴۰۴ را به کار بسته و به عنوان نیروی پیشرو در میدان حضور یابند. حضور فعال کارگران در این جنبشهای سراسری، ضامن دموکراتیک ماندن و انحراف نیافتن انقلاب است.
ناتوانی کنونی و ضرورت تشکلیابی: تودهها باید در بدون تشکلهای مستقل خودانگیخته (شوراهای انقلابی) توانایی عبور نهایی از رژیم را نخواهند داشت.
تحول به جنگ خیابانی: در لحظه معین توازن قوا، زمانی که دستگاه سرکوب تضعیف شده، مبارزات اعتصابی و تظاهرات باید جای خود را به نبردهای خیابانی سازمانیافته، تصرف مراکز حساس دولتی و تسلیح عمومی تودهها تحت اتوریته طبقه کارگر بدهند تا سقوط قطعی رژیم تضمین شود.
۷. تاکتیک ما در قبال مذاکرات رژیم با آمریکا: ترویج گفتمان «تسلیم رژیم»
ما به عنوان نیروهای پیشرو شورایی، از ضرورت تسلیم رژیم در برابر فشارهای خارجی و پذیرش شروط بینالمللی دفاع کرده و این گفتمان را در میان مردم ترویج میکنیم.
تضعیف ماشین سرکوب: خلع سلاح موشکی، هستهای و برچیدن بازوهای نیابتی رژیم، مستقیماً از توان نظامی و امنیتی رژیم در سرکوب داخلی میکاهد.
شکستن هیمنه رژیم: وادار شدن رژیم به تسلیم و نوشیدن جام زهر، ابهت پوشالی آن را پیش چشم جامعه فرو میریزد و جسارت تودهها را برای ضربه نهایی چند برابر میکند. این تاکتیک نه به معنای تایید امپریالیسم، بلکه به معنای استفاده هوشمندانه از شکنندگی رژیم برای تسهیل سقوط آن است.
۸. افق پیشرو: نفی وضع موجود و سناریوهای سرنگونی
ما خواهان ادامه وضعیت فرسایشی کنونی نیستیم. جامعه باید از این تنگنای مرگبار خارج شود. این خروج تنها از دو مسیر متصور است:
اول سرنگونی ترکیبی که سقوط رژیم از طریق تلفیق ضربات جنگ خارجی به ساختار نظامی رژیم و خیزش همهجانبه و مسلحانه مردم در داخل انجام میشود.
دوم تسلیم کامل رژیم، به معنای تن دادن رژیم به مفاد قطع غنیسازی، موشکسازی، نیابتپروی، خاتمه گروگانگیری در تنگه هرمز و مسائل دیگر. پذیرش این شروط، عملاً به معنای خلع سلاح سیاسی و مادی رژیم بوده و راه را برای پیشروی و پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک مردم ایران هموار میسازد.
هم در چشم انداز اول و نیز دوم، تحول دموکراتیک و رادیکال و تامین دموکراسی و مداخله مستقیم کارگران و زحمتکشان در ادارهی جامعه یک فراروی قطعی و تاریخی از شرایط استبدادی و دیکتاتوری و بی حقوقی مردم میباشد. در صورتی که میزان آمادگی و آگاهی و سازمان یافته گی طبقات و قشرهای مختلف مردم تکافو و تناسب بسنده و تعیین کننده و موثر در این تحول تاریخی نداشته باشد، راه برای جریانهای راست و لیبرال دموکراسی ناپیگیر و پایداری نهادهای بوروکراتیک و غیردموکراتیک هموار میگردد. مبارزه پیگیر و رادیگال از سوی چپ جامعه و اقلیتهای انقلابی و آگاه به شرایط سیاسی و اجتماعی کشور بایستی مساعی و تدارکات و آمادگیهای لازم و سراسری و موثر را برای قطعی کردن و یکسره کردن نابودی و شکست کلیه نهادهای ارتجاعی و عیردموکراتیک و سنتی را از کالبد جامعه فراهم و تامین و تضمین نماید.
واقعیت مواضع بینالمللی: ما آگاهیم که آمریکا اساساً به دنبال «تغییر رژیم» (Regime Change) نیست، بلکه خواستار رژیمی رامشده و ادغامشده در نظم بازار جهانی است که منافع ژئوپلیتیکش را تهدید نکند. در مقابل، اسرائیل برای تامین امنیت خود خواهان تضعیف بنیادی و فروپاشی ساختارهای قدرت رژیم است.
در میان این تضادها، وظیفه ما سوق دادن جامعه به سمت یک انقلاب ملی و دموکراتیک با اتوریته و رهبری آگاهانه طبقه کارگر و زحمتکشان است تا دستاوردهای آزادیبخش این تحول برای همیشه تضمین و تامین گردد.
نابود باد رژیم ضد ملی و سرکوبگر اسلامی!
زنده باد همبستگی و اتحاد کارگران و زحمتکشان!
پیش به سوی انقلاب دموکراتیک و تشکیل شوراهای مردمی!
گرایش کمونیسم شورایی
18 جولای 2026 برابر 27 تیر 1405
سرمایه کارل مارکس:خلاصه/اتو روهله
خلاصه زیر از جلد اول سرمایه – پایه و اساس کل سیستم اقتصادی مارکس – توسط اتو روله با دقت فراوان و با درک عمیق از وظیفه خود انجام شده است. ابتدا مثالهای منسوخ حذف شدند، سپس نقل قولهایی از نوشتههایی که امروزه فقط از نظر تاریخی اهمیت دارند، جدل با نویسندگانی که اکنون فراموش شدهاند، و در نهایت اسناد متعددی که، صرف نظر از اهمیتشان برای درک یک دوره معین، جایی در یک شرح مختصر که اهداف نظری را به جای اهداف تاریخی دنبال میکند، ندارند. در عین حال، روله تمام تلاش خود را برای حفظ تداوم در توسعه تحلیل علمی انجام داد. ما معتقدیم که استنتاجهای منطقی و انتقالهای دیالکتیکی اندیشه در هیچ مقطعی نقض نشدهاند. منطقی است که این گزیده نیاز به مطالعه دقیق دارد. – لئون تروتسکی
چاپ اول با مقدمهای از لئون تروتسکی، که بیشتر با عنوان « مارکسیسم در زمان ما » شناخته میشود، ارائه شد و تحت عنوان «اندیشههای زنده کارل مارکس» منتشر گردید.