لنین به عنوان یک استراتژیست انقلاب بورژوایی/کایو برندل
09-02-2026
بخش کمونیسم شورایی
11 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
لنین به عنوان یک استراتژیست انقلاب بورژوایی
نقد بلشویسم بر اساس تحلیلی از نوشته لنین در مورد به اصطلاح «بیماری کودکان چپگرا»
نوشته:کایو برندل
منبع:http://www.infopartisan.net/
archive/brendel/kritlen.html
برگردان به فارسی:آرمان جمهور
(«نقد نظریه انقلابی لنین» و «لنین به عنوان استراتژیست انقلاب بورژوایی» از جزوهای به همین نام که توسط adcom-verlag Braunschweig، ۱۹۵۸ منتشر شده است، گرفته شدهاند.)
اوت-سپتامبر ۱۹۱۷
اثر نسبتاً کوتاه لنین در مورد «رادیکالیسم چپگرا» به عنوان «بیماری کودکی کمونیسم»1) جایگاه ویژهای در کل مجموعه آثار او دارد - جایگاهی عجیب در نگاه اول، اما با بررسی دقیقتر چندان تعجبآور نیست. سالهای متمادی، این کتاب، بهویژه در کشورهای اروپای غربی، بیشتر از هر کتاب دیگری از لنین مورد استناد، مطالعه و بحث قرار میگرفت. علاوه بر این، با شدت بیشتری نیز مورد حمله قرار گرفت.
این کتاب نه اولین و نه آخرین اثر لنین بود که انتقاد از بلشویسم را در خارج از روسیه برانگیخت. با این حال، این یکی بود که بیشترین طنین را یافت، و این به هیچ وجه تصادفی نبود، بلکه به دلایل خاص تاریخی و سیاسی، یعنی اجتماعی، بود.
وقتی لنین این را نوشت، در مسائل روسیه دخالت نمیکرد، بلکه در مسائلی دخالت میکرد که در آن زمان در اروپای غربی در دستور کار بود. کاری که او انجام داد تلاشی بود برای ارائه استراتژی و تاکتیکهای انقلاب بلشویکی به عنوان اساسی برای مبارزه طبقاتی پرولتاریا تحت سرمایهداری. با انجام این کار، او عملاً سوالی را دوباره مطرح کرد که حدود ۱۵ سال قبل، زمانی که رزا لوکزامبورگ، در سال ۱۹۰۴، اصل سازمانی لنین را در ستونهای «ایسکرا» و «نوئه تسایت» مورد انتقاد قرار داد، از نظر تئوری نقشی ایفا کرده بود.۲)
آنچه در سال ۱۹۲۰ مطرح بود، این سوال بود که انقلاب روسیه تا چه حد «اهمیت بینالمللی» داشته است، سوالی که از آن زمان تاکنون هرگز از بین نرفته است.
«من در اینجا از اهمیت بینالمللی به معنای وسیع کلمه صحبت نمیکنم: از نظر تأثیر انقلاب ما بر همه کشورها، نه برخی، بلکه همه ویژگیهای اساسی آن و بسیاری از ویژگیهای فرعی آن از اهمیت بینالمللی برخوردارند. نه، من از آن به معنای محدود کلمه صحبت میکنم، یعنی اگر کسی از اهمیت بینالمللی چنین برداشت کند که آنچه در اینجا اتفاق افتاده است اعتبار بینالمللی دارد یا با اجتنابناپذیری تاریخی در مقیاس بینالمللی تکرار خواهد شد، پس باید چنین اهمیتی را در برخی از ویژگیهای اساسی انقلاب ما نیز به رسمیت بشناسد.»
خود لنین دقیقاً به همین شکل، به معنای واقعی کلمه در همان آغاز کار خود (صفحه ۳۹۳) آن را فرموله کرد. بنابراین، نیاتی که او هنگام نوشتن در ذهن داشت، با نهایت دقت مشخص شده بود. اثر او - مانند اکثر انتشاراتش - برای تحقق یک هدف ملموس، برای برآوردن نیازی که توسط رفتار واقعی کارگران اروپای غربی برانگیخته شده بود، رفتاری که توسط موقعیت طبقاتی آنها مشروط شده بود، در نظر گرفته شده بود. شیوههای آنها با طرحهای تاکتیکی بلشویسم مطابقت چندانی نداشت. این امر تردیدهایی را در میان مارکسیستهای اروپای غربی در مورد اعتبار جهانی این طرحها ایجاد کرد. ۳) بلافاصله این سوال مطرح شد که آیا ادعاهای بلشویکها مبنی بر رهبری «انقلاب جهانی» - چه در «آیندهای نه چندان دور» (لنین، صفحه ۳۹۴) انتظار میرفت یا نه - واقعاً موجه است.
لنین رسالت خود را رفع این تردیدها قرار داد. نتیجه تلاشهای او دقیقاً برعکس بود. پس از انتشار اثرش، انتقاد از بلشویسم - هر چقدر هم که در آن زمان ناچیز بوده باشد - در میان چپهای اروپایی به تعداد بیشتری مطرح شد. وقتی گورتر یکی از اولین کسانی بود که به این اثر حمله کرد، لنین را متهم کرد که «اولین کتاب بد خود» را - هرچند برای اروپای غربی - نوشته است. ۴)
گورتر در ردیه خود، استراتژی لنین را رد میکند زیرا برای شرایط اروپای غربی نامناسب است، به هیچ وجه الزامات عمل اروپای غربی به طور کلی و انقلاب آلمان به طور خاص را برآورده نمیکند، زیرا بر اساس مقدمات نادرستی بنا شده و در نتیجه به نتایج نادرستی منجر میشود. گورتر تمام استدلال مخالف خود را بر اساس وضعیت آن زمان، بر اساس شرایط موجود بنا نهاد. میتوان موضع گورتر را خلاصه کرد، لنین آنها را اشتباه قضاوت کرد زیرا عینک اشتباهی به چشم داشت، عینکی با ته رنگ روسی. گورتر فعلاً به این برچسب "روسی" بسنده کرد. او در سال ۱۹۲۰ به ندرت به این سوال که این عینکها واقعاً چه نوع عینکی بودند، پرداخت.
اتو روله، که او نیز یکی از مخالفان چپگرای لنین در آن زمان بود، تقریباً بیست سال بعد، وقتی اثر لنین در مورد "دوران کودکی انقلاب" را دوباره بررسی کرد، بسیار فراتر رفت.
او اثر لنین را نه تنها به خاطر توصیههای عملی و تاکتیکهای توصیهشدهاش - که بعداً کاملاً بیاثر بودن آنها ثابت شد - بلکه به خاطر روشی که لنین به کار برد نیز مورد انتقاد قرار میدهد. او لنین را به فقدان دیالکتیک، ناتوانی در «دیدن چیزها و فرآیندها در بستر تاریخی و در شرایط دیالکتیکی آنها»، ناتوانی در «تمایز قائل شدن بین انقلاب بورژوایی و پرولتری به عنوان دو مقوله کاملاً متفاوت از نظر تاریخی» متهم میکند.
با این وجود، روله در مورد موضوع ما مینویسد: «بنابراین، جدل لنین در بخار محض حل میشود. رجزخوانی و یاوهگویی او هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد. او به مخالفان سیاسی که فقط در توهمات او وجود دارند حمله میکند. او با حمله به آسیابهای بادی خود را مضحکه میکند.»
ما در اینجا کمتر به این سوال - که مدتهاست حل شده است - که آیا لنین وضعیت اروپای غربی را در آن زمان به درستی ارزیابی کرده است یا خیر، علاقهمندیم، بلکه بیشتر به این موضوع میپردازیم که چگونه به ارزیابی خود رسید و این ارزیابی واقعاً بر چه اساسی بود. نکته اصلی برای ما این نیست که او از زبانی متفاوت از مخالفانش استفاده کرد - همانطور که خودشان قبلاً اشاره کردهاند - بلکه این سوال است که چرا، و این تفاوت واقعاً شامل چه چیزی میشد. نگرانی ما این نیست که آیا او خود را "مسخره" کرده است یا اینکه "به آسیابهای بادی حمله میکرده است"، بلکه بیشتر این است که نوشته او چه معنایی دارد، چیست! ما نمیخواهیم آن را - که البته به خودی خود کاملاً مشروع خواهد بود - از منظر وضعیت آن زمان قضاوت کنیم. ما به محتوای نظری آن توجه داریم. اینکه نوشته لنین تسلیم نقد واقعیتها شد، البته مهم است، اما به راحتی قابل بیان است. با این حال، این نه میگوید که چگونه این اتفاق باید میافتاد، نه اساساً در این نقد مهلک واقعیتها چه اتفاقی افتاد، و نه اینکه چه چیزی در معرض خطر بود.
II.
به گفته گئورگ لوکاچ (6)، لنین «هرگز تجربیات محلی یا محدود به زمان روسیه را تعمیم نداد. اما،» لوکاچ ادامه میدهد، «او با نگاهی نبوغآمیز، مسئله اساسی زمان ما - انقلاب قریبالوقوع - را درست در همان مکان و نقطه فعالیت اولیه خود تشخیص داد. و سپس همه پدیدهها، چه روسی و چه بینالمللی، را از این منظر، از منظر بیواسطگی انقلاب، درک و توضیح داد.»
در مورد درستی یا نادرستی ادعای جمله اول این متن - در جریان بحث ما به اندازه کافی روشن خواهد شد. در اینجا، ما به بخش دوم میپردازیم، جایی که انقلاب قریبالوقوع به عنوان مسئله اساسی زمان ما مورد بحث قرار میگیرد، و جایی که بلافاصله قابل توجه است که مسئله شخصیت اجتماعی، محتوای اجتماعی این انقلاب، اصلاً مطرح نمیشود. بدیهی است که این موضوع برای لوکاچ به همان اندازه برای خود لنین بیاهمیت است. با این وجود، متن نقل شده بسته به اینکه به انقلابی از این نوع یا آن نوع اشاره داشته باشد، معنای کاملاً متفاوتی به خود میگیرد. بعداً با جزئیات بیشتری به این نکته باز خواهیم گشت. با این حال، ابتدا میخواهیم بر اساس متن مورد بررسی، مثالی ارائه دهیم که چگونه لنین - علیرغم اینکه گاهی اوقات آنها را از هم جدا میکند - ویژگیهای اجتماعی انقلابهای بسیار متفاوت را بدون تمایز با هم ترکیب میکند. این مثال را میتوان درست در فصل اول یافت، جایی که او (صفحه ۳۹، صفحه ۵) با اشتیاق از مقالهای که کارل کائوتسکی در ۱۰ مارس ۱۹۰۲ در روزنامه انقلابی روسیه "ایسکرا" با عنوان "اسلاوها و انقلاب" منتشر کرد، نقل قول میکند.
در عباراتی که لنین به آنها استناد کرده است، کائوتسکی استدلال میکند که «مرکز ثقل اندیشه و عمل انقلابی بیش از پیش به سمت اسلاوها در حال تغییر است. او مینویسد، مرکز انقلابی از غرب به شرق در حال مهاجرت است. در نیمه اول قرن نوزدهم، این مرکز در فرانسه و گاهی در انگلستان بود؛ در سال ۱۸۴۸، آلمان نیز به صفوف ملتهای انقلابی پیوست... با این حال، قرن جدید با پدیدههایی آغاز میشود که نشان میدهد ما به سمت تغییر بیشتر مرکز انقلابی، یعنی تغییر به سمت روسیه، در حرکت هستیم... روسیه که انگیزههای انقلابی زیادی از غرب دریافت کرده است، شاید اکنون در حال دادن انگیزههای انقلابی خود باشد.» (صفحه ۳۹۴)
نقل قول کائوتسکی در آثار لنین حدود سه برابر فضای بیشتری نسبت به اینجا اشغال میکند. او این را تا نتیجهگیری تقریباً شاعرانه و تأثرانگیزی ادامه میدهد، که در آن کائوتسکی اسلاوهای ۱۸۴۶ را با «یخبندانی که شکوفههای بهار ملتها را کشت» مقایسه میکند، اما سپس ابراز امیدواری میکند که «اکنون آنها ممکن است مقدر شده باشند که به باد مهیبی تبدیل شوند که یخ ارتجاع را میشکند» (صفحه ۳۹۵).
برای اهداف ما، نیازی به تکرار همه اینها نیست. چیز بیشتری به ایده اصلی اضافه نمیشود. بنابراین، میتوانیم خود را به موارد فوق محدود کنیم، که ما آنها را - از جمله خلاصههایی که لنین ارائه داده است - دقیقاً همانطور که در نوشته او آمده است، بازتولید کردهایم. لنین میگوید (صفحه ۳۹۴) که کائوتسکی پیشبینی کرده بود «که ممکن است وضعیتی پیش بیاید که انقلابیگری پرولتاریای روسیه به الگویی برای اروپای غربی تبدیل شود». اینکه این موضوع تا چه حد درست است، دقیقاً به دلیل خلاصهها نمیتوانیم قضاوت کنیم. در هر صورت، در نقل قولی که لنین ارائه میدهد، هیچ اشارهای به این موضوع نشده است، و در بخش بعدی نیز از آن غافل شدهایم. کائوتسکی از اسلاوها یا از انقلابیون روسیه صحبت میکند، نه از پرولتاریا یا هیچ طبقه دیگری.
آنچه مورد بحث است، چیزی کاملاً متفاوت از آن چیزی است که لنین از آن تعبیر میکند. این چه نوع تفکر انقلابی، چه نوع عمل انقلابی است که مرکز ثقل آن در فرانسه در نیمه اول قرن نوزدهم و در آلمان در سال ۱۸۴۸ بود؟ در آن زمان، کشورهای مذکور یا در حال تکمیل یا - در مورد آلمان - آغاز انقلاب بورژوایی خود بودند. آنچه کائوتسکی ادعا میکند، یا حداقل آنچه لنین به او اجازه میدهد ادعا کند، به این ادعا ختم میشود که انقلاب بورژوا-دموکراتیک، که کشورهای مترقی غرب (بر اساس ترتیب پیشرفت اجتماعی خود) قبلاً در قرن نوزدهم از سر گذرانده یا آغاز کرده بودند، اکنون در روسیه عقبمانده سیاسی نیز در دستور کار قرار گرفته است. کل مفهوم «تغییر مرکز انقلابی» تنها به همین محدود میشود.
لنین باید از کائوتسکی «مارکسیست» میپرسید که ماهیت طبقاتی انقلاب روسیه در واقع چه بود، که رزا لوکزامبورگ بلافاصله هنگام توصیف همان روند توسعه بر آن تأکید کرد. ۸) اگر لنین منظور کائوتسکی را اینطور فهمیده بود که او به خصلت پرولتری انقلاب روسیه معتقد است، میتوانست به کائوتسکی خاطرنشان کند که در آن زمان، مسئله کمتر «تغییر» مرکز بورژوا-دموکراتیک طوفان، بلکه ظهور یک مرکز جدید بود. اما هیچ چیز از این قبیل نبود!
لنین نتوانست ضعف کائوتسکی را درک کند. او کاملاً پوچی استدلال کائوتسکی را - که فقط شامل یک حقیقت بدیهی در پوششی به ظاهر بدیع است - نادیده میگیرد و نمیتواند به چیزی بهتر از این فکر کند که با خوشحالی از این واقعیت که یک غربی «منبع انقلابی» روسیه را کشف کرده است، با شور و شوق فریاد بزند: «کارل کائوتسکی ۱۸ سال پیش چقدر خوب نوشت!» (صفحه ۳۹۵). همانطور که
قبلاً اشاره کردیم، نقل قول عمدی لنین از کائوتسکی بسیار گسترده است. این نقل قول دقیقاً یک سوم از فصل اول اثر او را پر میکند که در آن قرار بود استدلال شود که انقلاب روسیه الگویی برای همه انقلابهای آینده در جهان است. در آثار لنین هیچ اثری از اثبات این تز وجود ندارد، تزی که دقیقاً همان چیزی بود که منتقدان چپگرای بلشویسم به آن اعتراض داشتند و بنابراین قرار بود در بحث اثبات شود.
او صرفاً ادعا میکند، و محتوای واقعی آن انتقاد را آنقدر کم میفهمد که حملهای کاملاً غیرحرفهای به جزوهای از سوسیال دموکرات اتریشی، اتو باوئر، که هیچ ربطی به موضع چپ رادیکال اروپایی ندارد، آغاز میکند، اما سپس - مانند دلقکی که خرگوشی را از کلاه سیلندری احضار میکند - فوراً به کائوتسکی استناد میکند. همین! اینکه این [موضوع] بسیار کم است، از این واقعیت آشکار میشود که آن نقل قول از کائوتسکی چیزی جز مدرکی برای ادعای لنین ارائه نمیدهد. برعکس؛ از روسیه به عنوان الگویی برای سایر کشورها صحبت نمیکند، بلکه از یک الگوی اروپایی (از سال ۱۸۴۸ یا حتی قبلتر!) صحبت میکند، که - "زیرا مرکز انقلابی در حال تغییر است" - سرانجام در روسیه دنبال میشود.
سوال اساسی مورد بحث - این سوال که آیا تردیدها در مورد اعتبار جهانی طرحهای انقلابی بلشویکی موجه است یا خیر - سوالی که اهمیت همه سوالات دیگر مورد بحث را تعیین میکند و راه حل آن چیزی جز یک نتیجه گیری قطعی نیست، به سادگی توسط لنین طفره میرود.
او به درستی این موضوع را - اما فقط در عنوان - در فصل اول خود مطرح کرد. اگر روسیه در سال ۱۹۱۷ واقعاً الگویی برای سایر کشورها بود، پس مسلماً منطقی بود که مراحل مختلف فرآیند انقلابی روسیه را ردیابی کنیم، دقیقاً آن روشهایی را که پیروزی بلشویکهای روس را به ارمغان آورد، مشاهده کنیم. و غیره و غیره! اما دقیقاً همین سؤال اساسی است که لنین به اشتباه از پرداختن به آن، چه رسد به حل آن، باز میماند.
به اشتباه، اما نه غیرمنطقی. آنچه در نگاه اول به نظر میرسد یک ترفند جدلی است، در حقیقت چیزی جز ناتوانی لنین در تمایز قائل شدن بین «انقلاب به طور کلی» و انقلاب از یک نوع خاص اجتماعی نیست. او کاملاً از کائوتسکی پیروی میکند، که به همین ترتیب، وقتی در مورد «تغییر مرکز انقلابی» خود حرف میزند، فقط از انقلاب به طور کلی صحبت میکند.
البته نمیتوان انکار کرد که لنین - همانطور که قبلاً گفتیم - گهگاه از تفاوت بین انقلاب پرولتری و بورژوایی صحبت میکرد. برای مثال، در اثر خود «دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک»، او اعتقاد «بیقید و شرط» خود را به خصلت بورژوایی انقلاب روسیه (در مقابل خصلت پرولتری) بیان میکند. او اضافه میکند «که آن تحولات دموکراتیک در نظم سیاسی و آن تحولات اجتماعی-اقتصادی که برای روسیه اجتنابناپذیر شدهاند... برای اولین بار، حکومت بورژوازی به عنوان یک طبقه را ممکن خواهند ساخت.» 9) در جای دیگر، او خود را اصلاح میکند و میگوید که «پیروزی انقلاب بورژوایی در روسیه به عنوان پیروزی بورژوازی غیرممکن است» و این شرایط و سایر شرایط «به آن خصلت ویژهای میدهد» که با این حال، «خصلت بورژوایی انقلاب را از بین نمیبرد.» 10) بنابراین، لنین درک بسیار دقیقی از خصلت ویژه انقلاب روسیه داشت. او به خوبی میداند که پرولتاریای در حال ظهور، علیرغم ویژگیهای خاص خود، با پرولتاریا متفاوت است. اما دانش رسمی و تجربه عملی یکسان نیستند.
در اروپای غربی، دانش از شرایط مبارزه رهاییبخش پرولتاریا مبتنی بر دانش و تجربه روزانه از یک تضاد اجتماعی کاملاً مشهود در یک شیوه تولید معین و کاملاً توسعهیافته است که در آن شکل کالایی به الگوی کلی همه روابط اجتماعی، یعنی همه روابط انسانی تبدیل شده است. این در مورد لنین صدق نمیکند، دقیقاً به این دلیل که فرآیند تولید سرمایهداری در روسیه هنوز به الگوی غالب تبدیل نشده است، زیرا پرولتاریای روسیه - هر چقدر هم که به دلایل سیاسی مبارز بوده باشد - هنوز در حال تبدیل شدن است، سرنوشت آن هنوز به سرنوشت جهانی تبدیل نشده است، زیرا تضاد بین سرمایه و کار مزدی به هیچ وجه هنوز به ویژگی جهانی جامعه روسیه تبدیل نشده و در همه روابط دیگر نفوذ نکرده است.
وقتی لنین، علیرغم آگاهی از تفاوتهایی که کنشها و رفتار اجتماعی کارگران و بورژوازی را مشخص میکند، با این حال پرولتاریا را با دموکراسی انقلابی اشتباه میگیرد، ۱۱) وقتی وقایع ۱۹۰۵ را به عنوان یک «انقلاب مردمی واقعی» توصیف میکند، ۱۲) وقتی همه کارگران، از جمله کسانی که به طبقه کارگر تعلق ندارند، را ذیل مخرج مشترک مردم قرار میدهد، ۱۳) وقتی در سخنرانی در چهارمین سالگرد انقلاب اکتبر، انقلاب روسیه را انقلابی پرولتری مینامد، ۱۴) با اینکه قبلاً مجبور شده بود اذعان کند که انقلاب به سمت سرمایهداری دولتی میرود - آنگاه این نشان دهنده درماندگی است که از میان همان ضعفی که ما در نوشته او در مورد «طفولیت پرولتاریایسم» شناسایی کردیم، خودنمایی میکند.
لنین، بدون اینکه متوجه شود، آن جدایی آشکار منافع پرولتاریا و بورژوازی را که پس از تثبیت به عنوان تجربه عملی، به لحاظ مفهومی در غرب تثبیت میشود، پنهان میکند؛ پس از آنکه توسعه گسترده سرمایهداری تمام توهمات پیشاسرمایهداری یا اولیه در مورد وحدت مردم یا انقلاب مردمی را در هم شکست،
لنین، به قول هگل، به عنوان فرزند زمان خود عمل کرد، کسی که فلسفهاش جوهره آن را درک میکرد. اما نه تنها این. او همچنین به عنوان فرزند روسیه عمل کرد، کسی که از نظر فکری انقلاب آینده روسیه را پیشبینی میکرد. وقتی لوکاچ ادعا میکند که «در برداشت لنین از ویژگی انقلاب روسیه، ایده قدیمی نارودنیکی به صورت دیالکتیکی دگرگون شده بازمیگردد»، (15) او به یک معنا درست میگوید. با این حال، نه به این معنا که - همانطور که او مینویسد - «مفهوم مبهم و انتزاعی «مردم» باید حذف میشد... تا مفهوم انقلابی-متمایز مردم، اتحاد انقلابی همه ستمدیدگان، از درک مشخص شرایط یک انقلاب پرولتری پدیدار شود.» آن «مفهوم انقلابیِ متمایز از «مردم» که لوکاچ در اینجا از آن صحبت میکند، چیزی جز نسخهی محدود روسی از «ناروشن» نبود، که ضرورت آن از این واقعیت ناشی میشد که طبقهی بورژوا باید از مفهوم «مردم» آنگونه که نارودنیکها میفهمیدند، به دلیل آن ویژگی خاص انقلاب بورژوایی روسیه که لنین به روشنی تشخیص داده بود، حذف میشد.
آنچه باقی ماند، اتحاد انقلابی همه ستمدیدگان، دقیقاً متناسب با خواستههای شرایط روسیه بود، بیان نظری آنها بود، اما هیچ ارتباطی با مارکسیسم به عنوان بیان نظری مبارزه طبقاتی پرولتاریا نداشت (به پاورقی ۳ مراجعه کنید). «اتحاد انقلابی همه ستمدیدگان»، که بعداً در قالب «اسمیچکا»، اتحاد طبقاتی بین کارگران و دهقانان، مطلق شد، شرط انقلاب بورژوایی است، اما نه شرط انقلاب پرولتاریایی. در سرمایهداری، آن تنوع طبقات ستمدیده که در شرایط پیشاسرمایهداری یا اوایل سرمایهداری دیده میشد، وجود ندارد. دهقانان به کارآفرینان سرمایهدار تبدیل میشوند؛ آنچه میتوان «فقر روستایی» نامید، توسط توسعه کشاورزی تکنولوژیکی به پرولتاریا رانده میشود؛ شرکتهای کوچک جای خود را به فشار اشکال جدید توزیع میدهند. این دقیقاً همان چیزی است که چپهای اروپای غربی بیهوده تلاش کردند به لنین بیاموزند، زمانی که بحث در مورد نوشته او در مورد به اصطلاح «بیماری کودکان» بالا گرفت.
بنابراین، برداشت لنین چیزی جز محصول «درک مشخص از شرایط یک انقلاب پرولتاریایی» نبود. اما روله، البته، اشتباه میکرد وقتی که هرگونه ارتباط موضع لنین با واقعیت را انکار میکرد. اگر این موضع هیچ ارتباطی با واقعیت سرمایهداری اروپای غربی نداشت، اما بیشتر با واقعیت روسیه مرتبط بود. برداشت لنین، گذشته و آینده روسیه را در درون خود متحد میکرد. بیدلیل نیست که بوریس بروتزکوس، اقتصاددان غیربلشویک، لنین را «جانشین واقعی استنکا رازین» نامید. ۱۶) بلشویکهای روس به درستی خود را - همانطور که لوکاچ نیز اشاره میکند - وارثان نارودنیکها میدانستند. با این حال، دقیقاً به همین دلیل، آنها به هیچ وجه با مسائل انقلاب پرولتری در غرب برابری نمیکردند. اثر لنینیستی که موضوع ماست، نه تنها در فصل اول، بلکه در سراسر آن، ردپایی از این موضوع را در خود دارد.
III.
دیدگاههای بلشویکی در مورد انقلاب روسیه در زمانی شکل گرفت که روسیه هنوز یک کشور کشاورزی وسیع بود و سپیدهدم سرمایهداری تازه آغاز شده بود. بنابراین، ویژگی اساسی برخی از پدیدههای متعلق به جامعه سرمایهداری به سختی قابل مشاهده بود. تجربه تأثیرات مکرر در حوزه اجتماعی-اقتصادی، که از طریق آن آگاهی انسانی میتوانست درک قوانین اجتماعی شیوه تولید نوپا را توسعه دهد، وجود نداشت. در غرب، اقتصاد به عنوان یک علم پیشنیاز نبود، بلکه محصول شرایط بورژوایی بود. نقدی که از دیدگاه پرولتاریا - با نشان دادن گرایشهای توسعهای آن با کمک دیالکتیک ماتریالیستی، روشی که فقط میتوانست در آن شرایط ظهور کند - علیه آن مطرح میشد، تنها زمانی ممکن بود که تضادهای درونی آن به بلوغ خاصی رسیده باشند. در روسیه، هیچ شرایط بورژوایی وجود نداشت. در نتیجه، پیشنیاز درک صحیح قوانین اجتماعی آنها نیز وجود نداشت. ۱۷)
در حالی که مارکسیسم اروپای غربی، هنگامی که به عنوان سلاحی فکری در مبارزه ضروری علیه ایدههای نارودنیکیسم به کار گرفته شد، فلسفهای از قوانین توسعه اجتماعی را به روسیه آورد، اما به سرنوشتی دچار شد که گاهی در تاریخ رخ میدهد، زمانی که نظریهای که از خود واقعیت محلی توسعه نیافته است، بر آن واقعیت تحمیل میشود. در نتیجه یک «آشتی» ضروری با آن واقعیت، تا حدی توسط سازههای بیگانه نقض شد و تا حدی به دلیل ضرورت تطبیق چارچوبهای مفهومی خود با اشکال سطحی و صرفاً تجربی وجود واقعیت تاریخی و - در نتیجه این تطبیق - ارتقاء این اشکال به مقولهها، مطلق شد.
در نتیجه، این «آشتی» مانع از آن شد که «مارکسیستهای» روسی واقعاً بر آن دیدگاه بدوی، پیشاسرمایهداری و ایدهآلیستی - که منعکس کننده شرایط غالب است - غلبه کنند که اراده انقلابی مهمترین پیش نیاز برای تحول جامعه است. پیامد فوری این گرایش، که میتوان آن را ارادهگرایی تعریف کرد، این دیدگاه است که شکست تغییرات اجتماعی و سیاسی مطلوب یا به فقدان این اراده یا به اثر متقابل ناشی از یک اراده «شرورانه» نسبت داده میشود.
در اینجا ما با یک ویژگی مشخص از مفهوم بلشویکی جامعه سروکار داریم. کولاک، یک دلال خاص، یک سرمایهدار خصوصی؛ خائنین، ضدانقلابیون، بیفرهنگها و خرده بورژواها، اصلاحطلبان یا احمقها، آشتیجویان یا انحلالطلبان، دشمنان یا بوروکراتهای خودپسند - همه را میتوان به دلخواه، هر طور که با اهداف بلشویکها سازگار باشد، به خاطر پدیدههای اجتماعی خاص سرزنش کرد. این پدیدهها هرگز به عنوان نتیجه یک تحول اجتماعی-حقوقی درک نمیشوند.
به عنوان مثال، کافی است به رساله لنین در مورد "طفولیت جامعه" نگاهی بیندازیم. وقتی لنین به اتحادیههای کارگری که توسط چپهای اروپایی مورد انتقاد قرار گرفتهاند، میپردازد و بوروکراسی آنها را مورد بحث قرار میدهد، این بوروکراسی را بر اساس ساختار اتحادیه کارگری توضیح نمیدهد، بلکه برعکس، عمل اتحادیه کارگری را بر اساس شخصیت (بد) بوروکراتها توضیح میدهد. این تصور که اتحادیههای کارگری، اعضای اتحادیههای کارگری را آموزش میدهند، برای او بیگانه است. لنین شکل واقعی اتحادیههای کارگری را نتیجهی گرایشهای توسعهای جامعهی سرمایهداری نمیدانست، بلکه به طور جدی معتقد بود که این شکل توسط «اراده» رهبران اتحادیههای کارگری شکل میگیرد. اگر چیزی در آنجا «درست» نبود، یعنی اگر وضعیت واقعی با ارادهی لنین مطابقت نداشت، پس رهبران اتحادیههای کارگری مقصر بودند: آنها «چیز اشتباهی» میخواستند زیرا «سرخورده» یا چیزی حتی بدتر بودند (صفحه ۴۲۲).
چپ اروپایی نقد خود از اتحادیههای کارگری را بر منطق ذاتی آنها به عنوان سازمان بنا نهاد. این نقد به حمایت چپ از اشکال دیگر سازماندهی کارگری منجر شد - اشکالی که از قبل از تجربهی اتحادیههای کارگری ظهور کرده بودند.
لنین که به هیچ وجه نسبت به اتحادیههای کارگری (اروپای غربی) خوشبین نبود، به دلایلی که مورد بحث قرار دادیم، ذرهای از این نقد را درک نکرد! وقتی او درباره اتحادیههای کارگری در غرب صحبت میکند، که چپها برای توجیه دیدگاههای خود به آن اشاره میکنند، میگوید: «... در آنجا، یک لایه بسیار قویتر از یک «اشرافیت کارگری» از نظر حرفهای محدود، کوتهبین، خودخواه، متحجر، خودپرست، بیفرهنگ، با ذهنیت امپریالیستی و فاسد شده توسط امپریالیسم، که توسط امپریالیسم تضعیف روحیه شده است، نسبت به اینجا توسعه یافته است. این غیرقابل انکار است.» (صفحه ۴۲۲)
بنابراین، از نظر لنین، تمرکز تحلیل او بر رهبر اتحادیه کارگری است که آزادانه طبق صلاحدید خود (یا طبق صلاحدید «امپریالیسم») عمل میکند. او کاملاً منطقی نتیجه میگیرد که مبارزه علیه این رهبران بد باید «بیرحمانه» تا زمان «اخراج آنها از اتحادیههای کارگری» ادامه یابد (صفحه ۴۲۲). با این حال، اگر کسی، مانند چپ مارکسیستی که لنین به آن حمله میکرد، وضعیت واقعی را وابسته به اراده رهبران بد یا توانمند نداند، آنگاه آنچه او مطالبه میکند، به معنای واقعی کلمه و به صورت مجازی، یک اصل «غیرممکن» است.
از نظر لنین، مسئله این است که اتحادیههای کارگری «زمانی که بالاترین شکل اتحاد طبقاتی پرولتاریا، حزب انقلابی پرولتاریا، شروع به ظهور کرد، شروع به آشکار کردن برخی ویژگیهای ارتجاعی کردند» (صفحه ۴۲۰). جدا از این واقعیت که حزبی که او در اینجا به آن اشاره میکند، حزب به سبک بلشویکی، در زمان ظهور ویژگیهای مورد اشارهاش در هیچ کجای خارج از روسیه تشکیل نشده بود، و بنابراین تحلیل او صرفاً به همین دلیل با واقعیت اروپای غربی در تضاد است، روش زیربنایی آن نیز ویژگی خاص خود را دارد.
لنین «ویژگیهای ارتجاعی» را که معتقد است از ویژگی اتحادیههای کارگری برداشت میکند، توضیح نمیدهد، بلکه برعکس، ویژگی اتحادیههای کارگری را از «ویژگیهای ارتجاعی» آنها توضیح میدهد - رویهای که در آن، دومی کاملاً توضیح داده نشده باقی میماند. این سوال که آیا اینها واقعاً «ویژگیهای ارتجاعی» هستند یا اینکه اتحادیههای کارگری به واسطه عملکردشان در جامعه بورژوایی (یعنی فروش نیروی کار به قیمت بازار مربوطه)، به عنوان نهادها، توسعه بیشتر شیوه تولید سرمایهداری را تضمین میکنند و بنابراین، اگرچه در آن سوی سنگر و رو به کارگران هستند، با این وجود نظم اجتماعی حاکم را کامل میکنند و در نتیجه به پیشرفت تاریخی خدمت میکنند - این سوال خارج از حوزه دید لنین است.
این واقعیت که بوروکراسی اتحادیههای کارگری میتواند کاملاً متضاد «ارتجاعی» باشد و در عین حال مانند دشمن کارگران مبارز رفتار کند، تجربهای است که لنین از آن بیخبر بود، زیرا او هنوز آن را در چارچوب شرایط پیشاسرمایهداری یا اولیه روسیه تجربه نکرده بود، زیرا دقیقاً تحت شرایط واقعیت روسیه، رفتار خصمانه نسبت به کارگران را تنها میتوان با اصطلاح «ارتجاعی» نشان داد، زیرا در روسیه طبقه کارگر به عنوان مجری انقلاب بورژوایی عمل میکند.
از این رو، چپ مارکسیست مجبور بود، و در واقع، اتحادیههای کارگری را کاملاً متفاوت از لنین ارزیابی کرد؛ همچنین توضیح میدهد که چرا لنین نمیتوانست ارزیابی آنها را درک کند و آن را یک «موضع ضد اتحادیه کارگری» میدانست، عبارتی که برجستهترین نظریهپردازان چپ در آن زمان از آن استفاده نمیکردند و دیدگاه آنها را به همان اندازه نادرست منعکس میکند که ادعای لنین مبنی بر اینکه چپ از ویژگیهای ارتجاعی اتحادیههای کارگری میترسد (صفحه ۴۲۱). ۱۹)
نقد لنین از جنبش اتحادیه کارگری با یک احساس انقلابی سادهلوحانه و غریزی مشخص میشود که از آن میتوان نفرت عمیقی از سرمایهداری را استنباط کرد، اما نه اینکه او ماهیت واقعی نهادهای بورژوازی را درک کند. او به جای قوانین آنها، فقط چالهها و منابع فساد را درک میکند.
لنین، که - همانطور که توضیح داده شد - به اشکال تجربی وجود، در این مورد اتحادیههای کارگری، آنطور که در روسیه خود را نشان میدهند، متصل میشود و آنها را مطلق میکند، از دیدگاهی که محدودیتهای تاریخی اتحادیههای کارگری را برجسته میکند، بر نسبیت عملکرد آنها تأکید میکند و شخصیت دوگانه آنها - سازماندهی طبیعی طبقه کارگر نوظهور در سرمایهداری اولیه و محصور بودن این طبقه در سرمایهداری پیشرفته یا متاخر - را نشان میدهد، بسیار دور است.
البته روله کاملاً درست میگفت وقتی لنین را به دلیل فقدان تفکر دیالکتیکی در مورد اختلاف نظرها در مورد مسئله اتحادیههای کارگری مورد انتقاد قرار داد. با این حال، در جایی که روله مینویسد: «لنین مطلقاً از درک آنچه در معرض خطر بود، امتناع ورزید»، (20) بهتر بود به این نکته اشاره میکرد که لنین قادر به درک آن نبود. علاوه بر این، به نظر ما، اتو روله با توصیف بوروکراسی اتحادیههای کارگری تقریباً با همان کلماتی که رقیبش به کار میبرد، به عنوان «یک صنف فاسد، یک رهبری گانگستری» که «بهویژه در طول انقلاب آلمان دزدی دریایی مدرن خود را به هزینه تودهها انجام داد»، مسیر اشتباه، یعنی مسیر لنینیستی را در پیش میگیرد.
البته، ما رهبران اتحادیههایی مانند کارل لژیون و تئودور لیپارت در آن زمان، یا تارنوف، ریشتر، یا اتو برنر که اخیراً فوت کرده است را در زمان ما، به همان اندازه روله، نامطلوب قضاوت میکنیم. اما نکته این نیست. نکته این است که نه تنها اتحادیههای کاملاً فاسد، بلکه اتحادیههای به ظاهر "شایسته"، حتی رادیکال، اصولی یا "مخالف" نیز زیر یک ستاره، یعنی تحت همان قانون توسعه، فعالیت میکنند و به همین دلیل، اتحادیههای اخیر باید روزی علیه کارگران قیام کنند، حتی اگر رهبران "صادق" و "درستکار" آنها، در معصومیت پاک خود، از باور آن امتناع ورزند.
وقتی لنین به روش خود در مورد گانگستریسم رهبران اتحادیه صحبت میکند، روله به جای اینکه ضعف روششناختی لنین را دقیقاً در این "انتقاد" قابل فهم اما کاملاً بیربط آشکار کند، به او فریاد میزند: "خب، بفرمایید!".
چهارم.
هر آنچه تاکنون در مورد موضع لنین در مورد مسئله اتحادیههای کارگری و در مورد خود اتحادیههای کارگری گفتهایم، تقریباً به طور یکسان در مورد موضع او در مورد مسئله پارلمانتاریسم نیز صدق میکند. او نه از دیدگاه طبقه کارگر اروپای غربی، بلکه از موضعی که بلشویسم روسی در آغاز قرن بیستم از طریق تحلیل شرایط و پیششرطهای انقلاب قریبالوقوع روسیه به دست آورده بود، به این موضوع میپردازد.
این تفاوت کاملاً از نظر او پنهان است و نمیتوانسته به آگاهی او رسیده باشد. نقطه شروع دیگری به همان اندازه که درک واقعی از واقعیتی که در پسزمینه جدال با چپ رادیکال نهفته بود، برای او بیگانه بود: تغییر کارکردی پارلمانتاریسم در جامعه بورژوایی.
اینکه این یک ادعای توخالی نیست، به عنوان مثال، از اظهارات بیوه او آشکار است. او در جلد دوم «خاطرات» خود نقل میکند که چگونه لنین، که در آن زمان در ژنو زندگی میکرد (۱۹۰۸)، سخنان یک نماینده سوئیسی را که گفته بود جمهوری چند صد ساله سوئیس نمیتواند «هرگز اجازه نقض حقوق مالکیت را بدهد»، «با لحنی نیمه متعجب و نیمه تحقیرآمیز» تکرار کرد. دلیل خوبی برای حیرت (نیمه) لنین وجود داشت، که نویسنده بلافاصله به آن اشاره میکند. او میافزاید: «مبارزه برای یک جمهوری دموکراتیک، نکتهای در برنامه ما در آن زمان بود.» 21
معنی واضح است: لنین ظاهراً تا آن زمان دیدگاه سادهلوحانهای نسبت به «جمهوری دموکراتیک» داشت. احتمالاً با واقعیتها در تضاد نخواهد بود اگر ادعا کنیم که این دیدگاه تقریباً با ایدههای سادهلوحانه انقلابیون بورژوای فرانسوی و آلمانی در سال ۱۸۴۸ مطابقت داشت، ایدههایی که - به پیروی از هینولز در مورد لنین/کائوتسکی - در انقلابی که مرکز آن «به سمت شرق» تغییر کرده بود، غالب شدند.
اینکه لنین، همانطور که «نویه زوریخر سایتونگ» زمانی ادعا کرد، «حتی در سوئیس، نهادهای دموکراتیک فقط به عنوان ابزارهای انقلاب سوسیالیستی اهمیت داشتند» (22) احتمالاً درست است، اما باید متفاوت از آنچه این گوهر روزنامهنگاری بورژوایی سوئیسی در نظر داشت، فهمیده شود. لنین فقط میتوانست نهادهای دموکراتیک را از دیدگاه روسیه - یعنی یک انقلاب بورژوایی «از نوع خاص» - درک و قضاوت کند.
ادعای کروپسکایا مبنی بر اینکه لنین از آن زمان به بعد جمهوری بورژوایی را متفاوت میدید، قانعکننده نیست، بهویژه به دلیل اظهارات او در اثری که در اینجا سعی در تحلیل آن داریم.
لنین در پاسخ خود به چپهای اروپایی، مجبور بود با این پرسش دست و پنجه نرم کند که آیا پارلمانتاریسم منسوخ شده است یا خیر. وقتی این مشکل، از جمله توسط مارکسیست هلندی آنتون پانهکوک، که به چپ تعلق داشت، مطرح شد، این کار را به معنای بسیار خاصی انجام داد، معنایی که لنین کاملاً از آن غافل بود. پرسش پانهکوک مربوط به این است که آیا به اصطلاح «پارلمانتاریسم انقلابی»، که به عنوان یک روش مبارزه توسط سوسیال دموکراسی رادیکال حمایت میشد و در یک مرحله تاریخی خاص از سرمایهداری مناسب تلقی میشد، هنوز در دورهای که از پایان جنگ جهانی اول آغاز شد، هدفی را دنبال میکرد یا خیر.
جایی که لنین به این موضوع میپردازد، - بار دیگر - مفاهیم را با هم اشتباه میگیرد و مشخص میشود که او کاملاً مسائل را اشتباه میفهمد. لنین، در رد دیدگاههای چپگرایانه، نه از «انقلابی» بلکه از پارلمانتاریسم بورژوایی صحبت میکند؛ نه از یک روش مبارزه، بلکه از یک نهاد سیاسی. گاهی اوقات این تصور ایجاد میشود که او در مورد پارلمانتاریسم بورژوایی صحبت میکند، اما در واقع منظور او خود پارلمان است.
لنین این تز عجیب را مطرح میکند که این پارلمانتاریسم بورژوایی از نظر تاریخی منسوخ شده است، اما از نظر سیاسی نه. لنین مینویسد: «از نظر تاریخی، دوران پارلمانتاریسم بورژوایی... به پایان رسیده است.» چپها قطعاً در سال ۱۹۲۰ این ادعا را نمیکردند. آنها چیز دیگری میگفتند. آنها سعی کردند نشان دهند که «پارلمانتاریسم انقلابی» به عنوان یک تاکتیک، دیگر در دورهای که تضادهای کاملاً متفاوتی بین طبقات پرولتاریا و بورژوازی نسبت به گذشته مطرح شده و مبارزهای کاملاً متفاوت از قبل در دستور کار قرار دارد، مناسب نیست.
لنین بدون درک این استدلال، با آن مخالفت کرد. او این واقعیت را که چپها «هرگونه بازگشت به... اشکال مبارزه پارلمانتاریسم... را رد میکنند» (در اینجا لنین از چپها نقل قول میکند) به سخره گرفت. او این را «یک عبارت پوچ» خواند و با اشاره به این کلمه کوچک «بازگشت»، با کنایه پرسید که آیا «در حال حاضر یک جمهوری شوروی در آلمان وجود دارد؟» اگرچه او قبلاً اشاره کرده است که «پارلمانتاریسم به عنوان شکلی از مبارزه» مورد بحث است، با این وجود این «پارلمانتاریسم به عنوان شکلی از مبارزه» را با پارلمانتاریسم یا پارلمان «به طور کلی» اشتباه میگیرد، همانطور که در همان ابتدای کار خود انقلاب پرولتری را با انقلاب به طور کلی اشتباه گرفت، و به همان دلیل:
دیدگاههای چپ مبتنی بر ماهیت تغییر یافته تضادهای طبقاتی و شرایط تغییر یافته جامعه است. اما لنین به هیچ وجه این موارد را در نظر نمیگیرد. او صرفاً فرض میکند که پارلمان وجود دارد و اساساً به عنوان یک به اصطلاح دیالکتیسین، بدون اینکه ذرهای تردید کند، یک ویژگی مطلق و تغییرناپذیر به این پارلمان نسبت میدهد. او همچنین فرض میکند که میلیونها پرولتاریا هنوز «از پارلمانتاریسم به طور کلی حمایت میکنند» (صفحه ۴۲۷).
اینکه این موضوع به هیچ وجه برای آلمان در سالهای ۱۹۱۹/۱۹۲۰ صادق نیست - همانطور که گورتر در نامه سرگشاده خود تأکید کرد - فعلاً میتوانیم کنار بگذاریم. برای ما، نکتهی حیاتی این است که دیدگاههای لنین مبتنی بر آنچه کارگران در نتیجهی جایگاه طبقاتیشان در مبارزهی طبقاتی مجبور به انجام آن هستند یا مجبور به انجام آن خواهند شد، نیست. او از تصورات از پیش ساختهی آنها شروع میکند، نه از آنچه باید انجام دهند، بلکه از ارادهی آنها. اصل راهنمای لنین قوانین عینی توسعهی اجتماعی نیست، بلکه تعصبات ذهنی افراد است.
تعصبات، انتظارات، امیدها یا توهمات - برای لنین و امثال او، اینها به نوبه خود نتیجه این واقعیت نیستند که ایدهها ناگزیر از واقعیت اجتماعی عقب میمانند. او هیچ اشارهای به این مفهوم ندارد که تصورات از پیش ساخته شده مردم توسط عمل آنها، توسط کنش اجتماعی آنها، دگرگون میشود.
برعکس، برای او دقیقاً برعکس است. آنچه او، با معیارهای صرفاً ذهنی، به عنوان "عمل صحیح" میفهمد، انتظار دارد که از ناپدید شدن تعصبات و توهمات حاصل شود. و وقتی از "عمل" صحبت میکند، در بیشتر موارد منظورش نه عمل تودهها، بلکه عمل حزب است.
به گفته لنین، حزب (بلشویک) باید جایگاه اعتماد را به دست آورد، جایگاهی به اندازه کافی قوی که "پارلمان بورژوایی را از هم بپاشد" (صفحه ۴۲۸). این دیدگاه نمونه بارز بلشویسم است که انقلاب پرولتری را به عنوان یک کودتا درک میکند، نه به عنوان یک اقدام تودهای، نه به عنوان یک فرآیند اجتماعی. او انقلابها را به صحنه میآورد و پیوسته به چنین صحنهسازیهایی میاندیشد، نه به مبارزه طبقاتی، زیرا او سنتهای شورشهای بورژوایی را ادامه میدهد.
از نظر لنین، چنین پایان پارلمانی از طریق نوعی کودتا که توسط حزب انجام میشود، مترادف با پایان پارلمانتاریسم است. از سوی دیگر، چپها به محض فرا رسیدن زمانی که خود تودهها شروع به مبارزه میکنند، از پایان پارلمانتاریسم به عنوان یک روش مبارزه صحبت میکنند. چپها مبارزه تودهای خودمختار را به عنوان چیزی که تودهها را از توهماتشان آزاد میکند، به عنوان مشخصه انقلاب پرولتری متمایز از انقلاب بورژوایی میدانند. برای چپها، هیچ تضادی بزرگتر از تضاد بین این مبارزه تودهها و به اصطلاح "مبارزه" به اصطلاح "رهبران" در پارلمان وجود ندارد.
لنین کوچکترین درکی از مبارزه خودمختار تودههای پرولتری نشان نمیدهد. برای او، تنها مسئله، داشتن یک «فراکسیون پارلمانی خوب...» در «پارلمان ارتجاعی» است - عبارتی به همان اندازه گویا که عبارت «بوروکراسی ارتجاعی اتحادیههای کارگری» (صفحه ۴۳۴). برای او، کل مسئله نه در مورد تغییر عملکرد پارلمان در یک جامعه در حال تغییر، بلکه در مورد نگرش نمایندگان پارلمان است. لنین معتقد است که اگر در اینجا نیز «رهبران بد» با «رهبران خوب و قابل اعتماد» جایگزین شوند، مسئله حل خواهد شد. او، از این نظر، کاملاً یک ارادهگرا است و به آنچه رهبران (پارلمانی) میخواهند توجه دارد، نه به آنچه قادر به انجام آن هستند.
ارادهگرایی هیچ پشتوانهای در دیالکتیک ماتریالیستی مارکس ندارد. بنابراین، این سوال موجه است: چگونه میتواند بارها لنین را تضعیف کند؟ پاسخ این است که برداشت او، که در لباس مارکسیستی پنهان شده است، محصول آن «آشتی»، آن «تجاوز» است که قبلاً به آن اشاره کردیم. هنگامی که لنین، تحت تأثیر ویژگیهای خاص شرایط روسیه، با کمک نظریه انقلاب پرولتری به مسائل انقلاب بورژوایی نزدیک شد، اسرار انقلاب پرولتری در واقع حل شد، اما در عین حال، انقلاب پرولتری برای او به یک راز تبدیل شد.
به عبارت دیگر، ویژگی خاص انقلاب قریبالوقوع در روسیه، نقشی را به لنین تحمیل کرد که، صرفاً به طور سطحی، اساساً با نقشی که بازیگران بورژوای پیشین در صحنه تاریخ ایفا میکردند، متفاوت است. این بازیگران، هر زمان که درگیر تغییر خود و چیزها بودند، مجبور بودند چیزی بیسابقه در دورههای بحران انقلابی خلق کنند و با نگرانی ارواح گذشته را به خدمت خود فرا بخوانند. آنها برای مشروعیت خود، نامها، شعارهای جنگی و لباسهایشان را از آنها قرض گرفتند و سپس با استفاده از زبان قرضی (از عهد عتیق، تاریخ روم یا دموکراسی شهری یونان)، فصل جدید تاریخ جهان را نوشتند.
از سوی دیگر، لنین - که آنچه را که از قبل وجود داشت، خلق کرد - از زبان گذشته استفاده نکرد، بلکه جسورانه زبان آینده را تصاحب کرد، اما بدون اینکه بتواند روح آن را درک کند و بدون اینکه زبان ذاتی خود را در آن فراموش کند. او زبان آینده را دوباره ترجمه کرد - به اصطلاح لوکاچ آن را "اقتباس" کرد - به زبانی که با آن آشنا بود. این بدان معناست که تمام "ترجمههای" او منجر به فریبهای تاریخی، و در درجه اول، البته، خودفریبی شد.
روله، که نقاط ضعف لنین را در رابطه با مسئله پارلمانتاریسم بسیار شدیدتر از مسئله اتحادیههای کارگری برجسته میکند، به درستی مینویسد که برای لنین، پارلمان صرفاً پارلمان بود... «همیشه برای همه مردم، در همه مناطق، در همه زمانها یکسان» و اینکه او «همیشه پارلمان جوان از زمان اوج بورژوازی را با پارلمان قدیمی از زمان افول بورژوازی در تضاد قرار میدهد»، اما این صرفاً در جدل اوست. ۲۳) ما هیچ اعتراضی به این موضوع نداریم، اما میخواهیم آن را برای اهداف خود تا حدودی دقیقتر مشخص کنیم.
لنین همیشه به هر پارلمان نوپایی از دوران ماه عسل بورژوازی استناد نمیکند، بلکه یا به دومای دولتی روسیه یا به مجلس مؤسسان روسیه که در ژانویه ۱۹۱۸ با فرمان هیئت اجرایی بلشویکها منحل شد، استناد میکند. در حالی که لنین اذعان میکند که "البته... نمیتوان از برابر دانستن شرایط روسیه با شرایط اروپای غربی صحبت کرد" (صفحه ۴۲۹)، بلافاصله اعلام میکند که هنگام حل مسئله پارلمانتاریسم باید تجربه روسیه را قاطعانه در نظر گرفت. زیرا، همانطور که لنین میگوید، "این جمله: 'پارلمانتاریسم از نظر سیاسی تمام شده است!'..." و اظهارات مشابه "اگر تجربه مشخص در نظر گرفته نشود، به راحتی به عبارات پوچ تبدیل میشوند" (صفحه ۴۲۹).
این استدلال واقعاً لذتبخش است. گویی اروپای سرمایهداری مدت زیادی نیست که واقعیت ملموس خود، یعنی پارلمان، را در طوفان انقلابی-بورژوایی تجربه کرده و از آن درس گرفته است، در اینجا به غربیها توصیه میشود که یک نمونه روسی را مطالعه کنند که - دقیقاً به دلیل شرایط منحصر به فردش - هیچ بینش عمیقتری در مورد مشکلات مبارزه طبقاتی پرولتاریا ارائه نمیدهد.
اما لنین این را نمیبیند و نمیتواند ببیند، به دلیل آن «مشکلات ترجمه و زبان»، آن فریبهای تاریخی که ما به آنها اشاره کردیم. او با اعمال شعار جنگی یک انقلاب آینده به انقلابی که در دستور کار روسیه است، اکنون قادر به تشخیص مشکلات خاص آن انقلاب آینده از مشکلات انقلاب روسیه نیست. او که ابتدا یک نظریه پرولتاریایی را برای عمل روسیه ترجمه کرده است، میخواهد تجربیات روسیه را به عمل پرولتاریا منتقل کند.
مجلس مؤسسان صرفاً به این دلیل که منشویکها و کادتها (دموکراتهای مشروطهخواه) در آن نماینده داشتند، در بلاتکلیفی به سر نمیبرد، بلکه به این دلیل بود که نه این مجلس و نه این احزاب، پایه اجتماعی واقعی نداشتند. این واقعیت که انقلاب بورژوایی در روسیه باید علیه و بدون بورژوازی انجام میشد، همچون داروی تلخی برای بلعیدن است: ضعف اجتماعی آن طبقه، ایجاد نهادهای سنتی آن را غیرممکن میکرد.
بنابراین، پارلمان در انقلاب بورژوایی روسیه محکوم به شکست بود. بلشویکها نبودند که این حکم اعدام را برای هموار کردن راه برای انحصار قدرت خود صادر کردند؛ سرنوشت مجلس مؤسسان و مسیری که حزب بلشویک در پیش گرفت، هر دو توسط شرایط بسیار عجیبی دیکته میشدند که ابتدا باید از طریق تجربه عملی به عنوان حقایق تجربی تثبیت میشدند، قبل از اینکه برای آگاهی سیاسی کسانی که مستقیماً درگیر آن بودند، قانعکننده شوند. و آگاهی سیاسی بسیار مهم بود، زیرا این یک مسئله کاملاً سیاسی بود.
انحلال مجلس مؤسسان هیچ ارتباطی با حذف اشکال حکومت بورژوایی ناشی از انحلال شیوه تولید سرمایهداری نداشت. این پایان، بلکه آغاز توسعه سرمایهداری را نشان میداد. هیچ صحبتی از لغو کار مزدی نبود. انقلاب روسیه برای آن و برای شیوه تولید سرمایهداری، راه را هموار کرد، هرچند مسیری متفاوت از مسیری که در غرب طی شد. پرولتاریای روسیه با وجود اشکال بسیار توسعهیافته مبارزه و شوراهای خودجوش تشکیلشدهاش (سوویتها)، قادر به جلوگیری از این توسعه اجتماعی نبود. در این شرایط، به یک قدرت سیاسی نیاز بود که بتواند جایگزین قدرت سنتی شود که قادر به توسعه نبود.
استراتژی بلشویکها، چه زمانی که در انتخابات مجلس مؤسسان شرکت کردند و چه زمانی که پس از تشکیل این نهاد سیاسی به عنوان یک جناح در آن فعالیت کردند، با هدف تسریع این روند بود. لنین این موضوع را به تفصیل در اثر خود در مورد «نوزادی انقلاب» و در بحثی که چندین بار در آن به آن اشاره میکند، شرح داده است. 25) این یک استراتژی عالی بود زیرا به طور مداوم با شرایط انقلاب سازگار بود. با این حال، فقط کافی است پیششرطها و اهداف سیاسی آن را در نظر گرفت تا متوجه شد که به هیچ وجه متناسب با شرایط مبارزه طبقاتی پرولتاریا نیست.
این موضوع زمانی آشکارتر میشود که لنین در نوشتههایش عناصر مختلف این استراتژی بلشویکی را تا کوچکترین جزئیات بسط میدهد.
5.
آنچه تاکنون بر اساس نوشتههای لنین در مورد بلشویسم به دست آوردهایم - ارادهگرایی آن؛ عدم درک منطق اجتماعی آن؛ تلفیق شعار انقلاب آینده که ناشی از شرایط خاص با وظایف انقلابی بود که قبلاً رخ داده بود (1789؛ 1848)؛ اشتباه گرفتن انقلاب بورژوایی با انقلاب پرولتری؛ ناتوانی آن در تمایز قائل شدن بین شرایط اقتصادی مختلف و موقعیتهای تاریخی مختلف - همه اینها را به شکلی تقریباً اغراقآمیز، در آن توصیهها و توصیههای عملی که لنین، هنگام پرداختن به رفتار کارگران مبارز نسبت به دشمن طبقاتی، خستگیناپذیر با نقد خود از چپ اروپایی در هم میآمیزد، منعکس میبینیم.
ما در مورد رفتار طبقه کارگر مبارز مینویسیم. این، به هر حال، موضوع تزها و بحثهای چپ بود. با این حال، با بررسی دقیقتر، موقعیت عجیب و غریبی که بلشویکها خود را در آن به عنوان نمایندگان انقلاب بورژوایی خود با ویژگی خاص میبینند، بلافاصله نتیجهی معکوس میدهد، زیرا آنها حتی قادر به درک محتوای واقعی دیدگاههایی که مورد انتقاد قرار میدهند، نیستند. لنین از رفتار کارگران صحبت نمیکند، بلکه از رفتار حزب صحبت میکند. برای چپها، این دقیقاً همان تفاوت است؛ برای لنین، هویت این دو دسته بدیهی است.
لنین با اعمال محدودیتهای بیشتر (صفحه ۴۴۳)، پرولتاریا، آگاهترین بخش طبقاتی آن، پیشتاز آن و غیره را جایگزین طبقه با حزب کمونیست میکند. او در مقالهای با عنوان «دربارهی سازشها» که در آستانهی انقلاب اکتبر نوشته شده و به آن باز خواهیم گشت، مینویسد: «حزب ما، مانند هر حزب سیاسی دیگری، برای کسب قدرت سیاسی برای خود تلاش میکند. هدف ما دیکتاتوری پرولتاریای انقلابی است. ۲۶) در نتیجهی چنین معادلاتی، پرسشی که چپها مطرح میکنند مبنی بر اینکه آیا دیکتاتوری حزب یا دیکتاتوری طبقه مطرح است، از حوزهی دید او خارج میشود. ۲۷)
او این را میشنود، اما آن را نمیفهمد. بنابراین، آن را (صفحه ۴۱۲) بدون کوچکترین اثری از استدلال، به سخره میگیرد.»
وقتی به لنین در مورد تضاد بین رهبران و تودهها گفته میشود، او (صفحه ۴۱۳) به رفتار رهبران اصلاحطلب در طول جنگ امپریالیستی ۱۹۱۴-۱۹۱۸ فکر میکند. او این را طوری «ترجمه» میکند که انگار مسئله رفتار «قابل سرزنش» رهبران «بد» است. بنابراین، برای او، بلافاصله به مسئله «اراده» برمیگردد. او نمیفهمد که تفاوت اساسی بین مبارزهای که در آن تودهها رهبری میشوند و مبارزهای که در آن خودشان تصمیم میگیرند، وجود دارد. اولی مشخصه انقلاب بورژوایی و دومی انقلاب پرولتری است؛ نوع اول یک استراتژی به عنوان همتای خود دارد که در دومی غیرقابل تصور است!
برای لنین، مسئله استراتژی - به درستی - ارتباط نزدیکی با مسئله رهبری دارد. ترکیب رهبری «صحیح» با یک استراتژی «صحیح»، همانطور که او مینویسد (صفحه ۳۹۶)، «یکی از شرایط اصلی پیروزی» است - در واقع، زیرا او به هیچ پیشنیاز دیگری نمیپردازد، تنها پیشنیاز! او رهبری را درست میداند که استراتژی و تاکتیک سیاسی درستی داشته باشد (صفحه ۳۹۰). درست مانند جنگ، که در آن امکانپذیری یا قابلیت اجرای یک استراتژی نظامی خاص به انضباط در صفوف یک ارتش منظم بستگی دارد، برای لنین نیز، استراتژی سیاسی به وجود «تمرکز بیقید و شرط و انضباط سختگیرانه پرولتاریا» بستگی دارد (صفحه ۳۹۶).
توجیه این دیدگاه در جایی یافت میشود که او (صفحه ۴۳۸) «اهمیت سازمان حزبی و رهبران حزبی» را در این واقعیت میبیند که «از طریق کار طولانی، مداوم، چندوجهی و جامع همه نمایندگان متفکر طبقه معین، میتوان دانش لازم، تجربه لازم و - علاوه بر دانش و تجربه - تیزبینی سیاسی لازم را برای حل سریع و صحیح مسائل پیچیده سیاسی به دست آورد.» این دیدگاه کسانی است که برایشان مسیر وقایع تاریخی توسط طبقه حاکمی تعیین میشود و تنها میتواند توسط آن تعیین شود که دائماً تودهها را دستکاری میکند، اگرچه هرگز از صحبت کردن «به نام مردم» خسته نمیشود. به طور خلاصه: این دیدگاه جامعه بورژوازی بود که ارائه میشد.
این نتیجهگیری قانعکننده همچنین از این واقعیت ناشی میشود که لنین به جای غریزه طبقه اجتماعی، از شهود سیاسی صحبت میکند. او در طول زندگی خود، سوءتفاهمی را که در آغاز دوران روزنامهنگاریاش در مقاله «چه باید کرد؟» پدیدار شده بود، در خود پرورش داد: این سوءتفاهم که رهبری حزب ضروری است زیرا کارگران هرگز نمیتوانند درجه کافی از آگاهی سیاسی را توسعه دهند. لنین، که در نتیجه نمیتوانست یک انقلاب پرولتری را بدون دخالت «آگاهان» سیاسی تصور کند، هیچ تصوری نداشت که آگاهی سیاسی از ویژگیهای یک طبقه مرفه به طور کلی و طبقه بورژوا به طور خاص است و هرچه طبقه کارگر درک سیاسی بیشتری داشته باشد، بیشتر خود را صرف مبارزات بیفایده و غیرمنطقی میکند. مارکس میتوانست - اگر برایش ممکن بود - در این زمینه به او آموزش دهد. 28) با این حال، آنچه مانع او شد دقیقاً همان «عینک»ی بود که گورتر آن را «عینک روسی» مینامید و ما آن را «عینک»ی مینامیم که باید توسط گروهی که در غیاب یک طبقه بورژوای با اعتماد به نفس و آگاهی سیاسی توسعهیافته، باید این شکاف را پر میکرد و بنابراین جایگزین آگاهی سیاسی از دست رفته میشد، به چشم میزد. به
نظر ما، مقایسه استراتژی سیاسی این گروه با یک استراتژی نظامی کاملاً موجه است. برای لنین، همانطور که قبلاً در سال ۱۹۰۵ نوشته بود، "انقلاب... یک جنگ است" (۲۹) و این دیدگاه تقریباً در هر صفحه از اثر او در مورد "دوران کودکی جنگ" تکرار میشود. او در سال ۱۹۱۵ گفت: "ارتش مدرن را در نظر بگیرید. این یک سازمان نمونه است. و این سازمان فقط به این دلیل خوب است که انعطافپذیر است و در عین حال میتواند به میلیونها نفر ارادهای واحد ببخشد." (۳۰)
در اینجا نیز، از جمله "اراده واحد" ضروری، که فقط از بالا، از المپ خدایان سیاسی نازل میشود، دقیقاً همان دیدگاهی را داریم که در سال ۱۹۲۰ داشتیم.
با این حال، چنین قیاسی ناگزیر به این نتیجه منجر میشود که جوهر آن سازمان نمونه ارتش - انضباط - به طور جداییناپذیری با شکلی از جنگ که از نظر تاریخی و اجتماعی مشروط و بنابراین محدود است، پیوند خورده است. علاوه بر این، جامعهای غیر از جامعه بورژوایی، و در نتیجه مبارزه برای آن، شکلی کاملاً متفاوت از نیرو ایجاد میکند، شکلی که دیگر نمیتوان آن را فرماندهی ارتش توسط متخصصان "آگاه" ستاد کل دانست، و نه توسط یک ماشین جنگی نظامی سنتی اعمال میشود. از این منظر، انحلال انضباط نظامی هم به عنوان شرط پیروزی انقلابی و هم به عنوان پیامد انقلاب به نظر میرسد.
بنابراین نتیجه این قیاس به شدت با دیدگاه لنین مبنی بر اینکه انضباط پیشنیاز انقلاب، حتی یک انقلاب بیقید و شرط است، در تضاد است. فریدریش انگلس گهگاه جملات قابل توجهی در مورد انحلال کامل انضباط نظامی به عنوان شرط و نتیجه هر انقلاب موفقی تا به امروز نوشته است. 31) اگر در اینجا به این نکته اشاره کنیم، به معنای تلاش - پوچ - برای افشای "نادرستی" موضع لنین با کمک مارکس و انگلس نیست. برای ما، مسئله «اشتباه» لنین نیست - که نه با نقل قول از انگلس و نه با نقل قول از مارکس قابل اثبات نیست - بلکه صرفاً این واقعیت است که او در تضاد با مارکس و انگلس است، و این سوال مطرح است که چرا؛ این سوال مطرح است که چگونه میتوان این را توضیح داد.
آنچه ما سعی در نشان دادن آن داریم چیزی جز این نیست که استراتژی سیاسی ستاد کل سیاسی لنین شباهتی به استراتژی نظامی یک ارتش منظم در جامعه طبقاتی بورژوایی دارد، دقیقاً به این دلیل که به هیچ وجه مبتنی بر ویژگی طبقاتی خاص مبارزات پرولتاریا نیست. به عنوان مثال، وقتی او (صفحه ۴۰۶) در مورد تبدیل اعتصابات تودهای، ابتدا به اعتصابات سیاسی و سپس به اعتصابات انقلابی صحبت میکند، خط فکری کاملاً متفاوتی نسبت به نوشتههای رزا لوکزامبورگ پدیدار میشود، جایی که او با یک وزیر پروس موافق بود که «در پشت هر اعتصابی، اژدهای انقلاب کمین کرده است». رزا لوکزامبورگ خود اعتصاب را الگوی هر درگیری بین طبقات پرولتاریا و بورژوازی میداند. لنین به هیچ وجه با این دیدگاه موافق نیست. از نظر او، برای وقوع یک برخورد واقعی، عنصر سیاسی، یعنی آگاهی سیاسی، باید از بیرون وارد شود. از نظر او، انقلاب (که هنوز هم انقلاب به معنای واقعی کلمه است) یک عمل سیاسی است که نه تنها اراده، بلکه بلوغ رهبران سیاسی لازم را نیز در بر میگیرد.
این برداشت از انقلاب و برداشت از ضرورت یک استراتژی، پیوندی ناگسستنی دارند. آنها به یکدیگر وابستهاند. همانطور که نظریه بورژوایی لنین از انقلاب، طرفداری او از یک استراتژی را نشان میدهد، طرفداری او از یک استراتژی نیز، خصلت بورژوایی برداشت او را آشکار میکند.
VI.
تاکنون که از استراتژی لنین به این دلیل انتقاد کردهایم که آن را فقط میتوان به عنوان عمل سیاسی طبقه حاکم، و نه هرگز به عنوان عمل اجتماعی تودههای خودجوش، فهمید، اکنون میخواهیم به بررسی دقیقتر محتوای آن بپردازیم.
آنچه بلافاصله هنگام خواندن نوشته او در مورد «بیماری کودکی» توجه را جلب میکند، این واقعیت است که تقریباً دائماً به طور غیرارادی به یاد آن مرحله اولیه سرمایهداری میافتیم که در آن - همانطور که مارکس در مانیفست کمونیست نوشت - پرولتاریای جوان و نوظهور به همراه دشمن طبقاتی آینده خود علیه اشرافیت فئودالی یا علیه سلطنت مطلقه میجنگید.
در آن زمان، وضعیت جامعهی بورژوایی نوپا کاملاً متفاوت از آغاز دههی ۱۹۲۰ بود. خردهبورژوازی و کشاورزان خردهمالک اهمیت اقتصادی بسیار بیشتری داشتند و در نتیجه نقش سیاسی بسیار مهمتری ایفا میکردند. علاوه بر این، هنوز اختلافات عمیقی در درون بورژوازی نوظهور بین جناحهای مختلف آن وجود داشت که به عنوان مثال، در مبارزه برای تجارت آزاد یا تعرفههای حمایتی، خود را به شدیدترین شکل ممکن نشان میداد. البته وضعیت سیاسی آن جامعه کم و بیش بازتابی از شرایط مادی آن بود.
در آلمان، جایی که سلطنت با حق الهی و امضای پروس برای مدت بسیار طولانیتری نسبت به فرانسه، در اوج فئودالیسم باقی مانده بود، بورژوازی سرمایهدار در مبارزه برای دموکراسی، که هدف آن تضمین توسعهی بدون مانع شیوهی تولید مدرن بود، دوشادوش طبقات متوسط و کارگران ایستاد. در فرانسهی همسایه، جایی که انقلابهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ کار آغاز شده توسط انقلاب فرانسه و ترور ژاکوبنی را تکمیل کرده بودند، با این وجود، ثمرات انقلاب بورژوایی هنوز در معرض تهدید بودند. و حتی در بریتانیای کبیر، ملت نمونه سرمایهداری، هنوز مبارزهای شدید برای توسعه کامل نهادهایی که از نظر سیاسی عملکرد صحیح تولید سرمایهداری را تضمین میکنند، وجود داشت.
در این شرایط، اتحادها، توافقها و مصالحههای سیاسی که باید با مهارت مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند، تقریباً به طور خودکار خود را نشان میدادند. در حالی که طبقه کارگر بریتانیا، در مبارزه برای منشور، برای اولین بار در تاریخ از منافع خود دفاع کرد، با این وجود با شور و شوق از تلاشهای جناح رادیکال بورژوازی برای اجرای اصلاحات پارلمانی حمایت کرد. در اروپای غربی قارهای، جایی که پیشرفت سیاسی و همچنین اقتصادی از پیشرفت انگلستان عقب مانده بود، ارتباطات بین طبقات مختلف اجتماعی و احزاب سیاسی مختلفی که نمایندگان نظم بورژوایی را تشکیل میدادند، حتی آشکارتر از جاهای دیگر بود.
این وضعیت منحصر به فرد بود. در طول نیم قرن، در همه جای کشورهای صنعتی بزرگ ناپدید شده بود. در انگلستان، پس از تصویب قانون اصلاحات پارلمانی، به تدریج از بین رفت؛ در فرانسه، پس از شکست نهایی بولانژیسم. در آلمان، پس از تشکیل امپراتوری ویلهلمی، عملاً بیمعنی شد. تضاد طبقاتی اساسی، که مشخصه سرمایهداری است و آن را به عنوان یک نظم اجتماعی پیشفرض میگیرد، از آن پس مهر خود را بر تمام روابط سیاسی و اجتماعی گذاشت. دیگر هیچ منافعی وجود نداشت که کارگران مزدی و سرمایهداران بتوانند برای آن با هم بجنگند. پرولتاریاها و بورژوازی رادیکال دیگر نمیتوانستند در برابر تهدیدی از جانب راست متحد شوند. برعکس، تمام بقیه جامعه قاطعانه علیه کارگرانی که برای منافع طبقاتی خود میجنگیدند، متحد شدند.
با این حال، در روسیه، در آغاز قرن ما، دقیقاً همان وضعیت اجتماعی و سیاسی که در آلمان قبل از مارس یا در فرانسه در آستانه انقلابهای ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ وجود داشت، بازگشت. تا فوریه ۱۹۱۷، روسیه یک سلطنت مطلقه بود. اشراف و روحانیون حکومت میکردند. طبقه کارگر نوپا، توده عظیم دهقانان و برخی محافل روشنفکری، علاقه مشترکی به سرنگونی تزاریسم و انجام انقلابی داشتند که مدتها پیش اروپای غربی را مدرن کرده بود. دقیقاً از همین دیدگاه دیرهنگام بود که لنین وضعیت اروپای غربی را ارزیابی کرد.
این واقعیت را نه تنها میتوان به طور غیرمستقیم از استدلالهای لنین استنباط کرد، بلکه او بارها و بارها بر آن تأکید میکند. او مینویسد (صفحه ۳۹۶) در مورد روسیه، «هیچ کشور دیگری در آن پانزده سال (۱۹۰۳-۱۹۱۷) چیزی نزدیک به این مقدار تجربه انقلابی را پشت سر نگذاشته بود.» او میگوید (صفحه ۴۰۱/۴۰۲)، «هر آنچه اکنون در مورد شیدمان و نوسکه، در مورد کائوتسکی و هیلفردینگ، در مورد... رهبران حزب کارگر مستقل در انگلستان میخوانیم، همه آن... را قبلاً در میان منشویکها دیدهایم.» (صفحه ۴۰۲) او بدون هیچ قید و شرطی تأکید میکند (صفحه ۴۰۲)، «تجربه ثابت کرده است که در برخی از مسائل بسیار اساسی انقلاب پرولتری، همه کشورها ناگزیر باید همان چیزی را که روسیه از سر گذرانده است، از سر بگذرانند.»
لنین در مورد اینکه به چه تجربهای ممکن است اشاره کند، بحثی نمیکند، زیرا از نظر او، این بدیهی است که (با توجه به واقعیت انقلاب روسیه) هرگونه مدرکی برای آن زائد است. در عوض، او با گستاخی (صفحه ۴۵۳) به حزب کارگر بریتانیا (که به سمت مدرنیزاسیون سرمایهداری میرود) به عنوان «کرنسکیهای انگلیسی» اشاره میکند - برگرفته از نام آن سیاستمداری که ظهورش تا انقلاب فوریه ۱۹۱۷ به شکست کامل انجامید و نماینده یک بورژوازی به شدت در حال سقوط بود که کاملاً ناتوان از برآوردن خواستههای شیوه تولید سرمایهداری بود.
لنین به سادگی و بدون هیچ تردیدی وضعیت روسیه را به وضعیت بریتانیا منتقل میکند، همانطور که او (صفحات ۴۴۱/۴۴۲) موضع چپ آلمان را که آن هم بر اساس رویدادهای روسیه است، رد میکند، بدون اینکه حتی تلاشی برای نشان دادن نادرستی ادعایی آن با استفاده از شرایط موجود آلمان انجام دهد.
«قبل از سرنگونی تزاریسم، سوسیال دموکراتهای انقلابی روسیه بارها از خدمات لیبرالهای بورژوا استفاده کردند، یعنی سازشهای عملی زیادی با آنها انجام دادند.» بنابراین لنین (صفحات ۴۴۰/۴۴۱). او معتقد است که بدین ترتیب، بیزاری چپها را از نوع مصالحهای که بارها در نوشتههایش با واضحترین عبارات به عنوان تنها استراتژی منطقی، به عنوان کاملاً بیمعنی به تصویر میکشد، آشکار کرده است. آنچه او در واقع - با صحبت از آنچه "قبل از سرنگونی تزاریسم" اتفاق افتاد - آشکار میکند، چارچوب اجتماعی ایدئولوژی سیاسی اوست. این چارچوبی است که در اروپای غربی نیز وجود داشته است، اما به همین ترتیب فقط قبل از سرنگونی سلطنت مطلقه.
استراتژی مصالحههای "منطقی" و "مجاز" یکی از موضوعات اصلی نوشتههای لنین است. با انجام این کار، نویسنده آن از نشان دادن این که مارکس و انگلس نیز از همین استراتژی حمایت میکردند، کوتاهی نمیکند. با این حال، او
اضافه نمیکند که این امر در شرایطی مشابه روسیه نیز صادق بوده است. لنین با ارائه "اثبات" خود بدون در نظر گرفتن شرایط تاریخی، کار را نسبتاً آسان کرده است.
غیرقابل انکار است که نویسندگان «مانیفست کمونیست» در حدود اواسط قرن گذشته نه تنها از اتحادها و سازشهایی که لنین نیز با شور و شوق از آنها دفاع میکرد، دفاع میکردند، بلکه با روحیهی سیاست حزب کمونیست - که آن را نیز به عنوان یک پیشتاز سیاسیِ پیوند ناگسستنی با تودهها میدانستند - سخن میگفتند. ۳۳) از این نظر، گفتهی ما در ابتدای این بخش، جایی که از اتحاد بین طبقهی پرولتاریا و دشمنش صحبت کردیم، نیاز به اصلاح دارد، هرچند صرفاً یک اصلاح رسمی. بنابراین، ارجاع لنین به مارکس و انگلس کاملاً موجه به نظر میرسد. با این حال، در واقعیت، وضعیت متفاوت است.
مارکسیسم ۱۶۴۸ - البته - محصول زمان خود، بیانگر شرایط اجتماعی و سیاسی آن روز و تضادهای مربوط به وضعیت پرولتاریا بود، اما در عین حال، با در نظر گرفتن توسعهی آیندهی شیوهی تولید سرمایهداری و تضادهای ذاتی آن، به طور دیالکتیکی از این شرایط فراتر رفت. از این منظر، لنین قادر به درک این همزمانی به معنای دیالکتیکی نبود. فلسفه او، در تطابق کامل با خواستههای انقلاب قریبالوقوع روسیه، نه دیالکتیکی، بلکه ماتریالیسم مکانیکی بورژوایی بود - همان ماتریالیسمی که سلاح آزموده شده کسانی بود که چند قرن پیش علیه اشرافیت و کلیسا میجنگیدند. ۳۴) در
سال ۱۸۴۸، شرایط اجتماعی، وضعیت پرولتاریا و ماهیت تضادهای اجتماعی هیچ مبنایی برای اقدام مستقل یا مبارزات خودمختار طبقه کارگر فراهم نمیکرد. این واقعیت با نیاز اجتماعیِ مشروط به زمان برای رهبری سیاسی که نماینده طبقه پرولتاریا باشد و به نام آن با مردم سخن بگوید، بیان میشد. لنین که چنین شرایط بدوی و تضادهای سرمایهداریِ هنوز توسعه نیافتهای را در روسیه یافته بود، تنها میتوانست بر این پایه بنا کند. لنین
به طور کاملاً غیردیالکتیکی، جنبه خاصی از به اصطلاح مارکسیسم اولیه را استخراج کرد که با اهدافش مطابقت داشت. بنابراین، نویسندهی این سلولها، دیدگاه آرتور روزنبرگ مبنی بر اینکه «مارکسیسم انقلابی ۱۸۴۸ در روسیهی تزاری ادامه یافت» و «لنین مارکسیسم انقلابی اصیل را احیا کرد» را نادرست میداند. ۳۵)
این هیچ ارتباطی با دیدگاههای مارکس و انگلس نداشت. بلکه نمایانگر احیای مفاهیم پیشامارکسیستی - ایدهآلیستی - بود که یکی از نشانههای آن تأکید بر اراده - نه یک طبقه، بلکه رهبر سیاسی، یک فرد - در تضاد با توجه به قوانین ذاتی جامعه بود.
لنین مینویسد (صفحه ۴۰۸): «سیاستمداری که میخواهد برای پرولتاریای انقلابی مفید باشد، باید بفهمد که چگونه موارد خاص دقیقاً آن سازشهایی را که غیرقابل قبول هستند و در آنها فرصتطلبی و خیانت بیان میشوند، شناسایی کند...» بنابراین او به سطح یک سیاستمدار بورژوا که میخواهد به نفع یک طبقه کارگر هنوز کاملاً وابسته عمل کند، تنزل میکند، اما علیرغم میل خود، فقط میتواند درگیر سیاست شود و بنابراین باید محتوای اجتماعی و در نتیجه، شکل مناسب مبارزه طبقاتی پرولتاریای در حال توسعه را اشتباه درک کند. خیانتی که
او از آن صحبت میکند، فقط میتواند به عنوان خیانت به «سوسیالیسم» درک شود، که بنابراین به عنوان یک مفهوم سیاسی درک میشود، نه به عنوان یک جنبش واقعی که روابط سرمایهداری را لغو میکند. غیر از این نمیتوانست باشد، زیرا این روابط سرمایهداری هنوز در روسیه به شکلی کاملاً توسعهیافته وجود نداشتند و در نتیجه، هیچ جنبش واقعیای در آنجا وجود نداشت که قادر به انحلال آنها باشد. چنین جنبشی تنها میتواند به عنوان محصولی از روابط سرمایهداری ظهور کند، همانطور که جنبش واقعی که روابط پیشاسرمایهداری را لغو میکند، محصولی از روابط پیشاسرمایهداری است. هنگامی که جنبش اخیر، اساساً بورژوایی و از نظر تاریخی گاهی توطئهآمیز، به آرمانهای به اصطلاح سوسیالیستی مسلح میشود، ناگزیر آن ویژگیهایی را که از قبل در بلانکیسم وجود دارد و از ویژگیهای بلشویسم نیز هستند، به دست میآورد.
این ویژگیهای بلانکیستی کاملاً در مارکسیسم اولیه ۱۸۴۸ وجود ندارد، زیرا نه بر واقعیت آلمان قبل از مارس، بلکه تا حدی بر واقعیت فرانسه و حتی بیشتر بر واقعیت انگلستان مبتنی است. لنین توانست بر این اساس بنا کند، اما حزب بلشویک او به هیچ وجه با چنین حزبی که در مانیفست کمونیست تعریف شده است، مطابقت ندارد. بلکه، مانند بلانکیسم، شبیه ژاکوبنیسم است.
لنین در آغاز کارش اشاره مبهمی به این موضوع داشت (36)؛ در نوشتهاش درباره «دوران کودکی کمونیسم»، دیگر از آن بیخبر است. او با استفاده از نقد انگلس از بلانکیسم، به چپ حمله میکند (صفحه 436)، صرفاً به این دلیل که انگلس از «مراحل میانی» و «سازشها» صحبت میکند و «استناد به بیصبری به عنوان یک دلیل قانعکننده نظری» را «سادهلوحی کودکانه» مینامد. (37) لنین به اشتباه معتقد است که با نظر انگلس موافق است. او آشکارا آنقدر اشتباه میکند که فکر میکند میتواند دقیقاً همان «بیصبری» را که انگلس در چپ از آن صحبت کرده است، مشاهده کند. او به هیچ وجه انتقاد انگلس از افرادی را که «تصور میکنند به محض اینکه حسن نیت داشته باشند... موضوع حل میشود و اگر... آنها فقط به قدرت برسند، «کمونیسم» فردا معرفی خواهد شد» به عنوان نقدی بر برداشت بلشویکی نمیفهمد.
نقل قول از بخشهای بیشتری از نقد انگلس در اینجا، زیادهروی خواهد بود، چرا که نه تنها بلانکیستها، بلکه بلشویکها را نیز به لرزه در خواهد آورد. 38) آنچه در اینجا مورد بحث است این واقعیت است که چپ با لنین در این که سازشها را از روی بیصبری رد میکند، تفاوتی ندارد، بلکه در این است که مدتهاست در اروپای غربی آن چارچوب تاریخی را که در آن استراتژی رهبران سیاسی، از جمله سازشها، در دستور کار قرار دارد، پشت سر گذاشته است.
لنین به سادگی هیچ چارچوب تاریخی دیگری نمیشناسد. به همین دلیل، او چیزهایی را که غیرقابل مقایسه هستند، مانند (صفحه 437) سازشهایی که از کارگران اعتصابی در پایان اعتصاب استخراج میشود، با اتحادهای حزبی مانند اتحادی که کمونیستهای بریتانیا قرار بود به رهبر حزب کارگر، آرتور هندرسون، در قالب میزان مشخصی از حمایت پارلمانی پیشنهاد دهند، مقایسه میکند (صفحه 463).
لنین نمیفهمد که ساختارهای استراتژیکی که او در معصومیت بهشتی تاریخی خود خلق میکند، دیگر متناسب با مبارزات طبقه کارگر و نتایج مربوطه آنها نیستند، زمانی که کارگران میوههای باغ عدن را چشیدهاند - منظورمان این است که آنها خودشان شروع به تعیین محتوای مبارزات خود و سپس شکل آنها، یعنی روشهای مبارزه خود، کردهاند؛ زمانی که چشمانداز اجتماعی دیگر چشمانداز انقلاب بورژوایی نیست، بلکه از این پس چشمانداز انقلاب پرولتری است.
لنین این دیدگاه را نمیبیند. دلیلش این است که از نظر او، انقلاب (کاملاً!) یک عمل سیاسی است که نیاز به درک سیاسی دارد. او به عنوان یکی از پیشنیازهای آن، با تأکید تأکید میکند که «اکثریت کارگران (...) ضرورت انقلاب را کاملاً درک کنند و آماده باشند که به خاطر آن بمیرند...» (صفحه ۴۵۳/۴). او نمیفهمد که کارگران در مبارزه روزمره خود، هدفشان انقلاب نیست، بلکه بهبود موقعیت طبقاتی خود است و اینکه یکی از ویژگیهای روابط تولیدی بورژوایی است که دقیقاً این مبارزه منجر به دگرگونی این روابط میشود.
به گفته لنین، انقلاب نتیجه مبارزه روزانه کارگران نیست، یک فرآیند اجتماعی نیست که در جریان آن آگاهی تغییر کند، بلکه رویدادی است که از قبل به بلوغ سیاسی خاصی از آگاهی نیاز دارد. لنین نمیفهمد که انقلاب پرولتری باید از مبارزاتی بیرون بیاید که کارگران به دلیل موقعیت خود در فرآیند تولید، صرف نظر از ایدههایی که در ذهن دارند، دائماً به آن مجبور میشوند. از این رو، از نظر لنین، کارگران سوژههای انقلاب نیستند که از طریق فعالیت خود، پایه مادی وجود خود را تغییر دهند، بلکه - زیرا "بلوغ سیاسی" آنها باید توسط حزب به عنوان مربی آنها به آنها منتقل شود - اشیاء آن هستند.
با این حال، لنین که انقلاب را ضروری میداند، آن را نتیجه یک گرایش اجتماعی ناشی از عمل روزانه و خاص کارگران نمیداند. وقتی او از ضرورت انقلاب صحبت میکند، این کار را به معنایی اخلاقی و آرمانگرایانه، مشابه با امر مطلق کانت، انجام میدهد. فرمان امر (سیاسی) انقلاب، اگر قرار باشد اصلاً ممکن باشد، باید توسط طبقه کارگر درک شود، اما توسط حزب تدوین میشود، حزبی که قرار است رهبر طبقه کارگر باشد و برای رهبری موفق به یک پایگاه تودهای نیاز دارد. کل استراتژی لنینیستی، که کاملاً با انقلاب پرولتری بیگانه است، در خدمت تأمین این پایگاه تودهای است. این هدف تمام مصالحهای است که لنین توصیه میکند. این از تمام توضیحات او به وضوح مشهود است.
مقایسه توضیحات «اختلال کودکی» با آن دسته از تأملاتی که لنین در آستانه اکتبر به تاکتیکهای سازش اختصاص داده بود، بسیار جالب است. 39) او در هیچ کجا به این روشنی و به این قانعکنندهای خود را بیان نکرده است؛ هیچ کجا صحت سیاست او برای شرایط روسیه در یک مقطع زمانی بسیار خاص آشکارتر نیست، و هیچ کجا محدودیت محدود روسی آن به طرز چشمگیری آشکار نیست. او استراتژیست اصلی آن انقلابی است که در روسیه به تأخیر افتاد - و بنابراین به شکلی دگرگونشده در حال وقوع بود - اما مدتها پیش در بخش صنعتی اروپای غربی رخ داده بود. وقتی او به دیدگاههای دیگر، برخلاف دیدگاه خودش و مربوط به مبارزات اجتماعی غیر از روسیه، به عنوان یک «اختلال کودکی» اشاره میکند، به این دلیل است که او به اشتباه آنها را با پدیدههای روسی گذشته تاریخی اشتباه میگیرد، که هیچ وجه مشترکی با آنها ندارند. در اینجا، سردرگمی او در مورد انواع مختلف انقلابهای اجتماعی به طور کلی، نتیجه میدهد.
او با اشاره به موضع چپ فریاد میزند: «چه مزخرفات قدیمی و شناختهشدهای!» (صفحه 412). حقیقت این است که او فقط به این دلیل اینگونه صحبت میکرد و میتوانست صحبت کند که آن «مزخرفات» کاملاً برای او ناشناخته بود و باید اینگونه باقی میماند. با این وجود، او قصد داشت نقد خود را کلید پیروزی انقلابی جهانی قرار دهد. با این حال، بلافاصله مشخص شد که این کلید، حداقل، به درد مبارزه پرولتاریا نمیخورد. این موضوع غوغایی را که نوشتههای او در آن زمان به پا کرده بود، توضیح میدهد. برای اروپای غربی، صدای لنین مانند صدایی از گور، گور انقلابهای بورژوایی، به گوش میرسید. فقط یک جسد سیاسی میتوانست با آن اغوا شود.
یادداشتها:
۱. ن. لنین، «رادیکالیسم چپ: بیماری کودکی کمونیسم». این اثر در آوریل ۱۹۲۰ نوشته شد و در ماه مه ۱۹۲۰ با ضمیمهای تکمیل شد. چاپ اول - به زبان روسی - در ژوئن همان سال منتشر شد. ترجمه آلمانی آن، امروزه در جلد ۳۱ مجموعه آثار لنین، منتشر شده توسط موسسه مارکسیسم-لنینیسم در کمیته مرکزی حزب وحدت سوسیالیستی آلمان (SED)، و همچنین در «آثار منتخب در سه جلد»، جلد سوم، صفحات ۳۳۹-۴۸۵، یافت میشود. نسخه اخیر در اینجا ذکر شده است. زیرخطها از نویسنده است. فاصلهگذاری نشاندهنده تأکید در متن اصلی است.
۲. رزا لوکزامبورگ، «مسائل سازمانی سوسیال دموکراسی روسیه»، «Die Neue Zeit» (عصر جدید)، سال ۲۲، ۱۹۰۳/۱۹۰۴، جلد ۲، صفحه ۴۹۲. مقاله او در ۱۰ ژوئیه ۱۹۰۴ توسط «ایسکرا» به زبان روسی منتشر شد.
۳. به دلایل موجه: مارکسیسم او چه میتوانست باشد؟اگر نه، نمایانگر مفهومی مبارزات طبقاتی واقعی پرولتاریا که در حال وقوع است؟انگلس در ۷ اکتبر ۱۸۴۷ در «دویچه-بروسلر-سایتونگ» شماره ۸۰ نوشت: «آقای هاینزن تصور میکند که کمونیسم یک دکترین خاص است که یک اصل نظری خاص را به عنوان هسته خود در نظر میگیرد و پیامدهای بیشتری از آن استخراج میکند. آقای هاینزن بسیار اشتباه میکند. کمونیسم یک دکترین نیست، بلکه یک جنبش است: نه از اصول، بلکه از واقعیتها سرچشمه میگیرد. کمونیستها تفکر خود را نه بر این یا آن فلسفه، بلکه بر تمام تاریخ تا به امروز و به ویژه نتایج واقعی فعلی آن در کشورهای متمدن بنا میکنند. کمونیسم از صنعت بزرگ و پیامدهای آن، از ایجاد بازار جهانی، از رقابت لجامگسیخته ناشی از آن، از بحرانهای تجاری خشونتآمیزتر و گستردهتر که دیگر به بحرانهای کامل بازار جهانی تبدیل شدهاند، از ایجاد پرولتاریا و تمرکز سرمایه، و از مبارزه طبقاتی متعاقب آن بین پرولتاریا و بورژوازی پدید آمد.» کمونیسم، تا جایی که نظری است، بیان نظری جایگاه پرولتاریا در این مبارزه و خلاصه نظری شرایط رهایی پرولتاریا است." (MECW، جلد 4، صفحات 321-322) اهمیت این کلمات، به ویژه کلمات زیرخطدار، در رابطه با نوشتههای لنین بعداً روشن خواهد شد.
4. گورتر، "نامه سرگشاده به رفیق لنین"، نسخه هلندی، 1921، صفحه 57.
5. این در چارچوب اثر او "فاشیسم قهوهای و قرمز" رخ داده است. این اثر در تبعید در پایان دهه 1930 نوشته شد، اما اولین بار در سال 1971 منتشر شد، زمانی که همراه با سایر آثار پس از مرگش، در "نوشتههای" او که توسط روولت در راینبک منتشر شد، گنجانده شد. به صفحات 49 به بعد، به ویژه صفحات 50/51، 56 و 62 مراجعه کنید.
6. گئورگ لوکاچ، "لنین، مطالعهای در مورد ارتباط او اندیشهها»، نوشته شده در سال ۱۹۲۴؛ ویرایش جدید: نویوید ۱۹۶۹، صفحه ۹.
۷. لنین، که از آغاز جنگ جهانی اول، کارل کائوتسکی را مرتد مینامید و او را به گسست از مارکسیسم متهم میکرد «زیرا ابزارها و روشهای انقلابی مبارزه آن را نمیپذیرد» (رجوع کنید به وی. آی. لنین، «انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد»، Verlag für Literatur und Politik، وین ۱۹۳۱، مقدمه نویسنده، صفحه ۵)، هیچ تصوری نداشت که کائوتسکی، حتی اگر آن ابزارهای مبارزه با بیشترین شور و شوق توسط او تبلیغ شده باشند، با این وجود با مارکسیسم در تضاد خواهد بود. لنین در مقاله خود در سال ۱۹۲۰ در مورد «بیماری کودکی»، کائوتسکی ۱۹۰۲ را با تأکید «مارکسیست» نامید، ظاهراً به این دلیل که هیچ درکی از موضع واقعی کائوتسکی نداشت.دلیل این امر برای خواننده در ادامه روشن خواهد شد. رزا لوکزامبورگ، در مقالهای که در ژانویه ۱۹۰۵ در «Neue Zeit» منتشر شد (که اکنون در «مجموعه آثار» او، Dietz-Verlag، East Berlin 1972، جلد ۱/۲، صفحه ۴۷۷ موجود است)، انقلاب روسیه را انقلابی «از نوع بسیار خاص» میدانست. برای او، این انقلاب «به همان اندازه پرولتاریایی بود که هیچ انقلابی پیش از آن وجود نداشت». با این حال، منظور او از این عبارت چیزی بیشتر (و همچنین چیزی کمتر) از این نبود که پرولتاریا نقش اصلی را در صحنه انقلاب روسیه ایفا خواهد کرد، همانطور که در واقع تنها چند هفته پس از انتشار مقالهاش این کار را انجام داد. اینکه انقلاب روسیه با این وجود «فقط آنچه انقلابهای فوریه و مارس (۱۸۴۸) برای اروپای غربی و مرکزی به دست آورده بودند را جبران خواهد کرد» چیزی بود که او به ویژه از آن آگاه بود. او میدانست که روسیه، «از نقطه نظر توسعه طبقاتی بورژوایی، نمیتواند در مقایسه با آلمان قبل از ماه مارس تاب بیاورد»، و - همانطور که پاول فرولیچ نیز در زندگینامه لوکزامبورگ خود (صفحه ۱۱۷) اشاره میکند - او نتیجه احتمالی انقلاب روسیه را حتی با تردید بیشتری نسبت به منشویکها ارزیابی میکرد. او هیچ اشارهای به «تغییر در مرکز انقلابی» نمیکند. آنچه روایت او را از روایت کائوتسکی متمایز میکند، دقیقاً تحلیل طبقاتی روشن و تعریف دقیق اصطلاحات مرتبط است که کاملاً در کائوتسکی «مارکسیست» وجود ندارد. اما دقیقاً کائوتسکی است که لنین را به عنوان شاهد در نوشته خود انتخاب میکند. این به هیچ وجه تصادفی نیست!
۹. جزوه «دو تاکتیک...» توسط لنین در ژنو در تابستان ۱۹۰۵، بلافاصله پس از پایان کنگره سوم (لندن) سوسیال دموکراتهای روسیه (بلشویکها) نوشته شد. ما از لنین از نسخه هلندی "Verzamelde Werken" ("مجموعه آثار") ، آمستردام 1938، جلد 3، صفحه 79 نقل قول میکنیم. عبارت نقل شده آغاز فصل 6 را تشکیل میدهد.
10. ما به طور غیرمستقیم از لنین از مقالهای از ن. اینساروف، که در سپتامبر 1926 در مجله کمونیست چپ آلمانی "پرولتاریا" منتشر شد، نقل قول میکنیم. اینساروف از نسخه روسی مجموعه آثار لنین، منتشر شده توسط انتشارات دولتی روسیه، استفاده کرده است. همانطور که او اشاره میکند، این عبارت در جلد یازدهم، بخش 1، صفحات 78/79 قرار دارد.
11. "مجموعه آثار"، جلد 3، صفحه 311
12. لنین، "دولت و انقلاب"، به نقل از: "مجموعه آثار"، Verlag für Literatur und Politik، وین 1931، جلد 21، صفحه ... ۴۹۹
۱۳. لنین، «پیشنویس قطعنامه در مورد وضعیت کنونی»، «آثار کامل»، همان، جلد ۲۱، صفحه ۱۷۳
۱۴. لنین، «مجموعه آثار» (هلندی)، جلد ۶، صفحه ۵۲۳
۱۵. لوکاچ، همان، صفحه ۲۱
۱۶. بوریس بروتزکوس،«توسعه کشاورزی و انقلاب کشاورزی در روسیه»، برلین ۱۹۲۶، صفحه ۱۴۷. بروتزکوس در سال ۱۹۱۷ استاد دانشکده کشاورزی پتروگراد بود. او به مخالفان بورژوای بلشویسم تعلق داشت که در طول «آب شدن یخها»ی نپ، برای مدت کوتاهی اجازه انتشار مجله غیربلشویکی «اکونومیست» را داشتند، تا اینکه زینوویف در سال ۱۹۲۲ «مبارزه معنوی» علیه آنها را اعلام کرد. در نتیجه، بروتزکوس ابتدا دستگیر و سپس به او دستور داده شد که کشور را ترک کند. مطبوعات بلشویکی به بیمزهترین شکل ممکن درباره ایدههای او اظهار نظر میکردند، که این امر مانع از آن نشد که بلشویکها گهگاه آنها را به شیوهای بسیار زننده غارت کنند. طبیعتاً ما با بروتزکوس موافق نیستیم. با این وجود، آثار او را جالب میدانیم. آنها حاوی مشاهدات مناسبی در جاهای مختلف هستند. توصیف او از توسعه کشاورزی روسیه به ویژه روشنگر است.
۱۷. گئورگ لوکاچ فرآیند تاریخی را که در اینجا فقط به صورت بسیار شماتیک ترسیم شده است، با استفاده از توسعه دیدگاههای فلسفی و اجتماعی موزس هس و «سوسیالیستهای واقعی» به عنوان مثال، توصیف کرد. به گئورگ لوکاچ، «موسس هس و مسائل دیالکتیک ایدهآلیستی»، لایپزیگ ۱۹۲۶، صفحات ۹/۱۰ مراجعه کنید. تقریباً هر کلمه از روایت او در مورد سرنوشت ماتریالیسم دیالکتیکی در روسیه صدق میکند. با این حال، این نتیجهای است که لوکاچ به آن نرسیده است.
۱۸. به رزا لوکزامبورگ، «اصلاح اجتماعی یا انقلاب»، مجموعه آثار، انتشارات دیتز، برلین شرقی ۱۹۷۲، جلد ۱/۱، صفحه ۳۸۹ مراجعه کنید.
۱۹. لنین ادعا میکند (صفحه ۴۲۱) که «برخی از «ویژگیهای ارتجاعی» اتحادیههای کارگری تحت دیکتاتوری پرولتاریا اجتنابناپذیر است.» این از این واقعیت ناشی میشود که در سرمایهداری دولتی نوظهور، که نیازمند دیکتاتوری است، فروش نیروی کار به عنوان کالا به طور طبیعی ادامه مییابد و بنابراین اتحادیههای کارگری وظیفه اساسی خود را انجام خواهند داد. از آنجا که این سرمایهداری دولتی است، اینها نیز اتحادیههای کارگری دولتی هستند. اگرچه از نظر شکل متفاوت هستند، اما محتوای آنها مانند غرب است، حتی اگر هم بلشویکها و هم رهبران اتحادیههای کارگری غربی افکار کاملاً ایدئولوژیک دیگری در مورد این موضوع داشته باشند.
20. اتو روله، "Schriften"، همان، ص. 53
21. ن. ک. کروپسکایا، "Erinnerungen an Lenin"، Ring-Verlag، زوریخ، 1133، جلد دوم، صفحات 29/30.
22. "Neue Zürcher Zeitung"22، 24 ژانویه 1954، صفحه 7، مقاله: "Lenin in der Schweiz".
23. اتو روله، «نوشتهها»، همان، ص. ۵۹.
۲۴. وی. آی. لنین، «تزهایی درباره مجلس مؤسسان»، مجموعه آثار (هلندی)، همان، جلد ۶، صفحات ۴۶۹ به بعد.
۲۵. وی. آی. لنین، «انتخابات مجلس مؤسسان و دیکتاتوری پرولتاریا»، مجموعه آثار (هلندی)، همان، جلد ۶.صفحه ۴۸۵. ارجاع ما به طور خاص به بخش ششم مقاله است.
۲۶. وی. آی. لنین، «درباره مصالحهها»، مجموعه آثار، جلد دوازدهم، صفحه ۱۶۴. این را با این گفته او مقایسه کنید: «...ما برای فتح قدرت سیاسی توسط حزب خود میجنگیم. این قدرت، دیکتاتوری پرولتاریا و فقیرترین دهقانان خواهد بود» («درباره بازنگری برنامه حزب»، مجموعه آثار، جلد بیست و یکم، صفحه ۳۹۷). یا گفته او در کنگره یازدهم بلشویکها: «...دولت کارگران است، پیشرفتهترین بخش آنها، پیشتاز، ما هستیم» (یعنی بلشویکها!).
۲۷. دیکتاتوری طبقه، که در این سوال به وضوح با دیکتاتوری حزب در تضاد است، البته همان دیکتاتوری معروف پرولتاریا است. به نظر میرسد این اصطلاح احتمالاً باعث سوءتفاهم میشود. به همین دلیل، نویسنده این بخشها ترجیح میدهد از این اصطلاح استفاده نکند. به نظر او، اگرچه استفاده مارکس و انگلس از این اصطلاح به دلایل تاریخی قابل درک است، با این وجود نگرانیهایی، به ویژه از دیدگاه مارکسیستی، وجود دارد. این موارد در اینجا مورد بحث قرار نخواهد گرفت. با این حال، باید گفت که مفهوم لنین از دیکتاتوری پرولتاریا هیچ ارتباطی با مفهوم مارکس و انگلس ندارد.
از نظر لنین، دیکتاتوری پرولتاریا یک قدرت سرکوبگر ویژه پرولتاریا است که جایگزین قدرت سرکوبگر بورژوازی شده است. از نظر مارکس، قدرت سرکوبگر بورژوازی، یعنی دولت، در انقلاب پرولتری خرد میشود! سپس از بین میرود زیرا در شرایط اجتماعی جدید، سرکوب دیگر ضروری نیست. مارکس علیه پرودون مینویسد: «آیا پس از سرنگونی جامعه قدیمی، یک حکومت طبقاتی جدید که به یک قدرت سیاسی جدید منجر شود، وجود خواهد داشت؟ خیر.» (MECW، جلد ۴، صفحه ۱۸۱).
با این حال، از نظر لنین، «دولت پرولتاریا» جای دولت بورژوایی را میگیرد. برای او (لنین)، این دولت بورژوایی نیست که از بین میرود، بلکه «دولت پرولتاریا» است. تصور مارکس از زوال دولت بورژوایی (که قبلاً خرد شده است) مانع اصلی برای لنین است. این امر، از جمله در جاهای دیگر، آشکار است، جایی که او (در «دولت و انقلاب») درباره «حفظ افق حقوقی محدود بورژوایی در طول مرحله اول کمونیسم» صحبت میکند (مجموعه آثار XXI، صفحه ۵۵۴). بنابراین، به گفته لنین، قانون توسط دولت مشروط میشود، به جای اینکه هم قانون و هم دولت را برخاسته از جامعه توضیح دهد. او در نظر نمیگیرد که روابط حقوقی کندتر از روابط اجتماعی که بیان میکنند تغییر میکنند.
همه اینها یک نتیجه عجیب دارد: لنین، که انکار میکند که این میتواند موردی از زوال دولت بورژوایی باشد، با این وجود نتیجه میگیرد: «تحت کمونیسم، نه تنها قانون بورژوایی برای مدت معینی، بلکه حتی دولت بورژوایی - بدون بورژوازی - نیز پابرجا خواهد ماند.» در روسیه، این وضعیت واقعی بود، اما کمتر از هر چیز میتوان آن را کمونیسم توصیف کرد. در اینجا ما بار دیگر با ثمرات نظری آن «آشتی» که قبلاً ذکر شد، سروکار داریم!
۲۸. کارل مارکس، «یادداشتهای حاشیهای انتقادی در مورد مقاله «پادشاه پروس و اصلاحات اجتماعی»، MEW 1، صفحات ۴۰۶ و ۴۰۷. اهمیت مقاله مارکس در رابطه با ایدههای سازمانی لنین توسط پل ماتیک در سال ۱۹۳۵ اشاره شد. رجوع کنید به پل ماتیک، «تناقضات بین لوکزامبورگ و لنین»، «مکاتبات شورا»، شماره ۱۲. تجدید چاپ در مجموعه «حزب و انقلاب»، Kramer Verlag، برلین، بدون تاریخ
۲۹. V.I. لنین، «آثار کامل»، جلد هفتم، صفحه ۱۲۲.
۳۰. ن. لنین، «فروپاشی بینالملل دوم»، نوشته شده در سال ۱۹۱۵؛ اولین بار در مجله «کمونیست» منتشر شد که (فقط یک بار) در سال ۱۹۱۰ در سوئیس منتشر شد. در مجموعه تجدید چاپ شده است؛ ن. لنین و گ. زینوویف، «برخلاف جریان»، منتشر شده توسط بینالملل کمونیست، کارل هویم ناخت، هامبورگ، ۱۹۲۱. به صفحه ۱۶۵ در آنجا مراجعه کنید.
۳۱. به نامه انگلس به مارکس در ۲۶ سپتامبر ۱۸۵۱، MEW جلد ۲۷، صفحه ۳۵۳ مراجعه کنید. انگلس حرف خود را کلمه به کلمه در جزوهای که بعداً نوشت، در اثری ناتمام با عنوان «امکانات و پیشنیازهای جنگ اتحاد مقدس علیه فرانسه در سال ۱۸۵۲» بیان کرد. این جزوه در سال ۱۹۱۴ توسط ن. ریازانوف در مجله "Neue Zeit" (سال سی و سوم، جلد ۱، صفحات ۲۶۵ و ۲۹۷) منتشر شد. گزیدههایی از آن در سال ۱۹۳۱ در جلدی از مجموعه "کتابهای مقدماتی کمونیسم" (جلد ۱۵) با عنوان "نوشتههای نظامی-سیاسی" (انتشارات بینالمللی کارگران، برلین، صفحات ۲۷ به بعد) گنجانده شد. با خواندن این گزیدهها، تلاشهای سردبیر بلشویک، ک. اشمیت، برای پنهان کردن تفاوتهای کاملاً آشکار بین دیدگاههای انگلس و لنین تقریباً خندهدار به نظر میرسد. جایی که انگلس از انحلال کامل انضباط صحبت میکند، اشمیت کلمه "قدیمی" را در پرانتز اضافه میکند تا استثنایی برای انضباط "جدید"، مانند آنچه که پس از اکتبر توسط بلشویکها در ارتش سرخ دوباره برقرار شد، ایجاد کند. هنگامی که مارکسیسم با شرایط روسیه "آشتی" یافت،بنابراین، از این مارکسیسم «اقتباسشده»، قرار بود دیدگاه انگلس (یا مارکس) «اصلاح» شود! منظرهای آموزنده! اتفاقاً، جزوه انگلس در MEW منتشر شده توسط دیتز یافت نمیشود.
۳۲. بولانژیسم - به همین نام از ژنرال فرانسوی مرتجع بولانژه که در سال ۱۸۹۱ هنگامی که امیدهای سیاسیاش ناامید شد، خودکشی کرد.
۳۳. رجوع کنید به «مانیفست کمونیست»، MEW جلد ۴، صفحات ۴۹۲ و ۴۷۴.
۳۴. رجوع کنید به: آنتون پانهکوک، «لنین به عنوان فیلسوف»، چاپ اول، آمستردام ۱۹۳۸؛ چاپ جدید، فرانکفورت ۱۹۶۹.
۳۵. آرتور روزنبرگ، «تاریخ بلشویسم»، برلین ۱۹۳۲، صفحات ۲۶ و ۳۱. خود روزنبرگ، درست در همان نقطهای که این ادعا را مطرح میکند، بلافاصله مجبور میشود آن را به طور قابل توجهی تعدیل کند. او مینویسد: «انتقال مکانیکی مارکسیسم اصلی به روسیه به سادگی امکانپذیر نبود.» بنابراین!
۳۶. لنین، «یک گام به پیش، دو گام به پس»، AW، Verlag für Literatur und Politik، وین ۱۹۳۲، صفحه ۴۳۶.
۳۷. ف. انگلس، «برنامه پناهندگان کمون بلانکیستی»، MEW جلد ۱۸، صفحه ۵۳۳.
۳۸. مهمترین احتمالاً آن جایی است که انگلس الحاد را به عنوان اعلام جنگ علیه دین به سخره میگیرد (MEW، همان، صفحه ۵)۲). لنین، که مجبور بود مبارزه علیه کلیسا به عنوان قدرت حاکم در روسیه مطلقگرا را پیش ببرد، همیشه الحاد و مبارزه علیه دین را از اهمیت بالایی برخوردار میدانست و آن را بخش جداییناپذیر مارکسیسم، آنطور که او میفهمید، میدانست.
۳۹. وی. آی. لنین، «درباره سازشها»، مجموعه آثار جلد ۲۱، صفحات ۱۶۳ به بعد.لنین، که در روسیه مطلقگرا مجبور بود علیه کلیسا به عنوان قدرت حاکم مبارزه کند، همواره الحاد و مبارزه علیه دین را از اهمیت فوقالعاده و بخش جداییناپذیر مارکسیسم، آنطور که او میفهمید، میدانست.