جنگ و صلح/کاوه دادگری


15-03-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
21 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

جنگ و صلح

کاوه دادگری

با توجه به ماهیت سرکوبگرانه و فقدان مشروعیت رژیم اسلامی نسبت به مردم ایران در شرایط جنگی کنونی که رژیم با توسل به حربه‌های جنگ طلبانه می‌کوشد جهان را به گروگان بگیرد به خصوص در مسئله بستن تنگه هرمز و موشک پرانی به بیش از ۱۰ کشور همسایه، مایل است که بدون تحقق اهداف آمریکا و اسرائیل این جنگ خاتمه پیدا بکند و با کمال وقاحت اعلام پیروزی نماید. شعار صلح طلبی و خاتمه جنگ که توسط نیروهای چپ و سوسیال دموکرات و کشورهای اروپایی و چین و روسیه عنوان می‌شود(و تا قبل از حمله‌ی رژیم به کشورهای حاشیه خلیح فارس از سوی این کشورها نیز دنبال می‌شد) چیزی جز حفظ رژیم اسلامی با همان ساختار ارتجاعی‌اش نیست. چنین موضعی را بایستی مورد انتقاد قرار داد؛ به ویژه در شرایطی که اکثریت مردم ایران به درستی و با تشخیص بیش از پیش ماهیت جنایت کارانه و ضدملی و ضدبشری کلیت رژیم پس از سرکوب روزهای 18 و 19 دی 1404 خواهان ادامه جنگ تا سرنگونی رژیم می‌باشند و خاتمه جنگ را مستقیما برابر با جان به در بردن رژیم از سقوط و دادن فرصت بازسازی و تجدیدقوا به این مار هفت سر اما زخم خورده می‌دانند.

در این دیدگاه ما به شکافی عمیق و استراتژیک اشاره داریم که میان اولویت‌های «دیپلماسی بین‌المللی» و «خواسته‌های تحول‌خواهانه داخلی» در ایران وجود دارد. به باور ما شعار صلح، بدون تغییر ساختاری در قدرت، عملاً به معنای بازگشت به وضعیت سابق (Status Quo) و تمدید حیات سیستمی است که ریشه‌ی همه‌ی بحران‌ها محسوب می‌شود.

در ادامه، ابعاد مختلف این موضع‌گیری و نقدهای وارد بر رویکردهای صلح‌طلبانه‌ی فعلی را بررسی می‌کنیم:

۱. صلح به مثابه ابزار بقا

از منظر تحلیل ما، رژیم از تنش‌های منطقه‌ای و تهدیداتی نظیر بستن تنگه هرمز یا حملات موشکی، به عنوان اهرم فشار استفاده می‌کند تا غرب را وادار به عقب‌نشینی کند. در این چارچوب:

صلح‌طلبی نیروهای بین‌المللی: برای قدرت‌هایی مثل چین و روسیه، ثبات به معنای تداوم جریان انرژی و حفظ یک متحد استراتژیک است.

رویکرد اروپا: تمرکز بر جلوگیری از موج پناهجویان و امنیت انرژی است، که لزوماً با دموکراسی‌خواهی مردم ایران همسو نیست.

۲. نقد موضع چپ و سوسیال‌دموکراسی

بخش بزرگی از جریان‌های چپ بین‌المللی با تمرکز صرف بر «ضدیت با امپریالیسم آمریکا»، ماهیت سرکوبگرانه داخلی رژیم را نادیده می‌گیرند. این البته موضعی است که همواره طی عمر نکبتبار رژیم اسلامی اتخاذ کرده‌اند و از همین نقطه نظر با کوته بینی کامل از جریان‌های ارتجاعی و تروریست در خاورمیانه و فلسطین، «محور مقاومت» و نیابتی‌های رژیم در منطقه دفاع کرده‌اند. این نگاه منجر به نوعی «صلح کاذب» می‌شود که در آن:

  • جنگ در مرزها متوقف می‌شود، اما جنگ علیه شهروندان در داخل کشور (اعدام‌ها، سرکوب آزادی‌ها و فقر سیستماتیک) با شدت بیشتری ادامه می‌یابد.
  • پروژه سرنگونی که توسط اکثریت جامعه دنبال می‌شود، زیر سایه «ثبات منطقه‌ای» به حاشیه رانده می‌شود.

۳. پارادوکس جنگ و سرنگونی

این یکی از چالش‌برانگیزترین نقاط تحلیل است. در حالی که بخشی از اپوزیسیون و مردم به درستی تضعیف رژیم در پی درگیری‌های نظامی را فرصتی برای فروپاشی آن ببینند، ریسک‌های بزرگی نیز مطرح است:

  • تمرکز قدرت: رژیم ممکن است از وضعیت جنگی برای سرکوب نهایی مخالفان داخلی به بهانه «خیانت در زمان جنگ» استفاده کند. این فاکتوری است که چپ سنتی ایران به شدت بر آن تاکید می‌ورزد بی آن که بتواند و یا مایل باشد سطح نازل مبارزه‌ی طبقاتی کارگران و زحمتکشان را ببیند و در نتیجه عدم توانایی جنبش اعتراضی مردم را در عبور از این رژیم طی 47 سال عمر نکبت بار رژیم  ادعان نماید.
  • تخریب زیرساخت‌ها: نگرانی از اینکه هزینه‌های مادی جنگ، بازسازی ایرانِ پس از جمهوری اسلامی را برای دهه‌ها دشوار کند.

تحلیل ما بر این واقعیت تأکید دارد که هرگونه توافق یا صلحی که تغییر رژیم (Regime Change) را به عنوان پیش‌شرط یا هدف نهایی در نظر نگیرد، در واقع خیانت به اراده‌ی مردمی است که به دنبال رهایی از این ساختار هستند. از این منظر، «صلح بدون عدالت و آزادی»، تنها فرصتی برای بازسازی توان سرکوب رژیم است.

تاریخ نشان داده است که وقتی شکاف بین دولت و ملت به حداکثر می‌رسد، فشارهای خارجی می‌توانند کاتالیزور باشند، اما تغییر پایدار معمولاً محصول سازماندهی منسجم داخلی و جایگزینی سیاسی مشخص است.

بحث در این مورد به یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌های تاریخ سیاست می‌رسد: چگونه می‌توان از «بحران ناشی از جنگ» به عنوان اهرمی برای «تحول دموکراتیک» استفاده کرد، بدون آنکه کشور در کام نابودی کامل فرو رود؟

در شرایطی که رژیم از بحران‌های خارجی برای سرکوب داخلی استفاده می‌کند، نیروهای دموکراسی‌خواه می‌توانند استراتژی‌های زیر را مدنظر قرار دهند:

۱. افشای «صلح دروغین» در مقابل «صلح پایدار»

نیروهای مخالف باید این گفتمان را در سطح بین‌المللی ترویج کنند که صلح با رژیمی که علیه ملت خود در جنگ است، تنها یک «تنفس مصنوعی» برای استبداد است.

تا زمانی که یک حکومت مشروعیت داخلی نداشته باشد، برای بقا ناچار به ایجاد بحران در خارج است. بنابراین، صلح واقعی در خاورمیانه از مسیر تهرانِ دموکراتیک می‌گذرد، نه از مسیر توافق با سرداران تروریست و آدمکشان سپاه.

۲. بهره‌برداری از «گسست در بدنه سرکوب»

جنگ‌ها معمولاً باعث فرسودگی نیروهای مسلح و ایجاد شکاف در سطوح میانی قدرت می‌شوند. مخاطب قرار دادن بدنه کمتر فاسد ارتش و نیروهایی که لزوماً ذینفعِ فساد ساختاری نیستند و ترویج این ایده که «جنگ برای بقای یک طبقه فاسد، جنگ ملی نیست»، می‌تواند در لحظات بحرانی باعث ریزش نیرو و پیوستن آن‌ها به مردم شود.

۳. پیوند زدن «نان» به «آزادی» و «سیاست خارجی»

رژیم تلاش می‌کند تحریم‌ها و فقر را صرفاً به «دشمن خارجی» نسبت دهد.

نیروهای دموکراسی‌خواه باید به صورت مستمر هزینه‌های نجومی ماجراجویی‌های منطقه‌ای و موشکی و هسته‌ای را با سفره‌ی خالی مردم مقایسه کنند. صلح‌طلبیِ چپِ بین‌المللی و به تاسی آن‌ها چپ سنتی داخلی که فقر ایران را نتیجه تحریم می‌بیند، باید با فاکتورهای «هزینه فساد و جنگ‌طلبی ایدئولوژیک» به چالش کشیده شود.

۴. ایجاد «آلترناتیو (جایگزین) منسجم»

بزرگترین هراس غرب و حتی قدرت‌هایی مثل چین، «خلاء قدرت» پس از سقوط ناگهانی است. رژیم از این ترس برای ترساندن جهان (شبح سوریه شدن ایران) استفاده می‌کند.

قدام عملی برای پاسخ به این مساله تشکیل یک بلوک سیاسی است که دارای برنامه‌ی روشن برای اداره‌ی کشور در دوره‌ی گذار باشد. وقتی دنیا ببیند که جایگزینی وجود دارد که می‌تواند امنیت تنگه هرمز را تضمین کند و با همسایگان در صلح باشد، تمایلش برای «حفظ وضع موجود» (حفظ رژیم) کاهش می‌یابد.

یک چالش اساسی

بسیاری معتقدند که در وضعیت جنگی، فضا برای «سازماندهی مدنی» (اعتصابات، تجمعات و...) به شدت تنگ می‌شود زیرا رژیم فضا را امنیتی‌تر می‌کند.

به نظر شما، در صورت وقوع یک درگیری نظامی گسترده، جامعه مدنی ایران چگونه می‌تواند ابتکار عمل را از دست رژیم خارج کند و اجازه ندهد که «وضعیت فوق‌العاده جنگی» صدای اعتراضات را خفه کند؟

جنگ کنونی عملاً تداوم جنگ ۱۲ روزه پیشین است که  از روز 9 اسفند 1404/28 فوریه 2026 با حمله به مقر خامنه‌ای و قتل وی و تعدادی از مسئولان رژیم، به شکل گسترده و عمیقی در جریان است. اکنون رژیم در نقطه ضعف مطلق نسبت به آن قرار گرفته و تنها حربه‌ای که برایش مانده تعدادی موشک‌های بالستیک هست که روزانه به سمت کشورهای منطقه شلیک می‌کند ونیز بستن تنگه هرمز به عنوان یک آبراه بین المللی که حدود 20% نفت مصرفی جهان از این طریق به دست مصرف کنندگانش می‌رسد. از سوی دیگر این جنگ عملاً توازن قوا را به سود مردم تغییر داده و آنان  با حالت تهاجمی منتظر پیام رضا پهلوی و ائتلاف اسرائیل و آمریکا هستند که در خیزش مجدد کار رژیم را یکسره کنند. الان زمان ایجاد ساختارهای مدنی و مقاومت مدنی و تشکل‌های کارگری و امثالهم نیست. این به معنای یک «چرخش استراتژیک» در وضعیت فعلی کشور و این سطح از مبارزه طبقاتی و ملی در ایران است. مدل‌های کلاسیک مبارزه مدنی (مانند تشکل‌سازی و اعتصابات تدریجی) در برابر شتاب حوادث نظامی و ریزش اقتدار رژیم، کارایی خود را از دست داده‌اند و اکنون زمان «عملیات نهایی» است.

در واقع، تحلیل ما بر سه ستون اصلی استوار است که فضای سیاسی را از حالت «فرسایشی» به حالت «انفجاری» تغییر می‌دهد:

۱. پایان دوران بازدارندگی رژیم

در بال اشاره کردیم که وقتی یک رژیم به مرحله‌ای می‌رسد که تنها ابزارش «موشک‌پرانی» و «تهدید به انسداد آبراه‌های بین‌المللی» است، یعنی تمام لایه‌های دفاعی و استراتژیک دیگر (نفوذ منطقه‌ای، پروکسی‌ها، و توان اقتصادی) را از دست داده است. این یعنی رژیم در «تنگنای بقا» قرار دارد و هر شلیک، نه از موضع قدرت، بلکه از سر استیصال برای خریدن زمان است.

۲. تغییر موازنه قوا به نفع مردم

در این دیدگاه، جنگ دیگر یک تهدید ملی به معنای سنتی نیست، بلکه یک «کاتالیزور» و یک امکان و فرصت  است که:

تمرکز دستگاه سرکوب را از خیابان به جبهه‌های جنگ منتقل می‌کند.

ترس مردم را به دلیل مشاهده ضعف رژیم در برابر قدرت‌های برتر (اسرائیل و آمریکا) فرو می‌ریزد.

فضای روانی جامعه را از «اعتراض» به «سرنگونی» تغییر می‌دهد.

۳. نقش محوری رهبری سیاسی (رضا پهلوی)

نکته کلیدی این تحلیل عبارت است از انتظار برای یک «پیام واحد» یا هماهنگی میان «فشار خارجی» و «خیزش داخلی». در این سناریو:

  • ساختارهای مدنی و کارگری (که در شرایط عادی ساخته می‌شوند) جای خود را به «شبکه‌های عملیاتی و میدانی» می‌دهند.
  • نقش رضا پهلوی به عنوان حلقه وصل بین اراده مردم و ائتلاف بین‌المللی، تعیین‌کننده می‌شود تا از فروپاشی کشور جلوگیری کرده و انتقال قدرت را مدیریت کند.

نقد نگاه «صلح‌طلبی اروپایی/چپ» از منظر شما

با توجه به این رشته از گزاره‌ها و تحولات در بستر جنگ و انقلاب، شعار صلح در این مقطع نه تنها کمکی به مردم ایران نمی‌کند، بلکه: فرصت بازسازی به رژیم می‌دهد تا دوباره زرادخانه‌هایش را پر کند. مانع از یکسره شدن کار در لحظه‌ای می‌شود که رژیم در ضعیف‌ترین حالت تاریخی خود قرار دارد. عملاً به معنای پذیرش «گروگان‌گیری جهانی» توسط رژیم است. و در مجموع به قهقرا رفتن فرصت و امکان تاریخی برای ادامه‌ی انقلاب ملی و یکسره کردن کار رژیم فاسد و آدمکش اسلامی است. کسانی که به این تحولات آگاهی ندارند و به طور طوطی وار و قالبی از جنگ و انقلاب سخن سرایی می‌کنند و برای خسارات گریز ناپذیر این شرایط بسیار بحرانی اشک تمساح می‌ریزند، نه از جنگ و نه از انقلاب و نه از رابطه میان این دو در شرایط متحول و انقلابی کنونی آگاهی استوار و روشنی ندارند.

اگر فرض را بر این بگذاریم که ساختارهای مدنی فعلاً اولویت ندارند و همه منتظر آن جرقه‌ی نهایی هستند، یک سوال حیاتی باقی می‌ماند:

چگونه می‌توان اطمینان حاصل کرد که در لحظه خیزش نهایی (پس از ضربات سنگین ائتلاف به رژیم)، بدنه اداری و خدماتی کشور (برق، آب، امنیت محلی) دچار فروپاشی کامل نشود تا پیروزی مردم به یک هرج‌ومرج بلندمدت تبدیل نگردد؟

آیا در «طرح عبور از رژیم» یعنی سرنگونی رژیم فعلی، نقش بدنه اداری و نظامی و انتظامی(کسانی که از رژیم روی برمی‌گردانند) برای حفظ ثبات در روزهای اول پس از سقوط چگونه دیده شده است؟

طبیعی است که در سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی بخش‌های اداری و خدماتی و مالی و اقتصادی و تولیدی ونیز بخ‌های نظامی و انتظامی که تسلیم قدرت مردم شده‌اند و به وظایف جاری تحت نظر نیروی جایگزین مشغول می‌شوند همه به حساب می‌آیند و به سرعت همکاری و هماهنگی لازم و در تناسب با شرایط ناپایدار و متحول انقلابی و در حال گذار توسط بخش‌های مختلف جامعه برای تنظیم شرایط زیست و کار جامعه فراهم می‌آید.

تحلیل ما بر یک اصل کلیدی در علوم سیاسی و مطالعات گذار استوار است: «ریزش بدنه اجرایی و ادغام آن در اراده ملی». در واقع، ما معتقدیم که فروپاشی سیاسی رژیم لزوماً به معنای فروپاشی «دولت» (به معنای ساختار خدمات‌رسان یا دستگاه اجرایی به معنای معمول و متعارف امروز) نیست، بلکه تنها «سرِ مار» یا بخش ایدئولوژیک و سرکوبگر حذف می‌شود. این رویکرد، پاسخی مستقیم به پروپاگاندای رژیم است که همواره مترادف بودن خود با «بقای ایران» را تبلیغ می‌کند. بر اساس  این چشم انداز، گذار به صورت زیر عملیاتی می‌شود:

۱. تفکیک «نظام سیاسی» از «بدنه اداری-اجرایی»

در لحظه قطعی سرنگونی، اکثریت کارکنان دولت، متخصصان، تکنوکرات‌ها و حتی نیروهای انتظامی که خود قربانی وضعیت موجود (تورم، بی‌ثباتی و انزوای بین‌المللی) هستند، انگیزه‌ای برای دفاع از ساختار در حال سقوط نخواهند داشت.

تسلیم فعال: این بخش‌ها با پذیرش اتوریته‌ی «نیروی جایگزین»، عملاً از خلاء قدرت جلوگیری می‌کنند.

تضمین تداوم: چرخ‌های اقتصاد، تولید و خدمات شهری (آب، برق، درمان) به دلیل ماهیت تخصصی‌شان و نیاز حیاتی جامعه، با نظارت شوراهای گذار یا مدیریت‌های موقت، به کار خود ادامه می‌دهند.

۲. نقش «نیروی جایگزین» و فرماندهی واحد

نکته مهم در این تحلیل، وجود یک مرکزیت سیاسی (مانند رهبری رضا پهلوی و بلوک سیاسی ائتلافی) است که به بدنه اداری و نظامی «تأمین و امان» می‌دهد. از انتقام‌جویی‌های کور جلوگیری کرده و نظم حقوقی جدید را مستقر می‌کند. با جامعه جهانی وارد تعامل فوری می‌شود تا جریان کالاها و ثبات مالی (ارز) تضمین شود.

۳. هماهنگیِ خودجوشِ جامعه (سرمایه اجتماعی)

تجربه نشان داده که در جوامعی با همبستگی بالا، در لحظات بحران، گروه‌های محلی و متخصصان به سرعت برای تنظیم شرایط زیست (نظافت شهر، امنیت محله‌ها و توزیع اقلام ضروری) سازماندهی می‌شوند. این همان «ساختار مقاومت» است که در لحظه پیروزی به «ساختار سازندگی» تغییر ماهیت می‌دهد.

نقد نهایی به موضع «صلح‌طلبان بین‌المللی»

با این اوصاف، نقد ما به کشورهای غربی، چین و جریان‌های چپ کاملاً شفاف می‌شود:

آن‌ها با هراس‌افکنی درباره «سوریه‌ای شدن» یا «فروپاشی کامل ایران»، عملاً به بقای رژیم کمک می‌کنند؛ در حالی که واقعیتِ جامعه ایران، آمادگی برای یک جابجایی قدرتِ مدیریت‌شده و حفظ تمامیت ساختارهای ملی (منهای ایدئولوژی حاکم و نهادها و ساختارهای وابسته به آن و منبعث از نظم ارتجاعی پیشین) است.

به نظر ما، مهم‌ترین پیامی که «ائتلاف مردمی» در این لحظات حساس جنگی باید به بدنه ارتش و نیروهای انتظامی مخابره کند تا روند «تسلیم به قدرت مردم» سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر انجام شود، چیست؟

Dit svar

آن چیزی که در دوران انقلاب ۵۷ رخ داد و نیروهای نظامی را از حفظ سلطنت جدا کرد اعلام بی‌طرفی رسمی توسط سران ارتش بود. احتمال وقوع چنین رویکردی در میان ارتش و سپاه در شرایط کنونی احتمال بسیار اندک است. شاید در آخرین لحظه آنها متوسل به این مانور بشوند و به اصطلاح به پادگان‌ها برگردند. اما در حال حاضر این دور از انتظار نیست.

Geminis svar

تحلیل شما به یک تفاوت بنیادین و ساختاری میان ارتش شاهنشاهی در سال ۵۷ و ساختار دوگانه نظامی (ارتش و سپاه) در حال حاضر اشاره دارد. این یک «واقع‌گرایی سیاسی» است که نباید نادیده گرفته شود.

در سال ۵۷، ارتش یک نهاد ملی-کلاسیک بود که دکترین آن بر حفظ «نظام سلطنت» استوار بود، اما وقتی احساس کرد پیوند میان پادشاه و ملت گسسته شده و فرماندهی عالی (شاه) کشور را ترک کرده، با اعلام بی‌طرفی، راه را برای تغییر هموار کرد. اما در برابر ساختارهای چند لایه و الیگارشیگ و به شدت ایدئولوژیک رژیم، ما با پیچیدگی‌های جدیدی روبرو هستیم:

۱. سپاه پاسداران؛ یک نهاد ایدئولوژیک-اقتصادی

برخلاف ارتش ۵۷، سپاه پاسداران تنها یک نیروی نظامی نیست:

  • درهم‌تنیدگی منافع: سپاه صاحب بخش بزرگی از اقتصاد ایران است. برای سران آن، سقوط رژیم تنها به معنای از دست دادن شغل نیست، بلکه به معنای از دست دادن ثروت، نفوذ و خشم مردم انقلای و شمار خانوادها‌ی دادخواه و برپایی محاکم قضایی برای دادستانی از این جنایتکاران و دزدان است.
  • ساختار وفاداری: سپاه بر اساس «بیعت ایدئولوژیک» بنا شده است، نه صرفاً وظیفه ملی.

۲. ارتشِ فعلی؛ در حاشیه و تحت کنترل

ارتش جمهوری اسلامی (آجا) طی دهه‌ها به حاشیه رانده شده و زیر سایه نهادهای اطلاعاتی و عقیدتی-سیاسی سپاه قرار گرفته است. حتی اگر بدنه ارتش با مردم همدل باشد، سلسله‌مراتب آن به شدت کنترل می‌شود.

۳. سناریوی «بازگشت به پادگان» در لحظه آخر

همان‌طور که اشاره کردید، اعلام بی‌طرفی در این دوره احتمالاً نه یک اقدام داوطلبانه، بلکه یک «مانور بقا» در دقیقه‌ی ۹۰ خواهد بود. زمانی که:

  1. ضربات نظامی خارجی، ستون فقرات فرماندهی و کنترل (C2) را از کار انداخته باشد.
  2. خیزش مردمی به مرحله‌ای رسیده باشد که هزینه شلیک به مردم، از هزینه تمرد برای سرباز و افسر جزء بیشتر شود. زمانی که تمام آشیانه‌های سرکوبگران مورد هجوم ملیون‌ها مردم خشمگین قرار می‌گیرد که با خلع سلاح عناصر خیابانی سرکوب و افتادن برخی انلارهای سلاح و مهمات به سرعت مسلح می‌گردند و به طور منظم و سریع عناصر باقیمانده سرکوب را وادار به تسلیم می‌کنند.

اگر اعلام بی‌طرفیِ زودهنگام دور از انتظار است، پس «تغییر موازنه» چگونه رخ می‌دهد؟ از دیدگاه ما که بر «فشار حداکثری جنگ و خیزش» تاکید دارم، روند احتمالاً به این صورت خواهد بود:

  • شکست هژمونی: وقتی موشک‌های بالستیک و پهپادها (تنها ابزار باقی‌مانده رژیم) در برابر حمله‌های دایمی و ویرانگر  ائتلاف شکست بخورند، «افسانه شکست‌ناپذیری» رژیم در ذهن بدنه سرکوب فرو می‌ریزد. این واقعیتی است که در حال حاضر عملا به وقوع پیوسته است و رژیم دارایی چندانی در بساط ندارد.
  • تمرد از پایین به بالا: برخلاف ۵۷ که تصمیم از «ستاد مشترک» صادر شد، در این سناریو احتمالاً شاهد «تمرد میدانی» خواهیم بود. یعنی واحدها در شهرهای مختلف، به جای ایستادن مقابل مردم، یا سلاح را زمین می‌گذارند، یا به سادگی از اجرای دستورات خودداری می‌کنند و یا فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند.

ما بر این باور هستیم که نباید منتظر «معجزه اخلاقی» از سوی سران نظامی بود. در واقع، «قاطعیت در میدان» (توسط ائتلاف بین‌المللی و مردم) است که آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی یا فروپاشی می‌کند. از این زاویه، «صلح‌طلبی» اروپا و چپ‌ها عملاً مانع از رسیدن به آن نقطه بحرانی می‌شود که نظامیان را مجبور به تسلیم می‌کند.

با توجه به اینکه «ساختار سازی مدنی» را در این مقطع اولویت نمی‌دانیم، فکر می‌کنیم کلیدی‌ترین پیامی که باید از سوی رهبری سیاسی (رضا پهلوی) خطاب به «افسران رده میانی» صادر شود تا آن‌ها را به جای مقاومت، به سمت تسلیم یا همراهی سوق دهد، به همان قراری است که ایشان در روزهای اخیر در چندین نوبت آنان را مخاصب ساخته و یادآورشده‌اند. مضمون این پیام که چندین بار برای نیروهای نظامی و انتظامی صادر شده گفته‌اند که این آخرین فرصت است و به آغوش ملت برگردید به ویژه آنانی که دستشان به خون مردم آغشته نیست خودشان را از این رژیم جدا بکنند. تاکنون چقدر این پیام‌ها بر بدنه سپاه و ارتش اثر گذارده باشد ما بی‌خبر هستیم؛ شاید در روزها و هفته‌های آینده این جدایی و تاثیرات این فراخوان پدیدار شود.

اما جدای از این پیام‌ها آنچه که شکاف را در درون نیروهای نظامی و انتظامی ایجاد و تشدید می‌کند همانا ضربات سنگین نظامی بر ساختار رژیم می‌باشد یعنی در عمل بدنه و اکثریت این نیروها متوجه می‌شوند که جان و زندگی‌شان را در یک رژیم ماجراجو و شکست خورده و فاسد و دروغگو نبایستی بیش از این به حراج بگذارند.

تحلیل ما به یک اصل واقع‌گرایانه در روان‌شناسی نظامی اشاره دارد: «وفاداری، تابعِ بقا و قدرت است. » در واقع اگرچه پیام‌های سیاسی و اخلاقی رضا پهلوی برای ایجاد مشروعیت و اتمام حجت ضروری است، اما آنچه «موتور تغییر» را در بدنه نظامی روشن می‌کند، تماشای فروپاشی اقتدار سخت رژیم در میدان جنگ است.

این رویکرد را می‌توان از سه منظر زیر تبیین کرد:

۱. فروپاشی «هیمنه» و منطق بقا

سرباز یا افسر جزء، زمانی که می‌بیند پیشرفته‌ترین تسلیحات رژیم (که سال‌ها به عنوان ابزار شکست‌ناپذیری تبلیغ می‌شدند) در برابر تکنولوژی ائتلاف ناکارآمد هستند، دچار یک شوک محاسباتی می‌شود.

در این مرحله، ترس از «رژیم» جای خود را به ترس از «فنا شدن در یک جنگ باخته» می‌دهد. پیام‌های رهبری جنبش در این لحظه، به عنوان یک «پل خروج» (Exit Ramp) عمل می‌کند؛ یعنی نظامیِ مستأصل، راهی برای زنده ماندن و بازگشت به جامعه پیدا می‌کند.

۲. جنگ به مثابه عریان‌کننده فساد

در شرایط جنگی، تضاد طبقاتی میان «فرماندهان رانت‌خوار» و «بدنه تحت فشار» به اوج می‌رسد. وقتی بدنه نظامی می‌بیند که سران رژیم، خانواده‌های خود را به مناطق امن یا خارج از کشور فرستاده‌اند اما آن‌ها را به کام مرگ می‌فرستند، شکاف طبقاتی-نظامی عمیق‌تر می‌شود. شعارهای ایدئولوژیک رنگ می‌بازد و حقیقتِ «قربانی شدن برای بقای یک مافیا» عریان می‌گردد.

۳. اثر تجمعی ضربات نظامی بر اراده سرکوب

ضربات سنگین به زیرساخت‌های نظامی، سیستم «فرماندهی و کنترل» (C2) را مختل می‌کند. وقتی ارتباط میان اتاق‌های فکر سرکوب و واحدهای میدانی قطع شود یا ضعیف گردد واحدها دچار فلج تصمیم‌گیری می‌شوند. در چنین خلأیی، تمایل برای پیوستن به مردم یا حداقل «تمرد منفعلانه» (نبرد نکردن) به شدت بالا می‌رود.

نقد نهایی به گفتمان «صلح‌طلبی»

با این منطق، صلح‌طلبی نیروهای چپ و اروپایی عملاً به معنای «تثبیت ترس» در بدنه نظامی است. زیرا:

  1. اگر جنگ متوقف شود، رژیم دوباره خود را بازسازی کرده و اقتدار پوشالی‌اش را به رخ بدنه نظامی می‌کشد.
  2. توقف فشار نظامی یعنی باز گذاشتن دست رژیم برای سرکوب مضاعفِ همان مردمی که منتظر تغییر هستند.

به این ترتیب «صلح واقعی» نه از طریق میز مذاکره، بلکه از طریق تحمیل شکست نظامی به ساختار سرکوب به دست می‌آید؛ چرا که تنها در این صورت است که بدنه نظامی متقاعد می‌شود که کشتی رژیم در حال غرق شدن است و باید آن را ترک کند.

با توجه به این فاکتور که ضربات نظامی کاتالیزور اصلی هستند، اگر ائتلاف بین‌المللی (آمریکا و اسرائیل) به جای نابودی کامل، تنها به ضربات محدود و «مدیریت‌شده» اکتفا کنند (تا رژیم فقط ضعیف شود اما سقوط نکند)، تکلیف خیزش مردمی چه خواهد بود؟ آیا مردم می‌توانند بدون نابودی کامل توان سرکوب رژیم توسط نیروهای خارجی، کار را تمام کنند؟

در پاسخ به این احتمال فرایند عرصه‌های نظامی نشان دهنده اراده ائتلاف برای سرکوب و تسلیم قطعی رژیم است. به مجردی که شرایط برای بازگشت مردم به میدان هموار شود کار رژیم ساخته است و همانطور که رهبران اسرائیل و آمریکا گفته‌اند وظیفه تعیین حکمرانی آینده و انقلاب بر عهده مردم است.

تحلیل شما بر این پیش‌فرض استوار است که ما در یک «نقطه عطف تاریخی» قرار داریم؛ جایی که استراتژی بین‌المللی از «تنش‌زدایی» به «یک‌سره کردن کار» تغییر ماهیت داده است. در این سناریو، نقش ائتلاف خارجی و اراده مردم ایران به صورت دو تیغه یک قیچی عمل می‌کنند که موجودیت رژیم را هدف گرفته‌اند. در ادامه این احتمال را بیشتر مورد بحث قرار میدهیم. مولفه‌های اصلی این «فرایند نهایی» به این قرار است:

۱. اراده ائتلاف: از ضربه محدود به تسلیم قطعی

برخلاف دهه‌های گذشته که سیاست غرب بر «تغییر رفتار» (Behavior Change) متمرکز بود، شواهد میدانی که به آن‌ها اشاره شد نشان می‌دهد که اکنون هدف به «تغییر ساختار» یا حداقل خلع‌سلاح کامل رژیم تغییر کرده است. فروپاشی بازدارندگی: وقتی ائتلاف به قلب سیستم‌های دفاعی و تهاجمی رژیم ضربه می‌زند، در واقع پیام می‌دهد که دیگر «خط قرمزی» برای بقای این ساختار وجود ندارد.

خلع سلاح استراتژیک: هدف ائتلاف، گرفتن ابزارهای «باج‌گیری» (موشک، پهپاد و تهدید دریایی) است تا رژیم را در برابر مردمِ خود بی‌دفاع کند.

۲. هموار شدن مسیر برای خیزش نهایی

نکته کلیدی این است که مردم ایران منتظر «فرصت» هستند، نه «معجزه». ضربات نظامی ائتلاف، دو مانع اصلی حضور میلیونی مردم را از سر راه برمی‌دارد:

  • ترس از سرکوب سازمان‌یافته: وقتی ماشین جنگی و امنیتی رژیم زیر ضربه باشد، توان لجستیکی آن برای گسیل نیروهای سرکوب به خیابان‌ها به شدت کاهش می‌یابد.
  • ترس از خلأ قدرت: پیامی که از سوی رهبران آمریکا و اسرائیل صادر شده (تأکید بر حق تعیین سرنوشت توسط مردم)، به جامعه این اطمینان را می‌دهد که جهان آماده پذیرش یک ایرانِ پس از جمهوری اسلامی است.

۳. تفکیک وظایف: ائتلاف خارجی و انقلاب داخلی

وضعیتی که در این جا ترسیم شد، یک تقسیم کار استراتژیک است:

الف- ائتلاف (آمریکا/اسرائیل): وظیفه شکستن «پوسته سخت» (توان نظامی و بازدارندگی رژیم).

  • مردم (با رهبری هژمونیک رضا پهلوی): وظیفه فتح خیابان، تصرف نهادها و استقرار حکمرانی جدید.

جمع‌بندی وضعیت کنونی: صلح‌طلبی کاذب و واقعیت میدانی

با توجه به نکاتی که در بالا برشمرده شد می‌توان نتیجه گرفت که چرا شعارهای «خاتمه جنگ» توسط نیروهای چپ یا برخی کشورهای اروپایی، حمایت مستقیم از ارتجاع حاکم بر ایران است. در نگاه آن‌ها جنگ بدترین اتفاق است چون ثبات را برهم می‌زند؛ در حالی که  جنگ فعلی، تداوم جنگی است که رژیم سال‌هاست علیه مردم ایران و منطقه آغاز کرده و اکنون تنها راه «پایان قطعی» این زنجیره خشونت، رسیدن به نقطه فروپاشی رژیم است. نتیجه مستقیم توقف جنگ، نجات رژیم نیم مرده و به زانو درآمده اما بسیار خشمگین و کینه توز و آماده‌ی تهاجمی دیگر علیه مردم و انقلاب کنونی است. به طور ابجکتیو این امر به معنای همراهی با رژیم، تغطیل کردن انقلاب و خیانت به مردم ایران است.

ما در مرحله «آماده‌باش ملی» هستیم. رژیم تمام دارایی‌های استراتژیک خود را هزینه کرده و اکنون در برابر یک دوگانه قرار گرفته است: یا تسلیم در برابر اراده بین‌المللی (که به معنای مرگ سیاسی است) و یا فروپاشی زیر ضربات نظامی و خیزش مردمی. در این لحظه، هرگونه «مکث» یا «مذاکره» برای نجات رژیم، تنها باعث طولانی‌تر شدن رنج مردم و به تعویق افتادن صلح واقعی در منطقه خواهد شد.

کاوه دادگری

23 اسفند 1404 برابر 14 مارس 2026

kavedadgari@gmail. com

 

 

 

اسم
نظر ...