چندلایه‌گی جنگ و آشفتگی در گفتمان قدرت/امیر آذر


16-04-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
12 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

چندلایه‌گی جنگ و آشفتگی در گفتمان قدرت؛ تحلیلی از رفتارهای متناقض در صحنه ژئوپلیتیک

امیر آذر

در تحولات معاصر نظام بین‌الملل، جنگ‌ها دیگر صرفاً در میدان‌های نظامی تعریف نمی‌شوند، بلکه در سطوح پیچیده‌تری از رقابت‌های ژئوپلیتیک، اقتصادی، روانی و رسانه‌ای جریان دارند. آنچه در ظاهر به‌عنوان یک منازعه منطقه‌ای دیده می‌شود، در عمق خود بازتابی از رقابت میان قدرت‌های بزرگ همچون ایالات متحده آمریکا، روسیه، اتحادیه اروپا و چین است. در این میان، بازیگران منطقه‌ای از جمله ایران و اسرائیل نه‌تنها درگیر پیامدهای این رقابت هستند، بلکه خود نیز به‌عنوان عناصر فعال در این معادله ایفای نقش می‌کنند.رفتارهای متناقض در گفتار و سیاست‌گذاری، به‌ویژه از سوی چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ، این پیچیدگی را دوچندان کرده و تحلیل وضعیت را نیازمند دقتی فراتر از برداشت‌های سطحی ساخته است.در ادامه‌ی صورت‌بندی‌های کلاسیک از جنگ و سیاست قدرت، ادبیات متأخر روابط بین‌الملل نشان می‌دهد که ماهیت منازعه به‌تدریج از چارچوب‌های مستقیم و آشکار نظامی فاصله گرفته و به سه حوزه‌ی درهم‌تنیده و پیوسته منتقل شده است که درک آن‌ها برای تحلیل وضعیت کنونی ضروری است.

نخست، «منطقه خاکستری» به فضایی اطلاق می‌شود که در آن کنش‌های خصمانه به‌صورت محدود، کنترل‌شده و عمدتاً زیر آستانه جنگ رسمی انجام می‌گیرند. در این حوزه، بازیگران تلاش می‌کنند بدون عبور از خط اعلان جنگ، حداکثر فشار را بر طرف مقابل وارد کنند. ابزارهای مورد استفاده در این فضا بسیار متنوع است؛ از تحریم‌های هدفمند اقتصادی و فشارهای مالی گرفته تا عملیات سایبری محدود، جنگ نیابتی، و استفاده از گروه‌های غیردولتی. ویژگی اصلی این حوزه، «ابهام در مسئولیت» است؛ به‌گونه‌ای که مشخص نیست دقیقاً کدام بازیگر مسئول یک اقدام خاص است و همین ابهام، امکان پاسخ مستقیم و متقابل را دشوار می‌سازد. برای مثال، بسیاری از درگیری‌های نیابتی در خاورمیانه یا حملات سایبری ناشناس به زیرساخت‌های حساس کشورها، در همین چارچوب قابل فهم هستند؛ جایی که جنگ وجود دارد اما نامی از جنگ برده نمی‌شود.

دوم، «جنگ شناختی» به عرصه‌ای اشاره دارد که در آن هدف اصلی نه تخریب فیزیکی، بلکه تأثیرگذاری بر ادراک، تصمیم‌گیری و محاسبات ذهنی طرف مقابل است. در این سطح، اطلاعات، روایت‌ها و حتی اخبار به ابزارهای جنگی تبدیل می‌شوند. هدف این است که اراده تصمیم‌گیرندگان تضعیف شود یا جامعه هدف دچار سردرگمی و چندپارگی ادراکی گردد. در این حوزه، رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی و حتی اظهارات رسمی سیاستمداران نقش کلیدی دارند. برای نمونه، انتشار هم‌زمان روایت‌های متناقض درباره یک بحران می‌تواند باعث شود طرف مقابل در تشخیص واقعیت دچار خطا شود یا در تصمیم‌گیری دچار تأخیر گردد. حتی گاهی بزرگ‌نمایی تهدید یا برعکس، کم‌اهمیت جلوه دادن آن، بخشی از همین جنگ شناختی محسوب می‌شود. در این چارچوب، واقعیت نه یک امر ثابت، بلکه محصول رقابت روایت‌هاست.

سوم، «رقابت ساختاری بلندمدت» به سطحی از منازعه اشاره دارد که در آن هدف اصلی تغییر تدریجی موازنه قدرت در نظام بین‌الملل است، نه پیروزی در یک بحران یا جنگ مشخص. در این حوزه، بازیگران به‌جای تمرکز بر رخدادهای کوتاه‌مدت، بر ظرفیت‌سازی‌های پایدار مانند توسعه فناوری، کنترل زنجیره‌های تأمین، نفوذ اقتصادی، و تثبیت ائتلاف‌های سیاسی تمرکز می‌کنند.

این رقابت معمولاً آرام، پیوسته و غیرمستقیم است، اما آثار آن عمیق و ماندگار خواهد بود. برای مثال، رقابت میان قدرت‌های بزرگ بر سر فناوری‌های پیشرفته، انرژی‌های نو، یا مسیرهای تجاری جهانی، نمونه‌ای از این نوع رقابت است؛ جایی که هر اقدام کوچک می‌تواند در بلندمدت به تغییر توازن جهانی منجر شود.نکته اساسی در فهم این سه حوزه آن است که آن‌ها جدا از یکدیگر عمل نمی‌کنند، بلکه به‌صورت هم‌زمان و درهم‌تنیده جریان دارند. یک بحران ممکن است هم‌زمان در منطقه خاکستری آغاز شود، در سطح شناختی تشدید گردد، و در نهایت در چارچوب رقابت ساختاری معنا پیدا کند. به همین دلیل، تحلیل وضعیت کنونی نیازمند عبور از نگاه تک‌بعدی به جنگ و پذیرش یک تصویر چندلایه و پیوسته از منازعه در نظام بین‌الملل است برای فهم این وضعیت، باید چند سطح تحلیلی را به‌طور هم‌زمان در نظر گرفت.

نخست، سطح کلان رقابت قدرت‌های بزرگ است. در این سطح، جنگ نه به‌عنوان یک هدف، بلکه به‌عنوان ابزاری برای تنظیم موازنه قوا عمل می‌کند. به‌عبارت دیگر، بحران‌های منطقه‌ای به صحنه‌هایی برای اعمال فشار، آزمایش استراتژی‌ها و بازتعریف حوزه‌های نفوذ تبدیل شده‌اند. در سطح کلان رقابت قدرت‌های بزرگ، منطق حاکم بر تحولات نه بر پایه واکنش‌های مقطعی، بلکه بر اساس الگوهای بلندمدتِ بازتوزیع قدرت شکل می‌گیرد. در این چارچوب، کنش‌های ایالات متحده آمریکا، روسیه، چین و تا حدی اتحادیه اروپا را باید در بستر یک «گذار ساختاری» ،در نظام بین‌الملل فهم کرد؛ گذاری از یک نظم تک‌قطبی به نظمی سیال‌تر و چندمرکزی.در این سطح، جنگ‌ها و بحران‌های منطقه‌ای کارکردی فراتر از خود دارند. این منازعات به‌مثابه «آزمایشگاه‌های ژئوپلیتیک» ،عمل می‌کنند؛ جایی که قدرت‌ها بدون ورود مستقیم به تقابل تمام‌عیار، توانمندی‌های خود را می‌سنجند، خطوط قرمز یکدیگر را کشف می‌کنند و ظرفیت‌های واکنش را ارزیابی می‌نمایند. به همین دلیل، بسیاری از این درگیری‌ها عمداً در سطحی کنترل‌شده نگه داشته می‌شوند؛ نه آن‌قدر کوچک که بی‌اثر باشند و نه آن‌قدر بزرگ که به جنگی فراگیر منجر شوند.در این میان، رقابت میان ایالات متحده آمریکا و چین واجد ماهیتی سیستمیک است. این رقابت صرفاً بر سر یک منطقه یا یک موضوع خاص نیست، بلکه بر سر تعریف قواعد بازی در قرن بیست‌ویکم است: از زنجیره‌های تأمین ، و فناوری‌های پیشرفته گرفته تا کنترل مسیرهای حیاتی انرژی و داده. در چنین فضایی، هر نقطه بحرانی—از شرق اروپا تا خاورمیانه،می‌تواند به‌عنوان یک «گره فشار» (‌تضعیف نقطه) در این رقابت عمل کند.روسیه در این ساختار، نقش یک «مختل‌کننده فعال» ،را ایفا می‌کند. هدف اصلی، نه لزوماً ایجاد یک نظم جایگزین کامل، بلکه تضعیف انسجام بلوک غرب و افزایش هزینه‌های رهبری جهانی برای آمریکا است. این راهبرد، با استفاده از ابزارهایی چون انرژی، عملیات اطلاعاتی و حضور نظامی محدود اما مؤثر در نقاط کلیدی دنبال می‌شود.در مقابل، اتحادیه اروپا با یک پارادوکس ساختاری مواجه است: از یک‌سو، وابستگی امنیتی به آمریکا دارد، و از سوی دیگر، در حوزه اقتصادی و انرژی به‌دنبال استقلال نسبی است. این دوگانگی، باعث می‌شود اروپا در بسیاری از بحران‌ها نقش یک بازیگر «واکنشی» را ایفا کند، نه یک طراح مستقل صحنه.در این سطح، مفهوم «رقابت زیر آستانه جنگ» اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. قدرت‌ها تلاش می‌کنند بدون عبور از مرز جنگ مستقیم، بیشترین فشار را بر یکدیگر وارد کنند. ابزارهای این رقابت شامل تحریم‌های اقتصادی، جنگ سایبری، کنترل فناوری، و نفوذ در ساختارهای سیاسی و رسانه‌ای است. نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری نوعی «جنگ دائمی با شدت پایین» است که پایان مشخصی ندارد، بلکه به‌عنوان وضعیت نرمال جدید تثبیت می‌شود.

نکته تعیین‌کننده دیگر، تغییر در ماهیت قدرت است. اگر در گذشته، قدرت عمدتاً در ظرفیت نظامی خلاصه می‌شد، امروز ترکیبی از مؤلفه‌ها،از اقتصاد و فناوری تا داده و روایت، تعریف‌کننده آن هستند. در این چارچوب، کنترل بر گلوگاه‌هایی مانند تنگه هرمز تنها به‌دلیل اهمیت انرژی نیست، بلکه به‌دلیل تأثیر آن بر ثبات سیستم جهانی و بازارهای مالی نیز اهمیت دارد.در این رقابت کلان، بازیگران منطقه‌ای، از جمله ایران به صورت هم‌زمان «ابزار» و «عامل» هستند. از یک‌سو، در معادلات قدرت‌های بزرگ به‌عنوان اهرم فشار مورد استفاده قرار می‌گیرند، و از سوی دیگر، با بهره‌گیری از همین رقابت‌ها، تلاش می‌کنند حاشیه مانور خود را افزایش دهند. این وضعیت، به شکل‌گیری نوعی «خودمختاری محدود» منجر می‌شود؛ وضعیتی که در آن، بازیگر منطقه‌ای نه کاملاً تابع است و نه کاملاً مستقل.

در نهایت، باید به عنصر «زمان» به‌عنوان یک متغیر راهبردی توجه کرد. قدرت‌های بزرگ، افق‌های زمانی متفاوتی دارند. برای مثال، چین اغلب با رویکردی بلندمدت و تدریجی عمل می‌کند، در حالی که سیاست در ایالات متحده آمریکا بیشتر تحت تأثیر چرخه‌های کوتاه‌مدت سیاسی قرار دارد. این تفاوت در افق زمانی، خود به منبعی از عدم تقارن تبدیل می‌شود که بر نحوه مدیریت بحران‌ها و حتی تداوم آن‌ها تأثیر می‌گذارد.

در سطح دوم، رفتار بازیگران سیاسی و گفتمان آن‌ها قرار دارد. اظهارات متناقض و گاه متغیر دونالد ترامپ را می‌توان در چارچوب «دیپلماسی غیرخطی» تحلیل کرد؛ رویکردی که در آن، ابهام، تغییر موضع و ارسال سیگنال‌های چندگانه به‌عنوان ابزار فشار و چانه‌زنی استفاده می‌شود.این سبک گفتار، اگرچه در نگاه اول ممکن است نشانه‌ای از بی‌ثباتی یا حتی خودشیفتگی به‌نظر برسد، اما در برخی موارد بخشی از راهبرد «ابهام استراتژیک» محسوب می‌شود؛ راهبردی که هدف آن، حفظ دست بالا در مذاکرات از طریق غیرقابل پیش‌بینی بودن است.با این حال، باید میان «ابهام کنترل‌شده» و «آشفتگی واقعی» تمایز قائل شد. زمانی که پیام‌ها بیش از حد متناقض شوند،مانند تغییر موضع درباره اهمیت توافق، کنترل تنگه هرمز، یا ارزیابی طرف مقابل،این خطر وجود دارد که نه‌تنها رقیب، بلکه متحدان نیز دچار سردرگمی شوند. چنین وضعیتی می‌تواند نشانه‌ای از شکاف در ساختار تصمیم‌گیری یا تضاد میان نهادهای مختلف قدرت در داخل یک کشور باشد.در سطح رفتار بازیگران سیاسی و گفتمان قدرت، آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کند، تبدیل «سخن» به یک ابزار عملیاتی است؛ نه صرفاً وسیله‌ای برای اطلاع‌رسانی. در این چارچوب، گفتار سیاستمدارانی مانند دونالد ترامپ را نمی‌توان جدا از کارکردهای راهبردی آن تحلیل کرد. زبان، در اینجا بخشی از میدان نبرد است؛ میدانی که در آن ادراک ،انتظار و محاسبه طرف مقابل هدف قرار می‌گیرد.یکی از ویژگی‌های برجسته این نوع گفتار، «چندلایگی پیام» است. یک جمله می‌تواند به‌طور هم‌زمان چند مخاطب متفاوت را هدف بگیرد: افکار عمومی داخلی، نخبگان سیاسی، متحدان و حتی رقیبان. به‌عنوان مثال، زمانی که از بی‌اهمیت بودن توافق سخن گفته می‌شود و در عین حال از پیشرفت روند مذاکره صحبت می‌شود، این تناقض ظاهری در واقع می‌تواند حامل دو سیگنال متفاوت باشد: کاهش انتظارات در داخل و افزایش فشار روانی بر طرف مقابل.در این میان، مفهوم «دیپلماسی نمایشی» اهمیت پیدا می‌کند. در این رویکرد، سیاستمدار نه‌تنها تصمیم می‌گیرد، بلکه اجرا می‌کند؛ به این معنا که لحن، زمان‌بندی، اغراق و حتی تناقض‌گویی به‌عنوان عناصر یک اجرا در نظر گرفته می‌شوند. این اجرا می‌تواند با هدف تسلط بر چرخه خبر، تغییر دستور کار رسانه‌ای یا حتی بی‌ثبات‌سازی فضای تصمیم‌گیری در طرف مقابل طراحی شود.با این حال، مرز میان «ابهام هدفمند» و «بی‌ثباتی گفتمانی» بسیار باریک است. زمانی که تغییر مواضع از حدی فراتر رود،برای مثال در موضوعاتی مانند کنترل تنگه هرمز یا ضرورت توافق،ریسک از دست رفتن اعتبارافزایش می‌یابد. اعتبار در روابط بین‌الملل یک سرمایه انباشتی است؛ اگر بازیگر نتواند الگوی قابل پیش‌بینی در چارچوب یک بی‌نظمی کنترل‌شده ارائه دهد، حتی تهدیدها و وعده‌هایش نیز اثرگذاری خود را از دست می‌دهند.

در همین راستا، باید به «چندمرکزی بودن تصمیم‌گیری» در ایالات متحده آمریکا توجه کرد. برخلاف تصور ساده‌انگارانه، سیاست خارجی این کشور محصول یک فرد نیست، بلکه برآیند تعامل میان نهادهای مختلف،از کاخ سفید تا پنتاگون و دستگاه‌های اطلاعاتی است. در چنین سیستمی، اظهارات یک چهره سیاسی می‌تواند لزوماً بازتاب اجماع نهادی نباشد. همین امر، به تولید سیگنال‌های متضاد دامن می‌زند؛ سیگنال‌هایی که گاه به‌عنوان تاکتیک استفاده می‌شوند و گاه ناشی از رقابت درونی هستند.از منظر تحلیلی، این وضعیت را می‌توان با مفهوم «نویز استراتژیک» توضیح داد. در این حالت، فضای اطلاعاتی عمداً یا ناخواسته با پیام‌های متناقض اشباع می‌شود، به‌گونه‌ای که استخراج نیت واقعی دشوار گردد. برای طرف مقابل به‌ویژه در مورد ایران،-این نویز می‌تواند هم فرصت باشد و هم تهدید: فرصت از آن جهت که امکان مانور و تفسیر گزینشی را فراهم می‌کند، و تهدید از آن جهت که احتمال خطای محاسباتی را افزایش می‌دهد.نکته ظریف‌تر، پیوند میان سیاست داخلی و این نوع گفتار است. در فضای رقابت‌های انتخاباتی یا قطبی‌شده، سیاستمدار ناچار است پیام‌هایی تولید کند که هم‌زمان چند کارکرد داشته باشند: بسیج پایگاه رأی، حمله به رقبا، و ارسال سیگنال به خارج. این هم‌پوشانی کارکردها، خود به تولید تناقض دامن می‌زند. آنچه برای مصرف داخلی مؤثر است، لزوماً در عرصه بین‌المللی پیام روشنی منتقل نمی‌کند.در این چارچوب، باید به «اقتصاد توجه» نیز اشاره کرد. در دنیای رسانه‌ای امروز، بازیگری که بتواند توجه را کنترل کند، تا حدی می‌تواند روایت را نیز شکل دهد. اظهارات غیرمنتظره، تغییرات ناگهانی موضع و حتی جملات تحریک‌آمیز، ابزارهایی برای تسلط بر این اقتصاد هستند. اما این ابزارها، در صورت استفاده مکرر، دچار «استهلاک ادراکی» می‌شوند؛ یعنی مخاطب،چه داخلی و چه خارجی،به‌تدریج حساسیت خود را از دست می‌دهد.

در نهایت، آنچه این سطح را پیچیده می‌کند، تداخل سه عنصر است: نیت واقعی، نمایش سیاسی، و محدودیت‌های ساختاری. تفکیک این سه از یکدیگر کار ساده‌ای نیست، اما برای تحلیل دقیق ضروری است. هر اظهار نظر، باید نه به‌عنوان یک گزاره مستقل، بلکه به‌عنوان بخشی از یک الگوی رفتاری در نظر گرفته شود؛ الگویی که در آن، سکوت‌ها به اندازه کلمات معنا دارند و تناقض‌ها لزوماً نشانه خطا نیستند، بلکه گاه خودِ پیام محسوب می‌شوند.

در امتداد همان سطح، باید به یک لایه عمیق‌تر از گفتمان قدرت توجه کرد؛ جایی که «بی‌ثبات‌سازی ادراک» به‌عنوان یک ابزار هدفمند به‌کار گرفته می‌شود. در این چارچوب، اظهارات چهره‌هایی مانند دونالد ترامپ تنها حامل پیام نیستند، بلکه خودِ ساختار پیام،یعنی تناقض، اغراق، جابه‌جایی سریع مواضع،به ابزار اثرگذاری تبدیل می‌شود. اینجا دیگر مسئله صرفاً انتقال محتوا نیست، بلکه «طراحی تجربه ادراکی» برای مخاطب است.یکی از مفاهیم کلیدی در این سطح، «بازدارندگی از طریق بی‌نظمی»است. در این الگو، بازیگر تلاش نمی‌کند با نمایش ثبات و پیش‌بینی‌پذیری، طرف مقابل را مهار کند؛ بلکه دقیقاً برعکس، با ایجاد تصویر یک کنشگر غیرقابل پیش‌بینی، هزینه محاسبه را برای رقیب افزایش می‌دهد. وقتی طرف مقابل نداند کدام تهدید واقعی است و کدام صرفاً بخشی از بازی، ناچار می‌شود دامنه احتیاط خود را گسترش دهد.در این میان، موضوعاتی مانند کنترل یا تهدید تنگه هرمز به میدان‌های نمادین تبدیل می‌شوند. اظهارات متناقض درباره چنین نقاطی، صرفاً بحثی عملیاتی نیست، بلکه نوعی «کُدگذاری سیگنال» است؛ به این معنا که هر تغییر لحن یا موضع، حامل پیام‌هایی برای بازیگران مختلف است: برای متحدان به‌منزله اطمینان یا هشدار، برای رقبا به‌عنوان تهدید یا فرصت، و برای افکار عمومی به‌عنوان نمایش اقتدار یا انعطاف.

در سطح نهادی داخل ایالات متحده آمریکا، این نوع گفتار با یک پدیده مهم دیگر تلاقی پیدا می‌کند: «واگرایی کارکردی» .نهادهای مختلف،سیاسی، نظامی، اطلاعاتی،ممکن است برداشت‌های متفاوتی از یک بحران داشته باشند و این تفاوت، در قالب پیام‌های غیرهمسو به بیرون منتقل شود. در چنین شرایطی، حتی اگر بخشی از تناقض‌گویی‌ها آگاهانه باشد، بخشی دیگر محصول همین ناهم‌ترازی نهادی است.از سوی دیگر، باید به «شخصی‌سازی سیاست خارجی» ،توجه کرد. در این وضعیت، ویژگی‌های فردی رهبر،از جمله سبک ارتباطی، تمایل به ریسک، یا نیاز به دیده‌شدن،به‌طور مستقیم بر شکل‌گیری سیاست اثر می‌گذارد. این امر، به‌ویژه در مورد شخصیت‌هایی که به استفاده از رسانه به‌عنوان ابزار اصلی قدرت تمایل دارند، پررنگ‌تر می‌شود. نتیجه، شکل‌گیری نوعی «سیاست‌گذاری مبتنی بر لحظه» ،است که در آن، تصمیمات و اظهارات بیش از آنکه محصول فرآیندهای بوروکراتیک باشند، تحت تأثیر شرایط آنی و بازخوردهای فوری قرار دارند.در همین راستا، «چرخه بازخورد رسانه‌ای» ،نقشی تعیین‌کننده دارد. یک اظهار نظر جنجالی، به‌سرعت در رسانه‌ها بازتاب پیدا می‌کند، واکنش‌ها را برمی‌انگیزد، و سپس همان واکنش‌ها به‌عنوان ورودی برای موضع‌گیری بعدی استفاده می‌شوند. این چرخه می‌تواند به تقویت یا تشدید تناقض‌ها منجر شود، زیرا هر موضع جدید، نه‌تنها به واقعیت بیرونی، بلکه به بازتاب رسانه‌ای مواضع قبلی نیز پاسخ می‌دهد.برای بازیگری مانند ایران، مواجهه با چنین الگویی از گفتار، نیازمند نوعی «تحلیل چندلایه سیگنال» است. اتکا به یک جمله یا یک موضع، می‌تواند گمراه‌کننده باشد؛ آنچه اهمیت دارد، الگوی تکرار، زمان‌بندی تغییرات، و هم‌راستایی یا ناهم‌راستایی آن با اقدامات عملی است.

در غیر این صورت، خطر افتادن در دام «واکنش‌پذیری بیش‌ازحد» ،افزایش می‌یابد.نکته ظریف‌تر، تأثیر این نوع گفتمان بر متحدان است. در حالی که هدف اصلی ممکن است تحت فشار قرار دادن رقیب باشد، پیام‌های متناقض می‌توانند حس نااطمینانی را در میان شرکا نیز تقویت کنند. این امر، به‌ویژه برای اتحادیه اروپا که به ثبات و پیش‌بینی‌پذیری وابسته است، چالش‌برانگیز است. در نتیجه، بخشی از انرژی سیستم صرف «تفسیر» می‌شود، نه «اقدام».در نهایت، باید به این نکته توجه کرد که در چنین فضایی، «سکوت» نیز به یک ابزار تبدیل می‌شود. آنچه گفته نمی‌شود، یا عمداً به تعویق انداخته می‌شود، می‌تواند به‌اندازه اظهارات صریح معنا داشته باشد. بازیگرانی که قادرند این خلأهای اطلاعاتی را به‌درستی تفسیر کنند، از مزیت تحلیلی برخوردار خواهند بود؛ زیرا در میدان گفتمان، همیشه صدا بلندتر از معنا نیست، گاه معنا در همان فاصله‌های میان صداها شکل می‌گیرد.در سطح سوم، باید به بازیگران منطقه‌ای پرداخت. در مورد ایران، رفتارهای زیگزاگی در مذاکرات می‌تواند ناشی از چند عامل باشد: اختلافات داخلی، تلاش برای خرید زمان، یا استفاده از تاکتیک‌های چانه‌زنی برای کاهش فشارها. این رفتارها در بسیاری از نظام‌های سیاسی که با فشار خارجی و چالش‌های داخلی هم‌زمان مواجه هستند، مشاهده می‌شود.در مقابل، رویکرد اسرائیل،آن‌گونه که در تحلیل شما نیز اشاره شد،بیشتر مبتنی بر هدف‌گذاری مشخص و تعریف‌شده است. این تفاوت در وضوح استراتژیک، خود یکی از عوامل شکل‌دهنده به دینامیک‌های فعلی منطقه است.نکته مهم دیگر، نقش جنگ روانی ،است. در چنین فضایی، اظهارات عمومی نه لزوماً بازتاب واقعیت، بلکه بخشی از عملیات تأثیرگذاری بر افکار عمومی، بازارها و حتی تصمیم‌گیران طرف مقابل هستند. از این منظر، تناقض‌گویی می‌تواند آگاهانه و با هدف ایجاد سردرگمی طراحی شده باشد.در سطح بازیگران منطقه‌ای، آنچه تعیین‌کننده است نه صرفاً مواضع اعلامی، بلکه ظرفیت واقعی برای تبدیل منابع به قدرت مؤثر در میدان است. در مورد ایران، باید میان سه لایه تمایز قائل شد: ساختار رسمی تصمیم‌گیری، شبکه‌های موازی قدرت، و میدان‌های نیابتی. این سه لایه الزاماً هم‌راستا عمل نمی‌کنند. به همین دلیل، خروجی سیاست خارجی گاه به‌صورت رفتاری ناهمگن و متناقض بروز پیدا می‌کند.در ساختار رسمی، نهادهایی مانند دولت و مجلس تلاش می‌کنند سیگنال‌هایی قابل تفسیر برای طرف‌های خارجی ارسال کنند، اما در لایه‌های عمیق‌تر، بازیگرانی حضور دارند که منطق بقا و امنیت را بر هرگونه انعطاف دیپلماتیک ترجیح می‌دهند. این وضعیت باعث شکل‌گیری نوعی «چندصدایی کنترل‌نشده» می‌شود؛ پدیده‌ای که در آن، پیام واحدی به بیرون مخابره نمی‌شود و طرف مقابل ناچار است از میان نشانه‌های متناقض، نیت واقعی را استخراج کند.در میدان عملیاتی، نفوذ منطقه‌ای ایران از طریق شبکه‌ای از بازیگران غیردولتی تثبیت شده است. این شبکه، ابزار چانه‌زنی مهمی محسوب می‌شود، اما هم‌زمان یک محدودیت نیز ایجاد می‌کند؛ زیرا هرگونه عقب‌نشینی در سطح کلان می‌تواند به تضعیف اعتبار این شبکه‌ها منجر شود. به بیان دیگر، سیاست منطقه‌ای به نوعی «وابستگی متقابل معکوس» رسیده است: مرکز برای حفظ نفوذ پیرامونی، مجبور به حفظ تنش است، و کاهش تنش می‌تواند به فرسایش همان نفوذ بینجامد.در سوی دیگر، اسرائیل با ساختار تصمیم‌گیری متمرکزتر و تعریف تهدید روشن‌تر، قادر است اهداف خود را با انسجام بیشتری دنبال کند. این انسجام، به‌ویژه در حوزه امنیتی، امکان طراحی عملیات پیش‌دستانه و نیز مدیریت روایت را فراهم می‌کند. در این چارچوب، تهدید نه‌تنها باید مهار شود، بلکه باید پیش از رسیدن به نقطه بحرانی، مختل گردد.در محیط پیرامونی تنگه هرمز، اهمیت ژئوپلیتیکی فراتر از یک گذرگاه انرژی است. این منطقه به یک «گره راهبردی» ،تبدیل شده که کنترل یا حتی تهدید آن، می‌تواند به‌عنوان اهرم فشار در سطح جهانی عمل کند. برای ایران، این نقطه یک ابزار بازدارندگی نامتقارن است؛ در حالی که برای قدرت‌های فرامنطقه‌ای، تضمین باز بودن آن بخشی از امنیت سیستم اقتصادی جهانی محسوب می‌شود. همین تضاد کارکردی، باعث شده هرگونه موضع‌گیری درباره آن، به‌سرعت ابعاد بین‌المللی پیدا کند.رفتارهای تاکتیکی تهران، از تغییر لحن در مذاکرات تا ارسال پیام‌های متناقض،را می‌توان در چارچوب «مدیریت فشار حداکثری معکوس» تحلیل کرد؛ تلاشی برای فرسایش اراده طرف مقابل از طریق طولانی‌سازی روند، ایجاد ابهام، و بهره‌گیری از شکاف‌های درون بلوک‌های رقیب. اما این تاکتیک زمانی کارآمد است که طرف مقابل دچار واگرایی باشد. در شرایطی که همگرایی در حال شکل‌گیری باشد، همین رفتار می‌تواند به‌عنوان نشانه ضعف یا نداشتن راهبرد تلقی شود.

در سطح اجتماعی، فاصله میان ساختار قدرت و جامعه در ایران به یک متغیر تأثیرگذار تبدیل شده است. فشارهای اقتصادی و فرسایش سرمایه اجتماعی، توان مانور تصمیم‌گیران را محدود می‌کند. در چنین شرایطی، سیاست خارجی نه‌تنها ابزار تعامل با بیرون، بلکه ابزاری برای مدیریت درون نیز می‌شود. این دو کارکرد گاه در تعارض قرار می‌گیرند و نتیجه آن، نوسان در تصمیمات کلان است.در مقابل، اسرائیل با تکیه بر انسجام نسبی در تعریف تهدید و حمایت ساختاری از سوی ایالات متحده آمریکا، توانسته است محیط عملیاتی خود را به‌گونه‌ای تنظیم کند که هزینه‌های اقدام برای رقیب افزایش یابد. این تنظیم محیط، صرفاً نظامی نیست، بلکه شامل حوزه‌های اطلاعاتی، سایبری و دیپلماتیک نیز می‌شود.در مجموع، سطح منطقه‌ای به صحنه‌ای تبدیل شده که در آن، عدم تقارن‌ها،چه در ساختار تصمیم‌گیری، چه در تعریف تهدید، و چه در ابزارهای اعمال قدرت،نقش تعیین‌کننده دارند. همین عدم تقارن است که باعث می‌شود کنش‌های مشابه، پیامدهای کاملاً متفاوتی برای هر یک از بازیگران به‌همراه داشته باشد.

 

خروجی تحلیلی نهایی: برآیند سه‌سطحیِ یک منازعه چندبعدی و پیامدهای آن

اگر سه سطح مورد بحث،رقابت کلان قدرت‌ها، گفتمان و رفتار سیاسی، و کنش بازیگران منطقه‌ای،را به‌صورت یک کلِ درهم‌تنیده ببینیم، خروجی نهایی دیگر یک «جنگ» به معنای کلاسیک نیست، بلکه یک «وضعیت سیالِ منازعه دائمی» ،است؛ وضعیتی که در آن، مرز میان صلح و جنگ عملاً از بین رفته و جای خود را به طیفی از تنش‌های کنترل‌شده، بحران‌های مقطعی و رقابت‌های مستمر داده است.در سطح اول، رقابت میان ایالات متحده آمریکا، چین و روسیه به‌سمتی حرکت می‌کند که هیچ‌یک تمایل به درگیری مستقیم ندارند، اما هم‌زمان نیز حاضر به واگذاری حوزه نفوذ نیستند. نتیجه این وضعیت، تثبیت نوعی «تعادل ناپایدار» ،است؛ تعادلی که نه از طریق توافقات پایدار، بلکه از طریق مدیریت مداوم بحران‌ها حفظ می‌شود. در چنین چارچوبی، بحران‌ها نه شکست دیپلماسی، بلکه بخشی از مکانیزم آن هستند.

این وضعیت در سطح دوم، یعنی گفتمان سیاسی، خود را به‌شکل «ابهام نهادینه‌شده» نشان می‌دهد. اظهارات متناقض و بعضاً آشوب‌گونه از سوی بازیگرانی مانند دونالد ترامپ، اگر در کنار ساختار تصمیم‌گیری چندمرکزی در ایالات متحده آمریکا قرار گیرد، به تولید یک محیط ادراکی می‌انجامد که در آن، تشخیص نیت واقعی به‌شدت دشوار می‌شود. این امر، عملاً فرآیند تصمیم‌گیری را برای طرف مقابل پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر می‌کند. اما در عین حال، یک پیامد جانبی مهم دارد: فرسایش تدریجی اعتماد، نه‌تنها در میان رقبا، بلکه در میان متحدان.در سطح سوم، این پیچیدگی به‌صورت «رفتارهای واکنشی و تطبیقی» در بازیگران منطقه‌ای بروز می‌کند. برای ایران، این به معنای تلاش برای حفظ بقا در محیطی است که هم‌زمان تحت فشار خارجی و تنش‌های داخلی قرار دارد. نتیجه، اتخاذ تاکتیک‌هایی مانند طولانی‌سازی مذاکرات، ارسال سیگنال‌های چندگانه، و استفاده از اهرم‌هایی نظیر تنگه هرمز است. این رفتارها لزوماً از یک استراتژی منسجم واحد ناشی نمی‌شوند، بلکه بیشتر محصول سازگاری مداوم با شرایط متغیر هستند.در مقابل، اسرائیل با تعریف روشن‌تر از تهدید و انسجام بیشتر در ساختار تصمیم‌گیری، به‌سمت «کاهش عدم قطعیت از طریق اقدام» حرکت می‌کند؛ یعنی تلاش می‌کند به‌جای مدیریت ابهام، آن را از طریق مداخله مستقیم کاهش دهد. این تفاوت رویکرد، یکی از منابع اصلی اصطکاک در منطقه است.اما اگر این سه سطح را روی هم بیندازیم، چند نتیجه کلیدی به‌دست می‌آید:نخست، آنچه به‌ظاهر به‌عنوان «آشفتگی» یا «بی‌نظمی» دیده می‌شود، الزاماً فاقد منطق نیست. بخشی از این بی‌نظمی، تولیدشده و کارکردی است؛ ابزاری برای افزایش فضای مانور، پیچیده‌سازی محاسبات رقیب و جلوگیری از تثبیت وضعیت. با این حال، این ابزار زمانی کارآمد است که از یک حد مشخص فراتر نرود. عبور از این حد، می‌تواند به «بی‌ثباتی واقعی» منجر شود؛ جایی که حتی خودِ تولیدکننده نیز کنترل کامل بر پیامدها ندارد.دوم، «زمان» به یک متغیر تعیین‌کننده تبدیل شده است. قدرت‌های بزرگ با افق‌های زمانی متفاوت عمل می‌کنند، و بازیگران منطقه‌ای اغلب ناچارند در این شکاف زمانی حرکت کنند. این امر باعث می‌شود برخی بحران‌ها عمداً طولانی شوند، زیرا طولانی‌شدن خود به یک ابزار تبدیل می‌شود: فرسایش اقتصادی، خستگی سیاسی، و تغییر تدریجی موازنه.

سوم، «خطای محاسباتی» ،به‌عنوان بزرگ‌ترین ریسک این ساختار ظاهر می‌شود. وقتی سیگنال‌ها مبهم، پیام‌ها متناقض، و بازیگران متعدد باشند، احتمال برداشت نادرست افزایش می‌یابد. یک اقدام که از سوی یک طرف «تاکتیکی» تلقی می‌شود، ممکن است از سوی طرف دیگر «راهبردی» یا حتی «تهاجمی» تعبیر شود. این همان نقطه‌ای است که یک بحران کنترل‌شده می‌تواند به‌سرعت از کنترل خارج شود.چهارم، در چنین محیطی، «قدرت سخت» به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست. توانایی در مدیریت روایت، کنترل ادراک، و تفسیر صحیح سیگنال‌ها به همان اندازه،و گاه بیشتر،اهمیت پیدا می‌کند. بازیگری که بتواند این سه حوزه را هم‌زمان مدیریت کند، حتی با منابع محدودتر نیز می‌تواند دست بالا را داشته باشد.

پنجم، نقش بازیگران میانی،به‌ویژه اتحادیه اروپا،به‌طور فزاینده‌ای به «میانجیِ منفعل» نزدیک می‌شود. یعنی بازیگری که بیش از آنکه قواعد بازی را تعیین کند، در تلاش است پیامدهای آن را مدیریت کند. این وضعیت، خود به تقویت نقش قدرت‌های اصلی و کاهش تنوع واقعی در تصمیم‌سازی جهانی منجر می‌شود.

در نهایت، خروجی کل این ساختار را می‌توان به‌صورت یک پارادوکس توصیف کرد: هرچه ابزارهای مدیریت بحران پیچیده‌تر و پیشرفته‌تر شده‌اند، خودِ بحران‌ها نیز پایدارتر و مزمن‌تر شده‌اند. نظام بین‌الملل به‌جای حرکت به‌سمت حل‌وفصل، به‌سمت «مدیریت دائمیِ حل‌نشده‌ها» ،سوق پیدا کرده است.در چنین شرایطی، هر تحلیل‌گری که بخواهد این فضا را بفهمد، ناچار است از نگاه خطی فاصله بگیرد. دیگر نمی‌توان با الگوهای ساده علت و معلولی توضیح داد که چه کسی برنده است و چه کسی بازنده. آنچه وجود دارد، مجموعه‌ای از بردهای نسبی، باخت‌های مقطعی، و مهم‌تر از همه، تداوم یک بازی است که پایان آن نه در افق کوتاه‌مدت، بلکه حتی در میان‌مدت نیز قابل مشاهده نیست.

منابع :

میرشایمر، جان جی. ۲۰۱۴. تراژدی سیاست قدرت‌های بزرگ. نیویورک: دبلیو. دبلیو. نورتون.

والتز، کنت ان. ۱۹۷۹. نظریه سیاست بین‌الملل. ریدینگ، ماساچوست: ادیسون-وسلی.

شلینگ، توماس سی. ۱۹۶۶. راهبرد تعارض. کمبریج: انتشارات دانشگاه هاروارد.

جرویس، رابرت. ۱۹۷۶. ادراک و سوءادراک در سیاست بین‌الملل. پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون.

نای، جوزف اس. ۲۰۰۴. قدرت نرم: ابزار موفقیت در سیاست جهانی. نیویورک: پابلیک افرز.

پاتنام، رابرت دی. ۱۹۸۸. «دیپلماسی و سیاست داخلی: منطق بازی‌های دو سطحی». سازمان بین‌المللی، جلد ۴۲، شماره ۳.

کلاوزویتس، کارل فون. ۱۸۳۲. درباره جنگ. برلین.

فریدمن، لارنس. ۲۰۱۳. راهبرد: یک تاریخچه. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.

کیوهان، رابرت او. و نای، جوزف اس. ۱۹۷۷. قدرت و وابستگی متقابل. بوستون: لیتل، براون.

اسمیت، روپرت. ۲۰۰۵. کاربرد قدرت: هنر جنگ در دنیای مدرن. لندن: پنگوئن.

آلیسون، گراهام. ۲۰۱۷. محکوم به جنگ: آیا آمریکا و چین می‌توانند از دام توسیدید بگریزند؟ بوستون: هاتون میفلین هارکورت.

مزار، مایکل جی. ۲۰۱۸. رقابت در منطقه خاکستری و بازدارندگی. سانتا مونیکا: رند کورپوریشن.

برندز، هال. ۲۰۱۸. بازگشت رقابت قدرت‌های بزرگ. واشینگتن: بروکینگز.

کیلی، رابرت ای. ۲۰۱۹. سیاست خارجی و نظم جهانی در عصر بی‌ثباتی. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج.

نای، جوزف اس. ۲۰۲۱. آیا اخلاق مهم است؟ رؤسای جمهور و سیاست خارجی از روزولت تا ترامپ. نیویورک: انتشارات دانشگاه آکسفورد.

رایت، توماس. ۲۰۱۷. تمام ابزارها به‌جز جنگ. نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل.

کال، کالین اچ. ۲۰۲۰. نظم جهانی در بحران. نیویورک: پالگریو مک‌میلان.

بروکس، استیون جی. و ولفورث، ویلیام سی. ۲۰۱۶. آمریکا در جهان. آکسفورد: انتشارات دانشگاه آکسفورد.

مید، والتر راسل. ۲۰۱۴. بازگشت ژئوپلیتیک. فارِن افرز.

کلاین، ازرا. ۲۰۲۰. چرا دچار قطبی‌سازی شده‌ایم. نیویورک: سایمون اند شوستر.

وست، دارل ام. ۲۰۱۹. نبرد برای استعدادهای جهانی. واشینگتن: بروکینگز.

ریچاردز، جولیان. ۲۰۲۰. جنگ سایبری: تهدید جدید امنیت ملی. لندن: راتلج.

پاپ، بری. ۲۰۱۹. قدرت، اطلاعات و جنگ آینده. نیویورک: نورتون.

مؤسسه بین‌المللی مطالعات راهبردی. ۲۰۲۳. تراز نظامی جهان ۲۰۲۳. لندن: آی. آی. اس. اس.

مؤسسه بین‌المللی مطالعات راهبردی. ۲۰۲۴. تراز نظامی جهان ۲۰۲۴. لندن: آی. آی. اس. اس.

رند کورپوریشن. ۲۰۲۱. رقابت قدرت‌های بزرگ در منطقه خاکستری. سانتا مونیکا: رند.

رند کورپوریشن. ۲۰۲۲. بازدارندگی در خاورمیانه و ایران. سانتا مونیکا: رند.

بروکینگز. ۲۰۲۱. نظم جهانی پس از همه‌گیری. واشینگتن: بروکینگز.

بروکینگز. ۲۰۲۳. رقابت راهبردی آمریکا و چین در بلندمدت. واشینگتن: بروکینگز.

شورای روابط خارجی. ۲۰۲۲. راهبرد آمریکا در خاورمیانه. نیویورک: سی. اف. آر.

شورای روابط خارجی. ۲۰۲۴. ژئوپلیتیک انتقال انرژی. نیویورک: سی. اف. آر.

مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی. ۲۰۲۱. جنگ شناختی و آینده درگیری‌ها. واشینگتن: سی. اس. آی. اس.

مرکز مطالعات راهبردی و بین‌المللی. ۲۰۲۳. رقابت سایبری میان قدرت‌های بزرگ. واشینگتن: سی. اس. آی. اس.

کالج جنگ ارتش آمریکا. ۲۰۲۲. رقابت راهبردی پایدار. کارلایل: انتشارات کالج جنگ.

کالج جنگ ارتش آمریکا. ۲۰۲۴. ابهام راهبردی در سیاست خارجی آمریکا. کارلایل.

 

امیر آذر ۱۴ آوریل

 

اسم
نظر ...