در باره مارکسیسم چه می توان گفت؟/آنتون پانه کوک
24-04-2026
بخش کمونیسم شورایی
8 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
در باره مارکسیسم چه می توان گفت؟
آنتون پانه کوک
برگردان : شوراها
بخش اول
در صحبت از مارکسیسم، باید دو امر را که به این نام خوانده میشوند از یکدیگر متمایز کرد. نخست، مطالعات و کشفیات علمی مارکس که سهمی ماندگار در دانش بشری محسوب میشود. دوم، کاربرد عملی در نظرات و کنشهای سیاسی، توسط خود مارکس و کسانی که خود را پیروان او مینامند. مارکس به ما دانشی علمی درباره روابط اجتماع، ذهن، اقتصاد، طبقات، حقوق، ایدئولوژیها و سیاست ارزانی داشته است که به مهمترین پیشرفتهای علم در قرن نوزدهم تعلق دارند. کاربرد این دانش در عمل و سیاستِ روز، از آنجا که به شرایطِ اغلب ناقصشناختهشدهی آن دوران وابسته بود، طبیعتاً مکرراً در معرض شکست قرار میگرفت.
بنابراین مارکسیسم جنبههای متفاوت بسیاری دارد. نخست، یک جهانبینی فلسفی است. همانطور که در علوم طبیعی، پژوهشگران بر اساس این اصل پیش میروند — که با آزمایش قابل اثبات نیست — که تمام پدیدهها به هم مرتبط و به یکدیگر وابستهاند (اصطلاحاً اصل علیت، یا بهتر بگوییم، وحدت طبیعت)، مارکسیسم نیز بر این اصل استوار است که کل جهان، از جمله پدیدههای اجتماعی و معنوی که در انسان و جامعه بروز مییابند، وحدتی بههمپیوسته را تشکیل میدهند. بدین ترتیب، تمامی ایدهها، افکار و کنشهای انسان توسط مابقی جهان، یعنی توسط واقعیت، تعیین میشوند. او خود، این جهانبینیِ معرفتشناختی را ماتریالیسم نامید. برای بیان تکامل جهان و دانش در شکل متضاد آن، صفت «دیالکتیک» اضافه شد؛ اما این واژه که در آن زمان معنایی واقعی داشت، امروزه غالباً در خدمت مبلغانِ طوطیصفت قرار میگیرد تا شنوندگانِ بیگناه را مرعوب سازند.
پس مارکسیسم یک علم است. مارکس از تمامی فکتها و وقایع تاریخ بشر استنتاج کرد که این «سیستم تولید» — که از طریق رشد تکنیک و دانش تکامل مییابد — بود که عمدتاً پدیدههای اجتماعی، سیاسی و معنوی را تعیین میکرد. او مبارزه طبقات اجتماعی را به عنوان نیروی محرک اصلی تاریخِ درونیِ خلقها و امپراتوریها، جنگها و انقلابهایشان کشف کرد که در ایدئولوژیها و باورهای آنان منعکس میشد. این دکترین به عنوان علمِ جامعه، ماتریالیسم تاریخی نامیده شد. تزهای آن دارای آن خصلتِ صلب نیستند که بهطور مثال در قوانین فیزیک کلاسیک دیده میشود. شرایط و رفتارهای فردی اغلب تنوعی وحشیانه از خود نشان میدهند؛ قواعد در میانگینها، در نظمِ اعداد بزرگ و طبقات ظاهر میشوند. (فیزیکدانان مدرن تأکید میکنند که قوانین فیزیکی نیز قوانینی آماری هستند.)
مارکسیسم به عنوان علمِ سیستمِ تولیدِ فعلی، یک اقتصاد سیاسی جدید است؛ تئوری کاملی از سرمایهداری که برآیند مطالعه اصلیِ تمام عمر اوست. او با این تئوری توانست استثمار و ارزش اضافی را تبیین کند و تمرکزِ فزایندهی سرمایه و صنعت را پیشبینی نماید. اکنون سرمایهداری به مثابه وضعیتی گذرا نگریسته میشد که قرار است توسط یک انقلاب اجتماعی به سیستم تولیدی بدون طبقه و استثمار تبدیل شود؛ جایی که بشریت بهطور کامل و آگاهانه اربابِ کار و زندگی خویش است. او در مبارزه طبقاتیِ طبقه کارگر، نیروی محرک این انقلاب را بازشناخت. بدین ترتیب، او در مبارزه رو به جلوی پرولتاریا، در کنار آنها ایستاد.
پس مارکسیسم یک علمِ طبقاتی است. مارکسیسم اکنون به سیستمِ زندگیِ کارگرانِ زحمتکش و مبارز بدل شده است؛ این علم در قالبی تئوریک و آگاهانه بیان میکند که آنها کیستند، چه احساس و فکری دارند، تجربیات روزمره زندگیشان چیست، آرمانهایشان، ارادهشان و نبردشان چیست. این علم توسط کسانی که موضع طبقه حاکم را برگزیدهاند رد و نفی میشود. نام و اعتبار آن توسط کسانی که در کنار اهداف کارگران میایستند به عاریت گرفته میشود؛ از این رو اشتباهات آنها اکنون به پای مارکسیسم نوشته میشود.
مارکس که توسعه اجتماعی را با چنین شفافیتِ درخشانی میدید، انتظار داشت که این روند سریعتر از آنچه تحت تمامی نیروهای بازدارنده و مخالف ممکن بود، رخ دهد. تحت این بازدارندگی، سرمایهداری بهطور پیوسته تقویت شد. چیزهایی که او نمیتوانست پیشبینی کند، مانند تراستها و جنگهای جهانی، هواپیماها و بمبهای اتمی، شرایط مبارزه طبقاتی را تغییر دادند. او لزوماً رهایی کارگران را در بستر زمانه خود میدید؛ زمانی که نبردهای سنگری تکلیف دولتها و انقلابها را روشن میکرد. بعدها، او نسبت به مبارزه جسورانه و موفقیتآمیز کارگران آلمانی از طریق صندوق رأی علیه قانون ضد سوسیالیستی بیسمارک پرشور و شوق بود. اما او هرگز به پارلمانتاریسم باور نداشت، برخلاف اکثر پیروانش در جنبش سوسیالدموکرات در پایان قرن نوزدهم. در اینجا نیز انتظارات بیش از حد خوشبینانه بود، که عمدتاً ناشی از عدم درک رشد عظیم قدرت سرمایهداری و تأثیرات نرمکنندهی شرایط اقتصادی (کونژونکتور) بود.
گفته میشود که علم واقعی با دقتِ پیشبینیهایش شناخته میشود. به علوم طبیعی با قوانین تثبیتشدهشان، به نجوم یا فیزیک بنگرید؛ و پیشبینیهای مارکس درباره توسعه اجتماعی و انقلاب غلط از آب درآمد. آیا کسانی که سعی دارند با این استدلال — با نگاه به مارکس به عنوان نوعی غیبگو — علم مارکسیستی را بیاعتبار کنند، با پراتیکِ علم آشنایی دارند؟ تاریخِ نجوم، برای مثال، مملو از پیشبینیهایی است که محقق نشدند، و اختلافات و ناهماهنگیهایی که دانشمندان را نگران کرد و بایستی توسط شرایط جدید و پیشبینینشده تبیین میشدند. اجازه دهید در اینجا نقلقولی از خودم درباره ماهیت قانون طبیعی بیاورم: «چه اطمینانی دارم که واقعهای که بدینسان ادعا و محاسبه شده واقعاً رخ دهد؟ پاسخ تنها میتواند این باشد: هیچ. ... هیچ دانشمندی فرض نمیکند که برای پیشبینیها بر اساس قوانین شناختهشده، قطعیت مطلق وجود دارد. صدها بار اتفاق افتاده است که برخلاف انتظار، پیشبینی درست نبوده و پیشرفت علم به همین موارد بستگی داشته است.» (ماهیت قانون طبیعی، در مجله شناخت، جلد ۳، صفحه ۳۹۷).
و اما درباره اصطلاحاً «پیشبینیها»، یعنی نتایجی که مارکس از کار نظری خود استخراج کرد. اگر به تغییرات جامعه در قرن گذشته بنگریم، چه میبینیم؟ توسعه مداوم صنعت بزرگ و زوال کسبوکارهای کوچک به وابستگی کامل. تمرکز سرمایهای عظیمتر از آنچه هرگز انتظار میرفت؛ تمرکز قدرت در دستان معدود افرادی که نمونهاش «شصت خانواده آمریکا» است. افزایش طبقه کارگر که در تمام آمارها مشهود است و در کشورهای صنعتی اصلی، اکنون اکثریت جمعیت را تشکیل میدهند. افزایش در مبارزه طبقاتی آنها — یک قرن پیش نخستین شورشهای گروه کوچکی از گرسنگانِ تحقیرشده بود، اکنون همواره فاکتور اصلی تعیینکننده سیاست داخلی و حتی خارجی است. تمام اینها مدتهاست که توسط اقتصاددانان تحصیلکرده بورژوازی تشخیص داده شده، هرچند در جزئیات آن بهانهجویی کردهاند. اما آنها یک نقطه قوت داشتند: مارکس از فقرِ فزاینده سخن گفته بود و اینکه طبقه سرمایهدار حتی قادر به سیر کردن بردگان خود نخواهد بود. این غلط بود؛ مبارزه کارگران، اتحادیههای کارگری و اصلاحات اجتماعی، همگی گرایش به بالا بردن سطح زندگی تودهها داشتند که نشاندهنده ارتقای تدریجی جامعه به یک ثروت مشترک واقعی بود؛ و نویسندگان مارکسیست مجبور بودند حداقل به «فقر نسبی» اشاره کنند، چرا که استانداردهای زندگی از افزایش بزرگ بهرهوری کار عقب مانده بود. این برداشتی عمومی بود. و اکنون؟ درست در همین حالا که علم قدرت خود را در بالاترین درجه نشان میدهد، که منابع عظیم جدید انرژی در حال گشوده شدن هستند، قحطی در جهان بیداد میکند، گرسنگیِ عریان میلیونها نفر را نابود میکند که پیامدهای مستقیم و عیانِ توسعه سرمایهداری است. اگر هرگز پیشبینیای محقق شده باشد، هولناکتر از آنچه هر شاگرد مارکسی انتظار داشت، همین است.
مارکس سپس ادامه داد: اما با همان سرعتی که فقرشان افزایش مییابد، سرکشیِ تودهها نیز فزونی میگیرد. آیا نمیبینیم که در اینجا پیشبینی شکست میخورد؟ ظهور جنبش قدرتمند طبقه کارگر در قرن نوزدهم، با شورشها، اعتصابات و کارزارهای سیاسیاش، گواهی بر درستی نتیجهگیری اوست. اینکه چرا در دوران متأخر شاهد یک آرامش موقتی هستیم، قابل توضیح است.
بخش دوم
شکست مارکسیسم که مدام اعلام میشود، حولِ عدم وقوعِ انقلاب اجتماعیِ مورد انتظار تا به امروز میچرخد. میتوان گفت آن مارکسیستهای مکار همیشه از تعیین سال وقوع آن خودداری کردند تا هرگز نتوان مچشان را در شکست گرفت؛ اما این تأخیر ناگزیر بود که در تمام ادعاهای آنان تردید ایجاد کند. نکته مهم اکنون محتوا یا استدلالهای این کارزار ضد مارکسیستی نیست؛ در مورد توسعه اجتماعی دیدیم که آنها غلط هستند؛ هرگز پیشبینیهایی بهاندازه تئوری مارکس توسط فکتها تأیید نشدهاند. نکته مهم خودِ این «کارزار» به عنوان یک پدیده اجتماعی است. چرا تمام این حملات به مارکسیسم درست در همین زمان؟
مارکسیسم همیشه هدف حملات شدید از سوی سخنگویان سرمایهداری بوده است. طبیعتاً شدیدترین حملات زمانی بود که جنبش طبقه کارگر در قالب تهدیدی عظیم ظاهر شد. اما امروز موضوع متفاوت است؛ این نتیجهی قدرت نیست، بلکه نتیجهی ضعفِ مبارزه کارگران است. این دشمنان و مدافعان سرمایهداری نیستند، بلکه دوستانِ سوسیالیسمِ طبقه کارگر هستند که اعتراضات از جانب آنها برخاسته است. آنچه در نقد آنها میشنویم تمسخر یا طعنه نیست، بلکه تلخکامی است. آنچه در بنمایهی آن قرار دارد نه نفرت، بلکه ناامیدی است. بنابراین باید قدری دقیقتر بررسی شود.
جامعه سوسیالیستی، آنگونه که توسط سوسیالدموکراسی به عنوان هدف طبقه کارگر مطرح شد، دقیقاً چیزی بود که میتوانست برای روشنفکرانِ اجتماعگرا بسیار جذاب باشد. در آنجا قدرت دولت بهوسیله مقامات و نهادهای سیاسی خرد، تولید، توزیع و کل زندگی اجتماعی را هدایت میکند و قرار بود سیستمی با برنامهریزی دقیق باشد. بدین ترتیب انواع روشنفکران، دانشمندان، مدیران و متخصصان وظایف خود را نه به عنوان زیردستان سرمایه، بلکه به عنوان خادمانِ والامقامِ جامعه مییافتند که تمام تواناییهای خود را برای رفاه تودههای کارگر به کار میگیرند. پزشکانی که ترجیح میدادند افسر سلامتِ مردم باشند تا اینکه از بیماریهای خیالی ثروتمندان پول درآورند؛ دانشمندانی که مشتاق بهکارگیری علم خود برای ایجاد فراوانی برای همگان بودند، بهجای آنکه شاهد تبدیل آن به سود برای سرمایه باشند؛ هنرمندانی که آرزو داشتند زیبایی را به زندگی تودهها بیاورند؛ سیاستمدارانی که به عنوان سخنگوی تیرهبختان ظاهر میشدند — همگی آنان سوسیالیسم را جهانی نو میدیدند که به زندگیشان معنا و رضایت میبخشد. آنچه برای کارگران تنها رهاییِ جزئی بود، برای روشنفکران سوسیالیست نقش باشکوهِ «رهاییبخشان فعال از فقر» را در مقام سیاستمدار، رهبر و مقام دولتی تعیین میکرد. بدین ترتیب، دکترین سوسیالیسم دولتی که قرار بود از طریق مبارزه طبقاتی محقق شود، برای خود کارگران تنها تا زمانی جذاب بود که قدرت کامل خود را حس نکرده بودند، اما برای روشنفکران سوسیالیست، غایتِ بالاترین آرمانهای بشریت بود. لذا آنان مارکسیسم را به عنوان تئوری توسعه اجتماعی و مبنای علمی ایدهآلهای خود ستودند.
در اینجا مجالی نیست تا به جزئیات چرایی فروپاشی سوسیالدموکراسی با تمام ایدهآلها و وعدههایش بپردازیم. برای کارگرانِ سوسیالیست، این فروپاشی ناامیدی سنگینی بود که البته آنان را برانگیخت تا به دنبال مسیرهای بهتری باشند. برای طبقه روشنفکر در بخش اجتماعگرای خود، این فراتر از یک ناامیدی بود؛ یک تراژدی بود. با از بین رفتن امید به یک کارکرد اجتماعیِ مهم برای طبقهشان در آینده، ایمان آنها به مارکسیسم درهم شکست. و سرزنش آنان علیه تئوری مارکسیستی که آنها را فریفتهی این توهمات کرده بود، به شکل حمله به حقیقتِ آن تئوری درآمد. بدینسان، ما در اینجا نمونهای را میبینیم از اینکه چگونه نزاعهای نظری بر سر مارکسیسم، بازتابدهنده تغییرات در روابط طبقات است.
طبقه روشنفکر که از سوسیالیسم روی برگردانده، اکنون باید کارکرد اجتماعی خود را در جهتهای دیگر جستجو کند. انتظار نمیرود آنها کارکرد خود را صرفاً در عضویت در جامعهی پرسنلِ کارگری ببینند، آن هم حالا که خودِ کارگران بهسختی شروع به درک مسیرِ «خودفرمانی» از طریق سازماندهی شورایی کردهاند. بلکه آنان به سمتِ «مدیریتگرایی» یا «سرمایهداری دولتی» متمایل خواهند شد. در آن صورت، تمایل قبلی به دموکراسی (در مقام رهبران برگزیدهی تودههای کارگر)، جای خود را به اشتیاق برای دیکتاتوری و سلطه خواهد داد؛ به عنوان اربابانی که به حقِ خود بر کارگران فرمان میرانند. نمونه روسیه نشان میدهد که حتی در این مورد نیز ممکن است شکل تحریفشدهی دیگری از مارکسیسم به عنوان بیان نظری آن ساخته شود. کارگران در دفاع از مارکسیسمِ واقعی در برابر حملات، در واقع از تئوریِ مبارزه خود برای آزادی دفاع میکنند.