مکاتبات کاستوریادیس-پانهکوک (۱۹۵۳ - ۱۹۵۴)
14-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
21 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
مکاتبات کاستوریادیس-پانهکوک (۱۹۵۳ - ۱۹۵۴)
مکاتبات کاستوریادیس-پانهکوک (۱۹۵۳ - ۱۹۵۴): نامهی اول
این دو نظریهپرداز، با وجود پیمودن مسیرهایی متفاوت، به نتیجهای مشترک رسیدند: اینکه محتوای واقعی سوسیالیسم، سلطهی کامل و همهجانبهی خودِ کارگران بر فرآیند کار است.
*****
نامهی ۱: پانهکوک به کاستوریادیس
با سپاس فراوان از شما بابت ارسال یازده شماره از نشریهی «سوسیالیسم یا بربریت» (Socialisme ou Barbarie) که به رفیق «ب» سپردید تا به دست من برساند. آنها را با علاقهی بسیار مطالعه کردم (هرچند هنوز تمام نکردهام)، چرا که این متون نشاندهندهی توافق نظر عمیقی میان ماست. احتمالا شما نیز هنگام مطالعهی کتاب من، «شوراهای کارگری» (Les Conseils ouvriers)، متوجه همین شباهت شده بودید. سالیان متمادی به نظرم میرسید که شمارِ اندکِ سوسیالیستهایی که این ایدهها را تبیین میکردند، افزایشی نیافته است؛ کتاب من نادیده گرفته شد و تقریباً از سوی تمام مطبوعات سوسیالیستی با سکوت مواجه گشت (به جز اخیراً در نشریهی «سوسیالیست لیدر» متعلق به حزب کارگر مستقل). از این رو، بسیار خوشحال شدم که با گروهی آشنا شدم که از مسیری مستقل به همین ایدهها دست یافته است.
سلطهی کامل کارگران بر کارشان — که شما با عبارت «خودِ تولیدکنندگان، مدیریت تولید را سازماندهی میکنند» بیان میکنید — من در فصلهای «سازماندهی کارگاهها» و «سازماندهی اجتماعی» شرح دادهام. نهادهایی که کارگران برای شور و مشورت به آنها نیاز دارند و از مجامع نمایندگان تشکیل میشوند (و شما آنها را «نهادهای شوروی» مینامید)، همانهایی هستند که ما «شوراهای کارگری» (به فرانسه: conseils ouvriers، به آلمانی: arbeiterräte) میخوانیم.
قطعاً تفاوتهایی هم وجود دارد. من به آنها خواهم پرداخت و این یادداشت را به مثابهی جستاری برای مشارکت در مباحث نشریهی شما در نظر میگیرم. در حالی که شما فعالیت این نهادها را به سازماندهی کار در کارخانهها پس از کسب قدرت اجتماعی توسط کارگران محدود میکنید، ما آنها را همان ابزارهایی میدانیم که کارگران به واسطهی آنها این قدرت را فتح خواهند کرد.
در مسیر تسخیر قدرت، ما هیچ نفعی در یک «حزب انقلابی» که رهبری انقلاب پرولتاریایی را بر عهده بگیرد نمیبینیم. این «حزب انقلابی» مفهومی تروتسکیستی است که (از سال ۱۹۳۰) هوادارانی میان بسیاری از اعضای سابق حزب کمونیست یافته است؛ کسانی که از عملکرد حزب مذکور ناامید شده بودند. مخالفت و نقد ما به نخستین سالهای انقلاب روسیه بازمیگردد و خطاب به لنین و ناشی از چرخش او به سمت فرصتطلبی (اپورتونیسم) سیاسی بود. ما خارج از مسیر تروتسکیسم باقی ماندهایم و هرگز تحت نفوذ آن نبودهایم. ما تروتسکی را توانمندترین سخنگوی بلشویسم میدانیم که میبایست جانشین لنین میشد؛ اما پس از تشخیصِ نطفههای یک سرمایهداریِ نوظهور در روسیه، تمرکز اصلی ما بر جهانِ غرب و سرمایهداری بزرگ معطوف گشت، جایی که کارگران ناچار خواهند بود توسعهیافتهترین شکل سرمایهداری را به کمونیسم واقعی (به معنای لغوی کلمه) تبدیل کنند. تروتسکی با شور انقلابی خود، تمام مخالفانی را که استالینیسم از احزاب کمونیست بیرون رانده بود، مجذوب خود کرد و با تزریق «ویروس بلشویکی» به آنها، آنان را از درک وظایف بزرگ و نوینِ انقلاب پرولتاریایی ناتوان ساخت.
از آنجا که انقلاب روسیه و ایدههایش هنوز تأثیر بسیار قدرتمندی بر اذهان دارند، نفوذ به ماهیت بنیادین آن امری ضروری است. در چند کلمه: آن انقلاب، آخرین «انقلاب بورژوایی» بود، هرچند توسط طبقهی کارگر به ثمر رسید. «انقلاب بورژوایی» به معنای انقلابی است که فئودالیسم را نابود کرده و راه را برای صنعتیشدن، با تمام پیامدهای اجتماعیاش، هموار میکند. بنابراین، انقلاب روسیه در تداوم مستقیم انقلاب ۱۶۴۷ انگلستان، ۱۷۸۹ فرانسه و همچنین انقلابهای ۱۸۳۰، ۱۸۴۸ و ۱۸۷۱ قرار دارد. در جریان این انقلابها، پیشهوران، دهقانان و کارگران نیروی عظیم لازم برای نابودی «نظم کهن» را فراهم کردند. اما پس از آن، کمیتهها و احزاب سیاسیِ نمایندگانِ اقشار ثروتمند (که طبقهی حاکم آینده را تشکیل میدادند) به صف اول آمدند و کنترل قدرت دولتی را در دست گرفتند. این یک نتیجهی طبیعی بود، چرا که طبقهی کارگر هنوز برای خودگردانی به بلوغ نرسیده بود. در این جامعهی طبقاتی جدید که در آن کارگران استثمار میشدند، چنین طبقهی حاکمی به دولتی متشکل از اقلیتی از کارگزاران و سیاستمداران نیاز داشت.
در دورانی نزدیکتر، انقلاب روسیه به دلیل آنکه کارگران از طریق اعتصابات و کنشهای تودهای خالق آن بودند، انقلابی پرولتاریایی به نظر میرسید. با این حال، حزب بلشویک به تدریج موفق شد قدرت را غصب کند (چرا که طبقهی کارگر در میان جمعیت دهقانی اقلیتی کوچک بود). بدین ترتیب، خصلت بورژوایی انقلاب روسیه (در وسیعترین معنای کلمه) چیره گشت و شکل «سرمایهداری دولتی» به خود گرفت. از آن زمان، انقلاب روسیه به دلیل نفوذ ایدئولوژیک و معنویاش در جهان، دقیقاً به ضدِ یک انقلاب پرولتاریایی تبدیل شده است؛ انقلابی که قرار بود کارگران را آزاد کرده و آنها را بر ابزار تولید حاکم گرداند.
برای ما، سنت پرافتخار انقلاب روسیه در این واقعیت نهفته است که در نخستین فورانهای خود در سالهای ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷، اولین الگویی بود که شکل سازمانیِ کنش انقلابی و خودجوشِ کارگران را به جهان نشان داد: شوراها (سوییتها). ما از آن تجربه (که بعدها در مقیاسی کوچکتر در آلمان تأیید شد)، ایدههای خود را دربارهی اشکال کنش تودهای استخراج کردیم؛ اشکالی که مختص طبقهی کارگر است و باید برای دستیابی به رهایی خویش به کار بندد.
دقیقاً در نقطهی مقابل این، سنتها، ایدهها و روشهایی قرار دارند که از دل انقلاب روسیه در لحظهی به قدرت رسیدن حزب کمونیست زاده شدند. این ایدهها که تنها به مثابهی مانعی در برابر کنش صحیح پرولتاریایی عمل میکنند، جوهر و اساس تبلیغات تروتسکی را تشکیل میدادند.
نتیجهگیری ما این است که اشکالِ سازماندهیِ «قدرتِ خودگردان» (که با اصطلاحات «سوییت» یا «شورای کارگری» بیان میشوند) باید هم در فتح قدرت و هم در هدایت کارِ تولیدی پس از این فتح به کار گرفته شوند. نخست به این دلیل که قدرت کارگران بر جامعه از هیچ طریق دیگری (مثلاً از طریق آنچه حزب انقلابی نامیده میشود) قابل دستیابی نیست؛ و دوم به این دلیل که این شوراها (که بعدها برای تولید ضروری خواهند بود) تنها میتوانند از دل مبارزهی طبقاتی برای کسب قدرت شکل بگیرند.
به نظر من، با این دیدگاه، «گره تناقضات» در مسئلهی «رهبری انقلابی» گشوده میشود. چرا که منشأ تناقضات، عدم امکان آشتی دادنِ قدرت و آزادیِ طبقهای است که سرنوشت خود را حاکمیت میکند، با این الزام که باید از رهبریِ شکلگرفته توسط یک گروه کوچک یا حزب اطاعت نماید. اما آیا چنین الزامی میتواند پابرجا بماند؟ این امر به وضوح با مشهورترین ایدهی مارکس در تضاد است: اینکه رهایی کارگران تنها به دست خودِ کارگران محقق خواهد شد.
علاوه بر این، انقلاب پرولتاریایی را نمیتوان با یک شورش ساده یا یک کارزار نظامی تحت فرماندهی مرکزی مقایسه کرد؛ و نه حتی با دورهای از مبارزه مشابهِ انقلاب بزرگ فرانسه (که خود چیزی جز یک اپیزود در مسیر صعود بورژوازی به قدرت نبود). انقلاب پرولتاریایی بسیار وسیعتر و عمیقتر است؛ این انقلاب، رسیدن تودهی مردم به آگاهی نسبت به هستی و ماهیت خویش است. این تنها یک تشنج ساده نخواهد بود، بلکه محتوای یک دوران کامل از تاریخ بشریت را شکل خواهد داد که طی آن، طبقهی کارگر باید تواناییها و پتانسیلهای خود و همچنین اهداف و ابزارهای مبارزاتیاش را کشف و محقق سازد. من کوشیدهام برخی از جنبههای این انقلاب را در کتابم «شوراهای کارگری» در فصلی با عنوان «انقلاب کارگران» تشریح کنم. البته تمام اینها تنها طرحی انتزاعی فراهم میکند که میتوان از آن برای برجسته کردن نیروهای گوناگونِ در صحنه و روابط میان آنها استفاده کرد.
احتمال دارد اکنون بپرسید: در چارچوب این رویکرد، یک حزب یا گروه چه هدفی را دنبال میکند و وظایفش چیست؟ ما میتوانیم اطمینان داشته باشیم که گروه ما موفق نخواهد شد تودههای کارگر را در کنش انقلابیشان فرماندهی کند؛ به جز ما، نیمدوجین یا بیشتر گروه و حزب وجود دارند که خود را انقلابی مینامند، اما همگی در برنامهها و ایدههایشان متفاوتند و در مقایسه با حزب بزرگ سوسیالیست، چیزی جز «لیلیپوت» (موجودات ذرهبینی) نیستند. در چارچوب بحثهای شماره ۱۰ نشریهی شما، به درستی تأکید شد که وظیفهی ما اساساً نظری است: یافتن و نشان دادنِ بهترین مسیر کنش برای طبقهی کارگر از طریق مطالعه و بحث. با این حال، آموزشِ مبتنی بر این مطالعات نباید صرفاً برای اعضای یک گروه یا حزب باشد، بلکه باید تودههای طبقهی کارگر را هدف قرار دهد. این بر عهدهی خودِ آنهاست که در جلسات کارخانه و شوراهایشان دربارهی بهترین شیوهی عمل تصمیم بگیرند. اما برای آنکه آنها به بهترین نحو ممکن تصمیمگیری کنند، باید توسط توصیههای سنجیدهای که از سوی بیشترین تعداد ممکن از افراد ارائه میشود، آگاه گردند.
در نتیجه، گروهی که اعلام میکند «کنش خودجوش و مستقل طبقهی کارگر» فرم اصلی انقلاب سوسیالیستی است، وظیفهی اولیهی خود را گفتگو با کارگران میداند؛ به عنوان مثال از طریق انتشار جزوات مردمی که با تبیین تغییرات مهم جامعه و ضرورتِ رهبریِ کارگران بر تمام اقداماتشان (از جمله در کار تولیدیِ آینده)، آگاهی آنها را روشن سازد.
اینها برخی از تاملاتی بود که با مطالعهی مباحث بسیار جالب منتشر شده در نشریهی شما برانگیخته شد. علاوه بر این، میخواهم بگویم چقدر از مقالات مربوط به «کارگر آمریکایی» (که بخش بزرگی از معمای طبقهی کارگرِ بدونِ سوسیالیسم را روشن میکند) و مقالهی آموزنده دربارهی طبقهی کارگر در آلمان شرقی رضایت داشتم. امیدوارم گروه شما فرصت انتشار شمارههای بیشتری از نشریه را داشته باشد.
پوزش من را بابت نگارش این نامه به زبان انگلیسی بپذیرید؛ برای من دشوار است که منظور خود را به نحو رضایتبخشی به زبان فرانسه بیان کنم.
The Castoriadis-Pannekoek Exchange (1953 - 1954): First letter | workerscontrol.net
مکاتبات کاستوریادیس-پانهکوک (۱۹۵۳ - ۱۹۵۴): نامهی دوم
کاستوریادیس بر توافق خود با پانهکوک در مورد مسئلهی «خودمختاری طبقهی کارگر» تأکید کرده و مخالفت خود را با نقش «حزب انقلابی» ابراز میدارد.
*****
نامهی شما موجب خرسندی بسیار تمام رفقای گروه شد؛ خرسندی از اینکه میبینیم کار ما توسط رفیقِ محترمی چون شما که تمام زندگیاش را وقف پرولتاریا و سوسیالیسم کرده، ارج نهاده شده است؛ خرسندی از تأییدِ ایدهی ما مبنی بر توافق عمیق میان شما و ما در نقاط بنیادین؛ و سرانجام خرسندی از اینکه میتوانیم با شما به بحث بنشینیم و نشریهی خود را با این گفتگو غنا بخشیم.
پیش از پرداختن به دو نقطهی اصلی نامهی شما (ماهیت انقلاب روسیه و مفهوم و نقش حزب)، مایلم بر نکاتی که در آنها توافق داریم تأکید کنم: خودمختاری طبقهی کارگر هم به عنوان ابزار و هم به عنوان هدفِ کنش تاریخیاش، و قدرت مطلق پرولتاریا در سطوح اقتصادی و سیاسی به عنوان تنها محتوای انضمامیِ سوسیالیسم.
علاوه بر این، مایلم در اینجا یک سوءتفاهم را برطرف کنم. این درست نیست که ما «فعالیت این نهادها را به سازماندهی کار در کارخانهها پس از کسب قدرت اجتماعی» محدود میکنیم. اعتقاد ما این است که فعالیت این نهادهای «سوییت» یا «شورای کارگری»، پس از کسب قدرت، به کل سازماندهی زندگی اجتماعی گسترش مییابد؛ به این معنا که تا زمانی که نیاز به یک نهادِ قدرت وجود داشته باشد، نقش آن توسط شوراهای کارگری ایفا خواهد شد. همچنین این درست نیست که ما چنین نقشی را برای شوراها تنها به دورهی پس از «کسب قدرت» منحصر بدانیم. تجربه و تامل تاریخی نشان میدهد که شوراها نمیتوانند بیانگر واقعی طبقه باشند اگر صرفاً برای صدور فرامینِ آیندهی یک انقلاب پیروزمند ایجاد شوند؛ آنها هیچ خواهند بود مگر آنکه به طور خودجوش و توسط یک جنبش عمیقِ طبقاتی، یعنی پیش از «کسب قدرت» ایجاد شده باشند. اگر چنین باشد، بدیهی است که آنها در سراسر دوران انقلابی نقشی بنیادین ایفا خواهند کرد؛ دورانی که آغاز آن (همانطور که در متن خود دربارهی حزب در شماره ۱۰ گفتم) دقیقاً با تشکیل نهادهای خودمختار تودهای مشخص میشود.
مسئلهی حزب و رهبری اما جایی که در واقع یک اختلافنظر واقعی میان ما وجود دارد، بر سر این پرسش است که آیا در طول این دورهی انقلابی، این شوراها تنها نهادی هستند که نقشی مؤثر در هدایت انقلاب ایفا میکنند یا خیر؛ و به تبع آن، نقش و وظیفهی مبارزان انقلابی در این میان چیست. یعنی همان «مسئلهی حزب».
شما میگویید: «در فتح قدرت، ما هیچ نفعی در یک حزب انقلابی که رهبری انقلاب پرولتاریایی را بر عهده بگیرد نداریم». و در ادامه، پس از اشارهی درست به اینکه در کنار ما گروههای دیگری نیز مدعی نمایندگی طبقهی کارگر هستند، میافزایید: «برای آنکه آنها (تودهها در شوراهایشان) به بهترین نحو ممکن تصمیم بگیرند، باید توسط توصیههای سنجیدهای که از سوی بیشترین تعداد ممکن از افراد ارائه میشود، آگاه گردند.»
بیم آن دارم که این نگاه به مسائل، با واقعیات آشکار و پنهانِ وضعیت کنونی و آتیِ طبقهی کارگر همخوانی نداشته باشد. چرا که این احزاب و گروههای دیگر که از آنها سخن میگویید، صرفاً بیانگر نظرات متفاوت دربارهی بهترین راهِ انقلاب نیستند، و جلسات شوراها نیز محافل آرامِ تامل نخواهند بود که در آن، طبقهی کارگر بر اساس نظرات مشاوران مختلف، تصمیم بگیرد که کدام راه را دنبال کند. از همان لحظهای که این نهادهای کارگری تشکیل شوند، مبارزهی طبقاتی به قلبِ خودِ این نهادها منتقل خواهد شد. این مبارزه توسط نمایندگان اکثریت آن «گروهها یا احزابی» به درون شوراها برده میشود که مدعی نمایندگی پرولتاریا هستند، اما در اکثر موارد منافع و ایدئولوژی طبقاتِ خصم (مانند اصلاحطلبان و استالینیستها) را نمایندگی میکنند. حتی اگر آنها با نام فعلیشان نباشند، مطمئن باشیم که با نامی دیگر حضور خواهند داشت. به احتمال زیاد، آنها با موضعی مسلط شروع خواهند کرد. تمام تجربهی بیست سال اخیر — از جنگ اسپانیا و دوران اشغال گرفته تا حتی جلسات صنفیِ فعلی — به ما میآموزد که مبارزانی که همنظر با ما هستند، باید حتی برای کسب «حق سخن گفتن» در این نهادها نیز بجنگند.
تشدید مبارزهی طبقاتی در دوران انقلابی، ناگزیر به شکل تشدید مبارزهی جناحهای مختلف در درون نهادهای تودهای ظاهر خواهد شد. در این شرایط، گفتن اینکه یک سازمان انقلابی پیشرو تنها به «آگاه کردن با توصیههای سنجیده» بسنده میکند، به باور من نوعی «کمگویی» (understatement) است. در واقع، اگر شوراهای دوران انقلابی ثابت کنند که همان محفلِ ریشسفیدان و خردمندانی هستند که کسی آرامشِ لازم برای تاملِ سنجیدهشان را بر هم نمیزند، ما اولین کسانی خواهیم بود که به خود تبریک میگوییم؛ چرا که مطمئنیم در چنان فضایی، توصیههای ما غالب خواهد شد. اما حزب یا گروه تنها در این حالتِ استثنایی و نامحتمل است که میتواند به وظایفی که شما تعیین کردهاید محدود شود.
طبقهی کارگری که شوراها را تشکیل میدهد، طبقهای متفاوت از آنچه امروز هست نخواهد بود؛ او گام عظیمی رو به جلو برداشته است، اما به قول آن عبارت معروف، هنوز «نشانهای تولدِ» جامعهی کهنی را که از بطن آن خارج شده، بر تن دارد. سطح این طبقه تحت تأثیر نفوذهای عمیقاً خصمانه خواهد بود که در ابتدا تنها میتواند ارادهی انقلابیِ هنوز سردرگمِ خود و یک پیشاهنگِ اقلیت را در برابر آنها قرار دهد. این کاملاً با ایدهی بنیادین ما در مورد خودمختاری طبقهی کارگر سازگار است که این پیشاهنگ نفوذ خود را در شوراها گسترش داده و اکثریت را به برنامهی خود جلب کند. حتی ممکن است لازم باشد پیش از آن دست به عمل بزند؛ اگر این پیشاهنگ که مثلاً ۴۵٪ شوراها را در اختیار دارد، بفهمد که یک حزبِ نو-استالینیست برای غصب قدرت در آینده آماده میشود، چه باید بکند؟ آیا نباید فوراً برای تصاحب قدرت تلاش کند؟
من فکر نمیکنم شما با کل این مطالب مخالف باشید؛ معتقدم آنچه شما بیش از هر چیز در نقدهای خود هدف قرار دادهاید، ایدهی «رهبری انقلابیِ حزب» (به معنای سنتی) است. من سعی کردم توضیح دهم که حزب نمیتواند رهبرِ طبقه باشد، نه قبل و نه بعد از انقلاب. پیش از انقلاب نه، چون طبقه از آن پیروی نمیکند و حزب حداکثر میتواند یک اقلیت را هدایت کند (آن هم هدایت به معنای نسبی: یعنی اثرگذاری با ایدهها و کنشهای نمونه)؛ بعد از انقلاب هم نه، چون قدرت پرولتاریا نمیتواند قدرتِ حزب باشد، بلکه باید قدرتِ طبقه در نهادهای تودهای و خودمختارش باشد. تنها زمانی که حزب میتواند به نقش یک رهبری مؤثر نزدیک شود — یعنی پیکرهای که تلاش میکند ارادهی انقلابیاش را با خشونت تحمیل کند — ممکن است فاز خاصی از دورهی انقلابی باشد که بلافاصله پیش از فرجامِ آن قرار دارد؛ زمانی که تصمیمات عملیِ حیاتی باید خارج از شوراها گرفته شود (اگر نمایندگان سازمانهای ضدانقلابی در شورا حضور داشته باشند). حزب ممکن است تحت فشار شرایط، خود را متعهد به یک کنش سرنوشتساز کند، حتی اگر در رایگیریها اکثریت طبقه با او نباشد.
اینکه حزب با چنین رفتاری، نه به عنوان یک بدنهی بوروکراتیک (که قصد تحمیل ارادهاش را دارد)، بلکه به عنوان «بیان تاریخی خودِ طبقه» عمل کند، به عوامل متعددی بستگی دارد که امروز فقط میتوانیم انتزاعی دربارهشان بحث کنیم: اینکه چه بخشی از طبقه با برنامهی حزب موافق است، وضعیت ایدئولوژیک بقیهی طبقه چیست، مبارزه علیه گرایشهای ضدانقلابی در شوراها در چه مرحلهای است و غیره. تدوینِ مجموعهای از قوانین رفتاری برای موارد مختلف از هماکنون، بیتردید کودکانه است؛ مطمئن باشیم که تنها مواردی پیش خواهند آمد که پیشبینی نشدهاند.
ترس از بوروکراسی و ضرورت عمل برخی رفقا میگویند: ترسیم چنین چشماندازی، راه را برای انحطاط احتمالی حزب به سمت بوروکراسی باز میگذارد. پاسخ این است: ترسیم نکردنِ آن، به معنای پذیرش شکست انقلاب یا انحطاط بوروکراتیک شوراها از همان ابتداست؛ آن هم نه به عنوان یک احتمال، بلکه به عنوان یک یقین. در نهایت، امتناع از عمل به دلیل ترس از تبدیل شدن به بوروکرات، به همان اندازه پوچ است که امتناع از تفکر به دلیل ترس از اشتباه کردن. همانطور که تنها «تضمین» علیه خطا، خودِ عملِ اندیشیدن است، تنها «تضمین» علیه بوروکراتیزه شدن نیز در کنشِ دائمی در جهتِ ضدبوروکراتیک نهفته است؛ یعنی مبارزه با بوروکراسی و نشان دادنِ عملیِ این مطلب که سازماندهیِ غیربوروکراتیکِ پیشاهنگ ممکن است، و این سازمان میتواند روابط غیربوروکراتیک با طبقه برقرار کند. بوروکراسی از ایدههای غلط متولد نمیشود، بلکه ناشی از ضرورتهای خاصِ کنش کارگری در یک مرحلهی معین است؛ و در میدان عمل است که باید نشان داد پرولتاریا میتواند بدون بوروکراسی از عهدهی کارها برآید.
در نهایت، غرق شدن در ترس از بوروکراتیزه شدن، فراموش کردن این واقعیت است که در شرایط کنونی، یک سازمان تنها به شرطی میتواند نفوذ قابل توجهی در میان تودهها کسب کند که خواستهای ضدبوروکراتیک آنها را بیان و محقق سازد. شکست دائمیِ تلاشهای تروتسکیستی برای بازسازیِ صرفِ یک سازمان «بلشویکی»، عمیقترین دلیل خود را در همینجا مییابد.
بنابراین، من فکر نمیکنم بتوان گفت در دورهی کنونی (و به تبع آن در انقلاب)، وظیفهی یک گروه پیشرو تنها وظیفهای «نظری» است. معتقدم این وظیفه، بیش و پیش از هر چیز، وظیفهی «مبارزه و سازماندهی» است. مبارزهی طبقاتی با تمام فراز و فرودهایش دائمی است و بلوغ ایدئولوژیک کارگران از میان همین مبارزه حاصل میشود. اما در حال حاضر مبارزات پرولتاریا تحت سلطهی سازمانهای بوروکراتیک (اتحادیهها و احزاب) است که نتیجهاش غیرممکن کردنِ مبارزه، منحرف کردن آن از اهداف طبقاتی یا کشاندن آن به شکست است. یک سازمان پیشرو نمیتواند نسبت به این نمایش بیتفاوت باشد، و نمیتواند به نقش «جغد مینرو» در غروب بسنده کند که تنها پس از شکست، با انتشار جزواتی دلایل شکست را برای کارگران توضیح دهد. این سازمان باید قادر به مداخله در این مبارزات باشد، با نفوذ سازمانهای بوروکراتیک بجنگد و اشکال کنش و سازماندهی را به کارگران پیشنهاد دهد؛ حتی گاهی باید قادر به تحمیل آنها باشد. پانزده کارگر پیشرو و مصمم، در موارد خاص، میتوانند یک کارخانهی ۵۰۰۰ نفری را به اعتصاب بکشانند، مشروط بر اینکه مایل باشند چند بوروکرات استالینیست را از دور خارج کنند؛ عملی که نه نظری است و نه حتی دموکراتیک (چرا که این بوروکراتها همیشه با اکثریتهای قاطع توسط خودِ کارگران انتخاب شدهاند).
ماهیت انقلاب روسیه مایلم پیش از پایان، چند کلمه دربارهی دومین اختلافنظرمان بگویم که در نگاه اول تنها جنبهی نظری دارد: ماهیت انقلاب روسیه. ما معتقدیم که توصیف انقلاب روسیه به عنوان یک «انقلاب بورژوایی»، ستمی است به واقعیات، به ایدهها و به زبان. همیشه پذیرفته شده که در انقلاب روسیه چندین عنصر از یک انقلاب بورژوایی وجود داشت — به ویژه «تحقق وظایف بورژوا-دموکراتیک» — و لنین و تروتسکی مدتها پیش از انقلاب، آن را پایهی استراتژی و تاکتیک خود قرار داده بودند. اما این وظایف در مرحلهی معینی از توسعهی تاریخی و آرایش نیروهای اجتماعی در روسیه، تنها میتوانست توسط طبقهی کارگر انجام شود که در همان حال، نمیتوانست وظایفِ اساساً سوسیالیستی را برای خود مطرح نکند.
شما میگویید: مشارکت کارگران کافی نیست. البته؛ به محض اینکه نبردی به یک نبرد تودهای تبدیل شود، کارگران حضور دارند چون آنها همان تودهها هستند. اما معیار این نیست: معیار این است که بدانیم آیا کارگران صرفاً به عنوان «پیادهنظامِ» بورژوازی عمل میکنند یا برای اهداف خود میجنگند. در انقلابی که کارگران برای «آزادی، برابری، برادری» میجنگند — فارغ از اینکه چه معنای ذهنی به این شعارها میدهند — آنها پیادهنظام بورژوازی هستند. اما وقتی برای «تمام قدرت به شوراها» میجنگند، برای سوسیالیسم میجنگند. آنچه انقلاب روسیه را به یک انقلاب پرولتاریایی تبدیل کرد، این بود که پرولتاریا به عنوان یک نیروی مسلط با پرچم، چهره، مطالبات، ابزارهای مبارزه و فرمهای سازمانیِ خودش در آن مداخله کرد. نه تنها به این دلیل که نهادهای تودهای با هدف غصب تمام قدرت تشکیل داد، بلکه به این دلیل که این حرکت از سلب مالکیت از سرمایهداران فراتر رفت و «مدیریت کارگریِ کارخانهها» را آغاز کرد. همهی اینها انقلاب روسیه را برای همیشه به یک انقلاب پرولتاریایی تبدیل کرد، فارغ از سرنوشت بعدیاش؛ همانطور که نه ضعف، نه سردرگمیها و نه شکست نهایی «کمون پاریس»، مانع از آن نمیشود که آن را یک انقلاب پرولتاریایی بدانیم.
این اختلافنظر ممکن است در نگاه اول نظری به نظر برسد؛ با این حال فکر میکنم اهمیت عملی مهمی دارد، زیرا یک تفاوت متدولوژیک را در قبال یک مسئلهی معاصر نشان میدهد: مسئلهی بوروکراسی. این واقعیت که انحطاط انقلاب روسیه راه را برای بازگشت بورژوازی باز نکرد، بلکه به شکلگیری یک لایهی استثمارگر جدید یعنی «بوروکراسی» منجر شد؛ اینکه رژیمِ حاملِ این لایه، علیرغم هویت عمیقش با سرمایهداری (به عنوان سلطهی کارِ مُرده بر کارِ زنده)، در جنبههای بسیاری متفاوت است که نمیتوان بدون درک آنها واقعیت را فهمید؛ اینکه این لایه از سال ۱۹۴۵ در حال گسترش سلطهی خود بر جهان است و در کشورهای اروپای غربی توسط احزابی نمایندگی میشود که ریشههای عمیقی در طبقهی کارگر دارند — همهی اینها باعث میشود فکر کنیم که بسنده کردن به این جمله که «انقلاب روسیه یک انقلاب بورژوایی بود»، معادل با بستنِ ارادیِ چشمانمان بر مهمترین جنبههای وضعیت جهانیِ امروز است.
امیدوارم این بحث ادامه یابد و عمیقتر شود. نیازی به تکرار نیست که ما در نشریهی «سوسیالیسم یا بربریت» با شادی از هر چه برایمان بفرستید استقبال میکنیم.
The Castoriadis-Pannekoek Exchange (1953 - 1954): Second letter | workerscontrol.net