فاشیسم (دانشنامه بریتانیکا)،بخش2


15-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
6 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

فاشیسم

(دانشنامه بریتانیکا)

رابرت سوسی، ویراستاران بریتانیکا ، ۲۲ آوریل ۲۰۲۶

برگردان به فارسی:شوراها

بخش2

 

برنامه‌های اقتصادی محافظه‌کارانه

برنامه‌های اقتصادی محافظه‌کارانه چند جنبش فاشیستی—که معمولاً کوچک بودند—اهداف اجتماعی و اقتصادی چپ‌گرا یا چپِ میانه داشتند. هندریک دِ مان در بلژیک و مارسل دئا در فرانسه، هر دو سوسیالیست سابق ، از جمله کسانی بودند که امیدوار بودند سرانجام از طریق توسل به ملی‌گرایی فاشیستی و آشتی طبقاتی، به توزیع عادلانه‌تر ثروت دست یابند. در لهستان، «اردوگاه رادیکالیسم ملی» (Oboz Narodowo-Raykalny) از اصلاحات ارضی و ملی‌سازی صنعت حمایت می‌کرد، و فاشیست‌های لیبی و سوریه طرفدار سوسیالیسم عربی بودند. در ژاپن، Kita Ikki، از نظریه‌پردازان اولیهٔ فاشیسم ژاپنی، خواستار ملی‌سازی صنایع بزرگ، درجهٔ محدودی از کنترل کارگران، و یک برنامهٔ رفاهی مدرن برای فقرا شد.

با این حال، برنامه‌های اقتصادی اکثریت عظیم جنبش‌های فاشیستی به‌شدت محافظه‌کارانه بود و بسیار بیشتر از طبقهٔ متوسط و طبقهٔ کارگر، به سود ثروتمندان عمل می‌کرد. سخنان آنان دربارهٔ «سوسیالیسم» ملی از این لحاظ کاملاً فریبکارانه بود. گرچه برخی کارگران پیش از رسیدن فاشیست‌ها به قدرت فریب این شعارها را خوردند، بیشتر آنان به احزاب سنتی ضد فاشیستِ چپ وفادار ماندند. همان‌گونه که تاریخ‌نگار جان وایس اشاره کرده است: «توزیع مالکیت و درآمد و ساختار سنتی طبقاتی در دوران حکومت فاشیستی تقریباً بدون تغییر باقی ماند. هر تغییری هم که رخ داد، به سود نخبگان قدیمی یا برخی بخش‌های رهبری حزب بود.» تاریخ‌نگار راجر ایت‌ول نیز موافق بود: «اگر انقلاب به معنای دگرگونی مهم در روابط طبقاتی، از جمله بازتوزیع درآمد و ثروت باشد، در آن صورت هیچ انقلاب نازی‌ای وجود نداشت.»

بنیتو موسولینی، که پیش از جنگ جهانی اول عضو برجستهٔ حزب سوسیالیست ایتالیا (Partito Socialista Italiano) بود، پس از جنگ به ضدسوسیالیستی سرسخت تبدیل شد. او پس از رسیدن به قدرت، همهٔ سازمان‌های مارکسیستی را ممنوع کرد و اتحادیه‌های کارگری آنان را با اتحادیه‌های صنفیِ شرکتیِ تحت کنترل دولت جایگزین نمود. تا زمانی که در میانهٔ دههٔ ۱۹۳۰ اقتصاد جنگی را برقرار کرد، موسولینی به صاحبان صنایع اجازه داد شرکت‌های خود را با حداقل دخالت دولت اداره کنند. او با وجود شعارهای پیشین ضدسرمایه‌داری‌اش، مالیات کسب‌وکارها را کاهش داد، رشد کارتل‌ها را مجاز دانست، کاهش دستمزدها را تصویب کرد و قانون روز کاری هشت‌ساعته را لغو نمود. میان سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۳۲، دستمزد واقعی در ایتالیا تقریباً به نصف کاهش یافت. موسولینی اذعان داشت که سطح زندگی کاهش یافته است، اما اظهار داشت که «خوشبختانه مردم ایتالیا به خوردن زیاد عادت نداشتند و بنابراین محرومیت را کمتر از دیگران احساس می‌کنند.»

اگرچه آدولف هیتلر ادعا می‌کرد که حزب نازی از رقبای محافظه‌کارش «سوسیالیست‌تر» است، او با هرگونه ملی‌سازی صنایع بزرگ که الهام‌گرفته از مارکسیسم باشد مخالفت می‌کرد. در ۲ مه ۱۹۳۳، او همهٔ اتحادیه‌های کارگری آزاد در آلمان را منحل کرد، و وزیر کار او، Robert Ley، بعداً اعلام کرد که لازم است «رهبری مطلق به رهبر طبیعی کارخانه، یعنی کارفرما، بازگردانده شود.» «ضدسرمایه‌داری» نازی، تا آنجا که وجود داشت، عمدتاً متوجه سرمایه‌داران یهودی بود؛ سرمایه‌داران غیریهودی اجازه داشتند شرکت‌ها و ثروت خود را حفظ کنند، تمایزی که در برنامهٔ اولیهٔ حزب نازی وجود داشت و هرگز تغییر نکرد. گرچه هیتلر بیکاری را در آلمان کاهش داد، بیشتر کارگران آلمانی مجبور بودند با دستمزد کمتر، ساعات کاری طولانی‌تر و در شرایطی بدتر از دوران جمهوری وایمار کار کنند. راه‌حل او برای مشکل بیکاری همچنین به جذب هزاران مرد در ارتش وابسته بود.

شرکتی‌گرایی (Corporatism)

نظریه و عمل فاشیستیِ شرکتی‌گرایی شامل سازمان‌دهی هر بخش عمدهٔ صنعت، کشاورزی، حرفه‌ها و هنرها در قالب اتحادیه‌های کارگری و انجمن‌های کارفرماییِ تحت کنترل دولت یا مدیریت بود؛ یا آنچه «شرکت‌ها» (corporations) نامیده می‌شدند. هر یک از این نهادها قراردادهای کار و شرایط کاری را مذاکره می‌کردند و منافع عمومی حرفه‌های خود را در مجمع بزرگ‌تری از شرکت‌ها، یا «پارلمان شرکتی»، نمایندگی می‌کردند. نهادهای شرکتی قرار بود جایگزین همهٔ سازمان‌های مستقل کارگران و کارفرمایان شوند، و پارلمان شرکتی نیز جایگزین—یا دست‌کم هم‌عرض—نهادهای سنتی نمایندگی و قانون‌گذاری گردد. در نظریه، الگوی شرکتی راهی «سوم» میان سرمایه‌داری و کمونیسم به شمار می‌رفت و امکان همکاری هماهنگ میان کارگران و کارفرمایان را برای خیر کل ملت فراهم می‌ساخت. در عمل، اما، شرکتی‌گرایی فاشیستی برای نابود کردن جنبش‌های کارگری و سرکوب مخالفت سیاسی به کار رفت. برای مثال، در سال ۱۹۳۶، برنامهٔ اقتصادی حزب اجتماعی فرانسه شامل ساعات کاری کوتاه‌تر و مرخصی با حقوق برای کارگران «وفادار» بود، اما نه برای کارگران «بی‌وفا»، و این مزایا قرار بود توسط کارفرمایان اعطا شود نه دولت. برنامهٔ نازی «قدرت از طریق شادی» (Strength Through Joy)، که برای تعطیلات و دیگر فعالیت‌های تفریحی کارگران یارانه فراهم می‌کرد، بر اصول مشابهی عمل می‌کرد.

از اواخر دههٔ ۱۹۲۰، قوانین گستردهٔ شرکتی‌گرایانه‌ای در ایتالیا تصویب شد که چندین اتحادیهٔ تحت کنترل دولت ایجاد می‌کرد و اعتصاب‌ها را غیرقانونی اعلام می‌نمود. رژیم António de Oliveira Salazar در پرتغال، با الگوبرداری از قوانین ایتالیا، فدراسیون اتحادیه‌های کارگری و همهٔ اتحادیه‌های چپ‌گرا را غیرقانونی اعلام کرد، عضویت در اتحادیه‌های شرکتی را برای کارگران اجباری ساخت، و اعتصاب را ممنوع نمود—اقداماتی که همگی به کاهش دستمزد واقعی انجامیدند. فاشیسم کروات، روسی، آرژانتینی، برزیلی و شیلیایی نیز راه‌حل‌های شرکتی‌گرایانه‌ای برای منازعات میان کارگر و مدیریت پیشنهاد می‌کردند.

برابری ادعاییِ منزلت اجتماعی در گفتمان سیاسی راست فاشیستی، مشکلات اقتصادی ناشی از شکاف عظیم ثروت میان غنی و فقیر، به‌عنوان مشکلات منزلت اجتماعی و تعصب طبقاتی مطرح می‌شدند. فاشیست‌ها به‌جای حمله به ثروت طبقات بالا، تکبر و نخوت آنان را هدف قرار می‌دادند. آنان به‌جای کاهش تفاوت‌های طبقاتی، آموزش می‌دادند که این تفاوت‌ها ذهنی و بی‌اهمیت‌اند. گفته می‌شد «سوسیالیسم» ملی زمانی تحقق می‌یابد که یک عضو جوانان هیتلری از خانواده‌ای ثروتمند و عضوی دیگر از خانواده‌ای فقیر با هم رفیق شوند؛ بدون آنکه نیازی به تقسیم ثروت باشد. این برداشت از سوسیالیسم تا حدی حاصل تلاش نازی‌ها برای انتقال ارزش‌های نظامی به زندگی غیرنظامی بود: در جنگ مهم نبود سرباز کنار شما از خانواده‌ای فقیر آمده یا ثروتمند، مادامی که وفادارانه برای یگان رزمی بجنگد.

امپریالیسم

World War II Italian soldiers

 سربازان ایتالیایی جنگ جهانی دوم - سربازان ایتالیایی پس از نبرد در اتیوپی در حال بازگشت به رم، حدود ۱۹۳۹–۱۹۴۵.

بسیاری از جنبش‌های فاشیستی اهداف امپریالیستی داشتند. هیتلر امیدوار بود که Drang nach Osten («حرکت به‌سوی شرق») او، از طریق فتح اروپای شرقی و روسیه، نه‌تنها برتری نژادی آریایی‌ها نسبت به اسلاوها را ثابت کند، بلکه غنیمت و Lebensraum («فضای حیاتی») کافی برای غلبه بر مشکلات اقتصادی داخلی فراهم آورد. جاه‌طلبی‌های امپریالیستی موسولینی متوجه شمال آفریقا بود، و ارتش‌های او در سال ۱۹۳۵ به اتیوپی حمله کردند. فاشیست‌های لهستانی خواستار بازپس‌گیری تمام سرزمین‌هایی بودند که زمانی تحت فرمانروایی پادشاهان لهستان قرار داشتند، از جمله پروس شرقی. فاشیست‌های فنلاندی می‌خواستند «فنلاند بزرگ» را به بهای از دست رفتن سرزمین‌های روسیه ایجاد کنند، و فاشیست‌های کروات خواهان «کرواسی بزرگ» به بهای صربستان بودند. فاشیست‌های ژاپنی به نام طرح «حوزهٔ رفاه مشترک آسیای شرقی بزرگ» تبلیغ فتوحات نظامی می‌کردند. فاشیست‌های فرانسوی مدافعان سرسخت امپراتوری فرانسه در هندوچین و شمال آفریقا بودند، و در دورهٔ میان دو جنگ جهانی حمایت قابل‌توجهی از اقلیت حاکم اروپایی (colons) در الجزایر به دست آوردند. فاشیست‌های پرتغالی جنگ‌های استعماری در گینه، آنگولا و موزامبیک به راه انداختند. جنبش‌های فاشیستی سوریه، عراق و مصر نیز از توسعه‌طلبی سرزمینی حمایت می‌کردند. با این حال، برخی «فاشیسم‌های صلح‌طلب» نیز وجود داشتند که امپریالیستی نبودند، مانند جنبش اقدام انتگرالیست در برزیل.

ارزش‌های نظامی Nürnberg rallies

Nürnberg march of Nazi Storm Troopers

رژهٔ نیروهای ضربتی نازی در نورنبرگ، آلمان.

فاشیست‌ها از ارزش‌های نظامی مانند شجاعت، اطاعت بی‌چون‌وچرا از اقتدار، انضباط و قدرت جسمانی حمایت می‌کردند. آنان همچنین ظواهر بیرونی سازمان‌های نظامی، مانند یونیفرم‌های شبه‌نظامی و سلام رومی، را اقتباس کردند. هیتلر خدایی را تصور می‌کرد که بر درگیری‌های نظامی نظارت دارد و بقای اصلح را تضمین می‌کند. موسولینی به‌خاطر شعارهایی چون «یک دقیقه در میدان نبرد ارزشی برابر با یک عمر صلح دارد»، «بهتر است یک ساعت چون شیر زندگی کنی تا صد سال چون گوسفند»، و «در تاریخ هیچ چیز بدون خون‌ریزی به دست نیامده است» مشهور بود. به همین ترتیب، جزوه‌ای که در سال ۱۹۳۴ توسط وزارت جنگ ژاپن منتشر شد اعلام می‌کرد: «جنگ، پدر آفرینش و مادر فرهنگ است.» سرودهای فالانژیست‌های اسپانیایی، نجابت مرگ در جنگ را می‌ستودند. همانند بسیاری از فاشیست‌ها، نویسندهٔ فرانسوی پیر دریولاروشل، نویسندهٔ رمان فاشیستی Gilles، به «واقع‌گرایی سخت‌گیرانه» خود افتخار می‌کرد؛ واقع‌گرایی‌ای که کشتن را اصلی از اصول طبیعت می‌دانست. سازمان لا روک، که در اصل جنبش کهنه‌سربازان جنگی بود، به «روحیهٔ رزمیِ صلیب آتش» می‌بالید، و نمایندگان آن مقایسه‌های شومی میان سربازان جنگجوی «مردانه» و سیاستمداران غیرنظامی «منحط» انجام می‌دادند.

جامعه ملیVolksgemeinschaft  

هیتلر جامعهٔ آرمانی آلمان را به‌صورت یک جامعه ملی تصور می‌کرد؛ بدنه‌ای نژادی، متحد و دارای سازمانی سلسله‌مراتبی که در آن منافع فردی کاملاً تابع منافع ملت، یا Volk، باشد. همچون یک گردان نظامی، «جامعهٔ مردم» باید همواره برای جنگ آماده می‌بود و انضباط لازم برای آن را می‌پذیرفت. نسخه‌های ایتالیایی، فرانسوی و اسپانیایی این آموزه، که «ملی‌گرایی انتگرال» نامیده می‌شد، به‌همین اندازه ضدمیانه‌رو و ضدلیبرال بود، هرچند نژادپرستانه نبود. نسخهٔ ژاپنی، که به «اصل نظام خانوادگی» معروف بود، بر این باور استوار بود که ملت مانند یک خانواده است: ملت تنها زمانی نیرومند خواهد بود که مردم از رهبران خود همان‌گونه اطاعت کنند که کودکان از والدینشان اطاعت می‌کنند.

بسیج توده‌ای

فاشیست‌ها به‌طور مشخص می‌کوشیدند با بسیج جمعیت در گردهمایی‌های عظیم، رژه‌ها و دیگر تجمعات، حمایت مردمی را به دست آورند و قدرت خود را تثبیت کنند. آنان با بهره‌گیری از اصولی که از تبلیغات مدرن آمریکایی اقتباس شده بود—اصولی که بر اهمیت تأثیرگذاری بر احساسات مخاطب به‌جای عقل او تأکید داشت—از این گردهمایی‌ها برای ایجاد شور میهن‌پرستانه و تشویق اشتیاق متعصبانه نسبت به آرمان فاشیستی استفاده می‌کردند. برای نمونه، تجمع‌های نازی‌ها در نورنبرگ با دقتی نمایشی سازمان‌دهی می‌شد و شامل پرچم‌های عظیم، یونیفرم‌های شبه‌نظامی، موسیقی رزمی، رژه‌های مشعل‌به‌دست، آتش‌های بزرگ، و انبوه سلام‌های فاشیستی همراه با فریادهای هدایت‌شدهٔ «Sieg Heil!» بود. آدولف هیتلرمعتقد بود که بهتر است چنین گردهمایی‌هایی شب‌هنگام برگزار شوند، زیرا مخاطبان در شب بیش از روز در برابر تحریکات غیرعقلانی آسیب‌پذیرند. فاشیست‌ها همچنین می‌کوشیدند جمعیت، به‌ویژه جوانان، را از طریق نفوذ در شبکه‌های اجتماعی محلی—گروه‌های میخانه‌ای، انجمن‌های کهنه‌سربازان، سازمان‌های ورزشی، کلیسایی، دانشجویی و دیگر نهادها—و با فراهم کردن آشپزخانه‌های خیریه، سفرهای تفریحی و مراسم ملی‌گرایانه برای مردم شهرها، تحت انضباط درآورند. در فرانسه، حزب اجتماعی فرانسه به رهبری لا روک برای بیکاران غذا فراهم می‌کرد و به کارگران امکان استفاده از استخرها، باشگاه‌های اجتماعی و مراکز تفریحی را می‌داد تا آنان را به جنبش جذب کند.

German troops

نیروهای آلمانی تجمع حزب نازی در نورنبرگ، آلمان، در سال ۱۹۳۳.

رژیم بنیتو موسولینی در ایتالیا و دولت António de Oliveira Salazar در پرتغال نیز گردهمایی‌های عظیم سازمان‌دهی‌شده توسط دولت برگزار می‌کردند. پس از ۱۹۳۶، فاشیست‌های ژاپنی کمتر به بسیج توده‌ای توجه نشان دادند و بیشتر مستقیماً با نخبگان کشور همکاری کردند. دیکتاتوری‌ای که پس از آن شکل گرفت بر ائتلافی از رهبران نظامی، صاحبان صنایع، دیوان‌سالاران دولتی و سیاستمداران محافظه‌کار حزبی استوار بود.

اصل رهبری

فاشیست‌ها از Führerprinzip («اصل رهبری») دفاع می‌کردند؛ این باور که حزب و دولت باید یک رهبر واحد با قدرت مطلق داشته باشند. هیتلر Führer و موسولینی Duce نامیده می‌شدند، که هر دو به معنای «رهبر» بودند؛ کسی که فرمان می‌داد و دیگران باید اطاعت می‌کردند. اقتدار رهبر اغلب با کاریزمای شخصی او تقویت می‌شد.

اصل رهبری همچنین قرار بود در سطوح پایین‌تر سلسله‌مراتب سیاسی و اجتماعی نیز اعمال شود. سازمان‌های فاشیستی گاه دچار چیزی می‌شدند که «سندرم سرجوخه» نامیده شده است؛ وضعیتی که در آن افراد با میل خود ، در ازای رضایتی که از سلطه بر زیردستان به دست می‌آورند در برابر اقتدار مافوق تسلیم می‌شوند. فاشیست‌های ژاپنی معتقد بودند که صاحبان مغازه‌ها و کارگاه‌ها باید اقتداری «پدرسالارانه» بر دستیاران، کارمندان، کارگران، خدمتکاران و مستأجران خود اعمال کنند. زیردستان اجازه نداشتند در اتحادیه‌ها سازمان‌دهی شوند، و رؤسای کوچک نقش رهبری شوراهای شهر و روستا را برعهده می‌گرفتند. همان‌گونه که تاریخ‌نگار Masao Maruyama اشاره می‌کند، این ذهنیت بر نحوهٔ نگرش بسیاری از صاحبان مغازه‌های ژاپنی به سیاست خارجی کشورشان در دههٔ ۱۹۳۰ اثر گذاشت: «مقاومت ملت‌های آسیای شرقی در برابر امپریالیسم ژاپن همان واکنش‌های روانی‌ای را در آنان برمی‌انگیخت که مقاومت زیردستانشان در مغازه‌ها، محل‌های کار و دیگر گروه‌های تحت کنترلشان. از این رو، آنان به پرشورترین حامیان حادثهٔ چین [حادثهٔ موکدن (۱۹۳۱)، که در آن نیروهای ژاپنی شهر موکدن در منچوری را تصرف کردند] و جنگ اقیانوس آرام تبدیل شدند.»

«انسان نو»

فاشیست‌ها در پی آن بودند که انسان عادی را به «انسان نو» تبدیل کنند؛ موجودی «مردانه» که بورژوازی منحط، مارکسیست‌های روشنفکر و لیبرال‌های «زن‌صفت» را شرمسار سازد. انسان نو باید از نظر جسمانی نیرومند و از نظر اخلاقی «سخت» می‌بود؛ او باید آنچه را نیرومند و پرتوان است تحسین می‌کرد و هرچه «ضعیف» و «نرم» بود خوار می‌شمرد. همان‌گونه که آدولف هیتلرتوصیف می‌کرد، انسان نو «باریک و لاغر، سریع همچون سگ تازی، سخت همچون چرم، و محکم همچون فولاد کروپ» بود. انسان نو هم مردِ گذشته بود و هم مردِ آینده. فاشیست‌های ایتالیایی سربازان روم باستان را الگو قرار می‌دادند، و Bertrand de Jouvenel «بارون‌های خشن» قرون وسطی و فاتحان نخستین اروپا، یعنی فرانک‌ها، را می‌ستود. او نوشت: «انسان فاشیست» بازگشتی است «به جنگجو و مالک دیروز، به نوع انسانی که رئیس خانواده و قبیله بود: هنگامی که این نوع انسان دیگر احترام نبیند و ناپدید شود، روند انحطاط آغاز می‌شود.»

Pierre Drieu La Rochelle معتقد بود انسان هیتلری از انسان دموکراتیک، انسان مارکسیست و انسان لیبرال برتر است. او نوشت: «هیتلری کسی است که فرهنگ را رد می‌کند، در میانهٔ فساد جنسی و الکلی استوار می‌ماند و رؤیای تحمیل انضباطی جسمانی با پیامدهای ریشه‌ای بر جهان را در سر دارد.» انسان نو همچنین «واقع‌گرایی» داروینی بود که نسبت به روح‌های «لطیف» که از به‌کارگیری اقدامات سخت نظامی یا سیاسی در مواقع لازم خودداری می‌کردند، تحقیر نشان می‌داد.

در طول جنگ جهانی دوم، در سخنرانی‌ای برای یک واحد SS که شمار زیادی یهودی را اعدام کرده بود، رئیس SS، Heinrich Himmler، به «انسان‌های نو»ی خود یادآوری کرد که باید از نظر عاطفی همان‌قدر سخت باشند که از نظر جسمانی: «بیشتر شما می‌دانید دیدن انباشته شدن ۱۰۰ جسد، یا ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ جسد، چه معنایی دارد. اینکه از این صحنه عبور کرده باشید و—جز در موارد ضعف—شرافتمند باقی مانده باشید، همان چیزی است که ما را سخت کرده است. من باید از شما اعمالی فراانسانی و غیرانسانی انتظار داشته باشم.… ما حق نداریم ضعیف باشیم.… [مردان ما] هرگز نباید نرم باشند. آنان باید دندان بر هم بفشارند و وظیفهٔ خود را انجام دهند.»

ستایش جوانی

Members of the Hitler Youth

 اعضای جوانان هیتلری در یک گردهمایی، حدود ۱۹۳۹–۱۹۴۵.

فاشیست‌ها جوانان را به‌خاطر نیروی جسمانی‌شان می‌ستودند و آنان را به دلیل آرمان‌گرایی و روحیهٔ فداکاری‌شان گرامی می‌داشتند—ویژگی‌هایی که، به گفتهٔ آنان، اغلب در نسل‌های مسن‌تر وجود نداشت. فاشیست‌ها اغلب آرمان خود را در قالب تضاد نسل‌ها عرضه می‌کردند. همان‌گونه که Joseph Goebbels جوان اعلام می‌کرد: «پیرها حتی نمی‌خواهند بفهمند که ما جوانان اصلاً وجود داریم. آنان تا آخرین لحظه از قدرت خود دفاع می‌کنند. اما روزی شکست خواهند خورد. جوانی سرانجام باید پیروز شود.» دو ژوونل، فاشیسم را «انقلاب بدن» توصیف می‌کرد که بازتاب گرسنگی جوانان برای انضباط، تلاش، مبارزه و شجاعت بود. جوانانی که «بدن‌های قوی و باریک، حرکات نیرومند و مطمئن، [و] جملات کوتاه» را دوست داشتند، در نتیجه از لیبرال‌های میانسالِ شکم‌گنده و پرگویی کافه‌ای متنفر بودند.

تا حدی به این دلیل که فاشیست‌ها به‌طور هدفمند جوانان را خطاب قرار می‌دادند، احزاب فاشیستی معمولاً اعضایی جوان‌تر از اغلب احزاب راست‌گرای دیگر داشتند. برای مثال، رهبری حزب نازی نسبتاً جوان بود، و افسران رده‌پایین ارتش آلمان اغلب زودتر از افسران ارشد به فاشیسم گرایش پیدا می‌کردند . .. Corneliu Codreanu رهبر گارد آهنین در رومانی، هنگام بنیان‌گذاری این جنبش در سال ۱۹۳۰ تنها ۳۱ سال داشت، و دستیاران اصلی او در دههٔ بیست زندگی خود بودند. به همین ترتیب، José Antonio Primo de Rivera  هنگام بنیان‌گذاری فالانژ فقط ۳۰ سال داشت، و در سال ۱۹۳۶، حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد پیروان او زیر ۲۱ سال سن داشتند.

آموزش به‌مثابهٔ پرورش شخصیت

Schoolboy fascisti

 گروهی از دانش‌آموزان فاشیست در حال سان دیدن توسط بنیتو موسولینی در رم، حدود ۱۹۳۹–۱۹۴۵.

آموزش‌دهندگان فاشیست بر پرورش شخصیت بیش از رشد فکری تأکید می‌کردند، انتقال اطلاعات را کم‌اهمیت می‌دانستند، اطاعت کورکورانه از اقتدار را القا می‌کردند، و تفکر انتقادی و مستقلِ چالش‌گرِ ایدئولوژی فاشیستی را   برحذر می‌ساختند. به گفتهٔ نویسندهٔ نازی، هرمان کلاوس، معلم «فقط آموزگار و انتقال‌دهندهٔ دانش نیست.… او سربازی است که در جبههٔ فرهنگی و سیاسی ناسیونال‌سوسیالیسم خدمت می‌کند. زیرا روشنفکران یا به مردم تعلق دارند یا هیچ‌اند.» هدف نهایی آموزش نازی این نبود که دانش‌آموزان را به اندیشیدن غنی‌تر وادارد، بلکه این بود که آنان را به جنگیدن شدیدتر سوق دهد. همان‌گونه که وزیر فرهنگ نازی در پروس نوشت: «انقلاب ناسیونال‌سوسیالیستی تصویر شخصیت فرهیخته را با واقعیت انسان حقیقی آلمانی جایگزین کرده است. این انقلاب به‌جای برداشت انسان‌گرایانه از فرهنگ، نظام آموزشی‌ای را قرار داده که از رفاقت در نبرد واقعی سرچشمه می‌گیرد.» معلمانی که این اصول را اجرا نمی‌کردند یا نسبت به «آرمان‌گرایی» نازی تردید نشان می‌دادند،اغلب در نتیجهٔ گزارش‌های خبرچینان دانش‌آموز در معرض اخراج قرار داشتند.

انحطاط و معنویت

برخی از زشت‌ترین جنبه‌های فاشیسم—عدم مدارا، سرکوب و خشونت—تغذیه‌شده از چیزی بود که فاشیست‌ها آن را مبارزه‌ای اخلاقاً موجه علیه «انحطاط» می‌دانستند. برای فاشیست‌ها، انحطاط معانی متعددی داشت: مادی‌گرایی، خودکامگی در لذت، لذت‌جویی، ترسویی، و نرمی جسمی و اخلاقی. همچنین [انحطاط] با عقل‌گرایی، شک‌گرایی، بی‌خدایی، انسان‌دوستی، دموکراسی سیاسی، اقتصادی و جنسیتی، و نیز حاکمیت نامناسب‌ترین‌ها از دیدگاه داروینی—ضعیفان و «زنانه‌ها»—مرتبط بود. برای فاشیست‌های یهودستیز، یهودیان منحط‌ترینِ همه بودند.

نقطهٔ مقابل انحطاط، «معنویت» بود؛ حالتی که از مادی‌گرایی فراتر می‌رفت و خودانضباطی و مردانگی را پدید می‌آورد. نگرش معنوی شامل نوعی ریاضت عاطفی بود که فرد را قادر می‌ساخت از احساس ترحم نسبت به قربانیان خود پرهیز کند. این نگرش همچنین شامل برداشت‌های داروینیِ «بقای اصلح»، باور به حق نخبگان طبیعی برای تحرک اجتماعی و سیاسیِ رو به بالا، و سازگاری با اعضای طبقات بالا بود. این نگرش، سلسله‌مراتب، احترام به مافوق و اطاعت نظامی را ارج می‌نهاد. نسبت به ضعیفان سخت‌گیر بود، و «مردانه» تلقی می‌شد. نگرش معنوی همچنین سرشار از نفرت بود. در سال ۱۹۳۴، Ernst Röhm، رهبر SA، نگران بود که آلمانی‌ها «فراموش کرده‌اند چگونه نفرت بورزند.» او نوشت: «نفرت مردانه جای خود را به شیون زنانه داده است. اما کسی که قادر به نفرت نیست، قادر به عشق نیز نیست. عشق و نفرت متعصبانه—آتش آن‌ها شعله‌های آزادی را برافروخته می‌کند.» دو ژوونل نیز موافق بود: «هر احساسی که از نفرت کم‌جان‌تر باشد، نشانهٔ فقدان مردانگی است.»

خشونت

Tennessee cross burning

 Ku Klux Klan  کوکلاکس‌کلان در حال سوزاندن صلیب در تنسی، ۱۹۴۸.

فاشیست‌ها در برابر مخالفان خود با نیروی فیزیکی واکنش نشان می‌دهند. خوزه آنتونیو پریمو دِ ریورا تأکید می‌کرد که «هیچ استدلالی جز مشت و تپانچه، هنگامی که عدالت یا میهن مورد حمله قرار گیرد، پذیرفتنی نیست.» پیش از رسیدن به قدرت، بنیتو موسولینی پیراهن‌سیاه‌های خود را برای حمله به سازمان‌دهندگان سوسیالیست در سراسر ایتالیا اعزام می‌کرد، و بعدتر بسیاری از چپ‌گرایان را به زندان فرستاد. نیروهای ضربتی هیتلر نقش مشابهی ایفا می‌کردند، و اردوگاه‌های کار اجباری نازی در ابتدا بیش از یهودیان، مارکسیست‌ها را زندانی می‌کردند. حتی محافظه‌کاران مخالف نیز از خشونت نازی‌ها در امان نبودند. «پاکسازی خونین» مشهور هیتلر در ژوئن ۱۹۳۴، که در آن رُم Röhm   و دیگر رهبران SA بدون محاکمه اعدام شدند، جان Kurt von Schleicher ، آخرین صدراعظم جمهوری وایمار، و همسرش را نیز گرفت؛ آن دو در خانهٔ خود به قتل رسیدند. هیتلر در پاسخ به منتقدانش گفت: «مردم ما را به بربریت متهم می‌کنند؛ ما بربر هستیم و به آن افتخار می‌کنیم!» در رومانی، «گروه‌های مرگ» کدرِنو به اعتصاب‌شکنی‌های brutal دست می‌زدند، و در فرانسه، دریولاروشل خشونت نظامی و سیاسی را پادزهری سالم برای انحطاط می‌ستود. از سال ۱۹۳۱، فاشیست‌های ژاپنی شماری از شخصیت‌های مهم سیاسی را ترور کردند، اما در ۱۹۳۶، پس از سرکوب دولتی، از این تاکتیک‌ها دست کشیدند. در ایالات متحده طی دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، کوکلاکس‌کلان و دیگر گروه‌های نژادپرست می‌کوشیدند آمریکاییان آفریقایی‌تبار را از طریق صلیب‌سوزانی، ضرب‌وشتم و لینچ کردن مرعوب کنند.

 

اسم
نظر ...