نگاهی به گذشته: رزا لوکزامبورگ/پل ماتیک
29-05-2026
بخش کمونیسم شورایی
6 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
نگاهی به گذشته: رزا لوکزامبورگ
پل ماتیک
ماتیک در این متن، میراث رزا لوکزامبورگ، به ویژه نقد او بر بلشویسم و نظریه اقتصادیاش را مورد بازبینی قرار میدهد. ارسال شده توسط libcom در ۲۷ ژوئیه ۲۰۰۵
برگردان به فارسی:شوراها
*****
به زودی شصت سال از زمانی که مزدوران رهبری حزب سوسیال دموکرات آلمان، کارل لیبکنشت و رزا لوکزامبورگ را به قتل رساندند، میگذرد. اگرچه از آنها همواره در کنار یکدیگر نام برده میشود – چرا که هر دو نماد جناح رادیکال در انقلاب سیاسی ۱۹۱۸ آلمان بودند – اما نام رزا لوکزامبورگ وزن بیشتری دارد؛ زیرا آثار نظری او از قدرت باروری و اثرگذاری بنیادیتری برخوردار بود. در واقع، میتوان گفت که او برجستهترین شخصیت در جنبش بینالمللی کارگری پس از مارکس و انگلس بود و آثارش با وجود تغییراتی که سیستم سرمایهداری و جنبش کارگری پس از مرگ او به خود دیدهاند، اهمیت سیاسی خود را از دست ندادهاند.
با این حال، رزا لوکزامبورگ نیز مانند هر کس دیگری، فرزند زمانه خویش بود و تنها در بستر آن مرحله از جنبش سوسیال دموکراتیک که خود بخشی از آن بود، قابل درک است. در حالی که نقد مارکس به جامعه بورژوایی در دوره توسعه سریع سرمایهداری شکل گرفت، رزا لوکزامبورگ در دورانی فعالیت میکرد که بیثباتی سرمایهداری رو به افزایش بود؛ دورانی که در آن، تضادهای فرمولهشده و انتزاعی تولید سرمایهداری، خود را در قالبهای عینیِ رقابت امپریالیستی و تشدید مبارزات طبقاتی نشان میدادند.
طبق نظر مارکس، نقد عملی پرولتاریا (طبقه کارگر) به اقتصاد سیاسی در ابتدا شامل مبارزه کارگران برای شرایط کاری بهتر و استانداردهای زندگی بالاتر بود که مبارزات آینده برای لغو سرمایهداری را آماده میساخت؛ اما از نظر رزا لوکزامبورگ، این مبارزه «نهایی» دیگر نمیتوانست به آیندهای دور واگذار شود، بلکه در همین مبارزات طبقاتی در حال گسترش، جریان داشت. مبارزه روزمره برای اصلاحات اجتماعی، پیوندی جداییناپذیر با ضرورت تاریخی انقلاب پرولتری داشت.
بدون ورود به جزئیات زندگینامه رزا لوکزامبورگ (۱)، باید گفت که او از یک پیشینه طبقه متوسط برخاسته بود و در سنین جوانی وارد جنبش سوسیالیستی شد. او نیز مانند دیگران مجبور به ترک لهستانِ تحت کنترل روسیه شد و برای تحصیل به سوئیس رفت. علاقه اصلی او، همانطور که شایسته یک سوسیالیستِ متاثر از مارکسیسم بود، اقتصاد سیاسی بود. آثار اولیه او در این زمینه اکنون تنها ارزش تاریخی دارند.
یکی از آنها پایاننامه دکتری او با عنوان توسعه صنعتی لهستان (۱۸۹۸) بود؛ اثری که همان کاری را برای لهستان انجام داد (البته در ابعادی محدودتر) که لنین یک سال بعد در کتاب توسعه سرمایهداری در روسیه برای روسیه تزاری انجام داد. اثر دیگر، سخنرانیهای محبوب او در مدرسه حزب سوسیال دموکرات بود که پس از مرگش توسط پاول لوی (۱۹۲۵) تحت عنوان مقدمهای بر اقتصاد ملی منتشر شد. در اثر اخیر، شایان ذکر است که رزا لوکزامبورگ اعلام کرد اعتبار اقتصاد سیاسی مختص به سرمایهداری است و با زوال این سیستم، از بین خواهد رفت.
او در پایاننامه خود به این نتیجه رسید که توسعه اقتصاد لهستان همگام با روسیه پیش خواهد رفت، به ادغام کامل در آن ختم خواهد شد و به این ترتیب، به آرمانهای ناسیونالیستی (ملیگرایانه) بورژوازی لهستان پایان خواهد داد. اما این توسعه در عین حال پرولتاریای روسیه و لهستان را متحد کرده و در نهایت منجر به نابودی سرمایهداری لهستانی-روسی خواهد شد. او تضاد اصلی تولید سرمایهداری را تضاد میان ظرفیت تولید و ظرفیت محدود مصرف در چارچوب روابط تولید سرمایهداری میدانست. این تضاد منجر به بحرانهای اقتصادی مکرر و فقر فزاینده طبقه کارگر و در نتیجه، در درازمدت، منجر به انقلاب اجتماعی میشود.
تنها با انتشار کتاب انباشت سرمایه (۱۹۱۲) بود که نظریههای اقتصادی رزا لوکزامبورگ بحثبرانگیز شد. اگرچه او مدعی بود این کتاب برآمده از پیچیدگیهایی است که در طول سخنرانیهای عمومیاش درباره اقتصاد ملی رخ داده است – یعنی ناتوانی او در مرتبط ساختن فرآیند بازتولید کل سرمایهداری با محدودیتهای عینیِ مفروض برای تولید سرمایه – اما از خود اثر کاملاً مشخص است که این کتاب واکنشی به تضعیف و بیخاصیت کردن نظریه مارکسیستی نیز بود؛ جریانی که توسط «تجدیدنظرطلبی» (رویزیونیسم) آغاز شد و در آغاز قرن بیستم جنبش سوسیالیستی را در نوردید. رویزیونیسم در دو سطح عمل میکرد:
- سطح تجربیِ ابتدایی که مظهر آن ادوارد برنشتاین (۲) بود؛ کسی که صرفاً توسعه واقعی سرمایهداری را با آنچه از نظریه مارکسیستی قابل استنتاج بود، مقایسه میکرد.
- چرخش نظری پیچیدهترِ مارکسیسم دانشگاهی که اوج آن در تفسیر توگان-بارانوفسکی (۳) از مارکس و پیروان مختلف او دیده میشد.
در زمان حیات مارکس تنها جلد اول کتاب سرمایه منتشر شد و جلدهای دوم و سوم توسط فردریش انگلس از روی دستنوشتههای بازبینینشدهای که به او سپرده شده بود آماده گردید، هرچند که این دستنوشتهها پیش از انتشار جلد اول نوشته شده بودند. در حالی که جلد اول به فرآیند تولید سرمایهداری میپردازد، جلد دوم به فرآیند گردش سرمایه اختصاص دارد. در نهایت، جلد سوم به سیستم سرمایهداری به عنوان یک کل در شکل ظاهری و پدیداری آن میپردازد، آنگونه که توسط روابط ارزشی بنیادینش تعیین میشود.
از آنجا که فرآیند بازتولید ناگزیر فرآیند تولید را کنترل میکند، مارکس مفید دانست که این واقعیت را از طریق برخی نمودارهای انتزاعی بازتولید در جلد دوم سرمایه نمایش دهد. این نمودارها تولید کل جامعه را به دو بخش تقسیم میکنند:
- بخش اول: تولیدکننده ابزار تولید.
- بخش دوم: تولیدکننده ابزار مصرف.
تصور بر این است که مبادلات بین این دو بخش به گونهای انجام میشود که بازتولید کل سرمایه اجتماعی بتواند در همان مقیاس قبلی یا در مقیاسی گستردهتر (بازتولید گسترده) ادامه یابد. اما آنچه پیشفرض این نمودارهای بازتولید است – یعنی تخصیص نیروی کار اجتماعی به گونهای که برای فرآیند بازتولید لازم است – در واقعیت باید ابتدا به صورت کورکورانه و از طریق فعالیتهای ناهماهنگ سرمایههای فردی متعدد در تلاش رقابتیشان برای کسب ارزش اضافی، ایجاد شود.
نمودارهای بازتولید تفاوتی میان «ارزشها» و «قیمتها» قائل نمیشوند؛ یعنی با ارزشها به گونهای رفتار میکنند که انگار قیمت هستند. این نمودارها برای هدفی که در نظر داشتند، یعنی جلب توجه به نیاز به یک تناسب خاص میان حوزههای مختلف تولید، کارکرد آموزشی خود را ایفا میکنند. آنها جهان واقعی را به تصویر نمیکشند، بلکه ابزاری برای کمک به درک آن هستند. با این محدودیت، فرقی نمیکند که روابط متقابل تولید و مبادله در قالب اصطلاحات ارزش بیان شوند یا قیمت. از آنجا که شکل قیمتیِ ارزش (که در جلد سوم سرمایه به آن پرداخته شده) به فرآیند واقعی تولید و مبادله سرمایهداری اشاره دارد، شرایط تعادل خیالی در نمودارهای بازتولید مارکس به جهان واقعی سرمایهداری مربوط نمیشود.
با این حال، مارکس بسیار ضروری دانست که فرآیند بازتولید را در سادگی بنیادین خود بررسی کند تا از شر همه مداخلات مبهمکننده خلاص شود و ترفندهای نادرستی را که ظاهری از تحلیل علمی به خود میگیرند کنار بگذارد؛ ترفندهایی که تا زمانی که فرآیند بازتولید اجتماعی مستقیماً در شکل عینی و پیچیده خود تحلیل شود، نمیتوان آنها را برطرف کرد. (۴)
در واقع، به گفته مارکس، فرآیند بازتولید در شرایط سرمایهداری مانع از هرگونه تعادل میشود و در عوض، «احتمال بروز بحرانها را به همراه دارد، چرا که یک تعادل و توازن در شرایط این تولید، امری کاملاً تصادفی است...» (۵)
با این حال، توگان-بارانوفسکی نمودارهای بازتولید را به دلیل شباهت ظاهریشان به نظریه تعادل بورژوایی (ابزار اصلی نظریه قیمت بورژوایی)، به گونهای دیگر تفسیر کرد. او به این نتیجه رسید که تا زمانی که سیستم با توجه به الزامات بازتولید خود به صورت متناسب توسعه یابد، محدودیتهای عینی ندارد. بحرانها ناشی از عدم تناسبهایی هستند که میان حوزههای مختلف تولید ایجاد میشوند، اما همواره میتوان از طریق احیای همان تناسبی که انباشت سرمایه را تضمین میکند، بر آنها غلبه کرد.
این ایده برای رزا لوکزامبورگ نگرانکننده بود، به ویژه از این جهت که او نمیتوانست پیامدهای تعادلآفرین نمودارهای بازتولید مارکس را انکار کند. اگر توگان-بارانوفسکی آنها را درست تفسیر کرده بود، پس مارکس در اشتباه بود، زیرا این تفسیر پایان اجتنابپذیر سرمایهداری را نکار میکرد.
بحث پیرامون نمودارهای انتزاعی بازتولید مارکس در روسیه به دلیل اختلافات قبلی میان مارکسیستها و نارودنیکها (پوپولیستها) در مورد آینده روسیه – با توجه به عقبماندگی و نهادهای خاص اجتماعی-اقتصادیاش – بسیار شدید بود. در حالی که پوپولیستها ادعا میکردند برای ورود روسیه به رقابت جهانی با قدرتهای سرمایهداری تثبیتشده دیگر خیلی دیر شده است و علاوه بر این، کاملاً ممکن است یک جامعه سوسیالیستی را بر پایه شکل اشتراکیِ تولید دهقانی (که هنوز از هم نپاشیده بود) بنا کرد، مارکسیستها تاکید داشتند که توسعه به سبک غربی اجتنابناپذیر است و این توسعه، خود بازارهای مورد نیاز را در داخل روسیه و در کل جهان ایجاد خواهد کرد. مارکسیستها تاکید میکردند که این تولید سرمایه است، نه برآورده کردن مصرف، که تولید سرمایهداری را تعیین میکند. بنابراین، دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم محدود کردن مصرف، انباشت سرمایه را کند میکند؛ برعکس، هرچه کمتر مصرف شود، سرمایه سریعتر رشد خواهد کرد.
این «تولید به خاطر تولید» برای رزا لوکزامبورگ منطقی نبود – نه به این دلیل که او از انگیزه سودجویی در تولید سرمایهداری (که دائماً برای کاهش سهم کارگران از تولید اجتماعی تلاش میکند) بیخبر بود، بلکه به این دلیل که او نمیتوانست درک کند چگونه ارزش اضافیِ استخراجشده میتواند در بازاری که تنها از کارگر و سرمایهدار تشکیل شده است (آنگونه که در نمودارهای بازتولید ترسیم شده)، به شکل پول نقد محقق (نقد) شود.
تولید باید از فرآیند گردش عبور کند. این فرآیند با پولی آغاز میشود که در ابزار تولید و نیروی کار سرمایهگذاری شده است و با مقدار پول بیشتری در دستان سرمایهداران پایان مییابد تا دوباره در یک چرخه تولید دیگر سرمایهگذاری شود. این پول اضافی از کجا میآید؟
از نظر رزا لوکزامبورگ، این پول احتمالاً نمیتوانست از طرف خود سرمایهداران تامین شود؛ زیرا اگر چنین بود، آنها دریافتکننده ارزش اضافی نبودند، بلکه با پول خود بهای معادل کالایی آن را پرداخت میکردند. از طریق خرید کارگران نیز نمیتوانست تامین شود، چرا که آنها تنها ارزش نیروی کار خود را دریافت میکنند و ارزش اضافی را در شکل کالایی آن برای سرمایهداران باقی میگذارند. برای اینکه این سیستم کارآمد و قابل اجرا باشد، باید یک «بازار سوم» مجزا از روابط مبادلهای کارگر و سرمایهدار وجود داشته باشد که در آن، ارزش اضافیِ تولیدشده بتواند به پول اضافی تبدیل شود.
رزا لوکزامبورگ این جنبه از مسئله را در آثار مارکس مفقود میدید. او قصد داشت این شکاف را پر کند و از این طریق، باور و یقین مارکس به فروپاشی حتمی سرمایهداری را اثبات کند. اگرچه کتاب انباشت سرمایه به مسئله تحقق ارزش اضافی رویکردی تاریخی دارد – یعنی از اقتصاد کلاسیک آغاز میشود و به توگان-بارانوفسکی و مقلدان پرشمار او ختم میگردد – تا نشان دهد این مسئله همواره پاشنه آشیل اقتصاد سیاسی بوده است، اما راهحل خود او برای این مسئله، در جوهر خود، چیزی بیش از یک سوءتفاهم درباره رابطه میان پول و سرمایه و برداشت نادرست از متن مارکس نیست.
با این حال، در نحوه ارائه مسائل توسط او، به نظر میرسد همه چیز در جای درست خود قرار میگیرد:
- ماهیت دیالکتیکی فرآیند گسترش سرمایه، به عنوان فرآیندی که از دل نابودی اقتصادهای پیشاسرمایهداری سر برمیآورد؛
- گسترش گریزناپذیر این فرآیند به سراسر جهان، که نمونه بارز آن ایجاد بازار جهانی و امپریالیسم افسارگسیخته در جستجوی بازارهایی برای تحقق ارزش اضافی است؛
- دگرگونی پیامد آن در اقتصاد جهانی و تبدیل آن به سیستمی شبیه به سیستم بستهٔ نمودار بازتولید مارکس؛
- و در نتیجه، سرانجام، فروپاشی اجتنابپذیر سرمایهداری به دلیل نبود فرصتهایی برای تحقق ارزش اضافیاش.
رزا لوکزامبورگ چنان شیفته و تسلیم منطق ساختار نظری خود شد که دست به تجدیدنظری (رویزیونیسمی) در آرای مارکس زد که بسیار ریشهایتر از کار خود تجدیدنظرطلبان بود؛ کسانی که با مفهومسازیِ یک توسعه سرمایهداریِ از نظر تئوریک هماهنگ و موزون، سوسیالیسم را برای خود به یک مسئله صرفاً اخلاقی و موضوعی برای اصلاحات اجتماعی از طریق ابزارهای سیاسی تبدیل کرده بودند.
از سوی دیگر، نمودارهای بازتولید مارکس را اگر نسخهای از «قانون سِی» (Say's Law) – یعنی همانی و یکسانی عرضه و تقاضا – فرض کنیم، باید رد میشدند. رزا لوکزامبورگ نیز مانند مخالفانش نتوانست درک کند که این نمودارها اصلاً هیچ ارتباطی با مسئله بقا و دوام سیستم سرمایهداری ندارند، بلکه صرفاً یک گام واسطهای و تعیینشده از نظر روششناختی در تحلیل قوانین حرکت سیستم سرمایهداری به عنوان یک کل هستند؛ سیستمی که پویایی خود را از تولید ارزش اضافی میگیرد.
اگرچه سرمایهداری در واقع با دشواریهایی در حوزه گردش سرمایه و در نتیجه در تحقق ارزش اضافی دستبهگریبان است، اما مارکس کلید درک آسیبپذیری سرمایهداری در برابر بحرانها و پایان محتوم آن را در این حوزه جستجو نکرد و نیافت. حتی با این فرض که هیچ مشکلی در رابطه با تحقق ارزش اضافی وجود نداشته باشد، سرمایهداری محدودیتهای عینی خود را در محدودیتهای تولید ارزش اضافی پیدا میکند.
طبق نظر مارکس، تضاد اساسی سرمایهداری که همه دشواریهای دیگرش از آن سرچشمه میگیرند، در روابط ارزش و ارزش اضافی در تولید سرمایه نهفته است. این تولیدِ «ارزش مبادلهای» در شکل پولی آن است – که از شکل «ارزش مصرفیِ» نیروی کار مشتق میشود – که علاوه بر معادل ارزش مبادلهای خود، یک ارزش اضافی نیز برای سرمایهداران تولید میکند. انگیزه دستیابی به ارزش مبادلهای به انباشت سرمایه تبدیل میشود که خود را در رشد سرمایهگذاری در ابزار تولید، به شکلی نسبتاً سریعتر از سرمایهگذاری در نیروی کار نشان میدهد.
این فرآیند در حالی که سیستم سرمایهداری را از طریق افزایش بهرهوری کارِ مرتبط با آن گسترش میدهد، تمایل به کاهش نرخ سود سرمایه نیز دارد؛ چرا که آن بخش از سرمایه که در نیروی کار سرمایهگذاری شده – و تنها منبع ارزش اضافی است – نسبت به کل سرمایه اجتماعی کاهش مییابد. به این فرآیند طولانی و پیچیده نمیتوان در این مقاله کوتاه به شکل رضایتبخشی پرداخت، اما حداقل باید به آن اشاره میشد تا نظریه انباشت مارکس از نظریه رزا لوکزامبورگ متمایز گردد. در مدل انتزاعی مارکس از توسعه سرمایه، بحرانهای سرمایهداری و همچنین پایان ناگزیر این سیستم، سرچشمه خود را در توقف موقت یا در نهایت، فروپاشی کامل فرآیند انباشت به دلیل کمبود ارزش اضافی یا سود مییابند.
بنابراین، از نظر مارکس، محدودیتهای عینی سرمایهداری توسط روابط تولید اجتماعی به عنوان روابط ارزش تعیین میشوند، در حالی که از نظر رزا لوکزامبورگ، سرمایهداری اصلاً نمیتواند وجود داشته باشد مگر از طریق جذب ارزش اضافیاش توسط اقتصادهای پیشاسرمایهداری. این امر مستلزم یک فرض مضحک و بیمعنی است: اینکه این ملتهای عقبمانده دارای مازادی به شکل پولی هستند که آنقدر بزرگ است که میتواند ارزش اضافی کشورهای سرمایهداری پیشرفته را در خود جای دهد!
اما همانطور که پیشتر اشاره شد، این ایده نادرست، پیامد نسنجیده و بازتابنیافتهٔ این تصور غلط رزا لوکزامبورگ بود که کل ارزش اضافیِ اختصاصیافته برای انباشت، باید معادلی به شکل پول نقد بازدهی داشته باشد تا بتواند به عنوان سرمایه تحقق یابد. در حالی که در واقعیت، البته سرمایه گاه شکل پول به خود میگیرد و گاه شکل کالاهایی از هر نوع؛ و همه اینها بدون اینکه همزمان شکل مادی پول را به خود بگیرند، بر حسب اصطلاحات پولی بیان میشوند. تنها بخش کوچک و رو به کاهشی از ثروت سرمایهداری نیاز دارد که به شکل پول نقد باشد؛ بخش بزرگتر، اگرچه بر حسب پول بیان میشود، اما در شکل کالایی خود باقی میماند و به عنوان همان شکل کالایی، اجازه تحقق ارزش اضافی را به عنوان سرمایه اضافی میدهد.
نظریه رزا لوکزامبورگ به طور کلی به عنوان یک انحراف و نقدی غیرموجه بر مارکس تلقی میشد. با این حال، منتقدان او نیز خود به همان اندازه رزا لوکزامبورگ از موضع مارکس فاصله داشتند. بیشتر این منتقدان یا به یک نظریه خامِ «کممصرفی» (Underconsumption)، یا به نظریه «عدم تناسب» (Disproportionality) و یا ترکیبی از این دو وفادار بودند.
برای نمونه، لنین – نیازی به ذکر تجدیدنظرطلبان نیست – علت بحرانها را در عدم تناسبهای ناشی از ماهیت آنارشیستی (هرجومرجگرایانه) تولید سرمایهداری میدید و صرفاً استدلال کممصرفی کارگران را به استدلالهای توگان-بارانوفسکی اضافه کرد. اما در هر صورت، او باور نداشت که سرمایهداری به دلیل تضادهای درونیاش محکوم به فروپاشی است.
تنها با وقوع جنگ جهانی اول و تحولات انقلابی در پی آن بود که نظریه رزا لوکزامبورگ بازتاب و استقبال گستردهتری در بخش رادیکال جنبش سوسیالیستی پیدا کرد. البته این استقبال نه چندان به خاطر تحلیل خاص او از انباشت سرمایه، بلکه به دلیل پافشاری و تاکید او بر محدودیتهای عینی سرمایهداری بود. جنگ امپریالیستی به نظریه او نوعی باورپذیری بخشید و به نظر میرسید که پایان سرمایهداری واقعاً در دسترس است. فروپاشی سرمایهداری به ایدئولوژی انقلابی آن زمان تبدیل شد و از تلاشهای نافرجام برای تبدیل تحولات سیاسی به انقلابهای اجتماعی حمایت کرد.
البته نظریه رزا لوکزامبورگ به اندازه نظریه مارکس انتزاعی بود. فرضیه مارکس درباره «گرایش نزولی نرخ سود» نمیتوانست مشخص کند که دقیقاً در چه مقطعی از زمان، دیگر جبران این افت از طریق استثمار فزایندهی تعداد نسبتاً رو به کاهش کارگران ممکن نخواهد بود – یعنی استثماری که بتواند توده ارزش اضافی را به اندازهای افزایش دهد که نرخ سودی برای تضمین گسترش بیشتر سرمایه حفظ شود. به همین ترتیب، رزا لوکزامبورگ نیز نمیتوانست بگوید در چه زمانی تکمیل فرآیند سرمایهداری در جهان، مانع از تحقق ارزش اضافی آن خواهد شد. گسترش بیرونی سرمایه نیز تنها یک «گرایش» بود که به معنای رقابت امپریالیستی بهمراتب ویرانگرتر برای تصاحب سرزمینهای رو به کاهش (که ارزش اضافی میتوانست در آنها تحقق یابد) بود. واقعیتِ امپریالیسم، متزلزل بودن سیستم را نشان میداد که میتوانست مدتها پیش از رسیدن به محدودیتهای عینیاش، به موقعیتهای انقلابی منجر شود. بنابراین، از نظر تمام اهداف عملی، هر دو نظریه امکان اقدامات انقلابی را مفروض میدانستند؛ نه به خاطر نتیجه منطقی مدلهای انتزاعی توسعهشان، بلکه به این دلیل که این نظریهها به شکلی تردیدناپذیر به دشواریهای فزاینده سیستم سرمایهداری اشاره داشتند؛ دشواریهایی که میتوانست در هر بحران شدیدی، مبارزه طبقاتی را به مبارزهای برای لغو سرمایهداری تبدیل کند.
نظریه رزا لوکزامبورگ گرچه بدون شک خطاکارانه بود، اما خصلت انقلابی خود را حفظ کرد؛ چرا که مانند نظریه مارکس، به این نتیجه میرسید که سرمایهداری از نظر تاریخی غیرقابلدفاع و ناپایدار است. او اگرچه با استدلالهایی تاملبرانگیز و جای بحث، با این حال – علیه تجدیدنظرطلبی (رویزیونیسم)، اصلاحطلبی (رِفورمیسم) و فرصتطلبی (اپورتونیسم) – این گزاره از دست رفته مارکسیستی را احیا کرد که سرمایهداری به دلیل تضاد آشتیناپذیر خود محکوم به نابودی است و این پایان، اگرچه به طور عینی تعیین شده، اما توسط اقدامات انقلابی طبقه کارگر محقق خواهد شد.
سرنگونی سرمایهداری، تمام نظریههای مربوط به توسعه آن را زائد و بیمورد خواهد ساخت. اما تا زمانی که این سیستم باقی است، واقعگرایی یک نظریه را میتوان بر اساس تاریخِ ویژه خودش قضاوت کرد. در حالی که نظریه مارکس، با وجود تلاشهای صورتگرفته در این مسیر، نمیتواند در بدنه اندیشه اقتصادی بورژوایی ادغام شود، نظریه رزا لوکزامبورگ تا حدودی در تئوری بورژوایی به رسمیت شناخته شده است، گرچه به شکلی بسیار تحریفشده. با رد مفهوم بازار به عنوان یک مکانیسم تعادلی از سوی خودِ اقتصاد بورژوایی، نظریه رزا لوکزامبورگ به عنوان پیشدرآمدی بر اقتصاد کینزی نوعی پذیرش یافت. برای نمونه، اثر او توسط مایکل کالتسکی (۶) و جون رابینسون (۷) به عنوان نظریه «تقاضای موثر» تفسیر شده است که کمبود آن احتمالاً دشواریهای مکرر سرمایهداری را توضیح میدهد. رزا لوکزامبورگ تصور میکرد که امپریالیسم، میلیتاریسم (نظامیگری) و آمادهسازی برای جنگ، از طریق انتقال قدرت خرید از توده مردم به دست دولت، به تحقق ارزش اضافی کمک میکند؛ درست همانطور که کینزگرایی مدرن تلاش کرد از طریق تامین مالی کسری بودجه و دستکاریهای پولی به اشتغال کامل دست یابد.
با این حال، هرچند بدون شک ممکن است برای مدتی به این شیوه به اشتغال کامل دست یافت، اما حفظ این وضعیت سعادتبار امکانپذیر نیست؛ چرا که قوانین حرکت تولید سرمایه، نه توزیع متفاوتی از ارزش اضافی، بلکه افزایش مداوم آن را طلب میکند. کمبود تقاضای موثر تنها اصطلاح دیگری برای کمبود انباشت است، زیرا تقاضای مورد نیاز برای شرایط رونق، توسط هیچ چیز دیگری جز گسترش سرمایه ایجاد نمیشود. به هر روی، ورشکستگیِ عملی کینزگرایی، کشتن تئوریک این نظریه را غیرضروری میسازد. همین بس که بگوییم پوچی آن خود را در رشد بیوقفه و امروزیِ همزمانِ بیکاری و تورم (رکود تورمی) نشان میدهد.
در حالی که رزا لوکزامبورگ در نظریه انباشت خود چندان موفق نبود، در انترناسیونالیسم (بینالمللگرایی) استوارش موفقتر عمل کرد؛ امری که البته با مفهوم او از انباشت به عنوان گسترش جهانی شیوه تولید سرمایهداری پیوند داشت. از نظر او، رقابت امپریالیستی بهسرعت جهان را به جهانی سرمایهداری تبدیل میکرد و در نتیجه، رویارویی بیمانعِ کار و سرمایه را توسعه میداد. در حالی که ظهور بورژوازی با تشکیل دولت-ملت مدرن همزمان بود و ایدئولوژی ناسیونالیسم (ملیگرایی) را ایجاد کرد، بلوغ و افول سرمایهداری متضمن «انترناسیونالیسم» امپریالیستی بورژوازی بود و به همراه آن، انترناسیونالیسم طبقات کارگر را نیز میطلبید، اگر قرار بود مبارزات طبقاتی خود را موثر سازند.
ادغام اصلاحطلبانه (رفورمیستی) آرمانهای پرولتری در سیستم سرمایهداری به «سوسیال-امپریالیسم» منجر شد که روی دیگر سکه ناسیونالیسم بود. به طور عینی، در پشت ناسیونالیسم به شدت رو به رشد، چیزی جز فرمان امپریالیستی وجود نداشت. بنابراین، مخالفت با امپریالیسم مستلزم رد کامل همه اشکال ناسیونالیسم بود، حتی ناسیونالیسمِ قربانیان تجاوز امپریالیستی. ناسیونالیسم و امپریالیسم تفکیکناپذیر بودند و باید با شوری برابر با هر دو مبارزه میشد.
با توجه به سوسیال-میهنپرستی (سوسیال-شوینیسم) جنبش رسمی کارگری که در ابتدا پنهان بود اما بهسرعت علنی شد، انترناسیونالیسم رزا لوکزامبورگ نماینده جناح چپ این جنبش بود – اما نه به طور کامل. این امر به نوعی، تعمیم تجربههای خاص او در جنبش سوسیالیستی لهستان بود که بر سر مسئله حق تعیین سرنوشت ملی دچار انشقاق شده بود. همانطور که پیش از این از اثر او درباره توسعه صنعتی در لهستان میدانیم، رزا لوکزامبورگ انتظار ادغام کامل سرمایهداری روسیه و لهستان و در نتیجه اتحاد سازمانهای سوسیالیستی مربوطه آنها را داشت، هم به عنوان یک موضوع عملی و هم به عنوان یک اصل سنتی. او نمیتوانست جنبشهای سوسیالیستی با جهتگیری ملی و حتی کمتر از آن، یک سوسیالیسمِ محدود به مرزهای ملی را تصور کند. آنچه برای روسیه و لهستان صادق بود، برای کل جهان نیز صدق میکرد؛ شکافهای ملی باید در وحدت سوسیالیسم بینالمللی پایان مییافت.
جناح بلشویک حزب سوسیال دموکرات روسیه در انترناسیونالیسم سختگیرانه رزا لوکزامبورگ سهیم نبود. برای لنین، انقیاد و تسلیم ملیتها توسط کشورهای سرمایهداری قویتر، شکافهای فزایندهی بیشتری را به اصطکاکهای اساسی اجتماعی وارد میکرد که شاید میشد آنها را علیه قدرتهای مسلط جهتدهی کرد. بررسی اینکه آیا دفاع لنین از حق تعیین سرنوشت ملتها بازتاب یک باور ذهنی یا نگرش دموکراتیک نسبت به نیازهای خاص ملی و ویژگیهای فرهنگی بود، یا صرفاً انزجاری علیه تمام اشکال ستم، کاملاً خارج از موضوع است. لنین، پیش از هر چیز، یک سیاستمدار عملگرا بود، هرچند که توانست این نقش را تنها در ساعتهای پایانی ایفا کند. او به عنوان یک سیاستمدار عملگرا درک کرد که ملیتهای مختلف در امپراتوری روسیه تهدیدی مداوم برای رژیم تزاری به شمار میروند.
یقیناً لنین نیز یک انترناسیونالیست بود و انقلاب سوسیالیستی را در قالب انقلاب جهانی میدید. اما این انقلاب باید از جایی شروع میشد و او فرض را بر این گذاشت که انقلاب ابتدا ضعیفترین حلقه در زنجیره قدرتهای امپریالیستیِ رقیب را خواهد شکست. در بستر روسیه، حمایت از حق تعیین سرنوشت ملتها تا حد جدایی، به معنای به دست آوردن «متحدان» در هر تلاشی برای سرنگونی تزاریسم بود. این استراتژی با این امید پشتیبانی میشد که ملیتهای مختلف پس از آزادی، یا از روی منافع شخصی و یا از طریق اصرار سازمانهای سوسیالیستی خود، ماندن در قلمرو مشترکالمنافع جدید روسیه را انتخاب خواهند کرد.
با این حال، تا پیش از انقلاب روسیه، تمام این بحثها پیرامون مسئله ملی صرفاً جنبه آکادمیک و دانشگاهی داشت. حتی پس از انقلاب نیز اعطای حق تعیین سرنوشت به ملیتهای مختلف در داخل روسیه چندان معنای ملموسی نداشت، چرا که بیشتر سرزمینهای درگیر در این ماجرا توسط قدرتهای خارجی اشغال شده بودند. با این وجود، رژیم بلشویک به فشار خود برای حق تعیین سرنوشت ادامه داد تا از این طریق، سایر ملتهای امپریالیستی، به ویژه انگلستان را تضعیف کند؛ این اقدامی بود در جهت تقویت انقلابهای مستعمراتی علیه سرمایهداری غربی، یعنی همان قدرتهایی که دولت بلشویکی را به نابودی تهدید میکردند.
انقلاب روسیه در شرایطی رخ داد که رزا لوکزامبورگ در زندانی در آلمان به سر میبرد و تا زمان سرنگونی حکومت پادشاهی آلمان نیز در آنجا ماند. اما او توانست پیشرفت انقلاب روسیه را دنبال کند. او اگرچه از تصاحب قدرت توسط بلشویکها به وجد آمده بود، اما نمیتوانست سیاستهای لنین را در قبال دهقانان و اقلیتهای ملی بپذیرد. در هر دو مورد، او بیدلیل نگران بود. اگرچه پیشبینی او مبنی بر اینکه اعطای حق تعیین سرنوشت به ملیتهای مختلف در داخل روسیه، صرفاً دولت جدید را با حلقهای از کشورهای مرتجع و ضدانقلابی (یک کمربند حائل) محاصره خواهد کرد، درست از آب درآمد، اما این وضعیت تنها در کوتاهمدت صادق بود.
رزا لوکزامبورگ نتوانست ببیند که آنچه سیاست بلشویکها را در قبال ملیتهای روسیه دیکته میکرد، نه اصلِ حق تعیین سرنوشت، بلکه فشارِ شرایطی بود که بلشویکها هیچ کنترلی بر آن نداشتند. آنها در اولین فرصت شروع به کاهش و بیاثر کردن حق تعیین سرنوشت ملتها کردند و کار را با گنجاندن تمام ملتهای مستقلِ جدید در یک امپراتوری بازسازیشدهی روسیه به پایان رساندند و علاوه بر این، برای خود حوزههای نفوذی در سرزمینهای خارج از روسیه ایجاد کردند.
رزا لوکزامبورگ باید بر اساس تئوری خود درباره ناسیونالیسم و امپریالیسم متوجه میشد که نظریه لنین در دنیایی متشکل از قدرتهای امپریالیستیِ رقیب، قابلیت اجرایی شدن ندارد و به احتمال زیاد، در صورتی که سرمایهداری توسط یک انقلاب بینالمللی سرنگون شود، اصلاً نیازی به عملی شدن آن نخواهد بود. فروپاشی امپراتوری روسیه ناشی از اصل حق تعیین سرنوشت نبود و این اصل کمکی به آن نکرد، بلکه این اتفاق در پی شکست در جنگ رخ داد؛ همانطور که پیروزی در جنگی دیگر بود که منجر به بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفتهی قبلی و احیای امپریالیسم روسیه شد. سرمایهداری سیستمی توسعهطلب است و بنابراین ناگزیر امپریالیستی است. این روشِ سرمایهداری برای غلبه بر محدودیتهای ملی در مسیر تولید و تمرکز سرمایه است – یعنی روشی برای کسب یا تضمین موقعیتهای ممتاز یا مسلط در اقتصاد جهانی. بنابراین، امپریالیسم در عین حال نوعی دفاع در برابر این گرایش عمومی نیز هست؛ اما در تمام موارد، این امر نتیجه گریزناپذیر انباشت سرمایه است.
همانطور که رزا لوکزامبورگ اشاره کرد، «ادغامِ» متناقضِ اقتصاد جهانی توسط سرمایهداری نمیتواند سلطه ملتهای قویتر بر ملتهای ضعیفتر را (که از طریق کنترل قدرتهای بزرگ بر بازار جهانی اعمال میشود) تغییر دهد. این وضعیت، استقلال ملی واقعی را به امری واهی و توهمآمیز تبدیل میکند. آنچه استقلال سیاسی در بهترین حالت میتواند به دست آورد، چیزی بیش از انقیاد کارگران تحت کنترل بومی به جای کنترل بینالمللی نیست.
البته انترناسیونالیسم پرولتری نمیتواند و دلیلی هم ندارد که مانع از جنبشهای حق تعیین سرنوشت ملی در بستر مستعمراتی و امپریالیستی شود. این جنبشها همانقدر بخشی از جامعه سرمایهداری هستند که امپریالیسم هست. اما «بهرهبرداری» از این جنبشها برای سوسیالیسم تنها میتواند به این معنا باشد که تلاش شود تا از طریق یک انترناسیونالیسم استوار از سوی جنبش سوسیالیستی، خصلت ناسیونالیسیتی این جنبشها از آنها سلب شود.
اگرچه مردم تحت ستم مورد همدردی سوسیالیستها هستند، اما این همدردی ربطی به ناسیونالیسمِ نوظهور آنها ندارد، بلکه به وضعیت اسفبار خاص آنها به عنوان مردمی مربوط میشود که دو بار تحت ستم قرار گرفتهاند و هم از استثمار داخلی و هم از استثمار خارجی رنج میبرند. وظیفه سوسیالیستی در پایان دادن به سرمایهداری نهفته است که شامل حمایت از نیروهای ضدامپریالیستی نیز میشود؛ با این حال، هدف این حمایت ایجاد دولت-ملتهای سرمایهداری جدید نیست، بلکه دشوارتر یا غیرممکن ساختن ظهور آنها از طریق انقلابهای پرولتری در کشورهای سرمایهداری پیشرفته است.
رژیم بلشویک خود را سوسیالیستی اعلام کرد و به همین دلیل قرار بود به تمام تبعیضها علیه اقلیتهای ملی پایان دهد. در چنین شرایطی، حق تعیین سرنوشت ملی در چشمان رزا لوکزامبورگ نه تنها بیمعنا بود، بلکه دعوتی بود برای احیای شرایط بازگشت سرمایهداری از طریق ایدئولوژی ناسیونالیسم. از نظر او، لنین و تروتسکی به اشتباه اصل انترناسیونالیسم را فدای منافع تاکتیکی و گذرا کردند. این اقدام اگرچه شاید اجتنابپذیر بود، اما نباید به یک فضیلت سوسیالیستی ارتقا مییافت.
البته رزا لوکزامبورگ درست عمل کرد که صداقت ذهنی بلشویکها را در رابطه با استقرار سوسیالیسم در روسیه و پیشبرد انقلاب جهانی زیر سوال نبرد. خود او فکر میکرد که از طریق گسترش انقلاب به سمت غرب، میتوان با ناپختگیِ عینی روسیه برای دگرگونی سوسیالیستی مقابله کرد. او سوسیالیستهای اروپای غربی و به ویژه آلمانیها را مسئول دشواریهایی میدانست که بلشویکها با آنها مواجه شدند؛ دشواریهایی که آنها را مجبور به امتیازدهی، سازش و اقدامات فرصتطلبانه کرد. او فرض را بر این گذاشته بود که بینالمللی شدن انقلاب، مطالبات ناسیونالیستی لنین را از بین خواهد برد و اصل انترناسیونالیسم را در جنبش انقلابی احیا خواهد کرد.
از آنجا که انقلاب جهانی محقق نشد، دولت-ملت به عنوان میدان عمل برای توسعه اقتصادی و همچنین برای مبارزه طبقاتی باقی ماند. «انترناسیونالیسمِ» انترناسیونال سوم (کمینترن) تحت سلطه روسیه، صرفاً در خدمت منافع دولت روسیه بود که با این ایده پنهان میشد که دفاع از اولین دولت سوسیالیستی، پیششرط سوسیالیسم بینالمللی است. این نوع «انترناسیونالیسم» نیز مانند حق تعیین سرنوشت ملی، برای تضعیف مخالفان دولت جدید روسیه طراحی شده بود. با این حال، پس از سال ۱۹۲۰، بلشویکها دیگر امیدی به ازسرگیری فرآیند انقلاب جهانی نداشتند و برای تحکیم رژیم خود مستقر شدند. «انترناسیونالیسم» آنها اکنون بیانگر ناسیونالیسم خودشان بود؛ درست همانطور که انترناسیونالیسم اقتصادی بورژوازی در خدمت هیچ هدفی جز ثروتمند کردن نهادهای سرمایهداریِ سازمانیافته در سطح ملی نیست.
نتیجه جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن به استعمار قدرتهای اروپایی پایان داد و به تشکیل شمار زیادی از ملتهای «مستقل» انجامید؛ در حالی که به طور همزمان، دو بلوک قدرت بزرگ پدید آمدند که تحت تسلط ملتهای پیروز، یعنی روسیه و ایالات متحده بودند. در داخل هر یک از این دو بلوک، هیچ استقلال ملی واقعی وجود نداشت، بلکه کشورهای بهظاهر دارای حق تعیین سرنوشت، تابع الزامات امپریالیستی قدرتهای رهبریکننده بودند. این تابعیت و فرمانبرداری هم از طریق ابزارهای اقتصادی و سیاسی و هم از طریق ضرورت عمومی انطباق اقتصاد و در نتیجه زندگی سیاسی ملتهای اقماری (ماهوارهای) با واقعیتهای بازار جهانی سرمایهداری تحمیل میشد.
برای مستعمرات سابق، این وضعیت به معنای شکل جدیدی از انقیاد و وابستگی بود که بیان خود را در اصطلاح «نواستعمارگری» (نئوکولونیالیسم) یافت؛ برای ملتهای احیاشده و از نظر سرمایهداری پیشرفتهتر نیز به معنای کنترل مستقیم ساختار سیاسی آنها از طریق روشهای اثباتشدهی اشغال نظامی و دولتهای دستنشانده بود. این وضعیت، البته به «جنبشهای آزادیبخش» جدیدی نه تنها در اردوگاه سرمایهداری بلکه در اردوگاه بهاصطلاح سوسیالیستی منجر شد و این دلیل را فراهم آورد که چیزی به نام حق تعیین سرنوشت ملی، چه در اقتصادهای تحت کنترل بازار و چه در اقتصادهای تحت کنترل دولت، وجود خارجی ندارد.
اینکه ناسیونالیسم در واقع ابزاری برای حفظ طبقه حاکم است، بهسرعت در تمام ملتهای آزادشده آشکار شد؛ چرا که ناسیونالیسم برای نوکیسگان سیاسی (پاروِنوها)، ابزاری جهت ظهور خودشان به عنوان طبقات حاکم جدید، در همکاری با طبقات حاکم کشورهای مسلط فراهم کرد. چه این طبقاتِ اکنون حاکم به «جهان آزاد» وفادار باشند و چه به بخش اقتدارگرای جهان، در هر دو صورت، آن شکل ملی که حکومتشان بر آن استوار است، مانع از هرگونه گام برداشتن به سوی یک جامعه سوسیالیستی میشود. ناسیونالیسم آنها در هر کجا که ممکن باشد، متضمن یک امپریالیسم پرشور – هرچند مینیاتوری و کوچک – است که «ملتهای سوسیالیست» را در برابر دیگر ملتها، از جمله دیگر «ملتهای سوسیالیست» قرار میدهد. از این رو، ما شاهد نمایش اسفبار جنگ تهدیدآمیز میان کشورهای بزرگ «سوسیالیست» یعنی روسیه و چین، و در مقیاسی کوچکتر، جنگ علنی میان اتیوپی «مارکسیست» و سومالی «مارکسیست» برای کنترل اوگادن هستیم.
با برخی تغییرات، این داستان را میتوان تقریباً به طور بیپایان طولانی کرد که مشخصه وضعیت کنونی سیاست جهانی است؛ وضعیتی که در آن ملتهای کوچک به عنوان نایب و وکیل (نیروهای نیابتی) برای قدرتهای امپریالیستی بزرگ عمل میکنند، یا به خاطر خود میجنگند، تنها برای اینکه قربانی یکی از دو بلوک قدرت شوند. همه اینها تاییدکننده ادعای رزا لوکزامبورگ است که تمام اشکال ناسیونالیسم برای سوسیالیسم زیانبار است و تنها یک انترناسیونالیسم استوار میتواند به رهایی طبقه کارگر کمک کند. این انترناسیونالیسم تزلزلناپذیر یکی از بزرگترین خدمات او به تئوری و عمل انقلابی است و او را هم از سوسیال-امپریالیسمِ سوسیال دموکراسی و هم از مفهوم فرصتطلبانه (اپورتونیستی) بلشویکی از انقلاب جهانی – آنگونه که توسط «رجل سیاسی» بزرگ آن، لنین، تبلیغ میشد – بسیار متمایز و جدا میسازد.
رزا لوکزامبورگ نیز مانند لنین به انقلاب اکتبر به عنوان یک انقلاب پرولتری نگاه میکرد که با این حال، کاملاً به رویدادهای بینالمللی وابسته بود. در آن زمان، این دیدگاه مورد اشتراک همه انقلابیون، چه مارکسیست و چه غیرمارکسیست بود. به هر حال، همانطور که او گفت، بلشویکها با تصاحب قدرت «برای نخستین بار هدف نهایی سوسیالیسم را به عنوان برنامه مستقیم سیاستهای عملی اعلام کرده بودند». (۸) آنها «مسئله مشهور به دست آوردن اکثریت مردم را از طریق تاکتیکهای انقلابی که به ایجاد یک اکثریت منجر شد، حل کرده بودند، به جای اینکه منتظر بمانند تا اکثریت یک تاکتیک انقلابی را تکامل بخشد». (۹) از نظر او، حزب لنین با مطالبه تمام قدرت برای شوراها (سویتها) به منظور تامین امنیت انقلاب، منافع واقعی تودههای شهری را دریافته بود. با این حال، مسئله اراضی (کشاورزی) محور اصلی انقلاب بود و بلشویکها در اینجا نیز در سیاستهای خود همانقدر فرصتطلب نشان دادند که در قبال اقلیتهای ملی.
در روسیه پیش از انقلاب، بلشویکها با رزا لوکزامبورگ در این موضع مارکسیستی همعقیده بودند که زمین باید به عنوان پیششرط سازماندهی تولید کشاورزی در مقیاس بزرگ و در انطباق با اجتماعیشدن صنعت، ملی شود. لنین برای جلب حمایت دهقانان، برنامه کشاورزی مارکسیستی را به نفع برنامه سوسیالیستهای انقلابی (اسآرها) – یعنی وارثان جنبش قدیمی پوپولیستی – رها کرد. اگرچه رزا لوکزامبورگ این چرخش را به عنوان یک «تاکتیک عالی» به رسمیت شناخت، اما برای او این کار هیچ ربطی به تلاش برای سوسیالیسم نداشت. حقوق مالکیت باید به ملت یا دولت واگذار شود، زیرا تنها در این صورت است که میتوان تولید کشاورزی را بر یک پایه سوسیالیستی سازماندهی کرد. شعار بلشویکی «تصاحب و توزیع فوری زمین توسط دهقانان» یک اقدام سوسیالیستی نبود، بلکه اقدامی بود که با ایجاد شکل جدیدی از مالکیت خصوصی، راه را بر چنین اقداماتی بست. او نوشت: «اصلاحات ارضی لنینیستی، لایه جدید و قدرتمندی از دشمنان مردمی سوسیالیسم را در روستاها ایجاد کرده است؛ دشمنانی که مقاومتشان بسیار خطرناکتر و سرسختانهتر از مقاومت مالکان بزرگ اشرافی خواهد بود». (۱۰)
این امر به عنوان یک واقعیت ثابت شد و هم احیای اقتصاد روسیه و هم اجتماعیشدن صنعت را مختل کرد. اما همانند مورد حق تعیین سرنوشت ملی، در اینجا نیز وضعیت نه توسط سیاست بلشویکها، بلکه توسط شرایط خارج از کنترل آنها تعیین شد. بلشویکها زندانی جنبش دهقانی بودند؛ آنها نمیتوانستند قدرت را حفظ کنند مگر با حمایت غیرفعال (پسیو) آن، و به خاطر دهقانان نمیتوانستند به سوی سوسیالیسم حرکت کنند. علاوه بر این، فرصتطلبی زیرکانه آنها تصاحب زمین توسط دهقانان را آغاز نکرد، بلکه صرفاً یک واقعیت انجامشده را، مستقل از نگرش خودشان، تصویب و تایید نمود. در حالی که احزاب دیگر در قانونی کردن سلب مالکیت زمین تردید داشتند، بلشویکها از آن حمایت کردند تا حمایت دهقانان را جلب کنند و از این طریق قدرتی را که با یک کودتا در مراکز شهری به دست آورده بودند، تحکیم بخشند. آنها امیدوار بودند این حمایت را با سیاست مالیات کم حفظ کنند، در حالی که دهقانان به دولتی نیاز داشتند که از بازگشت زمینداران بزرگ از طریق ضدانقلاب جلوگیری کند.
تا جایی که به دهقانان مربوط میشد، انقلاب شامل گسترش حقوق مالکیت بود و از این حیث، یک انقلاب بورژوایی به شمار میرفت. این انقلاب تنها میتوانست به یک اقتصاد بازار و افزایش سرمایهداری در روسیه منجر شود. برای کارگران صنعتی، همانند لنین و لوکزامبورگ، این یک انقلاب پرولتری بود، حتی در این مرحله اولیه از توسعه سرمایهداری. اما از آنجا که طبقه کارگر صنعتی تنها بخش بسیار کوچکی از جمعیت را تشکیل میداد، روشن به نظر میرسید که دیر یا زود عنصر بورژوایی در درون انقلاب دست بالا را خواهد گرفت. قدرت دولتی بلشویکها تنها از طریق داوری میان این منافع متضاد میتوانست حفظ شود، اما موفقیت در این تلاش، هم آرمانهای سوسیالیستی و هم آرمانهای بورژوایی درون انقلاب را نفی میکرد.
این وضعیتی بود که توسط جنبش مارکسیستی پیشبینی نشده بود و بر حسب تئوری مارکسیستی نیز قابل پیشبینی نبود؛ تئوریای که معتقد بود انقلاب پرولتری پیشفرض یک توسعه سرمایهداری بالا است که در آن طبقه کارگر خود را در اکثریت میبیند و بنابراین قادر است مسیر رویدادها را تعیین کند. در حالی که لنین به یک انقلاب بورژوایی علاقهای نداشت (مگر به عنوان مقدمهای برای یک انقلاب سوسیالیستی)، اما او از این جهت یک بورژوا بود که متقاعد شده بود تغییر جامعه از طریق ابزارهای صرفاً سیاسی، یعنی اراده یک حزب سیاسی، ممکن است.
این واژگونی ایدهآلیستی مارکسیسم – که در آن آگاهی به جای اینکه محصول توسعه مادی باشد، آن را تعیین میکند – در عمل چیزی بیش از کپیبرداری از خودِ رژیم تزاری نبود که در آن حکومت استبدادی بر کل جامعه حکم میراند. در واقع، لنین پافشاری میکرد که اگر تزار میتوانست روسیه را با کمک دیوانسالاری (بروکراسی) متشکل از چند صد هزار نفر اداره کند، بلشویکها نیز باید بتوانند همین کار را و بهتر از آن را با حزبی که تعدادش از این رقم فراتر میرود، انجام دهند. در هر صورت، بلشویکها پس از رسیدن به قدرت، چارهای جز تلاش برای حفظ آن به منظور دفاع از صرفِ وجود و بقای خود نداشتند. با گذشت زمان، دستگاه دولتی پدید آمد که کنترل اقتدارگرایانه نه تنها مردم بلکه توسعه اقتصادی را نیز با تبدیل مالکیت خصوصی به مالکیت دولتی بدون تغییر در روابط اجتماعی تولید بر عهده گرفت – یعنی با حفظ روابط کار و سرمایه که اجازه استثمار طبقه کارگر را میدهد. این نوع جدید از سرمایهداری – که به درستی سرمایهداری دولتی نامیده میشود – تا به امروز در لباس ایدئولوژیک «سوسیالیسم» پابرجا مانده است.
در سال ۱۹۱۸، رزا لوکزامبورگ نمیتوانست این سیر تحول را پیشبینی کند، چرا که این مسئله خارج از تمامی فرضیات مارکسیستی قرار داشت. از نظر او، بلشویکها مرتکب اشتباهات مختلفی میشدند که میتوانست هدف سوسیالیستی آنها را به خطر بیندازد. و اگر این اشتباهات در بستر انقلاب منزوی روسیه اجتنابپذیر بود، نباید به یک تاکتیک انقلابی برای زمانهای آینده تبدیل میشد تا همه ملتها از آن پیروی کنند. او، هرچند به شکلی بیدفاع، واقعیت روسیه را با اصول مارکسیستی به چالش کشید تا دستکم نظریه مارکسیستی را نجات دهد. اما همه اینها بیهوده بود؛ چرا که مشخص شد پس از سرمایهداریِ مبتنی بر مالکیت خصوصی، لزوماً یک رژیم سوسیالیستی مستقر نمیشود، بلکه این سیستم میتواند به یک سرمایهداری تحت کنترل دولت تبدیل شود؛ سیستمی که در آن بورژوازیِ قدیم جای خود را به یک طبقه حاکم جدید داده است؛ طبقهای که قدرتش بر کنترل جمعی بر دولت و ابزار تولید استوار است.
او نیز مانند لنین چندان نمیدانست که چگونه باید برای ساختن یک جامعه سوسیالیستی اقدام کرد؛ اما در حالی که لنین به شکلی پراگماتیستی (عملگرایانه) از تجربیاتِ کنترلهای دولتیِ زمان جنگ در کشورهای سرمایهداری الگوبرداری میکرد و سوسیالیسم را به عنوان انحصار دولتی بر تمام فعالیتهای اقتصادی مجسم مینمود، رزا لوکزامبورگ همچنان بر این باور پای میفشرد که چنین وضعیتی نمیتواند طبقه کارگر را رها و آزاد سازد. او نمیتوانست تصور کند که جامعه نوظهور بلشویکی نماینده یک تشکل اجتماعیِ از نظر تاریخی جدید است، بلکه در آن چیزی بیش از کاربرد نادرست اصول سوسیالیستی نمیدید. و از این رو، او از احیای احتمالی سرمایهداری از طریق اصلاحات ارضی بلشویسم بیم داشت.
همانطور که مشخص شد، مسئله اراضی دائماً دولت بلشویکی را مضطرب و آشفته میکرد و سرانجام به اشتراکیسازیِ اجباریِ دهقانان (کلکتیویزاسیون) به عنوان راه حلی میانه بین روابط مالکیت خصوصی در زمین و ملیسازی کشاورزی منجر شد. این کار یک انکار واقعی برای سیاستهای دهقانی لنین نبود، سیاستهایی که بر پایه ضرورت بنا شده بودند، نه بر اساس باور و اعتقاد. لنین صرفاً جرئت ملی کردن زمین را – مگر بر روی کاغذ – نداشت و استالین نیز جرئت کاری فراتر از اشتراکیسازیهای اجباری دهقانان را به خود راه نداد تا تولید و استثمار آنها را افزایش دهد، بدون اینکه آنها را از تمام ابتکار عملهای خصوصیشان محروم کند. با این حال، این یک اقدام هولناک بود که تقریباً رژیم بلشویکی را به نابودی کشاند. اگر رزا لوکزامبورگ در قبال لنین نسبت به مسئله دهقانان درست میگفت، استدلالهای او با این وجود خارج از موضوع اصلی بود؛ زیرا قبل از اینکه دهقانان استقلال نسبیِ تازهکسبشدهی خود را از دست بدهند و بار دیگر تحت کنترل یک رژیم اقتدارگرا قرار گیرند، این امر تنها مسئلهی زمان و قدرتِ دستگاه دولتی بود.
از مفهوم لنین درباره حزب و نقش آن در فرآیند انقلابی باید روشن میشد که این حزب پس از رسیدن به قدرت، تنها میتوانست به شیوهای دیکتاتوری عمل کند. کاملاً مجزا از شرایط خاص روسیه، ایده حزب به عنوان «آگاهیِ» انقلاب سوسیالیستی، آشکارا تمام قدرت تصمیمگیری را به دست دستگاه دولتی بلشویک میسپرد. این فرض عمومی در انقلاب روسیه، که میان آرمانهای بورژوایی و پرولتریاش تقسیم شده بود، حتی برجستگی و تاکید شدیدتری یافت. به گفته لنین، اگر پرولتاریا قادر نبود به چیزی فراتر از یک آگاهی اتحادیهای (تردیونیونیستی) دست یابد (یعنی مبارزه برای منافع خود در چارچوب سیستم سرمایهداری)، قطعاً برای تحقق سوسیالیسم که پیشفرض آن یک گسست ایدئولوژیک با تمام تجربیات قبلیاش است، ناتوانتر میبود.
لنین با تکرار سخنان کارل کائوتسکی، متقاعد شده بود که آگاهی سوسیالیستی باید از بیرون و از طریق دانش طبقه متوسط تحصیلکرده به پرولتاریا تزریق شود. حزب، سازمانِ روشنفکران سوسیالیست بود که نماینده آگاهی انقلابی برای پرولتاریا به شمار میرفت، حتی اگر تعداد اندکی از کارگران باهوش را نیز در صفوف خود جای میداد. لازم بود که این متخصصانِ سیاستِ انقلابی، اربابان و حاکمان دولت سوسیالیستی شوند، اگرچه تنها برای جلوگیری از شکست طبقه کارگر به دلیل جهل و نادانی خودش. و همانطور که حزب قرار بود پرولتاریا را رهبری کند، رهبری حزب نیز قرار بود اعضای خود را از طریق یک تمرکزگرایی نیمهنظامی هدایت نماید.
همین نگرش متکبرانه لنین که بر حزب خود تحمیل کرده بود، رزا لوکزامبورگ را نسبت به نتیجه احتمالی تصاحب قدرت توسط بلشویکها بسیار محتاط و نگران ساخت. او در همان سال ۱۹۰۴ به مفهوم بلشویکی حزب، هم به دلیل جدایی مصنوعی یک پیشگام انقلابی (آوانگارد) از توده کارگران و هم به خاطر تمرکزگرایی افراطی آن به طور کلی و به ویژه در امور حزبی، حمله کرده بود. او نوشت: «هیچ چیز مطمئنتر از این لباس تنگ و خفقانآور دیوانسالاری، یک جنبش کارگری جوان را به بندِ بردگیِ یک نخبگانِ روشنفکرِ تشنه قدرت در نخواهد آورد»؛ لباس تنگی که جنبش را فلج خواهد کرد و آن را به یک ماشین خودکار (اتوماتون) تبدیل میکند که توسط کمیته مرکزی هدایت میشود. (۱۱)
رزا لوکزامبورگ با انکار خصلت انقلابی مفهوم حزبی لنین، مسیر واقعی حکومت بلشویکی را تا به امروز پیشبینی کرد. البته محکوم کردن ایدههای سازمانی لنین از سوی او، بر اساس مواجهه این ایدهها با ساختار سازمانی حزب سوسیال دموکرات بود که اگرچه بسیار متمرکز بود، اما آرزوی یک پایگاه تودهای گسترده را برای کار تکاملی خود داشت. این حزب در چارچوب تصاحب قدرت فکر نمیکرد، بلکه به موفقیتهای انتخاباتی خود و گسترش ایدئولوژی سوسیالیستی به عنوان پایهای برای رشد خود راضی بود. در هر صورت، رزا لوکزامبورگ باور نداشت که هیچ نوع حزبی بتواند یک انقلاب سوسیالیستی را ایجاد کند. حزب تنها میتوانست کمکی برای انقلاب باشد، انقلابی که حق انحصاری کل طبقه کارگر باقی میماند و به فعالیتهای آن نیاز داشت. او حزب سوسیالیست را به عنوان یک سازماندهنده مستقل برای پرولتاریا نمیدید، بلکه آن را بخشی از پرولتاریا میدانست که هیچ وظیفه یا منافع متفاوتی از منافع طبقه کارگر ندارد.
با این باور و یقین، رزا لوکزامبورگ زمانی که صدای خود را علیه سیاستهای دیکتاتوری حزب بلشویک بلند کرد، تنها با خودش و با مارکسیسم صادق بود. اگرچه این حزب از طریق مطالبه عوامفریبانه (دموگوژیک) برای حاکمیت انحصاری شوراها به موقعیت مسلط خود رسید، اما هیچ قصدی برای واگذاری هیچگونه قدرتی به شوراها نداشت، مگر شاید در جایی که آنها از بلشویکها تشکیل شده بودند. درست است که بلشویکها در پتروگراد و چند شهر دیگر اکثریت شوراها را در دست داشتند، اما این وضعیت ممکن بود دوباره تغییر کند و حزب را به موقعیت اقلیتی که در ماههای نخست پس از انقلاب فوریه داشت، بازگرداند.
بلشویکها به شوراها به عنوان ارگانهای یک جامعه سوسیالیستی نوظهور نگاه نمیکردند، بلکه در آنها چیزی بیش از ابزاری برای تشکیل یک دولت بلشویکی نمیدیدند. لنین در همان سال ۱۹۰۵ که شاهد نخستین ظهور شوراها بود، پتانسیل انقلابی آنها را به رسمیت شناخت، امری که با این حال، تنها یک دلیل بیشتر به او داد تا حزب خود را تقویت کند و آن را برای به دست گرفتن زمام امور دولت آماده سازد. از نظر لنین، قدرت انقلابیِ نهفته در شکل سازمانی شوراها، ماهیت خودجوش (اسپونتانیک) آن را تغییر نمیداد؛ ماهیتی که خطر هدر رفتن این قدرت در فعالیتهای بیثمر را به همراه داشت. جنبشهای خودجوش اگرچه بخشی از واقعیت اجتماعی بودند، اما از نظر لنین در بهترین حالت میتوانستند یک حزبِ هدفمند را حمایت کنند، اما هرگز نمیتوانستند جایگزین آن شوند. در اکتبر ۱۹۱۷، مسئله برای بلشویکها انتخاب میان حکومت شورایی و حکومت حزبی نبود، بلکه انتخاب میان حکومت حزبی و مجلس موسسان بود. از آنجا که هیچ شانسی برای کسب اکثریت در مجلس موسسان و در نتیجه به دست آوردن قدرت وجود نداشت، لازم بود که مجلس کنار گذاشته شود و دیکتاتوری حزبی در پرولتاریا محقق گردد.
اگرچه رزا لوکزامبورگ معتقد بود که توده مردم باید به شکلی در ساختن سوسیالیسم مشارکت داشته باشند، اما شوراها را به عنوان مظهر آن شکل سازمانی که این امر را ممکن میساخت، به رسمیت نمیشناخت. او که در سال ۱۹۰۵ تحت تأثیر اعتصابات تودهای بزرگ در روسیه قرار گرفته بود، توجه چندانی به شکل سازمانی شوراییِ آنها نکرد. در چشمان او، شوراها در غیاب دیگر سازمانهای کارگریِ پایدارتر، صرفاً کمیتههای اعتصاب بودند. او حتی پس از انقلاب ۱۹۱۷ احساس میکرد که «تحقق عملی سوسیالیسم به عنوان یک سیستم اقتصادی، اجتماعی و حقوقی، امری است که کاملاً در غبار آینده پنهان مانده است». (۱۲) تنها جهت کلی حرکت مشخص بود، نه گامهای عینی و دقیقِ لازم برای تحکیم و توسعه جامعه جدید. سوسیالیسم نمیتوانست از دل برنامههای ازپیشآماده استخراج شود و با فرمانهای دولتی تحقق یابد. باید گستردهترین مشارکت از سوی کارگران، یعنی یک دموکراسی واقعی وجود میداشت و دقیقاً همین دموکراسی بود که به تنهایی میتوانست به عنوان دیکتاتوری پرولتاریا شناخته شود. دیکتاتوری حزبی برای او چیزی بیش از «یک دیکتاتوری به مفهوم بورژوایی آن، و به معنای حاکمیت ژاکوبنها» نبود. (۱۳)
تمام اینها در سطح عمومی بدون شک درست است، اما خصلت بورژوایی حاکمیت بلشویکی – چه از نظر ایدئولوژیک و چه از نظر عملی – بازتابدهنده ماهیت عینی و غیرسوسیالیستیِ این انقلابِ خاص بود؛ انقلابی که به سادگی نمیتوانست از شرایط شبهفئودالی تزاریسم به یک جامعه سوسیالیستی گذار کند. این انقلاب نوعی «انقلاب بورژوایی» بدون بورژوازی بود، همانطور که انقلابی پرولتری بدون یک پرولتاریای به اندازه کافی بزرگ بود؛ انقلابی که در آن کارکردهای تاریخی بورژوازی توسط یک حزبِ بهظاهر ضدبورژوایی و از طریق تصاحب قدرت سیاسی توسط آن به عهده گرفته شد. در چنین شرایطی، محتوای انقلابی مارکسیسم غربی، حتی در یک شکل اصلاحشده نیز قابل اجرا نبود.
این امر شاید بتواند پوچی و بیحاصلی استدلالهای رزا لوکزامبورگ علیه بلشویکها را توضیح دهد؛ گله و شکایتهای او از بیاحترامی آنها به مجلس موسسان و اقدامات تروریستیشان علیه هرگونه اپوزیسیون (چه از جناح راست و چه چپ). با این حال، پیشنهادات خود او درباره نحوه ساختن سوسیالیسم، هرچند درست و ستودنی، با مجلس موسسان که خود یک نهاد بورژوایی است، همخوانی نداشت. تساهل و مدارای او نسبت به تمام دیدگاهها و تمایل آنها برای ابراز وجود به منظور تأثیرگذاری بر سیر رویدادها، در شرایط جنگ داخلی قابل تحقق نیست. ساختن سوسیالیسم را نمیتوان به یک روشِ سر فرصتِ آزمون و خطا واگذار کرد که از طریق آن آینده را در «غبارِ» حال تشخیص داد، بلکه این امر توسط ضرورتهای جاری دیکته میشود که اقدامات قاطع و مشخصی را میطلبند.
فقدان واقعگرایی در رزا لوکزامبورگ نسبت به بلشویسم و انقلاب روسیه را میتوان در ابهامات و تناقضهای درونی خود او ریشهیابی کرد. او از یک سو یک سوسیال دموکرات بود و از سوی دیگر یک انقلابی، آن هم در زمانی که این دو موضع از یکدیگر جدا شده بودند. او با چشمانی سوسیالدموکراتیک به روسیه مینگریست و با چشمانی انقلابی به سوسیال دموکراسی؛ آنچه او آرزو داشت، یک «سوسیال دموکراسیِ انقلابی» بود. او پیش از این در بحث مشهورش با ادوارد برنشتاین، (۱۴) از انتخاب میان اصلاحات یا انقلاب سر باز زده بود، بلکه کوشیده بود هر دو فعالیت را به شیوهای دیالکتیکی در یک سیاست واحد ترکیب کند.
از نظر او، امکان پیشبرد مبارزه طبقاتی هم در پارلمان و هم در خیابانها وجود داشت؛ نه تنها از طریق حزب و اتحادیههای کارگری، بلکه به همراه تودههای سازماننیافته. جای پای قانونیِ بهدستآمده در دموکراسی بورژوایی، قرار بود توسط اقدامات مستقیم تودهها در مبارزات روزمره دستمزدشان تضمین شود. با این حال، این اقدامات خود تودهها بود که بیشترین اهمیت را داشت، چرا که آگاهی تودهها را نسبت به موقعیت طبقاتیشان و در نتیجه آگاهی انقلابیشان را افزایش میداد. مبارزه مستقیم کارگران علیه سرمایهداران، «مدرسه واقعی سوسیالیسم» بود. او در گسترش اعتصابات تودهای که در آن کارگران به عنوان یک طبقه عمل میکردند، پیششرط لازم برای انقلابِ پیشرو را میدید؛ انقلابی که بورژوازی را سرنگون کرده و دولتهایی را مستقر میسازد که توسط پرولتاریایِ بالغ و با آگاهی طبقاتی حمایت و کنترل میشوند.
تا زمان آغاز جنگ جهانی اول، رزا لوکزامبورگ ماهیت واقعی سوسیال دموکراسی را کاملاً درک نکرده بود. در حزب یک جناح راست، یک جناح میانه و یک جناح چپ وجود داشت که لیبکنشت و لوکزامبورگ نماینده جناح چپ بودند. یک مبارزه ایدئولوژیک میان این گرایشها جریان داشت که از سوی دیوانسالاری حزب تحمل میشد، چرا که صرفاً در سطح ایدئولوژیک باقی میماند. عملکرد عملی حزب، اصلاحطلبانه و فرصتطلبانه بود و تحت تاثیر خطابه و لفاظیهای جناح چپ قرار نمیگرفت، اگر نگوییم به طور غیرمستقیم از آن کمک هم میگرفت. اما این توهم وجود داشت که میتوان حزب را تغییر داد و به خصلت انقلابیِ خاستگاه اولیهاش بازگرداند. پیشنهادات برای انشعاب در حزب از سوی رزا لوکزامبورگ رد شد، چرا که او بیم داشت ارتباط خود را با توده کارگران سوسیالیست از دست بدهد. اعتماد او به این کارگران تحت تاثیر بیاعتمادیاش به رهبران آنها قرار نگرفت. از این رو، او بیش از حد شگفتزده شد که سوسیال-شوینیسم (میهنپرستی افراطی) ابرازشده در سال ۱۹۱۴، رهبران و پیروان را در برابر جناح چپ حزب متحد کرد.
با این وجود، او حاضر به ترک حزب نبود تا اینکه در سال ۱۹۱۷ انشعاب بر سر مسئله اهداف جنگ رخ داد که به تشکیل «حزب سوسیالیست مستقل آلمان» (USPD) منجر شد؛ حزبی که در آن «اتحادیه اسپارتاکوس» (متشکل از حلقهای از افراد پیرامون لیبکنشت، لوکزامبورگ، مهرینگ و یوگیشس) یک فراکسیون کوچک را تشکیل میداد. تا جایی که این فراکسیون به فعالیتهای مستقل دست میزد، این اقدامات موضوعی برای تبلیغات علیه جنگ و سیاستهای همکاری طبقاتیِ حزب قدیمی بود. رزا لوکزامبورگ تنها در اواخر سال ۱۹۱۸ نیاز به یک حزب انقلابی جدید و یک بینالملل جدید را به رسمیت شناخت.
انقلاب ۱۹۱۸ آلمان محصول هیچ سازمان چپگرایی نبود، اگرچه اعضای تمام سازمانها نقشهای مختلفی در آن ایفا کردند. این یک تحول صرفاً سیاسی برای پایان دادن به جنگ و برکناری حکومت پادشاهی بود که مسئول جنگ شناخته میشد. این اتفاق به عنوان پیامد شکست نظامی آلمان رخ داد و به طور جدی از سوی بورژوازی و ارتش با آن مخالفت نشد، چرا که به آنها اجازه میداد بار ننگ شکست را بر دوش جنبش سوسیالیستی بگذارند. این انقلاب سوسیال دموکراسی را به دولت رساند، و دولت نیز در ادامه با ارتش متحد شد تا هرگونه تلاشی برای تبدیل این تحول سیاسی به یک انقلاب اجتماعی را سرکوب کند.
اکثریت شوراهای کارگران و سربازان که به طور خودجوش برخاسته بودند، همچنان تحت تأثیر سنت و ایدئولوژی اصلاحطلبانه قدیمی، از دولت سوسیالدموکرات حمایت کردند و آمادگی خود را برای کنارهگیری به نفع مجلس ملی در چارچوب دموکراسی بورژوایی اعلام نمودند. درباره این انقلاب به درستی گفته شده است که: «این یک انقلاب سوسیال دموکراتیک بود که توسط رهبران سوسیال دموکرات سرکوب شد؛ فرآیندی که بهندرت نظیر آن در تاریخ جهان دیده شده است». (۱۶) البته یک اقلیت انقلابی نیز وجود داشت که از تشکیل یک سیستم اجتماعی از شوراهای کارگری به عنوان یک نهاد دائمی دفاع میکرد و برای آن میجنگید؛ اما این اقلیت بهسرعت و به طور سیستماتیک توسط نیروهای نظامی که علیه آن صفآرایی کرده بودند، سرکوب شد. برای سازماندهی این اقلیت انقلابی جهت اقدامات مستمر، اتحادیه اسپارتاکوس در همکاری با دیگر گروههای انقلابی، خود را به «حزب کمونیست آلمان» تبدیل کرد. برنامه این حزب توسط رزا لوکزامبورگ نوشته شد.
حتی در همان کنگره مؤسس حزب نیز آشکار شد که این حزب جدید دچار انشعاب و دستهبندی درونی است. رزا لوکزامبورگ حتی در این ساعات پایانی نیز قادر نبود به طور کامل با سنتهای سوسیالدموکراتیک قطع رابطه کند. اگرچه او اعلام کرد که زمان برنامههای حداقلی (که کوتاهتر از هدف سوسیالیسم باشند) دیگر گذشته است، اما همچنان به سیاست «چشمانداز دوگانه» وفادار ماند؛ یعنی این دیدگاه که عدم قطعیتِ یک انقلاب پرولتریِ زودهنگام، ایجاب میکند که سیاستها در چارچوب نهادها و سازمانهای اجتماعیِ موجود تعریف و در نظر گرفته شوند. این امر در عمل به معنای مشارکت در مجلس ملی و اتحادیههای کارگری بود. با این حال، اکثریت کنگره به نفع «ضدپارلمانتاریسم» (مخالفت با پارلمانگرایی) و مبارزه علیه اتحادیههای کارگری رای دادند. رزا لوکزامبورگ هرچند با اکراه، در برابر این تصمیم سر فرود آورد و با همین روحیه دست به قلم برد و عمل کرد. از آنجا که او تنها دو هفته بعد به قتل رسید، نمیتوان با قاطعیت گفت که آیا او به این موضع وفادار میماند یا خیر. در هر صورت، شاگردان او که از سوی لنین و به واسطه فرستادهاش کارل رادک تشویق شده بودند، بهسرعت در حزب جدید انشعاب ایجاد کردند و بخش پارلمانی آن را با بخشی از سوسیالیستهای مستقل ادغام نمودند تا یک «حزب واقعاً بلشویکی» تشکیل دهند؛ اما این بار، به عنوان یک سازمان تودهای با همان مفهوم سوسیالدموکراتیک، که با حزب سوسیال دموکرات قدیمی بر سر جلب وفاداری کارگران رقابت میکرد تا ابزاری برای دفاع از روسیه بلشویکی بسازد.
اما همه اینها دیگر به تاریخ پیوسته است. انقلابهای شکستخورده در اروپای مرکزی و توسعه سرمایهداری دولتی در روسیه، بر بحران سیاسیِ سرمایهداری که پس از جنگ جهانی اول پدید آمده بود، فایق آمدند. اما مشکلات اقتصادی آن به این سادگی برطرف نشد و به یک بحران جدیدِ جهانی و متعاقباً جنگ جهانی دوم انجامید. از آنجا که طبقات حاکم – چه قدیم و چه جدید – پیامدهای انقلابیِ پس از جنگ جهانی اول را به یاد داشتند، با ابزار مستقیم اشغال نظامی، پیشاپیش از تکرار احتمالی آن جلوگیری کردند. نابودی عظیم سرمایه و تمرکز بیشتر آن از طریق جنگ، و همچنین افزایش بهرهوری نیروی کار، اجازه داد تا پس از جنگ دوم، تولید سرمایه رونق و صعود بزرگی به خود ببیند. این امر به معنای افول و محو شدنِ تقریباً کاملِ آرمانهای انقلابی بود، مگر آن آرمانهایی که خصلتِ صرفاً ناسیونالیستی و سرمایهداری دولتی داشتند.
این وضعیت با توسعه «اقتصاد مختلط» در سطوح ملی و بینالمللی که در آن دولتها بر فعالیتهای اقتصادی تأثیر میگذاشتند، تشدید شد. مارکسیسم نیز مانند همه چیزهای متعلق به گذشته، به یک رشته دانشگاهی تبدیل شد – که این خود نشانهای از افول آن به عنوان تئوریِ تغییرات اجتماعی بود. سوسیال دموکراسی دیگر خود را به عنوان یک سازمان طبقه کارگر نمیدید، بلکه بیشتر به عنوان یک «حزب خلق» (فراگیر) مینگریست که آماده انجام وظایف دولتی برای جامعه سرمایهداری است. سازمانهای کمونیستی نیز نقش کلاسیک سوسیال دموکراسی را به عهده گرفتند – و همچنین آمادگی خود را برای تشکیل یا مشارکت در دولتهایی که سیستم سرمایهداری را حفظ میکنند، نشان دادند. جنبش کارگریِ تقسیمشده به بلشویسم و سوسیال دموکراسی – که زمانی دغدغه اصلی رزا لوکزامبورگ بود – دیگر وجود خارجی نداشت.
با این حال، سرمایهداری همچنان در برابر بحرانها و فروپاشی آسیبپذیر است. با توجه به روشهای امروزی نابودی، سرمایهداری ممکن است خود را در آتشسوزی (جنگ جهانی) دیگری نابود کند. اما این سیستم میتواند از طریق مبارزات طبقاتی که به دگرگونی سوسیالیستی آن میانجامد نیز از میان برداشته شود. آن گزینشِ دوگانهای که رزا لوکزامبورگ بیان کرد – سوسیالیسم یا بربریت – همچنان اعتبار خود را حفظ کرده است. وضعیت کنونی جنبش کارگری که فاقد هرگونه تمایلات انقلابی است، این نکته را روشن میسازد که یک آینده سوسیالیستی، بیشتر به اقدامات خودجوشِ کل طبقه کارگر وابسته است تا به پیشبینیهای ایدئولوژیک از چنین آیندهای که ممکن است در سازمانهای انقلابیِ نوظهور بیان شود. در این موقعیت، چیز زیادی برای آموختن از تجربیات گذشته وجود ندارد، جز این درس منفی که نه سوسیال دموکراسی و نه بلشویسم، هیچکدام ربطی به مسائل انقلاب پرولتری نداشتند. با این حال، رزا لوکزامبورگ با مخالفت با هر دو جریان – هرچند به شکلی ناپیوسته و متناقض – راه دیگری را به سوی انقلاب سوسیالیستی گشود. علیرغم برخی تصورات نادرست در رابطه با تئوری و برخی توهمات در مورد عمل سوسیالیستی، تکانهی انقلابی او عناصر اساسی مورد نیاز برای یک انقلاب سوسیالیستی را به بار آورد: یک انترناسیونالیسم تزلزلناپذیر و اصل تعیین سرنوشتِ طبقه کارگر در درون سازمانهای خود و در درون جامعه. او با جدی گرفتن این حکم که «رهایی پرولتاریا تنها میتواند به دست خود پرولتاریا انجام شود»، گذشته انقلابی را به آینده انقلابی پیوند داد. از این رو، ایدههای او به اندازه خودِ ایده انقلاب زنده باقی میمانند، در حالی که همه دشمنان و مخالفان او در جنبش کارگری قدیمی، به پاره و بخشی از جامعه سرمایهداریِ در حال انحطاط تبدیل شدهاند.
پاول ماتیک
از نشریه «ریشه و شاخه» (Root and Branch)، شماره ۶، ۱۹۷۸
پینوشتها
۱. برای اطلاعات زندگینامهای، نگاه کنید به:
John P. Nettl, Rosa Luxemburg, 2 vols. (London: Oxford University Press, 1966).
۲. ادوارد برنشتاین، پیششرطهای سوسیالیسم و وظایف سوسیال دموکراسی، ترجمهشده تحت عنوان سوسیالیسم تکاملی (1899; NY: Schocken, 1961).
۳. میخائیل ای. توگان-بارانوفسکی، مبانی نظری مارکسیسم (Leipzig: Duncker and Humblot, 1905).
۴. کارل مارکس، سرمایه، جلد ۲، «فرآیند گردش سرمایه» (1885; Chicago: Charles Kerr, 1926)، ص ۵۳۲.
۵. همان، ص ۵۷۸.
۶. مایکل کالتسکی، «مسئله تقاضای مؤثر نزد توگان-بارانوفسکی و رزا لوکزامبورگ».
۷. جوآن رابینسون، مقدمه بر کتاب رزا لوکزامبورگ، انباشت سرمایه (1913; London: Routledge and Kegan Paul, 1951).
۸. لوکزامبورگ، انقلاب روسیه (۱۹۲۲)، در انقلاب روسیه و لنینیسم یا مارکسیسم؟ (Ann Arbor: University of Michigan Press, 1961)، ص ۳۹.
۹. همان.
۱۰. همان.
۱۱. لوکزامبورگ، مسائل سازمانی سوسیال دموکراسی روسیه (۱۹۰۴)، همان، ص ۱۰۲.
۱۲. لوکزامبورگ، انقلاب روسیه، همان، ص ۶۹.
۱۳. همان، ص ۷۲.
۱۴. لوکزامبورگ، اصلاح اجتماعی یا انقلاب (1899; NY: Pathfinder, 1973).
۱۵. لوکزامبورگ، اعتصاب تودهای، حزب سیاسی و اتحادیههای کارگری (1906; NY: Harper and Row, 1971).
۱۶. سباستین هافنر، شکست یک انقلاب (NY: Library Press, 1972)، ص ۱۲.