نقد نظریه انقلابی لنین نوشته/کایو برندل
09-02-2026
بخش کمونیسم شورایی
13 بار خواندە شدە است
بە اشتراک بگذارید :
نقد نظریه انقلابی لنین
نوشته:کایو برندل
منبع:http://www.infopartisan.net/
archive/brendel/kritlen.html
برگردان به فارسی:آرمان جمهور
(«نقد نظریه انقلابی لنین» و «لنین به عنوان استراتژیست انقلاب بورژوایی» از جزوهای به همین نام که توسط adcom-verlag Braunschweig ، ۱۹۵۸ منتشر شده است، گرفته شدهاند.)
اوت-سپتامبر ۱۹۱۷
تنها چند هفته قبل از اینکه بلشویکها قدرت را در روسیه به دست بگیرند، لنین اثر معروف خود «دولت و انقلاب» را در هلسینکی، بر اساس یادداشتهای مفصلی که در طول اقامتش در سوئیس نوشته بود، نوشت. عنوان فرعی به «وظایف پرولتاریا در انقلاب» اشاره داشت که بیش از هر چیز دیگری، موضوع اصلی را تشکیل میداد، زیرا به سختی میتوان ادعای یک شرح واقعاً سیستماتیک و بهویژه روششناختی از نظریه مارکس در مورد دولت را داشت. درست در آغاز، در صفحه اول فصل اول، چنین میخوانیم: «... با توجه به گسترش بیسابقهای که تحریفات مارکسیسم پیدا کردهاند، وظیفه ما در درجه اول احیای دکترین واقعی مارکسیستی دولت است.»1 و درست در اینجا - قبل از اینکه استدلالهای نویسنده حتی شروع شده باشد - نکات متعددی از دیدگاه مارکسیستی قابل توجه است. وقتی لنین، در بخشهای جدلی کتاب خود، با دقت بیشتری به تحریفات و عاملان آنها (مانند کائوتسکی و برنشتاین) میپردازد و دومی را به تفسیر نادرست از مارکسیسم و تحریف آن متهم میکند، فراموش میکند که هیچ نقدی صرفاً با نادرست خواندن این تفسیر از مارکس و «خائن» یا «مرتد» توصیف کردن مفسران آن کامل نیست. زیرا با این کار، او همان اشتباهی را مرتکب میشود که مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» خود، هگلیهای جوان را به ارتکاب آن متهم میکند. آنها در بررسی ارتباط بین فلسفه آلمانی و واقعیت آلمانی، در بررسی ارتباط بین نقد خود و شرایط مادی خودشان کوتاهی کردند و تا زمانی که صرفاً عبارات این جهان را افشا میکردند، به هیچ وجه با جهان واقعی مبارزه نمیکردند. آنچه مهم است توضیح و در نتیجه درک تفاسیر مربوطه با شرح علل آنهاست. لنین در انجام این کار کوتاهی میکند!
کلمه «تحریفها» به خودی خود بیمعنی است و هرگونه تلاشی برای اثبات اینکه واقعاً چنین بوده است، به سختی به درک عمیقتر کمک میکند. دلایل خوبی برای اشاره به این موضوع وجود دارد. ما در اینجا میخواهیم نشان دهیم که لنین، اگر نه به همان دلایل، اما به دلایل مشابه، ایدههای مارکس را نیز اشتباه فهمیده بود، البته به روشی کاملاً متفاوت از نویسندگانی که به آنها حمله میکرد، و نظریه انقلاب او هیچ ارتباطی با مارکسیسم ندارد. با این حال، این به دلیل فقدان توانایی فکری نیست، همانطور که برای او هم نبود، و همچنین به این واقعیت که او نیز یک «جاعل» بود. شرایط اجتماعی روسیه و مشکلات ناشی از انقلاب روسیه بود که او و حزب بلشویک را به درک خاصی از مارکسیسم رساند، که ما میخواهیم در اینجا آن را نقد کنیم.
در تضاد کامل با ادعای لنین مبنی بر اینکه «بدون نظریه انقلابی، عمل انقلابی وجود ندارد»، رویدادهای اجتماعی و سیاسی، نه تنها رویدادهای روسیه، بلکه رویدادهایی که به شیوهای خاص در آنجا رخ دادهاند، به وضوح نشان دادهاند که هیچ نظریه انقلابی مشخصی بدون یک عمل انقلابی مشخص که زیربنای آن باشد، وجود ندارد. و از آنجا که عمل انسانی همواره شامل نیازهای مادی یا معنوی است، مارکس جوان، در همان آغاز کار خود، هنگامی که دریافت انقلابها بدون پایه مادی نمیتوانند وجود داشته باشند، این عبارت را ابداع کرد: «نظریه تنها تا جایی در یک ملت تحقق مییابد که تحقق نیازهای آنها باشد.»
در مورد نظریه لنین، پاول اکسلرود، زمانی که هنوز رفقای حزبی بودند اما تفاوت دیدگاههایشان از قبل برای او آشکار شده بود، زمانی لنین را در رابطه با نظریهاش «ژاکوبن» نامید. او این کار را بدون کوچکترین تصور یا درکی از این موضوع انجام داد که انقلاب قریبالوقوع روسیه به ژاکوبنها نیاز دارد و دقیقاً به همین دلیل است که آنها رشد میکنند. لنین، به نوبه خود، نه آزرده خاطر شد و نه خشمگین. کتاب «چه باید کرد؟» او در سال ۱۹۰۲ به وضوح نشان میدهد که او میخواست ژاکوبن باشد و خود را چنین میفهمید، به عنوان کسی که روحیه یک تریبون مردمی را دارد. و وقتی کلمات «ژاکوبن» یا «تریبون مردمی» را بر زبان آورد، گفته میشود که به نوبه خود به روبسپیر و آگوست بلانکی فکر میکرد. البته، او از مطالعه خود به خوبی میدانست که مارکس، به دلیل شرایط اجتماعی توسعهیافتهتر و شرایط تغییر یافته مبارزه طبقاتی، از بلانکی بسیار دور شده و از او فراتر رفته است. با این حال، همانطور که نشان خواهیم داد، این دانش صرفاً نظری نمیتوانست مانع از آن شود که لنین، صرف نظر از هر باوری که خودش داشت، عملاً کم و بیش در همان نقطهای که بلانکی قرار داشت، باقی بماند، زیرا در آغاز قرن، شرایط در روسیه تا حدودی مشابه شرایطی بود که بلانکی با آن مواجه شده بود. برای توسعه بیشتر آنها در روسیه، یک انقلاب یک پیشنیاز مطلق بود.
II.
تا اواسط قرن نوزدهم، انقلاب بورژوایی در انگلستان (با اصلاحات پارلمانی ۱۸۳۲) به سختی کامل شده بود و در فرانسه، علیرغم اهمیت سیاسی آن، به هیچ وجه به پایان نرسیده بود. در ایالتهای آلمان، هنوز آغاز نشده بود. در فرانسه، و آلمان که دیگر حرفی از آن نیست، وضعیت اقتصادی و روابط طبقاتی در بهترین حالت، وضعیت سرمایهداری اولیه بود، به هیچ وجه وضعیت یک جامعه صنعتی مدرن نبود. هنگامی که «مانیفست کمونیست» در سال ۱۸۴۸ منتشر شد، درگیریها - چه مستقیم و چه غیرمستقیم - به وضوح نشانههای همه اینها را داشتند. برای مثال، در آن آمده بود:
«... اولین گام در انقلاب کارگری، ارتقای پرولتاریا به طبقه حاکم و کسب دموکراسی است. پرولتاریا از حاکمیت سیاسی خود برای بیرون کشیدن تمام سرمایه از بورژوازی، متمرکز کردن تمام ابزارهای تولید در دست دولت، یعنی پرولتاریای متشکل به عنوان طبقه حاکم، و افزایش هرچه سریعتر توده نیروهای مولده استفاده خواهد کرد.»3
تقریباً بلافاصله پس از آن، ده نکتهی معروف از یک برنامهی اصلاحی مطرح شد که با معیارهای امروزی، اصلاً رادیکال نبود.
اینکه مارکس و انگلس در این برهه، دولت را با «پرولتاریای متشکل به عنوان طبقهی حاکم» برابر میدانند، در حالی که در جای دیگری «قدرت دولتی مدرن» را به عنوان «کمیته»ای که امور مشترک کل بورژوازی را اداره میکند تعریف میکنند، نباید به عنوان یک تناقض تلقی شود. دولت، که با کمیتهای که منافع بورژوازی را اداره میکند یکسان است، و دولت، که با «پرولتاریای متشکل به عنوان طبقهی حاکم» یکسان است، به وضوح دو مفهوم متمایز در «مانیفست کمونیست» هستند، دو مرحلهی متفاوت از توسعهی اجتماعی که با سرنگونی خشونتآمیز تمام نظم قبلی از هم جدا شدهاند. و این از دیدگاههایی که آنها در این اثر اعلام کردند، کاملاً مشهود است.
در سال ۱۸۴۸، مارکس و انگلس این عقیده را داشتند که طبقهی کارگر، پس از به دست گرفتن قدرت، میتواند ماهیت دولت را تغییر دهد، و این امکان وجود دارد که آن را از ابزاری برای بورژوازی به ابزاری برای پرولتاریا تبدیل کند. این دیدگاهی است که بلانکی در آن زمان نیز داشت. برداشت ژاکوبنی، و این نیز از این واقعیت آشکار است که آنها قیام طبقه کارگر و سازماندهی آن به عنوان طبقه حاکم را به عنوان مبارزه برای دموکراسی میدیدند.
سیاستمداران سوسیال دموکرات، که از ابتدا به هیچ وجه نماینده منافع کارگران نبودند، بلکه در عرصه سیاسی دیگر سخنگوی بورژوازی نوظهور (ژاکوبنی) نبودند، بلکه برای یک سرمایهداری مدرنتر از قرن نوزدهم میجنگیدند، طبیعتاً دیدگاههای بورژوایی خود را - تا آنجا که آنها نیز به دنبال تمرکز (برخی) ابزارهای تولید در دست دولت بودند - به دولت بورژوایی اعمال میکردند. به همین دلیل آنها توسط لنین «ژاکوبنی» مورد انتقاد قرار گرفتند، زیرا لنین مطلقاً هیچ درکی از ویژگی اساسی سوسیال دموکراسی اروپای غربی نداشت و بنابراین سیاستهای آن را «سیاستهای نادرست مرتدان خائن» میدانست.
لنین «نقد» خود از این سوسیال دموکراسی را به عنوان احیای مارکسیسم میدانست. اما این یک اشتباه بود! این ادعا صرفاً به معنای تبدیل بخشهای خاصی از مارکسیسم ۱۸۴۸ - بخشهایی که مارکس اندکی پس از شکست انقلاب فوریه فرانسه شروع به فاصله گرفتن از آنها کرده بود و بعداً آنها را کاملاً رد کرد - به هسته اصلی نظریه انقلابی خود است. آنچه او احیا کرد مارکسیسم نبود، بلکه «مارکسیسم» آنطور که معتقد بود آن را میفهمد، آنطور که باید آن را بر اساس واقعیت اجتماعی که میدانست، میفهمید. او کاملاً میدانست که وقتی مارکس و انگلس در ژوئن ۱۸۷۲ مقدمهای بر نسخه جدید آلمانی بدون تغییر مانیفست کمونیست نوشتند، نه تنها برخی از بخشها را منسوخ توصیف کردند، بلکه با تأکید اعلام کردند که «طبقه کارگر نمیتواند به سادگی ماشین دولتی آماده را در اختیار بگیرد و آن را برای اهداف خود به حرکت درآورد.»5 با این حال، او نمیتوانست با این کار کاری انجام دهد. تجربیات مبارزه طبقاتی که این نتیجهگیری از آنها گرفته شد، در روسیه وجود نداشت، جایی که همانطور که خودش بارها شهادت داده بود، انقلاب بورژوایی - چه انقلاب بورژوایی که «به عنوان پیروزی بورژوازی» غیرممکن بود - هنوز در انتظار بود.6)
دقیقاً به همین دلیل است که لنین دائماً با تمام عباراتی که مارکس و گاهی انگلس نیز از «درهم شکستن» ماشین دولتی قدیمی و «زوال» دولت صحبت میکنند، با بزرگترین مشکلات و معضلات مواجه میشود.3
وقتی لنین به عبارات مربوطه در مانیفست کمونیست میپردازد، اشاره میکند که7) مارکس و انگلس دولت را با «پرولتاریا که به عنوان طبقه حاکم سازماندهی شده است» برابر میدانند، اما او نمیبیند که این بدان معناست که در سال 1848 آنها هنوز موضع عقبنشینیشده بعدی خود را داشتند که طبقه کارگر پیروز میتواند به سادگی ماشین دولتی موجود را تصاحب و از آن استفاده کند. او نمیبیند که دیدگاه آنها در آن زمان ناشی از اعتقاد مداوم آنها در سال 1848 بود که فتح دموکراسی ژاکوبنی اولین گام در انقلاب کارگری بود. لنین این را نمیبیند زیرا تفاوت بین مارکسیسم و ژاکوبنیسم، یا اگر بخواهید، بین مارکسیسم و بلانکیسم را از قلم میاندازد. او دیدگاههای بلانکیستی یا ژاکوبنی خود را مارکسیستی میداند و برعکس، به دلایلی که در بالا ذکر شد، مارکسیسم را ژاکوبنیسم تفسیر میکند. بنابراین، در سال ۱۹۱۷ (!) لنین هنوز آنچه را که مانیفست کمونیست در این مورد بیان کرده بود، به عنوان اولین وظیفه طبقه کارگر میدانست و ادعا میکرد که این دیدگاه واقعی مارکس است، علیرغم اعلام صریح انگلس.که تاریخ، دیدگاه پیشین مارکس را به عنوان یک توهم آشکار کرده است.
درست است که در جایی از «دولت و انقلاب» اشاره شده است که مارکس و انگلس با توجه به تجربیات خود در کمون پاریس، مانیفست را اصلاح کردند.8) با این وجود، در آنجا آمده است: «پرولتاریا به قدرت دولتی، یک سازمان متمرکز قدرت، یک سازمان قهریه، هم برای سرکوب مقاومت استثمارگران و هم برای هدایت توده عظیم جمعیت: دهقانان، خرده بورژوازی، نیمه پرولتاریا، نیاز دارد تا «اقتصاد سوسیالیستی را به حرکت درآورد»... «دولت، یعنی پرولتاریای سازمانیافته به عنوان طبقه حاکم» - این نظریه مارکسیستی به طور جداییناپذیری با کل دکترین او در مورد نقش انقلابی پرولتاریا در تاریخ پیوند خورده است. اوج این نقش، دیکتاتوری پرولتاریا، حاکمیت سیاسی پرولتاریا است.»9)
بنابراین لنین دیکتاتوری پرولتاریا را به معنای دولت میداند که پرولتاریای سازمانیافته به عنوان طبقه حاکم است. مارکس و انگلس نیز اینگونه آن را درک میکردند، اما... 1848! وقتی انگلس بعدها خواست برای آن بیفرهنگ آلمانی توضیح دهد که دیکتاتوری پرولتاریا واقعاً چیست، به کمون پاریس اشاره کرد که تازه نشان داده بود دولت بورژوایی نمیتواند به سادگی به ابزاری در دست طبقه کارگر تبدیل شود. از آنجا که دیکتاتوری پرولتاریا، آنطور که در سال ۱۸۴۸ فهمیده میشد، یک توهم بود، این مفهوم برای مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۸ معنای متفاوتی پیدا کرد. لنین از این تغییر معنا بیاطلاع بود، اگرچه به طور متناقضی، در «دولت و انقلاب»، در کنار توضیحات گاه تا حدودی مبهم انگلس که به طور گسترده نقل شده است، گاهی اوقات میتوان آن توضیحات بسیار واضح را از مارکس یافت. لنین با محتوای مفهوم جدید دست و پنجه نرم کرد بدون اینکه بتواند آن را به طور کامل درک کند.
چهارم.
از نظر لنین، دولت بورژوایی قبل از انقلاب پرولتاریا وجود دارد و آنچه او «دولت پرولتاریا» مینامد، پس از انقلاب پرولتاریا نیز وجود دارد. به گفته لنین، سخنان انگلس که او در مورد زوال دولت نقل کرده است، به زوال «دولت پرولتاریا» اشاره دارد. آنجا که مارکس یا انگلس از نابودی یا لغو دولت صحبت میکنند، منظورشان دولت بورژوایی است.10)
مارکس و انگلس متأخر هیچ اشارهای به این تمایز بین یک دولت بورژوایی که قرار است نابود شود و یک «دولت پرولتاریایی» که جایگزین آن شده و از بین خواهد رفت، نمیکنند. برای آنها، نابودی دولت بورژوایی همزمان دگرگونی روابط اجتماعی است، یعنی تبدیل ابزار تولید به مالکیت اجتماعی. در جایی که مالکیت خصوصی وجود دارد، جامعه شکل مشخص دولت را به خود میگیرد. اما هنگامی که ابزار تولید به مالکیت اجتماعی تبدیل شدند، - همانطور که انگلس میگوید - «مداخله هرگونه قدرت دولتی در روابط اجتماعی در یک حوزه پس از دیگری زائد میشود و سپس خود به خود به خواب میرود.»
بلافاصله پس از آن میگوید: «حکومت بر افراد جای خود را به اداره امور و هدایت فرآیندهای تولید میدهد. دولت «لغو» نمیشود، بلکه میمیرد.»۱۱)
لنین ژاکوبین هیچ مشکلی با این واقعیت ندارد که انگلس تنها چند سطر قبل در مورد چگونگی «پرولتاریا (در انقلاب جامعه خود) قدرت دولتی را به دست میگیرد و ابزار تولید را به مالکیت دولتی تبدیل میکند» صحبت کرده بود.۱۲) برای او، این بدیهی است. او با مشکلاتی مواجه میشود وقتی انگلس این را با همان عبارت ادامه میدهد: «اما با انجام این کار، خود را به عنوان پرولتاریا از بین میبرد، تمام تمایزات طبقاتی و تضادهای طبقاتی را از بین میبرد، و با انجام این کار، دولت را نیز به عنوان یک دولت از بین میبرد.» و او حتی با مشکلات بیشتری مواجه میشود وقتی انگلس سپس این موضوع را به گونهای مشخص میکند که «اولین عملی که در آن دولت واقعاً به عنوان نماینده کل جامعه عمل میکند (یعنی دیگر به عنوان نماینده طبقه بورژوا - CB)... در عین حال آخرین عمل مستقل آن به عنوان یک دولت است.»13
این واقعیت که انگلس در این زمینه دولت را «یک قدرت سرکوبگر ویژه» مینامد، لنین را به این نتیجه میرساند که یک قدرت سرکوبگر ویژه (بورژوازی) باید با یک قدرت سرکوبگر ویژه دیگر (طبقه کارگر) جایگزین شود. این با دیدگاه انگلس در تضاد است که وقتی دولت خود را «زائد» کرد، «دیگر چیزی برای سرکوب باقی نمیماند.»۱۴) اتفاقاً لنین در جای دیگری این نکتهی اخیر را میپذیرد، جایی که میگوید: «وقتی... اکثریت مردم خودشان ستمگران خود را سرکوب میکنند، دیگر نیازی به یک قدرت سرکوبگر ویژه نیست.»۱۵) او میافزاید: «به این معنا، دولت شروع به زوال میکند.» اما برای او، زوال طبیعتاً به «دولت پرولتری» اشاره دارد.برای او، چیزی شبیه به زوال دولت بورژواییِ از هم پاشیده، همچنان مانع بزرگ است.
این مانع زمانی کاملاً آشکار میشود که لنین به «پدیده جالبی مانند حفظ «افق حقوقی محدود بورژوازی» در طول مرحله اول کمونیسم» اشاره میکند.16) با توجه به دیدگاههای مارکس، درک این موضوع آسان است. برخلاف آن دسته از حقوقدانانی که ادعا میکنند دولت هنجارهای قانونی را تعیین میکند، مارکس توضیح میدهد که «هم قانونگذاری سیاسی و هم قانونگذاری بورژوایی صرفاً اراده روابط اقتصادی را اعلام و ثبت میکنند.»17) او در سخنرانی دفاعی خود در دادگاه کمونیستها در کلن در سال 1849، دیدگاه خود را به این شکل فرموله کرد: «جامعه بر قانون استوار نیست»، بلکه قانون بر جامعه استوار است.
این بدان معناست که تغییرات در شیوه تولید منجر به روابط اجتماعی جدید میشود و این روابط به نوبه خود منجر به اشکال حقوقی جدید میشوند. برخی از هنجارهای حقوقی قدیمی که متعلق به ساختار اجتماعی قبلی بودند، ناپدید میشوند. آنها دیگر برای تدوین قانونی یک رابطه اجتماعی که در نتیجه تغییر ساختار اجتماعی لغو شده است، ضروری نیستند. اما آنها بلافاصله ناپدید نمیشوند! آنها اغلب در میان هنجارهای دیگر که از قبل کاملاً با شرایط جدید مطابقت دارند، باقی میمانند. بنابراین، هنجارهای فئودالی هنوز در عصر سرمایهداری وجود دارند و کمونیسم، در مرحله اولیه توسعه خود، تمام سنتها یا آثار سرمایهداری را به طور کامل از بین نخواهد برد. اما حوزهای که این هنجارهای قانونی بورژوایی هنوز در عصر کمونیسم در آن عمل میکنند، کوچک میشود و این هنجارها کمتر و کمتر اعتبار پیدا میکنند. منظور از عبارت «دولت در حال زوال است» همین است.
لنین به این پدیده اشاره میکند اما آن را به عنوان زوال دولت بورژوایی نمیفهمد. او مینویسد: «قانون بورژوایی... طبیعتاً دولت بورژوایی را پیشفرض میگیرد، زیرا قانون بدون دستگاهی که قادر به اجرای انطباق با هنجارهای قانونی باشد، هیچ است.»18 بنابراین، به گفته لنین، قانون به دولت وابسته است، نه اینکه هم قانون و هم دولت از جامعه مشتق شده باشند. لنین هرگز معتقد نیست که روابط حقوقی بین مردم کندتر از شرایط اجتماعی که منعکس میکنند تغییر میکند. این او را به نتیجهای عجیب میرساند. اگرچه او انکار میکند که دولت بورژوایی در حال زوال است - زیرا قبلاً نابود شده است - اما اظهار میکند: «تحت کمونیسم، نه تنها قانون بورژوایی برای مدت معینی ادامه مییابد، بلکه حتی دولت بورژوایی - بدون بورژوازی.»19
برای مارکس و انگلس، انقلاب پرولتری یک دگرگونی اجتماعی است: تبدیل ابزار تولید به مالکیت اجتماعی. از طریق این دگرگونی، دولت با لغو روابط اجتماعی که دولت محصول آن است، در هم میشکند و دقیقاً از طریق همین لغو است که دولت پژمرده میشود.
لنین آن را متفاوت میبیند! از نظر او، انقلاب پرولتری به معنای تبدیل دولت بورژوایی به «دولت پرولتری» است. وظیفه «دولت پرولتری» «تا زمان ظهور مرحله «بالاتر» کمونیسم»... شدیدترین کنترل بر سطح کار و «سطح مصرف» خواهد بود، کنترلی که «باید با سلب مالکیت از سرمایهداران آغاز شود و باید توسط دولت کارگران مسلح انجام شود...»20)
به گفته لنین، همانطور که مشاهده میشود، سلب مالکیت از سرمایهداران باید توسط «دولت پرولتری» انجام شود و این پس از انقلاب رخ خواهد داد، که بنابراین یک عمل کاملاً سیاسی است. این همان دیدگاه قدیمی است که در مانیفست کمونیست اعلام شده است، مبنی بر اینکه پرولتاریا باید از قدرت سیاسی خود برای «ربودن ذره ذره تمام سرمایه از بورژوازی» استفاده کند. در نیمه دوم قرن گذشته، مارکس و انگلس دیدگاه کاملاً متفاوتی را توسعه دادند که میتوان آن را به شرح زیر خلاصه کرد: انقلاب، نابودی طبقه کارگر است. لنین چیزی از این موضوع نفهمید زیرا واقعیت روسیه، اساساً پیشاسرمایهداری، درک آن را برای او، ژاکوبن، دشوار میکرد.
اینکه او چقدر از مارکسیسم دور بود، از فرازهای مختلف «دولت و انقلاب» مشخص میشود، اگرچه بسیاری معتقدند که رادیکالترین مواضع او را دقیقاً در همین اثر یافتهاند. برای مثال، او بین دولت بورژوایی، «که فقط با انقلاب میتوان آن را از بین برد» و «دولت به طور کلی»، که فقط میتواند پژمرده شود، تمایز قائل میشود.۲۱) در واقعیت، دولت فقط به عنوان تجلی تاریخی جوامع خاصی وجود دارد: دولت بردهداران، اشرافیت فئودالی، بورژوازی.۲۲)
مثال دیگری میزنیم: لنین چندین بار از دکترین مبارزه طبقاتی صحبت میکند، که میداند «نه توسط مارکس، بلکه قبل از او توسط بورژوازی ایجاد شده است.»۲۳) اما چنین دکترینی از مبارزه طبقاتی وجود ندارد، نه در میان نمایندگان فکری بورژوازی نوظهور و نه در مارکس. مبارزه طبقاتی آموزش داده نمیشود، اما وجود دارد؛ به عنوان یک واقعیت هم در جوامع اولیه و هم در سرمایهداری وجود دارد و یک جنبش تاریخی است که درست در مقابل چشمان ما در حال وقوع است.
در یکی از عبارات مرتبط، لنین ادعا میکند: «آموزه مبارزه طبقاتی، به طور کلی، برای بورژوازی قابل قبول است»، اما دیکتاتوری پرولتاریا برای بورژوازی غیرقابل قبول است. با این حال، این درست نیست، تا جایی که وجود مبارزه طبقاتی به طور کلی توسط بورژوازی به رسمیت شناخته نمیشد، اما فقط تا زمانی که یک طبقه انقلابی باقی میماند. علاوه بر این، برخی از نمایندگان بورژوازی جوان، یعنی ژاکوبنها، در واقع دیکتاتوری را به رسمیت میشناختند که اگرچه به هیچ وجه حکومت کارگران نبود، اما دقیقاً با آنچه لنین «دیکتاتوری پرولتاریا» مینامید، مطابقت داشت.
این ما را به آنچه قبلاً چندین بار به آن اشاره کردهایم، بازمیگرداند: این واقعیت غیرقابل انکار که لنین، هر چقدر هم که دوست میداشت، یک ژاکوبن بود، اینکه نظریه انقلاب او حول یک تحول صرفاً سیاسی میچرخید که در آن تبدیل ابزار تولید از مالکیت خصوصی به مالکیت اجتماعی (24) دغدغه اصلی نیست، بلکه «مسئله قدرت دولتی، مسئله اصلی هر انقلابی را تشکیل میدهد» (25).
کاملاً با این موضوع سازگار است که لنین در سال ۱۹۱۷ با یک برنامه اقتصادی رادیکال-دموکراتیک، اگر بخواهیم بگوییم، خردهبورژوایی، اما همچنان سرمایهداری، وارد انقلاب اکتبر شد، برنامهای که به هیچ وجه به مسائل اساسی یک نظم اجتماعی غیرسرمایهداری نمیپردازد. کمی قبل از اکتبر او نوشت: «علاوه بر دستگاه عمدتاً «سرکوبگر» ارتش دائمی، پلیس و خدمات شهری، در دولت مدرن دستگاهی وجود دارد که به ویژه با بانکها و سندیکاها ارتباط نزدیکی دارد، دستگاهی که کارهای کنترلی و ثبتی زیادی انجام میدهد... این دستگاه نباید و نباید نابود شود. باید از تابعیت سرمایهداران، سرمایهداران و تمام رشتههای نفوذ آنها رها شود...» (۲۷)
در ادامه آمده است: «بدون بانکهای بزرگ، سوسیالیسم نمیتوانست تحقق یابد. بانکهای بزرگ آن «دستگاه دولتی» هستند که ما برای تحقق سوسیالیسم به آن نیاز داریم و آن را به صورت آماده از سرمایهداری تحویل میگیریم... این «دستگاه دولتی» (که در سرمایهداری کاملاً دولتی نیست، اما در مورد ما، در سوسیالیسم (!) کاملاً ملی خواهد شد را میتوانیم با یک ضربه، با یک فرمان، تصرف و «به حرکت درآوریم»... با یک فرمان واحد از سوی دولت پرولتری، این کارمندان میتوانند و باید به سمت کارمندان دولت منتقل شوند..(28) به عبارت دیگر: اگر کسی فقط ارتش دائمی، پلیس و خدمات شهری را بیضرر کند، میتواند دستگاه دولتی موجود را برای اهداف کارگران «به حرکت درآورد».
تمام اظهارات لنین نمیتواند این واقعیت را پنهان کند که آنچه او «دولت بورژوایی» و «دولت پرولتری» مینامد، دو دولت جداگانه نیستند، بلکه صرفاً یک دولت هستند که رهبری سیاسی آن، و همچنین برخی از مقامات آن، رهبران نظامی سابق آن و انضباط نظامی آن، اتخاذ شده است. میتوان پرسید که این تا چه حد و تا چه نقطهای خودفریبی بود، و از چه زمانی فریب دیگران - یعنی طبقه کارگر هنوز استثمار شده و ستمدیده - آغاز شد. اما پاسخ هر چه باشد، ذرهای در ویژگی اجتماعی انقلاب او تغییر ایجاد نمیکند!
در سال ۱۹۲۲، لنین اعلام کرد: «ما دستگاه دولتی قدیمی را به ارث بردیم. این بدبختی ما بود!»* این سخنان، قضاوتی غیرعمدی، اما واضحترین و شاید مخربترین قضاوت در مورد نظریه او و عمل بلشویکی است. با این حال، هدف از این انتقاد، اشاره به این نکته است که شرایط عقبمانده، فئودالی یا نیمهفئودالی در روسیه در دهههای اول قرن بیستم، و همچنین فقدان یک بورژوازی قوی و با اعتماد به نفس، توضیحی برای نظریه انقلابی لنین و عمل بلشویکها ارائه میدهد.
یادداشتها:
* نویسنده در اینجا منبعی ارائه نمیدهد. نقل قول را میتوان در مجموعه آثار لنین، جلد ۳۳، صفحه ۴۱۴، برلین ۱۹۶۲ (اسکنر) یافت.
۱. تأکیدها در متن اصلی برجسته شدهاند. خطکشی زیر متن توسط نویسنده این اثر اضافه شده است.
۲. مارکس، «مقدمهای بر نقد فلسفه حق هگل»، MECW، جلد ۱، صفحه ۳۸۶.
۳. NEC، جلد ۴، صفحه ۴۸۱.
۴. MECW، جلد ۴، صفحه ۴۶۴.
۵. MECW، جلد ۴، صفحه ۵۷۴.
۶. لنین، مجموعه آثار، جلد ۱۱، بخش ۱، صفحات ۲۸ به بعد.
۷. لنین، آثار کامل، جلد ۲۱، صفحه ۴۸۴.
۸. همانجا، صفحه ۴۹۷.
۹. همانجا، صفحه ۴۸۶.
۱۰. لنین، آثار کامل، جلد ۲۱، صفحه ۴۸۶. آثار، جلد ۲۱، صفحه ۴۸۵
۱۱. انگلس، MEW، جلد 20، ص. 262
12. MEW، جلد 20، ص. 261
13. همان، ص. 262.
14. همان، ص. 262.
15. لنین، مجموعه آثار، جلد 20، ص. 502.
16. لنین، مجموعه آثار، جلد 20، ص. 554
17. MEW، جلد 4، ص. 109.
18. لنین، مجموعه آثار، جلد سوم، ص. 554
19. همان.
20. همان، ص. 552
21. لنین، مجموعه آثار
22. ما در اینجا به این سوال مشروع نمیپردازیم که آیا پس از انقلابی مانند انقلاب روسیه که در آن ابزار تولید ملی شد، سرمایهداری از بین نرفت و یک طبقه بوروکراسی یا مدیریتی به جای بورژوازی به طبقه حاکم تبدیل شد، هنوز میتوان از یک دولت بورژوایی صحبت کرد یا خیر. این بخشی از موضوع اصلی ما نیست.
۲۳. لنین، مجموعه آثار، جلد ۲۱، صفحه ۴۹۳
۲۴. توجه داشته باشید که اجتماعی کردن ابزار تولید چیزی کاملاً متفاوت از ملی کردن آنهاست!
۲۵. لنین، مجموعه آثار، جلد ۲۱، صفحه ۱۷۸
۲۶. منظور ما جزوه «آیا بلشویکها قدرت دولتی را حفظ خواهند کرد؟»، مجموعه آثار، جلد ۲۱ (شماره صفحه وجود ندارد؛ اسکنر)
۲۷. مجموعه آثار، جلد ۲۱، صفحه ۳۳۰
28.لنین، مجموعه آثار، جلد ... XXI، صفحات ۳۳۰/۳۳۱