آیا حذف رهبران به تغییر رژیم منجر می‌شود؟


31-05-2026
بخش دیدگاهها و نقدها
18 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

آیا حذف رهبران به تغییر رژیم منجر می‌شود؟

نویسندگان: آناند توپرانی، دیلون پروخنیکی | می ۲۰۲۶

برگردان:شوراها

اقدام آمریکا و اسرائیل در حذف رهبران ارشد سیاسی ایران در سال ۲۰۲۶ نتوانست به تغییر رژیم منجر شود. حکومت مذهبی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی همچنان در قدرت باقی مانده‌اند. اما آیا این ناکامی به این معنی است که استراتژی حذف رهبران (سرنگونی از بالا) هیچ‌گاه کارایی ندارد؟ این مقاله سوابق تاریخی را بررسی می‌کند تا شرایطی را شناسایی کند که در آن‌ها، حذف فیزیکی رهبران سیاسی ممکن است به سقوط یک رژیم بینجامد.

محدوده بررسی ما مشخص و محدود است. حذف رهبری می‌تواند به عنوان یک ابزار نظامی برای تضعیف سیستم فرماندهی و کنترل عمل کند، اما آن یک هدف متفاوت با منطقی مجزاست. پرسش ما این است: چه زمانی کشتن رهبران یک دشمن، می‌تواند باعث سقوط خودِ آن رژیم شود؟

هویت رهبر یک کشور قطعاً می‌تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. رهبری شخص لنین برای به قدرت رسیدن بلشویک‌ها در سال ۱۹۱۷ حیاتی بود؛ همان‌طور که جانشینی امپراتور لیبرال آلمان، فردریش سوم، توسط پسر نامتعادلش ویلهلم دوم پس از تنها ۹۹ روز، زمینه‌ساز سیه‌روزی‌های آلمان در جنگ جهانی اول شد. اما تغییر تاریخ با فروپاشی رژیم‌ها تفاوت دارد. برای درک اینکه چه زمانی حذف یک رهبر، بقای خودِ رژیم را تهدید می‌کند، به چند نمونه تاریخی بر اساس انواع مختلف حکومت‌ها نگاهی می‌اندازیم.

دموکراسی‌ها دموکراسی‌ها قدرت را در میان نهادهای مختلف توزیع می‌کنند و سازوکارهای روتین و آزموده‌شده‌ای برای جانشینی دارند. این ویژگی، آن‌ها را از نظر ساختاری در برابر تغییر رژیم از طریق حذف رهبر مقاوم می‌سازد. آتنِ پس از مرگ پریکلس در سال ۴۲۹ پیش از میلاد، هم این تاب‌آوری و هم محدودیت‌های آن را نشان می‌دهد.

پریکلس یک استراتژی دفاعی مبتنی بر خویشتن‌داری را پیش برده بود: آتن با ارتش برتر اسپارتا در میدان نبرد نمی‌جنگید، بلکه پشت «دیوارهای بلند» شهر عقب‌نشینی می‌کرد، حومه شهر را واگذار می‌کرد و برای از پا درآوردن دشمن، به برتری دریایی و ذخایر مالی خود متکی می‌شد. این استراتژی محبوب نبود، زیرا از آتنی‌ها می‌خواست مزارع خود را در ازای خیابان‌های شلوغ شهر رها کنند تا به یک مزیت موقعیتی بلندمدت دست یابند. تراکم شدید جمعیت پشت دیوارهای بلند، شرایط را برای شیوع طاعون فراهم کرد که بخش زیادی از جمعیت، از جمله خود پریکلس را به کام مرگ کشاند.

با وجود از دست رفتن بخش بزرگی از جمعیت، حکومت آتن فرو نپاشید. آن‌ها رهبر جدیدی به نام «کلئون» را انتخاب کردند که وعده داد جنگ را با شدت بیشتری پیش ببرد. اما استراتژی دفاعی پریکلس که برای بقا به اعتبار شخص او وابسته بود، پس از مرگش دوام نیاورد. طبق تاریخ کلاسیک توکیدید، پس از مرگ پریکلس، هیچ جانشینی جایگاه سیاسی لازم برای حفظ آن انضباط استراتژیک را نداشت. سیاست آتن دچار چنددستگی شد و چارچوب استراتژیک پریکلس جای خود را به مجموعه‌ای از تصمیمات فزاینده پرخطر و تنش‌زا داد که اوج آن «لشکرکشی فاجعه‌بار سیسیل» در سال ۴۱۵ پیش از میلاد بود؛ یک کارزار دوزیستی (دریایی-زمینی) بزرگ که چارچوب پریکلس هرگز اجازه آن را نمی‌داد.

نابودی ارتش آتن در این لشکرکشی در سال ۴۱۳ پیش از میلاد، بسیاری از شرایط را برای تسلیم نهایی آتن فراهم کرد، اما این تسلیم تنها پس از نابودی کامل ناوگان آتن در سال ۴۰۴ پیش از میلاد رخ داد؛ اتفاقی که ناشی از ضعف‌های رهبری جمعی آتن بود، نه نبودِ یک رهبر خاص. بنابراین در دموکراسی‌ها، حذف رهبر اصل رژیم را تهدید نمی‌کند، اما می‌تواند رهبری را از بین ببرد که اقتدارش حافظ یک مسیر استراتژیک خاص بوده است.

رژیم‌های اقتدارگرا با عمق نهادی اتحاد جماهیر شوروی و چینِ پس از مائو نشان می‌دهند که رژیم‌های اقتدارگرا، به ویژه رژیم‌های مارکسیست-لنینیست، می‌توانند ضربه ناشی از حذف رهبر را جذب و هضم کنند. ژوزف استالین به همان اندازه که یک دیکتاتور در تاریخ می‌تواند، بر سیستم شوروی مسلط بود؛ با این حال، مرگ او در سال ۱۹۵۳ منجر به یک انتقال قدرت پایدار شد: ابتدا یک حکومت سه‌نفره (تروئیکا) شکل گرفت، سپس بریا (رئیس مخوف دستگاه امنیتی) حذف شد و در نهایت نیکیتا خروشچف به قدرت رسید؛ همه این‌ها بدون خونریزی گسترده انجام شد. رژیم زنده ماند چون حزب کمونیست دارای عمق نهادی بود، دستگاه‌های امنیتی نظم را حفظ کردند و نخبگان به بقای سیستم، حتی در غیاب استالین، متعهد بودند.

اما بقا و تداوم، یک چیز نیستند. ظرف سه سال، خروشچف استالین را محکوم کرد، سیاست‌های کلان او را تغییر داد و زندانیان را آزاد کرد. عنوان رژیم باقی ماند، اما ماهیت آن دستخوش تغییر اساسی شد. این مسئله یک چالش سنجش زمان را ایجاد می‌کند: ما اثرات این اتفاق را در چه بازه زمانی قضاوت می‌کنیم؟ رژیمی که در کوتاه‌مدت زنده می‌ماند، ممکن است در میان‌مدت تغییرات شگرفی کند.

انتقال قدرت در چین پس از مائو، چالش‌برانگیزتر از آن چیزی بود که در روایت‌های منظم از «رهبری جمعی» گفته می‌شود. در دوران دنگ شیائوپینگ، هوآ گوئوفنگ (جانشین مائو) در همان ابتدا به حاشیه رانده شد؛ جانشین او، هو یائوبانگ، بعدها پاکسازی شد؛ و جانشین او، ژائو زیانگ، پس از مخالفت با سرکوب اعتراضات میدان تیان‌ان‌من (که با مرگ هو یائوبانگ جرقه خورده بود)، تا پایان عمر تحت اقامت اجباری قرار گرفت. دنگ شیائوپینگ قدرت عالی را به صورت غیررسمی اعمال می‌کرد، در حالی که جانشینان رسمی منصوب‌شده، هر زمان که از مسیر منسجم منحرف می‌شدند، برکنار می‌شدند. در این میان، حزب کمونیست چین داربست نهادی کافی برای مدیریت هر بحران را فراهم می‌کرد.

وجه مشترک این نمونه‌ها این است که علی‌رغم سلطه رهبر، قدرت صرفاً در یک شخص متمرکز نبود. حزب دارای عمق نهادی بود، نخبگان به ادامه سیستم متعهد بودند و سازوکاری (خواه ضمنی یا صریح) برای انتقال قدرت وجود داشت. به نظر می‌رسد این ویژگی‌ها تعیین می‌کنند که آیا یک رژیم می‌تواند ضربه را تحمل کند یا خیر.

وقتی «رهبر» همان «سیستم» است آلمانِ تحت کنترل آدولف هیتلر فاقد هر سه ویژگی یادشده بود. همان‌طور که ایان کرشاو (مورخ) توصیف کرده است، «افسانه پیشوا» به این معنی بود که مردم آلمان و حتی برخی از رهبران رژیم، تمام موفقیت‌ها را به شخص هیتلر نسبت می‌دادند. این افسانه یک ریشه واقعی داشت: پافشاری شخصی هیتلر در سال ۱۹۴۰ بود که باعث شد آلمان طرح قابل پیش‌بینی شلیفن را رها کند و به جای آن، طرح تهاجمی اریش فون مانشتاین از طریق منطقه آردن را اجرا کند. پیروزی معجزه‌آسای حاصل از آن بر فرانسه، بلافاصله پس از موفقیت‌های دیپلماتیک او در مونیخ و پیمان نازی-شوروی، شهرت او را به عنوان یک «نابغه» تثبیت کرد و مانع از آن شد که کسی، از جمله رهبری نظامی، او را به چالش بکشد.

قلمروهای رقیب در دولت نازی – ارتش (ورماخت)، اس‌اس، دیوان‌سالاری حزبی و فرمانداران منطقه‌ای (گاولایترها) – مشروعیت خود را از طریق دسترسی به هیتلر به دست می‌آورند، نه از طریق اقتدار نهادی مستقل. او صرفاً رهبر نبود، بلکه اصل سازمان‌دهنده سیستم بود. تا سال ۱۹۴۴، تعهد نخبگان رو به افول بود، چرا که کودتاچیان توطئه ۲۰ جولای به این نتیجه رسیده بودند که هیتلر آلمان را به سمت نابودی هدایت می‌کند. بدنامی حزب نازی به دلیل فساد و بی‌کفایتی باعث شده بود که وفاداری به رژیم (جدا از وفاداری به شخص هیتلر) ضعیف شود. جانشین تعیین‌شده او، هرمان گورینگ، فاقد هرگونه اعتبار یا حتی تمایل برای ادامه جنگ بود.

هنگامی که هیتلر در آوریل ۱۹۴۵ خودکشی کرد، مقاومت تقریباً بلافاصله فروپاشید. رژیم جانشین به رهبری دریادار کارل دونیتس تنها به دنبال پایان دادن به جنگ بود. مقامات رژیم که پیش از آن سربازان و غیرنظامیان را به جرم تلاش برای تسلیم اعدام می‌کردند، اکنون خود را تسلیم کردند، گریختند یا دست به خودکشی دسته‌جمعی زدند. بیش از نیمی از تمام آلمانی‌هایی که در طول جنگ کشته شدند، در طول سال آخر جنگ جان باختند؛ یعنی زمانی که شکست برای هر کسی که می‌خواست ببیند آشکار بود، با این حال هیچ مقاومت چریکی علیه اشغالگران متفقین شکل نگرفت. مردی که تنها پایگاه مشروعیت‌بخش سیستم بود رفته بود و هیچ چیز برای ادامه نبرد باقی نمانده بود.

ماجرای توطئه ۲۰ جولای (ترور ناموفق هیتلر) یک شرط مهم را به این بحث اضافه می‌کند. آن اقدام یک حذف فیزیکیِ صرف نبود، بلکه یک ترورِ ترکیب‌شده با یک کودتای سازمان‌دهی‌شده بود: بسیج ارتش ذخیره، خلع سلاح اس‌اس در پاریس و پراگ، و یک رهبری جایگزین آماده. ترور تنها جرقه بود، اما زیرساخت کودتا مکانیسم اصلی بود. حتی در آسیب‌پذیرترین رژیم‌ها نیز حذف رهبر ممکن است نیازمند یک بازیگر داخلی باشد که آماده بهره‌برداری از این روزنه باشد.

مرحله و فاز مناقشه نیز اهمیت داشت. انجام همین ترور در سال ۱۹۴۰، پس از سقوط فرانسه، ممکن بود به تغییر رژیم منجر نشود؛ چرا که تعهد نخبگان بالا بود و رژیم موفق به نظر می‌رسید. تا سال ۱۹۴۴، سال‌ها شکست پیاپی، شرایط نگه‌دارنده رژیم را فرسوده کرده بود. آسیب‌پذیری در برابر حذف رهبر، یک نرخ ثابت و همیشگی نیست؛ وضعیت خودِ جنگ می‌تواند آن را تقویت کند یا کاهش دهد.

ایران: تاب‌آوری مهندسی‌شده نمونه ایران از این جهت برجسته است که نشان‌دهنده رژیمی است که آسیب‌پذیری‌های آشکارشده در نمونه‌های تاریخی را مطالعه کرده و ساختار خود را در برابر آن‌ها مقاوم ساخته است. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال ۲۰۰۵ رسماً دکترین «دفاع موزاییکی» خود را ترسیم کرد و در سال ۲۰۰۸ به ۳۱ فرماندهی استانی بازسازی شد؛ این اقدام به طور عمدی برای جلوگیری از فروپاشی سریعی طراحی شد که پس از سقوط فرماندهی متمرکز صدام حسین در سال ۲۰۰۳ رخ داده بود.

جنگ ۲۰۰۶ اسرائیل و حزب‌الله این دکترین را بیشتر تایید کرد و نشان داد که یک ساختار غیرمتمرکز و سلولی می‌تواند در برابر هدف قرار گرفتن رهبران ارشد توسط اسرائیل مقاومت کند. هر فرماندهی استانی به عنوان یک نهاد مستقل با قابلیت‌های اطلاعاتی، زنجیره‌های لجستیکی و اختیارات از پیش تفویض‌شده برای عملیات‌های اضطراری عمل می‌کند.

طراحی این رژیم به هر یک از آسیب‌پذیری‌های تاریخی پاسخ می‌دهد:

توزیع قدرت: قدرت میان سپاه پاسداران، ارتش، بسیج، شبکه‌های روحانیت و مقامات استانی توزیع شده است. رهبر معظم کمتر به عنوان تنها محور سیستم عمل می‌کند و بیشتر نقش داور را میان مراکز قدرت رقیب ایفا می‌کرده است؛ او را حذف کنید، نهادها ظرفیت خود را برای ادامه کار حفظ می‌کنند.

تعهد بالای نخبگان: سپاه، بسیج و دیگران منافع مادی و ایدئولوژیکی در تداوم رژیم دارند که از بقای نهادی خودشان تفکیک‌پذیر نیست و آن‌ها ابزارهای لازم برای سرکوب نخبگان سرکش (از جمله پتانسیل سرکوب رئیس‌جمهور) را توسعه داده‌اند. برعکسِ ورماخت در سال ۱۹۴۴ که کادر افسرانش به این نتیجه رسیده بودند که رژیم در حال نابودی آلمان است، هیچ جناح نهادی در ساختار قدرت ایران وجود ندارد که از فروپاشی رژیم نفع ببرد.

ظرفیت جانشینی: ظرفیت جانشینی از طریق مجلس خبرگان وجود دارد و اکنون پسر خامنه‌ای رهبر معظم است (اگرچه میزان اقتدار او نسبت به سپاه پاسداران هنوز نامشخص است). حذف رهبران در سال ۲۰۲۶ تا به امروز نتوانسته تغییر رژیم ایجاد کند و رژیم تنومندتر از آن چیزی به نظر می‌رسد که در آغاز کارزار تصور می‌شد.

چارچوب تحلیلی نمونه‌های تاریخی به سه متغیر اشاره می‌کنند که بر موفقیت کارزار حذف رهبر در ایجاد تغییر رژیم تاثیر می‌گذارند:

۱. تمرکز قدرت (Authority Concentration): میزان وابستگی رژیم به رهبر به عنوان محور هماهنگ‌کننده. این امر با گونه‌شناسی ماکس وبر از اقتدار مشروع مطابقت دارد. رژیم‌هایی که بر «اقتدار کاریزماتیک» استوارند، ذاتا آسیب‌پذیر هستند زیرا منبع مشروعیت با مرگ رهبر می‌میرد. رژیم‌هایی که اقتدار خود را از طریق ساختارهای نهادی، سنتی یا عقلانی-قانونی روال‌مند (نهادینه) کرده‌اند، می‌توانند از حذف رهبر جان سالم به در ببرند. هیتلر هرگز کاریزمای خود را نهادینه نکرد. احزاب کمونیست در شوروی و چین (دست‌کم برای مدتی) این کار را کردند. ایران ترکیبی از اقتدار سنتی (سلسله‌مراتب روحانیت) و اقتدار عقلانی-قانونی (ساختار قانون اساسی) را داراست که به آن دو منبع مشروعیت مستقل از هر رهبر واحد می‌دهد؛ همراه با ابزارهای صیقل‌خورده سرکوب در جاهایی که آن دو منبع کم بیاورند.

۲. تعهد نخبگان (Elite Commitment): اینکه آیا مجموعه کافی از افرادی که ابزارهای قدرت را کنترل می‌کنند، دلایل مستقلی برای حفظ رژیم دارند یا خیر. رویگردانی نخبگان – و نه خیزش مردمی – مکانیسم نزدیک و مستقیم فروپاشی است. این تعهد می‌تواند بر منافع مادی، ایدئولوژی، نبودِ جایگزین یا همدستی استوار باشد. این لنگرها زمانی که رژیم در حال کار است یکدیگر را تقویت می‌کنند و زمانی که رژیم به وضوح رو به شکست می‌رود، هم‌زمان فرسوده می‌شوند.

۳. ظرفیت جانشینی (Succession Capacity): اینکه آیا قدرت می‌تواند از طریق یک سازوکار آزموده‌شده منتقل شود یا خیر. جانشینی آزموده‌شده، قوی‌ترین شاخص تاب‌آوری است و نبودِ آن یک آسیب‌پذیری حیاتی است.

دو تعدیل‌کننده محیطی بر این متغیرها اثر می‌گذارند:

مرحله و فاز مناقشه: جنگ هر سه متغیر را تخریب می‌کند؛ تعهد نخبگان را فرسوده می‌کند، مکانیسم‌های جانشینی را به آزمون می‌گذارد و می‌تواند تمرکز قدرت را تضعیف کند.

پیگیری بازیگران بیرونی یا درونی: حتی یک رژیم آسیب‌پذیر نیز اگر کسی از آشفتگی ایجادشده بهره‌برداری نکند، ممکن است زنده بماند. توطئه‌گران ۲۰ جولای پیگیری درونی آماده‌ای داشتند؛ اما متفقین بیرونی که متعهد به تسلیم بی‌قیدوشرط آلمان بودند، برنامه‌ای برای پیگیری این گسست نداشتند.

یک محدودیت دیگر: هر موردی که در آن حذف رهبر به طرز باورپذیری منجر به سقوط رژیم شده، شامل یک جنگ تمام‌عیار یا وجودی (حیاتی) بوده است. در جنگ‌های محدود، محاسبات متفاوت است. در این حالت، احتمال رویگردانی نخبگان کمتر است، تمرکز قدرت اهمیت کمتری دارد زیرا کل دستگاه دولت بسیج نشده است، و ممکن است شخص رهبر کمتر با کلیت تلاش‌های جنگی هویت‌یابی شود. جنگ سال ۲۰۲۶ برای ایران یک جنگ نامحدود (حیاتی) بود که این خود، دلایل ساختاری شکست استراتژی حذف رهبران را تشدید کرد.

نتیجه‌گیری حذف رهبران می‌تواند به تغییر رژیم منجر شود، اما تنها زمانی که قدرت در شخص رهبر متمرکز باشد، تعهد نخبگان در حال فرسایش باشد، هیچ سازوکار جانشینی آزموده‌شده‌ای وجود نداشته باشد، و همه این‌ها با فشار شدید نظامی و پیگیری جدی مهاجم تقویت شود. این ترکیب از نظر تاریخی بسیار نادر است. نادر بودن این پدیده، خود یک یافته علمی است.

این شرایط از قبل قابل مشاهده و ارزیابی هستند، که باعث می‌شود استراتژی حذف رهبر یک اقدام قابل پیش‌بینی باشد، نه یک قمار مطلق. این بدان معناست که رژیم‌ها نیز می‌توانند خود را در برابر آن مهندسی و مقاوم کنند؛ کاری که ایران دو دهه را صرف انجام آن کرد.

چینِ امروزی یک مسیر معکوس و جالب را نشان می‌دهد. تحت رهبری شی جین‌پینگ، قدرت دوباره متمرکز شده، مراکز قدرت جایگزین پاکسازی شده‌اند و هیچ جانشین آشکاری تعیین نشده است. اگر چارچوب تحلیلی این مقاله درست باشد، این تحولات آسیب‌پذیری ساختاری چین را نسبت به دوران رهبری جمعی افزایش داده است، هرچند عمق نهادی ارتش و حزب همچنان تاب‌آوری قابل‌توجهی را فراهم می‌کند.

برای کشورهایی که حذف رهبران را به عنوان راهی برای تغییر رژیم در نظر می‌گیرند، این چارچوب پرسش‌های تشخیصی مهمی را پیشنهاد می‌کند:

آیا قدرت در شخص رهبر متمرکز است یا توزیع شده؟

آیا نخبگان به سیستم متعهدند یا به شخص رهبر؟

آیا سازوکار جانشینی آزموده‌شده‌ای وجود دارد؟

فاز و مرحله مناقشه چیست و چه کسی آماده بهره‌برداری از آشفتگی است؟

تنها زمانی که پاسخ به این پرسش‌ها هم‌راستا باشد، حذف رهبر یک مسیر باورپذیر برای تغییر رژیم ارائه می‌دهد. در تمام موارد دیگر، این استراتژی ممکن است باعث ایجاد اختلال، تاخیر یا تضعیف شود، اما نتیجه سیاسی قاطعی را که حامیانش به دنبال آن هستند، به ارمغان نخواهد آورد.

https://www.jstribune.com/

 

اسم
نظر ...