توده‌ها و پیشتازان/پل ماتیک


01-06-2026
بخش کمونیسم شورایی
17 بار خواندە شدە است

بە اشتراک بگذارید :

artimg

توده‌ها و پیشتازان

پل متیک ۱۹۳۸

منبع : آرشیو کوراشه ؛

اولین انتشار : در مجله‌ی Living Marxism جلد ۴، شماره ۴ آگوست ۱۹۳۸ و تجدید چاپ در Red & Black Notes شماره ۶ و ۷؛

رونویسی : توسط اندی بلاندن ، برای marxists.org ۲۰۰۳؛

تصحیح : و تصحیح توسط جف تراو، جولای ۲۰۰۵.

برگردان به فارسی:آرمان جمهور

 

*****

تغییرات اقتصادی و سیاسی از زمان پایان جنگ جهانی با سرعتی گیج‌کننده پیش می‌روند. مفاهیم قدیمی در جنبش کارگری معیوب و ناکافی شده‌اند و سازمان‌های طبقه کارگر صحنه‌ای از بلاتکلیفی و سردرگمی را به نمایش می‌گذارند.

با توجه به تغییر وضعیت اقتصادی و سیاسی، به نظر می‌رسد که ارزیابی مجدد و کامل وظیفه طبقه کارگر برای یافتن اشکال مبارزه و سازماندهی که بیشترین نیاز و اثربخشی را دارند، ضروری می‌شود.

رابطه‌ی «حزب»، «سازمان» یا «پیشتاز» با توده‌ها نقش بزرگی در بحث‌های معاصر طبقه‌ی کارگر ایفا می‌کند. اینکه اهمیت و ضرورت پیشتاز یا حزب در محافل طبقه‌ی کارگر بیش از حد مورد تأکید قرار می‌گیرد، جای تعجب نیست، زیرا کل تاریخ و سنت جنبش به همین سمت گرایش دارد.

جنبش کارگری امروز ثمره تحولات اقتصادی و سیاسی است که اولین نمود خود را در جنبش چارتیست‌ها در انگلستان (۱۸۳۸-۱۸۴۸)، توسعه بعدی اتحادیه‌های کارگری از دهه پنجاه به بعد، و در جنبش لاسال در آلمان در دهه شصت یافت. اتحادیه‌های کارگری و احزاب سیاسی، متناسب با درجه توسعه سرمایه‌داری، در سایر کشورهای اروپا و آمریکا توسعه یافتند.

سرنگونی فئودالیسم و ​​نیازهای صنعت سرمایه‌داری به خودی خود، هدایت پرولتاریا و اعطای برخی امتیازات دموکراتیک توسط سرمایه‌داران را ضروری ساخت. این دومی جامعه را مطابق با نیازهای خود سازماندهی مجدد می‌کرد. ساختار سیاسی فئودالیسم با پارلمانتاریسم سرمایه‌داری جایگزین شد. دولت سرمایه‌داری، ابزاری برای اداره امور مشترک طبقه سرمایه‌دار، تأسیس و با نیازهای طبقه جدید تطبیق داده شد.

پرولتاریای مزاحمی که کمکش در برابر نیروهای فئودالی ضروری بود، اکنون باید به حساب می‌آمد. وقتی به عمل فراخوانده می‌شد، نمی‌توانست به عنوان یک عامل سیاسی به طور کامل حذف شود. اما می‌توانست هماهنگ شود. و این کار - تا حدی آگاهانه با حیله‌گری و تا حدی به واسطه پویایی اقتصاد سرمایه‌داری - انجام می‌شد، زیرا طبقه کارگر خود را وفق می‌داد و به نظم جدید تن می‌داد. این طبقه اتحادیه‌هایی را سازماندهی کرد که اهداف محدودشان (دستمزد و شرایط بهتر) می‌توانست در یک اقتصاد سرمایه‌داری در حال گسترش محقق شود. این طبقه بازی سیاست سرمایه‌داری را در درون دولت سرمایه‌داری انجام داد (که شیوه‌ها و اشکال آن در درجه اول توسط نیازهای سرمایه‌داری تعیین می‌شد) و در این محدودیت‌ها، به موفقیت‌های ظاهری دست یافت.

اما بدین ترتیب پرولتاریا اشکال سازمانی سرمایه‌داری و ایدئولوژی‌های سرمایه‌داری را پذیرفت. احزاب کارگران، مانند احزاب سرمایه‌داران، به شرکت‌های محدود تبدیل شدند، نیازهای اساسی طبقه تابع مصلحت سیاسی قرار گرفت. اهداف انقلابی جای خود را به چانه‌زنی و دستکاری برای موقعیت‌های سیاسی دادند. حزب اهمیت بسیار زیادی پیدا کرد و اهداف فوری آن جایگزین اهداف طبقه شد. در جایی که موقعیت‌های انقلابی، طبقه‌ای را که گرایشش مبارزه برای تحقق هدف انقلابی است، به حرکت در می‌آورد، احزاب کارگران «نماینده» طبقه کارگر بودند و خود توسط نمایندگان پارلمان «نماینده» می‌شدند که همین جایگاهشان در پارلمان به منزله تسلیم شدن در برابر جایگاهشان به عنوان چانه‌زن در درون نظم سرمایه‌داری بود که برتری‌اش دیگر به چالش کشیده نمی‌شد.

هماهنگی عمومی سازمان‌های کارگری با سرمایه‌داری، شاهد اتخاذ همان تخصص‌گرایی در فعالیت‌های اتحادیه‌ای و حزبی بود که سلسله مراتب صنایع را به چالش می‌کشید. مدیران، سرپرستان و سرکارگران، همتایان خود را در رؤسا، سازمان‌دهندگان و دبیران سازمان‌های کارگری می‌دیدند. هیئت مدیره، کمیته‌های اجرایی و غیره. توده کارگران سازمان‌یافته، مانند توده بردگان مزدی در صنعت، کار هدایت و کنترل را به بهتران خود واگذار کردند.

این تضعیف ابتکارات کارگری با گسترش سلطه سرمایه‌داری به سرعت پیش رفت، تا اینکه جنگ جهانی به گسترش مسالمت‌آمیز و «منظم» سرمایه‌داری پایان داد.

قیام‌ها در روسیه، مجارستان و آلمان، تجدید حیات کنش و ابتکار عمل توده‌ای را به دنبال داشت. ضرورت‌های اجتماعی، اقدام توده‌ها را ایجاب می‌کرد. اما سنت‌های جنبش کارگری قدیمی در اروپای غربی و عقب‌ماندگی اقتصادی اروپای شرقی، تحقق مأموریت تاریخی کارگران را با شکست مواجه کرد. اروپای غربی شاهد شکست توده‌ها و ظهور فاشیسم به سبک موسولینی و هیتلر بود، در حالی که اقتصاد عقب‌مانده روسیه «کمونیسم» را توسعه داد که در آن تمایز بین طبقه و پیشتاز، تخصصی شدن وظایف و سازماندهی نیروی کار به بالاترین نقطه خود رسید.

اصل رهبری، ایده پیشتازی که باید مسئولیت انقلاب پرولتری را بر عهده بگیرد، مبتنی بر مفهوم پیش از جنگ از جنبش کارگری است و نادرست است. وظایف سازماندهی مجدد انقلابی و کمونیستی جامعه بدون وسیع‌ترین و کامل‌ترین اقدام خود توده‌ها قابل تحقق نیست. وظیفه و راه حل آن بر عهده آنهاست.

افول اقتصاد سرمایه‌داری، فلج شدن تدریجی، بی‌ثباتی، بیکاری گسترده، کاهش دستمزدها و فقر شدید کارگران - همه اینها، علیرغم فاشیسم هیتلری یا فاشیسم پنهان حزب کارگر فرانسه، آنها را به اقدام وادار می‌کند .

سازمان‌های قدیمی یا نابود می‌شوند یا داوطلبانه به ناتوانی کشیده می‌شوند. اکنون اقدام واقعی فقط خارج از سازمان‌های قدیمی امکان‌پذیر است. در ایتالیا، آلمان و روسیه، فاشیسم‌های سفید و سرخ از قبل تمام سازمان‌های قدیمی را نابود کرده‌اند و کارگران را مستقیماً در مقابل مشکل یافتن اشکال جدید مبارزه قرار داده‌اند. در انگلستان، فرانسه و آمریکا، سازمان‌های قدیمی هنوز درجه‌ای از توهم را در بین کارگران حفظ کرده‌اند، اما تسلیم پی در پی آنها در برابر نیروهای ارتجاع به سرعت آنها را تضعیف می‌کند.

اصول مبارزه مستقل، همبستگی و کمونیسم در مبارزه طبقاتی واقعی به آنها تحمیل می‌شود. با این روند قدرتمند به سمت تحکیم توده‌ها و اقدام توده‌ای، به نظر می‌رسد نظریه تجدید گروه‌بندی و صف‌بندی مجدد سازمان‌های مبارز منسوخ شده است. تجدید گروه‌بندی واقعی ضروری است، اما نمی‌تواند صرفاً ادغام سازمان‌های موجود باشد. در شرایط جدید، بازنگری در اشکال مبارزه ضروری است. «اول وضوح - سپس وحدت». حتی گروه‌های کوچکی که اصول جنبش توده‌ای مستقل را به رسمیت می‌شناسند و بر آن تأکید می‌کنند، بسیار مهم‌تر از گروه‌های بزرگی هستند که قدرت توده‌ها را نادیده می‌گیرند.

گروه‌هایی وجود دارند که نقص‌ها و ضعف‌های احزاب را درک می‌کنند. آن‌ها اغلب انتقادهای درستی از ترکیب جبهه مردمی و اتحادیه‌ها ارائه می‌دهند. اما انتقاد آن‌ها محدود است. آن‌ها فاقد درک جامعی از جامعه جدید هستند. وظایف پرولتاریا با تصرف ابزار تولید و لغو مالکیت خصوصی تکمیل نمی‌شود. سوالات مربوط به سازماندهی مجدد اجتماعی باید مطرح و پاسخ داده شوند. آیا سوسیالیسم دولتی باید رد شود؟ اساس جامعه‌ای بدون بردگی مزدی چه خواهد بود؟ چه چیزی روابط اقتصادی بین کارخانه‌ها را تعیین می‌کند؟ چه چیزی روابط بین تولیدکنندگان و کل محصول آن‌ها را تعیین می‌کند؟

این پرسش‌ها و پاسخ‌های آنها برای درک اشکال مبارزه و سازماندهی امروز ضروری است. در اینجا تضاد بین اصل رهبری و اصل اقدام مستقل توده‌ای آشکار می‌شود. زیرا درک کامل این پرسش‌ها به این درک منجر می‌شود که وسیع‌ترین، فراگیرترین و مستقیم‌ترین فعالیت پرولتاریا به عنوان یک طبقه برای تحقق کمونیسم ضروری است.

لغو سیستم دستمزد از اهمیت بالایی برخوردار است. اراده و حسن نیت انسان‌ها به اندازه کافی قوی نیست که این سیستم را پس از انقلاب (مانند روسیه) بدون تسلیم شدن نهایی در برابر پویایی‌های ناشی از آن حفظ کند. تصرف ابزار تولید و لغو مالکیت خصوصی کافی نیست. لغو شرط اساسی استثمار مدرن، یعنی بردگی دستمزدی، ضروری است و این اقدام، اقدامات بعدی سازماندهی مجدد را به همراه دارد که بدون برداشتن اولین گام هرگز به کار گرفته نمی‌شوند. گروه‌هایی که این سؤالات را مطرح نمی‌کنند، صرف نظر از اینکه انتقادشان چقدر درست باشد، فاقد مهمترین عناصر در شکل‌گیری سیاست انقلابی صحیح هستند. لغو سیستم دستمزد باید به دقت در رابطه آن با سیاست و اقتصاد بررسی شود. در اینجا به برخی از پیامدهای سیاسی آن خواهیم پرداخت.

اول، مسئله‌ی تصرف قدرت توسط کارگران است. باید بر اصل حفظ قدرت توسط توده‌ها (نه حزب یا پیشاهنگ) تأکید شود. کمونیسم نمی‌تواند توسط یک حزب معرفی یا محقق شود. فقط پرولتاریا به عنوان یک کل می‌تواند این کار را انجام دهد. کمونیسم به این معنی است که کارگران سرنوشت خود را به دست خود گرفته‌اند؛ دستمزدها را لغو کرده‌اند؛ و با سرکوب دستگاه بوروکراتیک، قوای مقننه و مجریه را با هم ترکیب کرده‌اند. وحدت کارگران نه در ادغام مقدس احزاب یا اتحادیه‌های کارگری، بلکه در شباهت نیازهای آنها و در بیان نیازها در کنش جمعی نهفته است. بنابراین، تمام مشکلات کارگران باید در رابطه با خودکنشگریِ در حال توسعه‌ی توده‌ها بررسی شود.

گفتن اینکه روحیه غیرمبارزه‌ای احزاب سیاسی ناشی از بدخواهی یا اصلاح‌طلبی رهبران است، اشتباه است. احزاب سیاسی ناتوان هستند. آنها هیچ کاری نخواهند کرد، زیرا نمی‌توانند کاری انجام دهند. سرمایه‌داری به دلیل ضعف اقتصادی خود، برای سرکوب و ترور سازماندهی شده است و در حال حاضر از نظر سیاسی بسیار قوی است، زیرا مجبور است تمام تلاش خود را برای حفظ خود به کار گیرد. انباشت سرمایه، که در سراسر جهان بسیار زیاد است، بازده سود را کاهش داده است - واقعیتی که در سیاست‌های خارجی، از طریق تضادهای بین ملت‌ها آشکار می‌شود؛ و در سیاست‌های داخلی، از طریق «کاهش ارزش» و سلب مالکیت جزئی طبقه متوسط ​​و کاهش سطح معیشت کارگران؛ و به طور کلی با تمرکز قدرت واحدهای بزرگ سرمایه در دست دولت. در برابر این قدرت متمرکز، جنبش‌های کوچک نمی‌توانند به هیچ نتیجه‌ای برسند.

تنها توده‌ها می‌توانند با آن مبارزه کنند، زیرا تنها آنها می‌توانند قدرت دولت را نابود کنند و به یک نیروی سیاسی تبدیل شوند. به همین دلیل، مبارزه مبتنی بر سازمان‌های صنفی به طور عینی منسوخ می‌شود و جنبش‌های توده‌ای بزرگ، که محدود به محدودیت‌های چنین سازمان‌هایی نیستند، لزوماً باید جایگزین آنها شوند.

چنین است وضعیت جدیدی که کارگران با آن مواجه هستند. اما از آن یک ضعف واقعی ناشی می‌شود. از آنجایی که روش قدیمی مبارزه از طریق انتخابات و فعالیت محدود اتحادیه‌های کارگری کاملاً بی‌فایده شده است، درست است که روش جدیدی به طور غریزی توسعه یافته است، اما آن روش هنوز به طور آگاهانه و بنابراین به طور مؤثر به کار گرفته نشده است. در جایی که احزاب و اتحادیه‌های آنها ناتوان هستند، توده‌ها از قبل شروع به ابراز مبارزه‌جویی خود از طریق اعتصابات خودجوش می‌کنند. در آمریکا، انگلستان، فرانسه، بلژیک، هلند، اسپانیا، لهستان - اعتصابات خودجوش توسعه می‌یابند و از طریق آنها توده‌ها شواهد کافی ارائه می‌دهند که سازمان‌های قدیمی آنها دیگر برای مبارزه مناسب نیستند. با این حال، اعتصابات خودجوش، همانطور که از نامشان پیداست، نامنظم نیستند. آنها توسط بوروکرات‌های اتحادیه به این دلیل محکوم می‌شوند، زیرا اعتصاباتی هستند که خارج از سازمان‌های رسمی تشکیل می‌شوند. خود اعتصاب‌کنندگان اعتصاب را سازماندهی می‌کنند، زیرا این یک حقیقت قدیمی است که کارگران فقط به عنوان یک توده سازمان‌یافته می‌توانند مبارزه کنند و پیروز شوند. آنها صفوف اعتصاب را تشکیل می‌دهند، دفع اعتصاب‌شکنان را فراهم می‌کنند، کمک به اعتصاب‌کنندگان را سازماندهی می‌کنند و با سایر کارخانه‌ها روابط برقرار می‌کنند. – در یک کلام، آنها خودشان رهبری اعتصاب خود را به عهده می‌گیرند و آن را بر اساس یک کارخانه سازماندهی می‌کنند.

در همین جنبش‌هاست که اعتصاب‌کنندگان وحدت مبارزه خود را می‌یابند. در آن زمان است که آنها سرنوشت خود را به دست خود می‌گیرند و با حذف اتحادیه‌ها و احزاب، همانطور که در چندین اعتصاب در بلژیک و هلند نشان داده شده است، «قوه مقننه و مجریه» را متحد می‌کنند.

اما اقدام طبقاتی مستقل هنوز ضعیف است. اینکه اعتصاب‌کنندگان، به جای ادامه اقدام مستقل خود برای گسترش جنبششان، از اتحادیه‌ها می‌خواهند که به آنها بپیوندند، نشانه‌ای است که تحت شرایط موجود، جنبش آنها نمی‌تواند بزرگتر شود و به همین دلیل هنوز نمی‌تواند به یک نیروی سیاسی قادر به مبارزه با سرمایه متمرکز تبدیل شود. اما این یک آغاز است.

با این حال، گاهی اوقات، مبارزه مستقل جهش بزرگی به جلو برمی‌دارد، مانند اعتصابات معدنچیان آستوریا در سال ۱۹۳۴، معدنچیان بلژیک در سال ۱۹۳۵، اعتصابات در فرانسه، بلژیک و آمریکا در سال ۱۹۳۶ و انقلاب کاتالونیا در سال ۱۹۳۶. این طغیان‌ها نشان می‌دهد که یک نیروی اجتماعی جدید در میان کارگران در حال ظهور است، رهبری کارگران را پیدا می‌کند، نهادهای اجتماعی را تابع توده‌ها می‌کند و در حال پیشروی است.

اعتصابات دیگر صرفاً وقفه در سودآوری یا اختلالات اقتصادی ساده نیستند. اعتصاب مستقل اهمیت خود را از اقدام کارگران به عنوان یک طبقه سازمان‌یافته می‌گیرد. با سیستمی از کمیته‌های کارخانه و شوراهای کارگری که در مناطق وسیعی گسترش می‌یابد، پرولتاریا ارگان‌هایی را ایجاد می‌کند که تولید، توزیع و سایر کارکردهای زندگی اجتماعی را تنظیم می‌کنند. به عبارت دیگر، دستگاه اداری مدنی از هرگونه قدرتی محروم می‌شود و دیکتاتوری پرولتاریا خود را برقرار می‌کند. بنابراین، سازماندهی طبقاتی در همان مبارزه برای قدرت، همزمان سازماندهی، کنترل و مدیریت نیروهای تولیدی کل جامعه است. این اساس اتحاد تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان آزاد و برابر است. بنابراین، این خطری است که جنبش طبقاتی مستقل برای جامعه سرمایه‌داری ایجاد می‌کند. اعتصابات خودجوش، اگرچه ظاهراً چه در مقیاس کوچک و چه در مقیاس بزرگ اهمیت کمی دارند، اما کمونیسم جنینی هستند. یک اعتصاب خودجوش کوچک، که توسط کارگران و به نفع کارگران هدایت می‌شود، در مقیاس کوچک، ویژگی قدرت پرولتاریای آینده را نشان می‌دهد.

گروه‌بندی مجدد مبارزان باید با این آگاهی صورت گیرد که شرایط مبارزه، اتحاد «قوای مقننه و مجریه» را در دست کارگران کارخانه ضروری می‌سازد. آنها نباید در مورد این موضع مصالحه کنند: تمام قدرت به کمیته‌های عمل و شوراهای کارگری. این جبهه طبقاتی است. این راه کمونیسم است. آگاه کردن کارگران از وحدت اشکال سازمانی مبارزه، دیکتاتوری طبقاتی و چارچوب اقتصادی کمونیسم، با لغو دستمزدها، وظیفه مبارزان است.

مبارزانی که خود را «پیشتاز» می‌نامند، امروز همان ضعفی را دارند که توده‌های کنونی را مشخص می‌کند. آنها هنوز معتقدند که اتحادیه‌ها یا یکی از احزاب باید مبارزه طبقاتی را هدایت کنند، هرچند با روش‌های انقلابی. اما اگر درست باشد که مبارزات تعیین‌کننده نزدیک است، کافی نیست که بگوییم رهبران کارگری خائن هستند. لازم است، به‌ویژه برای امروز، طرحی برای تشکیل جبهه طبقاتی و اشکال سازمان‌های آن تدوین شود. برای این منظور، باید بدون قید و شرط با کنترل احزاب و اتحادیه‌ها مبارزه شود. این نکته حیاتی در مبارزه برای قدرت است.

 

 

 
اسم
نظر ...